سيماي حضرت علي(ع) در قرآن
سعيد عطاريان
سيصد آيه از قرآن درباره علي(ع) و مدح او نازل شده است؛ ما در اين مجموعه فقط به حدود سي آيه اشاره كردهايم و بنابراين بوده كه آيات روشنتر را گزينش نموده و به شأن نزول آنها اشاره كنيم.
مقدمه
در مختصر تاريخ دمشق از ابن عباس نقل ميكند: "ما نَزَل القرآن "يا أيُّها الّذينَ آمَنوا" إلاّ عليٌّ سيّدها و شريفُها و اميرُها و ما أحدٌ من أصحاب رسول اللّه الاّ قد عاتَبَهُ اللّهُ في القرآن ما خَلا عليّ بن أبيطالب فإنَّه لميُعاتِبهُ بَشَيء... ما نَزَلَ في أحدٍ من كتابِ اللّه ما نَزَلَ في عليّ... نَزَلَت في عليٍّ ثلاثُمِأةِ آيَةً." در قرآن مجيد، خطاب "يا أيُّها الّذينَ آمَنوا" در هيچ آيهاي نازل نشده، مگر اينكه علي(ع) سيّد و شريف و امير (و مصداق اتم و اكمل) آن است. و احدي از اصحاب رسول خدا(ص) نبود، مگر اينكه خداوند در قرآن به او عتاب كرده، جز علي بن ابي طالب كه خدا هرگز در چيزي به او عتاب نكرد... در كتاب خدا (قرآن مجيد) آنچه درباره علي نازل شده (از فضايل و مدايح) درباره هيچ كس نازل نشده است... سي صد آيه قرآن مجيد، درباره علي نازل شده است."1
امام علي بن ابي طالب (ع) كه در اين مجموعه به دنبال شناخت او از منظر قرآنيم، خود از قرآن چنين ياد ميكند:
"اِنَّ اللّهَ تعالي أنزَلَ كتابا هاديا، بيَّنَ فيه الخيرَ والشرِّ فخُذوا نَهجَ الخَيرِ تَهتَدوا و اصدِفوا عَن سَمتِ الشرِّ تقصِدوا؛2 همانا خداوند متعال كتابي هدايتگر فرو فرستاده كه مرزهاي خير و شرّ به روشني در آن بيان شده است، پس سمت و راه خير را پيش بگيريد تا هدايت يابيد و از سمت شرّ روي برتابيد تا در خط مستقيم و تعادل قرار يابيد."3
و نيز ميفرمايد:
"واعلموا أنّ هذا القرآنَ هُوَ الناصِحُ الّذي لايَغُشُّ والهاديُّ الذي لايُضِلُّ و المُحَدّثُ الّذي لايَكذِبُ...؛4 و بدانيد كه شما چراغي چونان قرآن فرا راه داريد كه تنها ناصحي است كه نصيحت خويش را به خيانت نميآلايد و تنها هدايتگري است كه هرگز به گمراهي نميكشاند و تنها سخنگويي است كه هيچگاه سخن به دروغ نميگويد."5
اين بيان بلند از امير تواناي بيان، امام علي بن ابيطالب(ع) در وصف قرآن است.
تبيين "ثقل اكبر" توسط "ثقل اصغر" و معرفي "ثقل اصغر" به وسيله "ثقل اكبر" را ميتوان مصداقي از وصيت پيامبر بزرگ اسلام(ص) در جدا نشدن اين دو امانت بزرگ و جاودان از همديگر دانست؛ از آنجا كه اين دو ميراث ارزشمند رسول خدا(ص) در كلام او در كنار همديگر قرار گرفتند و آن دو با همميزان هدايت قلمداد شدند و پيامبر از آن دو به "ثقلين" تعبير فرمود، پس ميتوان وصف يكي را در حق ديگري به كار برد. پس هنگامي كه درباره قرآن ـ ثقل اكبر ـ در قرآن ميخوانيم: "لايَمَسُّهُ الاّ المُطَهَّرون"6 بجز پاكيزگان كسي حق نزديك شدن و شناخت قرآن را ندارد، ميتوان به كارگيري اين وصف را در حق اهل بيت (يا ثقل اصغر) شايسته دانست و گفت كه جز پاكيزگان كسي حق و توان شناخت آنها را ندارد!
حال كه راهي براي شناخت آن بزرگواران جز قرآن وجود ندارد، براي شناخت آنان دست به آستان بلند قرآن دراز كرده وبراي شناخت اوّلين آنان امام علي بن ابيطالب(ع)، از آن كتاب بزرگ آسماني مدد ميجوييم.
در سال اميرالمؤمنين(ع)، گفتگو از علي(ع) و شناخت آن حضرت از زبان قرآن، بيشك حال و هوا و شور و صفاي ديگري دارد.
اگر چه به دلايل خاصي نام علي(ع) به صراحت در قرآن نيامده است،7 ولي به اقرار و اعتراف برخي از بزرگان اهل سنّت، آيات بسياري در منزلت، شأن و جايگاه رفيع علي(ع) يا اهل بيت(ع) نازل شده است و جاي هيچ ترديدي نيست كه اين آيات درباره ديگران نازل نشده است. در اين آيات به حوادث و بياحترامي به نماز
مَنْ لَمْ يَأْخُذْ اُهْبَةُ الصَّلوةِ قَبْلَ وَقْتِها فَما وَ قَرَّها
كسي كه قبل از نماز خود را براي اقامه نماز آماده نكند، به نماز بياحترامي نموده است.
(شرح نهج البلاغه، ابن ابي الحديد، ج20،باب768، ص329)
رخدادهايي اشاره شده است كه كسي جز علي(ع) يا اهل بيت(ع) مصداق ديگري ندارند، اگرچه نبايد از اين نكته غفلت نمود كه ممكن است در برخي موارد، معناي آيه معنايي عام باشد و ظاهر آيه، ديگران را نيز شامل شود، ولي به هر صورت، مصداق اكمل و اتم آن اهل بيت(ع) يا شخص علي بن ابيطالب(ع) است.
پيش از اين گفته شد كه به نقل ابن عباس، سي صد آيه از قرآن درباره علي(ع) و مدح او نازل شده است؛ ما در اين مجموعه فقط به حدود سي آيه اشاره كردهايم و بنا بر اين بوده كه آيات روشنتر را گزينش نموده و به شأن نزول آنها اشاره كنيم.
اتفاقا بخش عظيمي از شأن نزولها را نيز با توجه به منابع معتبر اهل سنّت بيان كردهايم، زيرا بر اين باوريم كه:
خوشتر آن باشد كه سرّ دلبران گفته آيد در حديثِ ديگران
1 ـ آيه تبليغ
"يا ايُّها الرّسولُ بَلّغ ما اُنزِل اليكَ من ربّكَ و إن لمتفعَل فَما بَلّغتَ رسالَته واللّهُ يعصِمُكَ مِن النّاس انّ اللّهَ لايَهدِي القومَ الكافِرين؛ اي پيامبر، آنچه را از جانب پروردگارت بر تو نازل شده ابلاغ كن كه اگر نكني پيامش را نرساندهاي و خدا تو را از [گزند] مردم نگاه ميدارد؛ آري، خدا گروه كافران را هدايت نميكند."8
به تصريح همه علماي شيعه در كتابهاي تفسير و حديث و تاريخ، و نيز بسياري از علماي اهل سنّت،9 اين آيه در شأن علي بن ابيطالب(ع) نازل شده است.
شأن نزول
اين آيه مربوط به داستان غدير است؛ علاّمه اميني(ره) در "الغدير"، حديث غدير را از 110 نفر از صحابه و ياران پيامبر(ص) با اسناد و مدارك معتبر نقل ميكند كه شأن نزول آن بطور مختصر به اين شرح است:
در آخرين سال عمر پيامبر(ص)، مراسم حجةالوداع باشكوه هرچه تمامتر در حضور پيامبر(ص) به پايان رسيد، نزديكيهاي ظهر و در ميان بيابانهاي خشك و سوزان، "غدير خم" از دور نمايان شد.
آن روز درست هشت روز از عيد قربان ميگذشت. ناگهان دستور توقف از طرف پيامبر(ص) به همراهان داده شد. آناني كه پيشاپيش حركت ميكردند به عقب فراخوانده شدند و منتظر رسيدن كساني شدند كه از كاروان عقب افتاده بودند.
مردم نماز را با رسول خدا(ص) اقامه كردند. در آن گرماي سوزان، سايباني براي پيامبر(ص) درست كردند و پيامبر(ص) به آنها اطلاع داد كه همه بايد براي شنيدن يك پيام تازه الهي خود را آماده كنند. چون مردماني كه در نقاط دورتري بودند، چهره مبارك رسول خدا(ص) را نميديدند، براي پيامبر(ص) منبري از جهاز شتران ترتيب داده شد و پيامبر بر فراز آن قرار گرفت.
پيامبر(ص) پس از حمد و سپاس پروردگار، مردم را مخاطب ساخت و چنين فرمود: "من به همين زودي دعوت خدا را اجابت كرده و از ميان شما ميروم، من مسؤولم و شما هم مسؤوليد! شما درباره من چگونه شهادت
ميدهيد؟ مردم صدا بلند كردند و گفتند: "نَشهَدُ انّكَ قَد بلّغتَ و نَصَحتَ و حَمَدتَ فجزاكَ اللّهُ؛ ما گواهي ميدهيم كه تو وظيفه رسالت را به انجام رسانيدي و شرط خيرخواهي را به جا آوردي و آخرين تلاش و كوشش خود را در راه هدايت ما نمودي! خداوند تو را جزاي خير دهد!"
سپس پيامبر(ص) از آنان اقرار به يگانگي خدا و رسالت خويش و حقّانيت رستاخيز و برانگيخته شدن مردگان گرفت و فرمود: خداوندا گواه باش! و خطاب به آنان فرمود:
"اكنون بنگريد با اين دو چيز گرانمايه و گرانقدر كه در ميان شما به يادگار ميگذارم چه خواهيد كرد: اول ثقل اكبر، كتاب خدا و دومين آنها خاندان من!؟ خداوند لطيف به من خبر داده كه اين دو هرگز از هم جدا نميشوند تا در بهشت به من بپوندند. از اين دو پيشي نگيريد كه هلاك ميشويد و عقب نيفتيد كه باز هلاك خواهيد شد!
ناگهان مردم ديدند كه پيامبر(ص) با نگاه كردن به اطراف گويي در جستجوي كسي است؛ همين كه چشمش به علي(ع) افتاد، خم شد و دست او را گرفت و بلند كرد، آن چنانكه سفيدي زير بغل هر دو نمايان شد و همه مردم ايشان را ديدند. در اينجا پيامبر(ص) فرمود: "ايُّها النّاس مَن اولَي النّاسِ بالمؤمنينَ من انفسِهم؛ چه كسي از همه مردم نسبت به مؤمنين از خود آنها سزاوارتر است؟" گفتند: خدا و پيامبر(ص) داناترند! پيامبر(ص) فرمودند: خدا، مولا و رهبر من است و من مولا و رهبر مؤمنانم و نسبت به آنها از خودشان سزاوارترم! سپس فرمود: "فَمَن كُنتُ مولاهُ فَعَليٌ مولاهُ" و سر به آسمان بلند كرد و عرض كرد: "اللهمّ والِ مَن والاهُ و عادِ من عاداهُ و احِبَّ من أحَبَّهُ و ابغض مَن ابغَضَهُ وانصُر مَن نَصَرَهُ واخذُل مَن خَذَلَهُ و أدر الحَقَّ مَعَه حَيثُ دارَ؛ خداوندا، دوستان او را دوست بدار و دشمنان او را دشمن بدار! محبوب بدار آن كسي كه او را محبوب دارد و دشمن بدار آن كس كه او را دشمن دارد. يارانش را ياري كن و آنها را كه ترك يارياش كنند، از ياري خويش محروم ساز و حق را هر جا كه اوست قرار بده!".
و در پايان تأكيد فرمودند كه حاضران به كساني كه حضور نداشتند اين مطلب را برسانند. پس از اين، مردم (از جمله ابوبكر و عمر) خطاب به اميرالمؤمنين(ع) ميگفتند: آفرين بر تو باد! آفرين بر تو باد اي فرزند ابوطالب! تو مولا و رهبر من و تمام مردان و زنان با ايمان شدي.10
2ـ آيه ولايت
"إنّما وليُّكُم اللّه و رَسولُهُ والّذينَ آمَنوا الّذينَ يُقيمونَ الصلاةَ و يؤتونَ الزّكاةَ و هُمْ راكِعون؛ وليّ شما، تنها خدا و پيامبر اوست و كساني كه ايمان آوردهاند؛ همان كساني كه نماز برپا ميدارند و در حال ركوع زكات ميدهند."11
در كتاب شريف "الغدير" علاّمه اميني(ره) نام بخشي از بزرگان اهل سنّت را كه شأن نزول اين آيه را درباره علي بن ابيطالب(ع) دانستهاند ذكر كرده است.12 و همه علماي شيعه، شأن نزول اين آيه را درباره علي بن ابيطالب(ع) ميدانند.
شأن نزول
سيوطي در "الدرّ المنثور" در ذيل اين آيه از ابن عباس نقل ميكند كه علي در ركوع نماز بود كه سائلي تقاضاي كمك كرد و آن حضرت انگشترش را به او صدقه داد. پيامبر(ص) از او پرسيد: چه كسي اين انگشتر را به تو صدقه داد؟ اشاره به علي(ع) كرد و گفت: آن مرد كه در حال ركوع است! در اين هنگام آيه "انّما وليّكُمُ اللّه و رسولُهُ..." نازل شد.13
3 ـ آيه أولي الأمر
"يا أيُّها الّذين آمَنوا أطيعوا اللّه و أطيعوا الرّسول و اولِي الأمرِ مِنْكُم؛ اي كساني كه ايمان آوردهايد، اطاعت كنيد خدا را و اطاعت كنيد پيامبر خدا و اولو الامر (اوصياي پيامبر) را.
شأن نزول
مفسّر معروف "حاكم حسكاني حنفي نيشابوري"، ذيل اين آيه، پنج حديث نقل كرده است كه در همه آنها عنوان "اولي الامر" بر علي(ع) تطبيق شده است. در نخستين حديث، از خود آن حضرت نقل ميكند كه وقتي پيامبر(ص) فرمود: شركاي من كساني هستند كه خداوند آنها را قرين خود و من ساخته و درباره آنها آيه "يا أيُّها الّذين آمَنوا أطيعوا اللّه" را نازل كرده است، از آن حضرت پرسيدم: "يا نبيَّ اللّه مَن هُم؛ اي پيامبر خدا، أوليالأمر كيانند؟" "قال: أنتَ أوّلُهُم؛ فرمود: تو نخستين آنها هستي."14
در بعضي از روايات اهل سنّت، نام ائمّه دوازدهگانه اهل بيت(ع) يك به يك آمده است.15
4 ـ آيه صادقين
"يا ايُّها الَّذينَ آمَنوا اتَّقوا اللّهَ وَ كُونُوا مَعَ الصّادِقينَ؛ اي كساني كه ايمان آوردهايد از (مخالفت فرمان) خدا بپرهيزيد و با صادقان باشيد."16
شأن نزول
مفسّر معروف، سيوطي در "درالمنثور" از ابن عباس نقل ميكند كه در تفسير آيه "اتَّقوا اللّهَ وَ كُونُوا مَعَ الصّادِقينَ" گفت: "مع عليّ بنِ ابي طالبٍ؛ با علي بن ابيطالب باشيد".17
در بيان شأن نزول اين آيه احاديث ديگري هست كه در كتب هر دو مكتب (اهل بيت و اهل سنّت) آمده است.18
نكته حايز اهميت در اينجا اين است كه دستور خداوند به اينكه مؤمنان همواره بايد با صادقان باشند، دستوري است مطلق وبدون هيچ گونه قيد و شرطي، اين معنا جز در مورد معصومين(ع) امكانپذير نيست؛ زيرا غير معصوم ممكن است خطاكند و در آن حال بايد از او جدا شد. كسي كه در همه حال ميتوان در كنار او و پيرو او بود، جز انسان معصوم كسي نخواهد بود. بنابراين منظور از صادقين در اين آيه، هر فرد راستگويي نيست، بلكه صادقاني است كه سخن خلاف ـ نه عمدا و نه از روي سهو ـ در گفتار آنها راه ندارد.
با الهام از اين آيه و تفسير آن به همراهي با علي و فرزندان معصوم او، "دكتر محمد نماز وداع
اِذا قامَ اَحَدُكُمْ اِلَي الصَّلوةِ فَلْيُصَلِّ صَلوةَ مُوَدّعٍ
هر گاه يكي از شما به نماز ايستد، بايد مانند كسي كه با نماز وداع ميكند، نماز بخواند (احتمال
دهد كه اين آخرين نمازي است كه ميخواند، پس به بهترين وجه و توجّه كامل انجام دهد)
(غرر الحكم، ص129)
تيجاني" نام يكي از كتابهاي خود را "لاكونَ مع الصادقين" هدفم اين است كه با صادقان باشم! گذارده كه تأثير عجيبي در بسياري از مسلمين كرده است.
5 ـ آيه قُربي
"قُلْ لا اَسْئَلُكُم عَلَيْهِ اَجْرَا اِلاّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُربي؛ بگو: من هيچ پاداشي از شما براي رسالتم درخواست نميكنم، جز دوست داشتن نزديكانم (اهل بيتم)."19
در ذيل اين آيه، روايات فراواني، در منابع اهل سنّت و شيعه نقل شده است كه در تفسير و تبيين مفهوم آيه شريفه ميتوان از آنها كمك گرفت.
شأن نزول
"حاكم حسكاني" كه از دانشمندان معروف قرن پنجم هجري است، در شواهد التنزيل از "سعيد بن جبير" از ابن عباس چنين نقل ميكند:
"لَمّا نَزَلَت قُل لا اسئَلُكُم عَلَيه اَجْرَا اِلاّ المَوَدَّةَ في الْقُربي قالُوا يا رَسُول اللّهِ مَنْ هولاءِ الَّذينَ اَمَرَنا اللّهُ بِمَودَّتِهِم! قال: عَليٌّ وَ فاطِمَةُ وَ وُلْدُهُما؛ هنگامي كه اين آيه نازل شد اصحاب عرض كردند: اي رسول خدا، اينها كيستند كه خداوند ما را به محبّت آنها امر كرده است؟ فرمود: علي و فاطمه و فرزندان آن دو ميباشند."20
نكته:
قرآن در سوره شعرا به نقل از پنج نفر از پيامبران الهي (نوح، هود، صالح، لوط و شعيب) ميفرمايد: "وَ ما اَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ اَجْرٍ اِن أَجرِيَ اِلاّ عَلي رَبِّ الْعالَمين" و از سوي ديگر در مورد شخص پيامبر ميفرمايد: من از شما پاداشي تقاضا نميكنم، مگر دوستي خويشاوندانم را!
از طرفي، در آيه 57 سوره فرقان باز در مورد پيامبر ميخوانيم: "قُلْ ما اَسْئَلُكُم عَلَيْه مِن اَجْرٍ اِلاّ مَنْ شاءَ اَنْ يَتَّخِذَ اِلي رَبِّه سَبيلاً؛ بگو من در برابر ابلاغ رسالت هيچ گونه پاداشي از شما مطالبه نميكنم، مگر كساني كه بخواهند راهي به سوي پروردگارشان برگزينند". و باز در سوره سباء آيه 47 در مورد پيامبر اسلام آمده است: "قُل ما سَئَلتُكُم مِن اجرٍ فَهُوَ لَكُم اِن اجرِيَ الاّ عَلَي اللّهِ".
سؤال اين است كه جمع كردن اين آيات چهارگانه چگونه ممكن است؟
آيا بين آيات مربوط به پيامبر اسلام و آيه مربوط به پيامبران پنجگانه تعارض و تنافيي وجود دارد يا نه؟
در جواب بايد گفت: از ضميمه كردن اين آيات به يكديگر، به خوبي ميتوان نتيجه گرفت كه پيامبر اسلام نيز مانند ساير پيامبران الهي، اجر و پاداشي براي شخص خود از مردم نخواسته است؛ بلكه مودّت ذوي القرباي او راهي به سوي خداست و چيزي است صد در صد به نفع مردم؛ چرا كه اين مودّت، دريچهاي به سوي مسأله امامت و خلافت و جانشيني پيامبر اسلام(ص) است. و در حقيقت ادامه خط رسول الله(ص) در امّت و هدايت مردم در پرتو آن محسوب ميگردد.
6 ـ آيه تطهير
"اِنَّما يُريدُ اللّهُ لِيُذهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ اَهْلَ الْبَيتِ وَ يُطَهّركُمْ تَطْهيرا؛ خداوند ميخواهد هرگونه پليدي و گناه را از شما اهل بيت دور كند و كاملاً شما را پاك سازد."21
آيه تطهير چون ستارهاي بر تارك آيات فضايل اهل بيت ميدرخشد. و مطالب بلند
ونكتههاي پر از فائدهاي در آن هست كه توجّه هر انديشمند عميقي را به سوي خود جلب مينمايد و در اينجا به ذكر قطرهاي از آنها اكتفا ميكنيم.
شأن نزول
علاّمه طباطبايي(ره) در الميزان ميفرمايد: بيش از هفتاد روايت دلالت دارند بر اينكه اين آيه مربوط به پيامبر(ص) و علي(ع) و فاطمه(س) و امام حسن(ع) و امام حسين(ع) است وغير اينها را شامل نميشود؛ اين روايات از طريق اهل سنت (به طريق مختلف) و اماميّه (به طرق گوناگون) نقل شدهاند و آنچه از طرق اهل سنت در اين زمينه نقل شده، بيش از آن است كه از طريق شيعه وارد شده است!22
"دكتر تيجاني" در كتاب "فسئلوا أهلَ الذِّكرِ"، سي منبع از منابع معتبر اهل سنّت (از تفسير و حديث و تاريخ) را ذكر ميكند كه نزول آيه تطهير را درباره اهل بيت پيامبر، يعني شخص پيامبر(ص)، علي بن ابيطالب(ع)، فاطمه زهرا(س)، امام حسن(ع) و امام حسين(ع) ميدانند، و در پايان اضافه ميكند كه علماي اهل سنّت كه اين آيه را درباره اهل بيت پيامبر ميدانند زيادند و ما به همين مقدار اكتفا ميكنيم.23
آلوسي، عالم سنّي متعصبي كه هر جا آيهاي را در شأن و فضايل علي و اهلبيت(ع) ديده به لطايف الحيلي آن را كم رنگ كرده است، در اين باره ميگويد:
"اينكه مراد از اهل بيت در اين آيه كساني بودند كه پيامبر آنها را زير كساء قرار داد و درباره آنها فرمود: "اللهمَّ هؤلاءِ أهلُ بَيتي فاجعَل صَلَواتِكَ و بركاتك علي آلِ محمّدٍ كما جَعَلَتها علي آل ابراهيمَ انَّكَ حميدٌ مجيدٌ؛ بار خدايا! اينان اهل بيت منند، پس درودها و بركاتت را همانگونه كه بر خاندان ابراهيم نازل فرمودي، بر خاندان محمّد هم نازل فرما كه تو خداوند ستوده و بلند مرتبه هستي، خارج از حدّ شمارش است."24
رواياتي كه در اين باره در كتب حديث و تفسير نقل شدهاند، به چهار دسته تقسيم ميشوند:
1ـ رواياتي كه برخي از همسران پيامبر نقل كردهاند و مفاد آن اين است كه پيامبر آنان را از شمول آيه تطهير خارج كرده است.25
2ـ رواياتي كه مربوط به حديث كساء است.26
3ـ رواياتي كه ميگويند پيامبر تا مدتي (شش ماه يا بيشتر) پس از نزول آيه تطهير، به در خانه علي و فاطمه و فرزندانش ميرفت و ميفرمود: "الصلوة! يا اهلَ البَيتِ! انّما يُريدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُم الرّجْسَ اَهلَ الْبَيتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهيرا؛ هنگام نماز است اي اهل بيت! خداوند تنها ميخواهد پليدي را از شما اهل بيت دور سازد و شما را پاك كند!".27
4ـ رواياتي كه از ابوسعيد خدري رسيده است كه ميگويد، اين آيه درباره رسول خدا و علي و فاطمه و حسن و حسين(ع) نازل شده است: "نَزَلَت في خَمْسَةٍ: في رسولِ اللّهِ و عليٍّ و فاطمةَ والحسنِ والحسينِ(ع)."28
در اينجا با ذكر يك جمله از عايشه ـ به نقل از ثعلبي در تفسيرش ـ سخن را به پايان ميبريم:
ثعلبي ميگويد: هنگامي كه از عايشه درباره جنگ جمل و دخالتش در آن جنگ ويرانگر سؤال كردند، (با تأسف) گفت: اين يك تقدير الهي بود! و هنگامي كه درباره علي(ع) سؤال كردند، چنين گفت:
"تسألني عَن احبِّ الناس كانِ الي رسولِ اللهِ و زَوجِ احبّ الناس كانَ الي رسولِ اللّه، لقد رأيتُ عليّا و فاطمةَ و حَسنا و حُسينا و جَمَعَ رسولُ اللّهِ بثَوبٍ عليهم. ثمّ قال: اللهمّ هؤلاءِ أهلُ بَيتي و حامَتي فأذهِب عَنهُم الرِجسَ و طهّرهُم تطهيرا. قالَت: فَقُلتُ: يا رسولَ اللّهِ أنا مِن أهلِكَ؟ فقالَ: تَنَحّي فانّكِ إلي خَيرٍ؛ آيا از من درباره كسي سؤال ميكني كه محبوبترين مردم نزد پيامبر(ص) بود و از كسي ميپرسي كه همسر محبوبترين مردم نزد رسول خدا(ص) بود. من با چشم خود ديدم علي و فاطمه و حسن و حسين(ع) را كه پيامبر(ص) آنها را در زير پارچهاي جمع كرده بود و فرمود: خداوندا! اينها خاندان منند و حاميان من، رجس و پليدي را از آنها ببر و از آلودگيها پاكشان فرما! من گفتم: اي رسول خدا آيا من نيز از آنها هستم؟ فرمود: دور باش! تو بر خير و نيكي هستي (اما جزء اين جمع نميباشي)."29
7ـ آيه مباهله
"فَمَنْ حاجَّكَ فيه مِنْ بَعْدِ ما جائكَ من العلمِ فقُل تعالَوا ندعُ ابنائنا و ابنائكم و نسائنا و نسائكم و انفُسَنا و انفسَكُم ثمَّ نَبْتَهِل فَنَجعَل لعنَةَ اللّهِ علي الكاذِبينَ؛ هرگاه بعد از علم و دانشي كه (درباره مسيح) به تو رسيده، (باز) كساني با تو به محاجّه و ستيز برخيزند، به آنها بگو: "بياييد ما فرزندان خود را دعوت كنيم، شما هم فرزندان خود را؛ ما زنان خويش را دعوت نماييم، شما هم زنان خود را؛ ما از نفوس خود دعوت كنيم، شما هم از نفوس خود، آنگاه مباهله كنيم و لعنت خدا را بر دروغگويان قرار دهيم."30
"ابتهال" در لغت به معناي واگذاري فرد يا حيوان به خودش است و در اصطلاح به معناي نفرين كردن؛ مباهله به معني نفرين كردن دو نفر بر همديگر است، به اين ترتيب كه وقتي استدلالات منطقي سودي نبخشيد، افرادي كه با هم درباره يك مسأله مهم ديني گفتگو دارند، در يكجا جمع ميشوند و به درگاه خدا تضرّع ميكنند و از او ميخواهند كه دروغگو را رسوا سازد و مجازات كند.31
شأن نزول
در روايات اسلامي كه مفسران و محدّثان نقل كردهاند آمده است: "هنگامي كه آيه مورد بحث نازل شد، پيامبر به مسيحيان نجران پيشنهاد مباهله داد. بزرگان مسيحي از پيامبر يك روز مهلت خواستند تا در اين باره به شور بنشينند. اسقف به آنها گفت: نگاه كنيد! اگر فردا محمد(ص) با فرزند و خانوادهاش براي مباهله آمد، از مباهله با او بپرهيزيد و اگر اصحاب و يارانش را همراه آورد، با او مباهله كنيد كه او پايه و اساسي ندارد!
فردا كه شد پيامبر آمد در حالي كه دست علي(ع) را گرفته و حسن وحسين پيش روي او حركت ميكردند و فاطمه پشت سر او بود، مسيحيان و در پيشاپيش آنها اسقف اعظم آنان نيز بيرون آمدند. هنگامي كه او پيامبر را با همراهانش مشاهده كرد، پرسيد: اينها كيانند؟ گفتند: اين يكي پسر عمو و داماد او و اين دو دختر زادههاي او و اين بانو دختر اوست كه از همه نزد او گراميتر است. اسقف نگاهي كرد و گفت: من مردي را ميبينم كه مصمّم و با جرأت در مباهله است و ميترسم او راستگو باشد و اگر راستگو باشد، بلاي عظيمي بر ما وارد خواهد شد. سپس گفت: اي اباالقاسم، ما با تو مباهله نخواهيم كرد! بيا با هم صلح كنيم و در بعضي روايات آمده است كه اسقف اعظم گفت: من صورتهايي را مينگرم كه اگر از خدا بخواهند كوه را از جا بركند چنين خواهد شد؛ پس مباهله نكنيد كه هلاك خواهيد شد!32
در صحيح مسلم چنين آمده است: معاويه از سعد بن ابي وقاص سؤال كرد: چرا تو لعن و سبّ علي بن ابيطالب نميكني؟ در جواب گفت: به خاطر سه امر: حديث منزلت در جنگ تبوك، داستان پرچم در جنگ خيبر و داستان مباهله؛ وقتي كه آيه "قُل تَعالوا ندعُ ابنائنا و ابنائكم" نازل شد، پيامبر(ص) علي، فاطمه، حسن و حسين(ع) را فراخواند و گفت: بارخدايا، اينها اهل منند (اهل بيت من هستند).33
8ـ آيه خير البريّه
"انّ الذينَ آمَنُوا وَ عَمِلوا الصالِحاتِ اولئِكَ هُمْ خَيْرُ البَريَّة * جزائُهُم عِندَ ربِّهم جَنّاتُ عَدْنٍ تَجْري مِنْ تَحْتِهَا الاَنْهار خالِدينَ فيها اَبدا رَضِيَ اللّهُ عَنْهُمْ وَ رَضوا عَنْه ذلِكَ لِمَنْ خَشِيَ رَبَّهُ؛ كساني كه ايمان آوردند و اعمال نيك انجام دادند، بهترين مخلوقات خدايند، پاداش آنها نزد پروردگارشان باغهاي بهشت جاويدان است كه لعن خدا بر تارك الصّلوة
اَللّهُمَّ الْعَنْ مَنْ تَرَكَ الصَّلوةَ مُتَعَمِّدا
خدايا لعنت كن كسي را كه عمدا نماز را ترك كند.
(جامع احاديث شيعه، ج 4، ص 76)
نهرها از زير درختانش جاري است هميشه در آن ميمانند. (هم) خدا از آنها خشنود است و (هم) آنها از خدا خشنودند و اين (مقام والا) براي كسي است كه از پروردگارش بترسد."34
در اين آيه درست است كه آيه، مفهوم وسيع و گستردهاي دارد و منحصر به شخص يا اشخاص معيني نميباشد، ولي در روايات متعدد اسلامي كه در منابع حديث اهل سنّت و شيعه آمده است، انگشت بر روي مصاديق و اشخاصي گذارده شده كه در صف اول از صفوف "خيرالبريه" و در صدر بهترين مخلوقات خدا قرار دارند.
شأن نزول
سيوطي از مفسرين معروف اهل سنّت در "الدر المنثور" و حاكم حسكاني عالم بزرگ حنفي در كتاب معروف ومعتبر "شواهد التنزيل" احاديثي نقل كردهاند كه مصداق بارز و اتم "خير البرية" را علي بن ابي طالب دانستهاند:
الف) سيوطي از ابن عساكر از جابر بن عبدالله نقل ميكند كه ما خدمت پيامبر بوديم كه علي(ع) به سوي ما آمد. هنگامي كه چشم پيامبر(ص) به او افتاد فرمود: "وَالّذي نَفسي بِيَدِهِ انَّ هذا و شيعتَهُ لَهُم الفائِزونَ يَومَ الْقيامَةِ" و جابر ميافزايد: "نَزَلَت انّ الَّذين آمَنُوا و عَمِلوا الصّالِحاتِ اولئكَ هُم خَيرُ البَريّةِ. فَكانَ أصحابُ النَّبي(ص) اِذا أقبَلَ عَليُّ(ع) قالُوا جاءَ خَيْرُ الْبَريَّةِ؛ پيامبر فرمود: قسم به كسي كه جان من به دست اوست، اين مرد و شيعيان او رستگاران روز قيامتند؛ جابر ميافزايد: در اين هنگام آيه "انّ الذين آمنوا و عملوا الصّالحات اولئكَ هم خيرُ البريّة" نازل شد. از اين رو اصحاب پيامبر(ص) هنگامي كه علي(ع) ميآمد ميگفتند: خيرالبريّة آمد.35
ب) حاكم حسكاني علاوه بر حديث فوق، حديث ديگري را به نقل از ابن عباس نقل ميكند؛ ابنعباس ميگويد: هنگامي كه آيه "انّ الّذينَ آمَنوا و عَمِلُوا الصّالحاتِ اولئكَ هُمْ خَيْرُ الْبَريّةِ" نازل شد، پيامبراكرم(ص) به علي(ع) فرمود: "هُوَ انتَ و شيعتُك، تأتي أنتَ و شيعَتُكَ يومَ القيامة راضينَ مرضيّينَ و يأتي عدوُّكَ غضبانا مقمِحينَ؛ تو و شيعيانت در روز قيامت خيرالبريّة هستيد؛ هم خدا از شما راضي است و هم شما از خدا راضي هستيد؛ ولي دشمن تو خشمگين و در زحمت (و عذاب) است."36
نكته:
نامگذاري پيروان علي به "شيعه" امري است كه در زمان پيامبر اكرم(ص) اتفاق افتاده و اين نامگذاري اولين بار توسّط شخص پيامبر اسلام(ص) صورت گرفته است و ريشه در كلام پيامبر دارد و شكلگيري گروهي به نام "شيعيان علي(ع)" بيشك پس از اين اشاره و كلمه نغز رسول خدا روي داده است. لذا تلاش كساني كه سعي در تراشيدن و خلق و جعل بنيانگذاراني براي شيعه هستند، خواب و خيالي بيش نيست و البته، دشمني با اين عنوان و شر پنداشتن آن، دشمني و عناد و شر دانستن پيامبر و نامگذاري اوست! با توجه به اينكه پيامبر اسلام (ص) در قرآن توسط خداوند توصيف به "و ما يَنطِقُ عَن الهوي إن هو إلاّ وَحْيٌ يُوحي" شده است و به قول مولوي:
زانك ما يَنْطِق رسولٌ بِالْهَوي كي هوا زايد ز معصوم خدا37
بي شك نامگذاري پيروان علي(ع) به "شيعه" امري است كه از جانب خداوند صورت گرفته است و صرفا خواسته شخصي پيامبر نيست.
9ـ آيه ليلة المبيت
"وَ مِنَ النّاسِ مَنْ يَشْري نَفْسَهُ ابْتِغاءَ
مَرضاتِ اللّه وَاللّهُ رَؤفٌ بِالْعِبادِ؛ بعضي از مردم جان خود را به خاطر خشنودي خدا ميفروشند و خداوند نسبت به بندگان مهربان است."38
در شأن نزول اين آيه، روايات زيادي در منابع معروف اسلامي آمده است؛ از جمله ثعلبي در تفسيرش و حاكم حسكاني در شواهد التنزيل از دو طريق (ابو سعيد خدري و ابن عباس) حديثي را نقل ميكنند كه ما كلام ثعلبي را به خاطر كامل بودن آن نقل ميكنيم.39
شأن نزول
ثعلبي ميگويد: پيامبر اكرم(ص) هنگامي كه تصميم به هجرت به سوي مدينه گرفت، علي بن ابيطالب(ع) را در مكه براي أداي ديون و امانتهاي مردم كه نزد او بود گذارد و آن شب كه به سوي غار حركت ميكرد، در حالي كه مشركين اطراف خانه او را گرفته بودند، دستور داد علي(ع) در بستر او بخوابد و به او فرمود: پارچه سبز رنگي كه من دارم (و به هنگام خواب روي خود ميكشم)، به روي خود بينداز و در بستر من بخواب! ان شاء الله هيچ مكروهي به تو نميرسد!
علي(ع) اين كار را انجام داد؛ در اين موقع خداوند به جبرئيل و ميكائيل وحي فرستاد كه من در ميان شما پيمان برادري ايجاد كردم و عمر يكي را طولانيتر از ديگري قرار دادم. كدام يك از شما زندگي ديگري را بر خود مقدّم ميشمريد؟ هر يك از آن دو، حيات خويش را برگزيدند. در اين هنگام خداوند به آنها وحي فرستاد: چرا شما همانند علي بن ابي طالب(ع) نبوديد؟ من ميان او و محمد برادري برقرار ساختم و او در بستر پيامبر خوابيد و جان او را بر جان خويش مقدم شمرد! به زمين فرود آييد و او را از دشمنان حفظ كنيد. آنها فرود آمدند، جبرئيل بالاي سرش و ميكائيل پايين پايش بود و جبرئيل صدا ميزد: آفرين، آفرين! چه كسي همانند تو است اي علي؟! خداوند به تو نزد فرشتگان مباهات كرد.
در اين هنگام كه پيامبر(ص) به سوي مدينه در حركت بود، اين آيه در شأن علي(ع) نازل شد: "و من الّناس من يشري..."40
ابن ابي الحديد در شرح نهج البلاغه از ابوجعفر اسكافي نقل ميكند: "حديثُ الْفِراشِ قَدْ ثَبَتَ بِالتَواتُرِ فَلايَجحَدُهُ اِلاّ مَجنونٌ أَوْ ... وَ قَدْ رَوي المُفَسِّرون كُلُّهُم، اِنَّ قولَ اللّه تَعالي: و مِنَ النّاسِ مَنْ يَشري الآية نَزَلَت في عَليّ لَيْلَةَ الْمَبيتِ عَلَي الْفِراشِ؛ داستان خوابيدن علي در رختخواب پيامبر به تواتر اثبات شده است، لذا كسي جز ديوانه يا... منكر آن نيست و تمام مفسران نقل كردهاند كه آيه "من يشري..." در شأن علي بن ابيطالب، در شبي كه در رختخواب پيامبر خوابيد، نازل شده است."41
حاكم نيشابوري در كتاب "مستدرك الصحيحين"، داستان ليلة المبيت را به نقل از ابن عباس نقل ميكند و تصريح ميكند كه "هذا حديث صحيح الاسناد و لَمْ يُخْرِجاهُ؛ اين حديث معتبري است، هرچند بخاري و مسلم در كتاب خود آن را نياوردهاند."42
10 ـ آيات برائت
"بَراءةٌ مِنَ اللّهِ وَ رَسُولِهِ اِلَي الَّذينَ عاهَدْتُم مِنَ الْمُشْرِكينَ...؛ (اين، اعلام) بيزاري از سوي خدا و پيامبر او، به كساني از مشركان كه با آنها عهد بستهايد!"43
مورّخان و مفسّران و محدّثان بسياري از عامه و تمامي خاصّه تصريح نمودهاند كه پيامبر(ص) ابتدا وظيفه ابلاغ آيات ابتدايي سوره برائت را به ابوبكر داد، ولي بعدا علي(ع) را به دنبال او فرستاد تا آيات را از او گرفته و خودش به مكه رفته و آنها را ابلاغ كند. در اين باره به نقل احمد بن حنبل در مُسند (از كتب معروف حديثي اهل سنت) اكتفا ميشود.
شأن نزول
احمد حنبل در مسند ميگويد: پيامبر اكرم(ص) سوره برائت را با ابوبكر به سوي اهل مكه فرستاد تا اعلام كند كه بعد از آن سال، هيچ مشركي حق حج خانه خدا را ندارد و هيچ كس نبايد به صورت عريان و برهنه خانه را طواف كند. سپس پيامبر(ص) به علي(ع) فرمود: خود را به ابوبكر (در وسط راه مكه و مدينه) برسان، ابوبكر را به سوي من بازگردان و خود سوره برائت را ابلاغ كن! علي(ع) چنين كرد. در آخر حديث هنگامي كه ابوبكر سؤال ميكند: آيا چيزي بر ضد من نازل شده كه من نبايد سوره را ابلاغ كنم؟ پيامبر ميفرمايد: "امرتُ ان لايُبَلّغَهُ الاّ أنا أو رَجُلٌ منّي؛ من مأمور شدهام كه اين سوره را مگر من يا مردي كه از من است ابلاغ نكند."44
ترمذي در سنن معروف خود (كه از منابع اصلي حديث اهل سنّت محسوب ميشود) همين حديث را به تعبير ديگري از "انس بن مالك" نقل ميكند كه پيامبر(ص) سوره برائت را با ابوبكر فرستاد، سپس او را خواند و فرمود: "لايَنْبَغي لاَحدٍ أن يُبَلّغ هذا اِلاّ رَجُلٌ مِنْ أَهْلي فَدَعا عَليّا فأعطاهُ إيّاهُ؛ سزاوار نيست براي احدي كه اين سوره را ابلاغ كند. مگر مردي از خاندانم! سپس علي را فرا خواند و سوره را به او داد."45
11 ـ آيه سقاية الحاج
"أَجَعَلْتُم سِقايَةَ الْحاجّ وَ عِمارَةَ الْمَسجِدِ الْحَرامِ كَمَن آمَنَ بِاللّهِ وَالْيَومِ الآخِرِ وَ جاهَدَ في سَبيلِ اللّهِ لايَستَوونَ عِنْدَ اللّهِ وَ اللّهُ لايَهْدِي القومَ الظّالِمينَ؛ آيا سيراب كردن حجاج و آباد ساختن مسجد الحرام را همانند (عملِ) كسي قرار داديد كه به خدا و روز قيامت ايمان آورده و در راه او جهاد كرده است؟! (اين دو) نزد خدا مساوي نيستند و خداوند گروه ظالمان را هدايت نميكند!"46
حاكم حسكاني يكي از كساني است كه شأن نزول اين آيه را درباره علي ميداند. او خود در شواهد التنزيل در ذيل اين آيه بيش از ده روايت از طرق مختلف آورده است كه اين مطلب را به خوبي اثبات مينمايد.
شأن نزول
حاكم در يكي از روايات از انس بن مالك نقل ميكند كه عباس بن عبدالمطلب و شيبه ـ كليد دار خانه خدا ـ بر يكديگر تفاخر ميكردند كه علي(ع) فرا رسيد؛ عباس عرض كرد: فرزند برادر! توقف كن سخني با تو دارم! علي(ع) ايستاد. عباس گفت: شيبه بر من افتخار ميكند و گمان ميكند از من شريفتر و برتر است! علي(ع) فرمود: اي عمو، تو در جواب او چه گفتي؟ عرض كرد گفتم: من عموي رسول خدايم و وصي پدر او وسيراب كننده حاجيان ميباشم. من از تو شريفترم! علي(ع) به شيبه گفت: تو در برابر او چه گفتي؟ عرض كرد: من گفتم از تو شريفترم، من امين خدا نسبت به خانه او هستم و كليددار او ميباشم. چرا تو را امين خود نشمرده، آن گونه كه مرا امين شمرده است؟! علي(ع) فرمود: افتخار من اين است كه من نخستين كسي از مردان اين امّتم كه به پيامبر خدا(ص) ايمان آورده و هجرت و جهاد نموده است! سپس هر سه نفر نزد پيامبر آمده و هر كدام سخن خود را گفت: پيامبر(ص) چيزي نفرمود. بعد از چند روز وحي درباره آنها نازل شد. پيامبر(ص) به سراغ هر سه فرستاد، خدمتش آمدند و آيه "أجَعَلتُم سِقايَةَ الْحاجّ وَ عِمارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرام" و ما بعد آن را بر آنها تلاوت فرمود.47 همين مضمون با اختلاف اندكي در روايات ديگري آمده است.
12 ـ آيه و كفي اللّه المؤمنين القتالَ
"و رَدَّ اللّهُ الَّذينَ كَفَرُوا بِغَيظِهم لَمْ يَنالوا خَيرا وَ كَفي اللّه المؤمنينَ القِتالَ وَ كانَ اللّهُ قَويَّا عَزيزا؛ و خدا كافران را با دلي پر از خشم بازگرداند، بيآنكه نتيجهاي از كار خود گرفته باشند و خداوند (در اين ميدان) مؤمنان را از جنگ بي نياز ساخت (و پيروزي را نصيبشان كرد) و خدا قوي و شكستناپذير است."48
بسياري از محدّثين و مفسّرين گفتهاند كه: "و كَفي اللّهُ الْمؤمنينَ القِتالَ" اشاره به علي(ع) و ضربه بسيار مؤثري است كه بر پيكر "عمرو بن عبدود" زد و مسلمانان را از جنگ با كفار بينياز نمود.
حاكم حسكاني چندين حديث به چند طريق نقل كرده است كه ما نقل او از "حذيفه" سجده مايه تقرّب
اقربُ ما يكونُ العَبْدُ مِنَ اللّهِ اِذا سَجَدَ
نزديكترين چيزي كه بنده را به خدا نزديك ميكند، سجده است.
(بحارالانوار، ج82، ص233)
ـ صحابي بزرگ و معروف ـ را ذكر ميكنيم:
شأن نزول
حذيفه حديث مفصّلي درباره پيكار علي(ع) با عمرو بن عبدود و كشتن او نقل كرده است. او ميگويد، پيامبر(ص) فرمود: "ابشر يا عَليُّ! فَلَو وُزِنَ اليَومَ عَمَلُكَ بِعَمَلِ أُمَّةِ مُحَمّدٍ(ص) لَرَجَحَ عَمَلُكَ بِعَمَلِهِم وَ ذلكَ أنَّهُ لَمْيَبقِ بَيْتٌ مِنْ بُيُوتِ الْمُسْلِمينِ اِلاّ وَ قَدْ دَخَلَه عِزٌّ بِقَتلِ عَمروٍ؛ بشارت باد بر تو اي علي! اگر اين كار تو را با عمل امّت محمّد(ص) مقايسه كنند، عمل تو بر اعمال آنها برتري خواهد داشت؛ زيرا خانهاي از خانههاي مسلمانان نبود، مگر اينكه به خاطر قتل عمرو بن عبدود عزّتي در آن وارد شد."49
13ـ آيه صديقون
"والّذينَ آمَنوا بِاللّه و رُسُلِه اولئكَ هُم الصّديقونَ والشُّهداءُ عِنْدَ رَبّهِمْ لَهُم اَجْرُهُم وَ نورُهُم والذينَ كَفَروا وَ كَذَّبُوا بِآياتِنا اولئِكَ اَصحابُ الْجَحيمِ؛ كساني كه به خدا و رسولانش ايمان آوردند، آنها صديقين و شهدا نزد پروردگارشانند، براي آنان است پاداش (اعمال) شان و نور (ايمان)شان و كساني كه كافر شدند و آيات ما را تكذيب كردند، آنها دوزخيانند."50
حاكم در شواهد التنزيل، پنج حديث به طرق مختلف در ذيل اين آيه نقل ميكند كه به نقل او از "ابن ابي ليلي" اكتفا ميشود:
شأن نزول
از ابن ابي ليلي از پدرش: "قالَ رسولُ اللّه: الصدّيقونَ ثَلاثَةٌ حَبيبُ النجارِ مؤمنُ آلِ ياسينَ و حِزبيلُ (حزقيل) مؤمنُ آلِ فِرعونَ و عليُّ بنُ ابي طالبٍ الثالِثُ و هُوَ افضلُهُم."51
14 ـ آيه نور
"يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اتَّقوا اللّهَ و آمِنوا بِرَسُولِهِ يُؤتِكُمْ كِفْلَينِ مِنْ رَحْمَتِهِ وَ يَجْعَل لَكُمْ نُورا تَمْشونَ بِهِ وَ يَغْفِر لَكُمْ وَاللّهُ غَفُورٌ رَحيمٌ؛ اي كساني كه ايمان آورديد، تقواي الهي پيشه كنيد و به رسولش ايمان بياوريد تا دو سهم از رحمتش به شما ببخشد و براي شما نوري قرار دهد كه با آن (در ميان مردم و در مسير زندگي خود) راه برويد وگناهان شما را ببخشد. و خداوند آمرزنده مهربان است."52
شأن نزول
شواهد التنزيل از ابن عباس نقل ميكند كه مراد از جمله "يؤتِكُم كِفلَينِ مِن رَحمتِهِ" حسن و حسين(ع) است و منظور از "يجعل لكم نورا تمشون" علي بن ابي طالب(ع) است.53
در حديث ديگري در همان كتاب، با سند خود از جابر بن عبداللّه از پيامبر نقل كرده كه در تفسير "يؤتِكُمْ كِفْلَينِ مِنْ رَحْمَتِهِ" فرمود: منظور حسن و حسين است و در تفسير "وَ يَجْعَل لَكُم نُورَا..." فرمود: منظور علي بن ابيطالب است. و حاكم در همان كتاب از امام باقر(ع) در تفسير همين آيه نقل ميكند كه فرمود: "من تَمَسَّك بِوِلايَةِ عَليٍّ فَلَهُ نُورٌ؛ براي كسي كه به ولايت علي بن ابيطالب تمسّك جويد، نوري وجود دارد!"54
15ـ آيه انفاق
"اَلَّذينَ يُنْفِقُون اَموالَهُم بِالليلِ وَالنَّهارِ سِرّا وَ علانيَةً فَلَهُم اَجْرُهُم عِندَ رَبِّهِمْ وَ لا خَوفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ؛ آنها كه اموال خود را شب و روز، پنهان و آشكار، انفاق كنند، مزدشان نزد پروردگارشان است؛ نه ترسي بر آنهاست و نه غمگين ميشوند."55
بيشك مفهوم اين آيه، كلي و جامع است و مفهوم آن تشويق به انفاق در راه خدا در اَشكال مختلف است. آشكارا و پنهان، در شب و روز؛ اين آيه به كساني كه انفاق ميكنند بشارت
عظيمي ميدهد، ولي از روايات اسلامي استفاده ميشود كه مصداق شاخص اين آيه علي(ع) است.
شأن نزول
از جمله كساني كه اين آيه را در شأن علي(ع) دانستهاند سيوطي است. او از ابن عباس نقل ميكند كه گفت: اين آيه درباره علي بن ابيطالب نازل شده؛ به اين صورت كه چهار درهم داشت، درهمي را در شب و درهمي را در روز، درهمي را پنهاني و درهمي را آشكار انفاق كرد؛ آنگاه اين آيه نازل شد.56
ابن ابي الحديد به هنگام برشمردن صفات والاي علي(ع)، هنگامي كه به مسأله جود و سخاوت ميرسد، بعد از اشاره به آيات سوره "هل أتي" ميگويد:
"روي المُفسّرونَ انّهُ لم يَملِك الاّ أربعة دَراهِم، فَتَصَدَّقَ بِدِرهَمٍ لَيْلاً وَ بِدِرهَمٍ نَهارَا و بدرهمٍ سِرّا و بِدرهَمٍ عَلانيةً. فانْزَلَ فيه الَّذينَ يُنْفِقُونَ اموالَهُمْ".
مفسران نقل كردهاند كه علي(ع) فقط چهار درهم داشت، درهمي را شب و درهمي را در روز، درهمي را پنهاني و درهمي را آشكارا انفاق كرد و خداوند اين آيه را درباره او نازل فرمود.57
از نقل ابن ابي الحديد، اين گونه برداشت ميشود كه اين مسأله در ميان مفسّران مورد اتفاق يا لااقل مشهور است.
16 ـ آيه محبّت
"يا ايّها الذينَ آمَنوا من يَرْتَدَّ مِنْكُم عَن دينِه فَسوفَ يَأتي اللّهُ بِقَومٍ يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَه...؛ اي كساني كه ايمان آوردهايد، هر كس از شما از آيين خود بازگردد (به خدا زياني نميرساند)، خداوند گروهي را ميآورد كه آنها را دوست دارد وآنان (نيز) او را دوست دارند."58
اين آيه بروشني ميفرمايد كه پشت كردن گروهي از تازه مسلمانان به اسلام، لطمهاي بر اساس آن وارد نميكند. خداوند به گروهي از اهل ايمان كه داراي چند ويژگي هستند، مأموريت دفاع از آيين مقدّس را سپرده است؛ كساني كه هم خدا را دوست ميدارند و هم خدا آنها را دوست ميدارد. جمع شدن صفات مذكور در آيه، در يك فرد يا بعض افراد يك فضل الهي است كه هر كس شايسته آن نيست.
مفهوم اين آيه مانند بسياري از آيات گذشته وسيع و گسترده است، ولي از روايات اسلامي كه از طرق شيعه و اهل سنّت نقل شده است به خوبي استفاده ميشود كه علي(ع) برترين و بالاترين مصداق اين آيه است.
شأن نزول
"فخر رازي" هنگامي كه به تفسير اين آيه ميرسد، اقوالي از مفسّران در مورد تطبيق اين آيه نقل ميكند و در پايان بحث ميگويد: جماعتي گفتهاند كه اين آيه درباره علي(ع) نازل شده است. سپس به دو دليل براي تقويت اين قول استدلال ميكند: نخست اينكه هنگامي كه پيامبر(ص) در روز خيبر پرچم را به دست علي(ع) داد، فرمود:
"لاُدفَعَنَّ الرايَةَ غَدا إلي رَجُلٍ يُحِبُّ اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ يُحِبُّه اللّهُ وَ رَسُولُهُ؛ من فردا پرچم را به دست مردي ميدهم كه خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسول نيز او را دوست دارند."
سپس ميگويد: اين همان صفتي است كه در آيه بالا به آن اشاره شد.
و دليل ديگر اينكه بعد از آن آيه، آيه "إنَّما وَليُّكُم اللّهُ وَ رَسُولُهُ" است كه در حق علي(ع) نازل شده است؛ بنابراين سزاوارتر اين است كه بگوييم آيه ماقبل نيز در حق اوست.59
17 ـ آيه مسؤولون
"وَقِفُوهُم اِنَّهُمْ مَسؤولونَ؛ آنها را نگهداريد كه بايد بازپرسي شوند."60
شأن نزول
در روايات متعدد وارد شده است كه منظور، سؤال از ولايت علي بن ابيطالب است. شماري از علماي بزرگ اهل سنّت منظور از سؤال را سؤال از ولايت علي بن ابيطالب دانستهاند؛ از جمله آنها حاكم حسكاني است كه در "شواهد التنزيل" از ابوسعيد خدري به دو طريق نقل ميكند كه پيغمبر اكرم(ص) در تفسير اين آيه فرمود: "عَنْ ولايةِ عَليّ بنِ اَبيطالب" منظور سؤال از ولايت علي بن ابي طالب است.
او حديث ديگري از سعيد بن جبير، از ابن عباس نقل ميكند كه پيغمبر اكرم(ص) فرمود: "إذا كان يومَ القيامةِ أوقَفُ أنَا وَ عليٌّ عَلي الصِّراطِ فَما يَمُرُّ بِنا اَحَدٌ اِلاّ سَئَلْناهُ عَنْ وِلايةِ عَليٍّ، فَمَنْ كانَتْ مَعَهُ وِ اِلاّ اَلْقَيْناهُ في النّارِ وَ ذلِكَ قولُهُ: "وَقِفُوهُمْ اِنَّهُمْ مَسْؤولون"؛ هنگامي كه روز قيامت ميشود، من و علي بر صراط متوقف ميشويم؛ هر كس از كنار ما ميگذرد از ولايت علي از او سؤال ميكنيم؛ هر كس كه داراي اين ولايت باشد، [از صراط ميگذرد] و الاّ او را در آتش ميافكنيم و اين است معني آيه "وقفوهم انّهم مسؤولون"."61
نكته جالب اينكه "آلوسي" كه به عداوت و بغض نسبت به اهل بيت(ع) معروف است، و هر آيهاي را كه درباره فضايل علي(ع) و اهل بيت(ع) باشد به هر صورت ممكن كم رنگ مينمايد، با ناديده گرفتن منابع اهل سنّت ميگويد: بعضي از اماميه اين آيه را در شأن علي بن ابي طالب ميدانند. او در آخر، از پيش خود ولايت ساير خلفا را نيز اضافه ميكند!62
سخن آخر
خيرالختام اين مجموعه را حديثي از رسول خدا كه فريقين آن را به طرق مختلف نقل كردهاند قرار ميدهيم.
رسول خدا(ص) آن برترين بنده خدا فرمودند، "عَليُّ مَعَ الْقُرآنِ وَالقُرآنُ معَ عليٍّ؛ علي با قرآن است و قرآن با علي است."
شايد در روزگاري كه رسول خدا(ص) اين كلام نوراني را فرمودند، كمتر كسي يافت ميشد كه به كُنه اين كلام نغز بار يابد، ولي امروز فهم و هضم اين كلمه نغز، آسانتر و امكانپذيرتر گشته است؛ اگر در اين كلام بلند، غرض رسول خدا(ص) صرفا بيان معيّت و همراهي با علي با قرآن بود، اين هدف به وسيله بخش نخست حديث افاده شده بود و نيازي به اضافه كردن بخش دوم نبود؛ آنچه كه درك آن، حكمت و دقّت ميطلبد، اين است كه پيامبر(ص) در بخش دوم ميفرمايد: "والقرآنُ مع عليّ" افاده تأكيد در اين كلام قطعي و مسلّم است، ولي آن نكته باريكتر زموي، معيّت تنها نيست؛ بلكه همرديفي علي(ع) با قرآن است، چرا كه علي(ع)، قرآن مجسّم و به تعبيري وجود عيني قرآن است. قرآن و علي يك وجودند، قرآن وجود قطعي و علي(ع) وجود عيني همان قرآن است. قضاوت در اين باره را بر عهده صاحبان فهم و نكته دانان و آشنايان با حكمت الهي ميگذاريم!
پاورقيها:
4 . سوره واقعه، آيه79.
6 . نهج البلاغه، خطبه3.
19 . همان، ص371 ـ 372.
2 . مفاتيح الجنان، زيارت جامعه.
10 . آل عمران، آيه 61.
14 . نهج البلاغه، خطبه 37.
16 . همان، خطبه 131.
21 . همان، خطبه192، بند 121.
8 . نهج البلاغه، حكمت117.
12 . همان.
13 . شعراء، آيه194.
17 . شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد، ج6، ص346.
18 . همان، ص370.
1 . اصول كافي، ج1، ص207، ح3.
12 . الدر المنثور، ج2، ص293.
1 . اصول كافي، ج1، ص207، ح3. 2 . مفاتيح الجنان، زيارت جامعه.
17 . الميزان، ج9، ص408 به نقل از درالمنثور.
13 . نساء، آيه59.
10 . مائده، آيه55.
11 . الغدير، علامه اميني، ج2، ص53 و 52؛ مع الصادقين، تيجاني، ص47 ـ 46.
19 . شوري، آيه23.
11 . نهج البلاغه، خطبه192 (قاصعه).
14 . شواهد التنزيل، ج1، ص148. لازم به ذكر است كه تفسير شواهد التنزيل بسيار كاملتر از تفاسير ديگر، روايات و شأن نزولها را ذكر كرده است، و بدين جهت از منابع اصلي در اين مجموعه به حساب ميآيد.
1 . مختصر تاريخ دمشق، ج18، ص11.
15 . تفسير برهان، ج1، ص381 تا 387.
16 . توبه، آيه 119.
15 . همان، خطبه71.
18 . براي آگاهي بيشتر ر.ك به احقاق الحق، ج14، ص274 و 275؛ و الغدير، ج2، ص277.
2 . نهج البلاغه، صبحي صالح، خطبه167.
23 . روح المعاني، ج22، ص14 و 15.
22 . همان، خطبه87.
24 . شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد، ج2، ص199.
25 . نهج البلاغه، خطبه 192 (قاصعه).
27 . همان، خطبه5.
21 . الميزان، ج16، ص311.
27 . شواهد التنزيل، ج2، از ص24 تا ص27.
22 . فسئلوا اهل الذِّكر، ص71.
26 . شواهد التنزيل، ج2، از ص11 تا 15 و ص92 كه به طرق مختلف نقل ميكند.
28 . مجمع البيان، ج 7 و 8 ص 559 .
20 . احزاب، آيه33.
25 . صحيح مسلم، ج4، ص1883.
24 . مجمع البيان، ج 7 و 8 ص 559 و شواهد التنزيل، ج2، ص56.
29 . آل عمران، آيه61.
28 . همان، خطبه55.
23 . همان، خطبه192.
26 . نهج البلاغه، نامه 62.
20 . نهج البلاغه، خطبه179.
29 . همان، خطبه27.
34 . همان، خطبه 176.
35 . همان، حكمت 31.
36 . همان، نامه 31.
32 . همان، خطبه 113.
33 . همان، خطبه 127.
30 . همان، خطبه 192 (قاصعه).
31 . نهج البلاغه، حكمت 252.
30 . تلخيص از مطالب پيام قرآن، ج9، ص242.
31 . مجمع البيان، ج 1 و 2 ص452 با اندكي تلخيص.
36 . نجم، آيه 3 و 4.
34 . الدّر المنثور، ج6، ص379؛ والغدير، ج2، ص58.
32 . صحيح مسلم، ج4، ص1871.
37 . مثنوي معنوي، دفتر ششم، بيت 1602.
34 . الدّر المنثور، ج6، ص379؛ والغدير، ج2، ص58.
3 . اثبات الهداة، ج1، ص735.
35 . شواهد التنزيل، ج2، ص357 و صواعق، ص96.
34 . الدّر المنثور، ج6، ص379؛ والغدير، ج2، ص58.
37 . جامع الاسرار، ص500.
38 . بقره، آيه 207.
33 . بيّنه، آيه 7 و 8.
3 . نهج البلاغه، سيد جعفر شهيدي، خطبه167.
39 . نقل حاكم حسكاني از طريق ابوسعيد خدري با اندك اختلافي مانند نقل ثعلبي در تفسير است.
45 . سنن ترمذي، ج5، ص275.
48 . احزاب، آيه25.
40 . الغدير، ج2، ص48.
4 . همان، خطبه176.
46 . توبه، آيه19.
41 . شرح نهج البلاغه، ابن ابي الحديد، ج3، ص270 و الغدير، ج2، ص47 و ص48.
42. مستدرك الصحيحين، ج3، ص4.
43 . توبه، آيه1 به بعد.
47 . شواهد التنزيل، ج1، ص249.
49 . شواهد التنزيل، ج2، ص7.
44 . مسند احمد، ج1، ص3.
50 . حديد، آيه19.
5 . سوره اعراف، آيه198.
53 . شواهد التنزيل، ج2، ص227.
57 . شرح نهج البلاغه، ابن ابي الحديد، ج1، ص21.
52 . حديد، آيه28.
5 . واقعه، آيه79.
55 . بقره، آيه274.
54 . همان، ج2، ص228.
59 . تفسير كبير، ج12، ص20.
56 . الدر المنثور، ج1، ص363.
58 . مائده، آيه54.
51 . شواهد التنزيل، ج2، ص223.
60 . صافات، آيه24.
6 . در اين باره در شواهد التنزيل حديثي ذكر شده است كه بيانگر دليل عدم ذكر نام علي و ائمه هدي(ع) در قرآن است: ابوبصير نقل ميكند كه از امام باقر(ع) درباره آيه "أطيعوا الله و أطيعوا الرسول و أولي الأمر منكم" سؤال كردم، امام(ع) فرمودند: درباره علي بن ابيطالب نازل شده است. گفتم: مردم ميگويند كه چه مانعي از نام بردن صريح بوده است كه خداوند نام علي و اهل بيت او را در قرآن نياورده است؟ امام باقر(ع) فرمودند: خداوند پيامبر را در قرآن به نماز امر فرمود، ولي تعداد ركعات را ذكر نكرد و هم چنين مسلمانان موانع حضور قلب
61 . شواهد التنزيل، ج2، ص106 و 107.
62 . روح المعاني، ج23، ص74.
7 . سوره حِجر، آيه9.
7 . مائده، آيه67.
8 . بيش از بيست منبع از منابع معتبر اهل سنّت اين آيه را در شأن علي بن ابيطالب و منصوب شدن او به عنوان خليفه پيامبر ميدانند؛ از جمله آنها: حاكم در شواهد التنزيل، سيوطي در الدرالمنثور، فخر رازي در تفسير كبير و رشيد رضا در المنار و... ميباشند در اين باره رجوع شود به الغدير، ج1، ص223 ـ 214 و لاكون مع الصّادقين، تيجاني، ص51 و 52.
9 . با تلخيص و برگرفته از پيام قرآن، ج9، ص187 ـ 184.
9 . همان، 469.
9 . همان، 469.
منابع:
1 . مختصر تاريخ دمشق، ج18، ص11.
2 . نهج البلاغه، صبحي صالح، خطبه167.
3 . نهج البلاغه، سيد جعفر شهيدي، خطبه167.
5 . واقعه، آيه79.
9 . با تلخيص و برگرفته از پيام قرآن، ج9، ص187 ـ 184.
10 . مائده، آيه55.
11 . الغدير، علامه اميني، ج2، ص53 و 52؛ مع الصادقين، تيجاني، ص47 ـ 46.
11 . الغدير، علامه اميني، ج2، ص53 و 52؛ مع الصادقين، تيجاني، ص47 ـ 46.
12 . الدر المنثور، ج2، ص293.
13 . نساء، آيه59.
14 . شواهد التنزيل، ج1، ص148. لازم به ذكر است كه تفسير شواهد التنزيل بسيار كاملتر از تفاسير ديگر، روايات و شأن نزولها را ذكر كرده است، و بدين جهت از منابع اصلي در اين مجموعه به حساب ميآيد.
15 . تفسير برهان، ج1، ص381 تا 387.
16 . توبه، آيه 119.
17 . الميزان، ج9، ص408 به نقل از درالمنثور.
18 . براي آگاهي بيشتر ر.ك به احقاق الحق، ج14، ص274 و 275؛ و الغدير، ج2، ص277.
19 . شوري، آيه23.
20 . احزاب، آيه33.
21 . الميزان، ج16، ص311.
22 . فسئلوا اهل الذِّكر، ص71.
23 . روح المعاني، ج22، ص14 و 15.
24 . مجمع البيان، ج 7 و 8 ص 559 و شواهد التنزيل، ج2، ص56.
25 . صحيح مسلم، ج4، ص1883.
26 . شواهد التنزيل، ج2، از ص11 تا 15 و ص92 كه به طرق مختلف نقل ميكند.
27 . شواهد التنزيل، ج2، از ص24 تا ص27.
28 . مجمع البيان، ج 7 و 8 ص 559 .
29 . آل عمران، آيه61.
30 . تلخيص از مطالب پيام قرآن، ج9، ص242.
31 . مجمع البيان، ج 1 و 2 ص452 با اندكي تلخيص.
32 . صحيح مسلم، ج4، ص1871.
33 . بيّنه، آيه 7 و 8.
34 . الدّر المنثور، ج6، ص379؛ والغدير، ج2، ص58.
35 . شواهد التنزيل، ج2، ص357 و صواعق، ص96.
36 . نجم، آيه 3 و 4.
37 . مثنوي معنوي، دفتر ششم، بيت 1602.
38 . بقره، آيه 207.
40 . الغدير، ج2، ص48.
41 . شرح نهج البلاغه، ابن ابي الحديد، ج3، ص270 و الغدير، ج2، ص47 و ص48.
42. مستدرك الصحيحين، ج3، ص4.
43 . توبه، آيه1 به بعد.
44 . مسند احمد، ج1، ص3.
45 . سنن ترمذي، ج5، ص275.
46 . توبه، آيه19.
47 . شواهد التنزيل، ج1، ص249.
48 . احزاب، آيه25.
49 . شواهد التنزيل، ج2، ص7.
50 . حديد، آيه19.
51 . شواهد التنزيل، ج2، ص223.
52 . حديد، آيه28.
53 . شواهد التنزيل، ج2، ص227.
50. 55 . بقره، آيه274.
56 . الدر المنثور، ج1، ص363.
57 . شرح نهج البلاغه، ابن ابي الحديد، ج1، ص21.
58 . مائده، آيه54.
59 . تفسير كبير، ج12، ص20.
60 . صافات، آيه24.
61 . شواهد التنزيل، ج2، ص106 و 107.
62 . روح المعاني، ج23، ص74.
1 . اصول كافي، ج1، ص207، ح3.
2 . مفاتيح الجنان، زيارت جامعه.
3 . اثبات الهداة، ج1، ص735.
4 . سوره واقعه، آيه79.
5 . سوره اعراف، آيه198.
6 . نهج البلاغه، خطبه3.
7 . سوره حِجر، آيه9.
8 . نهج البلاغه، حكمت117.
10 . آل عمران، آيه 61.
11 . نهج البلاغه، خطبه192 (قاصعه).
13 . شعراء، آيه194.
14 . نهج البلاغه، خطبه 37.
17 . شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد، ج6، ص346.
20 . نهج البلاغه، خطبه179.
24 . شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد، ج2، ص199.
25 . نهج البلاغه، خطبه 192 (قاصعه).
26 . نهج البلاغه، نامه 62.
31 . نهج البلاغه، حكمت 252.

گونهشناسى روابط بينالملل اسلامى در قرآن مجيد
حسينعلى احمدى- على اكبر آمرهاى
در اين مقاله سعى بر اين است كه با توجه به آيات قرآن خصوصاً و همچنين روايات، چارچوب مشخصى براى تعامل با دنيا و همچنين ايجاد ارتباطهاى مفيد و دورى از ارتباطاتى كه منجر به تسلط كفّار بر اسلام مىگردد، ارائه شود.
رابطه خوب است! امّا با چه كسانى؟! نظر اسلام چيست؟
در اين مقاله به گونهشناسى روابط بينالمللى ميان كفّار و مسلمانان اشاره مىشود.
در اين مقاله سعى بر اين است كه با توجه به آيات قرآن خصوصاً و همچنين روايات، چارچوب مشخصى براى تعامل با دنيا و همچنين ايجاد ارتباطهاى مفيد و دورى از ارتباطاتى كه منجر به تسلط كفّار بر اسلام مىگردد، ارائه شود.
در ابتدا به تعريف رابطه پرداختهايم. سپس به انواع آن و همچنين نتايج اِعمال هركدام بر وضعيت دنياى اسلام. در پايان، به تبيين پاداشهايى كه وعدههايى الهى هستند و در قرآن به آنها تصريح شده كه مسلمانان به موجب ضررهايى كه ظاهراً ممكن است در اثر عمل به آيات، مشاهده كنند، به آن پاداشها عوض داده مىشوند پرداختهايم. و همچنين به توضيح نتيجه عمل نكردن به قرآن كه مستوجب وعدهاى ديگر مىشوند نيز پرداخته شده است. همچنين اين موضوع نيز كه خداوند به عمل كردن ما به اسلام، نيازى ندارد؛ بلكه خودمان در صورت عمل نكردن، ضرر مىبينيم و عواقبى از اين قبيل نيز بررسى شدهاند.
سعى شده كه رابطه مسلمانان با كفار و دولتهاى استعمارگر مورد بررسى قرار گيرد و همچنين آيات صريح قرآن در اين زمينه مورد توجه باشد تا يك تصوير واضح از آنچه مسلمانان امروز، موظف به آن هستند، ترسيم شود.
رابطه
انسان موجودى است اجتماعى؛ زيرا نيازهاى انسان، او را وادار به تشكيل اجتماع مىكند. هر اجتماع براى برآوردن نيازهاى خود درصدد برقرارى ارتباط با جوامع ديگر است، خواه اين رابطه سالم باشد و خواه استكبارى-استضعافى. آنچه مسلّم است در دنياى امروز، رابطه استكبارى-استضعافى آن هم از نوع بسيار فريبنده آن، در دنياى امروز برقرار مىباشد كه ارزشها، معكوس شدهاند. پرچمدار بشريّت كسانى شدهاند كه فساد آنها علنى است و دنيا هنوز در خوابى سنگين است. اين خواب بعد از رنسانس براى بشر بسيار عجيب است. و عجيبتر آنكه بشر به ادعاى خود، پيشرفتهترين روزگار خود را مىگذراند كه البته در قرآن آياتى هست كه به اين موضوع، خدشه و شبهههايى وارد كرده است:
«كانوا أشدّ مِنهم قوّةً و اثاروا الارض و عَمَروها أكثر ممّا عمروها(1)».
«كسانى كه پيش از آنان بودند، از ايشان نيرومندتر بودند و زمين را زير و رو كردند و بيش از آنچه آنها آبادش كردند، آن را آباد ساختند».
اين خود مىرساند كه ممكن است بشر گذشته از بشر امروزى در مواردى پيشرفتهتر باشد. به هرحال در اين جامعه مدعى و پرتغيير بشرى، مسلمانان ناچارند كه مواضع خاصى را كه قرآن براى آنها بيان نموده است، در پيش گيرند و الاّ يا دنيا و يا دين و يا هردوى آنها را از دست خواهند داد و بايد توجه داشته باشيم كه قرآن و روايات ما كه براى هر چيز دستورالعملى را بيان نمودهاند براى روابط بين انسانها نيز دستورالعملهايى دارند كه سعادت ما به عنوان مسلمان در گرو عمل به آنهاست.
چند آيه كه در اين زمينه به ما راه مىدهند در زير بيان مىكنيم و در طول اين مقاله گام به گام از رابطه بين انسانها تا دستورالعمل رابطه بين مسلمانان و كفار از اين آيات استفاده خواهيم كرد:
«مَنْ كانَ يُريدُ العِزَّةَ فلِلّهِ العِزَّةُ جميعاً(2)».
«كسى كه خواهان عزت است(بايد از خدا بخواهد چرا كه) تمام عزت براى خداست؛...».
«و الّذين مَعَهُ اشدّاءُ على الكُفّارِ رُحَماءُ بَيْنَهُم(3)».
«.و كسانى كه با او هستند، در برابر كفّار سرسخت و شديد، و در ميان خود مهربانند...».
«و لا تَرْكُنُوا الى الّذينَ ظَلَموا فَتَمَسَّكُمُ النّارُ(4)».
«و بر ظالمان تكيه ننماييد، كه موجب مىشود آتش شما را فراگيرد...».
«أمْ حَسِبْتُم أن تَدْخُلوا الجنّةَ و لمّا يأتِكُم مَثَلُ الّذين مِنْ قبلِكم(5)».
«آيا گمان كرديد داخل بهشت مىشويد، بىآنكه حوادثى همچون حوادث گذشتگان به شما برسد؟!....».
اين قبيل آيات در قرآن و خصوصاً در سورههاى مدنى، بسيار مىباشد كه آوردن همه آنها در اينجا بسيار مشكل است؛ ولى در اين مقاله سعى مىشود تا كلّيّتى از آنچه قرآن از مسلمانان مىخواهد ترسيم كند.
ممكن است مثل دنياى امروز، غرب و غربگرايى ارزشى تلقّى شود در حالىكه قرآن شديداً چنين موضوعى را تخطئه مىكند و مىفرمايد كه عزّت، همگى از آنِ خداست؛ يعنى عزّت را به خداگرايان يعنى به رسول و مؤمنين مىدهد؛ يعنى اگر طالب عزّت هستيم بايد از دستورات قرآن تبعيّت كنيم. و گرنه ذليل مىشويم. اين همان چيزى است كه در دنياى امروز اتفاق افتاده و خصوصاً در دنياى اسلام كه مسلمانان از اسلام فاصله گرفتهاند و به طرف ارزشهاى غربى رو آوردهاند و همين است كه در چنين ذلّتى افتادهاند كه هرچه قدرتهاى استعمار بگويند، تابعاند.
به هرحال اسلام براى رابطه بين مسلمانان و كفار، ضابطهاى را مشخص كرده است و در اين مورد، كفار به دو دسته تقسيم مىشوند و در مورد يك گروه، به صداقت و در مورد گروه ديگر به مبارزه با آنان ترغيب شده است.
روابط در دنياى امروز
دنياى امروز كه ما در آن زندگى مىكنيم خصوصاً در 50 سال اخير، پيشرفتهاى چشمگيرى داشته است و اين پيشرفتهاى صنعتى، عقايد و مذهب انسانها را تحت تأثير خود قرار داده و حتى بعضى جاها ارزشها را وارونه كرده است و بحث ما در اين است كه ديد مسلمانان به غرب را نيز تحت تأثير قرار داده و اينگونه وانمود كرده است كه مذهب، مانع پيشرفت آنها شده است و در نتيجه ارتباط با دنياى كفر را نوعى ارزش مىنماياند و متأسفانه چون غرب داراى تغييرات سريع مىباشد كشورهاى مسلمان در اين تغييرات سريع، هضم مىشوند.
طبق آيات قرآن بايد از اصول ثابتى پيروى كنيم تا اين تغييرات، ما را از بين نبرد.
«و الّذين معه اشدّاء على الكفّار رحماء بينهم»«.و كسانى كه با او هستند، در برابر كفّار سرسخت و شديد، و در ميان خود مهربانند...». و اين همان اصل ثابتى است كه قرآن از ما انتظار دارد.
انواع رابطه
1. رابطه مولى - مطيع: در اين رابطه، اگر اذن خدا در كار نباشد، ذلّتبارترين نوع رابطه است بهطورى كه عزّت نفس را از طرفى كه بدون قيد و شرط از ديگرى تبعيّت مىكند، مىگيرد و به طرف ظالم اجازه هرگونه دخالت در امور فرد ضعيف را مىدهد.
امروزه اين نوع رابطه در حدّ بينالمللى نيز درآمده كه از نمونههاى بسيار واضح آن «حقّ وتو» براى بعضى كشورها است كه صدها كشور را تابع خود كردهاند. اين اطاعت كه يوغ بندگى را براى جهانيان و خصوصاً امروزه براى كشورهاى مسلمان در پى داشته است صريحاً متضادّ با آيات قرآن است؛ زيرا قرآن مىفرمايد:
«يا ايّها النّبىّ اتّقِ اللَّهَ و لا تُطِعِ الكافرينَ و المُنافِقينَ إنّ اللَّهَ كانَ عليماً حكيماً(6)».
«اى پيامبر! تقواى الهى پيشه كن و از كافران و منافقان اطاعت مكن كه خداوند عالم و حكيم است».
اين آيه، پرواى از خدا را متضاد با اطاعت از كافرين مىداند. اين به معناى آن است كه رابطه از اين نوع يعنى اطاعت از آنان، صريحاً و نه تلويحاً متضاد با اسلام است.
علامه طباطبايىقدس سره در تفسير اين آيه مىگويد: «در اين آيه، رسول خداصلى الله عليه وآله مأمور شده به تقواى از خدا، و در آن، زمينهچينى شده براى نهى بعدى؛ يعنى نهى از اطاعت از كافرين و منافقين. در اين سياق كه سياق نفى است، بين كفار و منافقين جمع شده و هر دو را ذكر كرده و از اطاعت هر دو نهى فرموده، از اين معنا كشف مىشود كه كفار، از رسولخداصلى الله عليه وآله چيزى مىخواستند كه مورد رضاى خداى سبحان نبوده است. منافقين هم كه در صف مسلمانان بودند، كفار را تأييد مىكردند و از آن جناب به اصرار مىخواستند كه پيشنهاد كفر را بپذيرد و آن پيشنهاد، امرى بود كه خداى سبحان به علم و حكمت خود بر خلاف آن حكم رانده بوده و وحى الهى هم بر خلاف آن نازل شده بود. و نيز كشف مىشود كه آن امر، امر مهمّى بوده كه بيم آن مىرفته كه اسباب ظاهرى بر خلاف آن مساعدت نكند و برعكس، بر وفق آن كمك كند؛ مگر آنكه خدا بخواهد جلوى آن اسباب را بگيرد؛ لذا رسول خداصلى الله عليه وآله مأمور شده از اجابت كفار نسبت به خواستهشان خوددارى كند و آنچه به او وحى شده متابعت نمايد و از كسى نهراسيده و بر خدا توكل كند(7)».
2. رابطه دوستى: اين نوع رابطه، كمى ظرافت دارد در مورد آن و به سادگى رابطه قبل نمىشود بحث كرد. ابتدا به مقدمه مىپردازيم و سپس اصل مطلب را دنبال مىكنيم. برقرارى رابطه دوستى با كفار به منظور برآورده شدن نيازها مىتواند حتى از مصاديق شرك نيز به حساب آيد. امام سجادعليه السلام در صحيفه سجاديه مىفرمايند:
«و رأيتُ أنَّ طَلَبَ المُحْتاجِ الى المُحْتاج سنةٌ مِنْ رأيِهِ و ضَلَّةٌ مِنْ عَقْلِهِ(8)».:«.. و دانستم كه خواستن نيازمند از نيازمند، از سبكى انديشه(بينائى) و گمراهى خرد او است...».
و اگر براى به دست آوردن عزت ميان قومهاى ديگر است باز هم در همين دعا مىفرمايد:
«فَكَمْ قَدْ رأيْتُ يا الهى مِنْ أناسٍ طَلَبُوا العِزَّ بِغَيْرِكَ فَذَلّوا(9)».
«اى خداى من! بسيارى از مردم را ديدهام كه عزّت و قدرت را از غير تو خواستند ولى ذليل و خوار شدند».
يعنى طلب احتياجات و عزّت از غيرخدا را نبايد بهانه دوستى قرار دهيم؛ زيرا در اينصورت، هم حمايت خدا را از دست مىدهيم و هم اينكه «خسر الدنيا و الآخرة» مىشويم.
3. رابطه قهرى: در اينجا قهر به معناى خشمآگين بودن با كسانى است كه حقپوشى مىكنند. قرآن مىفرمايد: «و الّذين معه اشدّاء على الكفار رحماء بينهم».:«..بگو: «با همين خشمى كه داريد، بميريد!...».
يا در آيه ديگرى مىفرمايد: «قُلْ مُوتُوا بِغَيْظِكُم».
حال علّت اين برخورد تند اسلام با اينها، به سبب آن است كه اينها حقپوشى مىكنند؛ يعنى اصلاً بحثشان از مشركان جداست. مشرك به كسى گفته مىشود كه حق را نمىداند، به اين علت به خدا شرك مىورزد در حالى كه كافر به كسى گفته مىشود كه با اينكه مىداند حق چيست از روى لجاجت و تعصب، با آن مخالفت مىورزد.
پی نوشت:
1) روم، 9.
2) فاطر، 10.
3) فتح، 29.
4) هود، 113.
5) بقره، 214.
6) احزاب، آيه اول.
7) تفسير الميزان، ج 16، ص 409 - 408.
8) صحيفه سجاديه، ص 308.
9) همان، ص 308.
بازکاوی هدایت و ضلالت در قرآن
محمدامامی
یکی از مباحث بسیار مهم که هدف از بعثت انبیاء را بیان میکند و آثار تربیتی و عقیدتی متعددی بر آن مترتب است، بحث هدایت و ضلالت میباشد. هدف از ارسال انبیاء و تشریع قوانین الهی هدایت انسانها است در راهی که نهایت آن رستگاری و آسایش ابدی است و باید دید قرآن کریم به عنوان منبع اصلی تعالیم اسلامی، که کتاب هدایت نامیده شده و آخرین نسخه دستورات آسمانی برای انسان است، چه راهی را برای رسیدن به آن هدف متعالی پیشنهاد میکند و نقطه مقابل آن؛ یعنی ضلالت را در چه چیز میداند؟ عوامل گمراهی را در چه چیز میبیند و راه گریز از آن چیست؟ نقش انسان در این مورد چه مقدار است و نشانههای افرادی که هدایت شده، یا افرادی که دچار گمراهی شدهاند چیست؟ آیا هدایت اختیاری و اکتسابی است یا نه و آیا همگانی است و هادیان همگان را راهنمایی کردهاند، یا راهنمایی آنها برای برخی از مردم میباشد؟
در این مقاله با استفاده از آیات، به اختصار به بررسی مسائلی که عنوان شد میپردازیم؛ قبل از آن که وارد اصل بحث شویم، باید دید این دو واژه در لغت و در اصطلاح قرآن به چه معنی میباشند.
هدایت و ضلالت در لغت
راغب هدایت را راهنمایی با لطف و ضلالت را عدول از راه راست بیان کرده است.(1)
پس هدایت یعنی نشان دادن راهی که به هدف انسان منتهی میشود و ضلالت به معنای عدول از صراط مستقیم است و متمایل شدن از منهج اصلی؛ خواه کم باشد یا زیاد و خواه عمدی باشد یا سهوی.
واژه ضلالت، متضمن نوعی تحیّر و سرگردانی است و مراد منحرف شدن از راهی است که به مقصد منتهی میگردد. «ضال» به کسی گفته میشود که مقصود و مطلوبش از او پنهان شده باشد و از راهی که به آن منتهی میشود، منحرف گردیده است.
معنای هدایت و ضلالت در قرآن
از حدود 236 مورد آیهای که در قرآن راجع به هدایت آمده است میتوان چنین برداشت نمود که هدایت به معنای «راهنمایی و ارائه طریق حق و کمال و خیر و صواب» است که گاهی در مورد انسانها به کار میرود؛ مانند آیه شریفه: «و الذین جاهدوا فینا لنهدینّهم سبلنا»(عنکبوت/ 69)؛ ما راهمان را به افرادی که برای رضای پروردگارشان تلاش کنند نشان خواهیم داد.
و گاهی در معنایی عام استعمال شده که شامل تمام موجودات است که آنها بر اساس استعداد خدادادی خود به سوی کمال هدایت میشوند. از آیه «ربّنا الذی اعطی کل شیء خلقه ثمّ هدی» (طه/ 50) همین معنی برداشت میشود؛ چنان که مرحوم علامه از صدرالمتألهین نقل میکند که هدایت عبارت است از سوق دادن موجودات به سوی کمال ثانوی آنها(2) که چیزهایی است که برای بقا بدان نیاز دارند. پس هدایت دارای اقسام و انواعی میباشد که آنها را مورد بررسی قرار خواهیم داد.
هدایت تکوینی
هدایت تکوینی ایجاد قوا، استعدادها و گرایشهای خاص در یک موجود است، به گونهای که آن را به کمال شایسته خود برساند. این معنی نشانگر این واقعیت است که هر موجودی برای رسیدن به هدف معیّن خود باید راه خاصی را بسپارد؛ مثلاً اگر زندگی زنبور عسل را ملاحظه نماییم، خواهیم دید این حیوان به صورت گروهی زندگی میکند و هر یک از اعضا مسؤولیت خاصی را بر عهده دارد و همه برای رسیدن به هدفی معیّن تلاش میکنند.
خالق این حیوان، چنان استعداد و غریزهای را در وجود آن نهاده است که در کوهها، جنگلها و بر روی درختان لانه بسازد و هر یک از آنها بتواند وظیفه خود را تشخیص دهد و برای انجام آن به بهترین وجه تلاش نماید. خداوند متعال در این مورد میفرماید:
«و اوحی ربّک الی النحل ان اتخذی من الجبال بیوتا و من الشجر و مما یعرشون) (نحل/ 68)
مرحوم علامه طباطبایی در تفسیر این آیه میفرماید خداوند از طریق غریزهای که در ذات زنبور عسل قرار داده، به او الهام نموده است.(3)
قرآن برای هر موجودی هدایتی مخصوص و هدفی ویژه را مطرح میکند و خلقت آن به گونهای است که به سوی آن هدف هدایت شده است. از این نظر خلقت انسان همانند موجودات دیگر است و اورگانیزم انسان به گونهای است که میتواند نیازهای مادی خود را در جهت ادامه حیات به صورت اجتماعی همراه با تحول و تکامل و بهرهگیری از آنچه در محیط است تأمین نماید. در خلقت انسان همانند تمام موجودات مادی دیگر هدفی وجود دارد و انسان همواره در جهت رسیدن به آن هدف در حال حرکت میباشد، استاد جوادی آملی در این باره مینویسد:
«... هر گونه حرکت در محدوده طبیعت همراه با هدایت بوده و از راه خاص به هدف مخصوص رهبری خواهد شد و هیچ موجود طبیعی ایستا و جامد نبوده و هیچ حرکتی نیز بدون هدف نخواهد بود.»(4)
هدایت تکوینی عام و شامل تمام موجودات میباشد، اما نوعی از هدایت تکوینی خاص انسان است. انسان که در دنیای آفرینش جایگاه ویژهای را به خود اختصاص داده و اشرف مخلوقات است هدایتی خاص میطلبد. بیشترین قابلیتها واستعدادهای جهان خلقت در اختیار انسان قرار دارد و هدف آفرینش در مورد انسان بسیار متعالی است و قابل قیاس با هدف آفرینش در موجودات دیگر نیست؛ مثلاً هدف از آفرینش یک گیاه رشد و نمو آن، دادن شکوفه و سپس تبدیل آن به میوه یا بذر است؛ اما در مورد انسان که موجودی پیچیده است طبیعتا هدفی والاتر وجود دارد و وصول به آن مشکلتر میباشد و بر این اساس قوای غریزی قویتری هم در اختیار او قرار داده شده است. این قوا و استعدادها باید در مسیر صحیح خود هدایت شوند تا انسان را به هدف آفرینش برساند.
یکی از مصادیق هدایت تکوینی ویژه انسان داشتن قوه تعقل است. قوه یا حس حقیقتجویی و کنجکاوی، میل به زیبایی، میل به پرستش و... از جمله استعدادهای خاص انسانی هستند که به صورت تکوینی در وجود نوع بشر نهاده شدهاند و به وی قدرت تشخیص خیر و شرّ، حسن و قبح و حق و باطل را میدهند. این در حالی است که تمام موجودات مادی دیگر از داشتن چنین قوا و استعدادهایی محروم هستند.
هدایت تشریعی
انسان با موجودات دیگر تفاوت اساسی دارد؛ زیرا آنها تنها دارای بعد مادی هستند و هدف نهایی از خلقتشان رسیدن به کمال در همان بُعد میباشد، اما ابعاد وجودی انسان فراتر از بعد مادی اوست. بعد روحی انسان بسیار پیچیده و شناخت نیازهای آن مشکل میباشد و در نتیجه هدایت انسان در این جهت بسیار دشوار میباشد و لذا اگر انسان بتواند خود را بشناسد و بعد معنوی خود و نیازهای آن را درک کند، میتواند به کمال مطلوب خود برسد.
حضرت علی علیهالسلام در این مورد میفرماید هر کس خود را بشناسد، پروردگار خود را شناخته است.(5)
از آن جا که شناخت «نفس» بسیار دشوار و حتی برای انسان بتنهایی غیر ممکناست، نیاز به راهنمایی و تعلیم رخ مینماید. انسان آزاد آفریده شده و حق انتخاب به او داده شده و از این رو دارای مسؤولیت هم میباشد و اکنون برای انتخاب اصلح نیاز به راهنمایی دارد؛ راهنمایی از سوی مبدئی که ویژگیهای انسان و رو حیات او را بخوبی بداند و توانایی پاسخ به نیازهای او را داشته باشد. از سوی دیگر انسان موجودی است که به صورت انفرادی نمیتواند زندگی کرده نیازهای خود را تأمین کند، بلکه باید در پرتو زندگی اجتماعی، افراد از تواناییهای یکدیگر برای رفع نیازهای خود بهره ببرند؛ هر چند این خود منشأ تعارضات و درگیریهایی بین آنها میگردد؛ چرا که همان غرایز حیوانی از قبیل نفعطلبی و برتریجویی و تفوقطلبی در وجود انسان نهفته شده است.
بدین سان برای برقراری توازن و جلوگیری از بروز خشونت در جوامع انسانی و نیز سوق دادن فرد و جامعه به سوی هدف آفرینش، نیاز به هدایت و راهنمایی انسان ضروری است؛ هدایت از سوی آفرینندهای که نسبت به خصوصیات و نیازهای انسان آگاهی کامل دارد و عناصر موثر در رسیدن انسان به آن هدف را کاملاً میشناسد. نقش پیامبران در این میان نشان دادن راهی است که خداوند برای رسیدن انسان به هدف آفرینش خود ترسیم نموده است. لطف الهی در این است که انسان را به سعادت و کمال برساند. وی انسان را تا حدودی از طریق خلقت و تقدیر و نیز فطرت آدمی راهنمایی کرده و سرشت انسان را به گونهای قرار داده است که انسان را به سوی کمال نهایی و مطلق دعوت مینماید: «فاقم وجهک للدین حنیفا فطرتاللّه التی فطر الناس علیها» (روم/ 30)
فطرت انسان با گرایش به سوی خداوند که کمال مطلق است درآمیخته است، همان گونه که از امام صادق علیهالسلام در مورد این آیه سؤال شد و حضرت فرمود مراد از فطرت در این جا توحید میباشد.(6) در برخی روایات نیز آمده است که مراد از فطرت اسلام میباشد، چنان که مرحوم شیخ طبرسی و برخی دیگر از مفسران این قول را برگزیدهاند.(7)
این فطرت الهی انسان را به سوی انجام کارهای نیک و صلاح پیش میبرد و توجه انسان را به سوی خالق و عبودیت او جلب میکند، لذا است که گفته میشود عبادت کردن و عبودیت ذاتی انسان است. شاهد بر این مدعی این است که در طول تاریخ مردم به عبادت و پرستش مشغول بودهاند و نمیتوان ملتی را یافت که خود را از پرستش بینیاز ببیند، مگر در مواردی نادر و استثنایی.
از طرفی امروزه میبینیم به رغم تمام تلاشی که حکومتهای لائیک و ضددینی برای محو دین در کشورهای خود کردهاند، نه تنها توجه مردم به دین کاهش نیافته، بلکه گرایشهای مردم به دین و مخصوصا اسلام در سراسر جهان همانند چشمهای جوشان در حال افزایش میباشد.
فطرت انسان را به سوی حق و حقیقت و کمال و سعادت دعوت و راهنمایی مینماید، اما خود بتنهایی قادر نیست برای همیشه انسان را راهنمایی کند و از او در مقابل امیال غریزی دفاع نماید؛ از این رو خداوند عقل را که چراغی فروزان است در اختیار انسان قرار داد. عقل رسولی باطنی است و نقش بزرگی در راهنمایی انسان به عهده دارد و لذا در مکتب اهل بیت عقل یکی از منابع علمی و فقهی شمرده میشود و قرآن نیز جایگاه مهمی برای عقل ترسیم کرده است. از طرفی یکی از عوامل عمده گمراهی، انحطاط و سقوط آدمی، عدم تعقل و تفکر او میباشد، چنان که قرآن نیز در سوره ملک از قول دوزخیان میفرماید:«اگر ما گوش و عقل خود را به کار گرفته بودیم، اهل آتش نبودیم.»(ملک/ 10)
با این وصف، به کارگیری عقل از سوی مردم متفاوت است و گاهی در مورد یک مسأله افراد نظرات مختلف دارند. تمام افرادی که با هم به نزاع میپردازند و کسانی که برای بشر مشکلات بزرگی میآفرینند از نعمت عقل برخوردارند؛ اما از به کارگیری آن عاجز هستند و نمیتوانند آن را راهنمای خود قرار دهند. اگر غرایز و شهوات انسان طغیان نماید چیزی از نور عقل باقی نمیماند تا انسان در پرتو آن به سرمنزل مقصود برسد و در این حال قدرت تفکر و اندیشه از او سلب میشود؛ از این رو عقل به تنهایی برای هدایت بشر کافی نیست، بلکه در مواجهه با غرائز طغیانگر قاصر است و به نیروی دیگری برای روشن کردن راه انسان نیاز میباشد. این نیرو همان نیروی تشریع است. تشریع یعنی وضع قانون از سوی شارع تا از بیرون انسان را هدایت کند و برای او چراغی باشد تا در پرتو آن به حیات خود ادامه دهد، از برخورد با دیگران مصون بماند، و در راه کمال و سعادت حرکت کند. این همان قوانین الهی است و افرادی که آن را از منبع اصلی دریافت میکنند و در اختیار مردم قرار میدهند، رسولان و انبیاء میباشند.
مراحل هدایت تشریعی
سؤالی که در این جا مطرح است این است که آیا هدایت تشریعی شامل همه افراد بشر است، یا ویژه افراد خاصی میباشد؟ اگر هدایت عمومیت دارد، آیا تحت شرایط خاصی انسان از آن بهره میبرد، یا در هر شرایطی انسان میتواند از این مشعل فروزان سود جوید؟
از برخی تعاریف و تقسیماتی که نویسندگان و مفسران ارائه نمودهاند چنین برداشت میشود که هدایت تشریعی نیز دارای مراحلی است که برخی از آنها عام است و تنها شرط آن وجود اراده در انسان است؛ اما برخی دیگر از درجات آن در مورد افراد خاصی است که مراحل پایینتر آن را طی کردهاند. در این مورد راغب اصفهانی هدایت انسانها را دارای مراتب و درجاتی برشمرده است؛ از قبیل:
1. آنچه شامل تمام مکلفان است و نوع بشر از آن برخوردار میباشد؛ مانند عقل و استعداد و امکان تحصیل علم.(8) برای اثبات این مطلب به آیه «ربّنا الذی اعطی کل شیء خلقه ثمّ هدی»(طه/ 50) استدلال نموده است.
البته چنین به نظر میرسد که در این استدلال راغب از نکتهای غفلت نموده است که هر چند هدایت مذکور در آیه عام و شامل نوع بشر است و همه میتوانند از آن برخوردار باشند، ولی اختصاص به انسان ندارد و عموم کلمه «کل شیء» تمام موجودات را شامل میشود و نمیتوان آن را در خصوص انسان دانست، بلکه در اصل، در مورد هدایت تکوینی است؛ چنان که علامه این را میگوید.(9)
2. هدایت یعنی دعوت به لسان انبیاء و به وسیله وحی که این در خصوص نوع بشر است؛ چنان که آیه شریفه میفرماید «و جعلنا منهم ائمّة یهدون بامرنا» (انبیاء/ 73)
3. توفیقی که اختصاص به افرادی دارد که به دعوت رسولان و هادیان الهی لبیک گفتهاند و مراحل اوّل و دوم هدایت را پشت سر نهادهاند: «الذین اهتدوا زادتهم هدی»(محمد/ 17)
«و من یؤمن باللّه یهد قلبه» (تغابن/ 11)
4. هدایت انسان در روز قیامت به سوی جنت: «سیهدیهم و یصلح بالهم»(محمد/ 5)
راغب این هدایتها را مترتب بر یکدیگر دانسته، مینویسد آنچه فعل انسان است همان هدایت به زبان و دعوت میباشد و مراحل دیگر آن را فقط خداوند میتواند عهدهدار گردد.
علامه حلی نیز در مورد هدایت مراحلی را قائل است و آن را به سه مرحله تقسیم مینماید:
1. دلالت و راهنمایی به حق و حقیقت؛ مثل «هدانی الی الطریق» که در این مورد راه به انسان نشان داده میشود.
2. فعل هدایت؛ یعنی نمایاندن واقعیت به انسان، به گونهای که انسان به آن معتقد گردد.
3. رساندن به هدف و مقصود؛ همانند کسی که دست انسان را گرفته، او را تا مقصد همراهی نماید.(10)
بلی مرحلهای از هدایت است که عموم مردم میتوانند از آن بهره برند. لطف الهی ایجاب میکند که همه مردم را به راه راست هدایت کند؛ زیرا او خالق و ربّ است و برای سعادت مربوب و مخلوق خود باید راه را نشان دهد. استاد جوادی آملی در این خصوص میفرماید:
«هدایت تشریعی نیز از خداوند است نه از آن غیر او و حتما از خداوند صادر خواهد شد... چون ربوبیت تمام ممکنات مخصوص خداوند است و از حضرت اوست.»(11)
مرحلهای بالاتر از هدایت نیز وجود دارد که ویژه افراد خاصّی است؛ افرادی که به ندای فطرت خود پاسخ مثبت دادهاند، از چراغ عقل بهره گرفتهاند و به سخن و راهنمایی رسولان و هادیان توجه کرده و در آن راه گام نهادهاند. آنها که با اطاعت از دستورات الهی تیرگیها را از قلب خود زدودهاند و پردههای حجاب را کنار زدهاند، مورد عنایت خاص الهی قرار گرفته، بهتر از دیگران میتوانند در راه رسیدن به هدف قدم بردارند.
در این جاست که خداوند هم عنایت خاصی به آنها مینماید و به گفته استاد جعفر سبحانی کمکهای غیبی و امدادهایی که خارج از اختیار انسان است شامل حال او میشود.(12)
گاهی انسان در شرایط مناسب موفق به انجام کاری میشود که اثر مثبت آن کار برای مدتها باقی میماند. این همان توفیق و هدایت ثانوی است که مترتب بر هدایت اولی است که در دست خود انسان بوده و از آن بهره جسته است.
قرآن کریم در این باره میفرماید هر کس پذیرای هدایت باشد، هدایت او افزایش خواهد یافت.(محمد/ 17،زمر/ 18،تغابن/ 11وبقره/ 2) از آیات نخستین سوره بقره که میفرماید: «ذلک الکتاب لاریب فیه هدیً للمتقین. الذین یؤمنون... اولئک علی هدیً من ربّهم»نیز میتوان دو گونه هدایت را برداشت نمود. یک هدایت اولیه که همان پیروی از فطرت، عقل و تعالیم انبیاء است که این خود آثاری را به دنبال دارد که یکی از آنها تشکیل ملکه تقوا در انسان میباشد و در پی آن هدایت ثانوی متوجه انسان میشود که همان توفیق الهی است؛ چنان که در نقطه مقابل، ضلالت نیز همینگونه است و مرحلهای عمیق دارد که مترتب بر مرحله اول است. مرحله اول در دست خود انسان است؛ یعنی بیتوجهی به ندای فطرت و راهنمایی عقل و دستورات انبیاء باعث تیرگی قلب، حجاب و سلب توفیق میگردد. البته این آثار بر بیتوجهی انسان به دستورات الهی بار میشود؛ هر چند خود انسان به آن توجه نداشته باشد یا حتی آن را نخواسته باشد: «انّ الذین کفروا سواء علیهم اانذرتهم ام لم تنذرهم لایؤمنون. ختم اللّه علی قلوبهم و...»(بقره/ 6-5) و «فی قلوبهم مرض فزادهم اللّه مرضا»(بقره/ 10)
مُهر زدن بر قلب این افراد، کر کردن آنها به گونهای که کلام حق را نمیتوانند بشنوند و نیز زیاد کردن مرض قلوب آنها از سوی خداوند است و آنها نمیتوانند جلو آن را بگیرند؛ زیرا مقدمات آن را به سوء اختیار خودشان فراهم کرده و از مرحله هدایت اولیه استفاده نکردهاند و این ضلالت که فعل خداوند است، مترتب بر ضلالت اولی است که در اختیار خود افراد بوده است.
به عنوان مثال، اگر شخصی بزرگوار و اهل جود و کرم مجلسی را برگزار کند و افرادی را دعوت نماید و سپس در آن مجلس هدایایی را توزیع نماید مسلم است کسانی از این هدایا و از الطاف صاحب کرم برخوردار میشوند که دعوت وی را پذیرفته و در مجلس حاضر شدهاند؛ اما آنها که در مجلس حاضر نشدهاند از این هدایا محروم خواهند بود و نمیتوانند آن شخص صاحب جود و کرم را ملامت نمایند، بلکه خود آنها باید برای این محرومیت سرزنش شوند.
رابطه هدایت با آزادی
اکنون شایسته است رابطه بین هدایت و آزادی را بررسی کنیم و ببینیم آیا انسان در انتخاب راه آزاد است و در رسیدن به هدایت یا ضلالت نقش دارد، یا این که خداوند برخی را هدایت میکند و برخی دیگر را گمراه مینماید؟
بعضی از نویسندگان اهل سنت با استناد به ظاهر شماری از آیات قرآن مانند «فمنهم من هدی اللّه و منهم من حقّت علیه الضلالة»(نحل/ 36) میگویند خداوند انسان را هدایت یا گمراه میکند و انسان در این زمینه نقشی ندارد؛ چنان که در آیه هدایت به خدا نسبت داده شده است. فخررازی میگوید خداوند ابتدا همه مردم را به وسیله پیامبران دعوت مینماید و سپس ایمان یا کفر را خودش در وجود افراد میآفریند.(13)
اما به نظر نگارنده این معنی را نمیتوان از آیه مذکور برداشت نمود. در این آیه هدایت به خداوند نسبت داده شده است «فمنهم من هدی اللّه»، چه این که او است که فطرت و عقل را آفریده، پیامبران را فرستاده و زمینه هدایت را فراهم میکند؛ اما ضلالت به او نسبت داده نشده «و منهم من حقّت علیه الضلالة»، زیرا خود شخص است که با استفاده نکردن از فرصتهای فراهم شده به گمراهی کشیده میشود.
علاوه بر این در صدر و ذیل آیه کلماتی وجود دارند که میتوانند قرینههایی بر خلاف برداشت فخررازی باشند. آیه به طور کامل چنین است: «و لقد بعثنا فی کلّ امّةٍ رسولاً ان اعبدوا اللّه و اجتنبوا الطاغوت فمنهم من هدی اللّه و منهم من حقّت علیه الضلالة فسیروا فی الارض فانظروا کیف کان عاقبة المکذّبین»(نحل/ 36) در این آیه به ارسال پیامبران برای هر جامعه و ملتی اشاره شده است و هیچ انسانی به طور تکوینی ملتزم به پذیرش دعوت پیامبران نیست؛ چنان که هیچ کس هم از پذیرش آن منع نشده است و هیچ گونه الزامی در این مورد وجود ندارد و این که بگوییم گر چه پیامبران آمدهاند و دعوت کردهاند، اما ایجاد ایمان و کفر در وجود انسانها توسط خداوند و بدون اراده انسان است به لغو بودن ارسال رسل خواهد انجامید؛ زیرا خداوند میتوانست بدون فرستادن رسولان این کار را انجام دهد و لذا هیچ اثری بر آمدن پیامبران مترتب نمیشود و لغو خواهد بود. بلی، مرحله دوم هدایت که همان توفیق است در دست انسان نبوده، بلکه فعل خداوند است که البته آن هم به دنبال انتخاب خود انسان در مرحله اول و مترتب بر آن است.
قرینه دیگر بخش پایانی آیه است که میفرماید: «فسیروا فی الارض فانظروا کیف کان عاقبة المکذّبین» اگر ضلالت انسان اجباری باشد و انسان در تغییر سرنوشت خود هیچ گونه نقشی نداشته باشد، قرآن نباید انسان را به «سیر در زمین و مطالعه احوال گذشتگان» دعوت نماید؛ چه این که این مطالعه بیاثر و لغو خواهد بود، در حالی که خداوند حکیم است و همانطور که لغو از او صادر نمیشود، به کار لغو نیز دستور نمیدهد.
پس باید گفت هدایت فعل خداوند است به معنای اعطای نعمت فطرت و عقل و فرستادن انبیاء برای راهنمایی نوع بشر؛ اما انسان در انتخاب راه خود حق تعیین دارد و مجبور نمیباشد. «انّا هدیناه السبیل امّا شاکرا و امّا کفورا» (انسان/ 3)؛ اما ضلالت که برای انسان محقق میشود به خاطر گزینش نادرست خود مکلف میباشد.
رابطه هدایت با حق
اگر هدایت را به معنای راهنمایی و نشان دادن طریق بدانیم آن طریق بناچار باید به مقصد خاصی بینجامد و آن مقصد خاص حقیقت میباشد و طریق منتهی به آن در قرآن «صراط مستقیم» نامیده شده است: «اهدنا الصراط المستقیم» (فاتحه/ 6)
صراط در عرف مردم به جاده و راه عمومی گفته میشود و صراط مستقیم راهی است که همواره رهروان خود را به مقصد برساند و ما در این آیه شریفه از خداوند میخواهیم ما را به راهی راهنمایی کند که ما را به مقصد نهایی برساند و مقصد نهایی، حق و حقیقت است. پس هدایت مستلزم حقّ و ضلالت مستلزم باطل است. از آن جا که حق مطلق خداوند است «ان اللّه هو الحق» (نور/ 25)، پس انسانِ هدایت شده کسی است که حرکت او به سوی خداست و تمام گفتار و کردار او رنگ الهی دارد و کسی که به این مرحله برسد هدفی جز بیان حق و تحقّق و حاکمیت حق ندارد.
راهنمایان و گمراهکنندگان از دیدگاه قرآن کریم
یکی از مسائل مهم اعتقادی فاعلیت خداوند و تأثیر او در وجود میباشد که این مسأله از مراتب توحید به شمار میآید. در این زمینه عدهای تا آن جا پیش رفتهاند که معتقد شدهاند هر آنچه از انسان صادر میشود فاعل واقعی آن خداوند است و انسان هیچگونه قدرت و ارادهای از خود ندارد. البته اگر این دیدگاه را بپذیریم، ارتکاب جرائم و جنایات و صدور افعال ناپسند را نباید به انسان نسبت داد و نباید او را بر انجام چنین کارهایی مؤاخذه کرد؛ زیرا او در ارتکاب چنین اعمالی هیچ نقش و ارادهای نداشته است؛ در نتیجه اعتقاد به جزا و کیفر روز قیامت و محاسبه اعمال انسان در آن روز غیرقابل قبول خواهد بود، چه این که مجازات انسانی که در انجام کاری هیچ نقشی نداشته و تحت اراده الهی و بالاجبار آن کار را انجام داده است، به دور از عدالت الهی بلکه قبیح میباشد.
این مسأله در مورد بحث ما نیز جایگاه ویژهای دارد و میبینیم در قرآن گاهی هدایت به خداوند نسبت داده میشود و گاهی به عواملی دیگر و همچنین ضلالت. حال اگر قائل به عدم نقشی برای انسان شویم و هدایت و ضلالت را معلول اراده الهی بدانیم، در واقع اختیار را از کف انسان گرفتهایم و همان اشکالی که در بحث توحید مطرح است در این جا نیز خودنمایی میکند. ما برای روشن شدن این مسأله به آیات قرآن مراجعه میکنیم تا ببینیم قرآن چه چیزهایی را عوامل هدایت یا ضلالت میداند. از دیدگاه قرآن، خداوند، قرآن و انبیاء راهنمایان بشر میباشند و در عین حال خدا، قرآن، انسان و شیطان به عنوان گمراه کنندگان مطرح هستند که خدا و قرآن در هر دو مورد در آیات قرآن به چشم میخورند که با توجه به آیات آنها را بررسی خواهیم نمود.
نقش خداوند در هدایت و ضلالت
هدایت و ضلالت در بسیاری از آیات قرآن به خداوند نسبت داده شده است؛ اسناد هدایت عامه به خداوند در آیاتی مانند: «ربّنا الذی اعطی کل شیء خلقه ثمّ هدی» (طه/ 50) و یا «انّا هدیناه السبیل امّا شاکرا و اما کفورا»(انسان/ 3) از این باب است که خداوند انسان را آفریده، استعداد و قوای طبیعی و فطری را در اختیار انسان قرار داده، وی را به نیروی عقل مجهّز نمود، و نیز پیشوایانی را برای هدایت تشریعی به سوی بشر فرستاده است. پس استناد این مرحله از هدایت به خداوند نیاز به توضیح ندارد. هدایت خاص که همان توفیق رحمانی یا رساندن به هدف است هر چند زمینههای آن را خود انسان با استفاده از هدایت عام الهی ایجاد میکند، اما در قرآن به خداوند نسبت داده میشود. همچنین کسانی که از هدایت عام الهی در مرحله اول استفاده نکنند، خداوند آنها را گمراه میکند و این که ضلالت در آیاتی از قرآن به خداوند نسبت داده میشود، در این مرحله و به این معنی است.(اعراف/ 43و 178،رعد/ 27)
این ضلالت گر چه از خود انسان سرچشمه میگیرد و گمراه شدن او ناشی از توجه نکردن به دستورات پیامبران و بزرگان و بیتوجهی به ندای فطرت بوده، ولی از آن جا که این انتخاب برخاسته از اراده انسان بوده و این اراده را خداوند آفریده و در اختیار انسان قرار داده، این ضلالت به خداوند نسبت داده شده است؛ چنان که بسیاری از افعالی که از انسان صادر میشود به خداوند نسبت داده شده است؛ همانند: «و ما رمیت اذ رمیت و لکنّ اللّه رمی» (انفال/ 17). در این مورد گر چه پرتاب تیر توسط انسان و با نیروی بازوری او انجام میشود، اما از آن جا که نیروی تدبیر، توان بازو و اراده را خداوند در اختیار او قرار داده و نیز در هر لحظه ممکن است آنها را سلب کند، این عمل به خداوند نسبت داده شده است.
نقش کتب آسمانی در هدایت و ضلالت
کتب آسمانی با تبیین تکالیف بشر که زمینه را برای راهنمایی او فراهم میکند یکی از منابع اصلی هدایت انسان میباشند. پیامبران نیز در حقیقت برای بیان تعالیم این کتب برای بشر آمدهاند. کتب آسمانی با این که متعدد و در ظاهر مختلف به نظر میرسند، اما در طول و مکمل یکدیگر بوده، قرآن کاملترین و برترین نمونه آنهاست. قرآن کتب آسمانی امتهای گذشته را به عنوان راهنمای بشر معرفی میکند: «انّا انزلنا التوراة فیها هدیً و نور» (مائده/ 44)
«و آتیناه الانجیل فیه هدیً و نور»(مائده/46)
این آیات بیان میکنند که کتب آسمانی برای هدایت نوع بشر آمدهاند؛ مثلاً در سوره یونس میفرماید: ای مردم از سوی پروردگار شما برایتان پند و اندرزهایی آمده که درمانی است برای آنچه در سینههاست و رهنمود و رحمتی برای گروندگان به خدا.(یونس/ 57،بقره/ 2)
گاهی نیز قرآن یا کتب پیشین به عنوان وسیله گمراهی افراد بیان شدهاند(مائده/ 64) و توجیه آن چنین است که قرآن برای هدایت انسان و ایمان آنها نازل شده، اما موضعگیری و عکسالعمل آنها در مقابل تعالیم قرآن موجب ازدیاد کفر آنان میگردد. آنان وقتی گسترش اسلام و نفوذ آیات قرآن را میبینند، از آن جا که اسلام را نپذیرفتهاند، سعی میکنند در مقابل آن بایستند و مانع پیشرفت آن شوند؛ از این رو روز بروز از هدایت الهی و راهی که قرآن ارائه نموده فاصله میگیرند و در واقع کفر آنها افزایش مییابد. این گونه ازدیاد گمراهی و طغیان در آیات مذکور به قرآن نسبت داده شده است.(14)
نقش انبیاء در هدایت
انبیاء همواره به عنوان هادی مطرح هستند و صفت گمراه کردن در قرآن به آنها نسبت داده نشده است. از نظر قرآن آفرینش انسان در پی هدفی خاص یعنی تکامل و دستیابی به کمال مطلق و تقرّب به جوار حضرت حق میباشد و بدین منظور هر چند به انسان استعداد فطری و نیروی تعقل و تفکر داده شده، اما برای شکوفایی این استعدادهای انسانی و افروختن مشعلی فروزان برای حرکت در طریق وصول به حق نیاز به وسیلهای است تا بتواند انسان را در این راه پرپیچ و خم راهنمایی کند و انسان مادی را با آن هدف غیرمادی مرتبط سازد. آن وسیله و واسطه انبیاء الهی هستند که ماهیتی بشری دارند و از ویژگیهای انسان برخوردارند، اما در بعد معنوی سرآمد تمام افراد عصر خود بودهاند. آنها اسوه و الگوی افراد هستند و انسانها با اقتدا به آنها و پیروی از اعمال و گفتارشان در راه حق و حقیقت گام مینهد: «اولئک الذین هدی اللّه فبهُداهم اقتده»(انعام/ 90)
هدایت انبیاء در عرض هدایت الهی نیست، بلکه در طول آن، به دستور خداوند و برخاسته از مصلحتاندیشی و لطف حضرت حق و مکمل هدایت باری تعالی است. خداوند رحمان است و لطیف و لطف او ایجاب میکند که بشر را به سوی سعادت ابدی هدایت کند و برای عملی کردن این هدف، افرادی از بین انسانها را بر میگزیند که ویژگیهای انسانی دارند و قادرند با انسان تماس برقرار نمایند، تا انسانها بتوانند دعوت آنان را درک کنند. از سوی دیگر آنان در بعد معنوی باید به گونهای باشند که قابلیت ارتباط با عالم معنی و گرفتن وحی را از آن منشأ لطف داشته باشند، و این افراد انبیاء الهی هستند.
نقش انسان در هدایت و ضلالت
با توجه به آنچه یاد شد، آشکار گردید که انسان در انتخاب راه خود نقش دارد، آزاد آفریده شده، دارای حق انتخاب است. همچنین انسان با برخورداری از نیروی عقل و خرد میتواند خوب و بد را تشخیص دهد و یکی را انتخاب نماید و چیزی به عنوان جبر که انسان را وادار به انتخاب راهی خاص کند وجود ندارد. آنچه در این جا مورد بررسی قرار میگیرد این است که انسان در هدایت یا ضلالت خود چه نقشی را میتواند ایفا کند و این که دیدگاه قرآن در این مورد چیست؟
انسان قابلیتهایی دارد که به فعلیت رساندن هر یک از آنها یا توجه خاص به هر کدام از آنها میتواند در سرنوشت انسان مؤثر باشد و آینده او را رقم بزند.
قابلیت درونی انسان
انسان بر اساس فطرت خود به سوی کمال گرایش دارد و نیروهایی از قبیل حسّ حقیقتجویی و حس خداپرستی او را در این راه تحریک میکنند. با وجود این، انسان مجبور به پیروی از این گرایشهای درونی نیست، بلکه غریزههایی از قبیل شهوت، غضب، قدرتطلبی و خودخواهی نیز در طبیعت انسان هستند که هر یک منشأ برخی از رفتارها در انسان میباشند. این غرایز با این که سرمنشأ خیر بوده، هر یک به گونهای به هستی و رشد انسان کمک میکنند، اما توجه بیش از حد به یکی از آنها و تقویت آن موجب خروج انسان از حدّ اعتدال میگردد. بدین گونه انسان میتواند در تعیین سرنوشت خود مؤثر باشد و از این روست که قرآن بسیاری از مشکلات انسان را ناشی از اعمال خود او میداند چنان که میفرماید بسیاری از گرفتاریهای شما چیزهای است که خود شما در ایجاد آن نقشی داشتهاید.(شوری/ 30)
تفسیر نمونه در بیان آیه شریفه میفرماید:
«هدایتها و ضلالتهایی که در این مورد به اراده خدا نسبت داده میشوند، در حقیقت پاداش و کیفرهایی است که در مقابل انجام اعمال نیک و بد به بندگان میدهد.»(15)
حال که سخن به این جا رسید، مناسب است به فهرست اعمال و کردار انسانی و موضعگیریهای او که در گمراهی و سقوط او نقش دارند و موجبات آن را فراهم میآورند، اشارهای گذرا داشته باشیم.
این اعمال عبارتند از:
1. پیروی از هوی و هوس
اگر انسان غرایز خود را تعدیل نکند و بیش از حد به ارضاء آنها بپردازد از خط اعتدال خارج شده، به ورطه انحراف سقوط خواهد نمود. قرآن کریم میفرماید: «افرأیت من اتخذ الهه هواه و اضلّه اللّه علی علم و ختم علی سمعه و قلبه...»(جاثیه/ 23)
در این آیه گمراه شدن بنده توسط خداوند معلول پیروی بدون چون و چرا از خواهشهای نفسانی است. وقتی انسان هواهای نفسانی را معبود و مُطاع خود قرار دهد بر چشم و گوش و قلب او مهر زده میشود؛ زیرا انسان چیزی را جز همان خواهشهای درونی خود نمیبیند و در چنین شرایطی درک حقیقت برایش غیرممکن میشود و این حالت به منزله مُهر زدن بر قلب و چشم شخص گمراه بیان شده است.
2. دوست ناباب
اگر انسان دوست ناباب و گمراهی را برگزیند و قدرت هدایت و راهنمایی او را نداشته باشد، در صورت ادامه دوستی با او خودش ممکن است تحت تأثیر واقع شود. این مسأله امروزه از مشکلات اصلی جامعه ما است. از سوی دیگر یک دوست خوب میتواند موجب هدایت و کمال انسان باشد. قرآن در مورد نقش دوستان میفرماید: «و یوم یعضّ الظالم علی یدیه یقول یا لیتنی اتّخذت مع الرّسول سبیلاً. یا ویلتی لیتنی لم اتخذ فلانا خلیلاً» (فرقان/ 28 ـ 27)
3. پیروی نسنجیده از بزرگان
یکی از عوامل اصلی مشکلات کشورهای جهان سوم و نیز کشورهای اسلامی پیروی حساب نشده سیاستمداران و رهبران آنها از بیگانگان از جمله سیاستمداران برجسته جهان است. این مسأله سبب بیتوجهی به تعالیم اسلام و مصالح جوامع اسلامی میشود و نیز موجبات گمراهی انسان را فراهم میآورد. انسانی که مطیع بزرگان جامعه خود باشد مصالح و سرنوشت خود در روز قیامت را فراموش میکند و از آن غافل میشود. قرآن میفرماید: عدهای از افرادی که روز قیامت دچار عذاب شوند بهانه میآورند که خدایا ما از بزرگان پیروی کردیم و گمراه شدیم.(احزاب/ 66) از سوی دیگر پیروی از تعالیم رسولان و فرستادگان الهی موجب هدایت انسان و حرکت او در صراط حق میباشد و کسی که از فرزانگان و عارفان پیروی کند به کمال مقصود خود خواهد رسید.
4. پیروی حساب نشده از اجداد
تقلید و پیروی کورکورانه، همان گونه که در گذشته سبب گمراهی افراد میشده و بسیاری از افراد اعتقادات اجداد و نیاکان خود را بدون تحقیق در مورد صحّت و حقانیت آنها میپذیرفتند، امروزه نیز بر جوامع انسانی سایه افکنده است و پیروان بسیاری از ادیان به گونهای موروثی و بدون هیچ گونه جستجو معتقد به باورهای نیاکان خود بوده، از آن دفاع میکنند. در پارهای از موارد حتی پیروان یک دین در مرحله عمل نیز با تقلید از نیاکان خود به تعالیم واقعی آن دین توجه نمیکنند که این حالت از نظر قرآن مردود شمرده شده است. حتی قرآن اطاعت از پدر و مادر را در صورتی که موجب گمراهی انسان باشند نهی کرده است: «و ان جاهداک علی ان تشرک بی ما لیس لک به علم فلاتطعهما» (لقمان/ 15)
5. احساس بینیازی
اگر انسان خود را در مقابل حضرت حق بینیاز پندارد و احساس کند تمام امور خود را میتواند حل و فصل کند و به قدرت الهی نیاز ندارد، دچار گمراهی شده، طغیان خواهد کرد. لذا در تعالیم اسلامی همواره نیاز انسان و وابسته بودن او به منبع پرفیض الهی تذکر داده میشود. قرآن یکی از علل گمراهی افراد را غفلت و فراموشی تعالیم الهی و یاد خداوند میداند.(فرقان/ 18-17)
6. پیروی از اکثریت
یکی دیگر از عوامل اصلی گمراهی بشر پیروی از اکثریت است که در طول تاریخ موجب مخفی ماندن حق و نشر باطل گردیده است. بشر امروزی نیز از این مشکل رنج میبرد و برخی از ملتها در اثر پیروی از رأی اکثریت دچار مشکلات روحی و معنوی بسیاری شدهاند. یکی از شبهاتی نیز که امروزه علیه مکتب اهل البیت علیهمالسلام مطرح میشود، این است که اگر این مکتب بر حق است چرا پیروان آن در اقلیت هستند؟
در پاسخ باید گفت که اکثریت یا اقلیت بودن نمیتواند معیار حق و باطل باشد، بلکه گاهی اکثریت بر حقند و در بسیاری از موارد نیز اقلیت بر حق میباشند و اکثریت بر کفر، فساد و ضلالت؛ چنان که قرآن کریم در موارد متعددی بدان اشاره کرده است و گاهی میفرماید اکثر آنها نمیدانند، یا اکثر آنها تعقل نمیکنند، یا میفرماید اگر از اکثریت پیروی کنی از راه خدا منحرف خواهی شد و علّت آن را این میداند که آن اکثریت بر اساس حدس و گمان تصمیمگیری میکنند.(انعام/ 116)
7. پرستش بتها
پرستش بتها گر چه خود معلول گمراهی و انحراف است، اما در عمیقتر شدن ضلالت انسان تأثیر دارد: «ربّ انهنّ اضللن کثیرا من الناس...» (ابراهیم/ 36)
در این آیه مشاهده میکنیم که حضرت ابراهیم علیهالسلام گمراهی بسیاری از مردم را به خاطر بتها میداند.
نقش شیطان در ضلالت انسان
یکی از اصلیترین عوامل گمراه کننده انسان شیطان است. نه تنها شیطان، بلکه شیاطین انس و جن به شیوههای مختلف انسان را فریب داده، از راه سعادت خارج میکنند. در سوره فصّلت میفرماید، کفار در روز قیامت از خدا میخواهند اجازه دهد شیاطین جنّ و انس را زیر پای نهند، به این دلیل که علّت گمراهی خود را در وجود آنان میبینند و اکنون در روز جزا به فکر انتقام میباشند.(فصّلت/ 29) قرآن کریم این سخن را از سوی آنان نقل مینماید و آن را رد نمیکند و این مشخص میسازد که شیطان در ضلالت انسان نقش داشته است.
در عرف مردم نیز انجام بسیاری از کارهای نامطلوب به عنوان عمل شیطانی مطرح است. در قرآن نیز در سرگذشت آدم و حوا از شیطان بتفصیل بحث شده است.
چگونگی حیلههای شیطانی
اغوا کردن، وسوسه و تزیین امور دنیوی برای انسان راههای عمده نفوذ حیلههای شیطانی در قلب انسان است. شیطان امور مادی از قبیل زن و فرزند و اموال و پست و مقام را به گونهای برای انسان مهم و زیبا جلوه میدهد که توجه انسان به آنها کاملاً جلب شده، از امور معنوی غافل میگردد.
قدرت وسوسههای شیطان به حدی زیاد و مؤثر است که حتی در شخصی همچون آدم ابوالبشر که از انبیاء الهی است نفوذ میکند. هر چند شیطان نتوانست بر قلب آدم مسلط شود و زمام حیات او را در کف گیرد، اما او از وسوسههای شیطان متأثر گردید: «فوسوس لهما الشیطان... فدلاّهما بغرور فلمّا ذاقا الشجرة بدت لهما سوءتهما» (اعراف/ 22)
زمینهها و شرایط هدایت و ضلالت
تاکنون در مورد عوامل هدایت و ضلالت، یا هادی و مُضلّ بحث کردیم. اکنون باید دید این عوامل در چه شرایطی و با وجود چه زمینههایی در وجود انسان کارایی دارند. فایده این بحث در این است که انسان میتواند با ایجاد زمینههای هدایت در سرنوشت آینده خود ایفاء نقش نماید و نیز دوستان و اطرافیان خود را بشناسد، جبهه حق و عدالت را از جبهه باطل تشخیص دهد و خود را از نیروهای اهریمنی حفظ نماید. در ادامه، این زمینهها یکایک مورد بررسی قرار خواهد گرفت.
یکی از زمینههای هدایت «تقوا» است که انسان با ایجاد آن میتواند از تعالیم الهی استفاده نموده، نسبت به آینده خود مطمئن گردد. «ذلک الکتاب لاریب فیه هدی للمتقین» (بقره/ 2). تقوا شرط هدایت ثانویه الهی است؛ یعنی هدایت عام شامل تمام افراد است و هر کس میتواند از نعمت فطرت و عقل و تعالیم انبیاء استفاده کند، اما مراحل خاص هدایت از قبیل توفیق شرایط خاصی دارد که یکی از آنها تقواست و کسانی که کفر ورزند و به دنبال فسق باشند، از آن محروم هستند.
یکی دیگر از شرایط هدایت «ایمان» است. قرآن در موارد متعددی به این مطلب اشاره دارد و میفرماید کسانی که ایمان آورده و عمل صالح انجام دهند به خاطر ایمانشان خداوند آنان را هدایت میکند. به نظر میرسد که مراد از هدایت در این گونه آیات هدایت خاص یعنی همان توفیقات رحمانی باشد؛ چه این که راهنمایی و نشان دادن راه سعادت اختصاص به افراد خاصی ندارد.
از دیگر شرایط هدایت این است که انسان پذیرای حق و حقیقت باشد، گوشی شنوا و فکری فعال داشته باشد، نظرات و اقوال متفاوت را مطالعه کرده، پس از ارزیابی، آن را که حق است بپذیرد: «الذین یستمعون القول فیتّبعون احسنه اولئک الذین هداهم اللّه...»(زمر/ 18)
این آیه اعم از هدایت عام الهی و توفیقات خاص او باشد.
توضیح آیه در مورد هدایت عامه چنین است که خداوند راه صحیح و کلمه حق را برای همه بیان کرده، اما آن کس که حق را نپذیرد از آن بهرهای نبرده و میتوان مجازا گفت خدا او را هدایت نکرده است و در مورد هدایت خاصه روشن است که افراد متعصب که حاضر نشوند به نظرات دیگران گوش فرا دهند و خود را بهترین افراد بپندارند، از الطاف حق محروم شوند و توفیقات الهی شامل آنها نشود.
دیگر از اعمالی که زمینه هدایت را فراهم میآورد جهاد با اموال و انفس و هجرت فی سبیل اللّه است. جهاد به معنای کار دشوار و سخت است.(16)
و علت نامگذاری این اعمال به «جهاد» دشوار بودن آنهاست، بلکه باید گفت این دشوارترین کارهاست؛ چه این که انسان از بهترین سرمایه یعنی جان خود میگذرد و برای رضایت حضرت حق و قرب پروردگار آن را در طبق اخلاص مینهد، یا مال خود را که شب و روز برای گردآوری آن تلاش کرده تقدیم حضرت حق میکند. هجرت نیز که در جریان آن انسان ممکن است خانواده، فرزندان، اقوام و دوستان و یا اموال خود را رها کند و به دیار غربت روانه شود، کاری است بسیار دشوار. چنین شخصی از وصل یاران چشم میپوشد تا به وصل جانان نایل آید و این هنرنمایی نه کار هر کس، بلکه هنر شخصی است که اسیر اشاره معشوق شده است و عشق در قلبش جلوهگر شده باشد: «و الذین آمنوا و هاجروا و جاهداوا فی سبیل اللّه باموالهم و انفسهم اعظم درجةً عنداللّه و اولئک هم الفائزون» (توبه/ 20).
بلی رسیدن به منبع فیض الهی که نهایت سیر انسان میباشد در پرتو مجاهده و هجرت امکانپذیر است.
همان طور که برخی از اعمال و رفتار انسان به هدایت او کمک میکند، بعضی از رفتارها و موضعگیریهای او موجب محروم شدن از این فیض عظیم الهی و افتادن در ورطه گمراهی میگردد. هر چند فطرت انسان بر گرایش به سوی خداوند آفریده شده و ذاتا به حق و حقیقت تمایل دارد و عوامل درونی هدایت برایش در نظر گرفته شده و علاوه بر آن انبیاء الهی هم برای راهنمایی او آمدهاند، اما سلوک در این راه به صورت حتمی و جزمی نیست، بلکه چه بسا به خاطر عواملی عارضی انسان از صراط حق منحرف شود: «انّا هدیناه السبیل امّا شاکرا و اما کفورا»(انسان/ 3)
این عوامل در زمینهها و شرایط خاصی میتوانند مؤثر باشند و فطرت خداجوی انسان را مخدوش سازند. لذا شناخت این زمینهها اهمیت ویژهای دارد و با دانستن آنها انسان میتواند خود را از سقوط در وادی ضلالت حفظ نماید و تلاش عوامل گمراهی از قبیل شیطان را خنثی نماید. در ادامه، این شرایط را یکایک مورد بررسی و مطالعه قرار خواهیم داد:
1ـ عدم تفکر
یکی از چیزهایی که از دیدگاه اسلام ارزش بسیاری دارد تفکر میباشد. از نظر قرآن کسانی میتوانند از آیات الهی بهره ببرند و عبرت بگیرند که اهل تفکر باشند: «انّ فی ذلک لآیات لقوم یتفکرون» (رعد/ 3)
«و کذلک یبیّن لکم الایات لعلّکم تتفکّرون» (بقره/ 219)
در روایات نیز توجه خاصی به تفکر شده و به تعلیم و تعلم و تفکر اهمیت ویژهای داده شده است. امام هشتم علیهالسلام میفرماید:
«لیس العبادة کثرة الصلاة و الصوم، و انّما العبادة التفکر فی امر اللّه عزّوجل.»(17)
تفکر رکن اصلی قوام انسان و زندگی اجتماعی اوست، به گونهای که اگر این رکن خدشهای بردارد انسان در ادامه راه خود دچار مشکلاتی خواهد شد و قوام خود را نمیتواند حفظ کند و نتیجه آن، انحراف و گمراهی است: «ام تحسب انّ اکثرهم یسمعون او یعقلون ان هم الا کالانعام بل هم اضلّ سبیلاً» (فرقان/ 44)
از آن جا که شنیدن کلام معقول و تعقل و تفکر و سپس پذیرش کلام حق، راه رسیدن به حق مطلق و کمال نهایی است و گروه مورد بحث در این آیه از این ویژگی به دور هستند، لذا آنها در جامعه انسانی جای نمیگیرند. و همانند چهارپایان بلکه بدتر هستند؛ زیرا چهارپایان ذاتا از چنین نعمتی محروم بودهاند، اما به این افراد چنین موهبتی عطا شد، ولی از آن استفاده نکردند؛ لذا شایستگی ملامت و سرزنش دارند. همچنین در موردی که انسان از دیگر استعدادهای خدادادی خود استفاده نکند این مسئله صدق میکند؛ مثلاً چنانچه قوه تعلم یا تفحص از حقیقت و تلاش و کوشش در انسان به خاموشی گراید، او شایسته سرزنش است، در صورتی که حیوان که از ابتدا فاقد آن بوده، سرزنش نمیشود.
2ـ بیاعتقادی نسبت به قیامت
بیاعتقادی به روز جزا از موجبات و زمینههای ضلالت است؛ زیرا انسان در چنین شرایطی انگیزهای برای کنترل رفتار خود و پیروی از معیارهای الهی ندارد. قرآن نیز در بسیاری از موارد مشرکان و کفار را به خاطر اعتقاد نداشتن به معاد سرزنش میکند. خداوند متعال در سوره هود میفرماید: «و یبغونها عوجا و هم بالآخرة هم کافرون»(هود/ 19)
و نیز میفرماید: «فالذین لایؤمنون بالآخرة قلوبهم منکرة و هم مستکبرون»(نحل/ 22)
در مقابل، آیاتی وجود دارند که در آنها یقین داشتن به آخرت عامل تقوا و در نهایت هدایت انسان و رستگاری او بیان میشود. این واقعیت در آیات اول سوره بقره بیان شده است: «و بالآخرة هم یوقنون» (بقره/ 4)
3ـ رضایت به زندگی این دنیا و اطمینان به آن
در سوره یونس به یکی دیگر از شرایط عارض شدن گمراهی اشاره شده و آن عبارت است از رضایت به زندگی این جهان و اطمینان داشتن به بقاء آن: «و رضوا بالحیوة الدنیا و اطمأنّوا بها» (یونس/ 7)
این فکر موجب غفلت انسان از امور معنوی و الهی میشود. بدینسان کسانی که میپندارند زندگی آنان در این دنیا خلاصه میشود و تنها باید برای تأمین نیازهای این دنیا تلاش کنند و به فکر تأمین نیازهای دنیای دیگر نیستند، در معرض انحراف و گمراهی قرار دارند و معمولاً چنین افرادی برای دستیابی به اهداف و خواستههای خود دست به هر عملی میزنند. ریشه بسیاری از اعمال ضد انسانی که در طول تاریخ انجام شده در این گونه طرز فکر جای دارد. مگر یکی از عواملی که همواره در طول تاریخ برای جامعه انسانیت مشکل آفریده است فکر توسعهطلبی و کشورگشایی نبوده است؟ مگر نه این است که کشورگشایی یعنی اهتمام بیش از حد به دنیای مادی: «الذین یستحبّون الحیوة الدنیا علی الآخرة... اولئک فی ضلالٍ بعیدٍ»(ابراهیم/ 3)
4ـ غفلت
اگر انسان آیات خداوند را فراموش کند و از آنها غافل گردد، از نعمت هدایت محروم خواهد شد؛ چنان که قرآن کریم میفرماید: «و الذین هم عن آیاتنا غافلون»(یونس/ 7) البته این امری است طبیعی و بر خلاف انتظار نمیباشد؛ چه این که در امور دنیوی نیز غفلت موجب محروم شدن انسان از یک موهبت یا امتیاز میگردد؛ مثلاً انسانی که تصمیم دارد از تسهیلات دولتی برای کار خاصی استفاده کند باید متوجه باشد که در چه زمان و تحت چه شرایطی این کار شدنی است و چگونه و در چه موقعیتی تقاضای خود را مطرح کند. حال چنین شخصی اگر با بیتوجهی و غفلت از کنار مسائل یاد شده بگذرد یقینا به هدف خود نخواهد رسید. امور معنوی و دینی نیز همینگونه است و راه یافتگان کسانی هستند که دچار غفلت نشدهاند.
5 ـ کفر به خداوند و بیاعتقادی به روز قیامت
از نظر یک فرد بیایمان، زندگی به همین دنیای مادی محدود میشود و از غیب و قیامت خبری نیست و طبیعی است که رفتار چنین فردی آنگونه که دین انتظار دارد نباشد و در راهی که قرآن ارائه میدهد حرکت نکند. از آن جا که چنین شخصی به معاد و روز حساب نیز معتقد نیست تکالیف و دستورات دینی از نظر او پوچ و بیمفهوم میباشد؛ زیرا در این دنیا مشاهده نمیکند که نتیجهای بر آنها بار شود و مترتب شدن نتیجه در روز قیامت را نیز قبول ندارد. از این رو، در پندار او این تعالیم مردود و غیرقابل قبول مینماید. حتی اگر در میان جوامع الهی و نیز جامعه اسلامی تحقیق کنیم، به این جا میرسیم که اکثر افرادی که مرتکب اعمال خلاف شرع میشوند و حقوق دیگران را نقض میکنند، در اعتقاد به روز واپسین و محاسبه کردار و گفتار آدمی در آن روز سست میباشند. از این روست که چنین افرادی بیشتر در معرض گمراهی هستند و معمولاً برای رسیدن به آرزوهای خود دست به هر کاری میزنند. قرآن کریم در مورد کافران میفرماید خواه آنها را هشدار دهی یا هشدار ندهی، آنها ایمان نمیآورند.(بقره/ 6)
6ـ شبههافکنی و صدّ عن سبیل اللّه
در تعلیمات قرآن ایجاد شک و شبهه در قلوب دیگران و نیز جلوگیری از حرکت در راهی که خداوند ترسیم کرده از عواملی شمرده میشود که زمینه ضلالت انسان را فراهم میآورد. قرآن کریم در اشاره به این دو نکته میفرماید: «الذین یستحبّون الحیوة الدنیا علی الآخرة و یصدّون عن سبیل اللّه و یبغونها عوجا اولئک فی ضلال بعید»(ابراهیم/ 3)
در این آیه ابتدا توجه به حیات دنیا و اصل قراردادن آن بیان شده و آن گاه دو عنصر دیگر، یعنی صد عن سبیل اللّه و شبههافکنی در اذهان دیگران مطرح میشود و بصراحت آن دو را از عوامل گمراهی میداند. برخی از نویسندگان سه نکته مذکور در این آیه را سه درجه متفاوت از ضلالت میدانند که هر یک مترتب بر دیگری است: اول انتخاب زندگی دنیوی و بیتوجهی به آخرت، دوم صد عن سبیل اللّه و جلوگیری مردم از گرایش به حق و سوم القاء شک و شبهه در میان مردم و منحرف کردن قلوب آنان از راه حق.(18) اما به نظر میرسد این ترتیب مورد عنایت آیه قرآن نباشد؛ چه این که معمولاً مرتبه القاء شبهه قبل از صدّ عن سبیل انجام میشود و معمولاً دشمنان حق بعد از آن که در شبههافکنی شکست میخورند و از این راه نمیتوانند مانع گرایش مردم به حق شوند، دست به حرکتهای نظامی میزنند و عملاً از حرکت مردم به سوی حق جلوگیری میکنند.
ویژگیهای هدایت یافتگان و گمراهان
گاهی به آیاتی از قرآن برمیخوریم که از خصوصیات هدایت یافتگان یا گمراهان سخن میگوید و میتوانیم آنها را به عنوان نشانه افراد گمراه یا هدایت شده مطرح نماییم که عبارتند از:
1ـ شرح صدر و ضیق صدر
خداوند به کسی که در صراط مستقیم قرار گرفته، شرح صدر میدهد. شرح صدر یعنی فراخی و وسعت سینه به طوری که یارای پذیرش حق و حقیقت را داشته باشد. دل انسان در چنین شرایطی نرم میگردد، از لجاجت و سرسختی در دفاع از عقیده باطل خود دست بر میدارد و هر گاه حق با افکار او ناسازگار باشد براحتی افکار و ایدههای خود را کنار میگذارد و حق را با آغوش باز میپذیرد. قرآن کریم میفرماید: هر کس را خداوند بخواهد هدایت کند، به او شرح صدر میدهد(انعام/ 125). شرح صدری که ظرف علم و شناخت است وسعت قلب است، به طوری که معارف حقهای را که بر او عرضه میشود پذیرا باشد.(19)
آیه یاد شده سپس به نشانه گمراهان اشاره دارد که بر خلاف هدایت یافتگان دچار ضیق صدر میباشند و مراد از آن تنگی سینه است، به گونهای که باعث دشواری پذیرش حق باشد.
قابلیت نداشتن برای رسوخ حق در قلب انسان، نداشتن انعطاف پذیری و عدم ملایمت و نرمش که بشر امروزی را در بر گرفته و حاضر نیست با حق و حقیقت مدارا کند، برخاسته از همین صفت میباشد. بسیاری از مردم مخصوصا دانایان هر قوم و ملتی در مورد حق و حقیقت چیزهایی شنیدهاند یا مطالعه کردهاند و گاهی آن را میدانند، ولی از سرِ لجاجت و تنگنظری که ناشی از رفتار خود آنان است، ظرفیت پذیرش آن راندارند. در صدر اسلام دشمنان کینهتوز اسلام گوشهای خود را از پنبه پر میکردند تا مبادا ندای حق را بشنوند و وقتی یکی از دوستانشان قصد طواف کعبه را داشت به او پیشنهاد میکردند گوشهای خود را ببندد تا مبادا صوت دلنشین پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم که حاوی پیامهای قرآن کریم و حامل حقیقت بود به گوش آنها برسد و دل آنها را نرم کرده، به حق متمایل سازد.
گاهی انسان به حدی در ورطه لجاجت غوطهور و سختدل میشود که دیگر هیچ عاملی نمیتواند بر او تأثیر بگذارد و به آن جا میرسد که «ختم اللّه علی قلوبهم و علی سمعهم و علی ابصارهم غشاوة و لهم عذاب عظیم»(بقره/ 7)
استاد آیةاللّه معرفت در این باره میفرماید: در این آیه تشبیه و استعاره وجود دارد و کنایه از اعتیاد این افراد به عناد و لجاجت داشته(20) و قلب آنها بکلی سیاه شده و جایی برای نقش بستن حق در آن باقی نمانده است. اینها در اثر اعمال و رفتاری که داشتهاند و به خاطر موضعگیریهای خود تا آن جا پیش رفتهاند که دیگر هیچ عاملی در آنها نمیتواند نفوذ کند و گویا خداوند بر چشم، گوش و قلب آنها مُهر زده و آنها قدرت دیدن، شنیدن و تحلیل واقعیتها را ندارند.
2ـ تشخیص حق از باطل
یکی از نشانههای انسانی که هدایت شده این است که میتواند حق را از باطل تشخیص دهد. نیروی تشخیص این دو از یکدیگر موهبتی است که از سوی خداوند به پرهیزگاران داده میشود و تقوا خود از نشانههای هدایت است «ذلک الکتاب لاریب فیه هدیً للمتقین»(بقره/ 2)
پس تقوا نشانه هدایت عامه و مقدمه هدایت خاصه است و نیروی تمیز حق از باطل به متقین ارزانی میشود: «یا ایها الذین آمنوا ان تتقوا اللّه یجعل لکم فرقانا»(انفال/ 129)
بدینسان میتوان گفت این نیرو از نشانههای هدایت است. در آیه مذکور کلمه فرقان آمده است و فرقان یعنی فرق گذارنده و جداکننده حق از باطل، تشخیص دهنده خالصی از ناخالصی و آئینه تمامنمای حقیقت. از طرفی حق و باطل ارتباط مستقیم با هدایت و ضلالت دارند و سرانجام جاده هدایت به مقصدی میانجامد که حق نامیده میشود و این راهی است پرپیچ و خم و دارای نقاط کور وگمراه کننده و برای تعیین مسیر صحیح و جلوگیری از سقوط، بهترین وسیله چراغ تقواست. مؤلف تفسیر نمونه پس از شرح کلمه فرقان و تقوا به نکتهای اشاره میکند و مینویسد: «نیروی عقل انسان به قدر کافی برای درک حقایق آماده است، ولی پردههایی از حرص و طمع و شهوت و خودبینی و حسد و عشق افراطی به مال و زن و فرزند و جاه و مقام همچون دود سیاهی در مقابل دیده عقل آشکار میگردد... و پیداست که در چنین محیط تاریکی انسان چهره حق و باطل را نمیتواند بنگرد؛ اما اگر با آب تقوا این غبار زدوده شود و این دود سیاه و تاریک از بین برود، دیدن چهره حق آسان است.(21)
این هم مسلم است که هر کس در گمراهی به سر برد از این نیرو محروم خواهد شد؛ چه این که این چراغ در اختیار کسانی قرار داده میشود که قلب و دل خود را جلا داده و آن را برای شنیدن حق و پذیرفتن آن آماده نمودهاند. چنین قلبی است که کلمه حق میتواند در آن رسوخ کند و آن را روشن سازد؛ اما قلبی که این زمینه را ندارد، بلکه زمینه مهر زدن بر قلب، چشم و گوش او فراهم است، هرگز نمیتواند حقیقت را بشنود؛ چه رسد به این که بخواهد آن را با غیر آن مقایسه نموده، حقیقت را برگزیند.
نتیجه و دستاورد هدایت و ضلالت
مسأله دیگر در زمینه مورد بحث، چگونگی سرنوشت افراد هدایت یافته یا افراد گمراه است و این که فرایند هدایت چه پیامدی برای انسان دارد. در این مورد نیز به آیات قرآن مراجعه میکنیم تا ببینیم حق متعال که انسان را از ازل تا ابد هدایت نموده و ابزار رسیدن به حق را در اختیار او قرار داده و او را از موانع راه بر حذر داشته است چه میفرماید.
قرآن کریم در یک جمله به گونهای جامع به نتیجه هدایت و آثار مترتب بر آن اشاره میکند؛ آن جا که میفرماید: «فمن تبع هدای فلاخوف علیهم و لا هم یحزنون»(بقره/ 38). هر کس از دستورات و راهنماییهای الهی پیروی کند نه هراسی دارد و نه حزن و اندوهی.
هراس ندارد برای این که همه وظایف و تکالیف خود را انجام داده است، از موهبتهای الهی که در اختیار وی قرار داده شده استفاده برده، عقل و دانش خود را به کار گرفته، به راهنماییهای رسولان الهی نیز گوش دل سپرده و با شناخت راه حق از باطل، آن را برگزیده و در عمل هم به آن ملتزم شده است. مسلما چنین شخصی از آینده خود بیم ندارد.
انسان هدایت یافته از قدم نهادن در صحنه برزخ و قیامت و عبور از صراط واهمهای ندارد و از ورود به میدان محاسبه الهی و دریافت نامه اعمال خود بیم به خود راه نمیدهد که «آن را که حساب پاک است، از محاسبه چه باک است؟»
روحیه چنین کسی از این هم بالاتر است و او نسبت به دستاوردهای آینده خود در روز جزا هیچ گونه حزنی ندارد و مطمئن است که در یوم الحساب هیچ درد و رنجی متوجه او نیست، بلکه بسیاری از پاداشها به او داده خواهد شد. لذا است که صرف اموال در راه خیر، دادن فرزندان در راه خدا، جان دادن در راه معبود و کشته شدن برای وصال نه تنها تلخ نیست، بلکه بسیار شیرین و همانند عسل میباشد. چنین انسانی با دلی آرام به سوی معبود خود میشتابد، چنان که قرآن کریم در این مورد میفرماید: «لایحزنهم الفزعُ الاکبر و تتلقّاهم الملائکة هذا یومُکم الذی کنتم توعدون» (انبیاء/ 103) این افراد هستند که در روز خوف عظیم هیچ واهمه و هراسی ندارند، بلکه ملائکه به آنها بشارت میدهند و میگویند این روز خوب و شادی است که انتظار آن را میکشیدید.
از سوی دیگر ضلالت نیز آثار و نتایجی دارد که قرآن به آنها اشاره میکند:
«قل من کان فی الضّلالة فلیمدد له الرّحمن مدّا اذا رأو ما یوعدون» (مریم/ 75) هر کس در ضلالت و گمراهی قرار گیرد در همان ضلالت امداد میشود و در ژرفای تاریکی فرو میرود؛ زیرا او تلاشهای خودش را در همان مسیر قرار داده است. این امری است طبیعی که وقتی انسان از راه اصلی منحرف شود، هر چه در راه انحرافی پیش رود بازگشتش به راه اصلی دشوارتر شده، هر لحظه از راه اصلی بیشتر فاصله میگیرد. وقتی انسان به سوءاختیار خود از هدایت الهی محروم شود و زخارف دنیوی توجه او را به خود جلب نماید و از امور معنوی و معارف الهی فاصله بگیرد و از آنها غافل شود، از حقیقت فاصله گرفته، هر گامی که بر میدارد در ورطه ضلالت بیتشر فرو میرود و بیشتر غرق میشود و این معنای امداد در گمراهی است.
«الذین یحشرون علی وجوههم الی جهنّم اولئک شرٌّ مکانا و اضلّ سبیلاً»(فرقان/ 34)
«و من کان فی هذه اعمی فهو فی الآخرة اعمی و اضلّ سبیلاً» (اسراء/ 72)
در این دو آیه موقعیت گمراهان در روز قیامت بیان شده است. فرد گمراه به انسانی تشبیه شده که به صورت خوابیده و بر روی زمین کشیده میشود. از آن جا که وی در این جهان کور بوده، از راه راست منحرف شد و صراط مستقیم را ندید، در روز قیامت نیز دارای حالتی است که نمیتواند راه خود را ببیند و گویا بر روی زمین به صورت کشیده میشود؛ لذا در آیه دوم میفرماید هر کس در این جهان واقعیت و حقیقت را نبیند و کور باشد، در قیامت نیز کور خواهد بود وبیشتر گمراه میشود.
پینوشتها
1. راغب اصفهانی، المفردات فی غریب القرآن، تهران، المکتبة المرتضویه، 502 هجری، ماده هدی و ماده ضلل.
2. سیدمحمدحسین طباطبایی، المیزان فی تفسیر القرآن، انتشارات اسماعیلیان، 1393 ق، ج9، ص8.
3. المیزان، ج12، ص292.
4. جوادی آملی، هدایت در قرآن، تهران، مرکز نشر فرهنگی رجا، 1364 ش، ص22.
5. محمدی ریشهری، میزان الحکمه، قم، مکتب الاعلام الاسلامی، 1404 ق، ج6، ص142، حرف
«ع».
6. محمد بن یعقوب کلینی، اصول کافی، تهران، انتشارات علمیه اسلامیه، ج3، باب فطرة الخلق علی التوحید، ص19.
7. امین الاسلام طبرسی، مجمع البیان فی تفسیر القرآن، تهران، مکتبة العلمیة الاسلامیه، ج4، ص303.
8. المفردات فی غریب القرآن، ماده هدی.
9. المیزان، ج14، ص166.
10. علامه حلی، کشف المراد فی شرح تجرید الاعتقاد، بیروت، موسسة الاعلمی للمطبوعات، 1399 ق، ص343.
11. هدایت در قرآن، ص33.
12. جعفر سبحانی، منشور جاوید، قم، دفتر انتشارات اسلامی، 1366 ش، ج3، ص156.
13. فخررازی، التفسیر الکبیر، چاپ دوم: بیروت، داراحیاء التراث العربی، ج20، ص27.
14. بنگرید به: المیزان، ج6، ص35.
15. ناصر مکارم شیرازی و دیگران، تفسیر نمونه، ج5، ص229.
16. ابن منظور، لسان العرب، بیروت، دار صادر، ماده جهد.
17. میزان الحکمه، ج3، کتاب الایمان و الکفر، باب تفکر، ص92.
18. منیژه سیار اطراش لنگرودی، هدایت و ضلالت در قرآن، کلام و فلسفه، تهران، سازمان تبلیغات اسلامی، ص94.
19. المیزان، ج7، ص341.
20. محمد هادی معرفت ،التمهید، ج3، ص214.
21. تفسیر نمونه، ج7، ص141.
اسماعيل محمدي كرمانشاهي
در قرآن كريم كلمه مباركه "الحمدللّه"، به تعداد سالهاي نبوّت نبياكرم(ص)، 23 بار تكرار شده است. و از يكصد و چهارده سوره قرآن مجيد 5 سوره با الحمدللّه آغاز ميشود.
حمد به عنوان عبادت برگزيده خداوند در قرآن كريم از ويژگي خاص و جايگاهي والا برخوردار است. از اينرو خداوند انسانهاي شايسته را به انجام آن ترغيب كرده است.
هر چند در قرآن كريم واژههاي "الحمدللّه"، "له الحمد"، "بحمد ربك"، "بحمد ربهم" و "نسبّح بحمدك" به كار رفته است، اما كلمه مباركه "الحمدللّه" جايگاهي ويژه دارد.
حضرت امام خميني(ره) ميفرمايد:"الحمدللّه يعني، جميع انواع ستايشها مختص به ذات مقدس الوهيت است. ... چون حمد در مقابل نعمت و انعام و احسان است و منعمي جز حق در دار تحقق نيست، [پس [جميع محامد مختص او است ..."1
بدان كه كلمه شريفه الحمدللّه ...، از كلمات جامعهاي است كه اگر كسي به لطايف و حقايق آن، حق را به آن تحميد كند، حق حمد را آن قدر كه در خور طاقت بشريت است، بجا آورده ... از رسول خدا(ص) روايت شده كه "قول بنده كه ميگويد الحمدللّه سنگينتر است در ميزانش از هفت آسمان و زمين."2 و هم از آن حضرت منقول است كه اگر خداوند عطا كند جميع دنيا را به بندهاي از بندگانش پس از آن بگويد آن بنده: الحمدللّه، آن كه او گفته، افضل است از آنچه به او عطا شده و هم از آن حضرت روايت شده كه "هيچ چيز محبوبتر پيش خدا نيست از قول قائل الحمدللّه، و از آن جهت خداوند بر آن، بر خود ثنا گفته"3
در قرآن كريم كلمه مباركه "الحمدللّه"، به تعداد سالهاي نبوّت نبياكرم(ص)، 23 بار تكرار شده است. و از يكصد و چهارده سوره قرآن مجيد 5 سوره با الحمدللّه آغاز ميشود. سورههايي كه با حمد آغاز ميشوند عبارتند از:
1 ـ سوره اوّل قرآن كريم. "اَلْحَمْدُللّهِ رَبِّ الْعالَمين" رسول اكرم(ص) فرمود: "قسم به كسي كه جانم در دست اوست، در تورات و انجيل و زبور و حتي در خود قرآن مانند اين سوره نيست. اين سوره امّالكتاب و سبع مثاني است و اين سوره بين خدا و بندهاش تقسيم شده است و براي بنده است، آنچه بخواهد".4
2 ـ سوره مباركه انعام؛ "اَلْحَمْدُللّهِ الَّذي خَلَقَ السَّمواتِ وَ الاَرْضَ وَ جَعَلَ الظُّلُماتِ وَ النُّورِ ثُمَّ الَّذينَ كَفرُوا بِرَبِّهِمْ يَعْدِلُون" ستايش خداي يكتاراست كه آسمان و زمين را آفريد و روشني و تاريكي را مقرر داشت، باز كافران به خداي خود شرك ميآورند.
در اين آيه، صفت خلاق بودن باري تعالي يادآوري شده است، صفتي كه شايسته حمد است.
براي آگاهي از فضيلت اين آيات به "فضايل و آثار سورهها" نوشته آقاي عباس عزيزي رجوع كنيد.5
الحمدللّه يعني، جميع انواع ستايشها مختص به ذات مقدس الوهيت است.
كلمه مباركه "الحمدللّه"، به تعداد سالهاي نبوّت نبياكرم(ص)، 23 بار تكرار شده است.
3 ـ سوره مباركه كهف؛ "اَلْحَمْدُللّهِ الَّذي أَنْزَلْ عَلَي عَبْدِهِ الْكِتابَ وَ لَمْ يَجْعَلْ لَّهُ عِوَجَا" ستايش و سپاس مخصوص خداست كه بر بنده خود (حضرت محمد(ص)) اين كتاب بزرگ قرآن را نازل كرد و در آن هيچ نقص و كجي ننهاد.
در اين آيه خداوند به خاطر نزول قرآن حمد شده است.
4 ـ سوره مباركه سباء؛ "اَلْحَمْدُللّهِ الَّذي لَهُ ما فِي السَّمَواتِ وَ ما فِي الاَرْض و لَهُ الحمد في الأَخِرَة و هو الحكيم الخبير" ستايش و سپاس مخصوص خداست كه هر آنچه در آسمانها و زمين است، همه ملك اوست و در عالم آخرت نيز سپاس مخصوص خداست و او به نظم آفرينش حكيم و به همه امور عالم آگاه است.
بنابراين حمد الهي عبادتي است كه در آخرت نيز بهشتيان آن را انجام ميدهند. امام صادق(ع) فرمود: "دو سوره در قرآن مجيد پشت سر هم قرار
دارد: سوره سبأ ، سوره فاطر، كه با الحمدللّه آغاز ميشود، هر كس آنها را در شب بخواند، خداوند او را در كنف حمايت خود حفظ ميكند و هر كس در روز بخواند، ناراحتي به او نميرسد و آنقدر خدا خير دنيا و آخرت به او ميبخشد كه بر قلب كسي خطور نكرده و آرزوي كسي به آن نرسيده است."6
5 ـ سوره مباركه فاطر: "اَلْحَمْدُللّهِ فاطِرِ السَّمَواتِ وَ الأَرْضِ جاعِلِ المَلائِكةِ رُسُلاً أُولِي اَجْنِحَةٍ مَّثْنَي وَ ثُلاثَ وَ رُباع يَزِيُد فِي الخَلْقِ ما يَشَآءُ اِنَّ اللّهَ عَلي كُلِّ شَيءٍ قَدِيرٌ" سپاس خدايي را است كه آفريننده آسمانها و زمين است و فرشتگان را رسول پيمبران خود گردانيد و داراي دو و سه و چهار بال و پر (قدرت) قرار داد و هر چه بخواهد در آفرينش ميافزايد كه خدا بر هر چيز قادر است.
* * *
جاهاي ديگري كه الحمدللّه در قرآن يادآوري شده است عبارتند از:
1 ـ نابودي ظالمان "فَقُطِعَ دَابِرُ الْقَومِ الَّذينَ ظَلَمُوا و الحمدللّهِ رَبِّ العالمين" پس به كيفر ستمگري ريشه گروه ظالمان كنده شد و ستايش خداي را كه پروردگار جهانيان است(انعام / 45)
2 ـ در مقابل هدايت "الحمدُللّهِ الَّذِي هَدَانا لِهذا و ما كُنّا لِنَهْتَدِيَ لَوْلا أن هَدانا اللّه" (بهشتيان گويند): ستايش خداي را كه ما را بر اين مقام رهنمايي كرد كه اگر هدايت و لطف الهي نبود، ما بخود در اين مقام راه نمييافتيم(اعراف / 43)
3 ـ آخرين سخن "وَ آخِرُ دَعْواهُمْ اَنِ الْحَمدُللّهِ رَبِّ العالمين" [بهشتيان [آخرين سخنشان ذكر اوصاف پروردگار عالميان است.(يونس / 10)
4 ـ شكر بر اجابت دعا "الحمدللّه الَّذي وَهَبَ لِي عَلَي الِكبَرِ إسماعِيلَ و إسحَاقَ إنَّ رَبِّي لسميع الدّعَآء" ستايش خداي راست كه به من در زمان پيري دو فرزندم، اسماعيل و اسحاق، را عطا فرمود كه پروردگار من البته دعاي بندگان را خواهد شنيد.(ابراهيم / 39)
5 ـ در مقابل نعمت "اَلْحمُدِللّهِ، بَلْ اَكْثَرُهُمْ لا يَعْلَمُونَ" ستايش مخصوص خداست ولي اكثر مردم آگاه نيستند.
(نحل / 75 )، (لقمان / 25) و (زمر / 29)
6 ـ "وَ قَالُوا الحَمْدُللّهِ الَّذي اَذْهَبَ عَنَّا الْحَزَنَ" (بهشتيان) گويند: حمد خدا را كه حزن و اندوه ما را بِبُرد ...(فاطر / 34)
7 ـ بر صدق وعده "و قالُوا الحَمْدُللّهِ الَّذِي صَدَقَنَا وَعْدَهُ وَ أَوْرَثَنَا الأَرْضَ نَتَبَّوأُ مِنَ الجَنَّةِ حَيْثُ نَشَآءُ" (بهشتيان) گويند: ستايش خداي را كه وعده لطف و رحمتش را بر ما محقق فرمود و ما را وارث همه سرزمين بهشت گردانيد تا هر جاي آن بخواهيم منزل گزينيم.(زمر / 74)
حمد الهي عبادتي است كه در آخرت نيز بهشتيان آن را انجام ميدهند.
دو سوره در قرآن مجيد پشت سر هم قرار دارد: سوره سبأ ، سوره فاطر، كه با الحمدللّه آغاز ميشود، هر كس آنها را در شب بخواند، خداوند او را در كنف حمايت خود حفظ ميكند.
8 ـ بعد از نجات "فإذا اسْتَوَيْتَ أَنْتَ و مَنْ مَّعَكَ عَلَي الفُلْكِ فَقُلِ الحَمْدُللّهِ الَّذِي نَجَّانَا من القَوْمِ الظَّالِمينَ" پس چون تو (اي نوح) با همراهانت در كشتي نشستي بگو؛ ستايش خداي را كه ما را از ظلم ستمكاران عالم نجات داد.(مؤمنون / 28)
9 ـ شكرانه دانش "وَ لَقَدَْ ءَاتَيْنَا داوُدَ و سُلَيْمانَ عِلْما وَ قالا اَلْحَمْدُللّهِ الَّذي فَضَّلَنَا عَلي كَثِيرٍ مِّنْ عِبادِهِ الْمُؤْمِنينَ" و همانا ما به داود و سليمان مقام دانش عطا كرديم كه (به شكرانه آن) گفتند؛ ستايش و سپاس خداي را كه ما را بر بسياري از بندگان با ايمانش فضيلت و برتري عطا فرمود.(نمل / 15)
پاورقيها:
1 ـ آداب الصلوة (آداب نماز) امام خميني، ص 251، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خميني(ره)، 1373.
2 ـ همان، ص 257 به نقل از مستدرك الوسائل، ج 5، ص 314، مؤسسه آل البيت(ع).
3 ـ همان، ص 257.
4 ـ فضايل و آثار قرائت سورهها، عباس عزيزي، ص 18، انتشارات ارم، 1374 هـ .ش.
5 ـ همان، ص 28.
6 ـ همان، ص 53.
محمدناصر بيريا
براي تحكيم روابط عاطفي بايد از خود محوري پرهيز كرد مگر در حدي كه شرعا حقي براي مرد تعيين شده باشد آن هم به شيوه صحيح و رفتار عاقلانه و حساب شده. به هر حال يكي از چيزهايي كه ارزش منفي دارد و جو عاطفه و مودت و محبت را به هم مي زند, خود محوري و زورگويي است كه از ناحيه مرد يا از ناحيه زن بروز ميكند
در قرآن كريم آياتي وجود دارد كه دلالت مي كند بر اينكه مساله همسر و رابطه جنسي در متن خلقت انسان ملحوظ است. البته قبول اين مطلب نياز به تعبد ندارد و تامل در آفرينش انسان نشان مي دهد كه افراد اين نوع بايد از راه توالد و تناسل بوجود آيند و ناچار مي بايد در متن آفرينش انسان اين جهت رعايت شده باشد. قرآن كريم در اين زمينه مي فرمايد: همسر انسان از جنس خود انسان قرار داده شده و اين يك تدبير تكويني, الهي است.
برا ي اين كه نوع انسان باقي بماند»يا ايها الناس اتقوا ربكم الذي خلقكم من نقس واحده و خلق منها روجها و بث منهما رجالا كثيرا و نساء«1جمله »بث منهما« بخوبي دلالت دارد بر اينكه انتشار افراد انسان بر اثر رابطه دو همسر است و اين مساله در متن خلقت لحاظ شده است.
بنابراين اين عقيده كه ازدواج خود به خود يك عمل پليد و شيطاني و داراي ارزش منفي است از نظر قرآن مطرود است. اين عقيده در واقع مستلزم تناقص بين تكوين و تشريع است در حالي كه از نظر قرآن كريم بين نظام هستي و نظام اخلاقي تناقضي نيست.
اقتضاي فطرت در مسائل جنسي
از آيات شريف قرآن استفاده مي شود كه اين دو جنس مخالف براي هم و مكمل يكديگر آفريده شده اند, لذا مقتضاي فطرت, گرايش هر يك از اين دو جنس به جنس مخالفش مي باشد و گرايش به هم جنس خلاف نظام آفرينش است. اين مطلب بخصوص در داستان قوم لوط در قرآن كريم در چند مورد تاكيد شده است و به كرات گوشزد شده است كه آنان از مسير طبيعي و فطري خود منحرف شده بودند. و به واسطه همين امر مورد مذمت و عذاب قرار گرفتند از جمله: »و تذرون ما خلق لكم ربكم من ازواجكم«2 همسراني را كه خدا براي شما قرار داده رها مي كنيد و راهي را خدا قرار نداده است مي رويد؟ (يعني راهي كه خلاف فطرت وطبيعت شماست).
ملاك مرز بندي در ارضاء خواستهاي جنسي
آنچه موجب ارزشهاي منفي در ارضاء خواسته هاي فطري مي شود تزاحماتي است كه بين خواسته ها حاصل مي شود و كسر وانكسار اين خواسته ها است كه حد و مرزي براي هر يك از اينها تعيين مي كند.
در مسائل خانوادگي مصالح اجتماعي انسان نيز لحاظ مي شود از جمله زندگي انسان بايد بصورت تشكيل خانواده باشد. و در هر خانواده اي همسر(زن) بايد اختصاصي باشد. كه از رهگذر اين امر مصالح زيادي رعايت شده است, از جمله آنكه نسل بشر به اين طريق تداوم مي يابد و نيز روابط پدري و فرزندي حفظ شده, مسائل اجتماعي و حقوقي مربوط به آن مانند: مسائل ارث, مسئوليتهايي كه پدر و مادر نسبت به فرزند و يا هر يك از دو همسر نسبت به ديگري دارند و... دقيقا رعايت مي شود.
اگر هر انساني بتواند با هر فردي از جنس مخالف كه بخواهد آميزش داشته باشد حفظ اين مصالح ممكن نيست. لهذا بخاطر مصالحي كه در معرض تقويت قرار مي گيرد محدوديتهاي بايد وجود داشته باشد.
پس اجمالا در جايي كه ارضاء اين ميل طبيعي با مصالح اجتماعي انسان تناقي داشته باشد بايد در دايره خاصي كه با آن مصالح منافات نداشته باشد محدود شود و آن مرز و دايره همان ازدواج قانوني است. اگر ارضاء اين غريزه از اين مرز تجاوز كرد ارزش منفي پيدا مي كند. تعبير قرآن بيز در مورد همين تعبير »تجاوز« است. مي فرمايد: »فمن ابتغي وراء ذلك فاولئك هم العادلون«3كساني كه مرز ازدواج قانوني و آميزش مشروع را رعايت نكنند اينها تجاوز گرند.
ملاك ارزشهاي مثبت و ارضاي خواستهاي جنسي
طبق اصول كلي كه از قرآن كريم استفاده مي شود ارزش مثبت در فعل اخلاقي تابع انگيزه اي است كه انسان را وادار به انجام آن مي كند. اين انگيزه هر قدر ارتباط بيشتري با خدا داشته باشد مطلوبتر و داراي ارزش بالاتري خواهد بود, و بر عكس هر قدر بيشتر بطرف نقس و هواي نفساني ميل كند ارزش كمتري خواهد داشت.
البته قصد طاعت خدا و تبعيت از اراده الهي مراتب زيادي دارد. و تابع اين است كه انگيزه اصلي و نيت شخصي چه اندازه خالص باشد, آيا تنها طلب نموده رضوان خدا انگيزه اوست يا اجر و ثواب اخروي هم ملحوظ است و يا انگيزه اش تنها اجر و ثواب اخروي است. و يا اساسا انگيزه اي جز خوف از عقاب ندارد و تنها ترس از آلوده شدن به گناه او را وادار كرده كه ازدواج قانوني انجام دهد. البته در غالب افراد, چنان نيست كه تبعيت از اراده و دستور الهي انگيزه منحصر به فرد باشد, بگونه اي كه به هيچ وجه التذاذات خودشان را در نظر نداشته باشند, ولي همينكه حدود قانوني را رعايت ميكنند و خودشان را در اين چهار چوبه محدود ميكنند و از اين مرز فراتر نمي روند, و در يك كلام همين محدود كردن ازضاء غريزه خود يك انگيزه الهي مي خواهد كه در نوع افراد مسلمان وجود دارد اما پايه ارزش, بستگي به كيفيت و درجه خلوص نيت دارد.
آيا از نظر قرآن شريف شهوت جنسي مذموم است؟
در برخي آيات به تعبيراتي بر مي خوريم كه كم يا بيش اشعار به مذمت دارند. مانند:
»زين للناس حب الشهوات من النساء و البنين و... «4 اين تعبير »زين للناس حب الشهوات من النساء« براي مردم دوستي شهوات زينت داده شده است اين تعبير مدح آميز نيست بلكه شايد تا اندازه اي نكوهش آميز است. و در بعضي از آيات چنين آمده است كه: از همسران شما كساني هستند كه دشمن شما هستند »ان من ازواجكم و اولادكم عدوا لكم« 5. اگر دقت شود به خوبي روشن مي شود كه اين قبيل آيات با مطالبي كه ذكر شد منافاتي ندارد.
اما تعبير »زين للناس حب الشهوات« در مقام بيان شئن زندگي دنيا و التذاذاتي است كه در اين عالم موجب توجه مردم به زينتهاي دنيا مي شود, و در نهايت مقايسه اين التذاذات با لذت هاي اخروي, و لذا در آيه بعد مي فرمايد: »قل ءانبئكم بخير من ذلكم... « 6 در دنيا شما اين گونه خوشيها را داريد ولي ايا مي خواهيد شما رابه چيزي كه بهتراز اينهاست راهنمايي كنم؟ كساني كه ايمان و تقوا داشته باشند در آخرت مقامات ارجمند و سعادت ابدي و عاقبت نيكو دارند. پس آيه در مقام اين نيست كه بفرمايد ارضاء شهوات يا نزديك شدن با همسران مطلقا نامطلوب است و مجراي صحيحي براي آن وجود ندارد بلكه در مقام گوشزد اين مطلب است كه اين ميل مطلق و نامحدود و مرز ناشناس مي تواند دام بزرگي براي اغواي انسان باشد.
اما آيه اي كه مي فرمايد بعضي از همسران شما دشمن شما هستند ناظر به مورد تعارض است. توضيح آنكه درست است كه عاطفه يك امر طبيعي است و مثلا عاطفه بين زن و شوهر نعمتي است كه خداي متعال عنايت فرموده است چنانچه در آيه »و جعل بينكم موده و رحمه« 788 وبدان اشاره فرموده است.
ولي نبايد از مرز خود تجاوز كند و در مواردي كه ارضالأ اين عاطفه با انجام دگر وظايف انسان منافي است انسان را از انجام آن وظايف باز دارد. پس در واقع معنايي آيه اين است كه: بعضي از همسران و فرزندان كه ايمان لازم را ندارند ان وقت كه شما مي خواهيد به انجام وظايف خود مثل جهاد و صرف اموال در راه خدا بپردازيد مزاحمتان مي شوند در چنين حالاتي آنها حكم دشمن شما را خواهند داشت زيرا موجب مي شوند كه شما از راه خير و كمال باز مانيد پس حواستان را جمع كنيد. »فاحذروهم« و طوري نباشد كه دلبستگي به آنان مانع انجام وظايف واجبتان شود.
روابط افراد خانواده
با توجه به انواع نيازمنديهاييكه افراد به يكديگر دارند مي توان گفت: اصيل ترين نيازهاي انسان تنها در محيط خانواده تامين مي شود, زيرا در اين محيط است كه نياز تكويني فرزند به پدر و مادر و نياز مستقيم زن و شوهر به يكديگر و نيازهاي جنسي و عاطفي آنها به وسيله يكديگر تامين مي شود. يعني صرف نظر از تصرف در ماده و اشياء خارج از وجودشان, خود افراد به همديگر احتياج دارند و ميتوانند براي رفع نيازهاي همديگر موثر باشند.
اين است كه اين مبحث در اخلاق اجتماعي خانواده مطرح مي شود.
1. رابطه فرزندان با والدين
مهمترين رابطه اي كه بين انساني با انسان ديگر تحقق مي يابد رابطه تكويني فرزند است با پدر و مادر و اين كه اصل وجود فرزند وابسته به آنهاست. تاثيري كه پدر و مادر در پيدايش فرزند دارند فرزند به هيچ وجه درباره آنها نمي تواند داشته باشد. بنابراين در اينجا نمي توان طبق قاعده عدل و قسط ارزشيابي كرد, زيرا اساس عدل و قسط اين است كه دو نفر يا بيشتر نسبت به هم روابط متقابل داشته باشند و بر اساس حقوق متقابلي كه بر يكديگر دارند تكاليف متقابلي هم نسبت به يكديگر داشته باشند, گو اينكه هر جا حق و تكليفي مطرح باشد يك نوع تاثير و تاثر متقابل منظور است. ولي آنچه پدر و مادر براي فرزند انجام مي دهند و تاثيري كه در فرزند دارند به هيچ وجه قابل مكافات و مقابله نيست. اين است كه در آيات كريمه در مورد پدر و مادر معيار ارزشها »احسان« است, و هيچ آيه اي نداريم كه فرزند بايد با پدر و مادر با عدل رفتار كند. زيرا در واقع موضوع عدل در اينجا تحقق ندارد.
در آيات زيادي داريم كه فرزند نسبت به پدر و مادر بايد احسان كند. و از اينجا روشن است كه حق پدر و مادر بر فرزند تا چه حد است به طوري كه در ساير افراد جامعه نسبت به يكديگر نمي توان براي آن مشابهي يافت. البته ممكن است كه پدر و مادر غير از حق پدري و مادري حقوق ديگري نيز بر فرزند پيدا كنند ولي اصل حقوق پدر ي و مادري در جاي ديگري يافت نمي شود.
تعبيراتي در قرآن كريم هست كه بسيار قابل توجه است و اهميت اين مساله را بخوبي روشن ميكند, از جمله در آيه »و اعبدوا الله و لاتشركوا به شيئا و بالوالدين احسانا«9 وظيفه شما بعد از پرستش خدا اين است كه نسبت به پدر و مادر احسان كنيد. بالاترين چيزي كه بر عهده هر انساني واجب است پرستش خدا است از اين بالاتر تكليفي وجود ندارد, ولي به دنبال اين تكليف بودن فاصله مي فرمايد به والدين هم احسان كنيد.
در سوره لقمان بخصوص بر حق مادر بسيار تاكيد شده است »و وصينا الانسا بوالديه حملته امه و هنا علي وهن«10 در روايت شريفه نيز حقوق مادر بيش از حق پدر تعيين شده است. اين آيه نيز بخوبي بيانگر همين جهت است.
مي فرمايد: مادر در دوران بار داري با زحمت و ناراحتي فرزند را در شكم خود مي پروراند و بعد از وضع حمل او را شير ميدهد. سپس در ذيل آيه مي فرمايد اول شكر مرا بجاي بياور و بعد شكر پدر و مادر راه اين از تعبيرات عجيبي است كه مشابه آن در قرآن كريم كمتر يافت ميشود, كه اول شكر خدا را واجب ميكند بعد هم شكر والدين را و هر دو را متعلق يك امر قرار داده است. تعبير عجيبي است كه اهميت مطلب را روشن ميكند.
بعد استثناء را ذكر كرده مي فرمياد: »و ان جاهداك علي ان تشرك بي ما ليس لك به علم فلا تطعهما« 11 از پدر و مادري كه تلاش ميكنند تو را به شرك بكشانند و پيدا است كه چنين پدر و مادري مشرك هستند و در شرك خودشان پا برجاست هستند و پا فشاري ميكنند اطاعت مكن. سپس اضافه مي فرمايد: »و صاحبهما في الدنيا معروفا« 12 با اينكه مشركند و اصرار دارند كه تو را هم مشرك كنند در عين حال نبايد با ايشان بد رفتاري كني بلكه بايد در زندگي دنيا رفتارت با ايشان بر اساس نيكي باشد.
انواع احسانهاي فرزند به پدر و مادر
احسانهايي كه در آيات گذشته ذكر شده مطلق است و اختصاص به نوع خاص از احسان ندارد, خواه احسان مالي و خواه احسان در رفتار يا گفتار. آيه ديگري مي فرمايد: »قل ما انفقتم من خير فللوالدين و الاقربين« 13 سوال شده است كه در چه راهي انفاق كنيم؟
در چه موردي بهتر است مال خود را صرف كنيم؟ در پاسخ مي فرمايد: اول براي پدر و مادر, اگر ايشان نياز داشته باشند بر همه مقدم هستند. پس يك نوع احسان احسان مالي است كه در اين آيات ذكر شده است.
در آيات ديگر مواردي از احسان كه مربوط به گفتار و رفتار است ذكر شده است: »فلا تقل لهما اف و لا تنهرهما«14. يكي از موارد مشابهي كه پدر و مادر احتياج به فرزند دارند مكلف است اخلاقا و شرع اين حقوق را رعايت كند هنگام پيري پدر و مادر است. ممكن است در جواني در امور مالي يا غير مالي نيازي به فرزند نداشته باشند, ولي هنگام پيري نمي توانند مانند اشخاص جوان در زندگي تلاش و فعاليت داشته باشند زيرا پيري در بسياري از موارد توام با سستي و ضعف و مرض و ديگر لوازم پيري است و بنابراين در ايام پيري احتياج به پرستاري دارند. ممكن است در برخوردهاي ايام پيري پدر و مادر در مواردي اوقات فرزند تلخ شود و حوصله اش سر رود و در نتيجه اظهار انزجار و خستگي كند, قرآن كريم در اين مورد بخصوص تكيه ميكند كه »در برخوردهايي كه با پدر و مادر پير داريد اظهار خستگي نكنيد و آخ نگوييد«. طوري نباشد كه احساس كنند از خدمت كردن به آنان خسته شده ايد. و به ايشان نهيب نزنيد: »و قل لهما قولا كريما» 15 بزرگوارانه با آنها سخن بگوييد. يعني نهايت ادب و احترام را با آنها نگه داريد. هم چنين مي فرمايد از روي مهرباني بال ذلت را در مقابل آنان فرود آور و نيز هنگامي كه دعا مي كني و از خدا چيزي مي خواهي براي پدر و مادر دعا كن »و قل رب ارحمهما كما ربياني صغيرا« 16 ذيل آيه دلالت دارد براين نكته كه چرا فرزند بايد تا اين حد نسبت به پدر و مادر احسان كند و حقوقشان را رعايت نمايد زيرا وقتي كه فرزند كودك خردسالي بود و نميتوانست نيازهاي خود را تامين كند ايشان بودند كه او را پرورش دادند و با كمال مهرباني نيازهايش را بر طرف ساختند.
2. روابط زوجين و اساس زندگي خانوادگي
از نظر اسلام اساس زندگي خانوادگي بر محبت است.
در سوره روم مي فرمايد:»و من آياته ان خلق لكم من انفسكم ازواجا لتسكنوا اليها بينكم موده و رحمه« 17
منظور از جعل مودت و رحمت در اين آيه جعل تكويني و جبري غير متكي به اسباب اختياري نيست بدين معني كه تنها با تحقق پيمان زناشويي به طور تكويني محبت و رحمتي در افراد بوجود آيد.
البته هنگامي كه انسان زني را به همسري خويش برگزيند طبعا نسبت به او احساس علاقه ميكند. ولي چنان بين زن و مرد تدريجا عواطف خاصي بوجود ميآيد و رشد ميكند, و براي پيدايش اين رابطه عاطفي در تكوين و تشريع نيز ابزارهايي منظور شده است.
گاه در زندگي خانوادگي مسائلي پيش ميآيد كه تنها با عاطفه حل نمي شود, و چه با مشكلاتي بروز كند كه لازم است بصورتي حل شوند و اگر ادامه پيدا كنند به كلي پايه محبت و رحمت فرو مي ريزد. اين مسائل و مشكلات كم يا بيش براي اكثر خانواده ها بويژه در موارد اختلاف نظر بين زن و شوهر در كيفيت زندگي- مخصوصا آنجا كه ارتباط با فرزند پيدا ميكند- ميآيد.
مساله سرپرستي خانواده
از نظر حقوقي وقتي خانواده بعنوان كوچك ترين واحد اجتماع تشكيل شد سر پرست ميخواهد. اصولا از نظر اسلام هر اجتماعي كه تشكيل ميشود به سر پرستي نياز دارد. و چون سلامت زندگي اجتماعي منوط به سلامت محيط خانواده است اسلام عنايت خاصي دارد كه بنيان خانواده درست پي ريزي شود و دوام پيدا كند بدين لحاظ براي خانواده سر پرست تعيين كرده است. »الرجال قوامون علي نساء«18بر اساس اين آيه سر پرستي خانواده به عهده مرد است و طبعا زن فرزندان بايد سر پرستي وي را بپذيرند. اين پذيرش گاهي در حد پذيرش قانوني است كه مربوط به حقوق است, ولي در اينجا پذيرش بالاتري مورد توجه است و آن پذيرش از نظر اخلاقي است, همسر و فرزندان بايد اخلاقا خود را به سر پرستي پدر ملتزم بدانند و حرمت وي را حفظ كنند.
نقش زن در تصميم گيريها
در خانواده كم و بيش مسائلي پيش مي آيد كه ارتباط زيادي با زن دارد و آنچنان نيست كه مرد به تنهايي بتواند تصميم بگيرد, و اگر بخواهد بدون توجه ب خواسته ها و نظرهاي همسرش تصميم بگيرد مشكلاتي بوجود ميآيد مانند مساله شير دادن, آيا مادر فرزند را شير بدهد يا نه؟ چه وقت او را الز شير بگيرد؟ آيا او را به كسي ديگر بدهند تا شير دهد يا با شير خشك تغذيه كنند؟ و مسائلي از اين قبيل كه هميشه در خانواده ها مطرح بوده است. در اين موارد اسلام اصل ديگري را مطرح ميكند و آن اصل »تشاور« است. مرد و زن در اين گونه مسائل كه هر دو در آن شريك هستند و گاهي با زن ارتباط بيشتري دارد تا مرد, بايد با هم مشورت كنند و سعي كنند آنچه مصلحت است درك كنند و بر اساس آ، تصميم بگيرند قرآن كريم مي فرمايد: »فان اراد فصلا عن تراض منهما و تشاور فلا جناح عليهما« 19 اگر پدر و مادر با هم مشورت كردند و هر دو راضي شدند كه بچه را از شير بگيرند اشكالي ندارد. پس اصل دومي كه مي بايست در مسائل خانوادگي رعايت بشود اصل تشاور است و اين در مواردي است كه ارتزاط مستقيم با زن دارد.
عوامل خود محوري و اختلافات خانوادگي
آنچه در محيط خانواده اصل است و بايد سعي كرد كه همه افراد خانواده آرا رعايت كنند اصل محبت و تقويت روابط عاطفي است. تقويت عواطف در خانواده موجب ميشود مصالح خانواده بهتر تامين شود, طبعا هر چه با آن منافات داشته باشد نا مطلوب بوده ارزش منفي خواهد داشت.
به موجب محبت وقتي كسي ديگري را دوست دارد بايد در صدد بر آيد كه مصالح او تامين شود, عواطف متقابل باعث ميشود همه سعي كنند تا همه پيشرفت كنند و مصلحتشان تامين شود. و در مقابل, چيزي كه مانع از اين همدلي و همياري ميشود و خود خواهي و خود محوري است كه به اساس خانواده لطمه وارد مي سازد.
عواملي كهموجب خود محوري در محيط خانواده است احتياج به بررسيهاي روانشناختي دارد. و غالبا ناشي از عقده هايي است كه افراد قبل از تشكيل زندگي خانوادگي داشته اند, چه از طرف مرد و چه از طرف زن. تحقيرهايي كه هر يك از مرد و زن در دوران كودكي تحمل كردهاند چه از ناحيه پدر و مادر و چه از ناحيه ساير افراد, در ضمير ناخود آگاه آنها اثر گذاشته و منتظر فرصتي براي بروز و جبران آنها است. البته اين انتظار يك انتظار آگاهانه نيست بلكه نا خود آگاه است و خود انسان نيز توجه ندارد كه چه عاملي وي را وادار به چنين رفتار نادرستي ميكند.
دانشمندان با بررسيهاي دقيق به اين نتيجه رسيده اند كه تحقيرهاي دوران كودكي ناشي از محيط خانواده يا مدرسه يا اجتماع بزرگ, آثار منفي در ضمير ناخود آگاه شخص مي گذارد و بدنبال آن روح انسان براي جبران يا انتقام گيري منتظر فرصت ميشود. مثلا بچه اي كه از سوي پدر و مادر دچار سختي و ناراحتي شده و عواطف و احساساتش جريحه دار گشته ناخود آگاه منتظراس پدر يا مادر بشود و خود همان نقش را بازي كند. وقتي بچه در محيط خانواده تحت فشار رواني قرار گرفت به طور طبيعي اين فشار در جايي بروز و ظهور ميكند.
تجريه هاي روانشناسانه زيادي مويد مطلب فوق است حتي خود افراد ميتوانند اين تجربه را در محيطهاي خانوادگي ديگران و يا خودشان آزمايش كنند غالب افرادي كه تمايل دارند به ديگران زور بگويند كساني هستند كه زماني زور شنيده اند. و افرادي كه مي خواهند ديگران را تحقير كنند كساني هستند كه خودشان روزي تحقير شده اند. البته اين تنها عامل نيست, عوامل تربيتي ديگري هم ممكن است چنين تاثيري را داشته باشد ولي به هر حال اين لكي از عوامل مهم است و اگر زن و شوهر از افرادي باشند كه در دوران كودكي در محيط خانواده يا در اجتماع تحقير شده يا ضربه خورده باشند بطور ناخود آگاه در صدد بر مي آيند كه انتقام خود را از ساير افراد بگيرند, و تحقيرهايي را كه تحمل كردهاند بواسطه تحقير كردن ديگران جبران كنند.
ساده ترين راه آن تحقير بچه هاي خودشان است. پدر و مادري كه بچه هايشان را مثل چشم خودشان دوست دارند نا خود آگاه آنان را مورد اذيت قرار مي دهند, و خودشان نيز نمي دانند چرا تمايل دارند بچه هاي خود را سركوفت داده, تحقير كنند. علت اصلي در اعماق روح آنهاست ولي به آن توجه ندارند. البته تحليل ساده اين رفتار اين است كه چنين عادت كردهاند ,از پدر و مادرشان ياد گرفته اند ولي تنها ياد گرفتن نيست, بلكه يك انگيزه رواني ناخودگاه وجود دارد. كساني كه دوست دارند كه به همسر و فرزندانشان دستور داده و فرمانروايي كنند غالبا كساني هستند كه در محيط اجتماعي, رنج فرمانبري و زور شنيدن را كشيده اند و به جاي اينكه درس عبرت بگيرند, خودشان در صدد ايفء همان نقش بر آمده اند, بويژه هنگامي كه دستاويزي براي توجيه رفتارشان پيدا كنند, مانند آن كه به ايه يا روايتي بر خورد كنند كه دال بر اين باشد كه زن بايد از مرد اطاعت كند.
در اين صورت بدون اين كه به منظور اصلي آن توجهي كنند آنرا دستاويزي براي اعمال زور و فشار و تحميل افكار و آراء و نظريات خود قرار مي دهند. در حالي كه اين گونه آيات يا روايات به هيچ وجه ناظر به اين گونه رفتارها نيست.
حدود اختيارات مرد در محيط خانواده
در مواردي كه مديريت خانواده به عهده مرد واگذار شده است ديگران هم بايد فرامين او را بپذيرند, زيرا ماهيت مديريت چنين اقتضايي دارد. اگر مدير حق دستور دادن داشته باشد ولي زير دستان وي موظف به اطاعت نباشند مديريت مفهومي نخواهد داشت. ولي حدودي كه مرد در محيط خانواده مديريت دارد و مي تواند به عنوان مدير دستور دهد مشخص است و مطلق و نامحدود نيست.
هر جمعي از جمله خانواده نياز به مدير دارد كه در موارد لازم تصميم بگيرد و گرنه جمع پراكنده ميشود و انسجام خانواده از بين ميرود. ولي معناي اين سخن اين نيست كه مرد در محيط خانواده فرمانرواي مطلق و فعال ما يشاء است هر چه ميخواهد فرمان دهد و زن هم مانند يك كنيز بايد در مقابل او مطيع باشد.
البته كساني كه بخواهند سوء استفاده كنند به متشابهات و مطلقات تمسك ميكنند بدون اين كه مخصصات و مقيدات آنها (مدارك و ادله ديگر كه منظور دقيق اين گونه روايات را روشن ميكنند ) را بررسي كنند, اين چيزي است كه در بسياري موارد واز جمله در محيط خانواده شايع ميباشد.
بنابراين براي تحكيم روابط عاطفي بايد از خود محوري پرهيز كرد مگر در حدي كه شرعا حقي براي مرد تعيين شده باشد آن هم به شيوه صحيح و رفتار عاقلانه و حساب شده. به هر حال يكي از چيزهايي كه ارزش منفي دارد و جو عاطفه و مودت و محبت را به هم مي زند, خود محوري و زورگويي است كه از ناحيه مري يا از ناحيه زن بروز ميكند.
راه حل اختلاف
موارد زيادي وجود دارد كه مرد و زن در امور مربوط به محيط خانواده اختلاف پيدا ميكنند. در چنين مواردي يا عاطفه كار آيي ندارد و غالبا خواستها و سليقه هاي شخصي بر عاطفه چيره ميشود و يا اينكه واقعا در تشخيص مصلحت خانواده اختلاف پيدا ميشود به هر حال در جايي كه در خصوص مسائل خانواده (درباره اين قيد دقت شود) اختلاف نظر پيش ايد كه گاهي هم آميخته با اختلاف و تزاحم در هوسها است, بهترين راه براي رفع اختلاف هم فكري و سعي در يافتن راه عقل پسند است. درست است كه هر كسي خواستهاي خاص به خودش يا نظرهاي شخصي دارد كه با نظر ديگري سازگاري نيست ولي در بسياري از موارد افراد در اثر هم فكري تغيير نظر پيدا ميكنند. پس بهترين راه اين است كه زن و مرد صميمانه موضوع مورد اختلاف را مطرح كنند و درباره دليلهاي يكديگر بينديشند و سعي كنند خود خواهيها را كنار بگذارند. اگر مرد حسن نيت نشاندهد و نگويد بايد تو مطيع باشي و به جاي آن مصلحت خانواده را مطرح سازد زن هم در جاي ديگري حسن نيت نشان خواهد داد و اگر هم هوسي در كار باشد, دست از آن بر مي دارد. پس اولين راه براي رفع اختلاف, تفاهم و تشاور در مساله مورد اختلاف است. اكنون اگر اختلاف به حدي بود كه تشاور و تفاهم نتواند در رفع آ موثر افتد بايد از ديگران كمك گرفت »فابعثوا حكما من اهله و حكما من اهلها« 20 فردي عاقل از هر طرف بعنوان حكم تعيين ميگردد تا به نحوي سازش و مسالمت بين زن و مرد بر قرار شود ولي اگر اين سلاح نيز موثر نيفتاد و به هيچ وجه نتوانستند با يكديگر سازش كنند بايد به طور معروف و شايسته اي از هم جدا شوند. »و سر حوهن سراحا جميلا« 21 وقتي تشخيص داديد زندگي مشترك قابل ادامه نيست زنان را با نيكي رها سازيد.
3. رابطه والدين با فرزندان
علافه به فرزند يك ميل فطري است هر كسي ميخواهد داراي فرزنداني پاك, صالح و سعادتمند باشد. در آياتي داريم كه بعضي از انبياء u از خدا در خواست فرزند كردند و يا در مواردي بواسطه اين كه خدا به آنان فرزندي عطا فرموده خوشحال شدند. پس داشتن فرزند و علاقه به او مطلوب است. علاقه حضرت ابراهيم به فرزندانش در موارد مختلفي از قرآن كريم ذكر شده است و از برخي موارد بدستمي اد كه همواره به ياد فرزندانش بود و براي آنها دعا مي كرد, هم خير دنيا و هم خير آخرت براي آنان طلب مي نمود اين سيره و روش به عنوان يك روش صحيح و مطلوب ياد شده است. در آياتي از قرآن دعاي حضرت ابراهيم u و حضرت اسماعيل u را هنگام بنا كردن خانه كعبه نقل مي فرمايد. از جمله دعاهاي ايشان اين بود كه »و من ذريتنا امه مسلمه لك« 22خدايا از فرزندان ما امتي تسليم خودت قرار بده و هم چنين در آيه ديگري ابراهيم درباره فرزندانش دعا كرده است »رب اجعلني مقيم الصلوه و من ذريتي« 23خدا مرا بپا دارنده نماز قرار ده و نيز از فرزندانم.
قرآن كريم از قول مومنين و عباد الرحمن نقل مي فرمايد كه درباره فرزندانشان دعا ميكنند »ربنا هب لنا من ازواجنا و ذرياتنا قره اعين و اجعلنا للمتقين اماما« 24بندگان شايسته خدا كساني هستند كه صفايت دارند از جمله اين كه از خدا مي خواهند كه همسران و فرزندانشان را نور چشمشان قرار دهد هم چنين در برخي آيات فرزند صالح بعنوان نعمتي خاص تلقي شده است.
آنچه به طور خلاصه از اين آيات شريفه استفاده مي شد و اين است كه اولا پدر و مادر نسبت به سعادت فرزند و خير خواهي او گرايش فطري دارند و ثانيا مي توان فهميد كه چرا در بعضي از روايات روي تربيت فرزند تاكيد شده است. به طوري كه در بعضي روايات نقل شده است كه خداوند بيامرزد پدر و مادري را كه با رفتار خوب خودشان فرزند را وادار به نيكي به خودشان مي نمايند ثالثا آنچه در آينده فرزندان مهم است و انبياء الهي به آن اهتمام فراوان داشتند تربيت معنوي و تهذيب نفس آنها بوده است.
لازم به تذكر است كه اين مقاله از سلسله درسهاي معارف محمد تقي مصباح يزدي تهيه گرديده وبا اجازه استاد تعدادي از اين جلسات كه با بحث خانواده در اسلام ارتباط بيشتري داشت تلخيص و عنوان گذاري گرديده است.
پىنوشتها
1. سوره نساء آيه 1
2. سوره شعراء آيه 166
3. سوره مومنون آيه 7
4. سوره آل عمران آيه 14
5. سوره تغابن 14
6. سوره آل عمران ايه 15
7. سوره روم آيه 21
8. بين شما دوستي و مهرباني قرار داده است.
9. سوره نساء آيه 36
10. سوره لقمان آيه 14
11. 12سوره لقمان آيه 15
13. سوره بقره آيه 215
14. سوره اسراء آيه 23
15. سوره اسراء آيه 23
16. سوره اسراء آيه 24
17. سوره روم آيه 21
18. سوره نساء آيه18
19. سوره بقره آيه 233
20. سوره نساء آيه 35
21. سوره احزاب آيه 49
22. سوره بقره آيه 128
23. سوره ابراهيم آيه 40
24. سوره فرقان آيه 74

