به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

گهر محیط تقدسی مکن آبروی حیا سبک

چوحباب حیفت اگرشوی زغرور سربه هوا سبک

نسزد ز مسند سیم و زر به وقار غره نشستنت

که زمانه می‌کشد آخرش چو گلیمت از ته پا سبک

ز ترنم نی و ارغنون به دل گرفته مخوان فسون

که ز سنگ دامن بیستون نکندکسی به صدا سبک

همه‌گر به ناله علم‌کشی وگر اشک‌گردی و نم‌کشی

به ترازویی‌که ستم‌کشی نشود به غیر جزا سبک

به علاج ننگ فسردگی نفسی زتنگی دل برآ

که چوسنگ رنج‌گرانی‌ات نشود مگر به جلا سبک

کند احتیاجت اگر هدف مگشای لب‌، مفرازکف

که وقارگوهر این صدف نکنی به دست دعا سبک

غم بی‌ثباتی کاروان همه کرد بر دل ما گران

به‌ کجاست جنسی ازین دکان ‌که شود به بانگ درا سبک

مخروش خواجه به‌کروفرکه ندارد اینهمه آنقدر

دوسه‌گام آخر ازین‌گذر توگران قدم زن و پا سبک

اگرت به منظر بی‌نشان دم همتی بکشد عنان

چوسحربه جنبش یک نفس زهزار سینه برآ سبک

زگرانی سر آرزو شده خلق غرقهٔ های و هو

تو اگر تهی‌کنی این‌کدو شود اتفاق شنا سبک

نکشید بیدل از این چمن عرق خجالت پرزدن

چوغباربی نم هرزه فن نشود چرا همه جا سبک

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 6:52 PM

 

ای مژدهٔ دیدار تو چون عید مبارک

فردوس به چشمی‌ که ترا دید مبارک

جان دادم و خاک سرکوی تو نگشتم

بخت اینقدر از من نپسندید مبارک

در نرد وفا برد همین باختنی بود

منحوس حریفی‌که نفهمید مبارک

هر سایه‌که‌گم‌گشت رساندند به نورش

گردیدن رنگی که نگردید مبارک

ای بیخردان غرهٔ اقبال مباشید

دولت نبود بر همه جاوید مبارک

صبح طرب باغ محبت دم تیغ است

بسم‌الله اگر زخم توان چید مبارک

ژولیدگی موی سرم چتر فراغیست

مجنون مرا سایه این بید مبارک

بربام هلال ابروی من قبله‌نما شد

کز هر طرف آمد خبر عید مبارک

دل قانع شوقیست به هر رنگ‌که باشد

داغ تو به ما، جام به جمشید مبارک

در عشق یکی بود غم و شادی بیدل

بگریست سعادت شد و خندید مبارک

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 6:52 PM

 

ما سجدهٔ حضوریم محو جناب مطلق

گمگشته همچو نوریم در آفتاب مطلق

در عالم تجرد یارب چه وانماییم

او صد جمال جاوید ما یک نقاب مطلق

ای خلق پوچ هیچید بر وهم و ظن مپیچید

کافیست بر دو عالم این یک جواب مطلق

کم نیست‌گر به نامی از ما رسد پیامی

شخص عدم چه دارد بیش ار خطاب مطلق

اوراق اعتبارات چندان که سیر کردیم

در نسخهٔ مقٌید بود انتخاب مطلق

خواهی برآسمان بین خواهی به خاک بنشین

زیر و زبر جز این نیست وقف‌کتاب مطلق

افسانه‌های هستی در خلوت عدم ماند

کس وا نکرد مژگان از بند خواب مطلق

شاید به برق عشقی از وهم پاک‌گردیم

این نقش سنگ نتوان شستن به آب مطلق

تقریربیش و کم چند چشمی‌گشا وبنگر

جز صفر بر نیاید هیچ از حساب مطلق

هر چند وارسیدیم زین انجمن ندیدیم

با یک جهان عمارت غیر از خراب مطلق

بیدل به رنگ‌گوهر زین بحر بر نیاید

آب مقید ما غیر از شراب مطلق

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 6:52 PM

 

بر خود از ساز شکفتن‌کی‌گمان دارد عقیق

درخور نامت تبسم در دهان دارد عقیق

جای آن داردکه باشد باب دندان طمع

نسبت دوری به لعل دلبران دارد عقیق

بسکه بی‌آب است این صحرای شهرت اعتبار

روز و شب نقش نگین زیر زبان دارد عقیق

سادگی دارالامان بی تمیزان بوده است

حلقه‌های دام را خاتم‌گمان دارد عقیق

عیب ما رنگین خیالان معنی باریک ماست

عرض نقصان تا دهد از رگ زبان دارد عقیق

هر کسی تا خاک‌گردیدن به رنگی بسمل است

خون رنگی در فسردنها روان دارد عقیق

حرص هر جا غالب افتد بر جگر دندان فشار

در هجوم تشنگی‌ها امتحان دارد عقیق

هرکه می‌بینی به قدر شهرت از خود رفته است

سودنامی هم به تحصیل زیان دارد عقیق

بی‌جگر خوردن میسر نیست پاس اعتبار

آبرو در موج خون دل نهان دارد عقیق

اعتبارات جهان پر بی‌نسق افتاده است

جانکنیها بهر نام دیگران دارد عقیق

خون دل را در بساط دیده رنگی دیگر است

آبرو در خاتم افزونتر ز کان دارد عقیق

لعل ها از بهر مشتاقان تبسم‌پرور است

آب باربکی به ذوق تشنگان دارد عقیق

محو لعلت را فسردن نیز آب زندگی‌ست

همچو دل تا رنگ خونی هست جان دارد عقیق

نیست بیدل‌ کاهش ایام بر دلخستگان

در شکست خود همان خط امان دارد عقیق

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 6:52 PM

 

گاه به رنگ مایلی‌ گاه به بوی بی ‌نسق

دستهٔ باطلت که‌بست ای‌چمن حضور حق

تا تو ز حرص بگذری و ز غم جوع وارهی

چیده زمین و آسمان عالم ‌کاسه و طبق

عمر شد و همان بجاست غفلت خودنمایی‌ات

از نظر تو دور رفت آینه‌های ماسبق

پوست به تن شکنجه چید هر سر مو به خم رسید

منتخب چه نسخه است اینکه شکسته‌ای ورق

در عمل محال هم همت مرد سرخ‌روست

برد علم بر آسمان پای حنایی شفق

تحفهٔ‌ محفل حضور درکف عرض هیچ نیست

کاش شفیع ما شود آینه‌سازی عرق

قانع قسمت ازل وضع فضولش آفت است

مغز به امتلا سپرد پسته دمی‌ که ‌گشت شق

خواه دو روزه عمر گیر خواه هزار سال زی

یک نفس است صد جنون‌، یک رمق است صد قلق

هرکس ازین ستمکشان قابل التفات نیست

چشم‌ به هر چه وا کند بیدل ماست مستحق

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 6:52 PM

 

رخ شرمگین توهیچگه به خیال ما نکند عرق

که دل از تپش نگدازد و نگه از حیا نکند عرق

به نیاز تحفهٔ یکدلی سبقی نبرده‌ام از وفا

که ز گرمجوشی خون من به‌ کف حیا نکند عرق

به لبم ز حاجت ناروا گرهی‌ست نم زدهٔ حیا

سررشتهٔ‌گله واکنم اگر آشنا نکند عرق

به غبار رنگ و هوای ‌گل نگه ستمزده اشک شد

کسی اینقدرکه پس هوس بدود چرا نکند عرق

تب و تاب هستی منفعل سرشمع بسته به دوش من

نگشاید از دم تیغ هم‌ گرهی‌ که وا نکند عرق

الم تردد سرنگون ز تری چسان بردم برون

چو قدم نمی‌سپرم رهی‌که نشان پا نکند عرق

چو سحاب معبد آرزو دهدم نوید چه آبرو

اگر از بلندی دست من اثر دعا نکند عرق

چقدر زکوشش ناتوان دهد انتظار خجالتم

که به خاک هم نرسم چو اشک اگرم وفا نکند عرق

به نفس رسیده‌ای از عدم چو سحر به جبههٔ شبنمی

خجلست زندگی از کسی‌ که درین هوا نکند عرق

ز نیاز بیدل و ناز او ندمد تفاوت ما و تو

اگر از طبیعت منفعل ز خودم جدا نکند عرق

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 6:52 PM

 

غیر از حیا چه پیش توان برد در عرق

چون اشک سعی تا قدم افشرد در عرق

با این هجوم عجز به هرجا قدم زدیم

خجلت بساط آبله ‌گسترد در عرق

بر روی ما ز شرم نموهای اعتبار

رنگی نکرد گل‌ که نیفشرد در عرق

شور شکست شیشه ز توفان‌ گذشته است

آن سنگدل مگر دلی آزرد در عرق

شبنم چه واکشد ز تماشای این چمن

ما راگشاد چشم فرو برد در عرق

گرد هوس به سعی خجالت نشانده‌ایم

کم نیست ته نشینی این درد در عرق

نومید وصل بود دل از ساز انفعال

آیینه‌ات ز ما غلطی خورد در عرق

بیدل تلاش عجز به جایی نمی‌رسد

خلقی چو شمع داغ شد و مرد در عرق

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 6:52 PM

 

چه دهد تردد هرزه‌ات ز حضور سیر و سفر به‌کف

که به راه ما نگذشته‌ای قدمی ز آبله سر به‌کف

دلت از هوس نزدوده‌ای‌، ره معنیی نگشوده‌ای

ز جنون سر به هوا مرو، چو سحاب دامن تر به‌کف

ستم است میل طبیعتت به غبار عالم بی‌بقا

ز محیط تا قدحت‌ رسد مشکن خمار نظر به‌کف

ز غرور طاقت بی‌یقین مفروش ما و من آنقدر

که رسی به عرصهٔ امتحان زگداز زهره جگر به‌کف

کشد از مزاج تو تا به کی در فیض تهمت بستگی

زگشاد عقدهٔ دست و دل‌، به درآکلید سحر به‌کف

تو بهشت نقد حقیقتی به امید نسیه الم مکش

بگذر ز عشرت مبهمی که رسد زمان دگر به کف

نه مرا بضاعت و طاقتی نه تو را دماغ مروتی

ز نیاز پنبه در آستین چه برم به سنگ شرر به کف

به غبار نم زده داشتم دو جهان ذخیرهٔ عافیت

چو سحر زدم به فضولیی که نه بال ماند و نه پر به کف

به هزار گنج گهر کسی نخرد برات مسلمی

به حقیقت گل این چمن نرسیده خواجهٔ زر به کف

نه به عزت آنهمه مایلم نه به جاه و رتبه مقابلم

صدف قناعت بیدلم ز دل شکسته‌گهر به‌کف

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 6:52 PM

 

ای زعکس نرگست آیینه جام مل به‌ کف

شانه از زلف تو نبض یک چمن سنبل به‌ کف

تا دم تیغت ‌کند گلچینی باغ هوس

گردن خلقی‌ست چون شمع از سر خودگل به‌کف

چون هوا سودایی فکر پریشان می‌شود

هرکه دارد بوی مضمونی از آن ‌کاکل به ‌کف

بزم امکان را که و مه‌ گفتگو سرمایه‌اند

جامها در سر ترنگ و شیشه‌ها قلقل به‌کف

غنچه واری رنگ جمعیت درین‌گلزار نیست

از پریشانی‌ گل اینجا می‌دمد سنبل به‌ کف

قامت پیری نشاط رفته را خمیازه‌ایست

چشم حیرانیست‌ گر سیلاب دارد پل به ‌کف

گرم دارد اطلس و دیبا دماغ خواجه را

از خری این پشت خر تا کی برآید جل به ‌کف

ریشهٔ آزادگی در خاک این‌ گلشن‌ کجاست

سرو هم چون ‌گردن قمری است اینجا غل به‌ کف

حسن چون شد بی‌نقاب از فکر عاشق فارغ است

گل همان در غنچگی دارد دل بلبل به‌ کف

محو گشتن می‌کند دریا حباب و موج را

جزو از خود رفته دارد دستگاه‌ کل به ‌کف

فیض هستی عام شد چندانکه چون ابروی ناز

در نظر می‌آیدم محراب جام مل به‌ کف

از چمن تا انجمن بی‌تاب تسخیر دل است

بوی ‌گل تا دود مجمر می‌دود کاکل به کف

یاد رخسار تو سامان چراغان می‌کند

هر سر مویم کنون خواهد دمیدن گل به کف

نیست بیدل در ادبگاه خموشی مشربان

شیشه را جز سرنگون‌گردیدن از قلقل به‌کف

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 6:52 PM

 

تا نمی‌گردد تب و تاب نفس ها برطرف

می‌دود اجزای ما چون موج دریا هر طرف

بسته‌اند از شوخی اضداد نقش کاینات

کرده‌اند اجزای این پیکر به یکدیگر طرف

دل مصفا کرده‌ای باید به حیرت ساختن

بیشتر آیینه می‌گردد به روشنگر طرف

مشرب دیوانگان با می ندارد احتیاج

جام لبریز است بر جا سنگ باشد هر طرف

عالم تحقیق ما آیینه‌دار غیر نیست

چند باید بود با اعراض چون جوهر طرف

هرکجا شور تمنایت دلیل جستجوست

پای خواب ‌آلود می‌گردد به بال و پر طرف

ششجهت آیینهٔ تمثال خوب و زشت ماست

کس نگردیده‌ست اینجا باکس دیگر طرف

تا نمیرد دل به حرف خلق نتوان‌گوش داشت

جز به خاموشی نگردد شمع با صرصر طرف

عافیتها در جهان بی‌تمیزی بود جمع

کرد آدم ‌گشتنت آخر به‌ گاو و خر طرف

گرزمین‌گرآسمان حیران نیرنگ دلست

شوخی این نقطه افتاده‌ست با دفتر طرف

قطره کو،‌گوهرکدام‌، افسون خودبینی بلاست

جمله دریاییم اگر این عقده‌ گردد بر طرف

بیدل از بس ششجهت جوش بهار غفلت است

سبزهٔ خوابیده می‌بالد چو مژگان هر طرف

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 6:52 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 283

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5111240
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث