به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

ای در درون جانم و جان از تو بی خبر

وز تو جهان پر است و جهان از تو بی خبر

چون پی برد به تو دل و جانم که جاودان

در جان و در دلی دل و جان از تو بی خبر

ای عقل پیر و بخت جوان گرد راه تو

پیر از تو بی نشان و جوان از تو بی خبر

نقش تو در خیال و خیال از تو بی نصیب

نام تو بر زبان و زبان از تو بی خبر

از تو خبر به نام و نشان است خلق را

وآنگه همه به نام و نشان از تو بی خبر

جویندگان جوهر دریای کنه تو

در وادی یقین و گمان از تو بی خبر

چون بی خبر بود مگس از پر جبرئیل

از تو خبر دهند و چنان از تو بی خبر

شرح و بیان تو چه کنم زانکه تا ابد

شرح از تو عاجز است و بیان از تو بی خبر

عطار اگرچه نعرهٔ عشق تو می‌زند

هستند جمله نعره‌زنان از تو بی خبر

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:27 PM

ای تو را با هر دلی کاری دگر

در پس هر پرده غمخواری دگر

چون بسی کار است با هر کس تورا

هر کسی را هست پنداری دگر

لاجرم هرکس چنان داند که نیست

با کست بیرون ازو کاری دگر

چون جمالت صد هزاران روی داشت

بود در هر ذره دیداری دگر

لاجرم هر ذره را بنموده‌ای

از جمال خویش رخساری دگر

تا نماند هیچ ذره بی نصیب

داده‌ای هر ذره را یاری دگر

لاجرم دادی تو یک یک ذره را

در درون پرده بازاری دگر

چون یک است اصل این عدد از بهر آنست

تا بود هر دم گرفتاری دگر

ای دل سرگشته تا کی باشدت

هر زمانی درد و تیماری دگر

کی رسد از دین سر مویی به تو

زیر هر موییت زناری دگر

خیز و ایمان آر و زنارت ببر

توبه کن مردانه یکباری دگر

دل منه بر هیچ چون عطار هیچ

تا کیت هر لحظه دلداری دگر

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:27 PM

پیر ما می‌رفت هنگام سحر

اوفتادش بر خراباتی گذر

نالهٔ رندی به گوش او رسید

کای همه سرگشتگان را راهبر

نوحه از اندوه تو تا کی کنم

تا کیم داری چنین بی خواب و خور

در ره سودای تو درباختم

کفر و دین و گرم و سرد و خشک و تر

من همی دانم که چون من مفسدم

ننگ می‌آید تو را زین بی هنر

گرچه من رندم ولیکن نیستم

دزد و شب رو رهزن و درویزه گر

نیستم مرد ریا و زرق و فن

فارغم از ننگ و نام و خیر و شر

چون ندارم هیچ گوهر در درون

می‌نمایم خویشتن را بد گهر

این سخن ها همچو تیر راست‌رو

بر دل آن پیر آمد کارگر

دردیی بستد از آن رند خراب

درکشید و آمد از خرقه بدر

دردی عشقش به یک‌دم مست کرد

در خروش آمد که‌ای دل الحذر

ساغر دل اندر آن دم دم بدم

پر همی کرد از خم خون جگر

اندر آن اندیشه چون سرگشتگان

هر زمان از پای می‌آمد به سر

نعره می‌زد کاخر این دل را چه بود

کین چنین یکبارگی شد بی خبر

گرچه پیر راه بودم شصت سال

می‌ندانستم درین راه این قدر

هر که را از عشق دل از جای شد

تا ابد او پند نپذیرد دگر

هر که را در سینه نقد درد اوست

گو به یک جوهر دو عالم را مخر

بگسلان پیوند صورت را تمام

پس به آزادی درین معنی نگر

زانچه مر عطار را داده است دوست

در دو عالم گشت او زان نامور

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:27 PM

اشک ریز آمدم چو ابر بهار

ساقیا هین بیا و باده بیار

توبهٔ من درست نیست خموش

وز من دلشکسته دست بدار

جام درده پیاپی ای ساقی

تا کنم جان خویش بر تو نثار

تا که جامی تهی کنم در عشق

پر برآرم ز خون دیده کنار

در ره عشق چون فلک هر روز

کار گیرم ز سر زهی سر و کار

منم و دردیی و درد دلی

دردی و درد هر دو با هم یار

سر فرو برده‌ای درین گلخن

فارغ از توبه و ز استغفار

درس عشاق گفته در بن دیر

پای منبر نهاده بر سر دار

فانی و باقیم و هیچ و همه

روح محضیم و صورت دیوار

ساقیا گر برآرم از دل دم

ز دم من برآید از تو دمار

بادهٔ ما ز جام دیگر ده

که نه مستیم ما و نه هشیار

موضع عاشقان بی سر و بن

هست بالای کعبه و خمار

گر برآرند یک نفس بی دوست

دلق و تسبیحشان شود زنار

ما همه کشتگان این راهیم

سیر گشته ز جان قلندروار

مست عشقیم و روی آورده

در رهی دور و عقبه‌ای دشوار

زاد ما مانده مرکب افتاده

وادییی تیره و رهی پر خار

بی نهایت رهی که هر ساعت

کشتهٔ اوست صد هزار هزار

چون بدین ره بسی فرو رفتیم

باز ماندیم آخر از رفتار

گه به پهلوی عجز می‌گشتیم

گه به سر می‌شدیم چون پرگار

آخر از گوشه‌ای منادی خاست

کای فروماندگان بی‌مقدار

آنچه جستید در گلیم شماست

لیس فی الدار غیرکم دیار

این چنین وادیی به پای تو نیست

سر خود گیر و رفتی ای عطار

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:27 PM

عشق آبم برد گو آبم ببر

روز آرام و به شب خوابم ببر

چند دارم تشنهٔ لعل تو جان

جان خوشی زان لعل سیرابم ببر

من کیم خاک توام بادی به دست

آتشی در من زن و آبم ببر

نی خطا گفتم که در تاب و تبم

می‌نیارم تاب تو تابم ببر

چند تابد دل ز تاب زلف تو

تاب دل از زلف پرتابم ببر

هستم از عناب تو صفرا زده

این همه صفرا ز عنابم ببر

غرقهٔ دریای عشقت گشته‌ام

دست من گیر و ز غرقابم ببر

چون کمان شد پشت عطار از غمت

زین میان چون تیر پرتابم ببر

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:27 PM

ای عشق تو کیمیای اسرار

سیمرغ هوای تو جگرخوار

سودای تو بحر آتشین موج

اندوه تو ابر تند خون‌بار

در پرتو آفتاب رویت

خورشید سپهر ذره کردار

یک موی ز زلف کافر تو

غارتگر صد هزار دین‌دار

چون زلف به ناز برفشانی

صد خرقه بدل شود به زنار

آنجا که سخن رود ز زلفت

چه کفر و چه دین چه تخت و چه دار

تا بنشستی به دلربایی

برخاست قیامتی به یکبار

آن شد که ز وصل تو زدم لاف

اکنون من و پشت دست و دیوار

در عشق تو کار خویش هر روز

از سر گیرم زهی سر و کار

دستی بر نه که دور از تو

چون باد ز دست رفت عطار

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:27 PM

در عشق تو گم شدم به یکبار

سرگشته همی دوم فلک‌وار

گر نقطهٔ دل به جای بودی

سرگشته نبودمی چو پرگار

دل رفت ز دست و جان برآن است

کز پی برود زهی سر و کار

ای ساقی آفتاب پیکر

بر جانم ریز جام خون‌خوار

خون جگرم به جام بفروش

کز جانم جام را خریدار

جامی پر کن نه بیش و نه کم

زیرا که نه مستم و نه هشیار

در پای فتادم از تحیر

در دست تحیرم به مگذار

جامی دارم که در حقیقت

انکار نمی‌کند ز اقرار

نفسی دارم که از جهالت

اقرار نمی‌دهد ز انکار

می‌نتوان بود بیش ازین نیز

در صحبت نفس و جان گرفتار

تا چند خورم ز نفس و جان خون

تا کی باشم به زاری زار

درماندهٔ این وجود خویشم

پاکم به عدم رسان به یکبار

چون با عدمم نمی‌رسانی

از روی وجود پرده بردار

تا کشف شود در آن وجودم

اسرار دو کون و علم اسرار

من نعره‌زنان چو مرغ در دام

بیرون جهم از مضیق پندار

هرگاه که این میسرم شد

پر مشک شود جهان ز عطار

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:27 PM

از پس پردهٔ دل دوش بدیدم رخ یار

شدم از دست و برفت از دل من صبر و قرار

کار من شد چو سر زلف سیاهش درهم

حال من گشت چو خال رخ او تیره و تار

گفتم ای جان شدم از نرگس مست تو خراب

گفت در شهر کسی نیست ز دستم هشیار

گفتم این جان به لب آمد ز فراقت گفتا

چون تو در هر طرفی هست مرا کشته هزار

گفتم اندر حرم وصل توام مأوی بود

گفت اندر حرم شاه که را باشد بار

گفتم از درد تو دل نیک شود، گفتا نی

گفتم از رنج تو دل باز رهد، گفتا دشوار!

گفتم از دست ستم‌های تو تا کی نالم

گفت تا داغ محبت بودت بر رخسار

گفتم ای جان جهان چون که مرا خواهی سوخت

بکشم زود وزین بیش مرا رنجه مدار

در پس پرده شد و گفت مرا از سر خشم

هرزه زین بیش مگو کار به من بازگذار

گر کشم زار و اگر زنده کنم من دانم

در ره عشق تو را با من و با خویش چه کار

حاصلت نیست ز من جز غم و سرگردانی

خون خور و جان کن ازین هستی خود دل بردار

چون که عطار ازین شیوه حکایات شنود

دردش افزون شد ازین غصه و رنجش بسیار

با رخ زرد و دم سرد و سر پر سودا

بر سر کوی غمش منتظر یک دیدار

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:27 PM

درآمد دوش ترکم مست و هشیار

ز سر تا پای او اقرار و انکار

ز هشیاری نه دیوانه نه عاقل

ز سرمستی نه در خواب و نه بیدار

به یک دم از هزاران سوی می‌گشت

فلک از گشت او می‌گشت دوار

به هر سوئی که می‌گشت او همی ریخت

ز هر جزویش صورت‌های بسیار

چو باران از سر هر موی زلفش

ز بهر عاشقان می‌ریخت پندار

زمانی کفر می‌افشاند بر دین

زمانی تخت می‌انداخت بردار

زمانی شهد می‌پوشید در زهر

زمانی گل نهان می‌کرد در خار

زمانی صاف می‌آمیخت با درد

زمانی نور می‌انگیخت از نار

چو بوقلمون به هر دم رنگ دیگر

ولیکن آن همه رنگش به یکبار

همه اضدادش اندر یک مکان جمع

همه الوانش اندر یک زمان یار

زمانش دایما عین مکانش

ولی نه این و نه آنش پدیدار

دو ضدش در زمانی و مکانی

به هم بودند و از هم دور هموار

تو مینوش این که از طامات حرفی است

وگر این می‌نیوشی عقل بگذار

که گر با عقل گرد این بگردی

به بتخانه میان بندی به زنار

چو دیدم روی او گفتم چه چیزی

که من هرگز ندیدم چون تو دلدار

جوابم داد کز دریای قدرت

منم مرغی، دو عالم زیر منقار

علی‌الجمله در او گم گشت جانم

دگر کفر است چون گویم زهی کار

اگر گویم به صد عمر آنچه دیدم

سر مویی نیاید زان به گفتار

چه بودی گر زبان من نبودی

که گنگان راست نیکو شرح اسرار

زبان موسی از آتش از آن سوخت

که تا پاس زبان دارد به هنجار

چو چیزی در عبارت می‌نیاید

فضولی باشد آن گفتن به اشعار

که گر صد بار در روزی بمیری

ندانی سر این معنی چو عطار

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:27 PM

بردار صراحیی ز خمار

بربند به روی خرقه زنار

با دردکشان دردپیشه

بنشین و دمی مباش هشیار

یا پیش هوا به سجده درشو

یا بند هوا ز پای بردار

تا چند نهان کنی به تلبیس

این دین مزورت ز اغیار

تا کی ز مذبذبین بوی تو

یک لحظه نخفته و نه بیدار

گر زن صفتی به کوی سر نه

ور مرد رهی درآی در کار

سر در نه و هرچه بایدت کن

گه کعبه مجوی و گاه خمار

چون سیر شدی ز هرزه کاری

آنگاه به دین درآی یکبار

گه آیی و گاه بازگردی

این نیست نشان مرد دین‌دار

چیزی که صلاح تو در آن است

بنیوش که با تو گفت عطار

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:27 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 465

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5041023
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث