به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

هر نفسی شور عشق در دو جهان افکنی

آتش سودای خویش در دل و جان افکنی

جان و دل خسته را ز آرزوی خویشتن

گه به خروش آوری گه به فغان افکنی

گر به سر کوی خویش پردهٔ عشاق را

گل کنی از خاک و خون کار به جان افکنی

گر بگشایی ز بند گوهر دریای عشق

بی دل و جان صد هزار سر عیان افکنی

هر نفسی روی خویش باز بپوشی به زلف

تا دل عطار را در خفقان افکنی

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:09 PM

هر شبم سرمست در کوی افکنی

وز بر خویشم به هر سوی افکنی

در خم چوگان خویشم هر زمان

خسته و سرگشته چون گوی افکنی

گر بریزم پیش رویت اشک زار

همچو اشکم باز بر روی افکنی

چون همه تیری بیندازی تمام

پس کمان کین به بازوی افکنی

بوی گل اندر دماغ جان ما

زان سر زلف سمن بوی افکنی

گر سخن گویم ز چین زلف تو

از سر کین چین در ابروی افکنی

ور کشد مویی دل از زلف تو سر

حلق را در حلقهٔ موی افکنی

هر شبی عطار را تا وقت صبح

عاشقی دیوانه در روی افکنی

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:09 PM

گر نقاب از جمال باز کنی

کار بر عاشقان دراز کنی

ور چنین زیر پرده بنشینی

پرده از روی کار باز کنی

از همه کون بی نیاز شود

عاشقی را که اهل راز کنی

جگرم خون گرفت از غم آن

که مبادا که در فراز کنی

گرچه چون شمع سوختم ز غمت

هر زمانم به زیر گاز کنی

گفتیم ساز کار تو بکنم

چون مرا سوختی چه ساز کنی

وعده دادی به وصل جان مرا

عمر بگذشت چند ناز کنی

بکشد ناز تو به جان عطار

گر به وصلیش بی نیاز کنی

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:09 PM

ای دل اندر عشق غوغا چون کنی

خویش را بیهوده رسوا چون کنی

آنچه کل خلق نتوانست کرد

تو محال‌اندیش تنها چون کنی

دم مزن خون می‌خور و صفرا مکن

پشه‌ای با باد صفرا چون کنی

تو همی خواهی که دانی سر عشق

کس بدین سر نیست دانا چون کنی

چون تو اندر عشق او پنهان شدی

سر عشقش آشکارا چون کنی

چون تبرا نیستت از خویشتن

پس به عشق او تولا چون کنی

عشق را سرمایه‌ای باید شگرف

پس تو بی سرمایه سودا چون کنی

چون تو را هر دم حجابی دیگر است

چشم جان خویش بینا چون کنی

چون به یک قطره دلت قانع ببود

جان خود را کل دریا چون کنی

غرق دریا گرد و ناپیدا بباش

خویش را زین بیش پیدا چون کنی

چون تو سایه باشی و او آفتاب

پیش او خود را هویدا چون کنی

هر که او پیداست درصد تفرقه است

چون نباشی جمع آنجا چون کنی

چون نکردی خویش را امروز جمع

می‌ندانم تا که فردا چون کنی

مذهب عطار گیر و نیست شو

هستی خود را محابا چون کنی

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:09 PM

 

گه به دندان در عدن شکنی

گه به مژگان صف ختن شکنی

گه لب همچو لاله بگشایی

روز بازار یاسمن شکنی

گه رخ همچو ماه بنمایی

رونق برگ نسترن شکنی

هر گلی را که زینت چمن است

ز سر طعنه در چمن شکنی

دل ربایی عالم جان را

طرهٔ مشک بر سمن شکنی

زلف برهم زنی و توبهٔ ما

همه زان زلف پر شکن شکنی

پشت گرمی ز تیر غمزه از آنک

همه در روی و جان من شکنی

قصهٔ جادوان رهزن را

زان دو جادوی راهزن شکنی

گر نسازی ز ناز با عطار

قیمت او و خویشتن شکنی

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:09 PM

هر زمان لاف وفایی می زنی

آتشی در مبتلایی می زنی

چون که جانی داری اندر مردگی

لاف نیکویی ز جایی می زنی

بوالعجب مرغی که کس آگاه نیست

تا تو پر بر چه هوایی می زنی

ماهرویی و ازین رو ای پسر

مهر و مه را پشت پایی می زنی

گفته‌ای کار تو را رایی زنم

من بمردم تا تو رایی می زنی

می‌زنم بر آتش عشق آب چشم

تا چرا راه چو مایی می زنی

بس‌که کردم آشنا در خون دل

تا همه بر آشنایی می زنی

زخمه بر ابریشم عطار زن

گر به صد زاری نوایی می زنی

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:09 PM

خواجه تا چند حساب زر و دینار کنی

سود و سرمایهٔ دین بر سر بازار کنی

شب عمرت بشد و صبح اجل نزدیک است

خویشتن را گه آن نیست که بیدار کنی

چیست این عجب و تفاخر به جهان ساکن باش

چند با صد من و من سیم و زر اظهار کنی

پنج روزی همه کامی ز جهان حاصل گیر

عاقبت هم سر پر کبر نگونسار کنی

آن نه کام است که ناکام بجا بگذری

وان نه برگ است که بر جان خودش بار کنی

جمع تو بار گنه باشد و دیوان سیاه

نه هم آخر تو خوشی نام سیه بار کنی

چون همی دانی کت خانه لحد خواهد بود

خانه را نقش چرا بر در و دیوار کنی

سهو کارا به تک خاک همی باید خفت

طاق و ایوان به چه تا گنبد دوار کنی

مرگ در پیش و حساب از پس و دوزخ در راه

به چه شادی خرفا خندهٔ بسیار کنی

تو که بر روبه مسکین بدری پوست چو سگ

عنکبوتانه کجا پردهٔ احرار کنی

این همه دانی و کارت همه بی وجه بود

خود ستم کم کن اگر منع ستمکار کنی

به فصاحت ببری گوی ز میدان سخن

لیک خود را به ستم بیهده رهوار کنی

خویش و همسایهٔ تو گرسنه وز پر طمعی

نفروشی به کسی غله در انبار کنی

جامه در تنگ و دلت تنگ و در اندیشهٔ آن

تا دگر ره ز کجا جامه و دستار کنی

بر ضعیفان نکنی رحم به یک قرص جوین

وانگه از ناز به مرغ و بره پروار کنی

مستراحی است جهان و اهل جهان کناسند

به تعزز سزد ار در همه نظار کنی

نافه داری بر هر خشک دمانی مگشا

اول آن به که طلبکاری عطار کنی

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:09 PM

 

ای گشته نهان از همه از بس که عیانی

دیده ز تو بینا و تو از دیده نهانی

گر من طلبم دولت وصلت نتوانم

گر تو بنمایی رخ خویشم بتوانی

شد در سر کار تو همه مایهٔ عمرم

آخر تو چه چیزی که نه سودی نه زیانی

یک چند در اندیشهٔ روی تو نشستم

معلوم نشد خود که چه چیزی به چه مانی

ای جان و جهان نیست به هر جان و جهان هیچ

آخر تو کدامی که نه جانی نه جهانی

دل گفت که جانی و خرد گفت جهانی

چون نیک بدیدم تو نه اینی و نه آنی

تبدیل نداری که توان خواند جهانت

تغییر نداری که توان گفت که جانی

عطار عیان است که محتاج بیان است

گر اهل عیانی به چه در بند عیانی

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:09 PM

خال مشکین بر گلستان می زنی

دل همی سوزی و بر جان می زنی

بر بیاض برگ گل عمر مرا

هر زمان فال دگرسان می زنی

صید خواهی کرد دلها را به زلف

زلف را بر یکدگر زان می زنی

زان دو لعل آتشین آبدار

آتش اندر آب حیوان می زنی

از لبت یک بوسه نتوان زد به تیر

کز سر کین تیر مژگان می زنی

گفته‌ای ایمانت را راهی زنم

چون بکشتی الحق آسان می زنی

در تو پیمان نیست صد عاشق بمرد

تا تو رای عهد و پیمان می زنی

دامن اندر خون زند عطار زانک

تو نفس با او ز هجران می زنی

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:09 PM

ترسا بچه‌ای به دلستانی

در دست شراب ارغوانی

دوش آمد و تیز و تازه بنشست

چون آتش و آب زندگانی

دانی که خوشی او چه سان بود

چون عشق به موسم جوانی

در بسته میان خود به زنار

بگشاده دهن به دلستانی

در هر خم زلف دلفریبش

صد عالم کافری نهانی

آمد بنشست و پیر ما را

بنهاد محک به امتحانی

القصه چو پیر روی او دید

از دست بشد ز ناتوانی

دردی ستد و درود دین کرد

یارب ز بلای ناگهانی

دردا که چنان بزرگواری

برخاست ز راه خرده دانی

ترسا بچه را به پیش خود خواند

پس گفت نشان ره چه دانی

گفتا که نشان راه جایی است

کانجا نه تویی و نه نشانی

چون پیر سخن شنید جان داد

عطار سخن بگو که جانی

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:09 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 465

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5036140
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث