آری! ما اقلیت هستیم و افتخارمان در اقلیت بودن است.

اری اگر در اقلیت نبودیم، امام علی (ع) 25 سال خانه نشین نمی شد.
اری اگر در اقلیت نبودیم ، در پهلوی حضرت فاطمه(س) را نمی شکست.
اری اگر در اقلیت نبودیم صلح امام حسن(ع)امضا نمی شد،
اری اگر در اقلیت نبودیم امام حسین(ع)درعاشورا با کثرت دشمنان خدا روبرو نمی شد؛
اری اگر اقلیت نبودیم ائمه معصوممان غریبانه به شهادت نمی رسیدند،
اری اگر در اقلیت نبودیم الان باید عربی تکلم میکردید(حضور اقلیت در جبهه ها بنا به نظر اینان)
ای کسانی که با جمع زدن مردگانی چون موسوی وکروبی...با خود ادعای کثرت میکنید،
ما با همین اقلیت بودن حماسه جاویدان 9دی را افریدیم،



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 دی 1392  ساعت 9:57 PM | نظرات (0)

بهرام که گور می گرفتی همه عمر/دیدی که چکونه گور بهرام گرفت؟!

*عکس کندن گور شارون ملعون*
این عکس ها درس عبرت است حقیقتا برای اون هایی که فکر می کنند تا ابد ظلم پایدار است!

مخصوصا اونهایی که آیات واحادیث خداوند رو انکار میکنند

مخصوصا شراب خواران و بی نمازان و اونهایی که.....

بیخیال......

 



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 دی 1392  ساعت 9:55 PM | نظرات (0)

یک حرف ...

یک حرف٬

یک زمستان آدم را گرم نگه می دارد...

و بعضی اوقات هم

یک حرف٬

یک عمر آدم را سرد می کند!

حرف ها چه کارها که نمی کنند!

مواظب حرف زدنمون باشیم ...



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 دی 1392  ساعت 9:52 PM | نظرات (0)

بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن(حتماً بخون...شاید اشک ریختی مثل من)

معلم عصبی دفتر رو روی میز کوبید و داد زد: سارا ...
دخترک خودش رو جمع و جور کرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟
معلم که از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد:
چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت کنم!
دخترک چونه ی ......لرزونش رو جمع کرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:

خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...
اونوقت می شه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تا صبح گریه نکنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ...

معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...
و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد..

منبع:العبد ورچه


ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 دی 1392  ساعت 9:48 PM | نظرات (0)

تعداد صفحات :113      30   31   32   33   34   35   36   37   38   39   >