به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

بعد از آن مرغان دیگر سر به سر

عذرها گفتند مشتی بی‌خبر

هر یکی از جهل عذری نیز گفت

گر نگفت از صدر کز دهلیز گفت

گر بگویم عذر یک یک با تو باز

دار معذورم که می‌گردد دراز

هر کسی را بود عذری تنگ و لنگ

این چنین کس کی کند عنقا به چنگ

هرک عنقا راست از جان خواستار

چنگ از جان باز دارد مردوار

هرکه را در آشیان سی دانه نیست

شاید از سیمرغ اگر دیوانه نیست

چون نداری دانه‌ای را حوصله

چون تو با سیمرغ باشی هم چله

چون تهی کردی به یک می پهلوان

دوستکانی چون خوری با پهلوان

چون نداری ذره‌ای را گنج و تاب

چون توانی جست گنج از آفتاب

چون شدی در قطرهٔ ناچیز و غرق

چون روی از پای دریا تا به فرق

زآنچ آن خودهست بویی نیست این

کار هر ناشسته رویی نیست این

جملهٔ مرغان چو بشنیدند حال

سر به سر کردند از هدهد سؤال

کای سبق برده ز ما در ره بری

ختم کرده بهتری و مهتری

ما همه مشتی ضعیف و ناتوان

بی‌پر و بی‌بال و نه تن نه توان

کی رسیم آخر به سیمرغ رفیع

گر رسد از ما کسی، باشد بدیع

نسبت ما چیست با او بازگوی

زانک نتوان شد به عمیا رازجوی

گرمیان ما و او نسبت بدی

هر یکی را سوی او رغبت بدی

او سلیمانست ما موری گدا

درنگر کو از کجا ما از کجا

کرده موری را میان چاه بند

کی رسد در گرد سیمرغ بلند

خسروی کار گدایی کی بود

این به بازوی چو مائی کی بود

هدهد آنگه گفت کای بی‌حاصلان

عشق کی نیکو بود از بددلان

ای گدایان چندازین بی‌حاصلی

راست ناید عاشقی و بددلی

هرکه را در عشق چشمی بازشد

پای کوبان آمد و جان بازشد

تو بدان کانگه که سیمرغ از نقاب

آشکارا کرد رخ چون آفتاب

صد هزاران سایه بر خاک او فکند

پس نظر بر سایهٔ پاک او فکند

سایهٔ خود کرد بر عالم نثار

گشت چندین مرغ هر دم آشکار

صورت مرغان عالم سر به سر

سایهٔ اوست این بدان ای بی هنر

این بدان چون این بدانستی نخست

سوی آن حضرت نسب درست

حق بدانستی ببین آنگه بباش

چون بدانستی مکن این راز فاش

هرک او از کسب مستغرق بود

حاش لله گر تو گویی حق بود

گر تو گشتی آنچ گفتم نه حقی

لیک در حق دایما مستغرقی

مرد مستغرق حلولی کی بود

این سخن کار فضولی کی بود

چون بدانستی که ظل کیستی

فارغی گر مردی و گر زیستی

گر نگشتی هیچ سیمرغ آشکار

نیستی سیمرغ هرگز سایه‌دار

باز اگر سیمرغ می‌گشتی نهان

سایه‌ای هرگز نماندی در جهان

هرچ اینجا سایه‌ای پیدا شود

اول آن چیز آشکار آنجا شود

دیدهٔ سیمرغ بین گر نیستت

دل چو آیینه منور نیستت

چون کسی را نیست چشم آن جمال

وز جمالش هست صبر لامحال

با جمالش عشق نتوانست باخت

از کمال لطف خود آیینه ساخت

هست از آیینه دل در دل نگر

تا ببینی روی او در دل نگر

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:44 PM

چون جدا افتاد یوسف از پدر

گشت یعقوب از فراقش بی‌بصر

موج می‌زد بحر خون از دیدگانش

نام یوسف مانده دایم در زفانش

جبرئیل آمد که هرگز گر دگر

بر زفان تو کند یوسف گذر

محو گردانیم نامت بعد ازین

از میان انبیا و مرسلین

چون درآمد امرش از حق آن زمان

گشت محوش نام یوسف از زفان

گرچه نام یوسفش بودی ندیم

نام او در جان خود کشتی مقیم

دید یوسف را شبی در خواب پیش

خواست تا او را بخواند سوی خویش

یادش آمد آنچ حق فرموده بود

تن زد آن سرگشتهٔ فرسوده زود

لکن از بی طاقتی از جان پاک

برکشید آهی به غایت دردناک

چون ز خواب خوش بجنبید او ز جای

جبرئیل آمد که می‌گوید خدای

گر نراندی نام یوسف بر زفان

لیک آهی برکشیدی آن زمان

در میان آه تو دانم که بود

در حقیقت توبه بشکستی چه سود

عقل را زین کار سودا می‌کند

عشق بازی بین که با ما می‌کند

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:44 PM

صعوه آمد دل ضعیف و تن نزار

پای تا سر همچو آتش بی‌قرار

گفت من حیران و فرتوت آمدم

بی‌دل و بی‌قوت و قوت آمدم

همچو موسی بازو و زوریم نیست

وز ضعیفی قوت موریم نیست

من نه پر دارم نه پا نه هیچ نیز

کی رسم در گرد سیمرغ عزیز

پیش او این مرغ عاجز کی رسد

صعوه در سیمرغ هرگز کی رسد

در جهان او را طلب کاران بسیست

وصل او کی لایق چون من کسیست

در وصال او چو نتوانم رسید

بر محالی راه نتوانم برید

گر نهم رویی به سوی درگهش

یا بمیرم یا بسوزم در رهش

چون نیم من مرد او، این جایگاه

یوسف خود باز می‌جویم ز چاه

یوسفی گم کرده‌ام در چاهسار

بازیابم آخرش در روزگار

گر بیابم یوسف خود را ز چاه

بر پرم با او من از ماهی به ماه

هدهدش گفت ای ز شنگی و خوشی

کرده در افتادگی صد سرکشی

جمله سالوسی تو من این کی خرم

نیست این سالوسی تو درخورم

پای در ره نه، مزن دم، لب بدوز

گر بسوزند این همه تو هم بسوز

گر تو یعقوبی به معنی فی‌المثل

یوسفت ندهند کمتر کن حیل

می‌فروزد آتش غیرت مدام

عشق یوسف هست بر عالم حرام

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:44 PM

حقه‌ای زر داشت مردی بی‌خبر

چون بمرد و زو بماند آن حقه زر

بعد سالی دید فرزندش به خواب

صورتش چون موش و دو چشمش پر آب

پس در آن موضع که زر بنهاده بود

موشی اندر گرد آن می‌گشت زود

گفت فرزندش کزو کردم سؤال

کز چه اینجا آمدی بر گوی حال

گفت زر بنهاده‌ام این جایگاه

من ندانم تا بدو کس یافت راه

گفت آخر صورت موشت چراست

گفت هر دل را که مهر زر بخاست

صورتش اینست و در من می‌نگر

پند گیر و زر بیفکن ای پسر

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:43 PM

کوف آمد پیش چون دیوانه‌ای

گفت من بگزیده‌ام ویرانه‌ای

عاجزی‌ام در خرابی زاده من

در خرابی می‌روم بی‌باده من

گرچه معموری بسی خوش یافتم

هم مخالف هم مشوش یافتم

هرک در جمعیتی خواهد نشست

در خرابی بایدش رفتن چو مست

در خرابی جای می‌سازم به رنج

زانک باشد در خرابی جای گنج

عشق گنجم در خرابی ره نمود

سوی گنجم جز خرابی ره نبود

دور بردم از همه کس رنج خویش

بوک یابم بی طلسمی گنج خویش

گر فرو رفتی به گنجی پای من

باز رستی این دل خودرای من

عشق بر سیمرغ جز افسانه نیست

زانک عشقش کار هر مردانه نیست

من نیم در عشق او مردانه‌ای

عشق گنجم باید و ویرانه‌ای

هدهدش گفت ای ز عشق گنج مست

من گرفتم کامدت گنجی به دست

بر سر آن گنج خود را مرده گیر

عمر رفته ره به سر نابرده گیر

عشق گنج و عشق زر از کافریست

هرک از زر بت کند او آزریست

زر پرستیدن بود از کافری

نیستی آخر ز قوم سامری

هر دلی کز عشق زر گیرد خلل

در قیامت صورتش گردد بدل

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:43 PM

دیده‌ور مردی به دریا شد فرود

گفت ای دریا چرا داری کبود

جامهٔ ماتم چرا پوشیده‌ای

نیست هیچ آتش، چرا جوشیده‌ای

داد دریا آن نکو دل را جواب

کز فراق دوست دارم اضطراب

چون ز نامردی نیم من مرد او

جامه نیلی کرده‌ام از درد او

خشک لب بنشسته‌ام مدهوش من

زآتش عشق آب من شد جوش زن

گر بیابم قطره‌ای از کوثرش

زندهٔ جاوید گردم بر درش

ورنه چون من صد هزاران خشک لب

می‌بمیرد در ره او روز و شب

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:43 PM

پس درآمد زود بوتیمار پیش

گفت ای مرغان من و تیمار خویش

بر لب دریاست خوش‌تر جای من

نشنود هرگز کسی آوای من

از کم آزاری من هرگز دمی

کس نیازارد ز من در عالمی

بر لب دریا نشینم دردمند

دایما اندوهگین و مستمند

زآرزوی آب دل پر خون کنم

چون دریغ آید، نجوشم چون کنم

چون نیم من اهل دریا، ای عجب

بر لب دریا بمیرم خشک لب

گر چه دریا می‌زند صد گونه جوش

من نیارم کرد از او یک قطره نوش

گر ز دریا کم شود یک قطره آب

زآتش غیرت دلم گردد کباب

چون منی را عشق دریا بس بود

در سرم این شیوه سودا بس بود

جز غم دریا نخواهم این زمان

تاب سیمرغم نباشد الامان

آنک او را قطرهٔ آبست اصل

کی تواند یافت از سیمرغ وصل

هدهدش گفت ای ز دریا بی‌خبر

هست دریا پر نهنگ و جانور

گاه تلخ است آب او را گاه شور

گاه آرام است او را گاه زور

منقلب چیز است و ناپاینده هم

گه شونده گاه بازآینده هم

بس بزرگان را که کشتی کرد خرد

بس که در گرداب او افتاد و مرد

هرک چون غواص ره دارد در او

از غم جان دم نگه دارد در او

ور زند در قعر دریا دم کسی

مرده از بن با سر افتد چون خسی

از چنین کس کاو وفاداری نداشت

هیچ‌کس اومید دلداری نداشت

گر تو از دریا نیایی با کنار

غرقه گرداند تو را پایان کار

می‌زند او خود ز شوق دوست جوش

گاه در موج است و گاهی در خروش

او چو خود را می‌نیابد کام دل

تو نیابی هم از او آرام دل

هست دریا چشمه‌ای ز کوی او

تو چرا قانع شدی بی روی او

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:43 PM

پادشاهی بود بس عالی گهر

گشت عاشق بر غلام سیم بر

شد چنان عاشق که بی‌آن بت دمی

نه نشستی و نه آسودی دمی

از غلامانش به رتبت بیش داشت

دایما در پیش چشم خویش داشت

شاه چون در قصر تیر انداختی

آن غلام از بیم او بگداختی

زانک از سیبی هدف کردی مدام

پس نهادی سیب بر فرق غلام

سیب را بشکافتی حالی به تیر

و آن غلام از بیم گشتی چون زریر

زو مگر پرسید مردی بی‌خبر

کز چه شد گلگونهٔ رویت چو زر

این همه حرمت که پیش شه تو راست

شرح ده کاین زرد رویت از چه خاست

گفت بر سر می‌نهد سیبی مرا

گر رسد از تیرش آسیبی مرا

گوید انگارم غلامی خود نبود

در سپاهم ناتمامی خود نبود

ور چنان باشد که آید تیر راست

جمله گویندش ز بخت پادشاست

من میان این دو غم در پیچ پیچ

بر چه‌ام جان پر خطر، بر هیچ هیچ

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:42 PM

باز پیش جمع آمد سر فراز

کرد از سر معالی پرده باز

سینه می‌کرد از سپه‌داری خویش

لاف می‌زد از کله‌داری خویش

گفت من از شوق دست شهریار

چشم بربستم ز خلق روزگار

چشم از آن بگرفته‌ام زیر کلاه

تا رسد پایم به دست پادشاه

در ادب خود را بسی پرورده‌ام

همچو مرتاضان ریاضت کرده‌ام

تا اگر روزی بر شاهم برند

از رسوم خدمت آگاهم برند

من کجا سیمرغ را بینم به خواب

چون کنم بیهوده روی او شتاب

زقه‌ای از دست شاهم بس بود

در جهان این پایگاهم بس بود

چون ندارم رهروی را پایگاه

سرفرازی می‌کنم بر دست شاه

من اگر شایستهٔ سلطان شوم

به که در وادی بی‌پایان شوم

روی آن دارم که من بر روی شاه

عمر بگذارم خوشی این جایگاه

گاه شه را انتظاری می‌کنم

گاه در شوقش شکاری می‌کنم

هدهدش گفت ای به صورت مانده باز

از صفت دور و به صورت مانده باز

شاه را در ملک اگر همتا بود

پادشاهی کی بر او زیبا بود

سلطنت را نیست چون سیمرغ کس

زانک بی همتا به شاهی اوست و بس

شاه نبود آنک در هر کشوری

سازد او از خود ز بی‌مغزی سری

شاه آن باشد که همتا نبودش

جز وفا و جز مدارا نبودش

شاه دنیا گر وفاداری کند

یک زمان دیگر گرفتاری کند

هرک باشد پیش او نزدیک‌تر

کار او بی‌شک بود تاریک‌تر

دایما از شاه باشد بر حذر

جان او پیوسته باشد پر خطر

شاه دنیا فی‌المثل چون آتش است

دور باش از وی که دوری زو خوش است

زان بود در پیش شاهان دور باش

کای شده نزدیک شاهان دور باش

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:42 PM

 

پاک رایی بود بر راه صواب

یک شبی محمود را دید او به خواب

گفت ای سلطان نیکو روزگار

حال تو چون است در دارالقرار

گفت تن زن خون جان من مریز

دم مزن چه جای سلطان است خیز

بود سلطانیم پندار و غلط

سلطنت کی زیبد از مشتی سقط

حق که سلطان جهاندار آمدست

سلطنت او را سزاوار آمدست

چون بدیدم عجز و حیرانی خویش

ننگ می‌دارم ز سلطانی خویش

گر تو خوانی، جز پریشانم مخوان

اوست سلطانم تو سلطانم مخوان

سلطنت او راست و من برسودمی

گر به دنیا در گدایی بودمی

کاشکی صد چاه بودی جاه نی

خاشه روبی بودمی و شاه نی

نیست این دم هیچ بیرون شو مرا

باز می‌خواهند یک یک جو مرا

خشک بادا بال و پر آن همای

کو مرا در سایهٔ خود داد جای

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:42 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 465

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5033657
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث