به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

زین باغ‌ گذشتیم به احسان تغافل

گل بر سر ما ریخت گریبان تغافل

طومار تماشای جهان فتنهٔ سوداست

خواندیم خط امن ز عنوان تغافل

مشکل که درین عشوه‌سرا کام ستاند

فریاد دل از سرمه فروشان تغافل

مغرور نباشیدکه این یک دو نفس عمر

وارسته نگاهیست به زندان تغافل

یارب به‌ چه نیرنگ چنین‌ کرده خرابم

شوخی‌ که ندارد ز من امکان تغافل

گوهر دو جهان تشنه لب یأس بمیرد

ای جان تغافل مشکن شان تغافل

برطرف بناگوش تو صف می‌کشد امروز

گردی عجب از دامن میدان تغافل

یک سطر نگاه غلط‌انداز نخواندیم

زان سرمه که دارد خط فرمان تغافل

عبرت‌ گهر قلزم اسرار نگاهیم

ما را نتوان داد به توفان تغافل

عمریست‌ که اطفال هوس هرزه خرامند

مشق ادبی‌ کن به دبستان تغافل

ما و هوس هرزه نگاهی چه خیالست

دارد سر ما گوی گریبان تغافل

بیدل مژه مگشای‌ که در عالم عبرت

کس سود ندیده است به نقصان تغافل

ادامه مطلب
شنبه 30 اردیبهشت 1396  - 10:30 AM

 

ای جوش بهارت چمن‌آرای تغافل

چون چشم تو سر تا قدمت جای تغافل

عمریست‌ که آوارهٔ امید نگاهیم

ازگوشهٔ چشم تو به صحرای تغافل

از شور دل خسته چه مینا که نچیده‌ست

ابروی تو بر طاق معلای تغافل

ازنقطهٔ‌خالی‌که‌برآن‌گوشهٔ‌ابروست‌

مهری زده‌ای بر لب گویای تغافل

سربازی عشاق به بزم تو تماشاست

هرچند نباشد به میان پای تغافل

کو هوش ادا فهمی نازی که توان خواند

سطر نگه از صفحهٔ سیمای تغافل

هرچند نگاه تو حیات دو جهان است

من‌کشتهٔ تمکینم و رسوای تغافل

فریاد که از لعل تو حرفی نشنیدیم

موجی نزد این گوهر دریای تغافل

دلها به تپش خون شد و ناز تو همان است

مپسند به این حوصله مینای تغافل

از حسن در این بزم امید نگهی نیست

ای آینه خون شو به تماشای تغافل

بیدل نکشیدیم زکس جام مدارا

مردیم به مخموری صهبای تغافل

ادامه مطلب
شنبه 30 اردیبهشت 1396  - 10:30 AM

 

خواندم خط هر نسخه به ایمای تغافل

آفاق نوشتم به یک انشای تغافل

مشکل‌ که توان برد به افسون تماشا

آسودگی از بادیه پیمای تغافل

هنگامهٔ آشوب جهان‌ گوشهٔ آب است

پیدا کنی از عبرت اگر جای تغافل

درکارگه هستی موهوم ندیدیم

نقشی‌که توان بست به دیبای تغافل

در عشق ننالی‌که اسیران نفروشند

صبری ‌که ز کف رفت به یغمای تغافل

گر بحر نقاب افکند از چهره وصالست

لطفست همان اسم معمای تغافل

فریاد که تمکین غرور تو ندارد

سنگی‌که خورد بر سر مینای تغافل

آن سرمه‌ که درگوشهٔ چشم تو مقیم است

دنباله دوانده‌ست به پهنای تغافل

از ساغر چشمت چقدر سحر فروش است

کیفیت نظّاره سراپای تغافل

خوبان همه تن شوخی انداز نگاهند

بیدل تو نه‌ای محرم ایمای تغافل

ادامه مطلب
شنبه 30 اردیبهشت 1396  - 10:30 AM

 

می‌آید از دشت جنون گردم بیابان در بغل

توفان وحشت در قدم فوج غزالان در بغل

سودایی داغ ترا از شام نومیدی چه غم

پروانهٔ بزم وفا دارد چراغان در بغل

از وحشت این تنگنا هرکس به رنگی می‌رود

دریا و مینایی به‌ کف صحرا و دامان در بغل

از چشم خویش ایمن نی‌ام ‌کاین قطرهٔ دریا نسب

دارد به وضع شبنمی صد رنگ توفان در بغل

رسوای آفاقم چو صبح از شوخی داغ جنون

چون آفتاب آیینه‌ای پوشید نتوان در بغل

گرید به حال آگهی ‌کز غفلت نامحرمی

چون چشم اعمی‌ کرده‌ام آیینه پنهان در بغل

خاک من بنیاد سر در حسر ت چاک جگر

وقتست چون‌ گرد سحر خیزد گریبان در بغل

کام دل حسرت‌ گدا حاصل نشد از ما سوا

عمریست می‌خواهد ترا این خانه ویران در بغل

ای‌ کارگاه وهم و ظن نشکافتی رمز سخن

اینجا ندارد پیرهن جز شخص عریان در بغل

دکان غفلت وا مکن با زندگی سودا مکن

خود را عبث رسوا مکن زین سود نقصان دربغل

بیدل ندارد بزم ما از دستگاه عافیت

چشمی‌که‌گیرد یک دمش چون شمع مژگان در بغل

ادامه مطلب
شنبه 30 اردیبهشت 1396  - 10:30 AM

 

تا چشم تو شد ساغر دوران تغافل

خون دو جهان ریخت به دامان تغافل

بر زخم که خواهی نمک افشاند که امروز

گل‌ کرده تبسم ز نمکدان تغافل

آنجا که تماشای تو منظور نظرهاست

چندین مژه چاکست گریبان تغافل

برگیست لبت از چمنستان تبسم

موجیست نگاه تو ز عمان تغافل

گیسوی تو مدّ الف آیت خوبی

ابروی تو بسم‌الله دیوان تغافل

امید به راه تو زمینگیر خیالیست

شاید نگهی واکشد از شان تغافل

چشم تو به این مستی و پیمان شکنیها

نشکست چرا ساغر پیمان تغافل

فردا که به قاتل‌ گرود خون شهیدان

دست من خون ‌گشته و دامان تغافل

صد صبح نمک بر جگر خستهٔ ما بست

آن غنچهٔ نشکفته نمکدان تغافل

در عشق تو دیگر به چه امید توان زیست

ای آینهٔ لطف تو برهان تغافل

عمریست‌ که دل تشنه لب دور نگاهیست

یارب که بگردد سر مژگان تغافل

بیدل شرری‌ گشت و به دامان نگه ریخت

گردی‌ که نکردیم به میدان تغافل

ادامه مطلب
شنبه 30 اردیبهشت 1396  - 10:30 AM

 

عمریست چون‌ گل می‌روم زین باغ حرمان در بغل

از رنگ دامن برکمر، از بو گریبان در بغل

مجنون و ساز بلبلان‌، لیلی و ناز گلستان

من با دل داغ آشیان طاووس نالان در بغل

ای اشکریزان عرق تدبیر عرض خلوتی

مشت غبارم می‌رسد وضع پریشان در بغل

تنها نه من از حیرتش دارم نفس در دل‌ گره

آیینه هم دزدیده است آشوب توفان در بغل

می‌آید آن لیلی نسب سرشار یک عالم طرب

می در قدح تا کنج لب‌ گل تا گریبان در بغل

آه قیامت قامتم آسان نمی‌افتد ز پا

این شعله هر جا سرکشد دارد نیستان در بغل

از غنچهٔ خاموش او ایمن مباش ای زخم دل

کان فتنهٔ طوفان‌کمین دارد نمکدان در بغل

بنیاد شمع از سوختن در خرمن‌ گل غوطه زد

گر هست داغی در نظر داری گلستان در بغل

چون صبح شور هستی‌ات کوک است با ساز عدم

تا چندگردی از نفس اجزای بهتان در بغل

دارد زیانگاه جسد تشویش «‌حبل من مسد»

زین کافرستان جسد بگریز ایمان در بغل

بیدل ز ضبط گریه‌ام مژگان به خون دارد وطن

تا چند باشد دیده‌ام از اشک پیکان در بغل

ادامه مطلب
شنبه 30 اردیبهشت 1396  - 10:29 AM

 

محو جنون ساکنم شور بیابان در بغل

چون چشم خوبان خفته‌ام ناز غزالان در بغل

نی غنچه دیدم نی چمن نی شمع خواندم نی لگن

گل‌ کرده‌ام زین انجمن دل نام حرمان در بغل

عمریست از آسودگی پا در رکاب وحشتم

چون شمع دارم در وطن شام غریبان در بغل

خلقست زین گرد هوس یعنی ز افسون نفس

شور قیامت در قفس‌ آشوب توفان در بغل

تنها نه‌ خلق بیخرد بر حرص‌ محمل ‌می‌کشد

خورشید هم تک می‌زند زر درکمر نان در بغل

دارد گدا از غفلتت بر خود نظر واکردنی

ای سنگ تاکی داشتن آیینه پنهان در بغل

از بسکه با خاک درت می‌جوشد آب زندگی

دارد نسیم از طوف او همچون نفس جان در بغل

از خار خار جلوه‌ات در عرض حیرت خاک شد

چون جوهر آیینه چندین چشم مژگان در بغل

مشکل دماغ یوسفت پیمانهٔ شرکت‌ کشد

گیرد زلیخایش به بر یا پیر کنعان در بغل

این درد صاف‌ کفر و دین محو است در دیر یقین

بی‌رنگ صهبا شیشه‌ای دارند مستان در بغل

بیدل به این علم و فنون تاکی به بازار جنون

خواهی دویدن هر طرف اجناس ارزان در بغل

ادامه مطلب
شنبه 30 اردیبهشت 1396  - 10:29 AM

 

چیست درین فتنه‌زار غیر ستم در بغل

یک نفس و صد هزار تیغ‌ دو دم در بغل

گه الم کفر و دین گه غم شک و یقین

الحذر از فتنه‌ای دیر و حرم در بغل

منفعل فطرتم‌ کو سر و برگ قبول

خوش قلم صنع نیست‌ کاغذ نم در بغل

پای‌ گر آید به سنگ‌ کوشش همت رساست

زبر زمین می‌رود ریشه علم در بغل

با دل قانع خوشیم از چمن اعتبار

غنچهٔ ما خفته است باغ ارم در بغل

خشکی مغز شعور جوهر فطرت‌ گداخت

منشی این دفتریم نال قلم در بغل

تا طلب آمد به عرض فقر دمید از غنا

کاسهٔ درویش‌ داشت‌ ساغر جم‌ در بغل

گرنه به بوس آشناست زان دهن بی‌نشان

غرهٔ هستی چراست خلق عدم در بغل

لطمهٔ آفات نیست مانع جوع هوس

سیر نشد از دوال طبل شکم در بغل

وضع رعونت مخواه تهمت بنیاد عجز

بر سر زانو گذار گردن خم در بغل

مایهٔ ‌ایثار مرد بر کف ‌دست ‌است و بس

کیسهٔ ممسک نه‌ای چند درم در بغل

بیدل از اوهام جسم باخت صفا جان پاک

زنگ در آیینه بست نور ظلم در بغل

ادامه مطلب
شنبه 30 اردیبهشت 1396  - 10:29 AM

 

ای از خرامت نقش پا خورشید تابان در بغل

از شوخی‌گرد رهت عالم‌گلستان در بغل

ابرویت از چین جبین زه‌ کرده قوس عنبرین

چشم از نگاه شرمگین شمشیر بران در بغل

بی رویت از بس مو به مو توفان طراز حسرتم

چون ابر دارد سایه‌ام یک چشم‌گریان در بغل

دل را خیال نرگست برداشت آخر از میان

صحرا زگرد وحشیان پیچیده دامان در بغل

حیرت رموز جلوه‌ای بر روی آب آورده است

آیینه دارد ناکجا تمثال پنهان در بغل

دیوانهٔ ما را دلی در سینه نتوان یافتن

دارد شراری یادگار از سنگ طفلان در بغل

می‌خواست از مهد جگر بر خاک غلتد بی‌رخت

برداشت طفل اشک را چون دایه مژگان در بغل

هستی ندارد یک شرر نور شبستان طرب

این صفحه‌گر آتش زنی یابی‌چراغان در بغل

عشق از متاع این و آن مشکل‌که آراید دکان

آخر خریدار تو کو ای ‌کفر و ایمان در بغل

کو خلوت و کو انجمن در فکر خود دارم وطن

چون شمع سر تا پای من دارد گریبان در بغل

چشمی اگر مالیده‌ام زین باغ بیرون چیده‌ام

وحشت‌کمین خوابیده‌ام چون غنچه دامان در بغل

در وادیی‌ کز شوق او بیدل ز خود من رفته‌ام

خوابیده هر نقش قدم بگذشت جولان در بغل

ادامه مطلب
شنبه 30 اردیبهشت 1396  - 10:29 AM

 

به پیری ‌گشته حاصل از برای من فراغ دل

سحر شد روغن دیگر نمی‌خواهد چراغ دل

قناعت در مزاج همت مردان نمی‌باشد

فلک هم ساغری دارد اگر باشد دماغ دل

خمستان فلک صد نوبت صهبا تهی دارد

ولی از بی‌دماغی تر نشد کام ایاغ دل

همای عزتی پر می‌زند آن سوی اوهامت

کم پرواز عنقا گیر اگر گیری‌ کلاغ دل

نه دنیا جهد می‌خواهد نه عقبا هوش می‌کاهد

دلی در خویش‌ گم‌ گشته‌ست و می‌پرسد سراغ دل

حریفان از شکست رنگ شمع آواز می‌آید

که ما را عاقبت زین بزم باید برد داغ دل

هزار آغوش واکرده است رنگ ناز یکتایی

جز این‌ گل نیست بیدل هر چه می‌روید ز باغ دل

ادامه مطلب
شنبه 30 اردیبهشت 1396  - 10:29 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 283

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5110623
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث