به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

هر روز که جلوه می‌کند رویش

بر می‌خیزد قیامت ز کویش

می‌نتوان دید روی او لیکن

می‌بتوان دید روی در رویش

می‌نتوان یافت سوی او راهی

ای بس که برآمدم ز هر سویش

تا فال گرفته‌ام جمال او

چون قرعه بگشته‌ام به پهلویش

در هر نفسم هزار جان باید

تا صید کنند کمند گیسویش

هر روز به نو خراج می‌آرند

از هندستان به هندوی مویش

جان بر کف دست می‌رسد هر شب

از ترکستان هزار هندویش

شد حلقه به گوش لؤلؤ لالا

در لالایی درج لولویش

خورشید که تیغ می‌زند در میغ

افکند سپر ز جزع جادویش

دل را به دهان شیر می‌خواند

رو به بازی چشم آهویش

خواهم که ببیند ابرویش رستم

تا هست خود این کمان به بازویش

رستم به هزار سال چون زالی

بر زه نکند کمان ابرویش

عطار که طاق از ابروی او شد

دردی دارد که نیست دارویش

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:55 PM

 

ز دست رفت مرا بی تو روزگار دریغ

چه یک دریغ که هر دم هزاربار دریغ

به هرچه درنگرم بی تو صد هزار افسوس

به هر نفس که زنم بی تو صد هزار دریغ

دلی که آب وصالش به جوی بود روان

بسوخت زآتش هجر تو زار زار دریغ

چو لاله‌زار رخت شد ز چشم من بیرون

ز خون چشم رخم شد چو لاله‌زار دریغ

چو گل شکفته بدم پیش ازین ز شادی وصل

به غم فرو شدم اکنون بنفشه‌وار دریغ

ز دور چرخ خروش و ز بخت بد فریاد

ز عمر رفته فغان و ز روزگار دریغ

چه گویم از غم عهد جهان که تا که جهانست

بنای عهد جهان نیست استوار دریغ

اگر جهان جفاپیشه را وفا بودی

مرا جدا نفکندی ز غمگسار دریغ

دلت که گلشن تحقیق بود ای عطار

بسوخت همچو دل لاله ز انتظار دریغ

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:55 PM

هر که هست اندر پی بهبود خویش

دور افتادست از مقصود خویش

تو ایازی پوستین را یاد دار

تا نیفتی دور از محمود خویش

عاشقی باید که بر هم سوزد او

عالمی از آه خون آلود خویش

نیست از تو یک نفس خشنود دوست

تا تو هستی یک نفس خشنود خویش

زاهد افسرده چوب سنجد است

خوش بسوز ای عاشق اکنون عود خویش

حلقهٔ معشوق گیر و وقف کن

بر در او جان غم فرسود خویش

چون درین سودا زیان از سود به

پس درین سودا زیان کن سود خویش

تا کی از بود تو و نابود تو

درگذر از بود و از نابود خویش

آتشی در هستی تاریک زن

پس برون آی از میان دود خویش

گر فنا گردی چو عطار از وجود

فال گیر از طالع مسعود خویش

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:55 PM

 

ای از همه بیش و از همه پیش

از خود همه دیده وز همه خویش

در ششدر خاک و خون فتاده

در وصف تو عقل حکمت اندیش

در عالم عشق عاشقان را

قربان شدن است در رهت کیش

هر دم که زنند عاشقانت

بی یاد تو در دهن شود نیش

درویش که لاف معرفت زد

از عجز نبود آن سخن پیش

در هر دو جهان ز خجلت تو

زآن است سیاه‌روی درویش

چون فقر سرای عاشقان است

عاشق شو و از وجود مندیش

در عشق وجودت ار عدم شد

دولت نبود تو را ازین بیش

عطار ز عشق او فنا شو

تا باز رهی ازین دل ریش

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:55 PM

ای دل ز جفای یار مندیش

در نه قدم و ز کار مندیش

جویندهٔ در ز جان نترسد

گل می‌طلبی ز خار مندیش

با پنجهٔ شیر پنجه می‌زن

از کام و دهان مار مندیش

مردانه به کوی یار درشو

از خنجر هر عیار مندیش

گر نیل وصال یار باید

از گفتن ننگ و عار مندیش

چون با تو بود عنایت یار

گر خصم بود هزار مندیش

چون یافته‌ای جمال او را

از گشتن سنگسار مندیش

منصور تویی بزن اناالحق

تسلیم شو و ز دار مندیش

عطار تویی چو ماه و خورشید

در تاب زهر غبار مندیش

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:55 PM

دلا در سر عشق از سر میندیش

بده جان و ز جان دیگر میندیش

چو سر در کار و جان در یار بازی

خوشی خویش ازین خوشتر میندیش

رسن از زلف جانان ساز جان را

وزین فیروزه‌گون چنبر میندیش

چو پروانه گرت پر سوزد آن شمع

به پهلو می‌رو و از پر میندیش

چو عشاق را نه کفر است و نه ایمان

ز کار مؤمن و کافر میندیش

مقامرخانهٔ رندان طلب کن

سر اندر باز و از افسر میندیش

چو سر در باختی بشناختی سر

چو سر بشناختی از سر میندیش

همه بتها چو ابراهیم بشکن

هم از آذر هم از آزر میندیش

چو آن حلاج برکش پنبه از گوش

هم از دار و هم از منبر میندیش

اگر عشقت بسوزد بر سر دار

دهد بر باد خاکستر میندیش

چو انگشت سیه‌رو گشت اخگر

تو آن انگشت جز اخگر میندیش

چو می با ساغر صافی یکی گشت

دویی گم شد می و ساغر میندیش

چو مس در زر گدازد مرد صراف

مس آنجا زر بود جز زر میندیش

مشو اینجا حلولی لیکن این رمز

جز استغراق در دلبر میندیش

اگر خواهی که گوهر بیابی

درین دریا به جز گوهر میندیش

بسی کشتی جان بر خشک راندی

تو کشتی ران ز خشک و تر میندیش

چنان فربه نه‌ای تو هم درین کار

اگر صیدی فتد لاغر میندیش

چو تو دایم به پهنا می‌شوی باز

ازین وادی پهناور میندیش

درین دریای پر گرداب حسرت

کس از عطار حیران‌تر میندیش

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:55 PM

مست شدم تا به خرابات دوش

نعره‌زنان رقص‌کنان دردنوش

جوش دلم چون به سر خم رسید

زآتش جوش دلم آمد به جوش

پیر خرابات چو بانگم شنید

گفت درآی ای پسر خرقه‌پوش

گفتمش ای پیر چه دانی مرا

گفت ز خود هیچ مگو شو خموش

مذهب رندان خرابات گیر

خرقه و سجاده بیفکن ز دوش

کم زن و قلاش و قلندر بباش

در صف اوباش برآور خروش

صافی زهاد به خواری بریز

دردی عشاق به شادی بنوش

صورت تشبیه برون بر ز چشم

پنبهٔ پندار برآور ز گوش

تو تو نه‌ای چند نشینی به خود

پردهٔ تو بردر و با خود بکوش

قعر دلت عالم بی‌منتهاست

رخت سوی عالم دل بر بهوش

گوهر عطار به صد جان بخر

چند بود پیش تو گوهر فروش

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:55 PM

دلی کامد ز عشق دوست در جوش

بماند تا قیامت مست و مدهوش

ز بسیاری که یاد آرد ز معشوق

کند یکبارگی خود را فراموش

بر اومید وصال دوست هر دم

قدح‌ها زهر ناکامی کند نوش

برون آید ز جمع خود نمایان

بیندازد ردای و فوطه از دوش

اگر بی دوست یک دم زو برآید

شود در ماتم آن دم سیه‌پوش

فروماند زبان او ز گفتن

بماند تا ابد حیران و خاموش

درین اندیشه هرگز نیز دیگر

بننشیند دل عطار از جوش

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:55 PM

آخر ای صوفی مرقع پوش

لاف تقوی مزن ورع مفروش

خرقهٔ مخرقه ز تن برکن

دلق ازرق مرائیانه مپوش

از کف ساقیان روحانی

صبحدم بادهٔ صبوح بنوش

صورت خویش را مکن صافی

یک زمان در صفای معنی کوش

سعی کن در عمارت دل و جان

که نیاید به کارت این تن و توش

درگذر از مزابل حیوان

برگذر تا به منزلات سروش

سخن عقل بر عقیله مگوی

سبق عشق یک زمان کن گوش

اهل قالی چو سالکان می‌گوی

اهل حالی چو واصلان خاموش

مرد عشقی خموش باش و خراب

مرد عقلی فضول باش و به هوش

روشنی بایدت چو شمع بسوز

پختگی بایدت چو دیگ بجوش

چون نه‌ای اهل وجد، ساکن باش

از تواجد چرا شدی مدهوش

راه غیر خدا مده در دل

بار نفس و هوا منه بر دوش

عاشقی یک دم از طلب منشین

تا نگیری حریف در آغوش

سخن سر به گوش دل بشنو

قول عطار را به جان بنیوش

پند گیرند بر تو بعد از تو

گر نداری نصیحت من گوش

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:55 PM

ترسا بچهٔ شکر لبم دوش

صد حلقهٔ زلف در بناگوش

صد پیر قوی به حلقه می‌داشت

زان حلقهٔ زلف حلقه در گوش

آمد بر من شراب در دست

گفتا که به یاد من کن این نوش

در پرده اگر حریف مایی

چون می‌نوشی خموش و مخروش

زیرا که دلی نگشت گویا

تا مرد زبان نکرد خاموش

دل چون بشنود این سخن زود

ناخورده شراب گشت مدهوش

چون بستدم آن شراب و خوردم

در سینهٔ من فتاد صد جوش

دادم همه نام و ننگ بر باد

کردم همه نیک و بد فراموش

از دست بشد مرا دل و جان

وز پای درآمدم تن و توش

یک قطره از آن شراب مشکل

آورد دو عالمم در آغوش

یک ذره سواد فقر در تافت

شد هر دو جهان از آن سیه‌پوش

جانم ز سر دو کون برخاست

در شیوهٔ فقر شد وفا کوش

هر که بخرد به جان و دل فقر

بر جان و دلش دو کون بفروش

ور دین تو نیست دین عطار

کفر آیدت این حدیث منیوش

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:55 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 465

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5040799
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث