14 معصوم و گوناگون
بر سينه ي من نوشته بين الحرمين - نصف قلبم با ابالفضل،نصف ديگر با حسين
جمعه 16 آبان 1393 

صد شکر دارد گریه آقا بر غم تو م
شکی زده بر عرش زهرا مادر تو
یک سال این دوری مرا آزرده کرده
آقا صفایی دارد این محرم تو
وقت نشستن در عزای تو همیشه
بوسیده ام با اشکهایم پرچم تو
جان می دهم هر شب میان روضه هایت
تا صبح می گیرم نفسها با دم تو
من خواهشی دارم ز تو ارباب خوبم
تا زنده ام باشم اسیر ماتم تو
زهرا دعا کرده گرفتار تو باشم
یک خلق روزی می خورند از این کم تو
حتی کلیسا هم برایت دم گرفته
ناقوس غم سرکرده آقا در غم تو 

بقیه در ادامه مطلب

 



و نیم دیگر خود را نشست و کامل کرد
و قطره قطره تمام  فرات را گل کرد
لبان ماهی تشنه درون گهواره 
میان شرم نگاهش دوباره دل دل کرد
نشست پای عطش تا که دل به دریا زد
قنوت آب خودش را شبیه ساحل کرد
دعا نمود و نگاهی به خیمه ها انداخت
و مشک خالی خود را پر از فضائل کرد
لبان تشنه و چشمان آب دیده او
به چشمهای همه آب دیده نازل کرد 
و من به دست تو ایمان می آورم عباس...
خدا نوشت و خودش را ضمیر فاعل کرد

http://ashoora.persianblog.ir/

 



جمعه 16 آبان 1393 

هر که پیمان با هوالموجود بست

گردنش از بند هر معبود رست

مؤمن از عشق است، و عشق از مؤمن است

عشق را ناممکن ما ممکن است

عقل، سفاک است، و او سفاک‌تر

پاک‌تر، چالاک‌تر، بی‌باک‌تر

عقل در پیچاک اسباب و علل

عشق، چوگان باز میدان عمل

عشق، صید از زور بازو افکند

عقل، مکار است و دامی می‌زند

عقل را سرمایه از بیم و شک است

عشق را عزم و یقین، لاینفک است

آن کند تعمیر، تا ویران کند

این کند ویران، که آبادان کند

عقل چون باد است ارزان در جهان

عشق، کمیاب و بهای او گران

بقیه در ادامه مطلب



پنج شنبه 15 آبان 1393 

ای عشق! بوسه گاه لبت را به من بده

ای پرده شاعرم ،ادبت را به من بده!

یک ذرّه آفتاب ،چشیدم دلم گرفت

لطفاً شراب تلخ شبت را به من بده

بر خوان عشق، بنده ی ناشکر هستی ام

سیر از محبّتم، غضبت را به من بده

امروز من پیامبر قوم سایه ام

فردا جلال و جاه رَبَت را به من بده

بذری عمیق در دل یک انجماد آه!

بی تاب رویشم، طربت را به من بده

با«کوثر» امتحان کن، اگر سینه ام نسوخت

«تبت یدا ابی لَهَبَت » را به من بده

http://ashoora.persianblog.ir/

 



پنج شنبه 15 آبان 1393 

در سینه ی خود داغ فراوان دارد
آب است ولی آتش سوزان دارد
این ماه محرم است و این ابر دلم
ابری که تمام سال باران دارد   

http://ashoora.persianblog.ir/

 



پنج شنبه 15 آبان 1393 

1-

چون خونِ خدا، بیا مسلمان باشیم

یا حداقل، شبیه سلمان باشیم

مولا، سگ آستان نمی‌خواهد مَرد!

او کرده قیام، تا که «انسان» باشیم

2-

من خون خدا، شکوه بسم الله

گوینده‌ی «لا اِلهَ اِلا اللهَم»

در سینه اگر محبت من داری

ارباب مخوان مرا، که عبداللهم

بقیه در ادامه مطلب



پنج شنبه 15 آبان 1393 

هست در چشمِ عاشقان تا اشک

روضه آغـاز می شود بـا اشک

دست انـداخت و به نام عـلی

آمـد از پشتِ پـلک بـالا اشک

نـام اربـاب آمده کـه گذاشت

بعدِ یـک سـال پـا به دنیا اشک

نـام اربـاب آمـد و نـشنـاخت

بـاز در چشمِ مـن سـرا پـا اشک

پـس بـه نـامِ حسین مـی ارزد

دو سـه تـا قطره اش به دریا اشک

بـه امـیـدِ شـفـاعتـت هـم نـه!

از شـمـا ذکـرِ روضـه، از مـا اشک

بقیه در ادامه مطلب



پنج شنبه 15 آبان 1393 

آب را به روی بچه های آسمان بسته اند. لبهای زنها و کودکان خشکیده است. مرد مامور
می شود تا مشک آبی به اهل حرم برساند. مثل عقابی بر یالهای اسب سوار می شود و به
سمت دریا کشیده می شود.

فصل برگریزان است و مرد می‌ خروشد و برگ‌های زرد در زیر سمهای اسبش له می
شوند.
پشت سرش ابری سیاه سرفه می کند؛‌ پیش رویش دریایی تشنه منتظر ایستاده
است.
مرد با شتاب می‌تازد و راه در پشت سرش گم می‌شود . 
ابرها همچنان
می‌غرند و او بی هیچ واهمه ای همچنان پیش می‌رود.
کم کم دریا برایش آغوش باز می
کند. موج ها به احترامش برمی‌خیزند. فرشته‌های نگران، لبخند می‌زنند.
لب‌های ترک
خوررده مرد، همچون کبوتری به سمت خنکای آب پر می‌کشند.
دست‌های ماتم زده مشک، با
آب آشنا می شود.
صدای نوزادی شش ماهه دل مرد را می‌لرزاند. از جا کنده
می‌شود.
نگاه شعله‌ورش به سمت خیمه های افروخته می‌چرخد.
مرد تشنه، مشک
سیراب را به دوش می‌ اندازد.
حالا پشت سرش دریایی نگران، پیش رویش
برگریزان...
حالا ساقی مست است و میخانه در آتش!
ابری هراسان با دلی سیاه
می‌غرد!
برگ‌های زرد زیر پاهای اسبش می شکنند و مرد به سمت کودکان تشنه می
تازد.
رعدی می غرد و تیری به چشمهای بی تابش بوسه می زند.

برق شمشیری از پشت سر بازوان رشیدش را نشانه می رود. مشک به گریه می افتد.

ساقه نخلی می بیند و می شکند.
گلوی مشک خشک می‌شود. مرد از فراز آسمان به
زمین می افتد. پشت آسمان خم می شود. صدای ناله ای از عرش بگوش می رسد.

اسبی بدون سوار خون چکان و سوگوار به سمت خیمه های سوخته از عطش قدم بر می
دارد.
دو دست که خنکای آب را چشیده‌ اند، کنار ساحل جا می‌مانند.
صدای چند
کودک؛ سوار بر شانه‌های باد؛ نزدیک می‌شود:
_: عمو جان! ... عمو جان! ... عمو!

http://ashoora.persianblog.ir/

 



پنج شنبه 15 آبان 1393 

ماه
یک عمر به اشتباه می گشت زمین
سرگشته و روسیاه می گشت زمین
عباس(ع) آمد، معجزه ای صورت بست
آن روز که دور ماه می گشت زمین

بقیه در ادامه مطلب

 



پنج شنبه 15 آبان 1393 

کهکشانی بر خاک
آن اسب سپید،  سرخناک آمده است
از جنگل تیغ،  سینه چاک آمده است
سرها  بر روی نیزه ها می تابند
انگار که کهکشان به خاک آمده است

http://ashoora.persianblog.ir/

بقیه در ادامه مطلب          






( کل صفحات : 4 )    1   2   3   4   


پيوندهای دوستان
آمار وبلاگ
  • کل بازديد : 363709
  • تعداد کل نظرات : 79
  • تعداد کل پست ها : 1157
  • تاریخ ایجاد وبلاگ :
    سه شنبه 6 آبان 1393 
  • آخرين بروز رساني :
    پنج شنبه 13 آبان 1395 
امکانات
دانشنامه عاشورا پخش زنده حرم
روزشمار محرم عاشورا