به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

بلبل شیدا درآمد مست مست

وز کمال عشق نه نیست و نه هست

معنیی در هر هزار آواز داشت

زیر هر معنی جهانی راز داشت

شد در اسرار معانی نعره زن

کرد مرغان را زفان بند از سخن

گفت برمن ختم شد اسرار عشق

جملهٔ شب می‌کنم تکرار عشق

نیست چون داود یک افتاده کار

تا زبور عشق خوانم زار زار

زاری اندر نی ز گفتار منست

زیر چنگ از نالهٔ زار من است

گلستانها پر خروش از من بود

در دل عشاق جوش از من بود

بازگویم هر زمان رازی دگر

در دهم هر ساعت آوازی دگر

عشق چون بر جان من زور آورد

همچو دریا جان من شور آورد

هرک شور من بدید از دست شد

گرچه بس هشیار آمد مست شد

چون نبینم محرمی سالی دراز

تن زنم، با کس نگویم هیچ راز

چون کند معشوق من در نوبهار

مشک بوی خویش بر گیتی نثار

من بپردازم خوشی با او دلم

حل کنم بر طلعت او مشکلم

باز معشوقم چو ناپیدا شود

بلبل شوریده کم گویا شود

زانک رازم درنیابد هر یکی

راز بلبل گل بداند بی‌شکی

من چنان در عشق گل مستغرقم

کز وجود خویش محو مطلقم

در سرم از عشق گل سودا بس است

زانک مطلوبم گل رعنا بس است

طاقت سیمرغ نارد بلبلی

بلبلی را بس بود عشق گلی

چون بود صد برگ دلدار مرا

کی بود بی‌برگیی کار مرا

گل که حالی بشکفد چون دلکشی

از همه در روی من خندد خوشی

چون ز زیر پرده گل حاضر شود

خنده بر روی منش ظاهر شود

کی تواند بود بلبل یک شبی

خالی از عشق چنان خندان لبی

هدهدش گفت ای به صورت مانده باز

بیش از این در عشق رعنایی مناز

عشق روی گل بسی خارت نهاد

کارگر شد بر تو و کارت نهاد

گل اگر چه هست بس صاحب جمال

حسن او در هفته‌ای گیرد زوال

عشق چیزی کان زوال آرد پدید

کاملان را آن ملال آرد پدید

خندهٔ گل گرچه در کارت کشد

روز و شب در نالهٔ زارت کشد

درگذر از گل که گل هر نوبهار

برتو می‌خندد نه در تو، شرم دار

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:38 PM

 

ابتدای کار سیمرغ ای عجب

جلوه‌گر بگذشت بر چین نیم شب

در میان چین فتاد از وی پری

لاجرم پر شور شد هر کشوری

هر کسی نقشی از آن پر برگرفت

هر که دید آن نقش کاری درگرفت

آن پر اکنون در نگارستان چین‌ست

اطلبو العلم و لو بالصین ازین‌ست

گر نگشتی نقش پر او عیان

این همه غوغا نبودی در جهان

این همه آثار صنع از فر اوست

جمله انمودار نقش پر اوست

چون نه سر پیداست وصفش را نه بن

نیست لایق بیش از این گفتن سخن

هر که اکنون از شما مرد رهید

سر به راه آرید و پا اندر نهید

جملهٔ مرغان شدند آن جایگاه

بی‌قرار از عزت آن پادشاه

شوق او در جان ایشان کار کرد

هر یکی بی صبری بسیار کرد

عزم ره کردند و در پیش آمدند

عاشق او دشمن خویش آمدند

لیک چون ره بس دراز و دور بود

هرکسی از رفتنش رنجور بود

گرچه ره را بود هر یک کارساز

هر یکی عذری دگر گفتند باز

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:38 PM

مرحبا ای هدهد هادی شده

در حقیقت پیک هر وادی شده

ای به سرحد سبا سیر تو خوش

با سلیمان منطق الطیر تو خوش

صاحب سر سلیمان آمدی

از تفاخر تاجور زان آمدی

دیو را در بند و زندان باز دار

تا سلیمان را تو باشی رازدار

دیو را وقتی که در زندان کنی

با سلیمان قصد شادروان کنی

خه خه ای موسیچهٔ موسی صفت

خیز موسیقار زن در معرفت

گردد از جان مرد موسیقی شناس

لحن موسیقی خلقت را سپاس

همچو موسی دیده‌ای آتش ز دور

لاجرم موسیچه‌ای بر کوه طور

هم ز فرعون بهیمی دور شو

هم به میقات آی و مرغ طور شو

پس کلام بی‌زفان و بی‌خروش

فهم کن بی عقل بشنو نه به گوش

مرحبا ای طوطی طوبی نشین

حله درپوشیده طوقی آتشین

طوق آتش از برای دوزخیست

حله از بهر بهشتی و سخیست

چون خلیل آن کس که از نمرود رست

خوش تواند کرد بر آتش نشست

سر بزن نمرود را همچون قلم

چون خلیل اله در آتش نه قدم

چون شدی از وحشت نمرود پاک

حله پوش، از آتشین طوقت چه باک

خه خه ای کبک خرامان در خرام

خوش خوشی از کوه عرفان در خرام

قهقهه در شیوهٔ این راه زن

حلقه بر سندان دار الله زن

کوه خود در هم گداز از فاقه‌ای

تا برون آید ز کوهت ناقه‌ای

چون مسلم ناقه‌ای یابی جوان

جوی شیر و انگبین بینی روان

ناقه می‌ران گر مصالح آیدت

خود به استقبال صالح آیدت

مرحبا ای تنگ باز تنگ چشم

چند خواهی بود تند و تیز خشم

نامهٔ عشق ازل بر پای بند

تا ابد آن نامه را مگشای بند

عقل مادرزاد کن با دل بدل

تا یکی بینی ابد را تا ازل

چارچوب طبع بشکن مردوار

در درون غار وحدت کن قرار

چون به غار اندر قرار آید ترا

صدر عالم یار غار آید ترا

خه خه ای دراج معراج الست

دیده بر فرق بلی تاج الست

چون الست عشق بشنیدی به جان

از بلی نفس بیزاری ستان

چون بلی نفس گرداب بلاست

کی شود کار تو در گرداب راست

نفس را همچون خر عیسی بسوز

پس چو عیسی جان شو و جان برفروز

خر بسوز و مرغ جان را کار ساز

تا خوشت روح اله آید پیش باز

مرحبا ای عندلیب باغ عشق

ناله کن خوش خوش ز درد و داغ عشق

خوش بنال از درد دل داوودوار

تا کنندت هر نفس صد جان نثار

حلق داوودی به معنی برگشای

خلق را از لحن خلقت ره نمای

چند پیوندی زره بر نفس شوم

همچو داوود آهن خود کن چو موم

گر شود این آهنت چون موم نرم

تو شوی در عشق چون داوود گرم

خه خه ای طاووس باغ هشت در

سوختی از زخم مار هفت سر

صحبت این مار در خونت فکند

وز بهشت عدن بیرونت فکند

برگرفتت سدره و طوبی ز راه

کردت از سد طبیعت دل سیاه

تا نگردانی هلاک این مار را

کی شوی شایسته این اسرار را

گر خلاصی باشدت زین مار زشت

آدمت با خاص گیرد در بهشت

مرحبا ای خوش تذرو دوربین

چشمهٔ دل غرق بحر نور بین

ای میان چاه ظلمت مانده

مبتلای حبس محنت مانده

خویش را زین چاه ظلمانی برآر

سر ز اوج عرش رحمانی برآر

همچو یوسف بگذر از زندان و چاه

تا شوی در مصر عزت پادشاه

گر چنین ملکی مسلم آیدت

یوسف صدیق همدم آیدت

خه خه ای قمری دمساز آمده

شاد رفته تنگ دل باز آمده

تنگ دل زانی که در خون مانده‌ای

در مضیق حبس ذوالنون مانده‌ای

ای شده سرگشتهٔ ماهی نفس

چند خواهی دید بد خواهی نفس

سر بکن این ماهی بدخواه را

تا توانی سود فرق ماه را

گر بود از ماهی نفست خلاص

مونس یونس شوی در بحر خاص

مرحبا ای فاخته بگشای لحن

تا گهر بر تو فشاند هفت صحن

چون بود طوق وفا در گردنت

زشت باشد بی‌وفایی کردنت

از وجودت تا بود موئی بجای

بی‌وفایت خوان از سر تا به پای

گر درآیی و برون آیی ز خود

سوی معنی راه یابی از خرد

چون خرد سوی معانیت آورد

خضر آب زندگانیت آورد

خه خه ای باز به پرواز آمده

رفته سرکش سرنگون بازآمده

سر مکش چون سرنگونی مانده‌ای

تن بنه چون غرق خونی مانده‌ای

بستهٔ مردار دنیا آمدی

لاجرم مهجور معنی آمدی

هم ز دنیا هم ز عقبی درگذر

پس کلاه از سر بگیر و درنگر

چون بگردد از دو گیتی رای تو

دست ذوالقرنین آید جای تو

مرحبا ای مرغ زرین، خوش درآی

گرم شو در کار و چون آتش درآی

هر چه پیشت آید از گرمی بسوز

ز آفرینش چشم جان کل بدوز

چون بسوزی هر چه پیش آید ترا

نزل حق هر لحظه بیش آید ترا

چون دلت شد واقف اسرار حق

خویشتن را وقف کن بر کار حق

چون شوی در کار حق مرغ تمام

تو نمانی حق بماند والسلام

مجمعی کردند مرغان جهان

آنچ بودند آشکارا و نهان

جمله گفتند این زمان در دور کار

نیست خالی هیچ شهر از شهریار

چون بود کاقلیم ما را شاه نیست

بیش از این بی شاه بودن راه نیست

یک دگر را شاید ار یاری کنیم

پادشاهی را طلب کاری کنیم

زانک چون کشور بود بی‌پادشاه

نظم و ترتیبی نماند در سپاه

پس همه با جایگاهی آمدند

سر به سر جویای شاهی آمدند

هدهد آشفته دل پرانتظار

در میان جمع آمد بی‌قرار

حله‌ای بود از طریقت در برش

افسری بود از حقیقت بر سرش

تیزوهمی بود در راه آمده

از بد و از نیک آگاه آمده

گفت ای مرغان منم بی هیچ ریب

هم برید حضرت و هم پیک غیب

هم ز هر حضرت خبردار آمدم

هم ز فطنت صاحب اسرارآمدم

آنک بسم الله در منقار یافت

دور نبود گر بسی اسرار یافت

می‌گذارم در غم خود روزگار

هیچ کس را نیست با من هیچ کار

چون من آزادم ز خلقان، لاجرم

خلق آزادند از من نیز هم

چون منم مشغول درد پادشاه

هرگزم دردی نباشد از سپاه

آب بنمایم ز وهم خویشتن

رازها دانم بسی زین بیش من

با سلیمان در سخن پیش آمدم

لاجرم از خیل او بیش آمدم

هرک غایب شد ز ملکش ای عجب

او نپرسید و نکرد او را طلب

من چو غایب گشتم از وی یک زمان

کرد هر سویی طلب کاری روان

زانک می‌نشکفت از من یک نفس

هدهدی را تا ابد این قدر بس

نامهٔ او بردم و باز آمدم

پیش او در پرده همراز آمدم

هرک او مطلوب پیغمبر بود

زیبدش بر فرق اگر افسر بود

هرک مذکور خدای آمد به خیر

کی رسد در گرد سیرش هیچ طیر

سالها در بحر و بر می‌گشته‌ام

پای اندر ره به سر می‌گشته‌ام

وادی و کوه و بیابان رفته‌ام

عالمی در عهد طوفان رفته‌ام

با سلیمان در سفرها بوده‌ام

عرصهٔ عالم بسی پیموده‌ام

پادشاه خویش را دانسته‌ام

چون روم تنها چو نتوانسته‌ام

لیک با من گر شما همره شوید

محرم آن شاه و آن درگه شوید

وارهید از ننگ خودبینی خویش

تا کی از تشویر بی‌دینی خویش

هرک در وی باخت جان از خود برست

در ره جانان ز نیک و بد برست

جان فشانید و قدم در ره نهید

پای کوبان سر بدان درگه نهید

هست ما را پادشاهی بی خلاف

در پس کوهی که هست آن کوه قاف

نام او سیمرغ سلطان طیور

او به ما نزدیک و ما زو دور دور

در حریم عزت است آرام او

نیست حد هر زفانی نام او

صد هزاران پرده دارد بیشتر

هم ز نور و هم ز ظلمت پیش در

در دو عالم نیست کس را زهره‌ای

کاو تواند یافت از وی بهره‌ای

دایما او پادشاه مطلق است

در کمال عز خود مستغرق است

او به سر ناید ز خود آنجا که اوست

کی رسد علم و خرد آنجا که اوست

نه بدو ره،نه شکیبایی از او

صد هزاران خلق سودایی از او

وصف او چون کار جان پاک نیست

عقل را سرمایهٔ ادراک نیست

لاجرم هم عقل و هم جان خیره ماند

در صفاتش با دو چشم تیره ماند

هیچ دانایی کمال او ندید

هیچ بینایی جمال او ندید

در کمالش آفرینش ره نیافت

دانش از پی رفت و بینش ره نیافت

قسم خلقان زان کمال و زان جمال

هست اگر بر هم نهی مشت خیال

بر خیالی کی توان این ره سپرد

تو به ماهی چون توانی مه سپرد

صد هزاران سر چو گوی آنجا بود

های های و های و هوی آنجا بود

بس که خشکی بس که دریا بر ره است

تا نپنداری که راهی کوته است

شیرمردی باید این ره را شگرف

زانک ره دور است و دریا ژرف ژرف

روی آن دارد که حیران می‌رویم

در رهش گریان و خندان می‌رویم

گر نشان یابیم از او کاری بود

ور نه بی او زیستن عاری بود

جان بی جانان اگر آید به کار

گر تو مردی جان بی جانان مدار

مرد می‌باید تمام این راه را

جان فشاندن باید این درگاه را

دست باید شست از جان مردوار

تا توان گفتن که هستی مرد کار

جان چو بی جانان نیرزد هیچ چیز

همچو مردان برفشان جان عزیز

گر تو جانی برفشانی مردوار

بس که جانان جان کند بر تو نثار

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:38 PM

سید عالم بخواست از کردگار

گفت کار امتم با من گذار

تا نیابد اطلاعی هیچ کس

بر گناه امت من یک نفس

حق تعالی گفتش ای صدر کبار

گر ببینی آن گناه بی‌شمار

تو نداری تاب آن حیران شوی

شرم داری وز میان پنهان شوی

عایشه کو بود هم چون جان ترا

سیر شد زو دل به یک بهتان ترا

تو شنیدی بانگ از اهل مجاز

پس بجای خود فرستادیش باز

چون بگشتی از گرامی‌تر کسی

پر گنه هستند در امت بسی

تو نداری تاب چندانی گناه

امت خود را رهاکن با اله

گر تو می‌خواهی که کس را در جهان

از گناه امتت نبود نشان

من چنان می‌خواهم ای عالی گهر

کز گنه شان هم ترا نبود خبر

تو بنه پای از میان رو با کنار

کار امت روز و شب با من گذار

کار امت چون نه کار مصطفاست

کی شود این کار از حکم تو راست

می‌مکن حکم و زفان کوتاه کن

بی تعصب باش و عزم راه کن

آنچ ایشان کرده‌اند آن پیش گیر

در سلامت رو طریق خویش گیر

یا قدم در صدق نه صدیق‌وار

یا نه چون فاروق کن عدل اختیار

یا چو عثمن پر حیا و حلم باش

یا چو حیدر بحر جود و علم باش

یا مزن دم، پند من بپذیر رو

پای بردار و سرخود گیر رو

تو چه مرد صدق و علم حیدری

مرد نفسی هر نفس کافرتری

نفس کافر را بکش مؤمن بباش

چون بکشتی نفس را ایمن بباش

در تعصب این فضولی می‌مکن

از سر خویش این رسولی می‌مکن

نیست در شرعت سخن تنها قبول

چه سخن گویی ز یاران رسول

نیست در من این فضولی ای اله

از تعصب دار پیوستم نگاه

پاک گردان از تعصب جان من

گو مباش این قصه در دیوان من

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:37 PM

زو یکی پرسید کای صاحب قبول

تو چه می‌گویی ز یاران رسول

گفت من از حق نمی‌آیم به سر

کی توانم داد از یاران خبر

گرنه در حق جان و دل گم دارمی

یک نفس پروای مردم دارمی

آن نه من بودم که در سجده گهی

خار در چشمم شکست اندر رهی

بر زمین خونم روان شد از بصر

من ز خون خویش بودم بی‌خبر

آنک او را این چنین دردی بود

کی دل کار زن و مردی بود

چون نبودم تا که بودم خودشناس

دیگری را کی شناسم در قیاس

تو درین ره نه خدا و نه رسول

دست کوته کن ازین رد و قبول

تو کفی خاکی درین ره خاک شو

از تبرا و تولا پاک شو

چون کفی خاکی سخن از خاک گوی

جمله را تو پاک دان و پاک گوی

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:37 PM

گر علی بود و اگر صدیق بود

جان هر یک غرقهٔ تحقیق بود

چون بسوی غار می‌شد مصطفا

خفت آن شب بر فراشش مرتضا

کرد جان خویشتن حیدر نثار

تابماند جان آن صدر کبار

پیش یار غار، صدیق جهان

هم برای جان او در باخت جان

هر دو جان بازان راه او شدند

جان فشانان در پناه او شدند

تو تعصب کن که ایشان مردوار

هر دو جان کردند بر جانان نثار

گر تو هستی مرد این یا مرد آن

کو ترا یا درد این یا درد آن

همچو ایشان جان فشانی پیشه گیر

یا خموش و ترک این اندیشه گیر

تو علی دانی و بوبکر ای پسر

وز خدای عقل و جانی بی‌خبر

تو رها کن سر به مهر این واقعه

مرد حق شو روز و شب چون رابعه

او نه یک زن بود او صد مرد بود

از قدم تا فرق عین درد بود

بود دایم غرق نور حق شده

از فضولی رسته، مستغرق شده

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:37 PM

خورد بر یک جایگه روزی بلال

بر تن باریک صد چوب و دوال

خون روان شد زو ز چوب بی‌عدد

هم چنان می‌گفت احد می‌گفت احد

گر شود در پای خاری ناگهت

حب و بغض کس نماند در رهت

آنک او در دست خاری مبتلاست

زو تصرف در چنان قومی خطاست

چون چنان بودند ایشان تو چنین

چند خواهی بود حیران تو چنین

از زفافت بت پرستان رسته‌اند

وز زبان تو صحابه خسته‌اند

در فضولی می‌کنی دیوان سیاه

گوی بردی گر زفان داری نگاه

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:37 PM

مصطفا جایی فرود آمد به راه

گفت آب آرند لشگر را ز چاه

رفت مردی بازآمد پر شتاب

گفت پر خونست چاه و نیست آب

گفت پنداری ز درد کار خویش

مرتضی در چاه گفت اسرار خویش

چاه چون بشنید آن تابش نبود

لاجرم چون تو شدی آبش نبود

آنک در جانش چنین شوری بود

در دلش کی کینهٔ موری بود

در تعصب می‌زند جان تو جوش

مرتضا را جان چنین نبود خموش

مرتضا را می‌مکن بر خود قیاس

زانک در حق غرق بود آن حق‌شناس

هم چنان مستغرق کار است او

وز خیالات تو بی‌زارست او

گر چو تو پر کینه بودی مرتضی

جنگ جستی پیش خیل مصطفی

او ز تو مردانه‌تر آمد بسی

پس چرا جنگی نکرد او باکسی

گر به ناحق بود صدیق ای عجب

او چو بر حق بود حق کردی طلب

پیش حیدر خیل‌ام المؤمنین

چون نه بر منوال دین جستند کین

لاجرم چون دید چندان جنگ و شور

دفع کرد آن قوم را حیدر به زور

وانک با دختر تواند جنگ کرد

داند او سوی پدر آهنگ کرد

ای پسر تو بی‌نشانی از علی

عین و یا و لام دانی از علی

تو ز عشق جان خویشی بی‌قرار

واو نشسته تا کند صد جان نثار

از صحابه گر شدی کشته کسی

حیدر کرار غم خوردی بسی

تا چرا من هم نگشتم کشته نیز

خوار شد بر چشم من جان عزیز

خواجه گفتی چه فتادست ای علی

آن تو یخنی نهادست ای علی

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:37 PM

چونک آن بدبخت آخر از قضا

ناگهان آن زخم زد بر مرتضا

مرتضی را شربتی کردند راست

مرتضا گفتا که خون ریزم کجاست

شربت او را ده نخست آنگه مرا

زانک او خواهد بدن هم ره مرا

شربتش بردند او گفت اینت قهر

حیدر اینجا خواهدم کشتن به زهر

مرتضا گفتا به حق کردگار

گر بخوردی شربتم این نابکار

من همی ننهادمی بی او به هم

پیش حق در جنت المأوی قدم

مرتضا را چون بکشت آن مرد زشت

مرتضی بی او نمی‌شد در بهشت

بر عدو چون شفقتش چندین بود

با چو صدیقیش هرگز کین بود

آنک چندینی غم دشمن خورد

با عتیقش دشمنی چون ظن برد

با میان نارد جهان بی‌کنار

چون علی صدیق را یک دوست دار

چند گویی مرتضی مظلوم بود

وز خلافت راندن محروم بود

چون علی شیرحق است و تاج سر

ظلم نتوان کرد بر شیر ای پسر

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:36 PM

چون عمر پیش اویس آمد به جوش

گفت افکندم خلافت در فروش

این خلافت گر خریداری بود

می‌فروشم گر به دیناری بود

چون اویس این حرف بشنید از عمر

گفت تو بگذار و فارغ در گذر

تو بیفکن، هرک راباید، ز راه

باز برگیرد شود در پیشگاه

چون خلافت خواست افکندن امیر

آن زمان برخاست از یاران نفیر

جمله گفتندش مکن ای پیشوا

خلق را سرگشته از بهر خدا

عهدهٔ در گردنت صدیق کرد

آن نه بر عمیا که بر تحقیق کرد

گر تو می‌پیچی سر از فرمان او

این زمان از تو برنجد جان او

چون شنید این حجت محکم عمر

کار ازین حجت برو شد سخت تر

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:36 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 465

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5038301
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث