به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

غبار تفرقه هر جا بود مقابل جمع

به هم رسیدن لب‌هاست قاصد دل جمع

ندیده هیچکس از کارگاه کسب و کمال

به غیر وضع ادب صورت فضایل جمع

دمی فراهم شیرازهٔ تأمل باش

کتاب معنی‌ات اجزا شد از دلایل جمع

به کارگاه هوس احتیاجت این همه نیست

تو فرد ملک غنایی مباش سایل جمع

مدوز کیسه به وهم ذخیرهٔ انفاس

که این نقود پراکنده نیست قابل جمع

کجا بریم غم ذلت‌ گرانجانی

که می‌کشیم به یک ناقه بار محمل جمع

تو در خیال تعلق فسرده‌ای ورنه

همان جداست چه خاک و چه آب در گل جمع‌

نرست موجی ازین بحر بی‌تلاش‌ گهر

تو هم بتاز دو روزی به حسرت دل جمع

حساب عبرتی از پیش پا مشو غافل

چو اشک شمع همان خرج‌گیر داخل جمع

هزار خوشه درین ‌کشت دانه شد بیدل

به غیر تفرقه چیزی نبود حاصل جمع

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 6:46 PM

 

ای هستی تو وضع درنگ و شتاب شمع

بر دوش فرصتت سر و پا در رکاب شمع

باز است چشم خلق بقدر گدا زخویش

پاشیده‌اند بر رخ محفل ‌گلاب شمع

تا چند چشم بسته به تکلیف واکنیم

ما را به هر نگه مژه‌واریست خواب شمع

درس وصال و مبحث هستی خیال‌ کیست

پروانه را گم است ورق در کتاب شمع

ای نیستی بهار زمانی به هوش باش

خود را نهفته است‌ گلی در نقاب شمع

فهم زبان سوختگان سرمه داشته است

کرد انجمن خموش لب بی‌جواب شمع

اشکی‌ که سیل‌ کلفت هستی شود کراست

یاران قسم خورید به چشم پر آب شمع

جوش حباب ما دم پیری فرو نشاند

برد آخر از نظر نفس صبح تاب شمع

شد داغ از تتبع دیوان آه ما

تا مصرعی به نقطه رساند انتخاب شمع

با تاب و تب بساز و دمی چند صبرکن

تا صبح پاک می‌شود آخر حساب شمع

بیدل به سوختن نفسی چند زنده‌ایم

پوشید مصلحت به دل ‌آتش آب شمع

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 6:46 PM

 

نشکسته ساغر عاریت ز حصول آب بقا چه حظ

بجز اینکه ننگ نفس‌ کشی چو خضر ز عمر رسا چه حظ

طربی‌ که زخم دل آورد سزد آنکه نامده بگذرد

گل اگر زفرصت رنگ و بو کند آرزوی وفا چه حظ

به خیال تا به کجا پرد هوس مقیّد ما و من

بپری که آرزویت کشد ز قفس نگشته رها چه حظ

سحر و نفس گل پر گشا تو به غنچگی قفس آشنا

به بهار عشرت این هوا نگشوده بند قبا چه حظ

فلکت به چنبر پوست‌کش چه ترانه‌ها که نمی‌زند

زتپانچه‌ای‌که خورد رخت نرسی به رمز صدا چه حظ

دم استطاعت مال و زر بشناس موقع مصرفش

به فقیر اگر نکنی نظر ز گشود چشم غنا چه حظ

سپری اگر ره عافیت ز تلاش‌کام هوس برآ

قدمی وگوشهٔ دامنی ز خرام آبله را چه حظ

به حضور منزل اگر رسد کسی از چه زحمت ره برد

در و دشت پی سپر تو گشت و عیان نشد ته پا چه حظ

ز فرشته ‌تا ملخ و مگس همه جبری قدرند و بس

بر محرمان قبول و رد زبرو چه غم‌، ز بیا چه حظ

به ‌درآ زکلفت‌ کروفر ز دماغ پیری و خشک تر

چو ز مغز شد تهی استخوان دگرت ز بال هما چه حظ

ز عروج نشئهٔ بیدلی قدحی اگر به کف آیدت

ره ناله‌گیر و ز خود برآ سربام و کسب هوا چه حظ

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 6:46 PM

 

دارد از ضبط نفس طبع هوس پرور چه حظ

جز گرفتاری ز تاب رشته با گوهر چه حظ

داغ محرومی همان بند غرور سروریست

شمع را غیر از غم جانکاهی از افسر چه حظ

در هوای برگ‌ گل شبنم عبث خون می‌خورد

خواب چون نبود نصیب دیده از بستر چه حظ

گریه‌ات رنگی نبست از دیدهٔ حیران چه سود

بی می از کیفیت خمیازهٔ ساغر چه حظ

کسب دانش سینهٔ خود را به ناخن کندن است

می‌کنند آیینه‌های ساده از جوهر چه حظ

ظلم بر ابله ز منع‌ کامرانیها مکن

غیر جوع و شهوت از دنیا به‌گاو و خر چه حظ

رغبت و نفرت بهشت و دوزخ انشا می‌کند

تشنگی می‌باید اینجا ورنه از کوثر چه حظ

داده‌ایم از حاصل اسباب جمعیت به باد

مرغ ما را جز پریشانی ز بال و پر چه حظ

ای که می‌خواهی چراغ محفل امکان شوی

غیر ازین‌ کز دیده‌ات آتش چکد دیگر چه حظ

لذت دنیا نمی‌ارزد به‌ تلخیهای مرگ

کام زهر اندوده‌ای ترغیبت از شکر چه حظ

جام قسمت بر تلاش جستجو موقوف نیست

از نصیب خضر جزحسرت به اسکندر چه حظ

چون کمان می بایدت با گوشهٔ تسلیم ساخت

خانه‌دار وهم را از فکر بام و در چه حظ

حسن بیرنگی اثر پیرایهٔ تمثال نیست

گرکنی آیینه از خورشید روشنتر چه حظ

بیدل از ژولیده مویی طبع مجنون ترا

گر نباشد دود سودای‌ کسی در سر چه حظ

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 6:46 PM

 

نمی‌شود کس ازین عبرت انجمن محظوظ

مگر چو شمع‌ کنی دل به سوختن محظوظ

در جنون زن و از کلفت لباس برآ

چه زندگیست‌که باشدکس ازکفن محظوظ

نفس نمانده هنوز از ترانه‌های امل

چو دود شمع خموشی به ما و من محظوظ

جهان قلمرو امن است اگر توان گردید

چو طبع‌کر به اشارت ز هر سخن محظوظ

ز دورگردی تمییز خلق‌کم دیدم

که‌کس نرفته به غربت شد از وطن محظوظ

درین بساط نیفتاد چشم عبرت ما

به رفتنی‌که توان شد ز آمدن محظوظ

ز تردماغی وضع ادب مگوی و مپرس

ز یوسفیم به بوبی ز پیرهن محظوظ

کراست وسوسهٔ هستی از حضور عدم

نشسته‌ایم به خلوت در انجمن محظوظ

ز رقص بسملم این نغمه می‌خورد بر گوش

که عالمی است به این رنگ پر زدن محظوظ

به فهم عالم بیکار اگر رسی بیدل

به حرف و صوت نیابی‌کسی چو من محظوظ

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 6:46 PM

 

گشتم از بی‌دست و پاییها به خشک و تر محیط

کشتی از تسلیم پیدا کرد ساحل در محیط

قاصدان شوق یکسر ناخدایی می‌کنند

موجها دارد ز چشمم تا در دلبر محیط

دل به هر اندیشه فال انقلابی می‌زند

می‌کند از هر نسیمی نسخهٔ ابتر محیط

گر چنین افسردگی جوشد زطبع روزگار

رفته رفته می‌خزد در دیدهٔ‌ گوهر محیط

شوخی برگ نگه در دیدهٔ آیینه نیست

همچو گوهر موج ما را گشت چشم‌ تر محیط

طبع چون ممتاز اعیان شد وطن هم غربتست

می‌کند حاصل ‌گهر گرد یتیمی در محیط

هر قدر ساز تعلق بیش‌، وحشت بیشتر

می‌گشاید در خور امواج بال و پر محیط

شفقت حال ضعیفان بر بزرگان ننگ نیست

خار و خس را همچو گل جا می‌هد بر سر محیط

چون به عزلت خو گرفتی فکر آزادی خطاست

آب‌ گوهر گشته نتواند شدن دیگر محیط

چشم حیران مرا آیینه‌ای فهمیده است

در طلسم‌ گوهر من نیست بی‌لنگر محیط

محرم او کیست‌،‌ گرد خویش می‌گردیده باش

حلقه‌ای دارد ز گردابت برون در محیط

دستگاه مستی ارباب معنی باده نیست

بیدل از چشم تر خود می‌کشد ساغر محیط

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 6:46 PM

 

شده فهم مقصد عالمی زتلاش هرزه قدم غلط

ته پاست‌کعبه و دیر اگر نکنیم راه عدم غلط

به غبار مرحلهٔ هوس اثر نفس نشکافت‌کس

به‌کجا رسد پی لشکری ‌که‌ کند نشان علم غلط

نرسید محضر زندگی به ثبوت محکمهٔ یقین

که‌ گواه دعوی باطل تو دروغ بود و قسم غلط

ز صفای شیشه طلب پری ‌که ره یقین به‌ گمان بری

تو بر آب می‌فکنی تری من و تست هر دو بهم غلط

به نمود شخص معینت در عکس زد دم امتحان

چه خطی ‌که شد ز تامل تو کتاب آینه هم غلط

ز تمیز جاده و منزلت الم تردد نیک و بد

خط پا به دایره می‌رسد سر اگر شود به قدم غلط

من و مای مکتب آب وگل ستم است اگر کندت خجل

به ندامت ابدی مکش سبقی‌ که ‌گشته دو دم غلط

خط سرنوشت من آب شد ز تراوش عرق حیا

چو نقوش معنی روشنی ‌که شود به ‌کاغذ نم غلط

اگر آبم آب رخ‌ گهر و گر آتش آتش سنگ زر

به تو آشنا نی‌ام آنقدر که دویی ‌کند به خودم غلط

من بیدل اینقدر از جنون به خیال هرزه تنیده‌ام

رقم جریدهٔ مدعا غلط است اگر نکنم غلط

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 6:40 PM

 

بر جنون نتوان شد از عقل ادب‌پرور محیط

سعی گوهر تا کجاها تنگ گیرد بر محیط

غیر بیکاری چه می‌آید ز دست مفلسان

نیست جز بر ناتوانی پیکر لاغر محیط

بهرهٔ آسایش دانا ز گردون روشن است

از حباب و موج دارد بالش و بستر محیط

صاف طبعان را به پستی می‌نشاند چرخ دون

با همه روشندلی درد است‌ گوهر در محیط

کرد دل را پایمال آرزو سعی نفس

موج آخر از هوا افتاد غالب بر محیط

هرکسی را در خور اسباب تشویش است و بس

از هجوم موج بر خود می‌کشد لشکر محیط

عالمی‌ را می‌کشی زیر نگین اعتبار

گر شوی بر آبروی خویش چون گوهر محیط

قابل تحریر اشکم نیست طومار دگر

صفحه واری شاید از توفان کند مسطر محیط

عزت و خواری غبار ساحل تمییز ماست

ورنه از کف فرق نگرفته است تا عنبر محیط

بی‌ندامت نیست هستی هر قدر بالد نفس

موج تا باقیست دستی می‌زند بر سرمحیط

بیدل از وضع قناعت بار دوش کس نی‌ام

کشتی ما چون صدف‌گیرد به سرکمتر محیط

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 6:40 PM

 

خلقی است شمع‌وار در این قحط جای فیض

قانع به اشک و آه ز آب و هوای فیض

بیهوده بر ترانهٔ وهم و گمان مپیچ

قانون این بساط ندارد نوای فیض

از صبح این چمن نکشی ساغر فریب

خمیازه موج می‌زند از خنده‌های فیض

نام ‌کرم اگر شنوی در جهان بس است

اینجا گذشته است ز عنقا همای فیض

حشر هوس ز شور کرم ‌گرد می‌کند

امن است هرکجا به‌میان نیست پای‌فیض

اقبال ظلم پایه به‌اوجی رسانده است

کانجا نمی‌رسد ز ضعیفی دعای فیض

چشمت ز خواب باز نگردیده صبح رفت

ترسم زگریه وانکشی خونبهای فیض

گرد حقیقتی به‌ نظر عرضه می‌دهند

تا چشم‌ کیست قابل این توتیای فیض

از دود آه منصب داغ جنون بلند

گلزار غیر ابر ندارد لوای فیض

عمری‌ست درکمینگه ساز خموشی‌ام

چین‌ کرده است ناله‌ کمند رسای فیض

آخر به‌خواب مرگ ‌کشد صبح پیریت

افسون لغزش مژه دارد صفای فیض

آغوش صبح می‌کند اینجا وداع شب

بیدل بقدر نفی تو خالیست جای فیض

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 6:40 PM

 

نبود نقطه‌ای از علم این‌ کتاب غلط

شعور ناقص ما کرد انتخاب غلط

فریب زندگی از شوخی نفس نخوری

که تیغ‌ را نکند کس به موج آب غلط

شکست شیشه به چشمت بساط عشرت چید

ز رنگ باخته ‌کردی به ‌ماهتاب غلط

رموز وضع جهان را کسی چه دریابد

که خلق ‌کور سوادست و این ‌کتاب غلط

رجوع اصل خطا می‌برد ز طینت فرع

گرفتن است ز سر چون شود حساب غلط

جهان ز جوش غبار من آنقدر آشفت

که راه خانهٔ خود کرد آفتاب غلط

نداشت آینه‌ای موج آب غیر محیط

به جلوه خوردم از اندیشهٔ نقاب غلط

برون دایره مرکز چه آبرو دارد

نبست عشق سرم را به ‌آن رکاب غلط

به فرق حاصل این دشت خاک می‌بایست

عرق ز آینهٔ سعی ریخت آب غلط

به خواب دیدمت امشب ‌که در کنار منی

اگر غلط نکنی نیست حکم خواب غلط

ز قطره‌، قطره عیان دید و از محیط‌، محیط

نکرد فطرت بیدل به هیچ باب غلط

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 6:40 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 283

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5111330
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث