خاطره ی ازشهیدعبدالله ميثمي


 

فروشگاه زندان حلوا ارده و ماست و پنير مى فروخت. زندانى ها مى توانستند بخرند. عبداللّه هيچ وقت چيزى نمى خريد. غذاهاى زندان را هم بيش تر وقت ها نمى خورد. مانده بودم چه جورى زندگى مى كند؟
نشسته بودم كنار تختم. عبداللّه نشسته بود سر جاش، طبقه ى سوم يكى از تخت ها كه ديدم يك چيزى از تختش افتاد زمين. كيسه ى نان خشك بود.

شهیدعبدالله ميثمي
منبع : برگرفته از مجموعه كتب یادگاران | انتشارات روایت فتح | مریم برادران
شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ دوشنبه 8 آذر 1395  ] [ 10:56 PM ] [ ]

کلامی از شهيد علي حيدري پور


 برادران و خواهران[معلم]، تمام حرکات شما باید سنجیده باشد چون دانش‌آموز، معلّمِ خودش را دوست دارد و سعی می‌کند که کارهایش را تکرار و تقلید کند، پس اگر شما کاری خلاف اسلام انجام دهید و دانش‌آموز از شما یاد بگیرد مسئولِ انحراف او شما هستید و باید در روزِ قیامت، جوابگو باشید.
شهيد علي حيدري پور

شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ دوشنبه 8 آذر 1395  ] [ 10:54 PM ] [ ]

خاطره ی ازشهیدصیاد شیرازی

 

او خيلي عاطفي بود و آزارش حتي به يك مورچه هم نمي‌رسيد. مسير مدرسه را آرام طي مي‌كرد و برمي‌گشت‌. اواخر دبيرستان با يك پسر رفتگر دوست شده بود و با يكديگر به مدرسه مي‌رفتند. يك بار براي او و برادر كوچكش باراني زمستاني خريديم. تا زماني كه با اين پسر رفتگر بود، باراني نو را به تن نمي‌كرد و لباس‌هاي كهنه‌اش را مي‌پوشيد. همسايه‌ها ‌هميشه مي‌گفتند: چرا بچه هاي آقاي شيرازي (پدر شهيد)لباس كهنه مي‌پوشند؟ آن زمان در گرگان زندگي مي‌كرديم و وضع مالي ‌نسبتا خوبي داشتيم، ولي اين گونه رفتار مي‌كرد. 
شهیدصیاد شیرازی
منبع : شاهد یاران / روایت مادرش

شادی روح شهداصلوات


ادامه مطلب
[ یک شنبه 7 آذر 1395  ] [ 12:49 AM ] [ ]

کلامی از شهيد مهدي رجب بيگي


  خدایا نکند وارثان خون این شهیدان در راهشان گام نزنند؟! نکند شیطانهای کوچک با خون اینان خان شوند؟
نکند جان مایه ها، برای بی مایه های دون، سرمایه مقام شود. نکند زمین خونرنگ به تسخیر هواداران نیرنگ در آید. نکند شهادت اینها پایگاه «دنائت» آنها بشود!؟ نکند میوه درخت فداکاری اینان را صاحبان ریاکاری بچینند؟!
نکند جنگ یارانمان به چنگ فرنگی مسلکان افتد!؟ نکند خونین کفنان در غربت بمیرند تا «خویش باوران غرب» کام گیرند!؟
خدایا! ماندن چقدر دشوار است و در غربت زمین، بی یار و یاور حضور داشتن، همانند غیبت است.
شهيد مهدي رجب بيگي

شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ یک شنبه 7 آذر 1395  ] [ 12:48 AM ] [ ]

خاطره ی ازشهید عبد الله ميثمي

 

او از بچگى طلبگى را دوست داشت. حوزه درس خواند، جلسه هاى بحث با جوان هاى محل راه انداخت، زندان رفت و نوارها و اعلاميه هاى امام را به شهرهاى كوچك تر برد. بعد از انقلاب نماينده ى امام شد در سپاه. مدتى ياسوج و شيراز بود. از وقتى رفت جبهه، منتظر مزد كارهايش بود. خودش مى گفت «من سى ماه ياسوج بودم، سى ماه شيراز. حالا كه اومدم جبهه، بايد سى ماهه جوابم را بگيرم.» و گرفت.
 شهید عبد الله ميثمي
منبع : برگرفته از مجموعه كتب یادگاران | انتشارات روایت فتح | مریم برادران
شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ یک شنبه 7 آذر 1395  ] [ 12:46 AM ] [ ]

کلامی ازشهيد كرم رفيع پور



 یکی از برکات عظیم این جنگ، این بوده که حکومت از دست رفته اسلام را بار دیگر زنده کرده و راه را به سوی خدا باز و مهیا کرده است.
شهيد كرم رفيع پور

شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ جمعه 5 آذر 1395  ] [ 10:36 PM ] [ ]

خاطره ی از آزاده برادر بهشتى‏ پور

 

من در دوران اسارت دو بار شاهد تعریف عراقیها از امام خمینى‏رحمه الله و رزمندگان ایرانى بودم. روزى یك سرباز عراقى پشت پنجره آمد و گفت: آب مى‏خواهى؟
او به من آب داد و گفت: قدر خودتان را بدانید. سپس صحبت كرد و از ما تعاریف فراوانى نمود. ابتدا گمان بردم كلكى در كار است. او در بین صحبتهایش گفت: خوشا به حال شما! شما سربازانِ آدم بزرگى هستید. (منظورش امام خمینى‏رحمه الله بود) ولى ما خیلى بدبختیم، جزو اشقیا هستیم؛ زیرا در شمار سربازان صدام قرار داریم.
این حرف را كه زد، متوجه شدم كلكى در كار نیست؛ چون اگر مى‏خواست حقّه بزند، به صدام توهین نمى‏كرد؛ این جرم بزرگى براى او محسوب مى‏شد.

 
منبع : راوى: برادر بهشتى ‏پور، ر. ك: همان، ص‏161 و 162
شادی روح شهدا صلوات

 


ادامه مطلب
[ جمعه 5 آذر 1395  ] [ 10:35 PM ] [ ]

کلامی از شهيد جواد جليلي



 اي مردم مسلمان اين خون پاك شهيدان است كه پيچ و خم قلاب را صاف و هموار مي كند كه شايد با ريخته شدن اين خونهاي پاك كساني كه در ناداني هستند بهراه الله نماينده شوند و از شما مردم مسلمان و دوستان و آشنايان تقاضا مي كنم كه با انقلاب به حالت سستي برخورد نكنيد انقلاب هدف بزرگي را دنبال كرده است
شهيد جواد جليلي

شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ جمعه 5 آذر 1395  ] [ 10:34 PM ] [ ]

خاطره ی ازشهید ابراهیم همت


ساعت يك و دو نصفه شب بود. صداي شرشر آب مي‌آمد. توي تاريكي نفهميدم كي است. يكي پاي تانكر نشسته بود و يواش، طوري كه كسي بيدار نشود،
ظرف‌ها را مي‌شست. جلوتر رفتم. حاجي بود.

 شهید ابراهیم همت
منبع : برگرفته از مجموعه كتب یادگاران | انتشارات روایت فتح | مريم برادران
شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 4 آذر 1395  ] [ 9:27 PM ] [ ]