گریه‌های مکرر

گریه‌های مکرر
94964520463888899256.jpg;

 حاج میرزا جواد ملکی تبریزی واقعا اهل تهجّد بود. در حالات او نوشته اند: هنگامی که برای تهجد برمی خاست، در بسترش صدا به گریه بلند می‌کرد و آیات «اِنّ فی خَلْقِ السَّمواتِ وَالارض...‌» 1رامی‌خواند و سر به دیوار می‌گذاشت و مدّتی گریه می‌کرد، سپس به تطهیر رفته وباز می‌گشت و پیش از وضو گرفتن، گریه می‌کرد، و خلاصه از هنگام بیدار شدن تا آمدن به محل نماز و خواندن نماز شب، چند جا می‌نشست و بر می‌خاست و می‌گریست و چون به محل نماز می‌رسید، دیگر حالش قابل وصف نبود.2

1 آل عمران/190.
2 لقاء اللّه، میرزا جواد ملکی تبریزی، ترجمه احمد فهری، ص128.


ادامه مطلب


[ سه شنبه 20 بهمن 1394  ] [ 3:01 PM ] [ فروزان ]
[ نظرات(0) ]

اذان نیمه شب

اذان نیمه شب

99638449433975125942.jpg;

  بازرگان پیر در حالی که مطمئن بود او نیز نمی تواند کاری انجام دهد; به نزد خیاط رفت، زیرا در جایی که افراد سر شناس شهر نتوانسته بودند او را یاری دهند، پس چگونه یک خیاط ساده می‎توانست چنین کند. اما وقتی ماجرا را برای خیاط تعریف کرد، او با خونسردی گفت: «برو به آن سپاهی بگو، اگر پولم را ندهی، خیاط از تو شکایت می‎کند.»
تاجر درمانده ‌حال فکر کرد که خیاط بیهوده سخن می‎گوید; ولی برای آن که آخرین در را هم زده باشد، پیش مرد سپاهی رفت و جمله خیاط تکرار کرد. بر خلاف انتظارش، رنگ مرد پرید و فوری پول او را داد. این ماجرا بازرگان پیر را در شگفتی فرو برد و پیش خیاط برگشت و با اصرار زیاد از او خواست تا علت را بگوید. او نیز چنین تعریف کرد: «شبی از خیابان عبور می‎کردم و افسری از سپاه عثمانی را دیدم کهمست از شرابخواری عربده می‎کشید و فحش می‎داد. در همین وقت زنی از خیابان می‎گذشت که افسر مست راهش را بست. زن با التماس و فریاد از رهگذران کمک خواست. ولی مردم از ترس، جرأت نداشتند جلو بروند. من پیش رفتم و با نرمی ازاو خواستم تا از سر راه زن کنار برود. او با چماقش به من حمله کرد و دوستانش را هم فرا خواند تا مرا دور کنند. جمعیت از ترس متفرق شد و من هم ناچار شدم برای حفظ جانم در برابر آن سربازان مست از آن جا دور شوم.
ولیفکر زن بیچاره لحظه ای رهایم نمی کرد و با خود می‎اندیشیدم که چطور او را یاری دهم. یکدفعه فکری به ذهنم رسید. فورا به مسجد رفتم و از بالای مناره با صدای بلند اذان گفتم. ناگهان دیدم فوج سربازهای سواره و پیاده به خیابانها ریختند و همه پرسیدند: «این کسیت که در این وقت شب اذان می‎گوید؟» من وحشت زده خودم را معرفی کردم. گفتند: «زود پایین بیا که خلیفه تو را خواستهاست.»
مرا نزد خلیفه بردند. اوکه منتظر من بود، علت اذان گفتنم را پرسید. من هم جریان را از اول تا آخر برایش نقل کردم. او فوری دستور داد آنافسر را باز داشت کنند. از آن پس، من هر گاه با چنین مظالمی رو به رو می‎شوم، همین برنامه را اجرا می‎کنم، یعنی اذان می‎گویم. از آن به بعد، تمام افسرها از من حساب می‎برند.»

منبع:اندیشه قم


ادامه مطلب


[ سه شنبه 20 بهمن 1394  ] [ 3:01 PM ] [ فروزان ]
[ نظرات(0) ]

درخواست زهرا(س ) براى اذان

درخواست زهرا(س ) براى اذان

88433215785772188988.jpg;

 یکی از اقدامات فاطمه زهرا علیهاالسلام بعد از رحلت پدر بزرگوارش صلى الله علیه و آله زنده نگهداشتن خاطرات دوران پدر بود. او مى خواست با احیا و یادآورى آن دوران دل هاى مرده را بیدار کند و از تاریکى به سوى روشنایى هدایت کند، و توطئه هاى دشمن و افکار پلید آن ها را به وسیله اذان خنثى کند، چون روح اذان گواهى به توحید و رسالت رسول خدا صلى الله علیه و آله و ولایت على علیه السلام مى دهد.
به راستى که زهرا علیه السلام آموزگار بیدارى و ظرافت است .
وقتىرسول خدا صلى الله علیه و آله از دنیا رفت و وصى او را کنار نهادند، بلال به عنوان اعتراض دیگر اذان نگفت و هر چه به سراغش مى آمدند، امتناع مى کرد وعذر مى آورد. زهرا علیهاالسلام از او خواست که اذان بگوید، گفت : بسیار مشتاقم که صداى موذن پدرم را بشنوم .
بلال بر بالاى بام مسجد رفت . آواىگرم بلال در مدینه پیچید: الله اکبر، همه دست از کار کشیدند. هر کس دست دیگرى را مى کشید و به شتاب به طرف مسجد مى آورد، همه حتى زنان و کودکان دربیرون مسجد جمع شدند، مدینه به یکباره تعطیل شد.
همه به طنین روح افزاىبلال گوش مى دادند و بر دهان او خیره شده بودند. ناگاه ، به یاد ایام رسولخدا صلى الله علیه و آله افتادند، فریاد هاى هاى گریه ها در مدینه پیچید، مدینه کمتر این گونه روزهایى به یاد داشت . همه از یکدیگر سوال مى کردند، چرا بلال اذان نمى گفت ؟ چه شده که به درخواست زهرا علیهاالسلام اذان مى گوید؟ چرا زهرا علیهاالسلام گریه مى کند؟ به یکدیگر نگاه مى کردند، سپس سرها را به زیر مى انداختند و از خود و بیعت شان با ابوبکر شرمشان مى آمد. زهرا علیهاالسلام هم همراه جماعت به اذان گوش داده بود و به یاد دوران پدر وغدیر و...افتاد. و همچون ابر باران اشک مى ریخت .
در فضاى مدینه پیچید:اشهد ان محمدا رسول الله زهرا علیهاالسلام دیگر طاقت نیاورد، فریاد و نالهو آهى زد و از حال رفت . آن چنان که همه گمان کردند از دنیا رفته .
مردم فریاد برآوردند: بلال بس کن ، دختر رسول الله صلى الله علیه و آله را کشتى !
بلال ، اذان را نیمه رها کرد و ندانست که چگونه خود را بر بالین زهرا علیهاالسلام رساند.
زهرا علیهاالسلام را به هوش آوردند. درخواست اتمام اذان کرد.
بلال گفت : از این درگذرید که بر جان شما نگرانم
با اصرار بلال ، التماس و گریه هاى مردم ، زهرا علیهاالسلام از خواسته خود درگذشت . (1)
- پی نوشت -
 1- بحارالانوار، ج 43، ص 157.


ادامه مطلب


[ سه شنبه 20 بهمن 1394  ] [ 2:59 PM ] [ فروزان ]
[ نظرات(0) ]

چهل سال نماز صبح با وضوی نماز شب

چهل سال نماز صبح با وضوی نماز شب

70497736232353831527.jpg;

   ابو اسحاق عمر بن عبداللَّه سبیعى همدانى از یاران مورد اعتماد امام‏ سجاد(ع) بود. وى در عبادت به مرتبت ه‏اى رسیده بود که درباره ‏اش مى‏ گفتنددر آن روزگار عابدتر از وى کسى نبود، چرا که هر شب یک بار قرآن را ختم مى ‏کرد و چهل سال نماز صبح را با وضوى نماز شب به جاى مى‏ آورد. او محدّث بودو در نزد عام و خاص هیچ کس در نقل روایت از او موثّق‏ تر به شمار نمى‏ آمد.(1)
1_(عوالم العلوم، ج‏18، ص‏281.)


ادامه مطلب


[ سه شنبه 20 بهمن 1394  ] [ 2:59 PM ] [ فروزان ]
[ نظرات(0) ]