به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

دو جهان بی‌توام نمی‌باید

نه یکی بس دو ام نمی‌باید

هرچه خواهم ز تو تو به زانی

از توام جز توام نمی‌باید

قبله‌ام چون جمال روی تو بس

رویی از هر سوم نمی‌باید

جان من چون بشنید قول الست

این تن بدخوم نمی‌باید

بسم از هر دو کون قول قدیم

اجتهادی نوم نمی‌باید

گرچه مویی شدم ز شوق رخت

قوت بازوم نمی‌باید

ضعف من چون ز اشتیاق تو خاست

ذره‌ای نیروم نمی‌باید

چون چنین در ره توام عاجز

هیچ بیرون شوم نمی‌باید

گرچه دردم گذشت از اندازه

زحمت داروم نمی‌باید

صد گره هست از تو بر کارم

گره ابروم نمی‌باید

پیچ پیچی برون بر از کارم

که دل صد توم نمی‌باید

ور نخواهی گشاد در بر من

هیچ هم زانوم نمی‌باید

چون به تو راه نیست محوم کن

که بدو و نیکوم نمی‌باید

شیر مردی اگر به من نرسید

سگ در پهلوم نمی‌باید

نفس جادوم کوه کرد بسی

توبهٔ جادوم نمی‌باید

ای فرید از بهانه دست بدار

ترکی هندوم نمی‌باید

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:21 PM

گر رخ او ذره‌ای جمال نماید

طلعت خورشید را زوال نماید

ور ز رخش لحظه‌ای نقاب برافتد

هر دو جهان بازی خیال نماید

ذرهٔ سرگشته در برابر خورشید

نیست عجب گر ضعیف حال نماید

مرد مسلمان اگر ز زلف سیاهش

کفر نیارد مرا محال نماید

هر که به عشقش فروخت عقل به نقصان

جمله نقصان او کمال نماید

دوش غمش خون من بریخت و مرا گفت

خون توام چشمه زلال نماید

عشق حرامت بود اگر تو ندانی

کین همه خون‌ها مرا حلال نماید

در دهن مار نفس در بن چاه است

هر که درین راه جاه و مال نماید

گر تو درین راه خاک راه نگردی

خاک تو را زود گوشمال نماید

چند چو طاوس در مقابل خورشید

مرغ وجود تو پر و بال نماید

درنگر ای خودنمای تا سر مویی

هر دو جهان پیش آن جمال نماید

هر که درین دیرخانه دردکش افتاد

کور شود از دو کون و لال نماید

دیر که دولت سرای عالم عشق است

دردکشی در هزار سال نماید

مثل و مثالم طلب مکن تو درین دیر

کاینه عطار را مثال نماید

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:21 PM

تشنه را از سراب چگشاید

سایه را ز آفتاب چگشاید

آب حیوان چو هست در ظلمات

از نسیم گلاب چگشاید

نیست این کار جنبش و آرام

از درنگ و شتاب چگشاید

قطره‌ای را که او نبود و نه هست

غرق دریای آب چگشاید

بسی ستون است خیمهٔ عالم

از هزاران طناب چگشاید

صد درت گر گشاد پنداری است

این چنین فتح باب چگشاید

چون نبردی بر آب هرگز پی

پی بری بر سر اب چگشاید

گرچه بغنوده‌ای بهر نفسی

عالمی ماهتاب چگشاید

رو که این رهروان چو تشنه شدند

از دو ساغر شرآب چگشاید

خون بسته است اگر کباب خوری

خون خوری از کباب چگشاید

چون کمیت فلک طبق آورد

از خری در خلاب چگشاید

تا بتان در زمین همی ریزند

چرخ را ز انقلاب چگشاید

کار چون ذره‌ای به علت نیست

از خطا و صواب چگشاید

سر یک یک چو او همی داند

از حساب و کتاب چگشاید

از همه چون به از همه است آگاه

از سؤال و جواب چگشاید

چون من از هر دو کون گم گشتم

از ثواب و عقاب چگشاید

گنج می‌جسته‌ام به معموری

هست جای خراب چگشاید

هر چه بیدار دیده‌ام هیچ است

گر ببینم به خواب چگشاید

آفتابی است ذره ذره ولی

هست زیر نقاب چگشاید

ای فرید آسمان نه‌ای آخر

زین همه اضطراب چگشاید

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:21 PM

آن روی به جز قمر که آراید

وان لعل به جز شکر که فرساید

بس جان که ز پرده در جهان افتد

چون روی ز زیر پرده بنماید

در زیبایی و عالم افروزی

رویی دارد چنان که می‌باید

خورشید چو روی او همی بیند

می‌گردد و پشت دست می‌خاید

امروز قیامتی است از خطش

خطی که هزار فتنه می‌زاید

گویی ز بنفشه گلستانش را

مشاطهٔ حسن می‌بیاراید

آورد خطی و دل ببرد از من

جان منتظر است تا چه فرماید

زین بیع و شری که خط او دارد

جز خون جگر مرا چه بگشاید

الحق ز معاملان خط او

دیری است که بوی مشک می‌آید

زین گونه که خط او درآبم زد

شک نیست که دوستی بیفزاید

عطار اگر چنین کند سودا

چه سود چو جان او نیاساید

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:21 PM

آن ماه برای کس نمی‌آید

کو با غم خویش بس نمی‌آید

در آینه روی خویش می‌بیند

در دام هوای کس نمی‌آید

گر تو به هوس جمال او خواهی

او در طلب و هوس نمی‌آید

جانا ره عشق چون تو معشوقی

در زیر تک فرس نمی‌آید

در وادی بی‌نهایت عشقش

سیمرغ به یک مگس نمی‌آید

هرگز نشوی تو هم نفس کس را

کانجا که تویی نفس نمی‌آید

خورشید بلند را چه کم بیشی

کش سایه ز پیش و پس نمی‌آید

چون در قعر است در وصل تو

جز بر سر آب خس نمی‌آید

در پای فراق تو شوم پامال

چون وصل تو دسترس نمی‌آید

عطار که چینهٔ تو می‌چیند

مرغی است که در قفس نمی‌آید

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:21 PM

دلبرم رخ گشاده می‌آید

تاب در زلف داده می‌آید

در دل سنگ لعل می‌بندد

کو چنین لب گشاده می‌آید

شهسوار سپهر از پی او

می‌رود کو پیاده می‌آید

زلف برهم فکنده می‌گذرد

خلق برهم فتاده می‌آید

ای عجب چشم اوست مست و خراب

وز لبش بوی باده می‌آید

پیش سرسبزی خطش چو قلم

عقل کل بر چکاده می‌آید

ماه سر درفکنده می‌گذرد

چرخ بر سر ستاده می‌آید

آفتابی که سرکش است چو تیغ

بر خطش سر نهاده می‌آید

در صفاتش ز بحر جان فرید

گهر پاک‌زاده می‌آید

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:21 PM

صبح از پرده به در می‌آید

اثر آه سحر می‌آید

یا کسی مشک ختن می‌بیزد

یا نسیم گل تر می‌آید

خیز ای ساقی و می‌ده به صبوح

که حریف چو شکر می‌آید

پسری کز خط سبزش چو قلم

دل عشاق به سر می‌آید

ای پسر می ده و می نوش که عمر

به سر تو که به سر می‌آید

عمرت این یکدم حالی است تو را

کیست ضامن که دگر می‌آید

تویی و یکدم و آگاه نه‌ای

کز دگر دم چه خبر می‌آید

لیک دانی تو که بی صد غم نیست

هر دمی کان ز تو بر می‌آید

سنگ بر بام فلک زن به صبوح

که فلک بر تو به در می‌آید

داد بستان ز جهانی که درو

بهتر خلق بتر می‌آید

در جهانی که همه بی‌نمکی است

قسم عطار جگر می‌آید

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:21 PM

چو از جیبش مه تابان برآید

خروش از گنبد گردان برآید

بسی گل دیده‌ام اما ز رویش

به وقت شرم صد چندان برآید

اگر اندیشهٔ یک روزهٔ او

بگویم با تو صد دیوان برآید

بدو گفتم که ای گلچهره مگذار

که از گلنار تو ریحان برآید

مرا گفتا که خوش باشد که سبزه

ز گرد چشمهٔ حیوان برآید

خط سبزم به چستی سرخییی جست

سزد گر از گل خندان برآید

خطم گر می‌نخواهی نیز مگری

که بی شک سبزه از باران برآید

جهان‌سوزا ز پرده گر برآیی

دمار از خلق سرگردان برآید

فرو شد روز من یک شب برم آی

که تا کار من حیران برآید

مرا با شیر شد مهر تو در دل

عجب نبود اگر با جان برآید

ز من جان خواستی و نیست دشوار

بده یک بوسه تا آسان برآید

زهی زلفت گرفته گرد عالم

ز بیم زلف مه پنهان برآید

چو زلف کافرت در کار آید

بسا مؤمن که از ایمان برآید

دلم در چاه زندان فراق است

ندانم تا کی از زندان برآید

ز یک موی سر زلفت رسن ساز

که تا زین چاه بی‌پایان برآید

اگر عطار بویی یابد از تو

دلش زین وادی هجران برآید

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:21 PM

چو نقاب برگشائی مه آن جهان برآید

ز فروغ نور رویت ز جهان فغان برآید

هم دورهای عالم بگذشت و کس ندانست

که رخ چو آفتابت ز چه آسمان برآید

ز دو لعل جان‌فزایت دو جهان پر از گهر شد

چو تو گوهری ندانم ز کدام کان برآید

دل و جان عاشقانت ز غمت به جوش آید

چو ز سر سینه نامت به سر زبان برآید

ره عشق چون تویی را که سزد، کسی که بیخود

چو فرو شود به کویت ز همه جهان برآید

چه ره است این که هرکس که دمی بدو فروشد

نه ازو خبر بماند نه ازو نشان برآید

همه عمر عاشق تو شب و روز آن نکوتر

که ز کفر و دین بیفتد که ز خان و مان برآید

ز حجاب اگر برآیی برسند خلق در تو

پس از آن دم اناالحق ز جهانیان برآید

منم و غم تو دایم که کسی که در غم تو

به تو در گریخت غمگین، ز تو شادمان برآید

چو غم تو هست جانا چه غمم بود که دل را

غم تو به غمگساری ز میان جان برآید

ز پی تو جان عطار اگرش قبول باشد

ز مکان خلاص یابد چو به لامکان برآید

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:21 PM

گر نه از خاک درت باد صبا می‌آید

صبحدم مشک‌فشان پس ز کجا می‌آید

ای جگرسوختگان عهد کهن تازه کنید

که گل تازه به دلداری ما می‌آید

گل تر را ز دم صبح به شام اندازد

این چنین گرم که گلگون صبا می‌آید

به هواداری گل ذره صفت در رقص آی

کم ز ذره نه‌ای او هم ز هوا می‌آید

تا گذر کرد نسیم سحری بر در دوست

نوش‌دارو ز دم زهرگیا می‌آید

عمر و عیش از سر صد ناز و طرب می‌گذرد

بلبل و گل ز سر برگ و نوا می‌آید

بوی بر مشک ختا از دم عطار هوا

زانکه ناکست کزو بوی خطا می‌آید

بلبل شیفته را بی گل تر عمر عزیز

قدری فوت شد از بهر قضا می‌آید

بلبل سوخته را در جگر آب است که نیست

گل سیراب چنین تشنه چرا می‌آید

گل که غنچه به بر از خون دلش پرورده است

از کله‌داری او بسته قبا می‌آید

از بنفشه به عجب مانده‌ام کز چه سبب

روز طفلی به چمن پشت دوتا می‌آید

نسترن کوتهی عمر مگر می‌داند

زان چنین بی سر و بن بر سر پا می‌آید

بر شکر خندهٔ گل درد دل کس نگذاشت

دم عطار کزو بوی دوا می‌آید

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:21 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 465

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5040814
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث