اغتشاش

اغتشاش

http://uupload.ir/files/gtas_%D9%86%D8%AC%D9%81_%D9%88_%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D8%B4.jpg

موسی بخشایشی می گوید:
قبل از انقلاب بود؛ در دبیرستان اجازه نمی دادند نماز بخوانیم، جایی هم برای این کار نبود.
با چند نفر مخفیانه گوشه ی کلاس روزنامه پهن می کردیم و نمازمان را همان جا می خواندیم؛ یک مهر همیشه همراهمان بود.
زنگ های تفریح گوشه ی کلاس، وعده گاهمان شده بود.
یک روز که مشغول نماز ظهر بودم، یک دفعه پشت گردنم شروع کرد به تیر کشیدن، کمی پرت شدم به جلو، اما توجهی نکردم و نمازم را ادامه دادم تا تمام شد.
مدیرمان بلند فریاد زد: چرا داری نماز می خوانی؟! چرا توی مدرسه اغتشاش به پا می کنی؟!
چیزی نگفتم، فقط نگاهش می کردم؛ به همین خاطر یک هفته از مدرسه بیرونم کردند.
________________________________________
زیر این حرف ها خط بکشید؛ اصغر آیتی و حسن محمودی ؛ ص ۵۵


ادامه مطلب


[ دوشنبه 18 بهمن 1395  ] [ 4:02 PM ] [ فروزان ]
[ نظرات(1) ]

اسلام تان مال خودتان.....

اسلام تان مال خودتان.....

http://uupload.ir/files/tz5_4.jpg

«ما و قبيله مان مسلمان مي شويم ولي چند تا شرط داريم.»

چند نفري از بزرگان قبيله «ثقيف» با کلي دبدبه و کبکبه پيش پيامبر آمدند. يکي از شرط هاشان اين بود که پيامبر، در مورد آنها، بي خيال نماز شود. همه اسلام قبول، ولي ما را از نماز معاف کن.

پيامبر تمام حرف هايشان را شنيد و فرمود: «ديني که در آن نماز نباشد، خيري ندارد.»

----------------------

کتاب «دو رکعت قصه» رسول نقي ئي ؛ ص 15 به نقل از تاريخ طبري ج 3، صفحه 99.


ادامه مطلب


[ دوشنبه 18 بهمن 1395  ] [ 6:46 AM ] [ فروزان ]
[ نظرات(2) ]

از کجا بفهمیم درسی که می خوانیم، مفید است؟

از کجا بفهمیم درسی که می خوانیم، مفید است؟

http://uupload.ir/files/5ili_index.jpg

به علامه طباطبائى قدس سره گفتم: سالهاى اوّل تحصيل وقتى عبادت می ‏كردم حال بهترى داشتم، هر چه علمم زيادتر شد، حال و توجّهم كمتر شده، دليلش چيست؟

ايشان فرمود: دليلش اين است كه اينها كه خوانده‏اى علم حقيقى نبوده، اگر علم حقيقى و واقعى بود، تواضع انسان زيادتر می ‏شد.

اميرالمومنين عليه السلام می ‏فرمايد: «ثَمرةُ العِلمِ العُبودِيّةِ» علم واقعى آن است كه هر چه زيادتر می ‏شود، خشوع و عبادت انسان زيادتر شود.

--------------------------

خاطرات حجت الاسلام قرائتى ؛ ج۱ ؛ ص: ۵۷


ادامه مطلب


[ دوشنبه 18 بهمن 1395  ] [ 6:27 AM ] [ فروزان ]
[ نظرات(2) ]

از چشم ديگران

از چشم ديگران

http://uupload.ir/files/huu3_36.jpg

نصف عمرش را در آمريكا و كشورهاي اروپايي گذرانده است. جزء اولين طلبه‌هايي است كه زبان انگليسي را كامل ياد گرفتند. از طرف حوزه رفت به انگلستان. مدتي در منچستر بود، بعد رفت آمريكا و چند كشور ديگر. در همة اين سال‌ها كارش تبليغ دين بوده است.

آخرين باري كه آقای هنرمند را ديده بودم، بيست‌و چند سال داشت. من آن وقت‌ها تازه آمده بودم حوزه.

امشب، پس از بيست سال، دوباره ديدمش. آمده بود مدرسة امام باقر (علیه السلام) و چه سخنراني خوبي كرد! در يك ساعت، كلي اطلاعات دربارة وضعيت اسلام در كشورهاي مسيحي به طلبه‌ها داد.

سخنراني كه تمام شد، مي‌خواست بيايد طرف من، كه طلبه‌ها دورش جمع شدند و سؤال‌پيچش كردند. با حوصله، همه را جواب داد و با همه خداحافظي كرد. بعد يك‌راست آمد به سمت من. همديگر را بغل كرديم و از حال همديگر پرسيديم. از او خواستم كه شام را با هم بخوريم. عذرخواهي كرد، ولي قول داد كه به‌زودي يك شب، شام را با هم مي‌خوريم. بايد مي‌رفت خانه. ظاهرا كار واجب داشت. گفتم شما را تا خانه مي‌رسانم. تا خانة آقاي هنرمند دربارة حوزه و درس‌هاي طلبگي حرف زديم. وقتي رسيديم به در خانه‌شان، گفتم: شما عجله داريد و من نمي‌خواهم بيشتر از اين وقتتان را بگيرم؛ اما يك سؤال دارم.

ـ بگو.

ـ در اين بيست سال، چند نفر براي مسلمان شدن، پيش شما آمدند؟

ـ كم نبودند، ولي عددشون رو يادم نيست.

ـ چه چيزي از اسلام، بيشتر جذبشون مي‌كرد؟ وقتي مي‌آمدند پيش شما، نمي‌گفتند چرا مي‌خواهيم مسلمان بشيم؟

ـ اتفاقا هر كس مي‌آمد و مي‌گفت ميخام مسلمان بشم، من مي‌پرسيدم چرا. چرا ميخاي مسلمان بشي؟

ـ خب؟

ـ شايد باور نكني، ولي اكثرشون مي‌گفتند هيچ چيز به اندازة نماز، اونها رو به اسلام متمايل نكرده، خصوصا نماز جماعت.

ـ عجب. جالبه!

ـ آره. مي‌گفتند: چيزي مثل نمازِ مسلمان‌ها كه ما رو مقيد به ارتباط دائمي با خدا كنه در مسيحيت نيست. ما در مسيحيت، آيين‌هاي عبادي دسته‌جمعي نداريم، جز مراسم يك‌شنبه‌ها كه آن هم هفته‌اي يك‌بار در كليسا برگزار مي‌شود. عبادت خانگي و شبانه‌روزي، يه چيز ديگه است. احساس تنهايي و بي‌كسي، بلاي جان ما شده است. وقتي مسلمان‌ها رو مي‌ديديم كه هر روز، دور هم جمع ميشن و خدا رو عبادت مي‌كنن، حسرت مي‌خورديم. شما مسلمان‌ها قدر اين نماز و مسجد رو نمي‌دونيد. ما كه قبلا يك دين ديگه داشتيم، بهتر مي‌فهميم نماز چه معجزه‌اي است.

آقاي هنرمند، درِ ماشين را باز كرد. هنوز كاملا پياده نشده بود كه گفت:

ـ البته، عقلانيت و منطقي بودن اسلام هم خيلي سهم داره؛ ولي تا آنجا كه من فهميدم، هيچي به اندازة اين نماز، دل غير مسلمان‌ها را نمي‌بره.

خداحافظي كرد و رفت. من هم راه افتادم به سوي خانه. ميان راه، يك لحظه آرزو كردم كه كاش من هم از دين ديگري به اسلام وارد شده بودم تا قدر نماز را بيشتر مي‌فهميدم. خودم به آروزي خودم خنديدم!!

--------------------------

رضا بابايي ؛ نماز در حكايت‌ها و داستان‌ها ؛ ص 138 با اندکی تلخیص و تصرف


ادامه مطلب


[ دوشنبه 18 بهمن 1395  ] [ 6:23 AM ] [ فروزان ]
[ نظرات(2) ]