به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

ما مست شراب جان فزاییم

سرخوش ز می گره گشاییم

در کنج شرابخانه گنجی است

ما طالب گنج کنجهاییم

آنها که هوای می ندارند

زنهار گمان مبر که ماییم

هر جا که صراحیی ز جامی است

گر جان طلبد درآ درآییم

تا حاصل ما ز می درآید

برداشته دست در دعاییم

تا ما گل روی دوست دیدیم

چون بلبل مست می سراییم

ما گوهر نور ذات پاکیم

روشن سخنی است می نماییم

ما صوفی صفهٔ صفاییم

بی‌خود ز خودیم و از خداییم

ساقی سخن از می مغان گفت

دل چون بشنید ترک جان گفت

یک جرعه می و هزار معنی

از عشق به گوش عاشقان گفت

وز گردش جام حسن ساقی

با ما غم و شادی جهان گفت

نارسته هنوز دار منصور

عشق آمد و عقل را روان گفت

دوش از سر بی‌خودی و مستی

پیرم سخن از می نهان گفت

دل چون بشنید نام می را

می‌خواست به رغم صوفیان گفت

ما صوفی صفهٔ صفاییم

بی‌خود ز خودیم و از خداییم

ساقی بشکن خمار جان را

دریاب حیات جاودان را

کین یک دوسه روز عمر باقی است

از دست مده می مغان را

وان دم که تهی شود صراحی

بفروش به جرعه‌ای جهان را

در فصل بهار و موسم گل

بی عشق مدار عاشقان را

ای آنکه نخوانده‌ای تو هرگز

از لوح درون خط روان را

فردا که بپرسش اندر آرند

در مجلس حشر صوفیان را

ما مست شراب جام ساقی

گوییم حدیث این بیان را

ما صوفی صفهٔ صفاییم

بی‌خود ز خودیم و از خداییم

ای دلبر ماهروی طناز

برقع ز جمال خود برانداز

تا دیده ز پرتو جمالت

چون جام جهان نما کنم باز

ما زنده به بوی جام عشقیم

در مجلس عاشقان جانباز

با طوطی عقل خویش همدم

با بلبل عشق خود هم آواز

ای بلبل خوش نوا سرودی

آهنگ حجاز گیر و اهواز

با عود بسای عود می سوز

با چنگ بساز و چنگ می‌ساز

چون نیست درین زمانه ما را

با صوفی بی‌صفا دمی راز

ما صوفی صفهٔ صفاییم

بی‌خود ز خودیم و از خداییم

دوش از سر خم صدا برآمد

جوش از می جانفزا برآمد

زان جوش به گوش خاک در دهر

نی رست و به صد نوا برآمد

در حوصلهٔ جهان نگنجد

چون گنج ز کنجها برآمد

حقا که ز قدرت همو بود

کاژدر شد و از عصا برآمد

ای رند شراب‌خواره امروز

می ده که ز می صفا برآمد

چندان که تو شرح عشق کردی

گرد تو ز گرد ما برآمد

شکرانهٔ آنکه صوفی امروز

خود را شد و از خدا برآمد

ما صوفی صفهٔ صفاییم

بی‌خود ز خودیم و از خداییم

زین پیش که از جهان پرغم

جستیم وفا نشد مسلم

چون ملکت جم نماند جاوید

می نوش به یاد ملکت جم

ای آنکه نگشته است خالی

از سینهٔ من غم تو یکدم

بازآ که در آرزوی رویت

تدبیر دل رمیده کردم

گفتم به طبیب درد خود را

دردم چو طبیب دید در دم

بنوشت به خون دل جوابی

وان نیز به صبر کرد مرهم

بنشینی اگر مجال داری

بر خاک درش شبی چو شبنم

ای بیدل اگر تو دست یابی

بر گوی به ساکنان محرم

ما صوفی صفهٔ صفاییم

بی خود ز خودیم و از خداییم

ای بلبل خوشنوا فغان کن

عید است نوای عاشقان کن

چون سبزه ز خاک سر برآورد

ترک دل و برگ بوستان کن

بالشت ز سنبل و سمن ساز

وز برگ بنفشه سایبان کن

چون لاله ز سر کله بینداز

سرخوش شو و دست در میان کن

بردار سفینهٔ غزل را

وز هر ورقی گلی نشان کن

صد گوهر معنی ار توانی

در گوش حریف نکته‌دان کن

وان دم که رسی به شعر عطار

در مجلس عاشقان روان کن

ما صوفی صفهٔ صفاییم

بی خود ز خودیم و از خداییم

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:31 PM

فداک ابی و امی این تمشی

براق آمد مگر بر عزم عرشی

تورا چه عالم و چه عرش و چه فرش

که صد عالم ورای عرش و فرشی

کنون روحانیان عرش را بین

چو سر بر خط نهاده انس و وحشی

تویی سلطان مطلق در دوعالم

که خط دادندت انس و جان به خوشی

ز بس کامد به نزدیک تو جبریل

شده چون دحیه الکلب قریشی

چو اندر عالم جان اوفتادی

از آن بی سایه دایم می‌درفشی

چو دایم رحمة للعالمینی

بران جرم دو عالم را ببخشی

نگردد مطلع بر نقش تو کس

که تو برتر ز نه طالق بنفشی

چو تو برتر ز افلاکی به جز حق

که داند تا چه نوری و چه نقشی

فسبحان الذی اسری بعبده

الی الملکوت و الجبروت کله

زهی از عرش اعلی بر گذشته

وز آنجا عرش بالا بر گذشته

چه گویم من که از هر جا که گویم

به صد عالم از آنجا بر گذشته

همه روحانیان بر جای مانده

تو در بی جایی از جا بر گذشته

هم از عقل معظم پیش رفته

هم از روح معلی بر گذشته

قیامت نقد امروزت که هاتین

تو از دی و ز فردا بر گذشته

به خاصیت تو دری عالم افروز

ز قعر هفت دریا بر گذشته

به یک دم چون گهر از طشت پر زر

ازین نه طشت مینا بر گذشته

به نور جان به ذات حق رسیده

ز آلا و ز نعما بر گذشته

شده مستغرق نور مسما

ز اعداد و ز اسما بر گذشته

زهی دانای اسرار معانی

ورای این جهان و آن جهانی

زهی سلطان دارالملک افلاک

زهی تخت تو عرش و تاج لولاک

مجره زان پدید آمد که یک شب

فلک از دست قدرت جامه زد چاک

قزح زان آشکارا شد که یک روز

کشیدی از علی قوسی بر افلاک

ز اول حقه یک شب مهرهٔ ماه

بدو بنموده‌ای دست تو زان پاک

تو آن وقتی نبی‌الله بودی

که آدم بود یک کف خاک نمناک

اگر نور وجود تو نبودی

بماندی در کف او آن کف خاک

چو پیش هو زنی هویی جگرسوز

شود چون ناف آهو نافهٔ ناک

فرو ماند چو خر در گل ز مدحت

دو اسبه گر بتازد عقل و ادراک

ندارد هیچ کس با پشتی تو

ز جرم جملهٔ روی زمین باک

زهی دارای طول و عرض اکبر

شفاعت خواه مطلق روز محشر

زهی روز قیامت روز بارت

خلایق سر به سر در انتظارت

گنه کاران بر جان خورده زنهار

همه جان بر کف اندر زینهارت

کجا پیغمبری دانی که آن روز

نسوزاند سپند روزگارت

تویی مختار کل آفرینش

که حق بی علتی کرد اختیارت

چو تو بر باد دیدی ملک عالم

به ملک فقر آمد افتخارت

به صورت چرخ از آن فوق تو افتاد

که چرخ آمد طبق‌های نثارت

فلک زان می‌دود با طشت خورشید

که هست از دیرگاهی طشت دارت

به فراشی از آن می‌آیدت ابر

که از خاکی تورا نبود غبارت

تورا چون حارس و چون حاجب آمد

مه و خورشید در لیل و نهارت

فلک با خواجگی خود غلامت

چو لام منحنی از دال نامت

زهی خاک درت تریاک اعظم

طفیلی وجودت کل عالم

زهی موسی عمران بر در تو

به هارونی میان دربسته محکم

زهی دربان تو یعنی که افلاک

شده چوبک زنت عیسی مریم

تو را شیطان مسلمان گشته جاوید

ولی پیچیده سر از پیش عالم

اگر با نام حق نامت نگویند

که را باشد مسلمانی مسلم

نیاید خسته‌ای کو منکرت شد

بجز خاکستر خود هیچ مرهم

عدو گر بنگرد در تو به انکار

نماند مردمش در دیده محکم

نگین می‌خواست از مهر تو گردون

از آن شد حلقه وش مانند خاتم

نگینش چون نشد مهر نبوت

لبان خویش نیلی کرد ازین غم

اگر در نطق آیم تا قیامت

نیارم گفت یک وصف تمامت

زهی مه را رخت تنویر داده

به یکسو روز را شبگیر داده

جمالت حسن را در بر گرفته

کمالت عقل را تشویر داده

خرد نطق خوشت را کار بسته

شکر لعل لبت را شیر داده

عروش هشت جنت در فراقت

ازین نه بم نوای زیر داده

چو خوشه ده زبان گشته نهم چرخ

صفاتت صد یکی تقریر داده

ازین طاق چهارم روی خورشید

ز عکس رای تو تأثیر داده

قضا دیده قدر مایه ز قدرت

ز کف سر رشتهٔ تقدیر داده

به فرمان تو ای فرمان ده جان

عذاب خلد را تأخیر داده

دل عطار مجنون غم تو

تو از زلف خودش زنجیر داده

به هم نامی حق دارم زهی قدر

به هم نامی نکو نامم کن ای صدر

دلی کایینهٔ اسرار گردد

غلام خواجهٔ احرار گردد

تویی آن خواجه کز یک شاخ نعتت

دو عالم خلق برخوردار گردد

تویی آن مرد کز نور وجودت

عدم آبستن اسرار گردد

تویی آن صدر کز دریای جودت

کفی بحر و نمی امطار گردد

دل من یا رسول الله خفته است

دلی در بند تا بیدار گردد

چه کم گردد ز بحر بی نهایت

که یک شبنم دری شهوار گردد

دل عطار را گر بار دادی

دلی بیدار معنی‌دار گردد

نکوکارا مگر کاری شود پیش

چو کاری رفت مرد کار گردد

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:30 PM

گر سخن بر وفق عقل هر سخنور گویمی

شک نبودی کان سخن بر خلق کمتر گویمی

راز عالم در دلم، گنگم ز نااهلی خلق

گر تو را اهلیتی بودی تو را بر گویمی

چند گویی راز دل ناگفته مگذار و بگو

خود نگویی تا کرابرگویمی گر گویمی

زیرکان هستند کز پالان جوابم آورند

فی‌المثل در پیش ایشان گر من از خر گویمی

کو کسی کاسرار چون بشنود دریابد ز من

پیش او هر ساعتی اسرار دیگر گویمی

کو کسی کز وهم پای عقل برتر می‌نهد

تا سخن با او بسی از عرش برتر گویمی

کوکسی کو عبره خواهد کرد ازین دوزخ سرای

تا من از صد نوع با او شرح معبر گویمی

کو کسی کو هرچه می‌بیند نه رای آرد به خود

تا دلش را نسخهٔ عالم مقرر گویمی

کو کسی کز سینه کرسی کرد واز دل عرش ساخت

تا مثال عالم صغریش از بر گویمی

کو کسی کو در میان زندگی یک ره بمرد

تا میان زندگیش از سر محشر گویمی

کو کسی کز دین چو بومسلم تبر زد روز و شب

تا ز صدق یار غار و حلم حیدر گویمی

کو دلی کز حلقهٔ گردون به همت بر گذشت

تا بر آن دل هفت گردون حلقهٔ در گویمی

کو یکی مفلس که در ششدر فرومانده است سخت

تا ره بگریختن زین هفت ششدر گویمی

کو یکی کز قعر صد ظلمت نهد یک گام پیش

تا ز نور فیض دریای منور گویمی

کو یکی طوطی شکر چین که تا در پیش او

هر زمانی صد سخن شیرین چو شکر گویمی

کو یکی گوهر شناس گوهر دریای عشق

تا ز سر هفت در و چار گوهر گویمی

کو یکی غواص تیز اندیشهٔ بسیار دان

تا عجایب‌های این دریای منکر گویمی

کو یکی سرگشته همچو گوی دریای طلب

تا بدو اسرار این میدان اخضر گویمی

کو یکی طاقی که جفتش نیست در باب خرد

تا ز دواری این طاق مدور گویمی

کو یکی صاحب مشامی کز یمن بویی شنید

تا ز مشک تبتی وز عود و عنبر گویمی

کو یکی پاکیزه طبع راست فهم پاک دل

تا به زیر هر سخن صد راز مضمر گویمی

کو سخن دانی که او را منطق‌الطیر آرزوست

تا ز مرغ جان سخن از جانش خوشتر گویمی

کو سکندر حکمتی حکمت‌پژوه تشنه‌دل

تا صفات آب خضر و حوض کوثر گویمی

کو فریدونی که گاوان را کند قربان عید

تا من اندر عید گه الله اکبر گویمی

نی خطا گفتم خطا کو غازیی شمشیرزن

تا به پیش او صفات نفس کافر گویمی

تا کی از نفسم که هم ناگفته ماند شرح او

گو هزاران شرح او را من ز هر در گویمی

گر من از مردان دین آگاهمی هرگز کجا

با چنین نامردی از مردان رهبر گویمی

دامن اندر چینمی از خود اگر هر دم برون

راز مردان جهان با دامن تر گویمی

جز سخن چیزی ندارم گر مرا چیزیستی

با چنان چیزی کجا دیوان و دفتر گویمی

گر از آن دریای معنی قطره‌ای بودی مرا

حاش لله گر من از اعراض و جوهر گویمی

در هوای حق اگر یک ذره نوری دارمی

نیستی ممکن که از خورشید انور گویمی

کاشکی مستغرق آن نور بودی جان من

زانکه گر مستغرقستی آن بهم در گویمی

گر من اندر ملک دین گنج قناعت دارمی

خویشتن را ملکت عالم میسر گویمی

طفل را هم ماندهٔ حرفی و گرنه طفلمی

من الف را گاه در بن گاه بر سر گویمی

ای خدا نقصان مده در جوهر ایمان من

گر به جز تو در دو عالم بنده‌پرور گویمی

در بقا عزت تو را و در فنا لذت مرا

مستمی گر با تو خود را من برابر گویمی

یارب از نفس پلیدم پاک کن تا خویش را

همچو عیسی جاودان خود را مطهر گویمی

گر دل عطار پست نفس خاکی نیستی

از بلندی شعر فوق هفت اختر گویمی

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:30 PM

الا ای یوسف قدسی برآی از چاه ظلمانی

به مصر عالم جان شو که مرد عالم جانی

به کنعان بی تو واشوقاه می‌گویند پیوسته

تو گه دل بستهٔ چاهی و گه در بند زندانی

تو خوش بنشسته با گرگی و خون آلوده پیراهن

برادر برده از تهمت به پیش پیر کنعانی

برو پیراهنی بفرست از معنی سوی کنعان

که تا صد دیده در یک دم شود زان نور نورانی

برو بند قفس بشکن که بازان را قفس نبود

تو در بند قفس ماندی چه باز دست سلطانی

تو بازی و کله داری نمی‌بینی جهان اکنون

ولی چون بی‌کله گردی به بینی آنچه می‌دانی

چو شد ناگاه چشمت باز و دیدی آنچه دانستی

ز خوشی گه به جوش آیی ز شادی گه پر افشانی

بدانی کاسمانها و زمین‌ها با چنان قدری

نباشد قطره‌ای در جنب آن دریای روحانی

تو آخر در چنین چاهی چرا بنشینی از غفلت

زهی حسرت که خواهد دید جانت زین تن آسانی

هزاران چشم می‌باید که بر کار تو خون گرید

تو خود را با دو روزه عمر همچون گل چه خندانی

شدند انباز چار ارکان که تا تو آمدی پیدا

نه ای تو هیچ کس خود را متاع چار ارکانی

چو ارکان باز بخشندت به انبازی یکدیگر

از آن ترسم که جان تو نیارد تاب عریانی

طریق توست راه شرع و تن در زیر تو مرکب

به مرکب باز استادی چرا مرکب نمی‌رانی

بران مرکب مگر زینجا به مقصد افکنی خود را

که مرکب چون فروماند تو بی‌مرکب فرومانی

تو را در راه یک یک دم چو معراجی است سوی حق

ز یک یک پایه‌ای برتر گذر می‌کن چو بتوانی

گرفتم در بهشت نسیه نتوانی رسیدن تو

سزد خود را ازین دوزخ که نقد توست برهانی

چه خواهی کرد زندانی بمانده پای در غفلت

گهی در آتش حرص و گهی در آب شهوانی

زمانی آز دنیاوی زمانی حرص افزونی

زمانی رسم سگ طبعی زمانی شر شیطانی

گرفتار بلا ماندی میان این همه دشمن

نه یک همدرد صاحبدل نه یک همراز ربانی

میان خلط و خون مانده چه می‌کوشی درین گلخن

بگو تا چون کنیم آخر درین گلخن نگهبانی

همه کروبیان عرش دایم در شکر خوردن

دهان ما پر آب گرم و کار ما مگس‌رانی

برو چون مرد ره بگذر ز دنیا و ز عقبی هم

که تا جانت شود پر نور از انوار یزدانی

از آن بفروختند اصحاب دل دنیا به ملک دین

که خود را سود می‌دیدند در بازار ارزانی

درین عالم برستند از غم بیهودهٔ دنیا

در آن عالم شدند آزاد از درد و پشیمانی

چو زین بیع و شری رستند برستند از غم دو جهان

شری و بیع زین‌سان کن اگر تو هم از ایشانی

چنان بی‌خود شدند از خود که اندر وادی وحدت

یکی مست اناالحق گشت و دیگر غرق سبحانی

اگر خواهی که تو بی‌خود همه چیزی یکی بینی

تویی آن پرده اندر ره مگر کین پرده بدرانی

اگر در بند این رازی به کلی پی ببر از خود

که نتوانی سوی این راز پی‌بردن به آسانی

چو تو در بند صد چیزی خدا را بنده چون باشی

که تو در بند هرچیزی که هستی بندهٔ آنی

چو تو چیزی نمی‌دانی که باشد دستگیر تو

چرا بس ناخوشت آید گرت گویند نادانی

چو می‌دانی که هر ساعت توانی یافت ملکی نو

اگر مشتاق آن ملکی چرا بر خود نمی‌خوانی

اگر کوهی و گر کاهی نخواهی ماند در دنیا

پس از اندیشه‌های بد دل و جان را چه رنجانی

اگر چه هیچ باقی نیست از خوشی این عالم

ولی خون خور که باقی نیست کار عالم فانی

چو مرگ از راه جان آید نه از راه حواس تو

ز خوف مرگ نتوان رست اگر در جوف سندانی

سپند چشم بد تا چند سوزی هر زمان خود را

که اندر چشم عزراییل کم از یک سپندانی

برو راه ریاضت گیر تا کی پروری خود را

که بردی آب روی خویش تا در بند این نانی

به گرد این عمل داران مگرد ار علم دین‌داری

که مشتی مردم دیوند این دیوان دیوانی

برو پی‌بر پی صدر جهان نه تا مگر مرکب

ازین دریای مغرق بو که همچو خضر بجهانی

چو یونان آب بگرفته است خاک راه یثرب شو

که یک چشمان این راهند ره بینان یونانی

دلا تا کی در آویزی گهر از گردن خوکان

برو انگشت بر لب نه که در انگشت رحمانی

خداوندا درین وادی از آن سرگشته می‌پویم

که دری گم شده است از من درین دریای ظلمانی

شنیدم کاشتری گم شد ز کردی در بیابانی

بسی اشتر بجست از هر سویی و آورد تاوانی

چو اشتر را نیافت از غم بخفت اندر کنار ره

دلش از حسرت اشتر میان صد پریشانی

به آخر چون بشد شب او بجست از جای دل پر غم

برآمد گوی مه ناگه ز روی چرخ چوگانی

به نور ماه اشتر دید اندر راه استاده

از آن شادی بسی بگریست همچون ابر نیسانی

رخ اندر ماه روشن کرد و گفتا چون دهم شرحت

که هم نوری و نیکویی و هم زیبا و تابانی

نتابد در هزاران سال ماهی چون تو در عالم

به هر وجهی که گویم شرح تو صد باره چندانی

خداوندا درین وادی برافراز از کرم ماهی

مگر گم‌کردهٔ خود بازیابد عقل انسانی

حدیث اشتری گم کرده اندر وصف کی گنجد

بدان اسرار این معنی اگر مرد سخن دانی

خداوندا به حق آنکه می‌داری تو او را دوست

که این شوریده خاطر را نجاتی ده ز حیرانی

به جان او رسان نوری که برهد زین همه شبهت

دلش را آشکارا کن همه اسرار پنهانی

خدایا جانم آنگه خواه کاندر سجده‌گه باشم

ز گریه کرده خونین روی و خاک‌آلوده پیشانی

چو جان بندهٔ خود را کنی آزاد ازین زندان

به پیش نور آن حضرت حضوری دارش ارزانی

دل عطار عمری شد که امیدی همی دارد

کجا زیبد ز فضل تو گرش نومید گردانی

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:30 PM

ای حلقهٔ درگاه تو هفت آسمان سبحانه

وی از تو هم پر هم تهی هر دو جهان سبحانه

ای از هویدایی نهان وی از نهانی بس عیان

هم بر کناری از جهان هم در میان سبحانه

چرخ آستان درگهت شیران عالم روبهت

حیران بمانده در رهت پیر و جوان سبحانه

در کنه تو عقل و بصر هم اعجمی هم بی خبر

جان طفل لب از شیر تر تن ناتوان سبحانه

در وصف ذاتت بی شکی از صد هزاران صد یکی

دانش ندارند اندکی بسیار دان سبحانه

در جست و جویت عقل و جان واله فتاده در جهان

تو دایما گنجی نهان در قعر جان سبحانه

دل غرقهٔ دریای تو تن نیز ناپروای تو

سرگشتهٔ سودای تو عقل و روان سبحانه

هر بی‌زبانی بسته‌لب با رازهای بوالعجب

با تو سخن گو روز و شب از صد زبان سبحانه

ذرات عالم از علی تا نقطهٔ تحت الثری

تسبیح تو گوید همی کای غیب دان سبحانه

شب‌های تار و روشنان بر خاک تو نوحه‌کنان

مردان ز شوقت چون زنان بر رخ زنان سبحانه

گردون زنگاری تو غرق هواداری تو

و اندر طلبکاری تو بر سر دوان سبحانه

بر درگه تو آسمان در آستین آورده جان

سر بر نگیرد یک زمان از آستان سبحانه

سلطان عالی حضرتی برتر ز نور و ظلمتی

در پرده‌های عزتی در لامکان سبحانه

بس کس که اندر باخت جان تا یابد از کویت نشان

وز تو نبوده در جهان کس را نشان سبحانه

وصفت که جان افزایدم گرچه زبان بگشایدم

نه در عبارت آیدم نه در بیان سبحانه

چون وصف تو بیچون بود از حد عقل افزون بود

هم از یقین بیرون بود هم از گمان سبحانه

پیش از همه رانده قلم بنوشته منشور کرم

فرعون و موسی را به هم روزی رسان سبحانه

فرعون چون سرکش بود گرچه در آب خوش فتد

زان آب در آتش فتد هم در زمان سبحانه

پنهان کنی پیغمبری از آتشی در آذری

زان برد موسی اخگری اندر دهان سبحانه

از نیم پشه کژدمی، انگیختی چون رستمی

تا بر سر نامردمی می‌زد سنان سبحانه

از عنکبوت بی‌تنی بر ساختی پرده تنی

تا دوستی از دشمنی کردی نهان سبحانه

آن کرم سرگردان تو در قعر سنگی زان تو

هر روز از دیوان تو اجرا ستان سبحانه

چون جان و دل پرداختی تن‌ها به خاک انداختی

مرغان جان را ساختی عرش آشیان سبحانه

بگشای چشم ای دیده‌ور در صنع رب دادگر

وین دانه‌های در نگر در کهکشان سبحانه

آن ماه نو ابرو به خم وین طاس روی اندر شکم

صد دیده بگشاده به هم چون دیده‌بان سبحانه

چون خور فتد در قیروان شعرای شب آرد جهان

تا بر سر اندازد از آن دو خواهران سبحانه

شب را ز انجم توشه‌ای پروین چو زرین خوشه‌ای

بشکفته در هر گوشه‌ای صد گلستان سبحانه

هر شب به دست قادری بر گلشن نیلوفری

از غایت صنعتگری گوهر فشان سبحانه

چون صنع خود پیدا کند صحن فلک صحرا کند

گه فرقدان زیبا کند گه شعریان سبحانه

چون طاق گردون بسته شد عدل و کرم پیوسته شد

تا با بره هم رسته شد شیر ژیان سبحانه

گه ماه را بگداخته در راه ماهی تاخته

گه تیر را انداخته اندر کمان سبحانه

گه خوشه‌ای بیرون کشد تا آدمی در خون کشد

گه دلو بر گردون کشد بی‌ریسمان سبحانه

عقرب نهاده گردنش بگشاده دم بر دشمنش

جوزا به خدمت کردنش بسته میان سبحانه

چشم ترازو وا کند صد چشمه زو صحرا کند

خرچنگ را پیدا کند ز آب روان سبحانه

گه تن به بازی سرکشد ضحاکیی خنجر کشد

از گاو رایت برکشد چون کاویان سبحانه

بلبل که جان افزاید او دستان زنان زان آید او

تا سر تو بسراید او از صد زبان سبحانه

از شوق تو هر بلبلی چون پیش آرد غلغلی

صد برگ یابد هر گلی در بوستان سبحانه

گر زان شراب عاشقان یک جرعه برسانی به جان

با هش نیاید بعد از آن تا جاودان سبحانه

هستم رهین نعمتت دل بر امید رحمتت

تا در رسد از حضرتت یک مژدگان سبحانه

ای بر حقیقت پادشا گر در ره تو این گدا

سودی کند دانم تو را نبود زیان سبحانه

چون آفریدی رایگان نه سود کردی نه زیان

اکنون ببخش ای غیب دان هم رایگان سبحانه

یارب دل و دلدار شد بار گنه بسیار شد

وین خفته تا بیدار شد شد کاروان سبحانه

اول نه نیکو زیستم جز حسرت اکنون چیستم

ای بس که من بگریستم از شرم آن سبحانه

درمانده‌ام در کار خود نه یار کس نه یار خود

از پردهٔ پندار خود بازم رهان سبحانه

جان مرا هشیار کن شایستهٔ دیدار کن

وین خفته را بیدار کن در زندگان سبحانه

در ششدر خوف و رجا چون جان شود از تن جدا

یارب مکش از سوی ما آن دم عنان سبحانه

از ظلمت تحت الثری جان جذب کن سوی علا

نوری ز انوار هدی در وی رسان سبحانه

هرچند بی‌باک رهم از لطف کن پاک رهم

کافکند بر خاک رهم بار گران سبحانه

عطار را در هر نفس فریاد رس لطف تو بس

پاکش برای فریاد رس زین خاکدان سبحانه

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:29 PM

مکن مدار برای من ای پسر روزه

که کرد عارض سیمین تو چو زر روزه

ز ماه روزه چو کاهی شد ای پسر ماهت

چگونه ماهی، ماهی بود به سر روزه

تو را چو از شکرت بوی شیر می‌آید

سپید شد شکرت همچو شیر در روزه

ز لعل پر نمکت بوی خون همی‌آید

گشاده‌ای تو به خون دلی مگر روزه

ز روزه تا تو لب چون شکر فروبستی

لبم گشاد به خونابهٔ جگر روزه

ز بس که جست بصر چون هلال روی تو را

تباه کرد به خون مردم بصر روزه

دل از فراق تو در روزهٔ وصال بماند

به جان تو که بنگشاد او دگر روزه

اگر سال کنم بوسه‌ای جواب دهی

که بی‌شکی برود حالی از شکر روزه

وگر به شب طلبم بوسه‌ای بگویی روز

که کس نداشت بدین شام تا سحر روزه

چو من ز عشق تو بیمار و زار مانده اسیر

بیار بوسه و بیمار گو بخور روزه

چو جان رنج کش من ز هجر در سفر است

رواست گر بگشاید درین سفر روزه

اگرچه من نگشایم ولیک بگشاید

به یک شکر ز لب خوب دادگر روزه

خدایگان فلک قدر آنکه هر رمضان

ز خوان او بگشاده است قرص خور روزه

سه ماه روزه گرفت و ز نور روزه او

مدام در دو جهان گشت نامور روزه

ز بهر روزه شه نه سپر جشنی ساخت

که بو که شه بگشاید بدین قدر روزه

فرشتگان که ز شوق خدای می‌دارند

میان عرش معظم ز خواب و خور روزه

اگرچه صایم دهرند لیک بگشایند

موافقت را با شاه پر هنر روزه

کسی که روزه گرفته است از شفاعت او

اگر ز هیچ شماری توان شمر روزه

اگرچه خشک‌لب افتاد بحر و بر امروز

ز ابر دست تو بگشاد بحر و بر روزه

حسام گوهریت لب ببست و نگشاید

مگر به خون دلم خصم بد گهر روزه

چو بام فتح گشادی ز چتر لعل گشاد

همای چتر تو از دامن ظفر روزه

کسی که سرکشد از طاعت تو یک سر موی

هبا شمر تو نماز وی و هدر روزه

خدایگانا شعر لطیف را عطار

ردیف کرد به مدح تو سر به سر روزه

منم که ختم سخن بر من است و زهره کراست

که صد سخن بگشاید بدیهه بر روزه

همیشه تا شب و روز است عید روزی باد

هزار عیدت و عیدیت باد هر روزه

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:29 PM

ای روی درکشیده به بازار آمده

خلقی بدین طلسم گرفتار آمده

غیر تو هرچه هست سراب و نمایش است

کانجا نه اندک است و نه بسیار آمده

اینجا حلول کفر بود اتحاد هم

کین وحدتی است لیک به تکرار آمده

یک صانع است و صنع هزاران هزار بیش

جمله ز نقد علم نمودار آمده

بحری است غیر ساخته از موج‌های خویش

ابری است عین قطره به بازار آمده

این را مثال هست به عینه یک آفتاب

کز عکس او دو کون پر انوار آمده

دیدی کلام حق، که علی‌الحق یک است و بس

پس در نزول، مختلف آثار آمده

سنگ سیه مبین و یمین اللهش ببین

کانجا جهان است محو جهاندار آمده

یک عین متفق که جز او ذره‌ای نبود

چون گشت ظاهر این همه اغیار آمده

عکسی ز زیر پردهٔ وحدت علم زده

در صد هزار پردهٔ پندار آمده

برخود پدید کرده ز خود سر خود دمی

هجده هزار عالم اسرار آمده

یک پرتو اوفکنده جهان گشته پر چراغ

یک تخم کشته این همه بربار آمده

در باغ عشق یک احدیت که تافته است

شاخ و درخت و برگ گل و خار آمده

بر خویش جلوه دادن خود بود کار تو

تا صد هزار کار ز یک کار آمده

از قهر دور مانده و انکار خواسته

وز لطف قرب یافته اقرار آمده

چون در دو کون از تو برون نیست هیچ کار

صد شور از تو در تو پدیدار آمده

زلف تو پیش روی تو افتاده دادخواه

روی تو پیش زلف به زنهار آمده

بر خود جهان فروخته از روی خویشتن

خود را به زیر پرده خریدار آمده

ای ظاهر تو عاشق و معشوق باطنت

مطلوب را که دید طلب کار آمده

این خود چه نقطه‌ای است که عرق طواف اوست

هفت آسمان مقیم چو پرگار آمده

آن کیست و از کجاست چنین جلوه‌گر شده

این چیست و آن چبود در اظهار آمده

بویی به جان هر که رسیده ازین حدیث

از کفر و دین هرآینه بیزار آمده

گر هر دو کون موج برآورد صد هزار

جمله یکی است لیک به صد بار آمده

غیری چگونه روی نماید چو هرچه هست

عین دگر یکی است سزاوار آمده

این آن قلندر است که در من یزید او

تسبیح در حمایت زنار آمده

اینجا فقیر سوخته بگریخته ز کفر

در چین شده به علم و ز کفار آمده

دستم ازین حدیث شده زیر ملحفه

پس چون زنان روی به دیوار آمده

بر هر که یک نفس شده این راز آشکار

انفاس بر دهانش چو مسمار آمده

با این ستاره‌های پر اسرار چون فلک

سرگشتگی نصیبهٔ عطار آمده

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:29 PM

اگر به مدت جاوید ذره‌های جهان

سخن‌سرای شوندی به صدر هزار زبان

صفات ذات جهان‌آفرین دهندی شرح

ز صد هزار یکی در نیایدی به بیان

سخن عرض بود اندر عرض کجا گنجد

منزهی که برون است از زمان و مکان

خدای پاک قدیم ازل که در ره او

به چشم عقل کم از ذره است هر دو جهان

اگر بود دو جهان و اگر نه ملکت او

به قدر یک سر سوزن نیاورد نقصان

چنان به ذات خود از هر دو کون مستغنی است

که هست هستی خلقش چو نیستی یکسان

اگر شود همه عالم ز کافران تاریک

نگیرد آینهٔ کبریاش گردی از آن

به جنب او دو جهان قطره‌ای است از دریا

چه کم شود چه زیادت ز قطرهٔ باران

بدان که چشمهٔ حیوان نیافت اسکندر

تغیری نپذیرفت چشمهٔ حیوان

زهی کمال خدایی که صد هزار عقول

ز فهم کردن او مانده‌اند سرگردان

مقدری که هزاران هزار خلق عجب

پدید کرد ز آمیزش چهار ارکان

بر آورید ز دودی کبود در شش روز

بکرد چار گهر هفت قبهٔ گردان

ز چوب خشک به صنعت‌گری برون آورد

هزار گونه گل تازه روی در بستان

هزار نقش عجایب نگاشت بر هر برگ

که گشت چهرهٔ هر برگ چون نگارستان

ز روی برگ تماشای خرد برگ کنید

که خرده کاری قدرت همی کند یزدان

نمود قدرت او دشمن سیه‌دل را

میان مغز سر از نیش نیم پشه سنان

حبیب حضرت خود را کشید بر در غار

ز پرده‌ای که تند عنکبوت شادروان

ز کرم پیله که ابروی و چشم از اطلس داشت

هزار اطلس و اکسون ز پرده کرد عیان

به نحل وحی فرستاد تا پدید آورد

شراب مختلف الوان شفای هر انسان

هزار نافه مشکین نمود در یک‌دم

ز خون سوختهٔ آهوان ترکستان

به زیر پرده سیه جامهٔ خلیفه نشاند

که هست مدرک اشکال و مبصر الوان

ز راست و چپ دو صدف راست کرد از پی سمع

که پر جواهر معنی شود ز لحن لسان

به دست قدرت خود نافهٔ مشام گشاد

که تا ز سوی یمن بشنود دم رحمان

ز صنع خود پس سی و دو دانه مروارید

فراخت تیغ زبان در میان درج دهان

حواس را شفعی داد سوی محسوسات

وزین حواس که گفتم رهی گشاد به جان

که تا به واسطهٔ حس ز اهل معنی گشت

به قدر مرتبهٔ خویش جان معنی دان

هزار سال اگر فکر می‌کنی در حس

حقیقتش نشناسی به حجت و برهان

به عقل ریزهٔ خود چون به کنه حس نرسی

به کنه جان نتوانی رسید پس آسان

چو کنه جان نشناسی تو و حقیقت حس

مکن به کنه خداوند دعوی عرفان

اگر تو در ره کنه خدای از سر عقل

به وجه راست تفکر کنی هزار قران

به عاقبت ز سر عاجزی و حیرانی

برآیی از دل و جان و فروشوی حیران

چو زهره نیست تو را گرد ذات او گشتن

ز ذات در گذر و گرد صنع کن جولان

هلاک خویش مجوی و به گرد ذات مگرد

که وادیی است که آن را پدید نیست کران

چگونه عقل تو یارد به گرد ذاتی گشت

که هست نه فلکش حلقهٔ در ایوان

بدان که عقل تو یک قطره است و قطرهٔ آب

چگونه فهم کند کنه بحر بی‌پایان

بسا کسا که ز عالم نشان او گم شد

میان خاک بریخت و ازو نیافت نشان

برو گزاف مگو چون به کنه او نرسی

که هرچه عقل تو اندیشه کرد نیست چنان

ببین که چند هزاران فرشته‌اند مدام

بمانده بر درش انگشت عجز به دندان

فرشتگان چو به کنه خدای می‌نرسند

سرشتگان گل و آب کی رسند بدان

کمال عزت او بین و دم مزن زنهار

که خامشی است درین درد جمله را درمان

مکن قیاس و بیندیش و هوش‌دار و بدانک

عظیم بار خدایی است خالق کیهان

مهیمنا صمدا خاتم‌النبیین گفت

که هست دنیا بر اهل دین من زندان

کسی که در بن زندان هزار بار بسوخت

مکن به آتش دوزخ دگر رهش سوزان

از آن سبب که چنان اقتضا کند در عقل

که هر که جست ز زندان برست جاویدان

مرا چو در بن زندان نکو نداشته‌اند

به بوستان بهشتم به خوش‌دلی برسان

از آن شراب که در جام مخلصان ریزی

به جان پاک محمد که قطره‌ای بچشان

تو میزبان بهشتی و من رسیده ز راه

فرو مبند در خلد کامدم مهمان

ز تف هیبت تو آتش از دلم برخاست

به آب مغفرتت آتش دلم بنشان

بسی ز بی خبری جرم کردم و گفتم

که تو ببخشم ای ناگزیر و بگذر از آن

امید بنده وفا کن به حق احسانت

که کس نماند که نومید ماند از آن احسان

چنان ز بار گنه گردنم گرانبار است

که این سبکدل بیچاره رایگانست گران

اگر چنان است که کاریت راست خواهد شد

به قهر کردن ما جمله حکم توست روان

زیان خلق مخواه و به فضل خویش ببخش

چون نیست ملک تو را از گناه خلق زیان

منم دلی و چه دل نیم قطره خون و آن نیز

چنان که نیست برو اعتماد نیم زمان

چه خیزد از دل پر خون من که هر ساعت

برآورد ز تمنای خود دو صد طوفان

دلی ز دست در افتاده در هزار هوس

اسیر مانده در تخته‌بند صد خذلان

لباس کرده کبود از سفید کاری خویش

سیاه کرده سفیدی او همه دیوان

مذبذبی شده اندر میان خلق مدام

نه در عبادت خود ثابت و نه در عصیان

مقدسا گنهی کان تو دانی از عطار

به زیر پرده ستاریش بدار نهان

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:21 PM

 

ای هم‌نفسان تا اجل آمد به سر من

از پای درافتادم و خون شد جگر من

رفتم نه چنان کامدنم روی بود نیز

نه هست امیدم که کس آید به بر من

آخر به سر خاک من آیید زمانی

وز خاک بپرسید نشان و خبر من

گر خاک زمین جمله به غربال ببیزند

چه سود که یک ذره نیابند اثر من

من دانم و من حال خود اندر لحد تنگ

جز من که بداند که چه آمد به سر من

بسیار ز من دردسر و رنج کشیدند

رستند کنون از من و از دردسر من

غمهای دلم بر که شمارم که نیاید

تا روز شمار این همه غم در شمر من

من دست تهی با دل پر درد برفتم

بردند به تاراج همه سیم و زر من

در ناز بسی شام و سحر خوردم و خفتم

نه شام پدید است کنون نه سحر من

از خواب و خور خیش چه گویم که نمانده است

جز حسرت و تشویر ز خواب و ز خور من

بسیار بکوشیدم و هم هیچ نکردم

چون هیچ نکردم چه کند کس هنر من

غافل منشینید چنین زانکه یکی روز

بر بندد اجل نیز شما را کمر من

جان در حذر افتاد ولی وقت شد آمد

جانم شد و بی‌فایده آمد حذر من

بر من همه درها چو فرو بست اجل سخت

تا روز قیامت که در آید ز در من

در بادیه ماندیم کنون تا به قیامت

بی‌مرکب و بی‌زاد دریغا سفر من

از بس که خطر هست درین راه مرا پیش

دم می‌نتوان زد ز ره پرخطر من

دی تازه تذروی به دم اندر چمن لطف

امروز فرو ریخت همه بال و پر من

دی در مقر جاه به صد ناز نشسته

تابوت شد امروز مقام و مقر من

از خون کفنم تر شد و از خاک تنم خشک

این است کنون زیر زمین خشک و تر من

من زیر لحد خفته و می باز نه استد

باران دریغا همه شب از زبر من

بر باد هوا نوحهٔ من می‌کند آغاز

هر خاک که شد زیر قدم پی سپر من

هرگاه که در ماتم و در نوحه گراید

ماتم‌زده باید که بود نوحه گر من

خواهم که درین واقعه از بس که بگریند

پر گل شود از اشک همه رهگذر من

دردا و دریغا که درین درد ندارند

یک ذره خبر از من و از خیر و شر من

دردا و دریغا که بسی ماحضرم بود

امروز دریغ است همه ماحضر من

دردا و دریغا که ندانم که کجا شد

آن دیدهٔ بینا و دل راه بر من

دردا و دریغا که ز آهنگ فروماند

در پرده شد آواز خوش پرده‌در من

دردا و دریغا که چو در شست فتادم

از درج صدف ریخته شد سی گهر من

دردا و دریغا که فرو ریخت به صد درد

همچو گل سرخ آن لب همچون شکر من

دردا و دریغا که مرا خار نهادند

تا شد چو گل زرد رخ چون قمر من

دردا و دریغا که به یک باد جهان‌سوز

در خاک لحد ریخت همه برگ و بر من

دردا و دریغا که ستردند به یک بار

از دفتر عمر آیت عقل و بصر من

دردا و دریغا که هم از خشک و تر ایام

بر خاک فرو ریخت همه خشک و تر من

عطار دلی دارد و آن نیز به خون غرق

تا کی نگرد در دل من دادگر من

گر حق به دلم یک نظر لطف رساند

حقا که نیاید دو جهان در نظر من

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:21 PM

نه پای آنکه از کرهٔ خاک بگذرم

نه دست آنکه پردهٔ افلاک بر درم

بی آب و دانه در قفسی تنگ مانده‌ام

پرها زنم چو زین قفس تنگ بر پرم

زان چرخ چنبری رسن و دلو ساخته است

تا سر در آرد از رسن خود به چنبرم

سیرم ز روز و شب که درین حبس پر بلا

روزی به صد زحیر همی با شب آورم

از بسکه همچو نقطهٔ موهوم شد دلم

سرگشته‌تر ز دایره بی‌پای و بی‌سرم

تا عالم مجاز نهادم به زیر پای

همچو سراب شد همه عالم سراسرم

تا روح و نفس هر دو به هم بازمانده‌اند

گاهی فرشته‌طبعم و گه دیوپیکرم

بر کل کاینات سلیمان وقتمی

گر دیو نفس یک نفسستی مسخرم

معلوم شد مرا که منم تا که زنده‌ام

مجبور در صفت که به صورت مخیرم

کاری است بس عجایب و پوشیده کار حق

عمری است تا به فکرت این کار اندرم

بر پی شوم بسی و چو گم کرده‌اند پی

از سر پی اوفتادم از آن پی نمی‌برم

از عشوه‌های خلق به حلقم رسید جان

نه عشوه می‌فروشم و نه عشوه می‌خرم

هر بی‌خبر برادر خویشم لقب نهد

آری چو یوسفم من و ایشان برادرم

دل شد سیاه و موی سپید از غرور خلق

چند از سپید کاری خلق سیه گرم

بی وزن مانده‌ام چو ندارم چه سود سنگ

لیکن ز سنگ و هنگ درین کفه چون زرم

مشتی کلوخ سنگ ندارند لاجرم

چون کفه مانده بی زر و چون ذره برترم

بر من مزوری کند از هر سخن حسود

بیمار اوست چند نماید مزورم

نی نی چو شکر هست شکایت چرا کنم

گر خلق یار نیست خدا هست یاورم

چون من بساط شکر کنون گستریده‌ام

از گفتهٔ حسود شکایت چه گسترم

چون مس بود وجود عدو کیمیای اوست

یک ذره آفتاب ضمیر منورم

دیوان من درین خم زنگاری فلک

اکسیر حکمت است که گوگرد احمرم

معنی نگر که چشمهٔ خضر است خاطرم

دعوی نگر که ملک سخن را سکندرم

در چار بالش سخنم پادشاه نظم

وز حد برون معانی بکر است لشکرم

تیغی که ذوالفقار من آمد به پیش خصم

آن تیغ گوهری است زبان سخن‌ورم

گر خصم منقطع شده برهان طلب کند

برهان قاطع است زبان چو خنجرم

در قوت و طراوت معنی نظیر من

صورت مکن که بر صفت آب و آذرم

گر خصم بالشی کند از آب و آتشم

بر خاکش افکنم خوش و چون آب بگذرم

خورشید جان‌فزای بود نور خاطرم

جام جهان‌نمای بود رشح ساغرم

هر خون که جوش می‌زند از عشق در دلم

آن خون به وقت نطق شود مشک اذفرم

هر مهره‌ای که من به سخن گوهری کنم

از حقهٔ سپهر فشانند گوهرم

چون من کمان گروههٔ فکرت کنم به چنگ

از چارچوب عرش در آید کبوترم

گویی که خاطرم فلک نجم ثابت است

از بس که هست بر فلک خاطر اخترم

نی نی که بی حساب فلک را گر اختر است

هم در شب است من ز حسابش بنشمرم

بی‌اختر است روز و نیم من به روز او

کاختر بود به روز و به شب همچو اخگرم

گر باورم نداری ازین شرح نکته‌ای

سکان هفت دایره دارند باورم

خوانی کشیده‌ام ز سخن قاف تا به قاف

هم کاسه‌ای کجاست که آید برابرم

نظاره را بخوان من آیند جن و انس

چون خوان عام همچو سلیمان بگسترم

خوان فلک که هست سیه کاسه هر شبی

یک گرده دارد از مه چندن که بنگرم

وان گرده گاه پاره کند گه درست باز

یعنی که هم نمی‌دهم و هم نمی‌خورم

من خوان هنوز بازنپیچم که در رسد

از غیب میزبانی صد خوان دیگرم

از رشک خوان من فلک ار طعمه‌ای نکرد

پس صورت مجره چرا شد مصورم

روحانیان شدند برین خوان پر ابا

شیرین‌سخن ز لذت حلوای شکرم

هر صورت جماد که برخوان من نشست

برخاست جانور ز دم روح پرورم

می‌خواره‌ای که کاسه بدزدد ز خوان من

بی‌شک بود فضولی کاسه کجا برم

همچون مسیح گرده و خوان بر زمین زنم

گر روح قدس آب نیارد ز کوثرم

هر روز طشت دار فلک دست شوی را

آب حیات و طشت زر آرد ز خاورم

اول به پای آمد و آخر به سر بشد

کوی فلک ز رایحه بوی مجمرم

یارب بسی فضول بگفتم ز راه رسم

استغفرالله از همه گردان مطهرم

بی بحر رحمت تو مرا موت احمر است

سیرم بکن که تشنهٔ آن بحر اخضرم

زین هفت حقه فلکم بگذران که من

چون مهره‌ای فتاده درین تنگ ششدرم

روزی که زیر خاک شوم رحمتی بکن

سختم مگیر زانکه من آن صید لاغرم

روزی که سر ز خاک برآرم بپوش عیب

رسوام مکن میانه غوغای محشرم

رویم مکن سیاه که در روز رستخیز

ترسم از آنکه باز نداند پیمبرم

گر رد کنی مرا واگر درپذیریم

خاک سگان کوی توام بلکه کمترم

فی الحال سرخ‌روی دو عالم شوم به حکم

گر یک نظر کنی تو به روی مزعفرم

تا هست عمر چون سگ اصحاب کهف تو

سر بر دو دست بر سر کویت مجاورم

بر خاک درگه تو شفاعت گری کند

از خون دیده گر سر مویی شود ترم

فریاد رس مرا که تو دانی که عاجزم

و آزاد کن مرا که تو دانی که مضطرم

آزاد از گنه کن و از بندگیت نه

کز بندگیت خواجگی آمد میسرم

عطار بر در تو چو خاک است منتظر

یارب درم مبند که من خاک آن درم

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:21 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 465

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5033654
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث