به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

ترسا بچه‌ای به دلستانی

در دست شراب ارغوانی

دوش آمد و تیز و تازه بنشست

چون آتش و آب زندگانی

دانی که خوشی او چه سان بود

چون عشق به موسم جوانی

در بسته میان خود به زنار

بگشاده دهن به دلستانی

در هر خم زلف دلفریبش

صد عالم کافری نهانی

آمد بنشست و پیر ما را

بنهاد محک به امتحانی

القصه چو پیر روی او دید

از دست بشد ز ناتوانی

دردی ستد و درود دین کرد

یارب ز بلای ناگهانی

دردا که چنان بزرگواری

برخاست ز راه خرده دانی

ترسا بچه را به پیش خود خواند

پس گفت نشان ره چه دانی

گفتا که نشان راه جایی است

کانجا نه تویی و نه نشانی

چون پیر سخن شنید جان داد

عطار سخن بگو که جانی

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:09 PM

 

گفتم بخرم غمت به جانی

بر من بفروختی جهانی

مفروش چنان برآن که پیوست

عشوه خرد از تو هر زمانی

بنواز مرا که بی تو برخاست

چون چنگ ز هر رگم فغانی

نی نی چو ربابم از غم تو

یعنی که رگی و استخوانی

ای دوست روا مدار دل را

نومید ز چون تو دلستانی

دستی بر نه اگر کنم سود

دانم نبود تو را زیانی

یا نی سبکم بکن ز هستی

تا چند ز رحمت گرانی

چون شمع مرا ز عشق می‌سوز

تا می‌ماند ز من نشانی

عطار چو بی نشان شد از عشق

از محو رسد سوی عیانی

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:09 PM

ای هجر تو وصل جاودانی

واندوه تو عین شادمانی

در عشق تو نیم ذره حسرت

خوشتر ز حیات جاودانی

بی یاد حضور تو زمانی

کفر است حدیث زندگانی

صد جان و هزار جان نثارت

آن لحظه که از درم برانی

کار دو جهان من برآید

گر یک نفسم به خویش خوانی

با خوندان و راندنم چه کار است

خواه این کن و خواه آن تو دانی

گر قهر کنی سزای آنم

ور لطف کنی برای آنی

صد دل باید به هر زمانم

تا تو ببری به دلستانی

گر بر فکنی نقاب از روی

جبریل سزد به جان‌فشانی

کس نتواند جمال تو دید

زیرا که ز دیده بس نهانی

نی نی که به جز تو کس نبیند

چون جمله تویی بدین عیانی

در عشق تو گر بمرد عطار

شد زندهٔ دایم از معانی

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:09 PM

بس نادره جهانی ای جان و زندگانی

جان و دلم نماند گر تو چنین بمانی

شاهی خوب رویان ختم است بر تو اکنون

بستان خراج خوبی در ملک کامرانی

از چشم نیم مستت پر فتنه شد جهانی

آخر بدین شگرفی چه فتنهٔ جهانی

نه گفته‌ای کزین پس فتنه نخواهم انگیخت

پس طره نیز مفشان گر فتنه می‌نشانی

تا دید آب حیوان لعل چو آتش تو

شد از جهان به یکسو از شرم در نهانی

چون هر نفس لب تو جانی دگر ببخشد

کس ننگرد به عمری در آب زندگانی

هرچند جان شیرین بردی به تلخی از من

تلخیم کرد لیکن شیرین ترم ز جانی

چون جان شوربختم شیرینی از تو دارد

شاید اگر به تلخی جانم به لب رسانی

عطار از غم تو زحمت کشید عمری

گر بر من ستمکش رحمت کنی توانی

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:09 PM

چارهٔ کار من آن زمان که توانی

گر بکنی راضیم چنان که توانی

داد طلب کردم از تو داد ندادی

گر ندهی داد می‌ستان که توانی

گفته بدی من ندانم و نتوانم

داد تو دادن یقین بدان که توانی

گر به سر زلف دل ز من بربودی

باز ده از لب هزار جان که توانی

دل چه بود خود که جان اگر طلبی تو

حکم کنی بر همه جهان که توانی

ماه رخا پرده ز آفتاب برانداز

وین همه فتنه فرو نشان که توانی

جملهٔ آزادگان روی زمین را

بنده کن از چشم دلستان که توانی

جملهٔ دل مردگان منزل غم را

زنده کن از لعل درفشان که توانی

یک شکر از لعل تو اگر بربایم

عذر بخواهی به هر زبان که توانی

گر ز تو عطار خواست بوس و کناری

هیچ منه داو در میان که توانی

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:09 PM

کجایی ای دل و جانم مگر که در دل و جانی

که کس نمی‌دهد از تو به هیچ جای نشانی

به هیچ جای نشانی نداد هیچ کس از تو

نشانی از تو کسی چون دهد که برتر از آنی

عجب بمانده‌ام از ذات و از صفات تو دایم

کز آفتاب هویداتری اگرچه نهانی

چه گوهری تو که در عرصهٔ دو کون نگنجی

همه جهان ز تو پر گشت و تو برون ز جهانی

منم که هستی من بند ره شدست درین ره

تویی که از تویی خود مرا ز من برهانی

من از خودی خود افتاده‌ام به چاه طبیعت

مرا ز چاه به ماه ار بر آوری تو توانی

در آرزوی تو عمری به سر دویدم و اکنون

چو در سر آمدم آخر مرا به سر چه دوانی

چه باشد ار ز سر لطف جان تشنه لبان را

از آن شراب دل آشوب قطره‌ای بچشانی

امید ما همه آن است در ره تو که یک‌دم

ز بوی خویش نسیمی به جان ما برسانی

ز اشتیاق تو عطار از دو کون فنا شد

از آن او بود این و از آن خویش تو دانی

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:09 PM

ز سگان کویت ای جان که دهد مرا نشانی

که ندیدم از تو بوی و گذشت زندگانی

دل من نشان کویت ز جهان بجست عمری

که خبر نبود دل را که تو در میان جانی

ز غمت چو مرغ بسمل شب و روز می‌طپیدم

چو به لب رسید جانم پس ازین دگر تو دانی

به عتاب گفته بودی که برآتشت نشانم

چو مرا بسوخت عشقت چه بر آتشم نشانی

همه بندها گشادی به طریق دلفریبی

همه دست‌ها ببستی به کمال دلستانی

تو چه گنجی آخر ای جان که به کون در نگنجی

تو چه گوهری که در دل شده‌ای بدین نهانی

دو جهان پر از گهر شد ز فروغ تو ولیکن

به تو کی توان رسیدن که تو گنج بی کرانی

همه عاشقان عالم همه مفلسان عاشق

ز تو مانده‌اند حیران که به هیچ می نمانی

چو به سر کشی در آیی همه سروران دین را

ز سر نیازمندی چو قلم به سر دوانی

دل تشنگان عاشق ز غم تو سوخت در بر

چه شود اگر شرابی بر تشنگان رسانی

اگر از پی تو عطار اثر وصال یابد

دو جهان به سر برآرد ز جواهر معانی

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:09 PM

به هر کویی مرا تا کی دوانی

ز هر زهری مرا تا کی چشانی

چو زهرم می‌چشاند چرخ گردون

به تریاک سعادت کی رسانی

گهی تابوتم اندازی به دریا

گهی بر تخت فرعونم نشانی

برآری برفراز طور سینا

شراب الفت وصلم چشانی

چو بنده مست شد دیدار خود را

خطاب آید که موسی لن‌ترانی

ایا موسی سخن گستاخ تا چند

نه آنی که شعیبم را شبانی

من آنم که شعیبت را شبانم

تو آنی که شبانی را بخوانی

منم موسی تویی جبار عالم

گرم خوانی ورم رانی تو دانی

شبانی را کجا آن قدر باشد

که تو بی‌واسطه وی را بخوانی

سخن گویی بدو در طور سینا

درو در و گهر سازی نهانی

ایا موسی تو رخت خویش بربند

که تا خود را به منزلگه رسانی

نه ایوبم که چندین صبر دارم

نیم یوسف که در چاهم نشانی

برون آمد گل زرد از گل سرخ

مکن در باغ ویران باغبانی

نشان وصل ما موی سفید است

رسول آشکارا نه نهانی

زهی عطار کز بحر معانی

به الماس سخن در می‌چکانی

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:09 PM

خاک کوی توام تو می‌دانی

خاک در روی من چه افشانی

سر نگردانم از ره تو دمی

گر به خون صد رهم بگردانی

با چو من کس که ناتوان توام

بتوان کرد هرچه بتوانی

گر به خونم درافکنی ز درت

بر نگیرم ز خاک پیشانی

سر مهر غم تو در دل من

راز عشقت بس است پنهانی

گر به رویم نظر کنی نفسی

همه از روی من فرو خوانی

من ز درمان به جان شدم بیزار

جان من درد توست می‌دانی

گر مرا درد تو نخواهد بود

سر بگردانم از مسلمانی

هیچ درمان مرا مکن هرگز

که نیم جز به درد ارزانی

گفته بودی که دل ز تو ببرم

که ز دلداری و پریشانی

نتوانی که دل ز من ببری

دل چگونه بری چو درمانی

من ز عطار جان بخواهم برد

برهد از هزار حیرانی

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:09 PM

دردی است درین دلم نهانی

کان درد مرا دوا تو دانی

تو مرهم درد بیدلانی

دانم که مرا چنین نمانی

من بندهٔ بی کس ضعیفم

تو یار کسان بی کسانی

گر مورچه‌ای در تو کوبد

آنی تو که ضایعش نمانی

از من گنه آید و من اینم

وز تو کرم آید و تو آنی

یارب به در که باز گردم

گر تو ز در خودم برانی

از خواندن و راندنم چه باک است

خواه این کن و خواه آن تو دانی

گویم «ارنی» و زار گریم

ترسم ز جواب «لن ترانی»

پیری بشنید و جان به حق داد

عطار سخن مگو که جانی

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:09 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 465

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5035859
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث