به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

کعبهٔ دل‌گر چه دارد تنگ ارکانش ز سنگ

می‌دهد تمکین نشانی در بیابانش ز سنگ

محو دیدار ترا از آفت دوران چه باک

کم نمی‌باشد حصار چشم حیرانش ز سنگ

عشرت مجنون چه موقوفست بر اطفال شهر

دشت هم از کوه پر کرده‌ست دامانش ز سنگ

حسن محجوبی که هست از کعبه و دیرش نقاب

عاشقان چون شعله می‌بینند عریانش ز سنگ

آسمان مشکل‌ گره از دانهٔ ما واکند

گرهمه چون آسیا ریزند دندانش ز سنگ

اعتباراست اینکه ما را دشمن ما می‌کند.

سنگ اگر مینا نگردد نیست نقصانش ز سنگ

سختی ایام در خورد قبول طبع کیست

چون فلاخن رد کند هر کس برد نانش ز سنگ

حسن‌ کز جوش نزاکت یک قلم رنگست و بس

بوالفضولی چند می‌خواهند پیمانش ز سنگ

سر به رسوایی کشد ناچار چون نقش نگین

گر همه مجنون ما باشدگریبانش ز سنگ

یک شرر بیطاقتی هر جا پر افشاند ز دل

نیست ممکن ‌گر ببندی راه جولانش ز سنگ

مزرع دیوانهٔ ما بسکه آفت‌پرور است

آبیارش موج زنجیر است و بارانش ز سنگ

نیست آسان ره به‌کهسار ملامت بردنت

دانه می‌چینند همچون‌کبک‌، مرغانش ز سنگ

تا ز غفلت نشکنی دل گوشه‌گیر جیب توست

شیشه را در سنگ می‌دارند پنهانش ز سنگ

آتشی بسیار دارد بیدل این کهسار وهم

بر دل افسرده ریزد کاش توفانش ز سنگ

ادامه مطلب
شنبه 30 اردیبهشت 1396  - 10:24 AM

 

ای خانهٔ آیینه ز دیدار تو پرگل

خون در دل ما چند کند رنگ تغافل

امروز سواد خط آن لعل‌ که دارد

عینک ز حبابست به چشم قدح مل

بر دامن پاکت اثری نیست ز خونم

شبنم ته دندان نگرفته‌ست لب گل

عمریست‌ که‌ گم‌گشت در این قلزم نیرنگ

از موج و حباب انجمن دور و تسلسل

در عشق جنون‌خیز پرافشانی کاهی‌ست

گر کوه شود پای به دامان تغافل

هرحلقه ازین سلسله صد فتنه جنون است

غافل نروی در خم آن طرّه و کاکل

از طینت امواج تردد نتوان برد

تا هست نفس فکر محالیست توکل

هم نسبتی عجز تظلمکدهٔ ماست

مشکل‌ که خم شیشه برد صرفه ز قلقل

پرواز عروج اثر درد ندارد

بر ناله ببندید برات پر بلبل

همت هوس ترک علایق نپسندد

این جلوه از آنجاست‌ که او زد به تغافل

بیدل همه‌جا آینهٔ صورت عجزیم

نقش قدمی را چه عروج و چه تنزل

ادامه مطلب
شنبه 30 اردیبهشت 1396  - 10:24 AM

 

گر جنون جوشد به این تأثیر احسانش ز سنگ

شیشهٔ نشکسته باید خواست تاوانش ز سنگ

بر سر مجنون‌ کلاهی گر نباشد گو مباش

عزتی دیگر بود همچون نگیندانش ز سنگ

ناز پرورد خیال جور طفلانیم ما

سایه دارد بر سر خود خانه وبرانش ز سنگ

با نگاهش بر نیاید شوخی خواب‌ گران

چون شرر بگذشت آخر تیر مژگانش ز سنگ

گر شرار ما به کنج نیستی قانع‌ شود

تا قیامت می‌کشد روغن چراغانش ز سنگ

مدّ احسانی ‌که‌ گردون بر سر ما می‌کشد

هست طوماری‌که دارد مُهر عنوانش ز سنگ

همچوگندم می‌کشد هرکس درین هفت آسیا

آنقدر رنجی‌که بر می‌آورد نانش ز سنگ

سخت جانی چنگ اقبالیست با شاهین حرص

تا کشد گوهر ندارد چاره میزانش ز سنگ

پای خواب‌آلود تمکین ‌کسب مجنون مرا

همچو کوه افتاد آخر گل به دامانش ز سنگ

حیف دل کز غفلتت باشد غبار اندود جسم

می‌توان‌ کردن به رنگ شیشه عریانش ز سنگ

شوق من بیدل درین ‌کهسار پرافسرده‌ کیست

ناله‌ای دارم که می‌بالد نیستانش ز سنگ

ادامه مطلب
شنبه 30 اردیبهشت 1396  - 10:24 AM

 

در یاد جلوهٔ توکه دارد هزار رنگ

چون ‌گل گرفته است مرا در کنار رنگ

عصمت صفای آینهٔ جلوه‌ات بس است

تا غنچه است‌گل نفروشد غبار رنگ

عریان تنی ز چاک گریبان منزه است

ای بوی عافیت نکنی اختیار رنگ

در راه جلوه‌ات که بهشت امیدهاست

گل‌ کرده اشک همچو نگه انتظار رنگ

ای بیخبر درین چمن اسباب عیش‌کو

اینجاست بی‌بقا گل و بی‌اعتبار رنگ

هر برگ ‌گل ز صبح دگر می‌دهد نشان

از بس شکسته است به طبع بهار رنگ

بی برگ از این چمن چو سحر بایدت‌ گذشت

گو خاک جوش‌گل زن وگردون ببار رنگ

سیر بهار ما به تأمل چه ممکن است

بال فشانده‌ایست به روی شرار رنگ

از خود چو اشک جرأت پرواز شسته‌ایم

یارب مکن به خون نیازم دچار رنگ

افراط در طبیعت عشرت کدورت است

بی داغ‌گل نمی‌کند از لاله‌زار رنگ

خونم همان به دشت عدم بال می‌زند

گر بسملم‌ کنی چو نفس صدهزار رنگ

بیدل ‌کجاست ساغر دیگر درین بساط

گردانده‌ام‌ چو رنگ به رفع خمار رنگ

ادامه مطلب
شنبه 30 اردیبهشت 1396  - 10:24 AM

 

یک برک‌ گل نکرده ز روبت بهار رنگ

می‌غلتدم نگاه به صد لاله‌زار رنگ

تا چشم آرزو به رهت‌ کرده‌ام سفید

چندین سحر شکسته‌ام از انتظار رنگ

موج طراوت چمن نا امیدی‌ام

دارم شکستنی که ندارد هزار رنگ

بیر نگیی به هیچ تعلق گرفته‌ام

یعنی به رنگ بوی‌گلم درکنار رنگ

کومایه‌ای که قابل غارت شود کسی

ای صورت شکست غنیمت شمار رنگ

بر هر نفس ز خجلت هستی قیامتی است

صد رنگ می‌تپد به رخ شرمسار رنگ

قسمت درین چمن ز بهاران قویتر است

آفاق غرق خون شد و نگرفت خار رنگ

ما را چوگل به عرض دو عالم غرور ناز

کافیست زان بهار یک آیینه‌وار رنگ

سیر بهار ناز تو موقوف خلوتی است

ای بوی‌گل به حلقهٔ در واگذار رنگ

عمریست رنگ باختهٔ وحشت دلم

چون‌کرده هوشم این‌گل بی‌اختیار رنگ

جوش خیال انجمن بی‌نشانی‌ام

بیدل بهار من نکند آشکار رنگ

ادامه مطلب
شنبه 30 اردیبهشت 1396  - 10:24 AM

 

گرم نوید کیست سروش شکست رنگ

کز خویش می‌روم به خروش شکست رنگ

جام سلامت از می آسودگی تهی است

غافل مشو ز باده‌فروش شکست رنگ

مانند نور شمع درین عبرت انجمن

بالیده‌ایم لیک ز جوش شکست رنگ

ای صبح‌ گر ز محمل عجزیم چاره نیست

باید نفس ‌کشید به دوش شکست رنگ

غیر از خزان چه‌ گرد کند رفتن بهار

خجلت نیاز بیهده‌ کوش شکست رنگ

چون موج برصحیفهٔ نیرنگ این محیط

نتوان نمود غیر نقوش شکست رنگ

آنجا که عجز قافله سالار وحشتست

صدکاروان دراست خروش شکست رنگ

آخر برای دیدهٔ بیخواب ما چو شمع

افسانه شد صدای خموش شکست رنگ

پرواز محو و منزل مقصود ناپدید

ما و دلیم باخته هوش شکست رنگ

شاید پیام بیخودی ما به او رسد

حرفی‌کشیده‌ایم به‌گوش شکست رنگ

بیدل‌ کجاست فرصت ‌گامی در این چمن

چون رنگ رفته‌ایم به دوش شکست رنگ

ادامه مطلب
شنبه 30 اردیبهشت 1396  - 10:24 AM

 

مگو پیام وفا جسته‌جسته دارد رنگ

هزار نامه به خط شکسته دارد رنگ

به عالمی ‌که خیال تو می‌کند جولان

غبار هم چو شفق دسته‌دسته دارد رنگ

هوای وادی شوق تو بسکه‌ گلخیز است

چو شمع خار به پاگر شکسته دارد رنگ

نه ‌گل شناسم و نی غنچه این‌قدر دانم

که جلوهٔ تو به دلهای خسته دارد رنگ

هوس هزارگل و لاله‌گو بهم ساید

کفت همان ز حنای نبسته دارد رنگ

برون نرفته زخود سیر خود چه امکانست

شرار در گره رنگ جسته دارد رنگ

طرب‌پرستی از افسردگی برآ بیدل

که شعله نیز ز پا تا نشسته دارد رنگ

ادامه مطلب
شنبه 30 اردیبهشت 1396  - 10:24 AM

 

تاکجا با طبع سرکش سرکند تدبیر جنگ

شیوهٔ‌ کم نامرادی ساز این بی‌پیر جنگ

با جنون‌ کن صلح و از تشویش پیراهن برآ

ورنه در پیش است با هر خار دامنگیر جنگ

خیر و شر در وضع همواری ز هم ممتاز نیست

صلح تقدیمی ندارد گر کند تأخیر جنگ

انفعالی کاش برچیند بساط اختیار

آه ازین تدبیر پوچ آنگاه با تقدیر جنگ

هر بن مویم به صد زخم ندامت‌ کوچه داد

بسکه‌ کردم چون سحر با آه بی‌تأثیر جنگ

از شکست ساغر مینا صدا آزاده است

در لباست نیست رنگی تا دهد تغییر جنگ

مفلسی ما را به وضع هر دو عالم صلح داد

ساخت ناکام از سواد فقر با شبگیر جنگ

مدعی هم گر به فکر ما طرف باشد خوش است

در چراگاهی‌که بسیار است گاو شیر جنگ

به که تیغی برکشیم و گردن ملا زنیم

شرم حیرانست با این مردک تقریر جنگ

چشم بر تحقیق مگشا تا نشورد آگهی

خواب ما صلحست کانرا نیست جز تعبیر جنگ

گر نمی‌خوردیم بر هم وقر ما خفّت نداشت

کرد بیرون ناله را از خانهٔ زنجیر جنگ

تنگی این کوچه‌ها پهلو خراش آماده کرد

دل اگر می داشت وسعت بود بی‌تقصیر جنگ

تشنه‌کام یاس مردیم از تک و تاز نفاق

آخر از خون مروت کرد ما را سیر جنگ

خنده دارد بر بساط زود رنجیهای ما

عرصهٔ شطرنج با آن مهره‌های دیر جنگ

در مزاج خلق پیچش صلح راهی وانکرد

رنگ تا باقیست دارد لشکر تصویر جنگ

حرف صوت پوچ با مردان نخواهی پیش برد

سر به جای خشت نه‌ گر می کنی تعمیر جنگ

بر نیاید هیچکس بیدل ز وهم احتیاج

عالمی را کشت این تشویش بی‌شمشیر جنگ

ادامه مطلب
شنبه 30 اردیبهشت 1396  - 10:24 AM

 

ز خودفروشی پرواز بسکه دارم ننگ

چو اشک شمع چکیده‌ست خونم آنسوی رنگ

به قدرآگهی اسباب وحشت است اینجا

سواد دیدهٔ آهو بس است داغ پلنگ

نمی‌شود طرف نرمخو درشتی دهر

به روی آب محالست ایستادن سنگ

تو ناخدای محیط غرور باش‌که من

ز جیب خوبش فرورفته‌ام به‌کام نهنگ

به نیم چشم‌زدن وصل مقصد است اینجا

شرارما نکشد زحمت ره و فرسنگ

به اعتبار اگر وارسی نمی‌ارزد

گشاده‌رویی‌گوهر به خجلت دل تنگ

به ذوق‌کینه ستم پیشه زندگی دارد

کمان همین نفسی می‌کشد به زورخدنگ

به قدر عجز ازین دامگاهت آزادیست

که دل شکاف قفس دارد از شکستن رنگ

جز این‌که کلفت بیجا کشد چه سازد کس

جهان‌المکده و آرزو نشاط آهنگ

ز صورت ارهمه معنی شوی رهایی نیست

فتاده است جهانی به قیدگاه فرنگ

به‌کسب نی نفسی زن صفای دل درباب

گشودن مژه آیینه راست رفتن رنگ

وبال دوش‌کسان بودن از حیا دور است

نبسته است‌کسی پا به‌گردنت چو تفنگ

درین محیط ز مضمون اعتبار مپرس

حباب بست نفس بسکه دید قافیه تنگ

چو نام تکیه به نقش نگین مکن بیدل

که جز شکست چه دارد سر رسیده به سنگ

ادامه مطلب
شنبه 30 اردیبهشت 1396  - 10:24 AM

 

نام شاهان کز نگین گل کرده کر و فر به چنگ

عبرتی بیرون چکیده‌ست از فشار چشم تنگ

صدر استغنای یار آمادهٔ تعظیم ماست

یک قدم‌ گر بگذرپم از چوب دربانان ننگ

دهر بی‌باک‌ست اما قابل بیداد کیست

همت از مینا طلب درکوه بسیار است سنگ

فضل اگر رهبر بود اوهام انوار هداست

ابر رحمت خضر می‌رویاند از صحرای بنگ

تا اثر چون ناله از صید اجابت نگذرد

پر برون می‌آرد اینجا سعی منقار خدنگ

از هوس عمریست چون آیینه مژگان بسته‌ایم

کم نگردد از سر ما سایهٔ دیوار زنگ

خاک می‌لیسد دم بیدستگاهی لاف مرد

سرمه آهنگ است در آب تنک هوی نهنگ

گرمی آغوش بیرنگی برودت مایه نیست

همچو بوی‌گل چه شد زیر پرم نگرفت رنگ

چشم بدمست‌ که زد بر سنگ مینای مرا

کز غبارم تا قیامت صوت خیزاند ترنگ

امتحان هستی از دل رونق تحقیق برد

از نفس‌کردیم آخر خانهٔ آیینه تنگ

آسمان بیدل ندانم تا کجا می‌راندم

این فلاخن می‌زند عمریست از دورم به سنگ

ادامه مطلب
شنبه 30 اردیبهشت 1396  - 10:24 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 283

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5111330
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث