به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

دردی است درین دلم نهانی

کان درد مرا دوا تو دانی

تو مرهم درد بیدلانی

دانم که مرا چنین نمانی

من بندهٔ بی کس ضعیفم

تو یار کسان بی کسانی

گر مورچه‌ای در تو کوبد

آنی تو که ضایعش نمانی

از من گنه آید و من اینم

وز تو کرم آید و تو آنی

یارب به در که باز گردم

گر تو ز در خودم برانی

از خواندن و راندنم چه باک است

خواه این کن و خواه آن تو دانی

گویم «ارنی» و زار گریم

ترسم ز جواب «لن ترانی»

پیری بشنید و جان به حق داد

عطار سخن مگو که جانی

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:09 PM

ترسا بچهٔ لولی همچون بت روحانی

سرمست برون آمد از دیر به نادانی

زنار و بت اندر بر ناقوس ومی اندر کف

در داد صلای می از ننگ مسلمانی

چون نیک نگه کردم در چشم و لب و زلفش

بر تخت دلم بنشست آن ماه به سلطانی

بگرفتم زنارش در پای وی افتادم

گفتم چکنم جانا گفتا که تو می‌دانی

گر وصل منت باید ای پیر مرقع پوش

هم خرقه بسوزانی هم قبله بگردانی

با ما تو به دیر آیی محراب دگر گیری

وز دفتر عشق ما سطری دو سه بر خوانی

اندر بن دیر ما شرطت بود این هر سه

کز خویش برون آیی وز جان و دل فانی

می خور تو به دیر اندر تا مست شوی بیخود

کز بی خبری یابی آن چیز که جویانی

هر گه که شود روشن بر تو که تویی جمله

فریاد اناالحق زن در عالم انسانی

عطار ز راه خود برخیز که تا بینی

خود را ز خودی برهان کز خویش تو پنهانی

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:09 PM

ای ساقی از آن قدح که دانی

پیش آر سبک مکن گرانی

یک قطره شراب در صبوحی

باشد که به حلق ما چکانی

زان پیش خمار در سر آید

یک باده به دست ما رسانی

بگذر تو ز خویش و از قرابات

پیش آر قرابهٔ مغانی

در عقل مغیش تا نبینی

وز علم مجوس تا نخوانی

کین جای نه جای قیل و قال است

کافسانه کنی و قصه خوانی

این جای مقام کم زنان است

تو مرد ردا و طیلسانی

ساقی تو بیا و بر کفم نه

یک کوزهٔ آب زندگانی

یک قطرهٔ درد اگر بنوشی

یابی تو حیات جاودانی

ساقی شو و راوقی در انداز

زان لعل چو در که می‌چکانی

عطار بیا ز پرده بیرون

تا چند سخن ز پرده رانی

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:09 PM

ای یک کرشمه تو غارتگر جهانی

دشنام تو خریده ارزان خران به جانی

آشفتهٔ رخ تو هرجا که ماهرویی

دلداهٔ لب تو هر جا که دلستانی

گر از دهان تنگت بوسی به من فرستی

جان‌های تنگ بسته برهم نهم جهانی

تو خود دهان نداری چون بوسه خواهم از تو

هرگز برون نگنجد بوس از چنین دهانی

چون تو میان نداری من با کنار رفتم

چون دست درکش آرد کس با چنان میانی

تو یوسفی و هر دم زلف تو از نسیمی

کرده روان به کنعان از مشک کاروانی

دیری است تا دل من از درد توست سوزان

آخر دلت نسوزد بر درد من زمانی

گفتی بخواه چیزی کان سودمندت آید

کز سود کردن تو نبود مرا زیانی

وقت بهار خواهم در نور شمع رویت

من کرده در رخ تو هر لحظه گلفشانی

عطار اگرت بیند یک شب چنان که گفتم

صد جان تازه یابد آنگاه هر زمانی

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:09 PM

ای حسن تو آب زندگانی

تدبیر وصال ما تو دانی

از دیده برون مشو که نوری

وز بنده جدا مشو که جانی

ما با تو چو تیر راست گشتیم

با ما تو هنوز چون کمانی

پرسی تو ز من که عاشقی چیست

روزی که چو من شوی بدانی

زنهار مشو تو در خرابات

هرچند قلندر جهانی

شطرنج مباز با ملوکان

شهمات شوی و ره ندانی

عطار سخن چنین همی گفت

روح است غذای مرد فانی

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:09 PM

ای هرشکنی از سر زلف تو جهانی

وی هر سخنی از لب جان‌بخش تو جانی

نه هیچ فلک دید چو تو بدر منیری

نه هیچ چمن یافت چو تو سرو روانی

خورشید که بسیار بگشت از همه سویی

یک ذره ندیده است ز وصل تو نشانی

یک ذره اگر شمع وصال تو بتابد

جان بر تو فشانند چو پروانه جهانی

زابروی هلالیت که طاق است چو گردون

با پشت دو تا مانده هرجا که کمانی

چون دایره بی پا و سرم زانکه تو داری

از دایرهٔ ماه رخ از نقطه دهانی

ارباب یقین ده یک‌یک ذره گرفتند

شکل دهن تنگ تو از روی گمانی

حرف کمرت همچو الف هیچ ندارد

زیرا که تو را چون الف افتاد میانی

مویی ز میان تو کسی می بنداند

گرچه بود آن کس به حقیقت همه دانی

در عشق تو کار همه عشاق برآمد

زیرا که خریدند به صد سود و زیانی

چون لاله دلم سوخته‌تن غرقهٔ خون است

تا یافته‌ام گرد رخت لاله ستانی

چون حال من سوخته دل تنگ درآمد

از جان رمقی مانده مرا باش زمانی

عطار جگر سوخته را بود دل تنگ

دل در سر کار تو شد او مانده زمانی

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:09 PM

زلف را تاب داد چندانی

که نه عقلی گذاشت نه جانی

نیست در چار حد جمع جهان

بی سر زلف او پریشانی

کس چو زلف و لبش نداد نشان

ظلماتی و آب حیوانی

دهن اوست در همه عالم

عالمی قند در نمکدانی

دی برای شکر ربودن ازو

می‌شدم تیز کرده دندانی

لیک گفتم به قطع جان نبرم

او چنین تیز کرده مژگانی

بامدادی که تیغ زد خورشید

مگر از حسن کرد جولانی

گوی سیمین او چو ماه بتافت

گشت خورشید تنگ میدانی

لاجرم شد ز رشک او جاوید

زرد رویی کبود خلقانی

جرم خورشید بود کز سر جهل

پیش رویش نمود برهانی

هست نازان رخش چنانکه به حکم

هرچه او کرد نیست تاوانی

ماه رویا اسیر تو شده‌اند

هر کجا کافر و مسلمانی

صد جهان عاشقند جان بر دست

جمله در انتظار فرمانی

پرده برگیر تا برافشانند

هرکجا هست جان و ایمانی

چند سازی ز زلف خم در خم

دار اسلام کافرستانی

تا به دامن ز عشق تو شق کرد

هر که سر بر زد از گریبانی

ندمد در بهارگاه دو کون

سبزتر از خط تو ریحانی

نتواند شکفت در فردوس

تازه‌تر از رخت گلستانی

من چنانم ز لعل سیرابت

که بود تشنه در بیابانی

گر دهی شربتیم آب زلال

شوم از عشق آتش‌افشانی

ورنه در موکب ممالک تو

کرده گیر از فرید قربانی

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:03 PM

ای در میان جانم وز جان من نهانی

از جان نهان چرایی چون در میان جانی

هرگز دلم نیارد یاد از جهان و از جان

زیرا که تو دلم را هم جان و هم جهانی

چون شمع در غم تو می‌سوزم و تو فارغ

در من نگه کن آخر ای جان و زندگانی

با چون تو کس چو من خس هرگز چه سنجد آخر

از هیچ هیچ ناید ای جمله تو تو دانی

در خویش مانده‌ام من جان می‌دهم به خواهش

تا بو که یک زمانم از خود مرا ستانی

گفتی ز خود فنا شو تا محرم من آیی

بندی است سخت محکم این هم تو می‌توانی

عطار را ز عالم گم شد نشان به کلی

تا چند جویم آخر از بی نشان نشانی

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:03 PM

ای روی تو فتنهٔ جهانی

مبهوت تو هر کجا که جانی

کرده سر زلف پر فریبت

از هر سر مویم امتحانی

در چشم زدی ز دست بر هم

چشمت به کرشمه‌ای جهانی

ابروی تو رستها چو تیراست

بر زه که کند چنان کمانی

طراری را طراوتی نیست

با طرهٔ چون تو دلستانی

ندهد مه و مهر نور هرگز

بی عارض چون تو مهربانی

در دل بردن به خوبی تو

هرگز ندهد کسی نشانی

خورشید رخ تو را کند ذکر

هر ذره اگر شود زبانی

تا من سگ تو شدم نماندست

از قالب من جز استخوانی

من خاک توام مرا چنین خوار

در خون مفکن به هر زمانی

در عشق تو چست‌تر ز عطار

مرغی نپرد ز آشیانی

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:03 PM

ای جان جان جانم تو جان جان جانی

بیرون ز جان جان چیست آنی و بیش از آنی

پی می‌برد به چیزی جانم ولی نه چیزی

تو آنی و نه آنی یا جانی و نه جانی

بس کز همه جهانت جستم به قدر طاقت

اکنون نگاه کردم تو خود همه جهانی

گنج نهانی اما چندین طلسم داری

هرگز کسی ندانست گنجی بدین نهانی

نی نی که عقل و جانم حیران شدند و واله

تا چون نهفته ماند چیزی بدین عیانی

چیزی که از رگ من خون می‌چکید کردم

فانی شدم کنون من باقی دگر تو دانی

کردم محاسن خود دستار خوان راهت

تا بو که از ره خود گردی برو فشانی

در چار میخ دنیا مضطر بمانده‌ام من

گر وارهانی از خود دانم که می‌توانی

عطار بی نشان شد از خویشتن بکلی

بویی فرست او را از کنه بی نشانی

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:03 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 465

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5035859
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث