به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

هرکجاکردم به یاد سجده‌ات ساز رکوع

چون مه نو تا فلک رفتم به پرواز رکوع

پیش از آن کز خاک من بالد نهال زندگی

می‌رسد از بار دل در گوشم آواز رکوع

پیچ و تاب موجها یکسرگهرگردیدن است

سجده انجام است هر جا دیدی آغاز رکوع

شخص تسلیمی ز پرواز هوسها شرم‌دار

با هوا کاری ندارد سرنگون تاز رکوع

ما ضعیفان را به سامان سلیمانی بس است

سجده ایجاد نگین و خاتم انداز رکوع

گر منافق از تواضع صاحب دین می‌شود

تیغ هم خواهد نمازی شد به پرواز رکوع

راست می‌تازم چو اشک از دیده تا دامان خاک

بر نمی‌دارد دماغ سجده‌ام ناز رکوع

سرکشیها زبن ادا آغوش رحمت می‌شود

دیگر ای غافل چه می‌خواهی ز اعجاز رکوع

پیکرت خم‌ کرد پیری از فنا غافل مباش

سخت نزدیکست بیدل سجده با ساز رکوع

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 6:46 PM

 

هوس جنون زده ناکجا همه سو قدم زند از طمع

به‌کجاست‌کنج قناعتی ‌که در قسم زند از طمع

به دو روزه فرصت بی‌بقا که نه فقر دارد و نه غنا

به زمین فرو نرود چرا که‌ کسی علم زند از طمع

حذر از توقع این و آن که مذلتت نکشد عنان

همه ‌گر بود سر آسمان‌ که به خاک خم زند از طمع

فلکت اگر در باز شد دو جهان قلمرو ناز شد

چو غرض معامله‌ساز شد همه را بهم زند از طمع

چه خوش است آینهٔ خسان نرسد به صیقل امتحان

که حریص اگر مژه واکند به حیا قلم زند از طمع

مپسند بر گل آرزو هوس طراوت رنگ و بو

که مباد جوهر آبرو به غبار نم زند از طمع

بلد است مصلحت ازل سوی وعده‌گاه قیامتت

که تلاش هرزه دو امل به در عدم زند از طمع

اگرت بود رگ غیرتی‌ که بر آبرو نزند تری

کف خاک‌ گیر و حواله‌ کن به لبی‌ که دم زند از طمع

کف دست می‌گزد امتحان ز خسیس و همت ما مپرس

که چو سکه هر چه به سر خورد به سر درم زند از طمع

نشود کدورت فقر ما کلف صفاکدهٔ غنا

چقدر غبار دل‌گدا به صف کرم زند از طمع

سر و برگ بیدل ما شود اگر اتفاق قناعتی

شجر جهان غنا شود نفسی ‌که‌ کم زند از طمع

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 6:46 PM

 

اثر خجالت مدعا اگر این الم دمد از طمع

چه خوش است حرف وصال هم نکند کسی رقم از طمع

اگر امتحان دهدت عنان به طناب خیمهٔ آسمان

ته خاک خسب و علم مشو به نگونی علم از طمع

سر شاخ طوبی و سد‌ره هم ز ثمر کشد به زمین علم

به ‌کجاست ‌گردن همتی‌ که نمی‌رسد به خم از طمع

غرض جنون زده خلق را به سوال ساخته در به‌ در

بهم آیدت دو جهان اگر لبی آوری بهم از طمع

تو ز حرص باخته دست و پا چه رسی به قافلهٔ غنا

که هزار مرحله بستری نگذشته یک قدم از طمع

چه بلاست زاهد بی ‌یقین به فسون زهد هوس ‌کمین

زده فال کنج قناعتی که ندیده پای‌ کم از طمع

سر مسجدی و در حرم دل دیری و تپش صنم

چه سر و چه دل به جهان غم‌ که نمی‌کشد ستم از طمع

ز قناعت ار نچشی نمک منگر به مائدهٔ فلک

غلط است حاصل سیری‌ات نخوری اگر قسم‌ از طمع

ز جنون ماهی بحر حرص اگر آگهی رم عبرتی

که به پوست تو فتاده داغ و شمرده‌ای درم از طمع

خط بی‌ نیازی همتی شده ثبت لوح جبین تو

ستم است خجلت طبع دون برساندش‌ کرم از طمع

اگر از تردد در به ‌در بود انفعال مذلتت

به تلاش همت بیدلی در ننگ زن تو هم از طمع

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 6:46 PM

 

سوختن یک نغمه است از ساز شمع

پرده نتواند نهفتن راز شمع

خود گدازی آبروی دیگر است

می‌رسد بر انجمنها ناز شمع

ناله‌ها در دود دل گم کرده‌ایم

سرمه پیچیده‌سث بر آواز شمع

عاشقان را مونسی جز درد نیست

سوختن باشد همین دمساز شمع

تا کی ای پروانه بال افشانی‌ات

پرفشانیهاست با گلباز شمع

ختم تدبیر زبان لب بستن است

تا خموشی می‌رسد پرواز شمع

رونق عشاق عرض نیستی است

سر بریدن می‌شود پرواز شمع

کیست دریابد زبان بیخودان

نیست جز پرواز رنگ آواز شمع

سعی خود را خود تلافی ‌کرده‌ایم

هم سر خویش است پا انداز شمع

مدعای جستجو روشن نشد

پر بلند افتاده است انداز شمع

فکر انجام دگر داریم ما

دیده باشی صورت آغاز شمع

خامشی هم ترجمان حال ماست

بی‌سخن پیداست بیدل راز شمع

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 6:46 PM

 

بی ‌نم خجلت نمی‌باشد سر و کار طمع

جنس استغنا عرق دارد به بازار طمع

غیر نومیدی علاج اینقدر امراض چیست

عالمی پر می‌زند در نبض بیمار طمع

عم در حسرت شد و یک طوق قمری خم نبست

خجلت بیحاصلی بر سروگلزار طمع

آسمان خمیازهٔ یأس تو خرمن می‌کند

ای هوس بردار دست از شکل انبار طمع

بی‌نیازی تابع اندیشهٔ اغراض نیست

خدمت همت محال است از پرستار طمع

بهر تعمیر خیالی ‌کز نفس ویرانتر است

خاک دهر از آبرو گل کرد معمار طمع

زجر عبرت نیست تنبیه سماجت پیشگان

لب گزیدن نشکند دندان اظهار طمع

درخور جان کندن از اغراض می‌باید گذشت

عمرها شد مرگت از پا می‌کشد خار طمع

از کمال خویش غافل نیست استعداد خلق

شور اقبال گدا می‌باشد ادبار طمع

بزم چندین حسرت آنسوی قیامت چیده‌ایم

باید از شخص امل پرسید مقدار طمع

گر همه بر آسمان خواهی نظر برداشتن

چون مژه بی ‌سرنگونی نیست دیوار طمع

از خرد جستم طریق انتعاش ‌کام خلق

دست بر هم سود و گفت این است دیوار طمع‌

نیست موقوف سوال ابرام طبع دون حسب

بستن لب هم‌ کمر بسته است در کار طمع

بی‌ نیازی بیدل آخر احتیاج آمد به عرض

محرم راز غنایم ‌کرد آثار طمع

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 6:46 PM

 

از عدم مشکل نه آسان سیر امکان‌کرد شمع

داغ شد افروخت اشک و آه سامان‌ کرد شمع

بسکه از ذوق فنا در بزم جولان‌کرد شمع

ترک تمهید تعلقهای امکان‌ کرد شمع

از هجوم شوق بی‌روی تو در هر جاکه بود

دود آه اظهار از هر تار مژگان کرد شمع

آب حیوان و دم عیسی نگردد چون خجل

سر به تیغش داد و جان تازه سامان‌کرد شمع

آه عاشق آتش دل را دلیل روشن است

فاش شد هر چند درد خویش پنهان ‌کرد شمع‌

رشتهٔ جان سوخت بر سر زد گل سودا گداخت

جای تا در محفل ناز آفرینان‌ کرد شمع

دید در مجلس رخش از شرم او گردید آب

خویش را چون نقش پا با خاک یکسان‌ کرد شمع‌

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 6:46 PM

 

نی در پرواز زد، نی‌ سعی جولان کرد شمع

تا به نقش پا همین سیر گریبان‌ کرد شمع

خودگدازی محرم اسرار امکان گشتن است

هر قدر در آب خفت آیینه سامان‌ کرد شمع

دل اگر روشن نمی‌شد داغ آگاهی ‌که داشت

اینقدر ما را درین هنگامه حیران‌ کرد شمع

غفلت این انجمن درخورد اغماض دل است

عالمی را چشم پوشانید و عریان ‌کرد شمع

بیخودی‌ کن از بهار عافیت غافل مباش

رنگ ها پرواز داد و گل به دامان ‌کرد شمع

بر رخ ما ناز مشتاقان در مژگان مبند

کز تغافل خانهٔ پروانه ویران‌ کرد شمع

دل نه قدر آه فهمید و نه پاس اشک داشت

سبحه و زنار را با خاک یکسان‌ کرد شمع

درگشاد عقدهٔ هستی که دامنگیر نیست

از بن هر قطره اشک ایجاد دندان‌ کرد شمع

تا کجا زبن انجمن چشم هوس پوشد کسی

عضو عضو خویش اینجا صرف مژگان ‌کرد شمع

نور دل در ترک لذات جهان خوابیده است

موم تا آلودهٔ شهد است نتوان‌ کرد شمع

نیستی بیدل به داد خود نمایی می‌رسد

عاقبت خود را به رنگ رفته پنهان‌ کرد شمع

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 6:46 PM

 

باز امشب نفس شعله فشان دارد شمع

حیرتم سوخت ندانم چه زبان دارد شمع

صافی آینه ناموس غبار رنگ است

جز سیاهی به دل خود چه نهان دارد شمع

نیست جز بخت سیه زیر نگین داغم

حکم بر مملکت شام روان دارد شمع

صنعت جرأت عبرت نگهان هوش ‌رباست

حلقه چشمی است‌ که بر نوک سنان دارد شمع

یک قدم ره همه شب تا به سحر پیمودن

بی ‌تکلف چقدر ضبط عنان دارد شمع

تا نفس هست ز دل کم نشود گرمی عشق

شعله تابی است ‌که در رشتهٔ جان دارد شمع‌

زندگی ‌گرمی بازار نفس سوزیهاست

از قماش پر پروانه دکان دارد شمع

خامشی صرفهٔ جمعیت آسوده دلی است

ناله در بستن منقار نهان دارد شمع

زنگ آیینهٔ دل آمد و رفت نفس است

از هجوم پر پروانه زبان دارد شمع

عالمی بر نفس سوخته چیده است دکان

اینقدر تار به یک موی میان دارد شمع

چشم عشاق فنا میکدهٔ شوخی اوست

در لگن ناوک دیگر به ‌کمان دارد شمع

بیدل از سوختنم رنگ سراغش دریاب

کیست پروانه ‌که ‌گوید چه نشان دارد شمع

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 6:46 PM

 

هر چه در دل ‌گذرد وقف زبان دارد شمع

سوختن نیست خیالی که نهان دارد شمع

نور تحقیق ز لاف دم هستی‌که رساست

از نفس‌ گر همه جان است زبان دارد شمع

خامشی می‌شود آخر سپر تیغ زبان

داغ چون حلقه زند خط امان دارد شمع

خواب در دیدهٔ عاشق نکشد رخت هوس

سرمهٔ شعله به چشم نگران دارد شمع

رنگ آشفته متاع هوس آرایی ماست

در تماشاگه پرواز دکان دارد شمع

رهبر عالم آسوده دلی خاموشی است

چاره در پای خود از دست زبان دارد شمع

اضطراب و تپش و سوختن و داغ شدن

آنچه دارد پر پروانه همان دارد شمع

نشود شکوه‌ گره در دل روشن ‌گهران

دود در سینه محال است نهان دارد شمع

ضامن رونق این بزم‌ گداز دل ماست

سوختن بهر نشاط دگران دارد شمع

نشود صیقل آیینهٔ این بزم چرا

اثری از نفس سوختگان دارد شمع

زعفران‌زار طرب سیر رخ کاهی ماست

نو بهار دگر از رنگ خزان دارد شمع

سوختن مفت تماشا مژه‌ای بازکنید

کز فسردن به‌کمین خواب‌ گران دارد شمع

بی‌تمیز است حیا حسن چو سرشار افتد

رنگ خود را پر پروانه‌ گمان دارد شمع

رفتن از دیدهٔ خود طرز خرامی دگر است

بیدل اینجا صفت سرو روان دارد شمع

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 6:46 PM

 

غبار تفرقه هر جا بود مقابل جمع

به هم رسیدن لب‌هاست قاصد دل جمع

ندیده هیچکس از کارگاه کسب و کمال

به غیر وضع ادب صورت فضایل جمع

دمی فراهم شیرازهٔ تأمل باش

کتاب معنی‌ات اجزا شد از دلایل جمع

به کارگاه هوس احتیاجت این همه نیست

تو فرد ملک غنایی مباش سایل جمع

مدوز کیسه به وهم ذخیرهٔ انفاس

که این نقود پراکنده نیست قابل جمع

کجا بریم غم ذلت‌ گرانجانی

که می‌کشیم به یک ناقه بار محمل جمع

تو در خیال تعلق فسرده‌ای ورنه

همان جداست چه خاک و چه آب در گل جمع‌

نرست موجی ازین بحر بی‌تلاش‌ گهر

تو هم بتاز دو روزی به حسرت دل جمع

حساب عبرتی از پیش پا مشو غافل

چو اشک شمع همان خرج‌گیر داخل جمع

هزار خوشه درین ‌کشت دانه شد بیدل

به غیر تفرقه چیزی نبود حاصل جمع

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 6:46 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 283

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5111335
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث