نماز و به مشقت انداختن

نماز و به مشقت انداختن

19991447824336723444.jpg

 پیغمبر صلی الله علیه و آله در حال نماز روی انگشتان پای خود می‏ایستاد خدایتعالی این آیه را نازل فرمودند که طه ما انزلنا علیک القرآن لتشق.
ای پیغمبر طیب و طاهر ما قرآن را نفرستادیم که تو خود را به مشقت افکنی و حضرت امام زین العابدین (ع) فرمود که جد بزرگوارم رسول خدا با اینکه خدا گناهان گذشته و آینده او را آمرزیده بود با این حال از اجتهاد و کوشش باز نایستاد و به عبادت مشغول بود، تا اینکه ساق مبارکش ورم کرد(1). لذت منجات با خدا، باعث می‏شود که به مشقات و رنجهای جسمی اهمیت داده نشود. و دیگر اینکه سختی کشیدن در عبادت خود لذتی ایجاد می‏کند اما فقط به اهلش، و پیامبر بزرگوار اسلام صلی الله علیه و آله که اشرف مخلوقات و کائنات می‏باشند در عبادت نیز اشرف همه بودند و تا حدی که نماز شب و تهجد بر این برگزیده الهی واجب بود.

پی نوشت:

1) اخلاق و کردار محمد صلی الله علیه و آله (شیخ عباس قمی) صفحه 78.


ادامه مطلب


[ پنج شنبه 24 دی 1394  ] [ 5:59 PM ] [ فروزان ]
[ نظرات(0) ]

نماز در اوّل وقت و یک شمش طلا

 نماز در اوّل وقت و یک شمش طلا

86127704193829259407.jpeg

مرحوم کلینى ، راوندى و برخى دیگر از بزرگان به نقل از شخصى به نام ابراهیم فرزند موسى قزّاز - که امام جماعت یکى از مساجد شهر خراسان (مسجد الرّضا علیه السلام ) بود - حکایت نمایند:

روزى به محضر مبارک حضرت علىّ بن موسى الرّضاعلیهما السلام وارد شدم تا پیرامون درخواستى که قبلاً از آن حضرت کرده بودم ، صحبت نمایم ؛ و با کمک ایشان بتوانم مشکلات زندگى خود و خانواده ام را بر طرف سازم .

در همین اثناء، امام علیه السلام در حال حرکت و خروج از منزل بود و قصد داشت که جهت استقبال بعضى از شخصیّت ها به بیرون شهر برود.

من نیز همراه حضرت به راه افتادم ، در بین راه وقت نماز فرا رسید، پس امام علیه السلام مسیر خود را به سمت ساختمانى که در آن نزدیکى بود، تغییر داد.

و سپس در نزدیکى آن ساختمان ، کنار صخره اى فرود آمدیم ؛ و حضرت به من فرمود: اى ابراهیم ! اذان بگو.

عرضه داشتم : صبر کنیم تا دیگر اصحاب و دوستان ، به ما ملحق شوند، بعد از آن نماز را اقامه فرمائید؟

حضرت فرمود: خداوند تو را مورد مغفرت و رحمت واسعه خویش قرار دهد، مواظب باش که هیچ گاه نماز را از اوّل وقت آن ، تاءخیر نیندازى ، مگر آن که ناچار و مجبور شوى ؛ و یا آن که داراىعذرى - موجّه - باشى .

پس طبق فرمان امام علیه السلام اذان نماز را گفتم ؛ و سپس نماز را به امامت آن حضرت اقامه نمودیم .

بعد از آن که نماز، پایان یافت وسلام نماز را دادیم ، عرضه داشتم : یاابن رسول اللّه ! قبلاً خواهشى از شما - در رابطه با مشکلات زندگى خود و عائله ام - کرده بودم ؛ و شما نیز وعده اى به من دادى ، که مدّت زیادى از آن وعده سپرى شده است ؛ و من سخت درفشار زندگى خود و خانواده ام مى باشم .

و با توجّه به مشغله هاى بسیارىکه شما دارید، نمى خواهم هر روز مزاحم اوقات گرانبهاى شما گردم ، چنانچه ممکن باشد، عنایتى در حقّ من و خانوده ام بفرمائید.

هنگامى که سخن من پایان یافت ، امام علیه السلام تبسّمى نمود؛ و سپس با عصا و چوب دستى خود، مقدارى از خاکهاى روى زمین را محکم سائید.

بعد از آن ، حضرت دست مبارک خودرا دراز نمود و بر روى آن خاکها زد، پس ناگهان متوجّه شدم که شمش طلائى رابرداشت و تحویل من داد؛ و فرمود:

این را بگیر، خداوند متعال در آن ، برایت برکت و توسعه عطا گرداند، آن را هزینه زندگى خود و عائله ات قرار بده .

و سپس حضرت افزود: آنچه را که امروز مشاده کردى مکتوم و از دیگران مخفى بدار.

ابراهیم بن موسى قزّاز در پایانحکایت ، اضافه کرد: بعد از آن که شمش طلا را از امام رضا علیه السلام دریافت کردم و به منزل آمدم ، آن را فروختم و قیمت آن را که حدود هفتاد هزار دینار بود، هزینه زندگى خود و خانواده ام قرار دادم .

و خداوند متعال به برکت دعاى آن حضرت ، به قدرى برکت و توسعه به من عنایت نمود، که یکى از ثروتمندان معروف شهر خراسان قرار گرفتم .1

 


1-  اصول کافى : ج 1، ص 488، ح 6، اختصاص شیخ مفید: ص 270، بحارالا نوار: ج 49، ص 49، ح 49، به نقل از خرائج مرحوم راوندى


ادامه مطلب


[ پنج شنبه 24 دی 1394  ] [ 5:58 PM ] [ فروزان ]
[ نظرات(0) ]

پنج راز

پنج راز

60937836362815207553.jpeg

  می گویند پادشاهی در شهر بلخ حکومت می‌کرد. او پسر عمویی داشت که شب و روز به خدمت گزاری پادشاه مشغول بود؛ اما ناگهان خدمت پادشاه را رها کرد و به عبادت خداوند روی آورد.

روزی پادشاه از حال پسر عمویش پرسید. گفتند:‌ به عبادت خداوند روی آورده است و شب و روزش را به نماز و نیایش می‌گذراند.

پادشاه یکی از درباریانش را فرستاد تا او را به حضور آورد. وقتی او را حاضر کردند، ‌پادشاه از او پرسید: چرا خدمت به ما را رها کردی؟

پسر عمو در پاسخ گفت: چون در خدمت کردن به تو پنج عیب دیدم؛ اما در عبادت و خدمت خدا پنج فضیلت یافتم.

شاه پرسید:‌ عیب خدمت به من چه بوده است؟

گفت: اول این که از بامداد تا شامگاه در پیش رویت می‌ایستادم ویک بار نمی‌گفتی بنشین؛ اما چون در خدمت خدایم در هر چهار رکعت دو بار به من امر می‌کند که بنشین.

دوم این که تا تو از غذا سیر نمی‌شدی، اجازه خوردن غذا به من نمی‌دادی؛ اما من خدمت خدایی را می‌کنم که خود نمی‌خورد ولی به من می‌خوراند.

سوم این که چون به خواب می‌رفتی می‌باید شب های دراز بر پا می‌ایستادم و از تو پاسداری می‌کردم و بی خواب می‌شدم؛ اما من خدایی را می‌پرستم که خود نمی‌خوابد و مرا می‌خواباند و خود نگهبان من است.

چهارم این که چون در خدمت تو بودم، اگر گناه یا تقصیری می‌کردم مرا می‌کشتی و لازم بود پادشاهی را به شفاعت آورم؛ ولی خدای من با استغفار و توبه خود مرا می‌آمرزد؛ اگرچه گناهم بسیار باشد.


پنجم این که به من فرمان می‌دادی که به کس دیگری خدمت نکنم، ولی اکنون خدایی را می‌پرستم که دیگری را به خدمت من فرمان می‌دهد.1

1. کشکول شمس،‌ ص 97.

 


ادامه مطلب


[ پنج شنبه 24 دی 1394  ] [ 5:55 PM ] [ فروزان ]
[ نظرات(0) ]

درس عبادت براى جوانان

درس عبادت براى جوانان

86401601658867249370.jpeg

قال الصادق - علیه السلام -

اجتهد فى العبادة و انا شاب فقال لى ابى : یا بنى دون ما اراک تصنع فان الله - عزوجل - اذا احب عبدا رضى منه بالیسیر

من جوان بودم ، و در عبادت کوشش بسیار مى کردم ، پدرم ، به منفرمود: کمتر از این مقدار عبادت که از تو مى بینم به جاى آور زیرا وقتى خداوند بنده اى را دوست دارد با عبادت کم از او راضى مى شود.
(بحارالانوار،ج 47، ص 55).


ادامه مطلب


[ پنج شنبه 24 دی 1394  ] [ 5:54 PM ] [ فروزان ]
[ نظرات(0) ]