به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

سبحان قادری که صفاتش ز کبریا

بر خاک عجز می‌فکند عقل انبیا

گر صد هزار قرن همه خلق کاینات

فکرت کنند در صفت و عزت خدا

آخر به عجز معترف آیند کای اله

دانسته شد که هیچ ندانسته‌ایم ما

جایی که آفتاب بتابد ز اوج عز

سرگشتگی است مصلحت ذره در هوا

وانجا که بحر نامتناهی است موج زن

شاید که شبنمی نکند قصد آشنا

وانجا که کوس رعد بغرد ز طاق چرخ

زنبور در سبوی نوا چون کند ادا

عقلی که می‌برد قدح دردیش ز دست

چون آورد به معرفت کردگار پا

حق را به حق شناس که در قلزم عقول

می درکشد نهنگ تحیر من و تو را

چون آب نقش می‌نپذیرد قلم بسوز

در آب شوی لوح دل از چون و از چرا

چون نیست زآفتاب حقیقت نشان پدید

ای کم ز ذره هست نشان دادنت خطا

سبحان صانعی که گشاید به هر شبی

از روی لعبتان فلک نیلگون غطا

از زیر حقه مهرهٔ انجم کند پدید

زان مهره‌ها به حقهٔ ازرق دهد ضیا

شب را ز اختران همه دندان کند سپید

چون زنگیی که اوفتد از خنده با قفا

در دست چرخ مصقلهٔ ماه نو نهد

تا اختران آینه‌گون را دهد جلا

در پای اسب شام کند اطلس شفق

در جیب ترک صبح نهد عنبر صبا

گفتی که آفتاب مگر ذره ذره کرد

بر کهکشان زمرد و مرجان و کهربا

با هیبتش که زو قدری ماند از قدر

احکام خویش جمله قضا می‌کند قضا

سبحان قادری که بر آیینهٔ وجود

بنگاشت از دو حرف دو گیتی کما یشا

چون برکشید آینهٔ کل کاینات

عرش آفرید ثم علی العرش استوی

بر عرش ذره ذره خداوند مستوی است

چه ذره‌ای در اسفل و چه عرش بر علا

در جنب حق نه ذره بود ظاهر و نه عرش

وانجا که اوست جای نیابی ز هیچ جا

چون هیچ جای نیست که او نیست جمله اوست

چون جمله اوست کیستی آخر تو بی‌نوا

تو نیستی و بستهٔ پندار هستیی

پندار هستی تو تورا کرد مبتلا

از کوزه نیم ذرهٔ سیماب چون برفت

نه در خلا بماند اثر زو نه در ملا

یک ذره سایه‌ای و تو خواهی که آفتاب

در برکشی رواست ببر در کشی هلا

ای از فنای محض پدیدار آمده

اندر بقای محض کجا ماندت بقا

خواهی که در بقای حقیقی رسی به کل

از هستی مجازی خود شو به کل فنا

در نافه دم چو نیستی خود صواب دید

پر مشک شد ز نافه دم آهوی خطا

چیزی که پی نمی‌بری از پی مدو بسی

وز خود مکن قیاس و ازین بیش در میا

بس سر که همچو گوی درین راه باختند

بس مرغ تیزپر که فروشد درین فضا

خاموش باش حرف که می‌گویی ای سلیم

حرمت نگاه‌دار چه پنداری ای گدا

گر سر کار می‌طلبی صبر کن خموش

تا صبر و خامشیت رساند به منتها

گر تو زبان بخایی و خونش فروبری

در زیر پرده با تو بگویند ماجرا

لبیک عشق زن تو درین راه خوفناک

واحرام درد گیر درین کعبهٔ رجا

گویند پشه بر لب دریا نشسته بود

در فکر سرفکنده به صد عجز و صد عنا

گفتند چیست حاجتت ای پشهٔ ضعیف

گفت آنکه آب اینهمه دریا بود مرا

گفتند حوصله چو نداری مگوی این

گفتا به ناامیدی ازو چون دهم رضا

منگر به ناتوانی شخص ضعیف من

بنگر که این طلب ز کجا خاست و این هوا

عقلم هزار بار به روزی کند خموش

عشقم خموش می‌نکند یک نفس رها

چون نیست گنج پای به گنجت فروشدن

بی کنج شب گذار درین گنج اژدها

در آشنای خون دلی دل به حق سپار

تا حال خود کجا رسد ای مرد آشنا

جاوید در متابعت مصطفی گریز

تا نور شرع او شودت پیر و مقتدا

خورشید خلد مهتر دنیا و آخرت

سلطان شرع خواجهٔ کونین مصطفی

مفتی کل عالم و مهدی جزو جزو

در هر دو کون بر کل و بر جزو پادشا

چشم و چراغ سنت و نور دو چشم دین

صاحب قبول هفت قران صاحب لوا

کان بود کل عالم و او بود آفتاب

مس بود خاک آدم و او بود کیمیا

چون آفتاب از فلک دین حق بتافت

تا هر دو کون پر شد از نور والضحا

گردون که حبه بهترش از آفتاب نیست

پیراهن مجره ز شوقش کند قبا

اندر نظاره کردن مشک دو گیسوش

صد چشم شد گشاده ازین طارم دو تا

خورشید را از آن سبلی نیست در دو چشم

کو چشم را ز خاک درش ساخت توتیا

کس را نگشت معجزه جز در زمین پدید

او خاص بد به معجزه در ارض و در سما

گویند مه شکافت تو دانی که آن چه بود

گردون ترنج و دست ببرید از آن لقا

یک شب براق تاخت چو برق از رواق چرخ

از قدسیان خروش برآمد که مرحبا

در پیش او که غاشیه‌کش بود جبرئیل

هم انبیا پیاده دویدند و اصفیا

از انبیا چو مشعلهٔ طرقوا بخاست

در عرش اوفتاد از آن طرقوا صدا

چون نرگس از نظارهٔ گلشن نگاه داشت

بشکفت بر رخش گل ما زاغ و ماطغا

آنجا که جای گم شد و گم کرده بازیافت

از هر صفت که وصف کنم بود ماورا

از دست ساقی و سقیهم شراب خواست

حالی شراب یافت ز جام جهان‌نما

موسی ز بی‌قراری خود بر بساط قرب

خود را در او فکند به در پیش از عصا

حالی وشاق چاوش عزت بدو دوید

کای نعل خود گرفته ز نعلین شو جدا

چل شب درین حریم به خلوت چله‌نشین

تا محرم حریم شوی در صف صفا

موسی به لن‌ترانی جانسوز حربه خورد

او نوبه زد که ما کذب القلب مارآ

آن را خدای گفت ز نعلین دور شو

واین را براق بین که فرستاد از کجا

آن را ز بعد چل‌شب پیوسته بار داد

وین را شبی ببرد به خلوتگه دنا

آن را ز طور کرده سرای حرم پدید

وین را ز عرش ساخته ایوان کبریا

ای آفتاب مطلق و اصحاب تو نجوم

قد فاز بالهدایة منهم من اقتدا

زان جمله محرم حرم خاص چاریار

هر چار کعبهٔ حرم و قبلهٔ وفا

صدیق اکبر آنکه پس از مصطفی به حق

شایسته‌تر نبود ازو هیچ پیشوا

درباخت مال و دختر در پیش یار غار

جان هم بباخت اینت نکو یار بی دغا

دیدند جای خواجه صحابه سزای او

کاری کجا کنند صحابه به ناسزا

گر تو قبول می‌نکنی در خلافتش

واجب کند ز منع تو تکذیب اولیا

فاروق اعظم آنکه چو طاها و هو شنید

در های و هوی آمد و شد صید طاوها

آهوی طاوها چو برآورد ها و هو

پر مشک شد ز نالهٔ هو نافهٔ هدی

چون نوش کرد از کف ساقی شراب صاف

حالی خروش عام برآورد کاالصلا

هرگز ندید اگرچه بسی دیده برگماشت

شمعی ازو فروخته‌تر جنةالعلا

میرسوم خلاصهٔ دین آنکه درکشید

آب حیات معرفت از کوثر حیا

از ذات او و از کف او سید دو کون

هم کوه حلم دیده و هم قلزم سخا

در بحر بی‌نهایت قرآن چو غوطه خورد

شد غرق بحر و کرد در آن بحر سر فدا

دانی بر آسیای فلک چیست آن شفق

بر خون بگشت از غم خون وی آسیا

صدری که بود از پس و حلوا ز پس بود

آن صدر صدر هر دو جهان است مرتضا

شیر خدا و ابن عم خواجه آنکه یافت

تختی چو دوش خواجه و تاجی چو هل‌اتی

چون مصطفاش در اسدالله مثال داد

طغرای آن مثال کشیدند لافتی

این هفت حلقه بس که دری جست تا بیافت

وان در در مدینهٔ علم است مجتبا

گر رکن چار کعبهٔ دل چار یار نیست

زنار چار کرد گزین و کلیسیا

گر عشق چاریار نداری میان جان

صورت مکن که پنج نمازت بود روا

ای مکرمی که نیست به رغبت تو را کرم

وای معطیی که نیست به علت تورا عطا

چون در ثنات افصح آفاق دم نزد

لااحصیی بگفت و زبان بست همچو لا

گر در ثنای تو دم عیسی مراست بس

در وصف تو چگونه برآرم دم ثنا

بسیار گفتم و بنگفتم یکی هنوز

دردا که نیست درد مرا اندکی دوا

بانگ درای اشتر راهت شنیده‌ام

هستم هنوز آرزوی بانگ آن درا

خود را بکشته‌ام من بیچارهٔ ضعیف

وانگه ز خوف دیدهٔ خود داده خون‌بها

چون من به کرد خویشتنم معترف شده

بر من چه حاجت است گواهی دست و پا

چون من به صد زبان مقرم بر گناه خویش

ای دست گیر خلق چه حاجت بود گوا

در تنگنای پردهٔ پندار مانده‌ام

بازم رهان ز پردهٔ پندار تنگنا

از فضل خود نویس برات نجات من

بر من ببخش و بر عمل من مده جزا

آن سگ که در متابعت دوستان تو

گامی دو برگرفت برست از همه بلا

عطار خاک آن سگ مردان راه توست

در خاک تو نگر ز سر صدق ربنا

در عمر یک نفس که به صدقی برآمدست

حشرش بر آن نفس کن و بگذار مامضا

یارب به فضل حاجت آن کس روا کنی

کین خسته را دوا کند از مرهم دعا

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:21 PM

ای مرغ روح بر پر ازین دام پر بلا

پرواز کن به ذروهٔ ایوان کبریا

بر دل در دو کون فروبند از گمان

گر چشم خویش بازگشایی از آن لقا

سیمرغ وار از همگان عزلتی طلب

کز هیچ کس ندید دمی هیچکس وفا

گنج وفا مجوی که در کنج روزگار

گنجی نیافت هیچ کس از بیم اژدها

بنگر که چند پند شنیدی ز یک به یک

بنگر که با تو چند بگفتند انبیا

این جمله گفت و گوی نه زان بود تا تو خوش

در ششدر غرور دغل بازی و دغا

آخر بقای عمر تو تا چند درکشد

تو در محل نیستی و معرض فنا

ای همچو مور خسته درین راه بیش جوی

وی همچو گل ضعیف درین دور کم‌بقا

افلاک در میان کشدت خوش‌خوش از کنار

و ایام در کنار کند خوش خوشت سزا

گر آنچه می‌کنی تو ز غفلت برای خویش

با تو همان کند دگری کی دهی رضا

مرکب ضعیف و بار گران و رهی دراز

تو خوش بخفته کی رسی آخر به منتها

تو خفته‌ای ز دیرگه و عمر در گذر

تو غافلی ز کار خود و مرگ در قفا

عمر تو در هوا بد و برباد رفته شد

تو همچنین نشسته چنین کی بود روا

عمری که یک نفس اگرت آرزو کند

نفروشدت کس ار بدهی صد گهر بها

دربند خلق مانده‌ای و زهد از آن کنی

تا گویدت کسی که فلانی است پارسا

این زهد کی بود که تو را شرم باد ازین

گویی تو را نه شرم بماندست و نه حیا

باد غرور از سر تو کی برون شود

تا ندروند از تو سر تو چو گندنا

از بس که چرخ بر سر تو آسیا براند

مویت همه سپید شد از گرد آسیا

کافور گشت موی تو ساز سفر بکن

کامد گه رحیل سوی عالم جزا

منشین که عمر رفت و دریغا به دست ماند

برخیز و رو که بانگ برآمد که الصلا

خو کرده‌اند جان و تن از دیرگه به هم

خواهند شد هرآینه از یکدگر جدا

بگری چو ابر و زار گری و بسی گری

در ماتم جدایی این هر دو آشنا

اول میان خون بده‌ای در رحم اسیر

و آخر به خاک آمده‌ای عور و بی‌نوا

از خون رسیدی اول و آخر شدی به خاک

بنگر که اولت ز کجا و آخرت کجا

خاک است و خون به گرد تو و در میانه تو

گه باغ و حوض سازی و گه منظر و سرا

آگاه نیستی که ز چندین سرا و باغ

لختی زمین است قسم تو دیگر همه هبا

گر رای خویش جمله بیابی به کام خویش

ور ملک کاینات مسلم شود تو را

در روز واپسین که سرانجام عمر توست

از خشت باشدت کله و از کفن قبا

رویی که ماه نو نگرفتی و نیم جو

در زیر خاک زرد شود همچو کهربا

تو طفل این جهانی و نادیده آن جهان

گهوارهٔ تو گور و تو در رنج و در عنا

دو زنگی عظیم درآید به گور تو

وز نیکی و بدیت بپرسند ماجرا

نه مادریت بر سر نه مشفقیت یار

ای وای بر تو گر نرسد رحمت خدا

تو در میان خاک فرو مانده‌ای اسیر

گویا زبان حال تو با حق که ربنا

آن شیشهٔ گلاب که بر خویش می‌زدی

بر خاک تو زنند و بدارندت از عزا

تو چون گیاه خشک بریزی به زیر خاک

تا بنگری ز خاک تو بیرون دمد گیا

تو زیر خاک و بی‌خبران را خبر نه زانک

بر شخص تو چه می‌رود از خوف و از رجا

چون مدتی مدید برین حال بگذرد

جای گذر شود سر خاکت به زیر پا

خاک تو خاک بیز به غربال می‌زند

باد هوا همی برد آن خاک بر هوا

بسیار چون به بیزدت و باز جویدت

نقدی نیابد از تو کند در دمت رها

تو پایمال گشته و هر ذره خاک تو

برداشته زبان که دریغا و حسرتا

آن دم که طاق عمر تو از هم فرو فتد

نه طمطراق ماند و نه تاج و نه لوا

بر آسمان مسای سر خود که تا نه دیر

خواهی شدن به زیر زمین همچو توتیا

از شرق تا به غرب سراپای خفته‌اند

خرد و بزرگ و پیر و جوان و شه و گدا

تو در هوای نفسی و آگاه نیستی

کاجزای خفتگان است همه ذره در هوا

نه پیشوای وقت بماند نه پس روش

نه پاسبان ملک بماند نه پادشا

بیچاره آدمی دل پر خون ز کار خویش

که مبتلای آز و گه از حرص در بلا

از دست حرص و آز بخستی به گوشه‌ای

زین بیش دست می‌ندهد چون کنیم ما

بیچاره آدمی که فرومانده‌ای است سخت

در مات‌خانهٔ قدر و ششدر قضا

گاه از هوای کار جهان روی او چو زر

گاه از بلای بار شکم پشت او دو تا

گه خوف آنکه پاره کند سینه را ز خشم

گه بیم آنکه جامه بدرد ز تنگنا

گه مرده دل ز یک سخن طنز از کسی

گه زنده دل به طال بقایی که مرحبا

گه نیم‌جو نسنجد اگر خوانیش اسیر

گه در جهان نگنجد اگر گوییش فتا

گه بی‌خبر ز طفلی و آن در حساب نیست

گه مست از جوانی و مستغرق هوا

نه هیچ صدقه داده برای خدای خاص

نه هیچ کار ساخته بی‌روی و بی‌ریا

گر هیچ پای بر سر خاری نهد به سهو

بر جایگه بداردش آن خار مبتلا

عمرش گرو به یک دم و او صد هزار کوه

بر جان خود نهاده که این چون و این چرا

بسیار جان بکنده و جان داده عاقبت

من جملهٔ حدیث بگفتم به سر ملا

یارب به فضل در دل عطار کن نظر

خط در کش آنچه کرد درین خطه از خطا

یارب هزار نور به جانش رسان به نقد

آن را که گویدم به دل پاک یک دعا

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:21 PM

ای آفتاب رویت از غایت نکویی

افزون ز هرچه دانی برتر ز هرچه گویی

گر نیکویی رویت یک ذره رخ نماید

دو کون مست گردد از غایت نکویی

یارب چه آفتابی کاندر دو کون هرگز

در چشم جان نیاید مثلت به خوبرویی

چون از کمال غیرت بر جان کمین گشایی

از خون عاشقانت روی زمین بشویی

عطار در ره او از هر دو کون بگذر

وانگه ز خود فنا شو گر مرد راه اویی

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:20 PM

چون روی بود بدان نکویی

نازش برود به هرچه گویی

رویی که ز شرم او درافتاد

خورشید فلک به زرد رویی

چون در خور او نمی‌توان شد

بر بوی وصال او چه پویی

خون می‌خور و پشت دست می‌خای

گر در ره درد مرد اویی

جانان به تو باز ننگرد راست

تا دست ز جان و دل نشویی

تو ره نبری تو تا تویی تو

تا کی تو تویی تویی و تویی

چیزی که ازو خبر نداری

گم ناشده از تو چند جویی

گر گویندت چه گم شد از تو

ای غره به خویشتن چه گویی

باری بنشین گزاف کم‌گوی

بندیش که در چه آرزویی

عطار کجا رسی به سلطان

زیرا که کم از سگان کویی

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:20 PM

 

رخ تو چگونه بینم که تو در نظر نیایی

نرسی به کس چو دانم که تو خود به سر نیایی

وطن تو از که جویم که تو در وطن نگنجی

خبر تو از که پرسم که تو در خبر نیایی

چه کسی تو باری ای جان که ز غایت کمالت

چو به وصف تو درآیم تو به وصف در نیایی

گهری عجب تر از تو نشنیدم و ندیدیم

که به بحر در نگنجی و ز قعر بر نیایی

چو به پرده در نشینی چه بود که عاشقان را

چو شکر همی نبخشی نمک جگر نیایی

همه دل فرو گرفتی به تو کی رسم که گر من

در دل بسی بکوبم تو ز دل به در نیایی

تو بیا که جان عطار اگرت خوش آمد از وی

به تو بخش آن ولیکن تو بدین قدر نیایی

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:15 PM

ترسا بچه‌ایم افکند از زهد به ترسایی

اکنون من و زناری در دیر به تنهایی

دی زاهد دین بودم سجاده نشین بودم

ز ارباب یقین بودم سر دفتر دانایی

امروز دگر هستم دردی کشم و مستم

در بتکده بنشستم دین داده به ترسایی

نه محرم ایمانم نه کفر همی دانم

نه اینم و نه آنم تن داده به رسوایی

دوش از غم فکر و دین یعنی که نه آن نه این

بنشسته بدم غمگین شوریده و سودایی

ناگه ز درون جان در داد ندا جانان

کای عاشق سرگردان تا چند ز رعنایی

روزی دو سه گر از ما گشتی تو چنین تنها

باز آی سوی دریا تو گوهر دریایی

پس گفت در این معنی نه کفر نه دین اولی

برتو شو ازین دعوی گر سوختهٔ مایی

هرچند که پر دردی کی محرم ما گردی

فانی شو اگر مردی تا محرم ما آیی

عطار چه دانی تو وین قصه چه خوانی تو

گر هیچ نمانی تو اینجا شوی آنجایی

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:15 PM

 

دلا در راه حق گیر آشنایی

اگر خواهی که یابی روشنایی

چو مست خنب وحدت گشتی ای دل

میندیش آن زمان تا خود کجایی

در افتادی به دریای حقیقت

مشو غافل همی زن دست و پایی

وگر نفس و هوا عقلت رباید

تو می‌دان آن نفس از خود برایی

وگر همچون که یوسف خود پسندی

کشی در چاه محنت‌ها بلایی

چو ابراهیم بت‌بشکن بیندیش

به هر آتش که خود خواهی درآیی

تبرا کن دل از هستی چو عیسی

به بند سوزن ای مسکین چرایی

شوی بر طور سینا همچو موسی

درین ره گر بورزی پارسایی

برو عطار مسکین خاک ره شو

به نزد اهل دل تا بر سر آیی

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:15 PM

ترسا بچه‌ای دیشب در غایت ترسایی

دیدم به در دیری چون بت که بیارایی

زنار کمر کرده وز دیر برون جسته

طرف کله اشکسته از شوخی و رعنایی

چون چشم و لبش دیدم صد گونه بگردیدم

ترسا بچه چون دیدم بی توش و توانایی

آمد بر من سرمست زنار و می اندر دست

اندر بر من بنشست گفتا اگر از مایی

امشب بر ما باشی تاج سر ما باشی

ما از تو بیاساییم وز ما تو بیاسایی

از جان کنمت خدمت بی منت و بی علت

دارم ز تو صد منت کامشب بر ما آیی

رفتم به در دیرش خوردم ز می عشقش

در حال دلم دریافت راهی ز هویدایی

عطار ز عشق او سرگشته و حیران شد

در دیر مقیمی شد دین داد به ترسایی

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:15 PM

از غمت روز و شب به تنهایی

مونس عاشقان سودایی

عاشقان را ز بیخ و بن برکند

آتش عشقت از توانایی

عشق با نام و ننگ ناید راست

ندهد عشق دست رعنایی

عشق را سر برهنه باید کرد

بر سر چارسوی رسوایی

بس که خفتند عاشقان در خون

تا تو از رخ نقاب بگشایی

تا ز ما ذره‌ای همی ماند

تو ز غیرت جمال ننمایی

در حجابیم ما ز هستی خویش

ما نهانیم و تو هویدایی

هستی ما به پیش هستی تو

ذره‌ای هستی است هر جایی

هستی ما و هستی تو دویی است

راست ناید دویی و یکتایی

نیست عطار را درین تک و پوی

هیچ راهی به جز شکیبایی

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:15 PM

دوش از سر بیهوشی و ز غایت خودرایی

رفتم گذری کردم بر یار ز شیدایی

قلاش و قلندرسان رفتم به در جانان

حلقه بزدم گفتا نه مرد در مایی

گفتم که مرا بنما دیدار که تا بینم

گفتا برو و بنشین ای عاشق هرجایی

این چیست که می‌گویی وین چیست که می‌جویی

مانا که دگر مستی یا واله و سودایی

با قالب جسمانی با ما نرود کاری

جسمانی و روحانی بگذار به یغمایی

رو خرقهٔ جسمت را در آب فنا می‌زن

تا بو که وجودت را از غیر بپالایی

تا با تو تو خواهی بود بنشین چو دگر یاران

از خود چو شدی بیخود برخیز چه میپایی

سیلی جفا می‌خور گر طالب این راهی

از نوح بلا مگریز گر عاشق دریایی

ناقوس هوا بشکن گر زانکه نه گبری تو

زنار ریا بگسل گر زانکه نه ترسایی

دردی‌کش درد ما در راه کسی باید

کو هست چو سربازان جان داده به رسوایی

تو زاهد و مستوری در هستی خود مانده

تا نیست نگردی تو کی محرم ما آیی

خود را چو تو نشناسی حقا که چو نسناسی

بیخود شو و پس خود را بنگر که چه زیبایی

هم خوانچه‌کش صنعی هم مائده و خوانی

هم مخزن اسراری هم مطرح یغمایی

آیینهٔ دیداری جسم تو حجاب توست

اندر تو پدید آید چون آینه بزدایی

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:15 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 465

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5035441
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث