به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

حق تعالی گفت قارون زار زار

خواند ای موسی ترا هفتاد بار

تو ندادی هیچ باز او را جواب

گر بزاری یک رهم کردی خطاب

شاخ شرک از جان او برکندمی

خلعت دین در سرش افکندمی

کردی ای موسی به صد دردش هلاک

خاکسارش سر فرودادی به خاک

گر تو او را آفریده بودیی

در عذابش آرمیده بودیی

آنک بر بی‌رحمتان رحمت کند

اهل رحمت را ولی نعمت کند

هست دریاهای فضلش بی‌دریغ

در بر آن جرمها یک اشک میغ

هرک را باشد چنان بخشایشی

کی تغیر آرد از آلایشی

هرک او عیب گنه‌کاران کند

خویش را از خیل جباران کند

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:49 PM

چون بمرد آن مرد مفسد در گناه

گفت می‌بردند تابوتش به راه

چون بدید آن زاهدی، کرد احتراز

تا نباید کرد بر مفسد نماز

در شب آن زاهد مگر دیدش به خواب

در بهشت و روی همچون آفتاب

مرد زاهد گفتش آخر ای غلام

از کجا آوردی این عالی مقام

در گنه بودی تو تا بودی همه

پای تا فرقت بیالودی همه

گفت از بی‌رحمی تو کردگار

کرد رحمت بر من آشفته‌کار

عشق بازی بین که حکمت می‌کند

می‌کند این کار و رحمت می‌کند

حکمت او در شبی چون پر زاغ

کودکی را می‌فرستد با چراغ

بعد از آن بادی فرستد تیزرو

کان چراغ او بکش، برخیز و رو

پس بگیرد طفل را در ره گذر

کز چه کشتی آن چراغ ای بی‌خبر

زان بگیرد طفل را تا در حساب

می‌کند با او به صد شفقت عتاب

گر همه کس جز نمازی نیستی

حکمتش را عشق بازی نیستی

کار حکمت جز چنین نبود تمام

لاجرم خوداین چنین آمد مدام

در ره او صد هزاران حکمتست

قطرهٔ راحصه بحری رحمتست

روز و شب این هفت پرگار ای پسر

از برای تست در کار ای پسر

طاعت روحانیون از بهر تست

خلد و دوزخ عکس لطف و قهرتست

قدسیان جمله سجودت کرده‌اند

جزو و کل غرق وجودت کرده‌اند

از حقارت سوی خود منگر بسی

زانک ممکن نیست بیش از تو کسی

جسم تو جزوست و جانت کل کل

خویش را عاجز مکن در عین ذل

کل تو درتافت جزوت شد پدید

جان تو بشتافت عضوت شد پدید

نیست تن از جان جدا ، جزوی ازوست

نیست جان از کل جدا، عضوی ازوست

چون عدد نبود درین راه واحد

جزو و کل گفتی نابشد تاابد

صد هزاران ابر رحمت فوق تو

می‌ببارد تافزاید شوق تو

چون درآید وقت رفعتهای کل

از برای تست خلعتهای کل

هرچ چندانی ملایک کرده‌اند

از پی تو بر فذلک کرده‌اند

جملهٔ طاعات ایشان، کردگار

بر تو خواهد کرد جاویدان نثار

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:49 PM

گفت عباسه که روز رستخیز

چون زهیبت خلق افتد در گریز

عاصیان و غافلان را از گناه

رویها گردد به یک ساعت سیاه

خلق بی‌سرمایه حیران مانده

هر یک از نوعی پریشان مانده

حق تعالی از زمین تا نه فلک

صد هزاران ساله طاعت از ملک

پاک بستاند همه از لطف پاک

وافکند اندر سر این مشت خاک

از ملایک بانگ خیزد کای آله

از چه بر ما می‌زنند این خلق راه

حق تعالی گوید ای روحانیان

چون شما را نیست زین سود و زیان

خاکیا ن را کار می‌گردد تمام

نان برای گرسنه باید مدام

دیگری گفتش مخنت گوهرم

هر زمانی مرغ شاخ دیگرم

گاه رندم، گاه زاهد ،گاه مست

گاه هست و نیست و گاهی نیست و هست

گاه نفسم در خرابات افکند

گاه جانم در مناجات افکند

من میان هر دو حیران مانده

چون کنم در چاه و زندان مانده

گفت باری این بود در هر کسی

زانک مرد یک صفت نبود بسی

گر همه کس پاک بودی از نخست

انبیا را کی شدی بعثت درست

چون بود در طاعتت دلبستگی

با صلاح آیی به صد آهستگی

تا که نکند کره عمری سرکشی

تن فروندهد به آرام و خوشی

ای تنورستان غفلت جای تو

کردهٔ مطلوب سر تا پای تو

اشک چون شنگرف اسرار دلست

سیرخوردن چیست، زنگار دلست

چون تو دایم نفس سگ را پروری

کم نه آید از مخنث گوهری

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:49 PM

یک شبی روح الامین در سد ره بود

بانگ لبیکی ز حضرت می‌شنود

بنده‌ای گفت این زمان می‌خواندش

می‌ندانم تا کسی می‌داندش

این قدر دانم که عالی بنده ایست

نفس او مرده است او دل زنده ایست

خواست تا بشناسد او را آن زمان

زو نگشت آگاه در هفت آسمان

در زمین گردید و در دریا بگشت

بار دیگر گرد عالم دربگشت

هم ندید آن بنده را، گفت ای خدای

سوی او آخر مرا راهی نمای

حق تعالی گفت عزم روم کن

در میان دیر شو معلوم کن

رفت جبرئیل و بدیدش آشکار

کان زمان می‌خواند بت را زارزار

جبرئیل آمد از آن حالت بجوش

سوی حضرت بازآمد در خروش

پس زفان بگشاد گفت ای بی‌نیاز

پرده کن در پیش من زین راز باز

آنک در دیری کند بت را خطاب

تو به لطف خود دهی او را جواب

حق تعالی گفت هست او دل سیاه

می‌نداند، زان غلط کردست راه

گر ز غفلت ره غلط کرد آن سقط

من چو می‌دانم نکردم ره غلط

هم کنون راهش دهم تا پیشگاه

لطف ما خواهد شد او را عذر خواه

این بگفت و راه جانش برگشاد

در خدا گفتن زفانش برگشاد

تا بدانی تو که این آن ملتست

کانچ اینجا می‌رود بی‌علتست

گر برین درگه نداری هیچ تو

هیچ نیست افکنده، کمتر پیچ تو

نه همه زهد مسلم می‌خرند

هیچ بر درگاه او هم می‌خرند

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:49 PM

صوفیی می‌رفت در بغداد زود

در میان راه آوازی شنود

کان یکی گفت انگبین دارم بسی

می‌فروشم سخت ارزان، کو کسی

شیخ صوفی گفت ای مرد صبود

می‌دهی هیچی به هیچی، گفت دور

تو مگر دیوانه‌ای ای بوالهوس

کس به هیچی کی دهد چیزی به کس

هاتفی گفتش که‌ای صوفی درآی

یک دکان زینجا که هستی برترآی

تا به هیچی ما همه چیزت دهیم

ور دگر خواهی بسی نیزت دهیم

هست رحمت آفتابی تافته

جملهٔ ذرات را دریافته

رحمت او بین که با پیغامبری

در عتاب آمد برای کافری

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:49 PM

بود در کنجی یکی دیوانه خوار

پیش او شد آن عزیز نامدار

گفت می‌بینم ترا اهلیتی

هست در اهلیتت جمعیتی

گفت کی جمعیتی یابم ز کس

چون خلاصم نیست از کیک و مگس

جملهٔ روزم مگس دارد عذاب

جملهٔ شب نایدم از کیک خواب

نیم سارخکی چو در نمرود شد

مغز آن سرگشته دل پر دود شد

من مگر نمرود وقتم کز حبیب

کیک و سار پخک و مگس دارم نصیب

دیگری گفتش گنه دارم بسی

با گنه چون ره برد آنجا کسی

چون مگس آلوده باشد بی‌خلاف

کی رسد سیمرغ را در کوه قاف

چون ز ره سر تافت مرد پر گناه

کی تواند یافت قرب پادشاه

گفت ای غافل مشو نومید ازو

لطف می‌خواه و کرم جاوید ازو

گر به آسانی نیندازی سپر

کار دشوارت شود ای بی‌خبر

گر نبودی مرد تایب را قبول

کی بدی هر شب برای او نزول

گر گنه کردی، در توبه‌ست باز

توبه کن کین در نخواهد شد فراز

گر به صدق آیی درین ره تو دمی

صد فتوحت پیش بازآید همی

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:49 PM

کرده بود آن مرد بسیاری گناه

توبه کرد از شرم، بازآمد به راه

بار دیگر نفس چون قوت گرفت

توبه بشکست و پی شهوت گرفت

مدتی دیگر ز راه افتاده بود

در همه نوعی گناه افتاده بود

بعد از آن دردی درآمد در دلش

وز خجالت کار شد بس مشکلش

چون به جز بی حاصلی بهره نداشت

خواست تا توبه کند زهره نداشت

روز و شب چون قلیه وی بر تابه‌ای

دل پر آتش داشت در خونابه‌ای

گر غباری در رهش پیوست بود

ز آب چشم او همه بنشست بود

در سحرگه هاتفیش آواز داد

سازگارش کرد، کارش ساز داد

گفت می‌گوید خداوند جهان

چون در اول توبه کردی ای فلان

عفو کردم، توبه بپذیرفتمت

می‌توانستم ولی نگرفتمت

بار دیگر چون شکستی توبه پاک

دادمت مهل و نگشتم خشم‌ناک

ور چنانست این زمان ای بی‌خبر

آرزوی تو که بازآیی دگر

بازآی آخر که در بگشاده‌ایم

تو غرامت کرده باز ایستاده‌ایم

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:49 PM

بود آن دیوانه دل برخاسته

برهنه می‌رفت و خلق آراسته

گفت یا رب جبهٔ ده محکمم

هم چو خلقان دگر کن خرمم

هاتقش آواز داد و گفت هین

آفتاب گرم دادم درنشین

گفت یا رب تا کیم داری عذاب

جبه‌ای نبود ترا به ز آفتاب

گفت رو ده روز دیگر صبرکن

تا ترا یک جبه بخشم بی‌سخن

چون بشد ده روز، مرد سوخته

جبه‌ای آورد بر هم دوخته

صد هزاران پاره بر وی بیش بود

زانک آن بخشنده بس درویش بود

مرد مجنون گفت ای دانای راز

ژنده‌ای بر دوختی زان روز باز

در خزانه‌ات جامها جمله بسوخت

کین همه ژنده همی بایست دوخت

صد هزاران ژنده بر هم دوختی

این چنین درزی ز که آموختی

کار آسان نیست با درگاه او

خاک می‌باید شدن در راه او

بس کسا کامد بدین درگه ز دور

گه بسوخت و گه فروخت از نار و نور

چون پس از عمری به مقصودی رسید

عین حسرت گشت و مقصودی ندید

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:49 PM

رابعه در راه کعبه هفت سال

گشت بر پهلو زهی تاج الرجال

چون به نزدیک حرم آمد به کام

گفت آخر یافتم حجی تمام

قصد کعبه کرد روز حج گزار

شد همی عذر زنانش آشکار

بازگشت از راه و گفت ای ذوالجلال

راه پیمودم به پهلو هفت سال

چون بدیدم روز بازاری چنین

او فکندی در رهم خاری چنین

یا مرا در خانهٔ من ده قرار

یا نه اندر خانهٔ خویشم گذار

تا نباشد عاشقی چون رابعه

کی شناسد قدر صاحب واقعه

تا تو می‌گردی درین بحر فضول

موج برمی‌خیزد از رد و قبول

گه ز پیش کعبه بازت می‌دهند

گه درون دیر رازت می‌دهند

گر ازین گرداب سر بیرون کنی

هر نفس جمعیتی افزون کنی

ور درین گرداب مانی مبتلا

سر بسی گردد ترا چون آسیا

بوی جمعیت نیابی یک نفس

می‌بشولد وقت تو از یک مگس

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:49 PM

ناگهی محمود شد سوی شکار

اوفتاد از لشگر خود برکنار

پیرمردی خارکش می‌راند خر

خار وی بفتاد وی خارید سر

دید محمودش چنان درمانده

خار او افتاده و خرمانده

پیش شد محمود و گفت ای بی‌قرار

یار خواهی، گفت خواهم ای سوار

گر مرا یاری کنی چه بود از آن

من کنم سود و ترا نبود زیان

از نکو روییت می‌ببینم نصیب

لطف نبود از نکو رویان غریب

از کرم آمد به زیر آن شهریار

برد حالی دست چون گل سوی خار

بار او بر خر نهاد آن سرفراز

رخش سوی لشگر خود راند باز

گفت لشگر را که پیری بارکش

با خری می‌آید از پس خارکش

ره فرو گیرید از هر سوی او

تا ببیند روی من آن روی او

لشگرش بر پیر بگرفتند راه

ره نماند آن پیر را جز پیش شاه

پیر با خود گفت با لاغر خری

چون برم راه اینت ظالم لشگری

گرچه می‌ترسید، چتر شاه دید

هم بسوی شاه رفتن راه دید

آن خرک می‌راند تا نزدیک شاه

چون بدید او را، خجل شد پیرراه

دید زیر چتر روی آشنا

در عنایت اوفتاد و در عنا

گفت یا رب با که گویم حال خویش

کرده‌ام محمود را حمال خویش

شاه با او گفت ای درویش من

چیست کار تو بگو در پیش من

گفت می‌دانی تو کارم کژ مباز

خویشتن را اعجمی ره مساز

پیرمردی‌ام معیل و بارکش

روز و شب در دشت باشم خارکش

خار بفروشم، خرم نان تهی

می‌توانی گر مرا نانی دهی

شهریارش گفت ای پیر نژند

نرخ کن تا زر دهم، خارت به چند

گفت ای شه این ز من ارزان مخر

کم بنفروشم ز ده همیان زر

لشگرش گفتند ای ابله خموش

این دو جو ارزد، زهی ارزان فروش

پیر گفتا این دو جو ارزد ولیک

زین کم افتد این خریداریست نیک

مقبلی چون دست بر خارم نهاد

خار من صد گونه گلزارم نهاد

هر کرا باید چنین خاری خرد

هربن خاری به دیناری خرد

نامرادی خار بسیارم نهاد

تا چو اویی دست بر خارم نهاد

گرچه خاری است کارزان ارزد این

چون ز دست اوست صد جان ارزد این

دیگری گفتش که‌ای پشت سپاه

ناتوانم، روی چون آرم به راه

من ندارم قوت و بس عاجزم

این چنین ره پیش نامد هرگزم

وادی دورست و راه مشکلش

من بمیرم در نخستین منزلش

کوههای آتشین در ره بسیست

وین چنین کاری نه کار هرکسیست

صد هزاران سر درین ره گوی شد

بس که خونها زین طلب در جوی شد

صد هزاران عقل اینجا سرنهاد

وانک او ننهاد سر، بر سرفتاد

در چنین راهی که مردان بی‌ریا

چادری در سرکشیدند از حیا

از چو من مسکین چه خیزد جز غبار

گر کنم عزمی بیمرم زارزار

هدهدش گفت ای فسرده چند ازین

تا به کی داری تو دل دربند ازین

چون ترااین جایگه قدراند کیست

خواه میرو خواه نی، هر دو یکیست

هست دنیا چون نجاست سر به سر

خلق می‌میرند در وی در به در

صد هزاران خلق همچون کرم زرد

زار می‌میرند در دنیا به درد

ما اگر آخر درین میریم خوار

به که در عین نجاست زار زار

این طلب گر از تو و از من خطاست

گر بمیرم این دم از غم هم رواست

چون خطاها در جهان بسیارهست

یک خطا دیگر همان انگار هست

گر کسی را عشق بدنامی بود

به ز کناسی و حجامی بود

گیرم این سودا ز طراری کم است

تو کمش گیر این مرا کمتر غم است

گر ازین دریا تو دل دریاکنی

چون نظر آری همه سوداکنی

گر کسی گوید غرورست این هوس

چون رسی آنجا تو چون نرسید کس

در غرور این هوس گر جان دهم

به که دل در خانه و دکان نهم

این همه دیدیم و بشنیدیم ما

یک نفس از خود نگردیدیم ما

کارما از خلق شد بر ما دراز

چند ازین مشت گدای بی نیاز

تا نمیری از خود و از خلق پاک

برنیاید جان ما از حلق پاک

هرک او از خلق کلی مرده نیست

مرد او کو محرم این پرده نیست

محرم این پرده جان آگه است

زنده‌ای از خلق نامرد ره است

پای درنه گر تو هستی مرد کار

چون زنان دست آخر از دستان بدار

تو یقین دان کین طلب گر کافریست

کار اینست این نه کار سرسریست

بر درخت عشق بی بر گیست بار

هرک دارد برگ این گو سر درآر

عشق چون در سینهٔ منزل گرفت

جان آن کس راز هستی دل گرفت

مرد را این درد در خون افکند

سرنگون از پرده بیرون افکند

یک دمش با خویشتن نکند رها

بکشدش وانگاه خواهد خون بها

گر دهد آبیش، نبود بی‌زحیر

ور دهد نانش، به خون باشد خمیر

ور بود از ضعف عاجزتر ز مور

عشق بیش آرد برو هر لحظه زور

مرد چون افتاد در بحر خطر

کی خورد یک لقمه هرگز بی‌خبر

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:49 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 465

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5033907
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث