به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

تا نمی‌گردد تب و تاب نفس ها برطرف

می‌دود اجزای ما چون موج دریا هر طرف

بسته‌اند از شوخی اضداد نقش کاینات

کرده‌اند اجزای این پیکر به یکدیگر طرف

دل مصفا کرده‌ای باید به حیرت ساختن

بیشتر آیینه می‌گردد به روشنگر طرف

مشرب دیوانگان با می ندارد احتیاج

جام لبریز است بر جا سنگ باشد هر طرف

عالم تحقیق ما آیینه‌دار غیر نیست

چند باید بود با اعراض چون جوهر طرف

هرکجا شور تمنایت دلیل جستجوست

پای خواب ‌آلود می‌گردد به بال و پر طرف

ششجهت آیینهٔ تمثال خوب و زشت ماست

کس نگردیده‌ست اینجا باکس دیگر طرف

تا نمیرد دل به حرف خلق نتوان‌گوش داشت

جز به خاموشی نگردد شمع با صرصر طرف

عافیتها در جهان بی‌تمیزی بود جمع

کرد آدم ‌گشتنت آخر به‌ گاو و خر طرف

گرزمین‌گرآسمان حیران نیرنگ دلست

شوخی این نقطه افتاده‌ست با دفتر طرف

قطره کو،‌گوهرکدام‌، افسون خودبینی بلاست

جمله دریاییم اگر این عقده‌ گردد بر طرف

بیدل از بس ششجهت جوش بهار غفلت است

سبزهٔ خوابیده می‌بالد چو مژگان هر طرف

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 6:52 PM

 

عقل را مپسند با عشق جنون‌پرور طرف

بیخبرتا چند سازی پنبه با اخگر طرف

کلفت جاوید پستی‌های فطرت توأم‌اند

از جبین سایه کم گردد سیاهی برطرف

از دل تنها توان بر قلب محشر تاختن

لیک نتوان ‌گشت با یک دل ز صد لشکر طرف

هرزه‌گو را قابل صحبت نگیری زینهار

عاقبت خون گشت اگر گشتی به دردسر طرف

ناتوانان ایمنند از رنج آفت‌های دهر

تیغ کمتر می‌شود با پیکر لاغر طرف

تا نفس باقیست ممکن نیست ایمن زیستن

چون گلوی شمع باید بود با خنجر طرف

نالهٔ ما بر نیاید با تغافلهای ناز

سعی خاموشی مگر باشد به‌ گوش ‌کر طرف

جز تبسم با لب او هیچکس را تاب نیست

موج می‌باید که ‌گردد با خط ساغر طرف

ای بهشت آرزو بر چشم گریان رحمتی

کرده‌اند این قطرهٔ خون را به صد گوهر طرف

سایه را از هیچکس اندیشهٔ تعظیم نیست

ناتوانی عالمی دارد تکلف بر طرف

بوی گل با نالهٔ بلبل وداع آماده است

خیر باد دوستانم داغ کرد از هر طرف

هیچکس سودی نبرد از انتظار مدعا

تا نشد چشم طمع با حلقه‌های در طرف

شور امکان بر نیاید با دل آسودگان

جوش دریا نیست با جمعیت گوهر طرف

تا توانی بیدل از وهم تعلق قطع کن

یک قلم نور است چون شد دود آتش بر طرف

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 6:52 PM

 

نسبت لعل‌ که داد این همه سامان صدف

شور در بحر فکنده است نمکدان صدف

عرق شرم همان مهر لب اظهار است

بخیه دارد ز گهر چاک گریبان صدف

ترک مطلب‌ کن و از کلفت این بحر برآ

نیست جز بستن لب‌، چیدن دامان صدف

به قناعتکده‌ام ره نبرد صحبت غیر

ضبط آغوش خود است الفت احسان صدف

نتوان مایهٔ اسباب طرب فهمیدن

اشک چندی گرهٔ دیده حیران صدف

بگذر از حاصل این بحر که بی‌عبرت نیست

بعد تحصیل‌ گهر وضع پشیمان صدف

در شکست جسد آرایش تعمیر دلست

نیست بی‌سود گهر تاجر نقصان صدف

اینقدر حاصل آرام درین بحر کراست

ای‌ گهر آب شو از خجلت سامان صدف

کام تقلید ز نعمت نبرد بهرهٔ ذوق

غیر ریزش نبود درخور دندان صدف

اشک شوخ است به ضبط مژه‌ گیرم بیدل

طفل چندی بنشانم به دبستان صدف

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 6:52 PM

 

بحث و جدل به افت جان می‌کند طرف

سرها به تیغ فتنه زبان می‌کند طرف

طعن خسان مقابل صدق مقال توست

اظهار راستی به سنان می‌کند طرف

از گفت و گو به خاک مزن ‌گوهر وقار

این موج بحر را به‌ کران می‌کند طرف

تا کی ز چارسوی تعلق خرد کسی

جنسی ‌که آتشش به دکان می‌کند طرف

تشویش خوب و زشت ز آثار آگهی‌ست

آیینه را صفا به جهان می‌کند طرف

بد نیست با معاملهٔ جاه ساختن

اما دماغ را به خران می‌کند طرف

پیدا اگر نباشی از آفات رسته‌ای

با ناوک غرور نشان می‌کند طرف

تا آتشی به دل نزند عشق چون سپند

آداب را به ناله چسان می‌کند طرف

همدرس خلق باش‌، تغافل کمال نیست

ای بی خبر کری به فغان می‌کند طرف

آسان مدان تردد روزی که چون هلال

با نُه سپهر یک لب نان می‌کند طرف

بیدل غرور لاف دلیل سبکسری‌ست

خودسنجی‌ات به سنگ‌کران می‌کند طرف

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 6:52 PM

 

رستن چه ممکنست زقید جهان لاف

وامانده‌ایم همچو الف در میان لاف

از انفعال کوشش معذور ما مپرس

پر می‌زنیم چون مژه در آشیان لاف

گرد نفس چو صبح به ‌گردون رسانده‌ایم

زه کرده است تیر هوایی‌ کمان لاف

آخر ز خودفروشی اجناس ما و من

لب بستن است تخته نمودن دکان لاف

در عالمی‌که دعوی تحقیق باطل است

صدق مقال ماست همان ترجمان لاف

خجلت متاع ما و من از خویش می‌رویم

دارد همین صدای جرس‌ کاروان لاف

زحمت مبر در آرزوی امتداد عمر

فرصت چه لازم است‌ کفیل زمان لاف

این است اگر سواد و بیاض ‌کتاب دهر

بی‌خاتم است تا به ابد داستان لاف

ما را تردد نفس از شرم آب ‌کرد

تا کی شود کسی طرف امتحان لاف

از آفت ایمن است سپردار خامشی

مفکن به لب محرف تیغ زبان لاف

شور غبار ما به فنا نیز کم نشد

دیگر کسی چه خاک کند در دهان لاف

بیدل به خوان دعوی هستی نشسته‌ایم

اینجا به جز قسم چه خورد میهمان لاف

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 6:52 PM

 

جای آن است‌که بالد گهر شان صدف

بحر در قطرگی اینجا شده مهمان صدف

عزلت از حادثهٔ دهر برون تاختن است

موج دریا نشود دست و گریبان صدف

نیست در عالم بی‌مطلبی اسباب دویی

دل صافیست همان دیدهٔ حیران صدف

ظرف بیتابی یک قطره ندارد این بحر

موج‌گوهر شو و میتاز به میدان صدف

جهد افسوس طلب آبله‌واری دارد

سودن دست‌گهر ریخت به دامان صدف

قسمتت گر دم آبی‌ست غنیمت می‌دان

بحر بیجا نشکسته‌ست لب نان صدف

بر یتیمان چقدر سایه فکن خواهد بود

به دو دیوار نگون‌خانهٔ وبران صدف

صحبت مرده‌دلان سخت سرایت دارد

آب‌گوهر همه وقت است به زندان صدف

زلهٔ مائدهٔ حرص نیندوخته‌ایم

استخوان خشکی مغز است در انبان صدف

جوش یاسی‌ست بهار طرب ما بیدل

می‌دمد چشم پر آب از لب خندان صدف

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 6:52 PM

 

ساز تبختر است اگر مایهٔ شرف

این خواجه بوق می‌زند اقبال چنگ و دف

سیری کجاست تا نگری اقتدار خلق

بالیدگی مخواه ز گاوان ‌کم علف

از رونق ‌کمال تعین حذر کنید

دکان مه پُر است ز آرایش‌ کلف

خلقی ز فکر هرزه بیان پیش می‌برد

نازد پدر به شهرت فرزند ناخلف

شد بی‌صفا دلی که به نقش و نگار ساخت

گم کردن گهر فکند رنگ بر صدف

عارف ز اعتبار تعین منزه است

دریا حباب نیست‌ که بالد ز موج و کف

وهم فضول دشمن یکتایی است و بس

آیینه تا کجا نکند با خودت طرف

اسرار دل ز هرچه درد پرده مفت‌گیر

مشتاق یک ‌صداست بهم خوردن دو کف

در دشت آتشی‌ که شرر پر نمی‌زند

ما پنبه می‌بریم به امید «‌لاتخف‌»

تمثال نقش پا هم ازین دشت‌ گل نکرد

از بس شکست و خاک شد آیینهٔ‌ سلف

نایاب گوهری به کف دل فتاده است

می‌لرزدم نفس که مبادا شود تلف

بیدل ز حکم غالب تقدیر چاره نیست

صف‌ها گشاده تیر و به یک نقطه دل هدف

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 6:52 PM

 

تحقیق را به ما و من افتاده اختلاف

در هیچ حال با نفس آیینه نیست صاف

هم صحبتان به بازی شطرنج سرخوشند

تا نگذرد مزاج نفاق از سر مصاف

یاران اگر لبی به تامل رسانده‌اند

خمیازه خورده است گره درکمین لاف

لطف معانی از لب هذیان نوا مخواه

چون پاس آبرو ز دم تیغ بی غلاف

پیوندها به روی گسستن گشوده‌اند

گو وهم‌، تار و پود خیالات ننگ باف

چون مو سپید شد سر دعوا به خاک دزد

این برف پنبه‌ای‌ست اشارتگر لحاف

دیدی هزار رنگ و نشد رمزی آشکار

ای صاحب دماغ نه‌ای شخص موشکاف

آخر همه به نشئهٔ تحقیق می‌رسیم

پیداست تا دماغ پس و پیش و دردو صاف

بی‌یار زیستن ز تو بیدل قیامت است

جرمی نکرده‌ای که توان کردنت معاف

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 6:52 PM

 

ما شهیدان را وضویی داده‌اند از آب تیغ

سجده آموز سر ما نیست جز محراب تیغ

چهره با خورشیدگشتن طاقت خفاش نیست

خیره می‌گردد نگاه بی‌جگر از آب تیغ

هر سری‌کز فکر ابروی‌ کجت‌ گردید خم

از گریبان غوطه زد در حلقهٔ‌ گرداب تیغ

دل ز مژگانهای شوخت هم بساط نشتر است

چشم حیران در خیال ابرویت همخواب تیغ

نیست ممکن پیش ابروی تو سر برداشتن

بیخودیهای دگر دارد شراب ناب تیغ

از زدودن بی‌طراوت نیست زنگار خطت

شسته می‌بالد بهار سبزه‌ات از آب تیغ

خون ما در پرده بالی می‌زند اما چه سود؟

شوخی این نغمه موقوفست بر مضراب تیغ

انتظاری در مزاج هر مراقب طینتی است

گل‌ کند شاید ز خونم مطلب نایاب تیغ

بی‌تکلف مگذر از فیض شهادتگاه عشق

صبح دیگر می‌زند جوش از دم سیراب تیغ

جوهر مردی نداری بحث با مردان خطاست

سینه‌داران سطر زخمی خوانده‌اند از باب تیغ

نیستم افسرده رنگ عرصه‌گاه امتحان

خون‌ گرمم می‌فروزد شمع در محراب تیغ

بی‌ هنر مشکل‌ که باشد تازه‌روییهای مرد

کرده جوهر شبنمی با سبزهٔ شاداب تیغ

مایهٔ‌گردنکشی غارت کمین آفت است

همچو شمع اینجا سر بی‌سجده باشد باب تیغ‌

بی‌دم تسلیم مگذر پیش ابروی‌کجش

سر به‌ گستاخی مکش گر دیده‌ای آداب تیغ

بیدل از مژگان خواب‌آلود او ایمن مباش

می‌گشاید فتنه‌ها چشم ازکمین خواب تیغ

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 6:52 PM

 

فقر ما را مشمارید کم از عالم تیغ

که برشهاست بقدر تنکی‌ در دم تیغ

عجز مردان اثر غیرت دیگر دارد

پشت در سینه نهان می‌کند اینجا خم تیغ

تا قضا آینهٔ مجمع امکان پرداخت

گردنی نیست‌که چون شمع نشد محرم تیغ

غافل از درد مباشیدکه در عرصهٔ عشق

زخمها همچو نیامند همه توام تیغ

از قضا بیخبری‌، ورنه درین عرصهٔ وهم

سر فرمانبر تسلیم‌ ندارد غم تیغ

جز به تسلیم درین عرصه امان نتوان یافت

چو مه نو سپر ایجاد کند از خم تیغ

شرم دارد سر پیمانه ز سامان غرور

چون نیام تهی از خویش‌ گرفتم ‌کم تیغ

جبن بر جوهر غیرت نگماری یارب

زن حیز است اگر مرد شود ملزم تیغ

بیدل از اهل زمان چشم ترحم بردار

گریه خون ریختن است از مژهٔ بی‌نم تیغ

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 6:52 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 283

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5111330
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث