داستان 1:بغل کردن امام زمان (عج)

روزی امام زمان در مغازه عبدالکریم کفاش نشسته بودن که رو میکنند به عبدالکریم و میگویند:

عبدالکریم کفش های منو ببین نیاز به وصله دارن

عبدالکریم جواب میدن:آقا به روی چشم اما اجازه بدهید اول سفارش های مردم رو تموم کنم بعد به کفش های شما برسم.(البته چون آقا امر نکرده بودند این جواب را داد)

امام زمان برای بار دوم می فرمایند:عبدالکریم کفش های من نیاز به وصله دارن برام بدوزش.

بازم هم عبدالکریم همان پاسخ را میدهند.

برای بار سوم امام زمان می فرمایند عبدالکریم کفش های منو برام بدوز.

این بار عبدالکریم کفاش از جایش برمیخیزد و به جلوی آقا میره و آقا رو بغل میکنه و محکم فشار میده و میگه آقاجان قربونت برم من که گفتم چشم اما اگه بار دیگه بگین همینجوری که تو بغلم گرفتمت داد میزنم آی مردم بیاین که امام زمان اینجاست.

امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) می فرمایند عبدالکریم اگه اینطوری نبودی هرگز به سراغت نمی اومدیم



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ یک شنبه 22 دی 1392  ساعت 10:48 PM | نظرات (0)

قابل توجه آقایان بی غیرت .....ایشالا از این افراد توی ایران نیست

شخصی با همسر بد حجاب و آرایش کرده اش در خیابان قدم میزد

ناگهان جوانی لات و بی حیا یک متلک به همسر این جوان انداخت

شوهر اون دختر شروع کرد به فهاشی و دعوا با اون فرد بی حیا

پسره بی حیا به شوهر دختر گفت...

درست است که این دختر همسر توست

ولی برای من و امثال من آرایش کرده است

اگر این آرایش برای تو بود آن را در خانه نگه میداشتی

منبع:العبد ورچه



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ یک شنبه 22 دی 1392  ساعت 10:40 PM | نظرات (0)

تعداد صفحات :113      30   31   32   33   34   35   36   37   38   39   >