معنای لغوی و اصطلاحی مباهله
مباهله در اصل از «بَهل» به معنی رها کردن و برداشتن قید و بند از چیزی است. اما مباهله به معنای لعنت کردن یکدیگر و نفرین کردن است. کیفیت مباهله به این گونه است که افرادی که درباره مسئله مذهبی مهمی گفتگو دارند در یکجا جمع شوند و به درگاه خدا تضرّع کنند و از او بخواهند که دروغگو را رسوا سازد و مجازات کند.
مباهله پیامبر با مسیحیان نجران، در روز بیستوچهارم ذیالحجّه سال دهم هجری اتفاق افتاد. پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم طی نامهای ساکنان مسیحی نجران را به آیین اسلام دعوت کرد. مردم نجران که حاضر به پذیرفتن اسلام نبودند نمایندگان خود را به مدینه فرستادند و پیامبر آنان را به امر خدا به مباهله دعوت کرد. وقتی هیئت نمایندگان نجران، وارستگی پیامبر را مشاهده کردند، از مباهله خودداری کردند. ایشان خواستند تا پیامبر اجازه دهد تحت حکومت اسلامی در آیین خود باقی بمانند.
بخش با صفای نجران، با هفتاد دهکده تابع خود، در نقطه مرزی حجاز و یمن قرار گرفته است. در آغاز طلوع اسلام این نقطه، تنها نقطه مسیحینشین حجاز بود که مردم آن به عللی از بتپرستی دست کشیده و به آیین مسیح علیهالسلام گرویده بودند.
پیامبر اکرم، حضرت محمد مصطفی صلیاللهعلیهوآلهوسلم برای گزاردن رسالت خویش و ابلاغ پیام الهی، به بسیاری از ممالک و کشورها نامه نوشت یا نماینده فرستاد تا ندای حقپرستی و یکتاپرستی را به گوش جهانیان برساند. همچنین نامهای به اسقف نجران، «ابوحارثه»، نوشت و طی آن نامه ساکنان نجران را به آیین اسلام دعوت فرمود.
مشروح نامه پیامبر به اسقف نجران چنین بود: «به نام خدای ابراهیم و اسحاق و یعقوب. [این نامه ایست] از محمد، پیامبر خدا، به اسقف نجران. خدای ابراهیم و اسحاق و یعقوب را ستایش میکنم و شما را از پرستش بندگان به پرستش خدا فرا میخوانم. شما را دعوت میکنم که از ولایت بندگان خدا خارج شوید و در ولایت خداوند درآیید و اگر دعوت مرا نپذیرفتید باید به حکومت اسلامی مالیات (جزیه) بپردازید [تا در برابر این مبلغ، از جان و مال شما دفاع کند] و در غیر این صورت به شما اعلام خطر میشود».
نمایندگان پیامبر که حامل نامه دعوت به اسلام از جانب پیامبر بودند، وارد نجران شدند و نامه را به اسقف نجران دادند. او نیز شورایی تشکیل داد و با آنان به مشورت پرداخت. یکی از آنان که به عقل و درایت مشهور بود گفت: «ما بارها از پیشوایان خود شنیدهایم که روزی منصب نبوت از نسل اسحاق به فرزندان اسماعیل انتقال خواهد یافت و هیچ بعید نیست که محمد ـ که از اولاد اسماعیل است ـ همان پیامبر موعود باشد». بنابراین شورا نظر داد که گروهی به عنوان هیئت نمایندگان نجران به مدینه بروند تا از نزدیک با محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم تماس گرفته، دلایل نبوت او را بررسی کنند.
-
دوشنبه 18 آبان 1388
3:57 AM
نظرات(0)
عید غدیر خم
-
قسمت 1
«
غدير» در زبان عربي به معني گودال و «خم» نام
محلي نزديك منطقة «جحفه» است. كه در آن روزگار چشمهاي روان و درختاني كهنسال داشت
.
به دليل موقعيت سوق الجيشي «غدير خم» حاجيان شهرها و سرزمينهاي مختلف عربستان پس
از انجام مناسك حج و هنگام بازگشت به شهر و ديارشان در اين منطقه از هم جدا مي
شدند. آنچه نام اين محل را در تاريخ اسلام مهم و به يادماندني كرده است به سال دهم
هجري و تصميم پيامبر اسلام (ص) براي زيارت خانه خدا و به جا آوردن مراسم حج و
اعلام ايشان مبني بر اينكه امسال آخرين حج ايشان خواهد بود، برميگردد. لذا مردم
شهرها و مناطق مختلف عربستان به وسيله قاصداني از اين امر مطلع شدند
.
در پي اين
فراخوان پيامبر اسلام(ص) با اجتماع عظيمي از مردم، مدينه را به قصد مكه ترك
فرمودند. اجتماع باشكوهي از مسلمانان آن سال در مراسم حج شركت كردند؛ كه آن سال حجه
الوداع پيامبر(ص) بود. پس از پايان مراسم حج پيامبر(ص) دستور دادند كه حجاج بايد
حركت كنند تا در غدير خم حاضر باشند. همچنين پيامبر به 12 هزار نفر از حجاج يمن
–
كه مسيرشان متفاوت بود – دستور دادند همراه حجاج به غدير خم بيايند. در مسير بازگشت
حجاج، جبرئيل بر پيامبر وارد و اين آيه را نازل كرد: «هان! اي پيامبر! آنچه را كه
از سوي پروردگارت به تو نازل شده است تبليغ كن و اگر چنان نكني پيام رسالت را انجام
نداده اي و خداوند تو را از مردم حفظ مي فرمايد.» ( سوره مائده، آيه 67
)
در پي
ابلاغ اين دستور پيامبر دستور توقف كاروان حجاج را در منطقه غدير خم دادند و امر
فرمودند كساني كه جلوتر هستند بازگردند و كساني كه عقب مانده اند به اجتماع حجاج در
غدير خم برسند. اجتماعي كه تعداد آن را بين نود تا صد و بيست هزار نفر ذكر
كردهاند. پيامبر اسلام (ص) در آن روز گرم سوزان بر بالاي منبري از جهاز شتران در
حالي كه حضرت علي (ع) در كنار ايشان قرار داشت خطبه اي ايراد فرمودند. پيامبر(ص) در
اين خطبه با ستايش و حمد خدا شروع و حديث ثقلين را بيان فرمودند سپس در حالي كه دست
حضرت علي (ع) را بلند نمودند تا همه مردم ايشان را دركنار رسول خدا مشاهده نمايند،
از مردم پرسيدند: «اي مردم آيا من از خود شما بر شما اولي و مقدم نيستم؟» مردم
پاسخ دادند: «بله اي رسول خدا.» حضرت در ادامه فرمودند: « خداوند ولي من است و من
ولي مؤمنين هستم و من نسبت به آنان از خودشان اولي و مقدم مي باشم.» آنگاه فرمودند
: «
پس هر كس كه من مولاي او هستم علي مولاي اوست.» سه بار اين جمله را بيان كردند و
فرمودند: « خداوندا، دوست بدار و سرپرستي كن، هر كسي كه علي را دوست و سرپرست خود
بداند و دشمن بدار هر كسي كه او را دشمن دارد و ياري نما هر كسي كه او را ياري مي
نمايد و به حال خود رها كن، هر كس كه او را وا مي گذارد.» پس خطاب به حجاج فرمودند
: «
اي مردم حاضرين به غايبين اين پيام را برسانند.» هنوز اجتماع متفرق نشده بود كه
بار ديگر جبرئيل بر پيامبر وارد و اين آيه را نازل كرد: «امروز دين شما را به كمال
رساندم و نعمتم را بر شما تمام كردم و دين اسلام را بر شما پسنديدم.» ( سوره مائده،
آيه 3
)
سپس پيامبر دستور داد كه مردم با حضرت علي (ع) بيعت كنند. مردم دسته
دسته به خيمه پيامبر(ص) كه حضرت علي (ع) در آن بود وارد و با حضرت علي(ع) بيعت
كردند و به ايشان تبريك ميگفتند. ابوبكر، عمر، طلحه و زبير جزو اولين بيعت كنندگان
بودند و عمر، خطاب به حضرت علي (ع) گفت: «بر تو گوارا باد اي پسر ابي طالب، تو
مولاي من و مولاي هر مرد و زن با ايمان گشتي.» مراسم بيعت با حضرت علي (ع) سه روز
به طول انجاميد. حسان بن ثابت انصاري در آن روز دربارة اين انتخاب و امامت و
جانشيني حضرت علي (ع) ابياتي را سرود
.
حديث غدير توسط 110 تن از صحابه مثل
ابوبكر، عمر، عثمان، عمار ياسر، ام سلمه، ابوهريره، سلمان، زبير، زيدبن ارقم،
ابوذر، عباس بن عبدالمطلب، جابر عبدالله انصاري و 83 تن از تابعين مثل سعيد بن جبير
و عمربن عبدالعزيز نقل شده است. پس از تابعين نيز 360 تن از محدثان، حديث غديررا در
آثار خويش نقل نموده اند كه سه تن از آنان صاحبان «صحاح سته» ( ششگانه ) هستند
.
علماي شيعه همگي غدير را حديثي متواتر دانسته اند. مورخي مثل يعقوبي كه اولين
كتاب تاريخ عمومي را در جهان اسلام نوشته نيز واقعه غدير را ذكر كرده است. همچنين
مورخاني مثل محمد بن جرير طبري، ابن اثير، سيوطي، شهرستاني، ابونعيم اصفهاني اين
واقعه را بيان كرده اند و حتي برخي از آنان كتاب هاي مستقل در باب غدير تأليف
كردهاند مثل «الولايه في طرق حديث الغدير» اثر محمد بن جرير طبري
.
عيد غدير
خم بزرگترين عيد در نزد ائمه (ع) و شيعيان آنان بوده است و در طول تاريخ همواره آن
را گرامي داشتهاند
.
«
در كتاب ثوب الاعمال شيخ صدوق باسندش به حسن بن راشد آمده
كه گفته است: به امام صادق (ع) گفتم: آيا براي مؤمنان عيد ديگري جز جمعه و فطر و
قربان وجود دارد؟ فرمودند: آري. روزي و عيدي كه از همه بزرگتر است و آن روزي است كه
امير المؤمنين علي (ع) را بر پا داشتند و رسول خدا (ص) پيمان ولايت او را بر عهده
زن و مرد مسلمان در محل غدير خم نهاد، پرسيدم كدام روز هفته بوده است؟ فرمودند: روز
در سال ها تغيير مي كند، آن روز، روز هجدهم ذي الحجه است
....»
-
دوشنبه 18 آبان 1388
3:51 AM
نظرات(0)
-
دوشنبه 18 آبان 1388
3:47 AM
نظرات(0)
اسراف و تبذیر نوعی حریم شکنی و عصیان در برابر امر پروردگار است و از گناهان کبیره محسوب می شود .
-
دوشنبه 18 آبان 1388
3:42 AM
نظرات(0)
اما چند كلمه از مولانا بگويم. مولانا اسرار دعا را به زبان شعر بيان كرده است. دعا فقط آيات قرآن نيست، بلكه روايات زیادی درباره دعا و نحوه آن داريم كه متأسفانه مورد غفلت قرار گرفته اند. علماي ما هم متأسفانه آنان را بيان نمي كنند. اين علمِ دعا است. علم را ظاهر نمی کنند. علماي قديم ما اين مسئله را مسئله روز مي دانستند. مسائل مهمي چون توحيد از مسائل اصلي اسلام است. زیرا دين بر اساس توحيد است. رسيدن به حقيقت توحيد قرآني بسيار دشوار است. ولي امروزه بحث هاي توحيدي بسیار كم است. در صورتي كه توحيد از اصول دين است. قدما و عرفاي ما، به اصول دين توجه خاصي داشتند.
مولانا هنگامی که درباره توحيد، عدل، معاد و جبر و اختيار بحث مي كند، آنها را به صورت لطيف و ظريف بیان می کند. در صورتي كه امروز از آن غفلت مي شود. ما از اساس نسبت به مسئله غفلت داريم. در این خصوص سؤالی برايمان مطرح نيست. در صورتي كه قدما از حكمت قرآني به بهترين وجه استفاده می كردند. من از مولانا براي مسئله دعا مثال مي آورم.
اولاً خود كسي كه دعا مي كند بايد مؤيد باشد. تا تأييد الهي نباشد دعا امكان پذير نيست. دعا اجابت بشود يا نه. زمان و مكان و شرايط دارد. ولي اينكه خود انسان به دعا بپردازد، خود يك تأييد الهي است:
در ميان خون و روده، فهم و عقل
جز ز اكرام تو نتوان كرد
يعني همين كه انسان به دعا مي پردازد هم سؤال كننده و هم اجابت كننده از اوست. اول و آخر اوست. اين از اسرار دعاست.
اگر نماز واقعي باشد گوينده سمع الله لمن حمده هم خداست. هم شاهد و مجري اوست.
اول اوست، جز تو پيش كه برآرد بنده دست
هم دعا و هم اجابت از تو هست
هم از اول مي دهي ميل دعا
تو دهي آخر دعاها را جزا
اول و آخر تويي، ما در ميان
هيچ هيچي كه نيايد در بيان
اگرانسان در دعا دم خوش ندارد بايد به اولياء و اهل دعا متوسل شود.
بهترين دعا در حال فنا و اضطرار است. بنده تا وقتي كه خودي خود دارد دعا دارد، ولي دعاي حقيقي آن است كه خود بنده در ميان نباشد، بلكه در حال اضطرار و فنا قرار گرفته باشد.
آن دعاي بي خودان، خود ديگر است. (يعني آني كه از خودي خودش فاني شده، دعايش چيز ديگري است)
آن دعا حق مي كند چون او فناست
آن دعا و آن اجابت از خداست
واسطه مخلوق ني اندر ميان
اما مسائلي است كه قدما مانند ابن عربي در باب دعا مطرح كرده اند. آنها بحث هاي لطيف و ظريف و دقيقي درباره دعا دارند كه امروز فراموش شده است.
عده اي از اولياء و عرفا دعا را جايز نمي دانند. زیرا آن را بي ادبي مي دانند. اينكه به خدا بگويند اين را بكن. اين خود مراتب خاصي از ولايت است. آن چنان به مراتب قضا و قدر الهي دل بسته بودند و مقام آنها مقام رضا است كه جز به قضاي الهي دل نهادن حاضر نبودند.
ابن عربي در كتاب فصوص و هجویری در کتاب كشف المحجوب اين مباحث را مطرح کرده اند، كه آيا اوليايي اند كه از خدا چيزي نخواهند؟ اين قضيه را از زبان مولانا بشنويد:
قومي ديگر مي شناسم ز اوليا
كه دهانشان بسته باشد از دعا
يعني دعا نمي كنند. البته انسان بايد دعا كند. زیرا خداوند می گوید: ادعوني استجب لكم. ولي اينان مقاماتي و طبقاتي دارند. اين امر مختص عده اي از اولياست. انسان بايد به مرتبه اي برسد كه قضاي الهي را بشناسد و به مقام سر قدر برسد. عالي ترين علمي كه در عرفان وجود دارد، سر قدر است. مولانا ادامه مي دهد:
در قضا ذوقي همي بينند خاص
كفرشان آيد طلب كردن خلاص
هر چه آيد پيش ايشان خوش بود
قاب حيوان گردد از آتش بود
اما دعا كرن خوب است. اعم از اينكه اجابت بشود يا نشود. خداوند بنده اي را كه دوست دارد، دعاي او را زود اجابت نمي كند. او مي خواهد بنده را به خود نزديك كند. خداوند براي خود منطقي متعالي دارد. گاهي بنده اي را كه دوست دارد قدري قلقلك مي دهد و بعدا دعاي او را اجابت مي كند. اين امر در آيات و روايات ما نقل شده است. مولانا در اين باره مي گويد:
اي بسا مخلص كه نالد در دعا
تا شود دود خلوصش بر سما
يعني آن قدر دعا مي خواند كه دود اخلاصش به آسمان مي رسد. اما دعايش اجابت نمي شود. پس ملائك واسطه مي شوند:
پس ملائك با خدا نالند زار
كي مجيب هر دعاي مستجاب
بنده مؤمن تضرع مي كند
او نمي داند كه جز تو مضطرند
حق بفرمايد كه نيست خواري اوست
عين تأثير عطا ياري اوست
يعني اگر او را اجابت نمي كنم، خواري او نيست. او پيش من عزيز است. او محب من است. او را ياري مي كنم. اولياء به من نزديك اند.
ناله مومن همي داريم دوست
گو تضرع كن كه اين اعزاز اوست
حاجت آوردش ز غفلت سوي من
آن كشيدش لوكشان در كوي من
در برآرم حاجتش او آورد
هم در آن بازيچه مستغرق شود
يعني ما از ياد خدا غافليم و خداوند كاري مي كند كه به او متوسل شويم و به سوی او برگرديم. اگر حاجت او را برآورم، مي رود و ديگر به سوي من باز نمي گردد. دنيا جاي لهو و لعب است و از من دور مي شود. بنابراين كمي حاجت او را دير برمي آورم كه او بيشتر پيش من بماند و به من نزديك شود. دوباره مي گويد:
گرچه مي ماند ز جان او سوگوار
دل شكسته، سينه خسته، گو هزار
خوش همي آيد، مرا ناله او
يعني خداوند می گوید ناله دعا كننده و آن خدايا گفتن و آن راز او را دوست دارم.
بنابراين، دعا يكي از اسرار قرآني است. تفسیر مولانا، تفسير معنوي و فهم قرآن است. بيش از دو هزار آيه در ابیات مولانا تكرار شده و در مثنوي بياني ديگر يافته است. مولانا را بايد بخوانيم تا به حكمت قرآني دست يابيم. مولانا بخشي از حكمت دعا را برايمان مشخص مي كند.
-
دوشنبه 18 آبان 1388
3:42 AM
نظرات(0)
*مغزفيزيكدان نابغه ،آلبرت انيشتن15 درصدازحجم مغزانسان عادي بزرگتربود.
-
دوشنبه 18 آبان 1388
3:39 AM
نظرات(0)
اما همهي داستانهاي اساطيري داراي چند ويژگي مشترك هستند: مضامين و ويژگي هاي حماسه
« واژهي (Mythe) كه در همهي زبانهاي اروپايي يافت ميشود چنانكه ميدانيم از لغت يوناني كه در آثار هومر به معناي گفتار، نطق و كلام است مشتق شده است و بعداً به معناي قصهي جانوران(fable) و اسطوره رواج يافته است.»
وي سپس از قول ميكائيل بريل مينويسد: « اسطوره قصهيي است با خصلتي خاص، يعني نقل و روايتي است كه در آن خدايان يك يا چند نقش اساسي دارند. طبيعتاً واژهي يوناني همراه بسياري لغات ادبي و تركيبات صرفي و نحوي به زبان لاتيني نقل گرديده است و همهي اشكالي كه اين لغت در زبانهاي اروپايي به خود گرفتهاند از واژهي لاتيني مشتق شدهاند. »
ژان كازنوو نيز در اين زمينه مينويسد:
« موجوداتي كه تشخص قداستاند و وقايعي كه به آنان مربوط ميشود فقط بيرون از زمان و مكان معمولي ميتوانند متعال باشند و همان كاركردي را كه دين دارد بر عهده گيرند و تنها بدينگونه است كه ديگر خصلت غريب و تشويش انگيز مظاهر مانا را نخواهند داشت و ميتوانند الگوها و صورتهاي مثالييي باشند كه موجودات و چيزهايي كه در زمان و مكان موقعيت بشري قرار دارند باز ساختههاي آنها محسوب ميشوند... براي آنكه بهرهمندي اساسي موقعيت بشري از عالم قداست ممكن گردد آن وقايع از لحاظ زمانبندي در نوعي زمان ابدي به ظهور ميرسند و به وقوع ميپيوندند كه يا در آغاز زمان است و يا در پايانش. از اين رو همهي اساطير به نوعي اساطير مربوط به اصل و منشا و يا اساطير آخرت شناختياند. (يعني از پيش چيزي را كه در آخر زمان روي خواهد داد اعلام ميدارند).»
به قول ميرچاالياده اسطوره شناس نامدار، در آن روزگاران هر كاري امكانپذير بود. هنوز چيزها ردهبندي نشده بودند، و سدهاي گذرناپذيري جوانان را از انسانها جدا نميكرد. هر موجودي ميتوانست با دگرديسي به موجودي ديگر تبديل شود. هيچ تابويي (محرمي) وجود نداشت و قواعد و قوانيني تدوين نشده بود. دوران، دوران طلايي و يا دوران هرج و مرج و هاويه خلاق بود.
آبرامز وظيفهي داستانهاي اساطيري را چنين توضيح ميدهد: « كار اين داستانها بر حسب مقاصد و اعمال موجودات مافوق طبيعي مطرح در داستان اين بود كه توضيح دهد چرا جهان به وجود آمده است و فلسفهي اموري كه اتفاق افتادهاند چيست؟»
آنچه به نقل از اسطوره شناسان در تعريف اسطوره گفته شد تبيين ويژگيهاي ظاهري عصر اساطير و انسانهاي عصر اساطيري است.
نگارنده طي يك توضيح كوتاه در يكي از نوشتارهايم تبيين فلسفي اسطوره را به دست دادهام :
« عصر اسطوره، عصر درك بيواسطهي انسان از هستي است. عصر اساطيري صبحگاه مهآلود زندگي انساني است كه در خلاي معنا گرفتار شده است. در اين خلا، در اين بيواسطگي آنچه مشاهده ميشود مبدا و معاد است، تولد است و مرگ، زايش است و نابودي. آنچه به مشاهده در ميآيد، آنچه ذهن و عين را به خود معطوف ميدارد پرانتزي است كه با تولد گشوده ميشود و با مرگ بسته ميشود و در اين مابين آنچه ديده ميشود خلاي معنا است. معنايي كه متعلق به انسان است مرگ و زندگي است و معنايي كه در اطراف او به چشم ميخورد جز زمين و آسمان و ماه و ستارگان و كوه و دريا و جنگل و رودخانه (در يك كلام طبيعت بكر) نيست، كه به درون هيچ يك نيز راهي نيست. همه در بن بستي وهمآلود و تيره جاي گرفتهاند. اساطير روايت رويت آن چيزهايي است كه نام برده شد. اين بنبست كه ميتواند در عين حال عميق و پيچيده باشد به منزلهي تكيهگاه و قدمگاهي براي شروع حركتها محسوب ميشود، همان كه «باور» نام دارد. آنچه از آن دوره تا به اين دوره روي داده است افزوده شدن بينهايت بر فاصلهي ميان دو پرانتز تولد و مرگ است. اين بينهايت فاصله با معاني متعددي كه در اثر حركت زاييده شده و خلق گرديدهاند انباشته شده است. اين زايشها و خلقها در نقش باورهاي جديدي ظاهر خواهند شد كه نه تنها از اهميت باورهاي نخستين ميكاهند كه آنها را به افسانه و پندار تبديل ميكنند. اما نقش ديگري نيز دارند كه شايد چندان مطلوب نباشد و آن كاستن از شكوه و عظمت زندگي است. آنچه در درك بيواسطه، در درك تهي از معنا نهفته است شكوه و پايداري و عظمت است. در زايشهاي مكرر است كه اين شكوه و عظمت تقسيم ميشود و هر بار سرشكن ميشود تا آنجا كه ديگر به چشم نميآيد. نه تنها به چشم نميآيد كه مسيري در تقابل با آن را ميپيمايد، به سمت زبوني و خواري و رذالت. درك هستي به دور از هر واسطه، دركي است پراز شكوه، اما در نفس خود تراژيك. به گونهيي كه گاه تحمل اين ترادي دشوار ميشود و نفسها را ميبرد اما پرشمار شدن معني و زايشهاي مكرر و پي درپي اگر چه از رنگ و بوي تراژدي نهفته در ذات هستي - كه همانا ناگزيري تولد و ناگزيرتر بودن مرگ است - كم ميكند و از عذاب تحمل اين تراژدي ميكاهد، اما در كنار خود از شكوه زيستني كه چنين دركي به بار ميآورد نيز ميكاهد، تا جايي كه آن را محو ميكند و تا امروز كه شاهديم هيچ چيز از آن باقي نمانده است...»
1- رويينتني:
كسي كه هيچ حربهيي بر او اثر ندارد و نيروهاي مافوق طبيعي او را شكست ناپذير كردهاند.اما يك نقطهي بدن او رويينه نيست و داراي ضعف ونقص(flaw) است. مانند آشيل در افسانهي يونانيان، زيگفريد در حماسهي آلماني نيبلونگن، بالدر در افسانهي كهن اسكانديناوي و بالاخره اسفنديار در حماسهي رستم و اسفنديار فردوسي.
2- صور اساطيري يا آركي تايپ (Archetype):
شكلهاي مكرر از تجربههاي زندگي پدران باستاني كه در ناخودآگاه بشر به طور موروثي تداوم حيات ميدهند و تكرار ميشوند همچون سفر به جهان مردگان در زير زمين، معراج و صعود به آسمان، تصاوير مربوط به بهشت و دوزخ، جست وجو براي پدر، قهرمان طاغي، الههي بيرحم و انتقامگير. مضمون مرگ و تولد دوباره را سرآمد آركي تايپها ميگويند كه به اشكال گوناگون در شاهان و خدايان كه ميميرند تا دوباره زنده شوند همچون طبيعتي كه هر ساله ميميرد و زنده ميشود.
3- پنهان بودن نام پهلوان:
در اعتقادات كهن دانستن اسم يك شخص يا پهلوان به معناي شناخت و تسلط كامل بر او است. از اين رو پهلوانان نام خود را از يكديگر پنهان ميداشتند. علت خودداري كردن رستم از بازگو كردن اسمش به سهراب از همين رو است و همچنين علت اينكه جادوگران اسامي كساني را كه ميخواستند از ميان ببرند بر روي چيزي نوشته و آن شي را از ميان ميبردند.
4- خونخواري:
پيشينيان خون را ناقل روح يا خود روح ميدانستند. قهرمانان فاتح پس از غلبه كردن بر دشمن، پهلوي او را شكافته و جگرش را كه منبع خون ميدانستند ميخوردند تا نيروي زندگي قهرمان مرده را به خود انتقال دهند. مثل گودرز كه خون پيران ويسه را مينوشد، رستم كه جگرگاه سهراب را ميشكافد و هند كه پهلوي حمزه را ميدرد.
#- جنگاوري و بهادري ويژگي برجستهي حماسهها است. جنگهايي كه عمدتاً انگيزهي والا دارند و قهرمانان حماسه كه موجوداتي مافوق طبيعي هستند و يا با نيروهاي غيبي و خدايان در تماس هستند براي برتري قوم و نژاد و مليت خود ميجنگند. جنگيدنهايي كه حاوي اعمال خارق العاده و غيرطبيعي است و با منطق متعارف قابل سنجش نيستند و اين اعمال به قدر انگيزههايشان كه عمدتاً صبغهي ملي دارد بزرگ است.
اگر چه در حماسههاي يوناني جنگهايي بر سر تصاحب يك زن مانند هلنه نيز صورت ميگيرد و يا در حماسههاي عرفاني و حكمي كه قديمترين فكر فلسفي يعني تقابل مرگ و زندگي به نمايش گذاشته ميشود همچون حماسهي گيل گمش، اما در حماسههاي ايراني عمدتاً جنگ بر سر اثبات هويت و مرزهاي ملي است. اگر چه حماسهي رستم و اسفنديار بر خلاف طرح ظاهري داستان ، براي اعتلاي دين بهي (زرتشت) است.
#- در حماسهها حيوانات و گياهان نيز همانند قهرمانان حماسهها از ويژگيها و جايگاه عادي خود خارج ميشوند. همانند رخش اسب رستم، سيمرغ زال - پدر رستم -، مرغ وارن جين(varenjin) در بهرام يشت، سيمرغ در حماسهي عرفاني منطقالطير، نقش مار و طاووس در اخراج انسان از بهشت، مرغ سعادت، اسب بالدار و اژدهاي هفت سر در داستانهاي اساطيري، يا انار كه از ميوههاي قدسي است و به روايتي سبب رويين تني اسفنديار شد و گياه #-سياووشان كه از خون سياوش روييد و يا گندم و درخت سيبي كه آدم و حوا از آن خوردند و از بهشت اخراج شدند.
#- عمر دراز قهرمانان حماسه كه نشانهي جاودانه بودن آنها است از جمله رستم كه هنگام جنگ با اسفنديار پانصد سال دارد.
#- نسب قهرمانان به خدا ميرسد مانند آنه آس در حماسهي ويرژيل و يا در حماسههاي مسيحي. و يا قهرمان در طلب عمر جاويدان بر ميآيد همچون اسكندر و گيلگمش.
#- مكالمه با سپهر بلند و چرخ گردون كه مكرر در مكالمات رستم ديده ميشود.
#- عاشقي ايزد بانوان و شهدختها بر قهرمانان و بيتوجهي قهرمانان بدآنها مانند عاشق شدن ايشتر به گيل گمش، گوپيها به كريشنا، عشق تهمينه به رستم و عدم شيفتگي رستم به او و يا ماجراي عشق سودابه به سياوش.
#- قهرمان حماسه در همه آفاق حضور دارد و هيچ محدوديتي براي او در كار نيست، زير زمين، گسترهي زمين و در آسمانها.
در مواجههي قهرمان با ضد قهرمان حماسه پديد ميآيد ، مانند رستم با افراسياب، اهورامزدا با اهريمن، مسيح با دجال، و آنجا كه دو قهرمان با يكديگر مواجه ميشوند تراژدي خلق ميگردد مانند جنگ رستم و سهراب ، رستم و اسفنديار، آشيل با هكتور.
#- عبور از هفت خوان و هفت وادي و هفت عقبه از جمله سفرهاي قهرمانان حماسهها است. اين سفرها همه از براي آن است كه قهرمانان حماسهها اهداف و اعمال خارقالعاده و عظيم در پيش دارند مانند جنگ رستم با افراسياب توراني و يا گيلگمش كه به نبرد با مرگ راه سفر طولاني در پيش ميگيرد تا جاودانگي را در آغوش گيرد. در اين كشاكشها، رجزها است كه خوانده ميشود و ادعاها است كه مطرح ميشود و يا پيشگوييها است كه بر زبان رانده ميشود و يا اساساً بر مبناي پيشگوييها، سفرها و جنگها در ميگيرند. آنجا كه سام زنده بودن زال را در كوه البرز خواب ميبيند و جاماسب كشته شدن اسفنديار را به دست رستم براي گشتاسب پيشگويي ميكند و يا رستم فرخزاد از برباد رفتن تاج و تخت ساسانيان و پيروز شدن تازيان پيشاپيش سخن به ميان ميآورد.
#- يكي ديگر از ويژگيهاي مهم و چشمگير حماسهها در آميخته شدن سادگي و بيآلايشي در عين اقتدار و عظمت در لفظ و معنا است. حماسهها داراي الفاظي سنگين و فاخر هستند و از رعب و خشيت و در عين حال شكوه و عظمت نگاه انسانها به جهان حكايت دارند. در حماسهها سخن از سستي و بيحالي و ترديد نيست. قاطعيت و عظمت و اقتدار است كه حرف اول و آخر را ميزند، چه در سويهي قهرمانان و چه در سپاه دشمن و ضد قهرمانان.
آنچه به طور خلاصه گفته شد براي ترسيم يك تصوير نسبتاً شفاف و دقيق از ماهيت و محتواي حماسه و اسطوره بود، حماسه و اسطورهيي كه اركان و اجزاي شاهنامهي حكيم ابوالقاسم فردوسي را تشكيل ميدهند. شاهنامهيي كه سرايندهاش معتقد است به واسطهي به سرانجام رسانيدن سرايش آن توانست عجم را زنده نمايد:
بسي رنج بردم در اين سال سي عجم زنده كردم بدين پارسي
همانگونه كه در ابتدا نيز اشاره شد، شاهنامه سرود حماسي مردماني است كه گام در راه ملت شدن نهادند. سالها در ناحيتي زيستند، با حوادث آسان و دشوار روبهرو شدند و با فتحها و شكستها روزگار گذرانيدند. خاطرات اين فتحها و شكستها يادآور استقرار مباني مليت آنان است.
حماسهها مرورگر خاطرات ادواري از تاريخ زندگي بشريت هستند كه مليت در مرزهاي خاكي و زبان و نژاد خلاصه و تعريف ميشد. تعلق يك محدودهي آبي و خاكي به يك قوم و نژاد و يا مذهب تضمين كنندهي استقرار و حق مشروعشان براي دوام و بقا بود. و براي دفاع از اين حق مشروع انسانها راهي جز توسل جستن به مباني قدرتي كه ميشناختند در پيش رو نداشتند. توسل به خدايان و نيروهاي خير در مقابل نيروهاي شر. توسل به نيروهاي ناشناخته كه در اجسام و طبيعت پيرامونشان حلول ميكردند. هر چه ناشناختهتر نيرومندتر و رمز و راز آلودتر و البته اميدآفرينتر و يا هراس آور و نگران كنندهتر. توسل جستن به شخصيتهاي وهمآلود باستاني، نيمي خدايي و نيمي انساني كه از قدرت و توان خارقالعاده بر خوردار بودند، توسلي ناگزير براي انسانهايي كه همانند امروزيان از سلاحهاي كشتار جمعي برخوردار نبودند و البته اين طبيعت و فطرت بشر است كه نيرو و مدد را از گذشتگان ميگيرد و آمال و آرزوها را بر آينده و آيندگان ميافكند و اگر ميدانست و يا يقين داشت كه آينده كمتر تطابقي با آنچه ميانديشد و تصور ميكند ندارد شايد هيچگاه واژگان اميد و اميدواري به فرهنگش راه نمييافت و در پي اين راه نيافتن نه حركتي و... بگذريم، سخن از حماسه بود و مرور خاطرات مردماني كه ميكوشيدند تا با توسل جستن به يگانگي نژاد و زبان و خاك، ملتي را تشكيل دهند كه حق زيستن و جاودانه زيستنِ مصون و محفوظ از دشمنان را براي خود مسلم ميشمردند.
هنوز از پس گذشت هزاران سال از آن تاريخ، آب و خاك اصليترين تصويرگر و تجسم مفهوم مكان هستند و مرزهاي آبي و خاكي جدا كنندهي مليتها و نژادها، اما ديگر نه به آن پررنگي و يگانگي گذشته. اگر نه تا ديرزماني پيش جايگاه مفاهيم انتزاعي تنها در ذهن و تخيل آدمي بود اينك انتزاعيات نيز فضايي و مكاني را در عالم عيني براي خود اشغال كردهاند كه البته بحث در بارهي چنين تناقضهايي در حوزهي فلسفهي محض است كه ما را در اين نوشتار با آن كاري نيست.
اما چه بخواهيم با ماهيت پديدهها مواجه شويم و چه نخواهيم، چه از عهدهي درك و شناختشان برآييم و چه نياييم، از قرار گرفتن خواسته و ناخواسته در تناسب آنها و تاثيرگذاري خواه و ناخواه پديدهها بر زندگي خود شايد ما را گريزي نباشد. به واسطهي همين ناگزيري است كه ماهيتها كه جز از طريق معناها امكان بروز و تجلي ندارند اگر نه خودشان كه تجليشان و اگر باز هم نه دمادم كه هراز چند گاهي دچار دگرگوني و تغيير ساختار ميشوند، آنگونه كه جتي گاه شناختنشان به واسطهي نه معرفتهاي عميق كه معرفتهاي مالوف برايمان نه سهل و ممتنع كه دشوار و ممتنع ميشوند.
ملتها امروز هم از پس اعصار و قرون در اين كهنه زمين و با كهنه عادتهايش ميزييند. اما گويي اين كهنگي ديگر قدرت تاثيرگذاري و حكمراني مطلقش را از دست داده و تنها ميتواند به حيات خود ادامه دهد. ديگر ايجاد انگيزه نميكند و سيل حركت آدميان را به راه نمياندازد. اگر زماني انسانها نه به واسطهي فرد بودن كه به واسطهي ملت بودن در خود احساس قدرت و استقرار و دوام و بقا در مقابل سلطهي خوف و خشيت برانگيز طبيعت ميكردند، امروز اين تك تك انسانها هستند كه ميخواهند به واسطهي هر آنچه كه در اختيارشان هست و هر آنچه كه به ذهنشان ميرسد استقرار و اثبات خود را به رخ بكشند. «ترينها» حاصل روزگار ما است، روزگاري كه ميتوان در آن با هر كجاي جهان ارتباط برقرار كرد و در اين ارتباطها هر مرزي را كه بخواهد امكان نزديك شدن و تداوم ارتباطها را مانع شود از هم گسست و به كناري نهاد. در عصر جهاني شدن زندگي ميكنيم. اگر از اوايل دههي 1910 تا اواخر دههي 1980 پديدهي جهاني شدن در پرتو نظريههايي همچون استعمار و سلطهي امپرياليسم و سرمايهداري حضور خود را به رخ ميكشيد، از اواخر دههي 1980 به پديدهيي عمدتاً مثبت بدل شد كه نگاهي كاركردگرايانه را ميطلبيد تا فارغ از ارزش داوريهاي سياسي و اخلاقي به تحليل و مواجهه با آن پرداخت. شايد هم بتوان آن را عاليترين شكل فرهنگ و تمدن بورژوازي دانست كه عقلانيت و خودباوري را به عنوان اساسيترين عناصر زندگي بشر بر صدر نشاند.
تعاريف و نظرگاهها در اين باره فراوان است. رابرتسون در اين باره ميگويد:
« مفهوم جهاني شدن هم به درهم فشرده شدن جهان و هم تراكم آگاهي نسبت به جهان به عنوان يك كل دلالت دارد. فرآيندها و كنشهاي يي كه اكنون مفهوم جهاني شدن را براي آن به كار ميبريم قرنها است ك جريان دارد. اما تمركز بر سر بحث جهاني شدن موضوع نسبتاً جديدي است.»
اما اين جديد بودن دستكم يكصد سال سابقه دارد. تا پيش از پايان جنگ جهاني دوم جهاني شدن در جرياني كه در بالاتر بدان اشاره شد و تا دههي 1980 به درازا كشيد به گسترش بازارهاي بينالمللي، رواج نهضتهاي كارگري و سوسياليستي در سراسر جهان و ظهور حكومتهاي توتاليتر منجر شد و يا دستكم بروز و نمود داشت. از سال 1945 تا سال 1989 يعني آغاز فروپاشي بلوك سوسياليستي اگر چه تحت تاثير شرايط رواني و كشمكشهاي دوران جنگ سرد قرار داشت اما همكاريهاي گسترش يابنده ميان دولتها به واسطهي تشكيل سازمان ملل و سازمان يونسكو و ساير سازمانهاي اقماري، همبستگيهاي نوين و ويژهيي ميان دولتها و ملتها براي پيشگيري از وقوع يك جنگ جهاني ديگر ايجاد شد.
-
دوشنبه 18 آبان 1388
3:36 AM
نظرات(0)
دكتر ذبيح الله صفا در كتاب "حماسه سرايي در ايران "مي نويسد: حماسه نوعي از اشعار وصفي است كه مبتني برتوصيف اعمال پهلواني، مردانگي ها، افتخارات و بزرگي ها ي قومي يافردي مي باشد، به نحوي كه شامل مضاهر مختلف زندگي آنها گردد.
حماسه از زماني كه ملتي در راه حصول تمدن گام نهاده است، سخن مي گويد. در آن سخن از جنگ هاي است كه براي استقال و بيرون راندن يا شكست دشمن يا كسب نام و به دست آوردن رفاه صورت گرفته است.
حماسه، ستيزهي انسان براي استقرار زندگي است وشاهنامه، سرود حماسي مردماني است كه گام در راه ملت شدن نهادند.
مللي كه ساليان دراز در منطقه اي زيستهاند و با حوادث آسان و دشوار روبه رو شده و فتحها و پيروزيها بر دست ايشان رفته و شكستها بدانان رسيده است ناگزير داستانها و سرگذشتها ازپهلوانيهاي پهلوانان و آزار مهاجمان و تعدي متعديان و جهانگشايي جهانگشايان در ياد ايشان خواهد ماند كه در حقيقت خاطراتي از پديد آمدن و استوار شدن مباني مليت آنان است... چنين منظومهيي را كه مشتمل بر افكار پهلواني و آثار شجاعت و مفاخر قوم است، منظومهي حماسي و قهرماني خوانند.
همانگونه كه دكتر ذبيحالله صفا در كتاب «حماسهسرايي در ايران» اشاره كرده است در شناختن خصائص نژادها و ملل جهان و چگونگي مدنيت و مجاهدات و رنجهاي ايشان در تكوين تمدن و مليت و نيز در معرفت به قوهي خيال و فكر و درجهي استعداد آنها، منظومههاي حماسي يكي از بهترين وسايل تحقيق است.
موضوع سخن در اينجا امر جليل و مهمي است كه سراسر افراد ملتي در اعصار مختلف در آن دخيل و ذينفع باشند (مانند مشكلات و حوايج مهم ملي از قبيل مسالهي تشكيل مليت و تحصيل استقلال و دفاع از دشمنان اصلي و امثال اينها، چنانكه در شاهنامه و حماسههاي ملي جهان ملاحظه ميشود) و يا مشكل فلسفي...»
دكتر سيروس شميسا نيز معتقد است: « (حماسه) از زماني كه ملتي در راه حصول تمدن گام نهاده است سخن ميگويد. در آن سخن از جنگهايي است كه براي استقلال و بيرون راندن يا شكست دشمن يا كسب نام و به دست آوردن ثروت و رفاه صورت گرفته است. قبايل و تيرههاي گوناگون متحد شده و اندك اندك ملتي به وجود آمده است. از اين رو حماسه هر ملتي بيان كنندهي آرمانهاي آن ملت است و مجاهدات آن ملت را در راه سربلندي و استقلال براي نسلهاي بعدي روايت ميكند. »
همين نويسنده در ادامه از قول لامارتين مينويسد: « حماسه شعر ملل است به هنگام طفوليت ملل، آنگاه كه تاريخ و اساطير خيال و حقيقت به هم آميخته و شاعر مورخ ملت است.»
حماسهها، داستان شورانگيز حركت و جوش و خروش و تكاپوي مردماني است كه اثبات وجود خود را به استقرار در سرزميني موكول كردهاند كه از آن خود ميدانند و يا ميخواهند سرزميني را از آن خود نمايند تا استقرار و بقاي خود را به مثابهي يك ملت تضمين نمايند.
« در ايام وقوع حوادث پهلواني آدمي تماشاگر و ببيندهي وقايعي است كه در حقيقت و واقع با اعمال عادي بشري جندان متفاوت نيست اما نتايجي كه از اين اعمال گرفته ميشود مثلاً ايحاد استقلال ملي، دفع دشمنان و بدانديشان، تحكيم مباني مليت و... بر اثر اهميت و ارزشي كه دارد به تدريج آن اعمال را به چشم نسلهاي آنيده بزرگ ميكند و چيزهايي بر آن افزوده ميشود و پهلواناني كه از ايشان خاطراتي ميماند، به تدريج به درجات فوق بشري ارتقا ميجويند و اعمال ايشان در شمار خارق عادت در ميآيد.
بنابر اين حماسه داستان تلاش و ستيزههاي مردماني است كه براي حفظ بقا و استمرار خود راهي به جز جنگ نميشناسند. اما معمولاً ميان زمان وقوع حماسه و سرايش و مكتوب شدنش فاصلهي طولاني وجود دارد و اين يكي از ويژگيهاي منظومههاي حماسي است كه مرحوم دكتر صفا و دكتر شميسا نيز بدان اشاره ميكنند. اما آن زمان نيز كه حماسهها از صورت شفاهي به صورت كتبي در ميآيند در بستر شرايطي است كه چنين ضرورتي را القا ميكند.
دكتر اسلامي ندوشن دربارهي اين شرايط چنين مينويسد:
« تفكر ملي در زمان سامانيها خيلي رشد كرده بود. زبان فارسي دري يك نشانهاش بود. پنج شاهنامه پيش از شاهنامهي فردوسي به نثر يا شعر پديد آمده بود (از ابوالمويد بلخي، ابوعلي بلخي، مسعود مروزي، شاهنامهي ابومنصوري و گشتاسبنامهي دقيقي) نشانهي ديگر غير از اينها، چند ترجمهي خداينامه به عربي بود كه علامهي فقيد محمد قزويني در مقالهي خود «مقدمهي قديم شاهنامه» آنها را بر شمرده است.
بنابر اين ايران باستاني از خلال حماسهي ملي سر برميآورد و سيماي اين ايران در پشت زنگار مشكلات زمان حتي زيباتر و پرجلاتر از آنچه بوده بود جلوه ميكرد.
جاذبههاي گذشته در حدي بود كه داعيهداران حكومت اين نياز را ميديدند كه با نسب مجعولي تبار خويش را با يكي از شاهان يا سرداران پيشين پيوند دهند. سامانيان براي خود بهرام چوبين را يافتند. طاهريان رستم را، يعقوب ليث خسروپروير را و حتي غزنويان ترك نيز ناچار شدند كه به سراغ يزدگرد ساساني بروند. آئينهاي كهن چون جشن سده و مهرگان و نوروز هنوز با تشريفات مشتاقانه برگزار ميشد. ابوالفضل بيهقي در كتاب خود از دو جشن مهرگان و يك جشن سده در زمان مسعود ياد ميكند كه خود ناظر برگزاري آنها بوده است، تصريح دارد كه در روزگار محمود نيز همين مراسم بجا آورده ميشده است.»
همين متاثر بودن ايرانيان از فرهنگ و آيينهاي گذشته در اين دوره چنان است كه اعتراض و نگراني ابوحامد غزالي را بر ميانگيزد:
« افراط كردن در آراستن بازارها به سبب نوروز و قطايف (پارچه ي پرزدار رنگارنگ) بسيار كردن و تكلفهاي نوافزودن براي نوروز نشايد بلكه نوروز و سده بايد مندرس شود و كسي نام آن نبرد.»
به سخن ابوحامد غزالي اشاره شد تا گفته شود كه ايرانيت و ايران گرايي تمام شرايط و فضاهاي فكري آن روز جامعهي ايراني را تشكيل نميداد، در طيف ديگر متشرعان قرار داشتند.
اما همانگونه كه دكتر اسلامي ندوشن نيز اشاره ميكند از امتزاج اين دو، يك خط تلفيقي به وجود ميآيد كه انبوه عظيمي - شايد اكثريت - بر روي آن حركت ميكنند. اين خط اين و هم آن بودن است، حركتي سيال كه بنا به شرايط و اقتضاي مصلحت وزنه را به جانب يكي از اين طيف سنگيني ميداد.
اما سخن نگارنده در اين نوشتار بر سر اين موضوع نيست. سخن بر سر درك يا عدم درك آن چيزهايي است كه ميتوانند به تداوم حيات سودمند يك ملت و يا عدم آن بينجامد كه در ادامه توضيح بيشتري داده خواهد شد. اما بعضي از حماسهنامهها و از جمله شاهنامه ويژگي عمدهي ديگري دارند كه عبارت از اساطيري بودن آنها است. شاهنامهي فردوسي به سه بخش اساطيري، پهلواني و تاريخي تقسيم ميشود.
دكتر صفا معتقد است هر چه از جنبهي اساطيري و ابهام روايات كاسته شود از ارزش حماسي روايات كاسته ميگردد.
عصر اساطير، انسان در جايگاه محكوم، طبيعت در جايكاه حاكم
اما شاهنامه سرشار از داستانهاي اساطيري است. در اين نوشتار ما را كاري به اسطوره و اسطوره شناسي نيست اما به واسطهي نتيجهگيري پايان نوشتار توضيحات كوتاهي در اين باره داده ميشود.
-
دوشنبه 18 آبان 1388
3:36 AM
نظرات(0)
جاي جاي خوزستان رد پاي مرداني برجا است كه يا رفتهاند و يا اگر ماندهاند زخمي بر جان دارند. زخمي بر جاي؛ آنجايي از جان را كه باختهاند. "عبود انصاريان" هم مانده است با زخمي بر جان. او جرأت جانبازي داشت و باختن جان چه جراتي ميخواست! او جانباز 70 درصد است. قطع نخاع گردني است و اين يعني تنها گردن او توانايي حركت دارد و بقيه تنش فلج است. مهمان اويم و او پشت شيشه در ورودي خانه نشسته بر صندلي چرخدار به استقبال ميآيد. چشمهاي او همه چيز او است. چشمهايش جلو ميآيند. دستي به تعارف ميكشند و دعوت ميكنند. پيش از باز شدن در اتاق، در سايهاي كه پشت شيشه بر او افتاده چشمهايش را ميبينم؛ چشمهايي كه لبريزند و خيلي حرف است كه تنها يك نگاه اين همه حرف داشته باشد. مردي كه با چشمهايش حرف ميزند. هميشه بايد از يك جايي آغاز كرد. از او ميخواهم از يك جايي از آن روزهايش برايم آغاز كند. وقتي سر حرف باز شود ديگر مهم نيست از كجا شروع كردهايم، حرفها پيش ميروند. ميخندد و با لهجه خوزستاني ميگويد: " من خيلي بدشانس بودم! وقتي مجروح شدم 2 ماه بود كه رفته بودم جبهه، جزيره مجنون بوديم، ..." "دي 65 از شادگان اعزام شديم. متولد شادگانم ولي بزرگ شده خرمشهر. جنگ كه شروع شد، ساكن شادگان شديم. 19 سالم بود. دي اعزام شديم، ششم اسفند مجروح شدم." آرام تعريف ميكند: "اعزاممون كردن پادگان حميديه. روزاي جنگ بود، به خاطر عمليات و نياز جبهه، دوره آموزشي خيلي كوتاه شده بود. معموليش 45 روزه ولي بعد از 10 روز گفتن به نيرو نياز دارن. بردنمون جزيره مجنون. تو اون 10 روز فرصت نشد چيز زيادي يادمون بدن، ولي خودم قبل سربازي سه ماه رفته بودم جبهه. داوطلبانه از شادگان رفته بودم. توي جِزيره مجنون كارمون ديدهباني بود، روي دكل. اطلاعاتيها توي جبهه دو گروه بودن، يه گروه كه ميرفتن توي خاك عِراق و اطلاعات ميگرفتن، يه گروه هم كه ما بوديم، از رو دكل ديدهباني ميكرديم. منطقه رو زير نظر داشتيم. هر چي ميديديم يادداشت ميكرديم و به قرارگاهمون اطلاع ميداديم. ما در تيپ 62 خيبر و گروه ديدهباني 12 نفر بوديم، بعد از من، تيپ ما اعزام شد براي عمليات فاو. هر كي هم رفت فاو ديگه برنگشت. همسنگرام بودن. از اين 12 تا، سه تامون زنده موندهايم. يكشيون بچه شادگانه، هميشه بهم سر ميزد، ..." ابروهايش را با سوال بالا ميبرد و انگار كه دارد دليلش را ميپرسد، سرش را تكان ميدهد و ميگويد: "ولي يه مدتيه كه نمياد." "22 ساله كه از مجروحيتم ميگذره. وقتي ميرفتم فكرشو ميكردم كه مجروحيت هم هست. يه دوست خيلي صميمي داشتيم، قبل از من رفت سربازي. يك گلوله خورد كنارش، يكي از پاهاش متلاشي شد، ميخواستن پاشو قطع كنن، هي مخالفت ميكرد. ميدونستم كه امكانش هست كه پيش بياد، ولي سرباز وظيفه بوديم، وظيفه بود كه بريم." او حرف ميزند ولي همه جا ساكت است، انگار هواي سكوت خانهشان سنگين شده و نشسته روي نفس كشيدنم. ميخندم كه نفس از حنجرهام خارج شود، لا به لاي خنده ميپرسم: "به فكر سربازي نرفتن نيفتاديد؟ نخواستيد سرباز فراري بشين تا جنگ تمام بشه و آبها از آسياب بيفته؟" جدي با صداي آرامش ميگويد: "به فكرم خورد، نه كه نخورد، ولي ما كه فرار نميكرديم." اين پا و آن پا ميكنم و آخرش ميپرسم: " ششم اسفند چي؟ چي شد؟" و بلافاصله توي حرف خودم ميپرم كه: "اگر تعريف كردنش سخت نباشه." انگار دارد كتابي را ورق ميزند تا صفحه ششم اسفند را پيدا كند، مكث ميكند و صفحه را كه پيدا ميكند ميگويد: "اون روز ديدهبان بودم. سر دكل بودم كه گلوله خورد پايين دكل. از بالا افتادم پايين. دكلمون 80 ـ 70 متر بود. ستون فقراتم از گردن آسيب ديد و نخاعم قطع شد. بعد از اون روز، سيستم اعصابم از كار افتاد و ديگه نتونستم از زمين بلند بشم." "ديگر نتوانستم از زمين بلند شوم" يعني از 6 اسفند 65 تا امروز كه روزي از فروردين 88 است، او روي پاهايش نايستاده است. آن همه ولوله حمله و آتشبار و خمپاره را در سكوت اين خانه آرام و آراسته تصور كردن مشكل است. "جايي كه ما بوديم توي جزيره مجنون، تقريبا 100 متر پشت خط مقدم بود. سرخط كسي نبود. يه مسيري به طول پنج، شيش كيلومتر خالي از نيرو بود. ما 12 نفر پاي دكل توي منطقه تنها بوديم. بعد از اتفاقي كه برام افتاد، نميشد برسوننم پشت خط. يه موتورسيكلت داشتيم كه صفحه كلاجش سوخته بود. يه بيسيم هم داشتيم ولي فركانسشو به ما نداده بودن. از قرارگاه كلي دور بوديم، توي اون منطقه هم كسي تردد نميكرد كه بچههامون ازش كمك بگيرن. پنج، شش ساعت همون جا افتاده بودم. 2 تا از بچهها پياده رفتن تا قرارگاه. آمبولانس كه نبود، يه نيسان آوردن و با پتو گذاشتنم توي نيسان و آوردنم سوسنگرد. بيهوش بودم. توي بيمارستان سوسنگرد نميدونم چند تا آمپول بهم زدن كه خوابيدم. از اون جا انتقالم دادن به بيمارستان گلستان اهواز. نميدونم چه قدر گذشته بود. توي بيمارستان براي يه لحظه بيدار شدم. چشمامو باز كردم. پنج، شش نفر بالاي سرم بودن، فهميدم توي اتاق عملم. داشتن تراكشن ميزدن به سرم. روي كمرم خوابيده بودم. تراكشن يه وزنهايه كه باهاش سر رو ميكشن كه مهرههاي گردن از هم باز بشن و جا بيفتن. براي اين كار، جمجمه رو از سمت راست و چپ با دريل سوراخ كرده بودن كه دستگاه به سرم وصل بشه. يكيشون گفت: چشماشو باز كرد! يهو يه ماسك آوردن و گذاشتن رو صورتم و دوباره بيهوش شدم. روز بعد بردنمون شيراز. اون روزها، موقع عمليات كربلاي 5 بود. مجروحها خيلي زياد بودن. ما رو جمع كردن و با برانكارد گذاشتن توي يه اتوبوس. اتوبوس صندلي نداشت. از بيمارستان گلستان منتقلمون كردن پايگاه هوايي اميديه و از اون جا هم با هواپيماي c_130 اعزام شديم شيراز. توي فرودگاه شيراز از سربازها براي انتقال مجروحان كمك ميگرفتن. از شادگان، من و يكي از دوستام با هم اعزام شده بوديم، كه من از طرف سپاه رفتم حميديه و او اعزام شد نيروي هوايي شيراز. وقتي سربازها داشتن ما رو تخليه ميكردن از يكيشون پرسيدم: "سالم رخيصي" رو ميشناسي؟ گفت: ها، چرا، از بچههاي خودمونه. گفتم: بهش بگو كه عبود انصاريان اين جايِه، بگو برام اتفاقي افتاده. از پايگاه هوايي بردنمون بيمارستان نمازي شيراز. شبش دوستم اومد بالاي سرم... " و چشمهايش از لذت ديدن نگاه آشناي دوست، برق ميزند. روشنايي چشمهايش خيس و براق است، احساس ميكنم آن شب بعد از رفتن سالم، راحت خوابيده، انگار نه انگار كه يكي دو روز گذشته، آن همه بلا را از سرگذارنده است. آرام، انگار كه در اتاق خانهشان در شادگان در هواي نفسهاي برادري كه كنارش به خواب رفته، دراز كشيده، نه بيمارستان نمازي در كار است و نه شيراز و نه جزيره مجنون و نه هيچ چيز ديگري. "نميتونستم براش توضيح بدم چي به سرم اومده. دو تا لوله گذاشته بودن توي دهنم، يكي بِراي ساكشن ريههام، دومي هم نميدونم براي چي بود. فكر كنم براي غذا بود، چون نميتونستم هيچي قورت بدم. دستام رو هم بسته بودن، چون لولهها اذيتم ميكردن و ميخواستم درشون بيارم. دستاوه بسته بودن كه نتونم. دو ماه توي بيمارستان نمازي بودم. بعد هم مرخصم كردن، گفتن نميشه كاري بِرات انجام بديم. اينو گفتن ولي گولم هم زدن. دكتر اعرابي، دكترم بود. همش از حال و وضعم ازش سوال ميكردم. وقتي مرخصم كردن گفتمِش: خوب دكتر، حالا ما كي خوب ميشيم؟ گفت: سه سال طول ميكشه. گفتم: اوووووو ... سه سال؟ خيليه. دكتر دلداريم ميداد، گفت: ميري روي ويلچر، ميري و مياي، ميري بيرون، مردمو ميبيني. همين جوري كه نميموني.
به اميد سه سال برگشتم. بعد از چهار، پنج سال فهميدم كه تا آخر عمرم بايد اين طوري زندگي كنم."
گفتم: "دكتر ميخواست روحيه بده." با خندهاي به تلخي زهر ميگويد: "ديگه روحيهاي نبود، ولي وقتي گفت سه سال، اميد داشتم كه راه بيفتم ولي بعد ديگه گفتم بايد اين واقعيتِه قبول كنم." ميپرسم: "بچه داريد؟" با آرامترين صدا كه از انتهاي حسرت به گوش ميرسد، ميگويد: "نه!". شرمنده از سؤالم، ميخواهم حرف را عوض كنم. ميپرسم: "بچههاي امروز اگر جنگ بشه، ميرن جبهه؟ ميجنگن؟" به دستي كه حسش نميكند تكيه ميدهد، ميگويد: "اون موقع بچهها خيلي ..." جمله را تمام نميكند و از يك جاي ديگر ادامه ميدهد: "دوره اول كه رفته بودم جبهه، 3 ماه جبهه بودم، از نيروي سپاه فرستاده بودنمون. گفتن خط مقدم نيرو احتياج نداره، ما رو فرستادن تداركات. پنج، شيش كيلومتر پشت خط براي تداركات نگهمون داشتن. ولي بچهها اعتراض كردن، گفتن ما ميخوايم بريم خط، عاشق جنگيدن بودن. البته بچههاي امروزي با قبل فرق ميكنن، حالا بچهها خيلي باهوشن، با همه وسايل و رسانهها در ارتباطن. اون موقعها ما به سياست اهميت نميداديم. فقط ميدونستيم عراق ببِمون حمله كرده، بايد بريم جنگ. الان فهميديم كه چرا جنگ شد، چرا طول كشيد، اصلا هدف جنگ چي بود." مكث ميكند و ميگويد: "ولي اون موقع نميدونستيم." " بچههاي امروزي به اينترنت و شبكههاي خبري دسترسي دارن، از خبرها بيشتر از بچههاي اون زمان آگاهند. اون موقع آگاهي ما خيلي كم بود. بچههاي امروزي خيلي فرق دارن. ما اون موقع زياد انتظاري نداشتيم ولي حالا بچهها خيلي توقع دارن." ميپرسم: "اگر اين چيزها رو اون موقع ميدونستيد، باز هم ميرفتيد جنگ؟" نگاهم ميكند. با چشمهايش توضيح ميدهد: "با اين كه ما شادگان بوديم و شادگان هم شهر كوچيكيه، ولي حداقل هفتهاي چهار روز توي خيابون تشييع جنازه شهدا بود. هر روز يه شهيد ميآوردن. شادگان هم كه كوچيكه. ما ميدونستيم چه اتفاقي داره ميافته. دوست داشتيم بريم جبهه رو از نزديك ببينيم و ببينيم جنگ چيه. ما تا اون موقع فقط فيلمهاي جنگي آلماني رو ديده بوديم. فيلمهاي جنگ جهاني دوم، تلويزيون عراق هميشه قبل از جنگ فيلماشِو نشون ميداد، ما هم ميديديم، ولي جنگو از نزديك نديده بوديم. از يه طرفم خرمشهر دست عراقيها بود، آبادان محاصره بود، عراق تو خاك ما بود، نميشد نريم، بايد ميرفتيم." زياد سوال ميكنم ولي باز هم هست و او هم ادامه ميدهد: "رفتنمون به جبهه بيشترش از سر كنجكاوي بود. خيلي دوست داشتيم جبهه رو از نزديك ببينيم." ميپرسم: "بچههاي امروز توانايي دفاع رو دارن؟" ميگويد: "آره، تواناييشِه دارن." كمي فكر ميكند، فكرهايش را سبك و سنگين ميكند و اين بار با تاكيد ميگويد: "آره، دارن." و ادامه ميدهد: "الآن ارتش جمهوري اسلامي تجربه داره و كاملا سازمان دهي شده. كلا كشور عوض شده. براي ساختن يه ساختمان كوچيك و ساده هم نقشه و برنامهريزي و تداركات زيادي لازمه. جبهه رفتن به اين سادگي نيست، جنگيدن ساده نيست. ارتش ما توي جنگ تحميلي تجربه ديده." تن بيحسش تكاني ميخورد و ميگويد: "الان خيلي چيزها عوض شده، اون موقع به خاطر شرايط جنگ و نزديكي بيآلايش رزمندهها توي جبهه، احساسات خيلي ساده بود. آهنگران مياومد يه نوحه ميخوند، همه ميزدن زير گريه، الآن فرق داره. هر چند اگر جنگ بشه، ميرن جنگ." به امروز ميرسد: "بعضي وقتها افسردگي ميگيرم، يه فكرهايي به سرم ميخوره كه چرا اين اتفاق برام پيش اومد؟ اگر سالم بودم چي ميشد؟ چه زندگياي داشتم؟ چه كار ميكردم؟ ولي باز هم ناشكر نيستم. خدا رو شكر ميكنم كه عقل سالمي دارم كه بتونم با ديگران رابطه برقرار كنم. دستها و پاهام رو از دست دادهام ولي هنوز چشمهام رو دارم و دركم سرجاشه. ديدن خيلي مهمتر از راه رفتنه. ديدن و شنيدن رو با راه رفتن عوض نميكنم. اگر اختيار داشتم كه وقت مجروحيت، انتخاب كنم كه كدوم قدرت و حواسم برام باقي بمونه، همين ديدن و شنيدن رو ميخواستم." عميق ميگويد: "حال ما زجرآوره، هر چه از دردمون بگيم كم گفتيم، از اين وضعم ناراحتم... خيلي ناراحتم. البته ناراحتيم نه فقط براي خودمه، با اين وضعيتي كه دارم اطرافيانم رو هم خيلي اذيت كردهام و اين باعث ميشه كه خيلي ناراحت بشم. سخته برام، خيلي سخته. كوچكترين كاري كه ميخوام انجام بدم بايد كمك بگيرم. آدم چه قدر ميتونه رو بندازه و كمك بگيره؟ توي زندگيم خدا رو شكر، چيزي كم و كسر ندارم. بنياد شهيد هر چي بخوايم ميده ولي هر چه باشه، ذرهاي از چيزي كه از دست دادم نميشه. 19 سالم بود كه مجروح شدم و الآن 42 سالمه. بهترين روزهاي تمام زندگي از 19 سالگي تا 40 سالگيه. بهترين سالهاي زندگيم رو از دست دادم. حالا هم ديگه زياد توقعي از زندگي ندارم. بعضي وقتها اون قدر افسرده ميشم كه دلم نميخواد از خونه برم بيرون. با اين كه همه چيز دارم، پول و توانايي دارم ولي ديگه حال و هواي قبل رو ندارم، ديگه حوصله قبل رو ندارم. اين سالها همهاش با سختي بود، هيچيش خوب نبود." بهنام، برادر 19 سالهام را با حرفهاي او مقايسه ميكنم. عبود 19 ساله و بهنام 19 ساله. بهنام پيش روي چشمهايم ايستاده، با سوداهاي 19 سالگياش. او خرداد 69 به دنيا آمده است، 2 سال پس از پايان جنگ. تصوراتش از جنگ شبيه فيلم اخراجيهاست، يا چيزهايي شبيه آن. شايد حرفهاي عبود انصاريان براي بهنام، داستاني حماسي يا قصهاي خاك گرفته باشد. ميتواند آن چه عبود با جسم و جان تجربه كرده را تصور كند؟ عكاسها همه جا به دنبال عكسند، حتي در خاطرههاي يك جانباز! عكاس ايسنا از او آلبوم عكسهايش را ميخواهد. من عكسها را نگاه ميكنم و نظري( عكاس ايسنا) از عكسها عكس ميگيرد. در عكسي با لباس سربازي ايستاده و ميخندد و پشت سرش دكلي سر به آسمان برده است. انگشت روي عكس ميگذارم و ميپرسم: "اين دكليه كه از روش پرت شديد؟" گذرا نگاهي ميكند و ميگويد: "آره، همينه." با خود ميگويم اگر من به جاي او بودم چه حسي به اين عكس خندان و اين دكل داشتم؟ از بلندي اين دكل ميشود پرت شد و درب و داغان شد و ميشود پرواز كرد و به آسمان رسيد. شايد او در پرت شدنش پرواز كرده است، كه اين قدر صبور، زمينگيري را تاب آورده است و با بزرگواري اين همه درد را به روي دنيا نميآورد. در عكس ديگري سه جوان كنار يكديگر ايستادهاند و ژست گرفتهاند و ميخندند. انصاريان دست روي يكي از جوانها ميگذارد و ميگويد: "اين منم." جوان پيراهن رنگي و شلوار جين به تن دارد و غرور و شادي در نگاهش ميخندد. به نگاه امروز انصاريان نگاه ميكنم، سنگين و موقر و بزرگ. چه نگاه بلندي دارد اين مرد كه بر زمين گير كرده است. معصومه موسويمنش، همسر او، از 12 سال پيش هر روز و هر لحظه همدم و همراه اين جانباز قطع نخاعي است. او 20 ساله بود كه پا به زندگي انصاريان گذاشت. ميگويد: "خودم داوطلب شدم كه خدمت كنم. وقتي كه مطرح شد ديگه حرفي نداشتم..." و با رضايت و لبخند حرفايش را امضاء ميكند. عصر آن روز در ايميلي به دوستي نوشتم: ميتواني بفهمي دختري 20 ساله چنين شرايط دشواري را قبول كند؟ من نميتوانم بفهمم. فداكاري، ايثار، از خودگذشتگي، اينها همه كلمه است و اين كلمهها هيچ كدام ظرفيت بزرگي عشق او را ندارند، كم ميآورند. از نوشتن اين كلمات خندهام گرفته، چه پيش پا افتادهاند. در آغاز 20 سالگي، پذيرفتن زندگي با مردي كه توان هيچ حركتي را ندارد، عجيب نيست؟ ميپرسم: "زندگيتون چه طوره؟ آقاي انصاريان خوبه؟!" معصومه ميگويد: "خوبيهاش كه زياده..." انصاريان آرام ميپرد وسط حرفش كه: "بديهاش هم زياده..." و معصومه معترض ميگويد: "نه ديگه!" و ميگويد: "خوبيهاش نميذاره كوچكترين بديها هم مشخص بشه. راضيم... " ميپرسم: "يه بار ديگه سال 76 بشه، باهاشون ازدواج ميكنيد؟" معصومه ميگويد: "بله." با بله او همه ميخنديم.
ميگويد: "كم گير مياد كسي كه بتونه با يه جانباز قطع نخاعي زندگي كنه. كار هر كسي نيست، زندگي باهاش سخت نيست، فقط گاهي كارها سنگين ميشه و خسته ميشم و حالم بد ميشه ولي باز هم به خودم اميد ميدم و ميايستم. عشقم به خداست و هميشه بهش توكل كردهام، هميشه موفق بودهام."
-
دوشنبه 18 آبان 1388
3:32 AM
نظرات(0)
به نام خدا
سخن شمس: آئينهي شخصيت او-قسمت 1
«سخن شمس»،
آئينه شخصيت پيچيده دوزيستي، درونگر، و خودگراي اوست. در عين روشني، مبهم است. در عين دلپذيري، شلاقگونه است. فشرده و كوتاه است. نغز است. از آموزش و آرمان، گرانبار است. از اينروي فراز آنها، به تندي، نميتوان، درگذشت. بلكه با آنها، بايد زيست. در آنها، انديشيد. بر آنها، مرور كرد. بدانها، مأنوس گشت. از ظاهر آساننماي آنها، عبور كرد، و به عمق باطن آنها، راه يافت، تا به پيام، به درونمايه، به هدف آنهاــ نزديك كردن به چيزي، دوردست! ــ فرا در رسيد!
سخن شمس، چنانكه خود معترف است، دوچهرهاي است. درونه و برونه دارد. نقابي ظاهراً مستقل، بر سيماي باطني گريزنده و لغزان است. دوبعدي است. دوزيستي است. نيازمند است به بازخواني و دوباره كاوي است (ش80، 135، 136، 138).
«سخن شمس»،
ويراسته نيست. به احتمال قوي، وي همه را، ننوشته است (ش، 73). اگر هم پارهاي از آنها را نوشته باشد (ش43، 65)، احياناً هيچگاه ديگر آنها را نپرداخته، از نو باز ننگاشته، و پاكنويس نكرده است.
«سخن شمس»، قالباً بيمقدمه آغاز ميشود. بدون پرسه و معطلي، بدون طي بيراهه، و پريدن به اين شاخ و آن شاخ، بهطور مستقم، به سوي هدف ميتازد. و شمس، خود بدين كيفيت سخن خويش، آگاه است، و از آن با غرور، ياد ميكند:
«اگر ربع مسكون، جمله يك سو باشند، و من به سويي، هر مشكلشان كه باشد، همه را جواب دهم، و هيچ نگريزم از گفتن، و سخن، نگردانم، و از شاخ، به شاخ، نجهم!» (ش84).
«سخن شمس»،
جهشي، خودبهخود، وحشي، تند، توفنده، كوبنده، و يكباره است. با اين وصف، گهگاه، تا اوج شعر ــ شعر والا و باشكوه، خوشنوا و منظم، و پرذوق و لطيف ــ فرار پيش ميرود. و اين جا و آنجا، چه بسيار سخن منظوم فارسي، در برابر جاذبه نثر شعرگونه شمس، رنگ فروميبازد:
«اهل اين ربع مسكون، هر اشكال كه گويند، جواب بيابند ...: جواب، در جواب، قيد در قيد، و شرح در شرح!
سخن من، هريكي سؤال را ده جواب
]
گويد
[
كه در هيچ كتابي، مسطور نباشد ــ به آن لطف، و به آن نمك، چنانكه «مولانا» فرمايد كه:
«تا با تو آشنا شدهام، اين كتابها، در نظرم، بيذوق شده است!» (ش85)
مردي، اينچنين ارزش آگاه، نسبت به شخن خويش، ناچار، با همه آراستگي به راستيني و صميميت، چنانكه خود نيز به خوبي آگاه است، همه خودپسندانه جلوه ميكند. همه، «به وجه كبريا، ميآيد. همه دعوي، مينمايد!» (ش302).
«شمس»،
گزيدهگوست. موقعشناس، و «مخاطبگزين» است. سخنش، هرجائي نيست. با هركس، و بههر هنگام، سخن نميگويد. بلكه با شرطها، و نازهاي ويژه، همراه است!
در سخنگوئي و مخاطبگزيني شمس، همچنان آشكارا، منش پيشرفته استخواني وي ــ خودگرائي، خوداصيل بيني، و قياس بهنفس او ــ به شدت منعكس است:
«سخن، با خود توانم گفتن، يا هركه خود را ديدم در او، با او، سخن توانم گفت!» (ش74).
مستمع بايد تابع شمس، شيوه استدلال، آرمان زيرساز سخن وي باشد، نه شمس! شمس، هرگز تابع
«روانشناسي مستمع»
، ميل او، منطق او، باور داشتهاي او، و سرانجام سطح درك او نيست. در غير اينصورت، خاموشي را، بر سخنگوئي، ترجيح ميدهد.
شمس، بگاه سخن نيز، سخنش بيشتر جنبهي گفت تنها دارد، نه گفتگو. شمس را، مناظره نيست:
«اگر سخن من، چنان استماع خواهد كردن كه بهطريق مناظره و بحث، و از كلام مشايخ، يا حديث، يا قرآن، نه او سخن تواند شنيدن، نه از من برخوردار شود! و اگر به طريق نياز، و استفادت خواهد آمدن، و شنيدن كه سرمايه نياز است، او را، فايده باشد!
و اگر نه، يك روز، نه، ده روز، ني، بلكه صد سال، ميگويد، ما، دست زير زنخ نهيم، ميشنويم!» (ش75).
شمس، تنگحوصله است. بازارياب نيست. از پي مشتري نميگردد، و عوامفريبي نميكند. از اينرو، با كاربرد هرگونه دستورالعمل روانشناسي توده، به خاطر بازاريابي و جلب عوام، مخالف است. خواستار شيوه استثنائي دويدن صيد از پي صياد است، نه روش متداول پيجويي صياد از صيد! و ديرگيريها و تنهاييهاي او نيز، همه از اين خوي، سرچشمه ميگيرد. حتي، زماني كه شمس را، بر اين خوي خودگرايي او، متذكر ميسازند، و از وي ميخواهند كه سخن بايد بر وفق صلاح، و درك مردم گويد، خشمگين ميشود، و گوينده را، فاقد صلاحيت چنين دستوري به خويش، ميخواند:
«آنجا، شيخي بود. مرا، نصيحت آغاز كرد كه:
ــ با خلق، به قدر حوصله ايشان، سخن گوي! و به قدر صفا، و اتحاد ايشان، ناز كن!
گفتم:
ــ راست ميگويي! وليكن، نميتوانم گفتن جواب تو! چو، نصيحت كردي، و تو را، حوصله اين جواب، نميبينم!» (ش79).
شمس، مخاطبان خود را مشخص كرده است. وي ميداند كه روي سخنش با كي است. از اينرو، به هنگام اعتراض، نسبت به پيچيدگي سخنش، آشكارا، اعلام ميدارد كه:
«صريح گفتم ... كه:
ــ سخن من، به فهم ايشان، نميرسد!
…
مرا
…
دستوري نيست كه از اين نظير (مثال)هاي پست گويم! آن اصل را ميگويم، بر ايشان، سخت مشكل ميآيد! نظير آن، اصل دگر ميگويم، پوشش در پوشش، ميرود!
…
» (ش81).
«مخاطب شمس»،
ابرمرد است، انسان والاست، شيخ كامل است، كسي است كه مسئول رهبري مردم است! روي سخن شمس، متوجه رهبران است، نه پيروان:
«مرا در اين عالم، با عوام، هيچ كاري نيست! براي ايشان، نيامدم! اين كساني كه رهنماي عالماند، به حق، انگشت، بر رگ ايشان، مينهم!» (ش82)
«من شيخ را ميگيرم، و مؤاخذه ميكنم، نه مريد را! آنگه، نه هر شيخ را، شيخ كامل را! ... » (ش83).
-
دوشنبه 18 آبان 1388
3:23 AM
نظرات(0)
موضوعات اصلي



