
بگذار همانطور که دوست دارى، تو را بجاى سیروس، عمار صدا کنم. ( مى دانم که بچه هاى جبهه این اسم را روى تو گذاشته اند).
عمارجان، گفتى: آماده باش بیایم و با هم به مشهد مقدس برویم. همان لحظه- قبل از پاسخ به تو- سلامى به آقا کردم. چه مى دانستم که سرانجام حضرتش ما را طلبیده. آرزویى که گمان مى کردم آن را به دل خاک خواهم برد.
تو دیگر چیزى نگفتى و من هم حرفى نزدم. خدا حافظى کردى و من مات زده و غوطه ور در رویا، همان جا کنار تلفن آرام گرفتم.
چقدر گذشت، یادم نیست. اما لحظه اى باشنیدن صداى پرنده اى سر بر آوردم و دیدم پرده مقابل پنجره باوزش نسیم کنار رفت. و بعد صداى اذان در اتاق همراه نسیم به چهره ام نشست. چقدر خنک بود!
سر به آسمان بلند کردم و روبه حرم آقا لبهایم تکان خورد:
السلام علیک یا معین الضعفا و الفقراء...
* همراه اذان صبح پابه خانه گذاشتى.






