به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

هر دل که در حظیرهٔ حضرت حضور یافت

سرش سریر خود ز سرای سرور یافت

طیار گشت در افق غیب تا ابد

هر کو ازین سرای حوادث عبور یافت

از قرص مهر و گردهٔ مه کم نواله کن

زیرا که آن زوال گرفت این کسور یافت

همکاسهٔ تو خوان فلک گشت همچو زر

هر شب سیاه کاسگی او ظهور یافت

زین خوان اگر فضولی کاسه کجا برم

یک لقمه خورد کاسهٔ سر پر غرور یافت

پشتت چو چنگ گشت و شعوری نیافتی

پس چنگ چون ز یک سر ناخن شعور یافت

از نور شرع شمع برفروز زانکه عقل

خورشید برج وحدت حق دور دور یافت

مرد آن بود که از جگر ریش هر سحر

آهی که برکشید بخار بخور یافت

زنده دل آن کس است که در عشق و آه سرد

هر روز صد قیامت و صد نفخ صور یافت

آن عشق کی بود که به حوری نظر کنی

مرده کسی که زندگی از عشق حور یافت

خود را به منتهای بلاغت رسان تمام

کانکس که یافت حور و قصور از قصور یافت

در بند حور و چشمهٔ کوثر مباش از آنک

مرد آن بود که نقد ز قعر بحور یافت

اندر سواد فقر طلب نور دل که چشم

در جوف هفت پردهٔ تاریک نور یافت

در شب طلب حضور که در چشم مردم است

کاندر درون پردهٔ کحلی حضور یافت

در پرده‌دار عشق که معشوق خویش را

عشاق کاردیده به غایت غیور یافت

گر سوز عشق می‌طلبی سر بنه که شمع

آن‌دم که سر نیافت درین خطه سور یافت

در عشق دوست هر که سر خود برهنه کرد

کفر است اگر ز دوست دل خود صبور یافت

بر فرق ریز خاک اگر یک نفس تو را

در هر دو کون داعی وحدت نفور یافت

بگذر ز عقل و عشق طلب کن که جان پاک

چندین عقیله از غم عقل فکور یافت

خیرالامور اوسطها عقل را ربود

زیرا که عشق واسطه شرالامور یافت

خون از دل چو سنگ برآور که مرد طور

یاقوت سرخ معرفت از کان طور یافت

بر خوان زبور عشق ز نور دلت از آنک

داود هر حضور که دید از زبور یافت

صندوق سینه پر گهر راز کن که دل

محصول کار حصل ما فی‌الصدور یافت

در بحر راز گوهر دل غرق کن که جان

چون غرق راز گشت تجلی نور یافت

در عز عزلت آی که سیمرغ تا ز خلق

عزلت گرفت شاهی خیل‌الطیور یافت

عطار تا که بود تن خویش را مدام

در تنگنای عالم خاکی نفور یافت

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:21 PM

غره مشو گر ز چرخ کار تو گردد بلند

زانکه بلندی دهد، تا بتواند فکند

چون برسد آفتاب در خط نصف‌النهار

سر سوی پستی نهد تا که در افتد به بند

واقعهٔ آدمی هست طلسمی عجب

کیست کزین درد نیست سوخته و مستمند

هر که به بندی درست دم نزند جز به درد

وای که از فرق توست تا به قدم بندبند

هر که چو نرگس به باغ دیدهٔ بیننده داشت

پستی و زردی گزید تا برهد از گزند

نرگس چون چشم داشت پست شد از بیم مرگ

سرو که آزاده بود گشت ز غفلت بلند

آنکه جگر گوشه اوست بر جگرش آب نیست

گر جگرت خون گرفت هم جگر خویش رند

بر سر خارت چو گل عمر کم از هفته‌ای است

پس تو ز غفلت چو گل، زر منمای و مخند

هین که سپیده دمید گرد رخت همچو برف

خیز که شد کاروان چند نشینی نژند

مرگ در آورد پیش وادی صدساله را

عمر تو افکند شست بر سر هفتاد واند

صبحدم ار خنده زد، روز تو تاریک شد

زانکه دمت داد صبح تا کندت ریشخند

آن شتر بادیه بانگ خری چون شنید

زود بپیچد ز شوق سر ز عرا و عرند

تو ز پی نام و ننگ همچو شتر می‌روی

گرچه بباید شدن از در چین تا خجند

نفس پلیدت سگی است خاصه سگ شیر گیر

هین سر سگ باز بر همچو سر گوسفند

با تو گر این سگ کند عزم به گرگ آشتی

بازی بز می‌دهد تا کندت خوک بند

طالب معنی ببین کز تو ز مطلوب خویش

این فلک خرقه پوش چند فرس راند چند

بر سر نفس از هوا تاج منه چون خروس

ورنه چو ابلیس زود تخت کنی تخته‌بند

هر سر ماهی فتد نعل سمندش به راه

در مه نو کن نگاه اینک نعل سمند

گرچه بسی قرن نیز نعل سمند افکند

او به بسی عمر نیز تیز بتازد نوند

چون بنشاند مرا روز قیامت ز یأس

پردهٔ نه توی خویش پاره کند چون پرند

پردهٔ خود چون درید هر چه همی جست یافت

شاخ خودی را برید بیخ خودی را بکند

هرکه چو چرخ فلک هست ز خود در حجاب

نیست ز سرگشتگی چون فلک خود پسند

پردهٔ هستی بدر تا برهی از بلا

زهر اجل نوش‌کن تا ز پی آرند قند

درد دلت را دوا کشتن نفس است و بس

زانکه بسی درد را زهر بود سودمند

گوهر عالم تویی در بن دریا نشین

پیش خسان همچو کوه بیش کمر بر مبند

در صف مردان مرد کیست تورا هم نبرد

پای منه در رکاب دست مزن در کمند

خصم چو برگ خزان زرد به پای اوفتاد

دست خود از خون خصم سرخ مکن تا به زند

عالم صغری به فرع عالم کبری به اصل

چشم تو و جان توست کیست چو تو ارجمند

سجده تو را کرده‌اند خیل ملائک به جمع

چشم بدان را بسوز بر سر مجمع سپند

هرکه گهر آردش روح قدس از بهشت

شاید اگر زابلهی کان بکند در خرند

وانکه مسیح جهان هست نوآموز او

خوب نیاید ازو خواندن پازند و زند

بس که ز عطار ماند معنی و پند لطیف

لیک چه سود ای دریغ گر همه بگرفت پند

نفس و هوا خالقا کشت به صد ناخوشیم

باز رهانم از آنک دست خوشم کرده‌اند

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:21 PM

بس کز جگرم خون دگرگونه چکیده است

تا دست به کام دل خویشم برسیده است

و امروز پشیمانی و درد است دلم را

در عمر خود از هرچه بگفته است و شنیده است

پایی که بسی پویه بی‌فایده کردی

دیر است که در دامن اندوه کشیده است

دستی که به هر دامن حاجب زدمی من

از دست خود امروز همه جامه دریده است

و آن قد چو تیرم که سبک دل بد ازو سرو

از بار گران همچو کمانی بخمیده است

و آن دیده که خون جگر از درد بسی ریخت

زان کرد سیه جامه که همدرد ندیده است

وان تن که نشستی به هوس بر سر هر صدر

اکنون ز سر عاجزی از گوشه خزیده است

وان دل که ز خوی خوش خود در همه پیوست

امروز طمع از بد و از نیک بریده است

وان جان که به انصاف به ارزد ز جهانی

از ننگ من ناخلف از تن برمیده است

وان عقل که هشیارترین همه او بود

از غایت حیرت سرانگشت گزیده است

هان ای دل گمراه چه خسبی که درین راه

تو مانده‌ای و عمر تو از پیش دویده است

اندیشه کن از مرگ که شیران جهان را

از هیبت شمشیر اجل زهره دریده است

چندین می نوشین چه چشی کانکه چشید او

گر تو به حقیقت نگری زهر چشیده است

شهدی که ز سر نشتر زنبور بجسته است

سرسام ز پی دارد اگر چند لذیذ است

عمر تو که یک لحظه به صد گنج به‌ارزد

نفست همه بفروخته و عشق خریده است

دل از شرهٔ نفس تو در پای فتاده است

هر چند درین واقعه مردانه چخیده است

هرکز نفسی پاک نیاید ز دلت بر

تا جان تو فرمانبر این نفس پلید است

تو خفته و همراه تو بس دور برفته است

تو غافلی و صبح قیامت بدمیده است

نه بادیهٔ آز تو را هیچ کران است

نه قفل غم حرص تو را هیچ کلید است

مویت همه شیر شد و از بچه طبعی

گویی تو که امروز لبت شیر مکیده است

آخر تو چه مرغی که ز بس دانه که چینی

از دام نجستی تو و عمرت بپریده است

یارب به کرم کن نظری در دل عطار

کز دست دل خویش دل او بپزیده است

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:21 PM

بر گذر ای دل غافل که جهان برگذر است

که همه کار جهان رنج دل و دردسر است

تا تو در ششدرهٔ نفس فرومانده شدی

مهره کردار دل تنگ تو زیر و زبر است

عمر بگذشت و به یک ساعته امید نماند

همچنان خواجه در اندیشهٔ بوک و مگر است

چند بر بوک و مگر مهره فروگردانی

که تو بس مفلسی و چرخ فلک پاک بر است

پرده بر خویش متن لعب پس پرده مکن

که پس پرده نشستی و جهان پرده‌در است

رو پی کار جهان گیر و جهان گیر جهان

که جهان گذران با تو به جان درگذر است

خاکساری که به خواری به جهان ننگرد او

بر سرش خاک که از خاک بسی خوارتر است

چند سایی به هوس تاج تکبر بر چرخ

که همه زیر زمین تا به زبر تاجور است

آنکه بر چرخ فلک سود سر خویش ز کبر

این زمان بین که چه سان زیر زمین پی سپر است

جملهٔ زیر زمین گر به حقیقت نگری

شکن طرهٔ مشکین و لب چون شکر است

چشم دل باز کن از مردمی و نیک بدانک

مردم چشم بتی است این که تو را رهگذر است

فکر کن یکدم و بر خاک به خواری مگذر

که همه مغز زمین تشنه ز خون جگر است

در دل خاک ز بس خون دل تازه که هست

نیست آن لاله که از خاک دمد خون‌تر است

شکم خاک پر از خون دل سوختگان است

باز کن چشم اگر چشم تو صاحب نظر است

از سر درد و دریغ از دل هر ذرهٔ خاک

خون فرو می‌چکد و خواجه چنین بی‌خبر است

هر گیاهی که ز خاکی دمد و هر برگی

گر بدانی ز دلی درد و دریغی دگر است

از درون دل پر حسرت هر خفته چنانک

آه و فریاد همی آید و گوش تو کر است

تو چنان فارغی و باز نیندیشی هیچ

که اجل در پی و عمر تو چنین برگذر است

شد بناگوش تو از پنبه کفن‌پوش و هنوز

پنبهٔ غفلت و پندار به گوش تو در است

روز پیری همه کس به شود ای پیر خرف

بچه طبعی تو و اکنون است که وقت سفر است

چو به هفتاد بیفتادی و این نیست عجب

عجب این است که این نفس تو هر دم بتر است

غرهٔ مال جهان گشتی و معذوری از آنک

زندگی دل مغرور تو از سیم و زر است

چو حیات تو به سیم است پس از عمر مگوی

که حیات تو به نزدیک خرد مختصر است

عمرت ار کم شد و بگذشت چه باک است ازین

عمر گو کم شو اگر سیم و زرت بیشتر است

بیشتر جان کن و زر جمع کن و فارغ باش

که همه سیم و زر و مال بار سفر است

شرم بادت که نمی‌دانی و آگاه نه‌ای

که درین راه و درین بادیه چندین خطر است

ای دریغا که همه عمر تو در عشوه گذشت

کیست کامروز چو تو عشوه‌ده و عشوه‌خر است

تو چنین خفته و همراه تو از پیش شده

تو چنین غافل و عمر تو چو مرغی به پر است

مغز پالودی و بر هیچ نه در خواب شدی

گوییا لقمهٔ هر روزه تو مغز خر است

ای فروماندهٔ خود چند بدارد آخر

استخوانی دو که در چنگ قضا و قدر است

تو کفی خاکی و پر باد هوا داری سر

باد پندار تو را خاک لحد کارگر است

یک شب از بهر خدا بی‌خور و بی‌خواب نه‌ای

صد شب از بهر هوا نفس تو بی‌خواب و خور است

چون بسی توبهٔ بیفایده کردی به هوس

توبه از توبه کن ار یک نفست ماحضر است

خون دل بر رخت افشان به سحرگاه از آنک

توشهٔ راه تو خون دل و آه سحر است

حلقهٔ درگه او گیر و دل از دست بده

گرچه چون حلقه دل امروز تو را دربدر است

دل پر امید کن و صیقلیش کن به صفا

که دل پاک تو آئینهٔ خورشید فر است

یارب از فضل و کرم در دل عطار نگر

که دلش را غم بیهوده نفر بر نفر است

عمر بر باد هوس داد به فریادش رس

که تو را از بد و از نیک نه نفع و نه ضر است

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:21 PM

چرخ مردم خوار اگر روزی دو مردم‌پرور است

نیست از شفقت مگر پرواری او لاغر است

زان فلک هنگامه می‌سازد به بازی خیال

کاختران چون لعبتانند و فلک چون چادر است

عاقبت هنگامهٔ او سرد خواهد شد از آنک

مرگ این هنگامه را چون وامخواهی بر در است

در جهان منگر اگرچه کار و باری حاصل است

کاخرین روزی به سر باریش مرگی درخور است

دل منه بر سیم و بر سیمین بران دهر از آنک

جملهٔ زیر زمین پر لعبت سیمین بر است

بنگر اندر خاک و مگذر همچو باد ای بیخبر

کین همه خاک زمین خاک بتان دلبر است

ملک عالم را نظامی نیست در میزان مرگ

سنجدی سنجد اگر خود فی‌المثل صد سنجر است

صد هزاران سروران را سر درین ره گوی شد

در چنین ره‌ای سلیم‌القلب چه جای سر است

در چنین ره گر نداری توشه بر عمیا مرو

کین رهی بس مهلک است و وادیی بس منکر است

دم مزن دم درکش و همدم مجوی از بهر آنک

تا ابد یک‌یک دم عمر تو یک‌یک گوهر است

خوشتر از عودت نخواهد بود آخر دم مزن

خود دم عودت گرفتم جان تو هم مجمر است

تا نگیری ترک دنیا کی رهی از نفس شوم

زانکه دنیا نفس آتشخوار را آبشخور است

آتشی مردانه در آبشخور او زن تمام

ورنه آتش می‌پرستد جانت یعنی کافر است

از حیات و لعب و لهو این جهان دل خوش مکن

کین حیات بی‌مزه حیات روز محشر است

گر دلت آب حیات این جهان جوید بسی

زودتر از دیگران میرد و گر اسکندر است

گنج معنی داری و کنج تو جای اژدهاست

نقش ایزد داری و نفس تو نقش آذر است

هست نفس شوم تو چون اژدهایی هفت سر

جان تو با اژدهایی هفت‌سر در ششدر است

گر طلسم نفس بگشایی ز معنی برخوری

وانکسی برخورد ازین معنی که بی‌خواب و خور است

شمع چون آتش زد اندر خویش شد بی‌خواب و خور

لاجرم از روشنایی جمع را جان‌پرور است

در نهاد آدمی شهوت چو طشتی آتش است

نفس سگ چون پادشاهی و شیاطین لشکر است

همچو موسی این زمان در طشت آتش مانده‌ای

طفل و فرعونیت در پیش و دهان پر اخگر است

شیر مردا ساغری خواه از کف ساقی جان

زانکه دریاهای عالم رشح آن یک ساغر است

گر از آن صد ساغرت بخشند جز تشنه مباش

کانکه او سیراب شد نه رهرو و نه رهبر است

هفت دریا را نمی‌بینی که از بس تشنگی

خشک‌لب مانده است اگرچه هفت اندامش تر است

چند چون طفلان کنی نظارهٔ لعب فلک

همچو مردان صف‌شکن گر جان پاکت صفدر است

چرخ زال گوژپشت است و تو مردی بچه طبع

بچه زان مغرور شد کین زال غرق زیور است

دانهٔ سیمرغ جو چون رستم و بگذر ز زال

زانکه با این جمله زر این زال نی زال زر است

گر ز سگ طبعی کند با تو به ره گرگ آشتی

آن هم از روباه بازی دان که او شیر نر است

گرچه پای گاو دیدی در میان غره مشو

زانکه این گاو از خری بی‌پرچم و بی‌عنبر است

گر دو پیکر از تو جان خواهند تو جان در مباز

زانکه خاک کوی یک جان صد هزاران پیکر است

مه چو در خرچنگ آید جامه دوزی فال را

و او ز چنگ خود هزاران ماه را پرده‌در است

چند بر پنها روی پرهیز کن از شیر چرخ

زانکه جای صید شیران وادی پهناور است

خوشه چون گندم نمایی جوفروش آید به فعل

کاه برگی ندهدت کو در پی یک جو در است

چون سلیمان را ترازو نیم‌جو فرمان نبرد

نیم‌جو سنجی اگر گویی مرا فرمانبر است

این ترازو بفکن از دست و به طراری بجه

چون ترازو را همی‌بینی که کژدم در بر است

چون کمان در شست آورد و تنت چون توز کرد

بس عجب باشد تو را در جعبه گر تیری در است

همچو بز از ریش خویشت شرم ناید کین فلک

بز گرفتت روز و شب وز بهر تو بازی گر است

دلو اگر دادت رسن تو گرد عالم در مگیر

زانکه آخر این رسن را هم گذر بر چنبر است

چند بینی ماهیان در طشت چرخ از بهر آنک

چشمت اصغر گشت و ماهی نیست، چوب احمر است

نی خطا گفتم نه اختر نی فلک بر هیچ نیست

از فلک دور است و از اختر بسی این برتر است

کار آنجا می‌رود کانجا فلک گم می‌شود

چون فلک گم می‌شود آنجا چه جای اختر است

تن درین طاس نگون مانند موری عاجز است

دل درین دام بلا مانند مرغی بی‌پر است

خالقا عطار را بویی فرست از بهر آنک

هر که عطار است بوی عطر در وی مضمر است

زان شدم عطار کز کوی تو بویی برده‌ام

لیک جانم منتظر در بند بویی دیگر است

چارهٔ جانم بکن زیرا که جان بس واله است

در دل مستم نگر زیرا که دل بس مضطر است

من کفی خاکم اگر در دوزخم خواهی فکند

بود و نابودم به دوزخ یک کفی خاکستر است

پادشاها هرچه خواهی کن کیم من خویش را

کانچه آید بندگان را از تو آن لایق‌تر است

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:21 PM

اگر ز گلبن خلقش گلی به بار رسد

به حکم نیشکر آرد برون ز زهرگیا

خدایگانا امروز در سواد جهان

به قطع تیغ تو را دیده‌ام ید بیضا

چو اصل گوهر تیغت ز کوه می‌خیزد

ازین جهت جهد آتش ز صخره صما

ز سنگ لاله از آن می‌دمد که خونین شد

ز بیم خار سر رمح تو دل خارا

برو در آمده زان است نیم ترک سپهر

که تا کله بنهد پیش چار ترک تو را

تویی که در شب تاریک می‌کند روشن

هزار چشم به روی تو این سپهر دو تا

فلک ز لؤلؤ لا لا از آن طبق پر کرد

که تا نثار کند بر تو لؤلؤ لا لا

به جنب قدر تو ماه سپهر تحت افتاد

ورای این چه توان گفت ماورای ورا

ز فیض نقطهٔ نام تو همچو دریایی

محیط گشت و چنین نامدار شد طغرا

ز کوه حلم تو یک ذره گر پدید آید

هزار کوه به خود درکشد چو کاه‌ربا

ز موج بحر کف تو چو نشو یافت نمی

نبات سدره و طوبی گرفت نشو و نما

چو بحر دست تو در جود گوهر افشان شد

فروچکید ز هر قطره‌ای دو صد دریا

ز فرق تا به قدم ابر اشک گشت از رشک

ز زیر تا به زبر بحر آب شد ز حیا

به رشح جام تو دریای خشک لب تشنه است

عجایبی است ز دریای آب استسقا

ز خجلت کف تو بحر کف چو بر سر زد

گهی ز رعشه بلرزید و گه ز استرخا

چو قلزمی است کف کافیت که هر روزی

چو شبنمی به همه کوه و بحر کرد هبا

به حق جود تو ای پادشاه گیتی بخش

که حشو دشمنم آتش فکند در احشا

اگر مرا ز جناب چو تو سلیمانی

فتاد غیبت هدهد که رفته بد به سبا

هزار حجت قاطع چو تیغ آرم پیش

که جمله بر گهر صدق من بوند گوا

بدان خدای که در آفتاب معرفتش

به ذره‌ای نرسد عقل جملهٔ عقلا

مقدسی که ز هر پاکیی که بتوان گفت

منزه است از آن وصف و پاک و بی‌همتا

ز شرح حکمت او کند مانده جان و خرد

ز وصف غزت او کور گشته چون و چرا

جهان پیر چو شش روزه طفل گهواره است

نگار کرد بزد هفت مهدش از میزا

به علم آنکه هزاران هزار راز شناخت

ز سوز سینهٔ آن مور لیلةالظلما

به سمع آنکه چو شد پشه در سر نمرود

ز زخم راندن آن نیش می‌شنود آوا

به مبدعی که در ابداع او جهانی عقل

به هر نفس ز سر عجز می‌شود شیدا

به قادری که به یکدم هزار نقش نگاشت

ز اوج دایرهٔ چرخ و مرکز غبرا

به صانعی که به یک حله‌بافی صنعش

هزار رنگ برآورد خاک چون دیبا

به یک خدای قدیم و به یک رسول کریم

به یک حضور قیامت به یک شهود لقا

به دو سجود و دو حرف ظهور کن فیکون

به دو عروج و دو معراج و دو جهان و دنا

به سه جواهر روح و به سه رطوبت چشم

به سه طلاق به صدق و به سه طریق ملا

به چار پیک خدای و به چار یار رسول

به چار جوی بهشت و به چار فصل بها

به پنج فرض نماز و به پنج نزل کتاب

به پنج نوبت شرع و به پنج رکن هدی

به شش سحرگه فطرت به شش جهات جهان

به شش کرامت و شش روز و شش کریم عبا

به هفت اختر علو به هفت کشور سفل

به هفت مفرش ارض و به هفت سقف سما

به هشت جملهٔ عرش و به هشت خفتهٔ کهف

به هشت معتدل و هشت جنةالماوا

به نه مه بچه و نه مه سراچهٔ مهد

به نه مزاج و به نه طاق گلشن خضرا

به ده مبشره و ده مقولهٔ عالم

به ده حس و به ده ایام ماه عاشورا

به جان آنکه نه عالم بدو نه آدم نیز

که غرقه بود در انوار آیه الکبری

بدان حضور که لااحصئی برآمد ازو

که از هزار ثنا بیش بود آن یک لا

بدان شرف که ز اقبال بندگی شب قرب

نسیم همنفسی یافت در حریم رضا

بدان نفس که ز خون شد محاسنش چو عقیق

که سنگ گشت روان از مقابح سفها

بدان نگار که از وی عکاشه برد سبق

بدان نگارگری کان نگاشت چون دیبا

به قلب او که هزاران جناح روح‌القدس

چو پر یک ملخ آمد در آن عریض فضا

به چشم او که نکرد التفات ما زاغ او

به جان او که ز خود شد ز ماء مااوحی

به مجمعی که به صحرای حشر خواهد بود

به جمع آدم و ذریتش به زیر لوا

به صدق صاحب غار و به عدل کسری شرع

به حلم شاهد قرآن به علم شیر خدا

به دشنه خوردهٔ آن تشته به خون غرقه

به نوش داروی در زهر کشتهٔ زهرا

به خون حمزه و عثمان و مرتضی و عمر

به خون یحیی و سبطین و جملهٔ شهدا

به صد هزار نبی و به بیست و چار هزار

بسی و اند هزار اهل صفه و اهل صفا

به داغ وجه بلال و دل چو بدر هلال

به وجه زرد صهیب و به درد بودردا

به آه سرد اویس قرن سوی یثرب

به عشق گرم معاذ جبل سوی مبدا

به شیر مردی خالد به حکم سیف‌الله

به اهل بیتی سلمان و خلعت منا

بدان چهل‌تن در ریگ رفته تشنه جگر

لباس آن همه یک خرقه، قوت یک خرما

به شبروان طواف و به ساکنان حرم

به خفتگان بقیع و به کشتگان غزا

به بو حنیفه که کرد آن حدیث و نص قیاس

مثلثی که مربع نشست دین به نوا

به شافعی که چو اخبار بی قیاسش بود

سخن ز خواجهٔ دین بی قیاس کرد ادا

به عین معرفت بایزید و خرقانی

به شوق بی صفت بوسعید و ابن عطا

بدان مقام که حلاج همچو پنبه بسوخت

ز انالحقش همه حق ماند و محو گشت انا

به چل صباح که از نور خاص حق بسرشت

خمیر این همه اعجوبه بی سواد مسا

بدان دمی که چه گر پیر بود عالم طفل

ازو بزاد زنی طفل پیر چون حوا

به دوست‌رویی پاکیزگان هفت رواق

به شرمناکی دوشیزگان هفت‌سرا

به کار دیدگی آن که کم ز سی سال است

که دور اوست و ز پیری همی رود به عصا

به قاضیئی که مر او را نیافت یک معلول

ز حجتش که برو نور روی اوست گوا

به خونیی که بسی قلب بر جناح سفر

به خون بگشته ز ضرب دو دست او به دعا

به تیغ میر علم کز دهان شیر سپهر

به سرکشی سپر زرد می‌کند پیدا

به آب دست نگاری که رود نیل فلک

ز بحر شعر ترش در سه پرده یافت نوا

به کلک و کاغذ سطان دین نظام دوم

که در سه بعد محقق ازوست خط ذکا

به تاجری که چو سیماب داشت صرفه ندید

متاع خود به منازل سپرد از سیما

به شب که از مه نو هندویی است زرین گوش

به روز کز دم صبح است ترک مارافسا

به علم و حلم پریر و به حکم لازم دی

به روزنامهٔ امروز و به هیبت فردا

به سابقان شریعت به راسخان علوم

به پختگان طریقت به عادلان قضا

به صائمان نهار و به قایمان در لیل

به ساجدان سحرگه به صابران غدا

به خاصگان کمال و به محرمان وصال

به عاشقان جمال و به تشنگان فنا

به مخلصی که دهد جان به حق به تنهایی

میان سجده ز سبحان ربی‌الاعلی

به عاشقی که بزد دست و جان فشان در رفت

هنوز در ره او ناشنیده بانگ درا

به عارفی که به یک ضرب معرفت جانش

بلا فرو شود آنگه برآید از الا

به عالمی که ز بیدار داشتن همه شب

چو عقل کل بنخفتد میانهٔ اجزا

به صادقی که اگر در رهش بود گردی

به هر سحر بنشاند ز چشم خون پالا

به قانعی که همه کون بوریا پنداشت

که کس نیافت از آن بوریاش بوی ریا

به عاصیی که پس از توبه در شبی صد بار

به نار و نور درافتد میان خوف و رجا

به قاف و طور و سراندیب و بوقبیس و احد

به مروه و جبل‌الرحمه و منا و صفا

به آب زمزم و آب فرات و آب محیط

به آب کوثر و آب حیات و آب رضا

به مجمع‌العرفات و به محشرالعرصات

به منظرالدرجات و به مخرج‌المرعی

به عز عالم ارواح و عالم اجساد

به فر عالم کبری و عالم صغری

به بیت معمور و بیت قدس و بیت حرام

به بیت احزان و بیت قبر و بیت بقا

به خال طرفهٔ نون و به چشم شاهد صاد

به زلف پر خم یاسین و طرهٔ طاها

به قاف والقرآن و به صاد والقران

به علم القرآن و به علم الاسما

به روز عرفه و روز بدر و روز حنین

به روز جمعه و عید و به روز حشر و جزا

به عزت شب قدر و شب حساب برات

به حرمت شب آبستن و شب یلدا

به جانفزایی علم و به دل‌گشایی جان

به پادشاهی عقل و رئیسی اعضا

به به‌نشینی عمر و به به‌حریفی بخت

به پیر طبعی روح و به دولت برنا

به حاجبی دو ابرو به مردمی دو چشم

به هم سری دو دست و به سرکشی دوپا

به عشق بلبل مست و غم کبوتر نوح

به حدس هدهد بلقیس و عزت عنقا

به بار عام تو یعنی که غلغل ملکوت

به رخش خاص تو یعنی که دلدل شهبا

به پای تخت تو یعنی که ساق عرش مجید

به شیر فرش تو یعنی اسد برین بالا

به خاک پای تو کز رشح اوست آب حیات

به یاد گرد تو کاتش فکند در اعدا

بدان بلارک خون ریز زهرپاش چو نیل

که گوهری به قطع اوست خاصه در هیجا

به رمح مار مثالت که چون عصای کلیم

فرو برد به دمی صد هزار اژدرها

به ناوکت که شب تیره است موی شکاف

که روشن است مویی نمی‌برد ز سها

به فیض کف کریمت که بری و بحریش

قبول کرد به صد بر و بحر در اعطا

به مجلس تو که جنات عدن را ماند

یمینش از صف غلمان، یسارش از حورا

به ساقی تو که چون عزم ترکتاز کند

هزار دل به سرغمزه آرد از یغما

به مطرب تو که از رشک زخم زخمهٔ او

چو زخمه سر زده شد زهره از سر صفرا

به شعر من که اگر نقد نه فلک خوانیش

ز هشت خلد برآید خروش صدقنا

بدین قصیده که گر تک زند کسی صد قرن

نیابدش دومین در کراسهٔ شعرا

به سوز جان من از کید حاسد بد گوی

به صور آه من از دست دشمن رعنا

که هرچه بر من افتاده افترا کردند

چو افک عایشهٔ پاک دین خطاست خطا

خدای هست گواهم که نیست بر یادم

که گفته‌ام سخن از تو برون ز مدح و ثنا

اگر تفحص این سر کنی دل خجلم

که همچو دیدهٔ مور است می‌شود صحرا

ز هیبت تو اگرچه چو برگ می‌لرزم

مکن ز خشم مرا پوستین درین سرما

وگر که من ز در کشتنم تو کش که خوش است

ز دست یوسف صدیق دیدهٔ بینا

اگر مرا بکشی ملک را چه برخیزد

ز خون من نه زخون چو من هزار گدا

وگر هزار عقوبت به جای من بکنی

مرا سزاست بتر زان و از تو نیست سزا

چه گر تدارک این واقعه نمی‌دانم

مرا بس این که بدین صدق هست حق دانا

چو شمع بر سرپایم کنون و حکم تو راست

به راندن که برو یا به خواندن که بیا

وثیقتم همه بر عفو توست و چون نبود

از آنکه حبل متین است و عروة وثقی

چو سایه از بر خویشم گر افکنی بر خاک

چو سایه نیست مرا دور بودن از تو روا

وگر زنی من سرگشته را به چوگان زخم

چو گوی می‌دومت در رکاب ناپروا

وگر چو کلک به تیغم سرافکنی از تن

چو کلک بر خط حکمت به سر دوم حقا

به دور باش گرم پیش خود کنی بیجان

چو دور باش به جان داری آیمت ز قفا

چو صبح خنده زنم از سر وفا هر روز

وگر چو شمع کشی هر شبم به تیغ جفا

کز آستان تو صد شیر کی تواند کرد

به سنگ چون سگ اصحاب کهف دور مرا

بدین قصیده توان کرد جرم ناکرده

ز بندهٔ تو خود این کرده گیر بر عمدا

عطارد دوم آمد به مدح تو عطار

عطاردی است برو ختم چون که بر تو عطا

اگرچه تا که مرا در تن است جان باقی

دعای جان تو کار است در خلا و ملا

چو خلق روی زمینت همه دعا گویند

به جز تو کیست که آمین کند مرا به دعا

ولی بس است که آمین همی کنند به جمع

مقربان سماوی ز حضرت اعلی

مقدسا چو بدو ملک این جهان دادی

در آن جهانش بده نیز ملکتی والا

به چار بالش ملکش در آن جهان بنشان

که لایق است هم اینجا به ملک و هم آنجا

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:21 PM

ندارد درد من درمان دریغا

بماندم بی سر و سامان دریغا

درین حیرت فلک ها نیز دیر است

که می‌گردند سرگردان دریغا

درین دشواری ره جان من شد

که راهی نیست بس آسان دریغا

فرو ماندم درین راه خطرناک

چنین واله چنین حیران دریغا

رهی بس دور می‌بینم من این راه

نه سر پیدا و نه پایان دریغا

ز رنج تشنگی مردم به زاری

جهان پر چشمهٔ حیوان دریغا

چو نه جانان بخواهد ماند نه جان

ز جان دردا و از جانان دریغا

اگر سنگی نه ای بنیوش آخر

ز یک‌یک سنگ گورستان دریغا

عزیزان جهان را بین به یک راه

همه با خاک ره یکسان دریغا

ببین تا بر سر خاک عزیزان

چگونه ابر شد گریان دریغا

مگر جان‌های ایشان ابر بوده است

که می‌بارند چون باران دریغا

بیا تا در وفای دوستداران

فرو باریم صد طوفان دریغا

همه یاران به زیر خاک رفتند

تو خواهی رفت چون ایشان دریغا

رخی کامد ز پیدایی چو خورشید

کنون در خاک شد پنهان دریغا

از آن لب‌های چون عناب دردا

وزان خط های چون ریحان دریغا

به یک تیغ اجل درج دهان را

نه پسته ماند و نه مرجان دریغا

بتان ماه‌روی خوش‌سخن را

کجا شد آن لب و دندان دریغا

زنخدان‌ها چو بر خواهند بستن

زنخدان را ز نخ می‌دان دریغا

بسا شخصا که از تب ریخت در خاک

شد از تبریز با کرمان دریغا

بسا ایوان که بر کیوانش بردند

کجا شد آنهمه ایوان دریغا

بسا قصرا که چون فردوس کردند

کنون شد کلبهٔ احزان دریغا

درین غم‌خانه هر یوسف که دیدی

لحد بر جمله شد زندان دریغا

چو یکسان است آنجا ترک و تاجیک

هم از ایران هم از توران دریغا

تو خواه از روم باش و خواه از چین

نه قیصر ماند و نه خاقان دریغا

ز افریدون و از جمشید دردا

ز کیخسرو ز نوشروان دریغا

هزاران گونه دستان داشت بلبل

نبودش سود یک دستان دریغا

پس از وصلی که همچون باد بگذشت

درآمد این غم هجران دریغا

ز مال و ملک این عالم تمام است

تو را یک لقمه چون لقمان دریغا

برای نان چه ریزی آب رویت

که آتش بهتر از این نان دریغا

تو را تا جان بود نان کم نیاید

چه باید کند چندین جان دریغا

خداوندا همه عمر عزیزم

به جهل آورده‌ام به زیان دریغا

اگرچه بس سپیدم می‌شود موی

سیه می‌گرددم دیوان دریغا

چو دوران جوانی رفت چون باد

بسی گفتم درین دوران دریغا

نشد معلوم من جز آخر عمر

که کردم عمر خود تاوان دریغا

مرا گر عمر بایستی خریدن

تلف کی کردمی زین‌سان دریغا

بسی عطار را درد و دریغ است

که او را هست جای آن دریغا

خدایا چون گناهم کرد ناقص

نهادم روی در نقصان دریغا

اگر کرد این گدا بر جهل کاری

از آن غم کرد صدچندان دریغا

تو عفوش کن که گر عفوت نباشد

فرو ماند به صد خذلان دریغا

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:21 PM

وقت کوچ است الرحیل ای دل ازین جای خراب

تا ز حضرت سوی جانت ارجعی آید خطاب

بال و پر ده مرغ جان را تا میان این قفس

بر دلت پیدا شود در یک نفس صد فتح باب

عقل را و نقل را همچون ترازو راست دار

جهد کن تا در میان نه سیخ سوزد نه کباب

چون ز عقل و نقل ذوق عشق حاصل شد تو را

از دل پر عشق خود آتش زنی در جاه و آب

گرچه عالم می‌نماید دیگران را آب خضر

تو چنان گردی که گردد پیش تو همچون سراب

گر چنان گردی جدا از خود که باید شد جدا

ذره‌ای گردد به پیش نور جانت آفتاب

گر صواب کار خواهی اندرین وادی صعب

از خطای نفس خود تا چند بینی اضطراب

رو درین وادی چو اشتر باش و بگذر از خطا

نرم می‌رو خار می‌خور بار می‌کش بر صواب

از هوای نفس شومت در حجابی مانده‌ای

چون هوای نفس تو بنشست برخیزد حجاب

در شراب و شاهد دنیا گرفتار آمدی

ای دلت مست شراب نفس تا چند از شراب

خیز کاجزای جهان موقوف یک آه تواند

از دل پر خون برآر آهی چو مستان خراب

هر نفس سرمایهٔ عمر است و تو زان بی‌خبر

خیز و روی از حسرت دل کن به خون دل خضاب

درد و حسرت بین که چندانی که فکرت می‌کنم

هیچ کاری را نمی‌شایی تو اندر هیچ باب

چون نیامد از تو کاری کان به کار آید تو را

بر خود و کار خود بنشین و بگری چون سحاب

تو چنان دانی که هستی با بزرگان هم عنان

باش تا زین جای فانی پای آری در رکاب

این زمان با توست حرصی و ندانی این نفس

تا نیاری زیر خاک تیره رویت در نقاب

چون اجل در دامن عمرت زند ناگاه چنگ

تو ز چنگ او بمانی دست بر سر چون ذباب

ای دریغا می‌ندانی کز چه دور افتاده‌ای

آخر ار شوقی است در تو ذوق این معنی بیاب

چون چراغ عمر تو بی‌شک بخواهد مرد زود

خویشتن را همچو شمعی زآتش شهوت متاب

آخر ای شهوت‌پرست بی خبر گر عاقلی

یک دمی لذت کجا ارزد به صد ساله عذاب

توشهٔ این ره بساز آخر که مردان جهان

در چنین راهی فرو ماندند چون خر در خلاب

غرهٔ دنیا مباش و پشت بر عقبی مکن

تا چو روی اندر لحد آری نمانی در عقاب

شب چو مردان زنده‌دار و تا توانی می‌مخسب

زانکه زیر خاک بسیاریت خواهد بود خواب

بس که تو در خاک خواهی بود و زین طاق کبود

بر سر خاک تو می‌تابد به زاری ماهتاب

چون نمی‌دانی که روز واپسین حال تو چیست

در غرور خود مکن بیهوده چندینی شتاب

کار روز واپسین دارد که روز واپسین

از سیاست آب گردد زهره شیر از عتاب

تکیه بر طاعت مکن زیرا که در آخر نفس

هیچکس را نیست آگاهی که چون آید زباب

چون به یک دم جمله چون شمعی فروخواهیم مرد

پس چرا چون شمع باید دید چندین تف و تاب

چون سر و افسر نخواهد ماند تا می‌بنگری

چه کلاه ژنده و چه افسر افراسیاب

گر همی‌بینی که روزی چند این مشتی گدا

پادشا گشتند هان تا نبودت هیچ انقلاب

زانکه این مشتی دغل کار سیه دل تا نه دیر

همچو بید پوده می‌ریزند در تحت التراب

زیر خاک از حد مشرق تا به مغرب خفته‌اند

بنده و آزاد و شهری و غریب و شیخ و شاب

دل منه بر چشم و دندان بتان، کین خاک راه

چشم، چون بادام و دندان است چون در خوشاب

آنکه از خشمش طناب خیمه مه می‌گسست

در لحد اکنون کفن در گردن او شد طناب

وانکه پیراهن زتاب خویشتن نگشاد باز

تا کفن سازندش از وی باز کردندش ز تاب

وانکه رویش همچو گل بشکفته بودی این زمان

ابر می‌بارد به زاری بر سر خاکش گلاب

وانکه زلفش همچو سنبل تاب در سر داشتی

خاک تاریکش نه سر بگذاشت، نه سنبل، نه تاب

ما همه بی آگهیم آباد بر جان کسی

کز سر با آگهی بگذشت ازین جای خراب

یارب از فضل و کرم عطار را بیدار کن

تا به بیداری شود در خواب تا یوم‌الحساب

توبه کردم یارب از چیزی که می‌بایست کرد

روی لطف خویش را از تایب مسکین متاب

هر که این شوریده خاطر را دعا گوید به صدق

یارب آن خورشید خاطر را دعا کن مستجاب

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:21 PM

مورچهٔ خط تو، کرد چو موری مرا

کی کند ای مشک مو مور تو چندین جفا

روی تو با موی و خط مور و سلیمان به هم

موی تو هندو لقب مور تو طوطی لقا

چون به بر مه رسید مورچه بر روی تو

گر رسن مه بدید مورچه موی تو را

ماه از آن موی زلف تیره شود همچو مور

مشک از آن مور شب موی برد بر خطا

موی میانم چو مور لاجرم اندر هوات

یک یک مویم چو مور بست کمر بر وفا

سست‌تر از موی مور نیستمی گر ز تو

با سر مویی رسید با بر موری به ما

ز آرزوی موی تو هست مرا حرص مور

موی بدین مور ده تا برهد از بلا

چبود اگر موی تو در کف موری فتد

موی به من ده که نیست قوت موری مرا

گر من چون مور را دست به مویت رسید

مور کنم پیل را موی کشان در هوا

موی تو این مور را قوت پیلی دهد

مور ضعیف توام موی به من کن رها

کرد دلم موی تو تنگ‌تر از چشم مور

کور شود چشم مور موی تواش در قفا

سر چه کشی همچو موی از من چون مورچه

موی به موری سپار پیش سلیمان بیا

شاه محمد که مور بست نطاقش به موی

زانکه ازو مور را نیست به مویی عنا

مور نیازرد ازو یک سر موی ای عجب

زانکه به موری نداد مالش موری رضا

مور اگر بندگیش یک سر مو یافتی

موی بکندی ز سر مور شدی اژدها

مور و ملخ دیده‌ای موی شکافان به جنگ

مور و ملخ جنگ اوست موی شکاف از دغا

هر که کند کش چو موی در حق مور رهش

دانه کشد هم چو مور از سر موی آن گدا

گر به جهان در چو مور حاسد جویی چو مو

موی کشانش کند مور صفت مبتلا

ور سر مویی کشد دشمن چون مور سر

پی سپر آید چومور از سر موی از قضا

خصم که مورش شمرد زانکه چو مویی نیافت

هر بن موییش کرد خانهٔ موری فنا

ای تو سلیمان مور چند که در شرح مو

موی شکافی ز مور خوش بود اندر ثنا

قامت عطار شد در صفت موی تو

راست چو موری نحیف گوژ چو مویی دو تا

تا که بود پای مور چون سر مویی ضعیف

خصم تو را باد موی خانهٔ موریش جا

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:21 PM

خطاب هاتف دولت رسید دوش به ما

که هست عرصهٔ بی‌دولتی سرای فنا

ولی چو نفس جفاپیشه سد دولت شد

طریق دولت دل بسته شد به سد جفا

هزار جوی روان کاب‌تر مزاج ازو

زکات خواست همی خشک شد به نوبت ما

چو نفس سگ به جفا شام خورد بر دل ما

نفس چگونه برآید کنون ز صبح وفا

چگونه نافه‌گشایی کند صبا به سحر

سپهر شعبده و نافه ورد جیب صبا!

هزار نامهٔ حاجت فرو فرستادم

به سوی عرش به دست کبوتران دعا

نه یک کبوتر از آن نامه‌ام جواب آورد

نه شد دلم به مراد تمام کامروا

منم که هر شب پهنای این گلیم به من

سیه گلیم فلک می‌نماید از بالا

هزار بازی شیرین سپهر بازیگر

که از خوشی نتوان خورد بیش داد مرا

چو نقطه‌ای است قضا ساکنم به یک حرکت

که بر گشاد چو پرگار صد دهن به بلا

به های‌های نیارم گریستن که فلک

به های‌هوی درآید ز اشک من عمدا

ز بس که اشک فرو ریختم ز چشمهٔ چشم

به مد و جزر یکی شد دل من و دریا

محیط خون نقط دل ز چشم از آن دارم

که چون محیط تن آمد زچشم خون پالا

سزد که بر رخ چون زرفشانم اشک چو سیم

که روز و شب به زر و سیم می‌کنم سودا

ز خون دل همه اشک چو سیم می‌ریزم

که گشت از گل سرخ اشک همچو سیم جدا

مرا که صد غم بیش است هیچ غم نبود

اگر مرا به غم خویشتن کنند رها

ز کار خویشتنم دست پاک و حقه تهی

که مهره چون بنشیند میان خوف و رجا

ز سرگرانی هر دون برون شدیم ز دست

ز چرب‌دستی گردون درآمدیم ز پا

نه مونسی که شب انس او دهد نوری

نه همدمی که دمی همدمی کند به نوا

که را به دست شود یک رفیق یکتادل

که خفته در بنهد هفت چارطاق دو تا

به خنده دم دهدت صبح تا تو خوش بخوری

تو از کجا و دم ریشخند او ز کجا

اگرچه صبح کله‌دار صادق است چه سود

که پردهٔ زربفت شب به تیغ قبا

وگرچه خوانچهٔ خورشید دایم است ولیک

چه فایده که همه خود همی خورد تنها

وگرچه کاسهٔ زرین ماه می‌بینی

سیاه کاسگیش در کسوف شد پیدا

چو داس ماه نو از بهر آن همی‌آید

که تا چو خوشه سر خلق بدرود ز قفا

گیاه می‌دمد از خاک گور و غم این است

که نیست هیچ غمی داس را ز رنج گیا

چو آسیا سر این خلق جمله در گردد

ز بس که بر سر ما گشت گنبد خضرا

کدام میر اجل دیده‌ای که با او هم

اجل نخورد دوچاری درین سپنج سرا

کدام مفلس سرگشته را شنیدی تو

که بر سرش بنگردید آسیای فنا

فرود حقهٔ چرخ و ورای مهرهٔ خاک

تو در میانهٔ این خوش بخفته اینت خطا

چه خواب دید ندانم سپهر بوالعجبت

که خوش به شعبده‌ای مست خواب کرد تو را

صفای دل طلب از بهر آب روی از آنک

ندید روی کسی تا نیافت آب صفا

ز اشک گرم و دم سرد خود مکن جو خشک

که معتدل‌تر ازین نیست هیچ آب و هوا

بسوز خون دل و همچو صبح زن دم صدق

چرا چو نافه شدی تا که دم زنی به ریا

به وقت صبح فرو میری و عجب این است

که زنده‌دل شوی از یک دروغ طال بقا

ز سر سینهٔ خود دم مزن ز پرده برون

که گل ز پرده اگر دم زند شود رسوا

ز زیر پرده اگر آگهی تو جان نبری

از آن سبب که ازین پرده کس نداد آوا

اسیر چون و چرایی ز کار پر علت

ولیک کار خدا را نه چون بود نه چرا

میان بیشهٔ بی علتی چرا مطلب

که آن ستور بود که فرو شود به چرا

اگر دلیل چو خورشید بایدت بنگر

که بر خدایی او هست ذره ذره گوا

ز انبیا و رسل دم زنی و پنداری

که همنشینی سلطانیان کنی تو گدا

در آن مقام که خورشید و ماه جمع شوند

نه ذره راست محل و نه سایه را یارا

اگر کمال طلب می‌کنی چو کار افتاد

قضای عمر کنی و رضا دهی به قضا

چو پیر گشتی و گهوارهٔ تو آمد گور

چو کودکان دغل‌باز تا به کی ز دغا

از آن به پیری در گاهواره خواهی شد

که گرچه پیر شدی طفل این رهی حقا

بدان خدای که در آفتاب معرفتش

به ذره‌ای نرسد عقل جملهٔ عقلا

که پختگان ره و کاملان موی شکاف

چو طفلکان به شیرند در طریق فنا

چو مرغ و ماهی ازین درد شب نمی‌خسبند

تو هم مخسب که این درد را تویی به سزا

نه مرغکی است که شب خویشتن در آویزد

چنان در دم نزند ساعتی ز بانگ و نوا

چو زار ناله کند جمله شب از سر درد

هزار درد بیفزایدش به بوی دوا

به صبح از سر منقار قطرهٔ خونش

فرو چکد که برآید ز نه فلک غوغا

اگرچه نوحه کند نوحه‌گر بسی آن به

که نوحه مادر فرزند کشته کرد ادا

اگر تو ماتم آن درد داشتی هرگز

پس این سخن را تو راهبر شو ای دانا

وگرنه از گهر و لعل تا به سنگ و سفال

تفاوتی نکند پیش چشم نابینا

چو روز روشن خفاش در شب تیره است

ز روز کوری خود شب رود ز بیم ضیا

کسی که چشمهٔ خورشید را ندارد چشم

جهان هر آینه مشغول داردش به سها

نفس مزن نفسی و خموش ای عطار

که بیش یک نفسی نیست عمر تو اینجا

اگر دمی به خموشی تو را میسر شد

زعمر قسم تو آن است روز عرض جزا

وگر بمیری از این زندگی بی حاصل

به عمر خویش نمیری از آن سپس حقا

به شعر خاطر عطار را دم عیسی است

از آنکه هست چو موسیش صد ید بیضا

گرم چو سوسن آزاده ده زبان خوانی

ز نه سپهر بر آید صدا که صدقنا

ز دور آدم تا این زمان نیافت کسی

نظیر این گهر اندر خزانهٔ شعرا

بزرگوار خدایا مرا مسوز که من

در اشتیاق درت پخته‌ام بسی سودا

گناه کرده‌ام و زیر پرده داشته‌ام

تو هم به پردهٔ فضلت بپوش روز لقا

ز آستان تو صد شیر چون تواند کرد

به سنگ چون سگ اصحاب کهف دور مرا

زبان که از پی ذکر توام همی بایست

به شعر بیهده فرسود چون زبان درا

هر آنچه هست ز نظمم هباء منثور است

مرا ز ملکت هب لی خلاص ده ز هبا

ز درگهت به مشام دلم رسان به کرم

به دست پیک صبا هر سحر نسیم رضا

در آن زمان بر خویشم رسان که می‌گویم

میان سجده که سبحان ربی الاعلی

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:21 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 465

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5033658
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث