داری از قصد می زنی یک ریز
با سر انگشت خود به شیشه ی من
قطره قطره نمک بپاش امشب
روی زخم دل همیشه ی من
تو که در کوچه راه افتادی
همه جا غیر کربلا بودی!
با توام آی حضرت باران
ظهر روز دهم کجا بودی؟
روز آخر که جنگ راه افتاد
سایه ی تشنگی به ماه افتاد
هر طرف یک سراب پیدا شد
چشمهامان به اشتباه افتاد
مهر زهرا مگر نبودی تو؟
تو که با مادر آشنا بودی
با توام آی حضرت باران
ظهر روز دهم کجا بودی؟
مادری در کنار گهواره
لب گشود و نگفت هیچ از شیر
تو نباریدی و به جات آن روز
از کمانها گرفت بارش تیر
تو که حال رباب را دیدی
تو به درد دلش دوا بودی
با توام آی حضرت باران
ظهر روز دهم کجا بودی؟
وقتی آن روز رفت سمت فرات
در دلش غصه های دنیا بود
تو اگر در میانمان بودی
شاید الآن عمویم اینجا بود
رحمت و عشق از تو می بارید
قبل تر ها چه باوفا بودی
با توام آی حضرت باران
ظهر روز دهم کجا بودی؟
حسین زحمتکش
قطعه برگزیده دکتر غلامحسین یوسفی از استاد شهریار در کتاب چشمه روشن:
چون خواب نوشین یاد دارم ماهتابی
روشن تر از روز سپید کامگاران
ییلاق بود و آبشار و جنگل و کوه
دنیای شب از پرتو مه نور باران
لطف هوا چندان که گفتی الفتی داشت
خاموشی شب با خروش آبشاران
در گوش دل افسانه ی آفاق میگفت
دلکش سرود آبشار از کوهساران
آویخته گل از فراز شاخ گلبن
چونان که از گوش عروسان گوشواران
برداشته از شاخساران لحن داود
هر سو هزار آوا هزاران در هزاران
هنگامه ی عشق و نشاط نوجوانی
هنگام گلگشت و بساط نو بهاران
لب بر لب نی بر سر سنگی نشستم
سر کرد نی با من نوای غمگساران
تا دختر دهقان برون از خانه بشتافت
چون لالهای افروخته بر سبزه زاران
چون غنچه در چادر نمازی سرخ و دلکش
میشد سبو در کف به طرف چشمه ساران
چشمک زنان بر من گل چادر نمازش
چون دیده ی اختر که بر اخترشماران
رفتم لب جو با نیاز تشنه کامی
همچون گدا بر خوان ناز شهریاران
من از نهیب عشق او لرزنده چون بید
او رُسته چون سرو از کنار جویباران
رخساره ی او از جمال کبریائی
پرتو فکن بر شیوه ی آیینهداران
افشانده گیسو چون ملک در حال پرواز
یا پرچمی زرّین به دست شهسواران
عرض نیاز خویش کردم نازنین را
وز یأس و امّیدم دلی چون بی قراران
لیکن به لبخندی که بودش حاکی از مهر
بگشودم از دل عقده چون امّیدواران
با ساعدی سیمین، سبو در دست من داد
چون سیمبر ساقی که ساغر بر خماران
نوشیدم آب و تشنه تر گردیدم، آری
سیری کجا و جام وصل گلعذاران
حالی نه آن حالم بجا و نی جوانی است
چون نخل بی برگ و برم در شوره زاران
سر ریز پر کرده ز باران حوادث
در برگرفته زانوان، چون سوگواران
نه دست تا آویزم از دامان دلبر
نه پای تا بگریزم از بیداد یاران
باری به تلخی روزگاری میگذارم
آوخ از آن نوشین و دلکش روزگاران!
.
بامن از ماندن بگو رفتن تباهم می کند
خوب میدانی غمت خانه خرابم می کند
من به لبخند دوچشمان تو عادت کرده ام
ترک عادت هم که می دانی چه کارم میکند؟!
قدر یک دم دست هایت را زدستانم مگیر
فکر یک دم بی تو، بر مردن مجابم می کند
نبض من با پلک هایت می تپد هرصبح وشام
قطع این پیوند جانا قصد جانم می کند.....
شهریار
بخش هایی از شعر بسیار زیبای هذیان دل از استاد شهریار. این شعر به نوعی نمونه فارسی حیدرباباست:
ما حلقه زده به دور کرسی
شب زیر لحاف ابر میخفت
خانم ننه مادر بزرگم
افسانه و سرگذشت میگفت
می کرد چراغ کورکوری
من غرق خیال و با پری جفت
شعرم به نهان جوانه می زد
آن بید کنار جاده ی ده
آیا که پس از منش گذر کرد
هر برگی از آن زبان دل بود
با من چه فسانه ها که سر کرد
او ماند و جوان عاشق از ده
شب همره کاروان سفر کرد
از یار و دیار قهر کرده !
دوشیزه ی ماهپاره ی ده
چون لاله ی سرخ پرنیان پوش
وان روسری پرند زر بفت
سوغاتی بادکوبه تا دوش
با چشم و نگاه آهوانه
استاده و برّه اش در آغوش
گویی که در انتظار گله است
پروانه چو برگ گل ، نگارین
از بوسه ی گل چه شهد کام است
چون شیشه و می خطا کند چشم
پروانه کدام و گل کدام است ؟!
چندین نسزد ستم به معشوق
یک بوسه و کار گل تمام است
تا شمع کِی انتقام گیرد
در راه، دُرُشکه چی نشانم
یک نقطه بگوشه ی افق داد
گفت ار پدر تو سازم او را
خواهی چه به من، به مُشتُلُق داد؟
من آب نبات دادم او را
او نیز پُکی به من چُپُق داد
وان نقطه نهفت در پس کوه
کم کم، پدرم، خدا بیامرز
دیدم سر کوه رُسته چون کاج
چون بال مَلَک عبایش افشان
دستار سیادتش به سر، تاج
وز کوه همی شود سرازیر
چون نور محمدی ز معراج
دیگر مگرش بخواب بینم
هذیان دل
شهریار
شهنوازی کن نگارا، ساز میخواهم چکار؟
من که ایمان داشتم اعجاز میخواهم چکار؟
تا صدایت گوش هایم را نوازش میکند،
تار و سنتور و نی و آواز میخواهم چکار؟
تخت جمشید قشنگی هست در چشمان تو
تا تورا دارم دگر شیراز میخواهم چکار؟
تکیه گاه من تو باشی، من خودم یک ارتشم
قدرتم کافیست... نه... سرباز میخواهم چکار؟
باغ سرسبز و تو و آواز بلبل، بوی گل...
این زمین زیباست... پس پرواز میخواهم چکار؟
گرچه دیگر هیچ چیزی مثل دیروزش نیست
این غزل را فرصت آغاز میخواهم چکار؟
استاد شهریار
جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را
نجستم زندگانی را و گم کردم جوانی را
کنون با بار پیری آرزومندم که برگردم
به دنبال جوانی کوره راه زندگانی را
به یاد یار دیرین کاروان گم کرده رامانم
که شب در خواب بیند همرهان کاروانی را
بهاری بود و ما را هم شبابی و شکر خوابی
چه غفلت داشتیم ای گل شبیخون جوانی را
چه بیداری تلخی بود از خواب خوش مستی
که در کامم به زهرآلود شهد شادمانی را
سخن با من نمی گوئی الا ای همزبان دل
خدایا با که گویم شکوه بی همزبانی را
نسیم زلف جانان کو که چون برگ خزان دیده
به پای سرو خود دارم هوای جانفشانی را
به چشم آسمانی گردشی داری بلای جان
خدا را بر مگردان این بلای آسمانی را
نمیری شهریار از شعر شیرین روان گفتن
که از آب بقا جویند عمر جاودانی را
شهریار
بسم الله الرحمن الرحیم
💠 حضرت علامه مصباح یزدی:
در كتاب عيون اخبار الرضا عليه السلام، مرحوم شیخ صدوق رحم الله عليه از قول حضرت على بن موسى الرضا عليه السلام نقل می كند كه حضرت فرمود: ايمان عبارت است از اعتقاد قلبى، اقرار به زبان و عمل به اعضا و جوارح. اگر هر كدام از اين سه جنبه از ايمان در وجود انسان نباشد، ايمان او ايمان كاملى نيست و او از مراتب بالای ایمان فاصله دارد.
بسم الله الرحمن الرحیم
✅ سیره تبلیغی شهدای روحانی
✔️ نماز در ایستگاه
💠 در یکی از سفرهای آقای بهشتی که از هامبورگ به شهر دیگری میرفتیم، اول ظهر به یک ایستگاه راه آهن رسیدیم و ایشان روی همان سکویی که مسافران سوار قطار میشدند، چند دقیقهای که فرصت پیدا کردند - چون اول ظهر شده بود - قبله نما گذاشتند و قبله را مشخص کردند و ایستادند به نماز... بعضیها گفتند: این آقا دارد چکار میکند؟! چون نمیدانستند دارد چه کاری انجام میدهد و این اعمال چیست، پلیس را خبر کردند. پلیس آمد و ایستاد آنجا و خیلی با تعجب به او نگاه کرد تا نماز تمام شد. بعد که تمام شد، پلیس جلو آمد و گفت: آقا شما چکار میکردید؟ بیایید برویم مرکز پلیس توضیح بدهید. ایشان آنجا توضیح دادند که من مسلمانم و عبادت مسلمانها این جوری است؛ چند وقت دارد و چون الان یکی از اوقات آن فرا رسیده بود من ایستادم اینجا و نماز خواندم.
سیره شهید بهشتی؛ ص۳۵۷
بسم الله الرحمن الرحیم
💠 پيامبر صلي الله عليه و آله:
🔶 اِنَّ شَرَّ النّاسِ عِنْدَ اللّه ِ تَعالى يَوْمَ القيامَةِ عالِمٌ لا يَنْتَفِعُ بِعِلْمِهِ؛
🔷 بدترين مردم نزد خداوند در روز قيامت عالمى است كه از علم خود بهره نگيرد.
امالى، الطوسى، ص ۵۲۷
بسم الله الرحمن الرحیم
💠 مقنی را دیدهای؟!کارش تکراری است؛هی کلنگ میزند...اما در واقع هر کلنگی که میزند یک قدم به آب نزدیکتر میشود.ظاهر نماز هم تکرار است، اما در واقع پرواز است، از پلههای نردبان بالا رفتن است.درست است که پلهها تکراری است اما هر کدام، یک قدم انسان را به بام نزدیک میکنند.نماز چنین چیزی است؛روزی ۵ نوبت به باند پرواز میروید و پر میکشید.هر نوبت یه پرواز جداگانه است، یک عروج است؛یک کلنگ زدن
