فلسفه تربيتي دين مقدس اسلام
رضايت خداوند را بالاترين رضايت ها تلقي مي کند. اطاعت از دستورهاي او را بر خود واجب مي داند و نافرماني از او را گناه مي شمارد. به پيامبران الهي اعتقاد دارد و اطاعت از ايشان را اطاعت از خداوند مي داند. به معاد يا روز قيامت اعتقاد دارد که روز حسابرسي مسلمانان در طول زندگي شان است.
در مقاله زير با توجه به مباني اصلي اعتقاد اسلامي تعليم و تربيت در اين دين مقدس بررسي شده است.
1- برقراري رابطه مستقيم بين انسان و خداوند
اسلام امکان و لزوم رابطه مستقيم و بي واسطه بين خدا و انسان را نخستين شعار خود قرار داد و گفت: رستگاري بشر فقط در اين است که يک خدا را بپذيرد و هم او را بپرستد و از پرستش غير او، هر کس و در هر مقامي باشد، به کلي بپرهيزد و به اين ترتيب عبارت کوتاه قولو الاله الاالله تفلحوا نشانه بعد اول اسلام يعني توحيد و بيان و اعتقاد به آن ، نخستين گام تسليم در برابر خدا يا اسلام شد و نيز فرمود: «ما از رگ گردن به بشر نزديک تريم.» (آيه 16 سوره ق) و در جاي ديگر فرمود: «اي پيغمبر وقتي مردم درباره رابطه من با خودشان مي پرسند، به ايشان بگو که من از هر کس به ايشان نزديک ترم و دعوت آنان را اجابت مي کنم به شرط اين که از من اطاعت کنند و به من ايمان آورند.» (آيه 181 سوره بقره) به اين ترتيب ، خداوند لزوم وجود هر گونه رابطه يا واسطه بين خود و مردم را نفي کرد و ايشان را از تبعيت از همنوع بشدت منع کرد. اين اولين سنگي بود که دين اسلام در بناي کاخ آزادي معقول و صحيح انسانيت به کار برد و سياست ارتباطي خدا و بشر را روشن کرد و به اين ترتيب ، مسير و جهت مشخص براي مسلمانان تعيين کرد و او را از تعظيم بر غير خدا بازداشت و شخصيت او را محفوظ و معتبر نگاه داشت.
(المعارف فريد و جدي ، 1380)
2- برقراري مساوات عمومي
مراجعه به فرهنگ هاي پيش از اسلام ، بوضوح نشان مي دهد که مردم به گروههاي کشيشان يا روحانيان (رجال دين)، حاکمان و لشگريان و طبقه عامه تقسيم مي شدند و قدرت به ترتيب به دست گروه اول و سپس گروه دوم بود و طبقه عامه کاملا زير سلطه 2 گروه بالاتر قرار داشتند و گروه مردان دين ، نيرومندترين و مسلطترين گروهها بود.اين دو گروه پيوسته مي کوشيدند حاصل دسترنج مردم (طبقه عام) را از دستشان درآورند و براي تسکين شهوات و افزايش لذتهاي خويش ، مورد استفاده قرار دهند (استعمار و استثمار)، در اين هنگام آخرين پيامبر اسلام ظهور کرد و اعلام داشت همه افراد بشر با هم برابرند و همگان فرزندان آدم و حوا هستند، سفيد را بر سياه و عرب را بر عجم ، هيچ گونه رجحان و مزيتي نيست و تنها تقوا و پاکدامني است که بعضي را بر بعضي ديگر ممتاز مي نمايد و خداوند در ارزشيابي خود از انسان فقط به همين معيار توجه دارد. چنان که مي فرمايد: «اي مردم ما شما را از يک مرد و از يک زن آفريديم و شما را به گروهها و قبيله ها تقسيم کرديم تا يکديگر را بشناسيد، گرامي ترين فرد شما پيش خدا، پرهيزگارترين شماست ؛ «يا ايها الناس انا خلقناکم من ذکر و انثي و جعلناکم شعوبا و قبائل لتعارفوا ان اکرمکم عندالله اتقيکم.» (آيه 13 سوره حجرات) اسلام با بيان اين اصل برابري ، به سلطه روحي طبقات دوگانه مذکور بر عامه مردم پايان داد و اعمال نيک و فضايل حقيقي را تنها وجه امتياز بين مردم تلقي کرد. مطالعه سرگذشت خلفاي راشدين اسلام بويژه اميرالمومنين علي بن ابي طالب (ع) تحقق اصل برابري را به وضوح نشان مي دهد.
اي کاش مردم ما، بخصوص گروه به اصطلاح روشنفکر و تحصيلکرده ، به تاريخ اسلام مراجعه مي کردند يا حداقل نامه علي ع را به مالک اشتر و کلمات قصار او را همانند نوشته هاي متفکران غرب مطالعه مي کردند.
3- برقراري اصول دموکراسي
چنان که در اصل دوم ديديم ، گروهي از مردم خود را برترين تلقي مي کردند و مردم را به اطاعت کورکورانه از هيات حاکم ، موظف مي پنداشتند به طوري که مردم هيچ گونه حق اظهارنظر درباره تصميم ها و اعمال هيات حاکم براي خودشان قائل نبودند گويي همچون گوسفندان بي اختيار در دست چوپان مقتدر مجبورند به اراده وي حرکت کنند و فقط در جهت و مسير موردنظر او گام بردارند.وقتي اسلام آمد اين نظام استبدادي و استثماري و ستمکاري را به کلي دگرگون ساخت و توحيد و ضرورت توجه به ارزش انساني را شعار خود قرار داد. اسلام براي هر فرد حق نظارت و مراقبت در اعمال حکومت و اظهارنظر درباره شوون و امور عامه قائل شد و فرمود:
«امور مسلمانان به مشورت ميان خودشان انجام مي گيرد؛ «و امرهم شوري بينهم » (آيه 36 سوره شوري)، «اي پيغمبر در تصميم گيري هاي خود با مومنان مشورت کن »؛ «وشماورهم في الامر.» (آيه 154 ، سوره آل عمران)
همچنين براي تحقق اصل دموکراسي ، عمل امر به معروف و نهي از منکر را ازجمله فرايض مسلمانان قرار داد بدون اين که توجهي به طبقه و مقامش داشته باشد. حتي خداوند علل بدبختي و انحطاط و انقراض ملتهاي گذشته را نتيجه ترک امر به معروف و نهي از منکر مي داند و مي فرمايد: «گذشتگان که دچار انقراض شدند به اين سبب بود که همديگر را از ارتکاب اعمال زشت بازنمي داشتند، چه عمل بدي را مرتکب مي شدند.» (آيه 79 سوره مائده)
اگر ما مسلمانان اين بزرگترين و اساسي ترين وظيفه اسلامي را انجام مي داديم و بي قيدي و بي تفاوتي اجتماعي را کنار مي گذاشتيم ، يقينا به چنين وضع و حالت تاسف آوري نيز گرفتار نمي شديم.
خلاصه دين اسلام با اين اصل انساني خود به افراد بشر آموخت که هر مسلمان حق دخالت در اداره شوون و امور عمومي دارد و هيچ فردي در ساختمان و نظام اجتماعي بي نقش نيست و نمي تواند خود را از شرکت فعال در آن معاف کند و هرگز نبايد به صورت ابزار کار و آلت دست حاکمان درآيد چون او نيز انسان است و داراي حق برخورداري از همه حقوق انساني. (سروش ، 1370)
4- مسووليت فردي همگان
پيش از ظهور اسلام ، مردم معتقد بودند عالم روحاني تحت اراده و اختيار روسا و پيشوايان ديني است و مالک بهشت و دوزخ آنانند و رضايت خاطر ايشان مايه سعادت است! به همين سبب ، مردم تلاش مي کردند به هر وسيله اي (بذل مال و جان يا اطاعت کورکورانه) به اين پيشوايان تقرب پيدا کنند و آنان را از خود راضي نگه دارند و در نتيجه به بهشت راه يابند و از عذاب دوزخ به دور و در امان باشند.
اما دين اسلام مقرر داشت هر کس مسوول اعمال خويش است و خوشبختي و بدبختي به اعمال و کردار هر شخص بستگي دارد و قرابت و شفاعت بزرگان و روساي ديني ، انسان را از مسووليت فردي مبرا نمي کند. چنان که خداوند مي فرمايد: «هر کس در گرو عمل خويش است ؛ کل نفس بما کسبت رهينه.» (آيه 38 سوره المدثر)
همچنين در نظام اسلامي هيچ عملي اعم از خوب و بد، هرچند هم بسيار جزيي باشد، فراموش نمي شود و شخص عامل ، پاداش و کيفر آن را دريافت مي کند چنان که مي فرمايد: «هر کس ذره اي عمل نيک و عمل زشت انجام دهد، نتيجه اش را مي بيند؛ «فمن يعمل مثقال ذره خيرا يره و من يعمل مثقال ذره شرا يره.» (آيه هاي 7 و 8 سوره زلزال)
اسلام به دوگونه ارزش توجه دارد از يک سو توصيه مي کند مسلمانان از يافته هاي علوم مختلف براي بهبود وضع زندگي خود استفاده کنند و در مدرسه ، مطالبي به دانش آموزان و دانشجويان آموخته شود که عملا در حال يا آينده ، مورد استفاده ايشان قرار بگيرند.از سوي ديگر، تحصيل علم براي علم را هم تشويق مي کند زيرا انسان طبعا دوستدار افزايش معرفت و علم خويش است.
به اين ترتيب ، ملاحظه مي کنيم که اسلام به تربيت همه جانبه فرد معتقد است يعني فردي که دست ، قلب و مغز او با هم تربيت شوند. به بيان ديگر هم کار و هنر بداند (دست) هم از تعادل عاطفي برخوردار باشد (قلب ) و بتواند درست و منطقي بينديشد و داوري کند (مغز)
با اين اصل ، دين مقدس اسلام سلطه روسا و بزرگان را به کلي از بين برد و مردم را از ستم و زور آنها آزاد ساخت و سبب شد که افراد اعتماد به نفس پيدا کنند، به خود متکي باشند و معتقد شوند که هر فرد استعدادهاي طبيعي لازم براي تامين سعادت خود در هر دو گيتي را دارد. (اشعاري نژاد، 1383)
1- تربيت اخلاقي
از ديدگاه فلسفه آموزش و پرورش جديد، اخلاق تجليگاه چگونگي روابط ميان مردم است زيرا نقش اساسي آن در جامعه ، تعيين حدود «حق و وظيفه» افراد نسبت به همديگر و ارزشيابي چگونگي رعايت و اجراي آنهاست.
طبق نظر اسلام ، زندگي اجتماعي سالم ، اخلاق يا کردار اخلاقي سودمند را محور اساسي خود مي داند و اخلاق مطلوب را بايد در کردارهاي عيني ملاحظه کرد نه فقط در کتابها، کتاب تنها مي تواند شخص را با معاني و مفاهيم اخلاقي آشنا کند.
2- توجه به دين و دنيا با هم
اسلام با توجه به آنچه در اصول گفتيم ، هدف تربيت را به تربيت ديني يا اخلاقي محدود نمي کند همان طور که فقط تربيت مادي يا دنيوي را کافي نمي داند بلکه آن دو را غيرقابل تفکيک دانسته است زيرا خود انسان داراي دو جنبه متفاوت اخلاق و بدن نيست. به همين نسبت ، پيغمبر اسلام مردم را به تلاش و کوشش براي دين و دنيايشان با هم توصيه مي کند و مي فرمايد: «براي دنياي خود آن چنان بپرداز که گويي هميشه زنده اي و براي آخرتت آنچنان توجه نما که گويي فردا خواهي مرد.»
3- توجه به جنبه هاي انتفاعي
تربيت اسلامي مي کوشد فرد را با همه مهارت هاي لازم براي زندگي مجهز گرداند و براي تامين اين منظور، افزايش و گسترش شناخت هاي علمي را براي مسلمانان ضروري مي داند چنان که اسلام هميشه مروج کوششهاي علمي بوده است و دانشمندان متعددي در جهان اسلام پيدا شده اند که فرهنگ و تمدن معاصر بشر تا حدي مديون تلاشهاي ايشان است.
-
پنج شنبه 17 دی 1388
6:06 AM
نظرات(0)
فلسفهی آيينهای نوروزی سر آغاز جشن ِ نوروز، روز نخست ماه فروردين (روز اورمزد) است و چون برخلاف ساير جشنها برابری نام ماه و روز را به دوش نميكشد ، بر ساير جشنهای ايران باستان برتری دارد. در مورد پيدايی اين جشن افسانههای بسيار است ، اما آنچه به آن جنبهی راز وارگی ميبخشد ، آيينهای بسياری است كه روزهای قبل و بعد از آن انجام ميگيرد. اگر نوروز هميشه و در همه جا با هيجان و آشفتگی و درهم ريختگی آغاز ميشود ، حيرت انگيز نيست چرا كه بينظمی يكی از مظاهر آن است. ايرانيان باستان ، نا آرامی را ريشهی آرامش و پريشانی را اساس سامان ميدانستند و چه بسا كه در پارهای از مراسم نوروزی ، آنها را به عمد بوجود مي آوردند ، چنان كه در رسم باز گشت ِ مردگان (از 26 اسفند تا 5 فروردين) چون عقيده داشتند كه فروهرها يا ارواح درگذشتگان باز ميگردند ، افرادی با صورتكهای سياه برای تمثيل در كوچه و بازار به آمد و رفت ميپرداختند و بدينگونه فاصلهی ميان مرگ و زندگی و هست و نيست را در هم ميريختند و قانون و نظم يك ساله را محو ميكردند. باز ماندهی اين رسم ، آمدن حاجی فيروز يا آتش افروز بود كه تا چند سال پيش نيز ادامه داشت. از ديگر آشفتگيهای ساختگی ، رسم مير نوروزی ، يعنی جا به جا شدن ارباب و بنده بود. در اين رسم به قصد تفريح كسی را از طبقههای پايين برای چند روز يا چند ساعت به سلطانی بر ميگزيدند و سلطان موقت ? بر طبق قواعدی ? اگر فرمانهای بيجا صادر ميكرد ، از مقام اميری بر كنار ميشد. حافظ نيز در يكی از غزلياتش به حكومت ناپايدار مير نوروزی گوشهی چشمی دارد: سخن در پرده ميگويم ، چو گل از غنچه بيرونای خانه تكانی هم به اين نكته اشاره دارد ؛ نخست درهم ريختگی ، سپس نظم و نظافت. تمام خانه برای نظافت زير و رو ميشد. در بعضی از نقاط ايران رسم بود كه حتا خانهها را رنگ آميزی ميكردند و اگر ميسر نميشد ، دست كم همان اتاقی كه هفت سين را در آن ميچيدند ، سفيد ميشد. اثاثيهی كهنه را به دور ميريختند و نو به جايش ميخريدند و در آن ميان شكستن كوزه را كه جايگاه آلودگيها و اندوههای يك ساله بود واجب ميدانستند. ظرفهای مسين را به رويگران ميسپردند. نقرهها را جلا ميدادند. گوشه و كنار خانه را از گرد و غبار پاك ميكردند. فرش و گليمها را غاز تيرگيهای يك ساله ميزدودند و بر آن باور بودند كه ارواح مردگان ، فروهرها (ريشهی كلمهی فروردين) در اين روزها به خانه و كاشانهی خود باز ميگردند ، اگر خانه را تميز و بستگان را شاد ببينند خوشحال ميشوند و برای باز ماندگان خود دعا ميفرستند و اگر نه ، غمگين و افسرده باز ميگردند. از اين رو چند روز به نوروز مانده در خانه مُشك و عنبر ميسوزاندند و شمع و چراغ ميافروختند. برگردان بند 27: عيد بود و مرغ شب آواز ميخواند برگردان بند 28 من هم گريه و زاری كردم و شالی خواستم شهريار در توضيح اين رسم ميگويد: "در آن سال مادر بزرگ من (خانم ننه) مرده بود. ما هم نميبايست در مراسم عيد شركت ميكرديم ولی من بچه بودم ، با سماجت شالی گرفتم و به پشت بام دويدم." در پايان با آرزوی سالی خجسته با ترجمهی شعری از ابونواس شاعر اهوازی نوشتار را به انجام ميبريم:
پس بر نوشدن زمانه منبع:
كه بيش از چند روزی نيست حكم مير نوروزی.
در بعضی نقاط ايران رسم است كه زنها شب آخرين جمعهی سال بهترين غذا را ميپختند و بر گور درگذشتگان ميپاشيدند و روز پيش از نوروز را كه همان عرفه يا علفه و يا به قولی بی بی حور باشد ، به خانهای كه در طول سال در گذشتهای داشت به پُر سه ميرفتند و دعا ميفرستادند و ميگفتند كه برای مرده عيد گرفته اند.
در گير و دار خانه تكانی و از 20 روز به روز عيد مانده سبزه سبز ميكردند. ايرانيان باستان دانهها را كه عبارت بودند از گندم ، جو ، برنج ، لوبيا ، عدس ، ارزن ، نخود ، كنجد ، باقلا ، كاجيله ، ذرت ، و ماش به شمارهی هفت- نماد هفت امشاسپند - يا دوازده ? شمارهی مقدس برجها ? در ستونهايی از خشت خام بر ميآوردند و باليدن هر يك را به فال نيك ميگرفتند و بر آن بودند كه آن دانه در سال نو موجب بركت و باروری خواهد بود. خانوادهها بطور معمول سه قاب از گندم و جو و ارزن به نماد هومت (= انديشهی نيك) ، هوخت (= گفتار نيك) و هوو.رشت (كردار نيك) سبز ميكردند و فروهر نياكان را موجب بالندگی و رشد آنها ميدانستند.
چهار شنبه سوری كه از دو كلمهی چهارشنبه ? منظور آخرين چهارشنبهی سال ? و سوری كه همان سوريك فارسی و به معنای سرخ باشد و در كل به معنای چهارشنبهی سرخ ، مقدمهی جدی جشن نوروز بود. در ايران باستان بعضی از وسايل جشن نوروز از قبيل آينه و كوزه و اسفند را به يقين شب چهارشنبه سوری و از چهارشنبه بازار تهيه ميكردند. بازار در اين شب چراغانی و زيور بسته و سرشار از هيجان و شادمانی بود و البته خريد هركدام هم آيين خاصی را تدارك ميديد.
غروب هنگام بوتهها را به تعداد هفت يا سه (نماد سه منش نيك) روی هم ميگذاشتند و خورشيد كه به تمامی پنهان ميشد ، آن را بر ميافروختند تا آتش سر به فلك كشيده جانشين خورشيد شود. در بعضی نقاط ايران برای شگون ، وسايل دور ريختنی خانه از قبيل پتو ، لحاف و لباسهای كهنه را ميسوزاندند.
آتش ميتوانست در بيابانها و رهگذرها و يا بر صحن و بام خانهها افروخته شود. وقتی آتش شعله ميكشيد از رويش ميپريدندو ترانههايی كه در همهی آنها خواهش بركت و سلامت و بارآوری و پاكيزگی بود ، ميخواندند. آتش چهار شنبه سوری را خاموش نميكردند تا خودش خاكستر شود. سپس خاكسترش را كه مقدس بود كسی جمع ميكرد و بی آنكه پشت سرش را نگاه كند ، سر ِ نخستين چهار راه ميريخت. در باز گشت در پاسخ اهل خانه كه ميپرسيدند:
"كيست؟"
ميگفت: "منم."
- " از كجا ميآيي؟"
- "از عروسی... "
- "چه آوردهاي؟"
- "تندرستی..."
شال اندازی از آداب چهارشنبه سوری بود. پس از مراسم آتش افروزی جوانان به بام همسايگان و خويشان ميرفتند و از روی روزنهی بالای اتاق (روزنهی بخاری) شال درازی را به درون ميانداختند. صاحب خانه ميبايست هديهای در شال بگذارد. شهريار در بند 27 منظومهی حيدر بابا به آيين شال اندازی و در بند 28 به ارتباط شال اندازی با بركت خواهی و احترام به درگذشتگان به نحوی شاعرانه اشاره دارد:
دختر نامزد شده برای داماد ،
جوراب نقشين ميبافت...
و هر كس شال خود را از دريچهای آويزان ميكرد
وه... كه چه رسم زيبايی است ? رسم شال اندازی ?
هديه عيدی بستن به شال داماد...
شالی گرفتم و فوراً بر كمر بستم
شتابان به طرف خانهی غلام (پسر خالهام) رفتم ،
و شال را آويزان كردم...
فاطمه خالهام جورابی به شال من بست
"خانم ننهام" را به ياد آورد و گريه كرد...
از ديگر مراسم چهارشنبه سوری فالگوش بودو آن بيشتر مخصوص كسانی بود كه آرزويی داشتند. مانند دختران دم بخت يا زنان در آرزوی فرزند. آنها سر چهار راهی كه نماد گذار از مشكل بود ميايستادند و كليدی را كه نماد گشايش بود ، زير پا ميگذاشتند. نيت ميكردند و به گوش ميايستادند و گفت و گوی اولين رهگذران را پاسخ نيت خود ميدانستند. آنها در واقع از فروهرها ميخواستند كه بستگی كارشان را با كليدی كه زير پا داشتند ، بگشايند.
قاشق زنی هم تمثيلی بود از پذيرايی از فروهرها... زيرا كه قاشق و ظرف مسين نشانهی خوراك و خوردن بود.
ايرانيان باستان برای فروهرها بر بام خانه غذاهای گوناگون ميگذاشتند تا از اين ميهمانان تازه رسيدهی آسمانی پذيرايی كنند و چون فروهرها پنهان و غير محسوس اند ، كسانی هم كه برای قاشق زنی ميرفتند ، سعی ميكردند روی بپوشانند و ناشناس بمانند و چون غذا و آجيل را مخصوص فروهر ميدانستند ، دريافتشان را خوش يُمن ميپنداشتند.
اما اصيل ترين پيك نوروزی سفرهی هفت سين بود كه به شمارهی هفت امشاسپند از عدد هفت مايه ميگرفت. دكتر بهرام فره وشی در جهان فروری مبنای هفت سين را چيدن هفت سينی يا هفت قاب بر خوان نوروزی ميداند كه به آن هفت سينی ميگفتند و بعدها با حذف (يای) نسنت به صورت هفت سين در آمد. او عقيده دارد كه هنوز هم در بعضی از روستاهای ايران اين سفره را ، سفرهی هفت سينی ميگويند. چيزهای روی سفره عبارت بود از آب و سبزه ، نماد روشنايی و افزونی ، آتشدان ، نماد پايداری نور و گرما كه بعدها به شمع و چراغ مبدل شد ، شير نماد نوزايی و رستاخيز و تولد دوباره ، تخم مرغ نماد نژاد و نطفه ، آيينه نماد شفافيت و صفا ، سنجد نماد دلدادگی و زايش و باروری ، سيب نماد رازوارگی عشق ، انار نماد تقدس ، سكههای تازه ضرب نماد بركت و دارندگی ، ماهی نماد برج سپری شدهی اسفند ، حوت (= ماهی) ، نارنج نماد گوی زمين ، گل بيد مشك كه گل ويژهی اسفند ماه است ، نماد امشاسپند سپندار مز و گلاب كه باز ماندهی رسم آبريزان يا آبپاشان است ( بر مبنای اشارهی ابو ريحان بيرونی چون در زمستان انسان همجوار آتش است ، به دود و خاكستر آن آلوده ميشود و لذا آب پاشيدن به يكد يگر نماد پاكيزگی از آن آلايش است. ) نان پخته شده از هفت حبوب ، خرما ، پنير ، شكر ، بَرسَم (= شاخههايی از درخت مقدس انار ، بيد ، زيتون ، انجير در دستههای سه ، هفت يا دوازده تايی) و كتاب مقدس.
بعضی از مؤمنان مسلمان نوروز را مقارن با روز آغاز خلافت علی عليه السلام ميدانستند چنانكههاتف اصفهانی ميگويد:
نسيم صبح عنبر بيز شد ، بر تودهی غبرا
زمين سبز نسرين خيز شد چون گنبد خضرا
همايون روز نوروز است امروز و به فيروزی
بر اورنگ خلافت كرده شاه لافتی مأوا
بد نيست اشاره شود كه در زمان شاهی ِ فتحعليشاه قاجار و به فرمان او دستور داده بودند كه شاعران به جای مدح ، حقيقت گويی كنند. شاعری با تكيه بر اين فرمان شعر زير را سرود و آن را در حضور شاه خواند و صلهی قابل توجهی هم دريافت نمود !
مگر دارا و يا خسرو ست اين شاه
بدين جاه و بدين جاه و بدين جاه
ز كيخسرو بسی افتاده او پيش
بدين ريش و بدين ريش و بدين ريش
ز جاهش مُلك كيخسرو خراب است
ز ريشش ريشهی ايران در آب است
مگر نميبينی كه ؛
خورشيد به برج بره
اندر شده
و اندازهی زمانه برابر گرديده؟
مگر نميبينی كه ؛
مرغان پس از زبان گرفتگی
به آواز خوانی پرداختهاند؟
مگر نميبينی كه ؛
زمين از پارچههای رنگين گياهان
جامه بر تن كرده؟
شاد كام ميباش...
فلسفهی آيينهای نوروزی. پيرايه يغمايی
http://weblog.zendehrood.com/iranema?ArchiveID=1727
-
پنج شنبه 17 دی 1388
5:00 AM
نظرات(0)
مطهرى و فلسفه اسلامى
در فلسفه حقايق جهان يا از راه استدلال و علم حصول و انديشه هاى بشرى جهان شناخته مى شود و يا اسرار عالم از راه صفاى درون، تهذيب جان و گردگيرى آئينه دل، در دل مى تابد، و با علم حضور مشاهده مى شود. گرچه هر يك از اين دو راه مراحلى را گذراند و هر كدام كه ادوارى را پشت سر گذاشتند در فن خود كامل شدند، اما كمال هر يك از اين دو رشته موضع گيرى آن را در برابر رشته ديگر هم بيشتر مى كرد، فلسفه اشراق وقتى به كمالش رسيد كاملاً در برابر فلسفه مشاء ايستاد، فلسفه مشاء وقتى به كمالش رسيد در برابر فلسفه اشراق ايستاد، دو مبنا و دو برداشت و دو طرز فكر از نحوه جهانبينى داشتند، تا اين كه در اثر نشر معارف اسلامى به وسيله ائمه معصومين عليهم السلام كه هم راه هاى علم حصولى را تقويت مى كردند و هم راه هاى تهذيب نفس را شكوفا مى نمودند، شاگردانى از اين مكتب برخاستند كه به اين فكر برآمدند تا هر دو را تلفيق كنند و بگويند آنچه را در فلسفه اشراق يك حكيم متأله مى بيند همان است كه در فلسفه مشاء يك حكيم الهى مى فهمد و آنچه را كه حكيم الهى مى فهمد مى توان با فلسفه اشراق و تأله مشاهده كرد.
عده زيادى در صدد جمع ميان اين دو مشرب برآمدند، مى توان «ابن تركه» را از اين گروه بشمار آورد، او در تمهيد القواعد سعى كرد راهى را كه عارف طى مى كند و راهى را كه با اشراق و شهود طى مى شود، با راه فكر تطبيق كند و آن را مبرهن سازد.
-
پنج شنبه 17 دی 1388
4:44 AM
نظرات(0)
عرفان و تصوف
-
پنج شنبه 17 دی 1388
4:38 AM
نظرات(0)
-
پنج شنبه 17 دی 1388
4:36 AM
نظرات(0)
شيخ شهاب الدين ابوالفتوح يحيي سهروردي، معروف به «شيخ اشراق»، شهاب مقتول و شيخ مقتول، «مؤسس حكمت اشراق» و از حكماي بزرگ اسلام در قرن 6 ميلادي (587 هـ.ق) است. شيخ اشراق، حكمت و اصول فقه را در مراغه نزد مجدالدين جيلي، كه استاد امام فخر رازي نيز بود، فرا گرفت و در حكمت تبحر و احاطة تمام يافت سپس به تفكّر و رياضت پرداخت، و چند سالي را در عراق و شام به سياحت و مطالعه گذرانيد، چنانكه مشهور است در علوم غريبه نيز تبحر بهم رسانيد.
-
پنج شنبه 17 دی 1388
4:35 AM
نظرات(0)
فلسفه براي كودكان چيست؟
-
پنج شنبه 17 دی 1388
4:33 AM
نظرات(0)
از جمله مباحث مقدماتی که منطق دانان ذکر می کنند، مبحث کلیات خمس است.
این مبحث را یکی از فلاسفه معروف اسکندرایی به نام فورفوریوس(porphyre) (متوفای304 میلادی)، چندین قرن پس از ارسطو تالیف کرد و آن را مقدمه باب مقولات (قاطیغوریاس) ارسطو قرارداد و به همین جهت نام ایساغوجی راکه در یونانی به معنای مدخل و مقدمه است، بر آن نهاد.
اما با توجه به اینکه بحث درباره حدود و تعریفات، وابسته به آشنایی با کلیات خمس است، منطق نیز این بحث را مطرح می سازد.
بر این اساس، هر مفهوم کلیی را که نسبت به افراد و مصادیقش در نظر گرفته و رابطه اش را با افراد خودش بسنجیم، از یکی از پنج قسم زیر خارج نیست:
جنس
فصل
عرض عام
عرض خاص
نوع
مانند مفهوم کلی انسان که بیان کننده تمام ذات و ماهیت افراد خود یعنی انسان ها است. به عبارت دیگر، چیزی در ذات و ماهیت افراد انسان نیست که مفهوم انسان شامل آن نباشد.
همچنین مفهوم خط نیز مفهومی کلی و بیان کننده تمام ذات و ماهیت افراد خود است.
جنس و فصل
مانند مفهوم حیوان که بیان کننده جزئی از ذات افراد خود است؛ زیرا افراد حیوان از قبیل انسان و اسب و گوسفند و غیره حیوانند، اما به اضافه یک امر دیگر. (مثلا حیوانیت + ناطق بودن است که تمام ذات انسان را تشکیل می دهد، نه حیوانیت تنها).
به تعبیر دیگر، ماهیت و ذات افراد این مفهوم، یعنی مفهوم حیوان را حیوان تشکیل می دهد به علاوه یک چیز دیگر.
حیوانیت + ناطق بودن.
هر یک از این دو امر، جزئی از ذات انسان را بیان می کنند.
1- مفهوم کلیی که اعم از ذات افراد خود است؛ مانند حیوان که اعم از ذات انسان یا ذات اسب است. به این مفهوم کلی، جنس می گوییم.
2- مفهوم کلیی که جزء دیگر ماهیت افراد خود، ولی در واقع مساوی با ذات افرادش باشد و به آن فصل می گوییم. مانند ناطق بودن که فصل انسان است.
در تعریف منطقی انسان، ناطق بودن تمام ذات او محسوب نمی شود، زیرا باید جزء اعم ذات انسانی که همان حیوانیت است، نیز آورده شود؛ اما از طرف دیگر، ناطق بودن مساوی است با ذات انسانی و خارج از آن معنایی ندارد.
عرض عام و عرض خاص
مانند مفهوم کلی راه رونده که خارج از ماهیت افراد خود است؛ یعنی راه رفتن جزو ذات یا تمام ذات موجوداتی که می توانند راه بروند(افراد این کلی)، نیست؛ ولی در عین حال به صورت یک حالت و یک امر عرضی در آنها وجود دارد.
مانند راه رونده که خارج از ذات افراد خود است و در عین حال اختصاص به یک نوع از جانداران ندارد؛ بلکه انواع مختلفی از جانداران راه می روند.
مانند مفهوم کلی شاعر که خارج از ماهیت افراد خود (انسان ها) است و به صورت یک حالت و یک عرض در آنها وجود دارد. به سخن دیگر، این امر عرضی اختصاص دارد به افراد یک ذات و یک نوع و یک ماهیت؛ یعنی نوع انسان.
به این مفهوم کلی، عرض خاص یا خاصه گفته می شود.( مفهومی کلی که فقط اختصاص به یک نوع دارد و در عین حال عرضی آن بوده و خارج از ذات و حقیقت آن است.)
منابع
آشنایی با علوم اسلامی، جلد 1، صفحه 37
کلیات منطق صوری، صفحه 106
-
پنج شنبه 17 دی 1388
4:32 AM
نظرات(0)
رابطه علم كلام با علوم ديگر را ميتوان به دو صورت كلي ترسيم كرد:
1. علومي كه در علم كلام تأثير ميگذارند، يا بدين صورت كه علم كلام از آنها استفاده ميكند، و يا بدين صورت كه با طرح پارهاي پرسشها يا اشكالات علم كلام را به پاسخگويي آن پرسشها و اشكالات برميانگيزد و موجب نوعي تحول در علم كلام ميگردد.
2. علومي كه از علم كلام كمك ميگيرند. طبعاً چنين علومي، علوم ديني خواهند بود مانند تفسير و فقه، چنان كه توضيح آن خواهد آمد.
علوم مؤثر در علم كلام
علومي كه بر علم كلام تأثير ميگذارند دو گونهاند: دستة نخست علومياند كه از مبادي علم كلام به شمار ميروند مانند منطق و معرفتشناسي، و دستة دوم علومياند كه از مبادي آن نيستند، ولي از طريق تأييد يا تعارضي بر علم كلام تأثير ميگذارند.
1. منطق و علم كلام
از آنجا كه علم منطق، قوانين تفكر صحيح و روشهاي استدلال را ميآموزد، و علم كلام نيز علمي است نظري و استدلالي، طبعاً علم منطق از مبادي ضروري علم كلام خواهد بود، از اين روي، متكلمان اسلامي، در آغاز رساله ها و بحثهاي كلامي خود، به طور مختصر يا مفصل، دربارة منطق بحث كردهاند.
2. معرفت شناسي و علم كلام
در معرفت شناسي (ايستمولوژي)،[1] خود علم و معرفت، موضوع بحث واقع ميشود و مسائلي چون: حقيقت شناخت، واقع نمايي علم، ابزار معرفت، توانايي انسان برشناخت واقعيت و ... مورد بررسي قرار ميگيرد. گرچه اين دانش، به عنوان شاخهأي ممتاز از معرفت، در دو سه قرن اخير ظاهر گرديده است، ولي تأمل در بحثهاي فيلسوفان و متكلمان اسلامي نشان ميدهد كه آنان از اين بحث مهم غافل نبوده و در مناسبتهاي گوناگون پيرامون آن بحث و بررسي نمودهاند.
اگر به كتب كلامي مراجعه كنيم مييابيم كه آنان قبل از ورود در مباحث كلامي، اموري را به عنوان مقدمه مورد بحث قرار داده اند و از آن جمله بحثهايي است پيرامون فكر و نظر كه از مسائل معرفت شناسي است.
قديمترين متن كلامي شيعه، كتاب «الياقوت» تأليف ابواسحاق ابراهيم بن نوبخت است.[2] وي در آغاز كتاب خود به بحث پيرامون مسائل زير پرداخته است: ماهيت فكر و نظر، تعريف و اقسام علم، آيا نظر مفيد علم است؟، دليل چيست؟، آيا دليل سمعي مفيد علم است؟.
همچنين فخرالدين رازي، در كتاب «المحصل» مباحث گستردهاي را پيرامون علم و فكر و نظر مطرح نموده است كه بسياري از آنها از مسائل خاص معرفتشناسي ميباشد.[3]
3. فلسفة اولي و علم كلام
در فصلي ديگر به تفصيل پيرامون جهات تمايز و اشتراك علم كلام و فلسفة اولي بحث خواهيم كرد آنچه در اينجا يادآور ميشويم اين است كه بسياري از مسائل فلسفي از مبادي استدلالهاي كلامي بوده و نقش تعيين كنندهأي در بحثهاي كلامي ايفاء ميكنند، اين اصل در مورد حكمت متعالية صدرايي عميقتر و فراگيرتر است.
هرگاه متكلم نسبت به مباحثي مانند اصالت وجود، تشكيك در وجود، وجود رابط و مستقل، ويژگيهاي هستي ممكن و واجب، وحدت و اقسام آن، علت و معلول، امتناع دور و تسلسل، ويژگيهاي هستي مادي و مجرد، اقسام سبق و لحوق و ... آگاهي كافي نداشته باشد، از عهدة تحقيق پيرامون مسائل خداشناسي و توحيد برنخواهد آمد، مثلاً نخستين عبارت بخش كلام (مقصد سوم) تجريد العقايد محقق طوسي كه بيانگر برهان اثبات وجود خداست، چنين است: «الموجود ان كان واجباً فهو المطلوب والاّ استلزمه لاستحالة الدور و التسلسل»: اگر موجود كه اصل واقعيت آن قابل انكار نيست، واجب (الوجود بالذات) باشد مطلوب الهيين ثابت است، در غير اين صورت مستلزم واجب الوجود است، زيرا دور و تسلسل محال است.
فهم صحيح اين برهان مبتني بر آگاهي از وجوب و امكان ذاتي و نيز براهين امتناع دور و تسلسل است كه از مباحث فلسفة اولي ميباشند.
همچنين محقق طوسي از اصل «وجوب الوجود بالذات» به عنوان يك قاعدة مستحكم و فراگير كلامي بهره گرفته و بسياري از صفات جمال و جلال الهي را بر مبناي آن اثبات نموده است.
يكي از مباحث بسيار مهم كلامي، علم پيشين خداوند به موجودات است و در روايات تصريح شده است كه هيچگونه تفاوتي ميان علم خداوند به موجودات قبل از آفرينش و پس از آفرينش آنها نيست،[4]تبيين اين اعتقاد ديني، جز بر پاية اصول و قواعد فلسفي ممكن نيست، اصولي مانند: تشكيك در حقيقت وجود، اتحاد عاقل و معقول، بسيط الحقيقة كل الاشياء و ليس بشيءٍ منها و ...
تبيين عميق و دقيق صغراي برهان حدوث كه از براهين مشهور متكلمان بر اثبات وجود آفريدگار است در گرو اصل حركت جوهري است كه از انديشههاي ابتكاري صدرالمتألهين به شمار ميرود.
اثبات توحيد ذاتي(بساطت و احديت ذات خداوند) و نيز توحيد صفاتي (عينيت صفات با ذات و با يكديگر)، مبني بر اصالت وجود و وحدت حقيقي حقَّه است. اصل احديت و بساطت ذات در اصطلاح روايات به «احديُّ المعني» بودن خداوند بيان شده است. چنانكه محمّد بن مسلم از امام باقر ـ عليه السّلام ـ روايت كرده كه فرمود: «مِنْ صِفَةِ الْقَديم اِنَّه واحِدٌ احدٌ صَمدٌ اَحِديُّ الْمَعني، وَ لَيْسَ بِمَعانٍ كَثيرَةٍ مُخْتَلِفةٍ».[5] از جمله صفات قديم (خداوند) اين است كه او يگانه و يكتا و بينياز، و «احدي المعني» است و داراي معاني (صفات) متكثر و مختلف نيست، (مقصود، واقعيت صفات است نه مفاهيم آنها).
و دهها مسئلة كلامي ديگر كه فهم صحيح آنها بدون آگاهي از اصول و قواعد فلسفي ممكن نيست، و بر اين اساس بايد گفت: فلسفه (امور عامه ) نيز ـ همانند منطق ـ از مبادي لازم علم كلام به شمار ميرود، و درست به همين دليل است كه ميبينيم متكلمان، قبل از ورود به بحثهاي كلامي (مباحث مبدأ و معاد) و پس از طرح مباحث منطقي، متعرض بحثهاي فلسفي شده و پيرامون مسائلي چون: وجوب و امكان، علت و معلول، حدوث و قدم، جوهر و عرض و ... بحث نمودهاند. مشهور است كه محقق طوسي اولين كسي است كه مباحث فلسفي را در كلام وارد نمود، و به عبارت درستتر قواعد فلسفي را در خدمت بحثهاي كلامي قرار داد. ولي بايد گفت: اين كار قرنها قبل از وي توسط اساتيد علم كلام انجام گرفت، از آن جمله ميتوان كتاب «ياقوت» تأليف ابراهيم بن نوبخت را نام برد، وي قبل از آنكه با اثبات صانع و توحيد و صفات الهي بپردازد، پيرامون مسائلي چون: خواص قديم و حادث، ممكن و واجب، جوهر و عرض، امتناع تسلسل و ... بحث نموده است.
از اينجا ميتوان به ناآزمودگي نظرية برخي كه احياناً از سردلسوزي و اخلاص به دوستداران فلسفه توصيه ميكنند كه قبل از آموختن فلسفه، علم كلام را بياموزند، پي برد. اينان در حقيقت تحت تأثير شايعة بياساس مخالفت فلسفه با دين و عقايد ديني كه توسط اهل حديث و اشاعره شيوع يافت، قرار گرفته و بدون اطلاع كافي از بحثهاي فلسفي و كلامي و به انگيزة دفاع از حريم ديانت، يا آموختن فلسفه را تحريم نموده، و يا فرا گرفتن كلام را قبل از آن توصيه مينمايند!!
آري، در اينكه آراء فلاسفه در مواردي با آراء متكلمان تعارض دارد، شكي نيست، ولي به كدام حجت عقلي و نقلي فهم متكلمان صواب بوده و گزارش صحيح شريعت است، تا اينكه رأي آنان معيار حق و باطل در عرصة ديانت دانسته شود؟!
از جمله مسائل مورد اختلاف فلاسفه و اكر متكلمين، مسألة اعادة معدوم است كه متكلمان آن را جايز ميدانند و انگيزة مخالفت آنان اين است كه معاد را از باب اعادة معدوم دانستهاند، ولي چنانچه استاد مطهري يادآور شدهاند، آنان در اين باره مرتكب دو اشتباه شدهاند: يك اشتباه شرعي و ديني كه موضوع حشر و قيامت را اعادة معدم دانستهاند، و يك اشتباه عقلي كه اعادة معدوم را جايز شمردهاند امّا فلاسفه معتقدند كه اوّلاً: اعادة معدوم محال است و اگر چيزي نيست و معدوم شد، آنچه كه دوباره بوجود ميآيد عين او نخواهد بود بلكه شبيه و همانند آن است و ثانياً: معاد به معني اعادة معدوم نيست، و اشياء ـ خصوصاً انسانها ـ معدوم نميشوند تا اينكه پس از انعدام مجدداً مخلوق شوند، بلكه معدوميت، معدوميت نسبي است، مثلاً انساني كه ميميرد از زندگياي كه داشته است معدوم شده است، نه اينكه به كلي از صفحة وجود محو و نابود شده باشد.[6]
غالب مخالفتهاي متكلمان، با فلاسفة بزرگ الهي از اين قبيل است، كه فعلاً مجال بررسي آنها نيست، البته بايد حساب فيلسوفان حقيقي را از متفلسفان جدا كرد.
4. علوم تجربي و علم كلام
مقصود از علوم تجربي، صرفاً علوم طبيعي از قبيل زيست شناسي فيزيولوژي، فيزيك، شيمي و ... نيست بلكه همة دانشهايي است كه شيوة بحث آنها بر پاية مشاهده، تجربه و آزمايش استوار است، كه در نتيجه پارهاي از علوم انساني از قبيل جامعه شناسي، روانشناسي و غيره را نيز در بر ميگيرد، رابطة كلام با اين نوع علوم را به دو گونه ميتوان ترسيم كرد:
1. تعاون و تفاهم.
2. تعارض و تصادم.
گاهي متكلم، مسئلهاي كلامي را گذشته از اين كه ميتواند با استفاده از مبادي مستقل عقلي، تحقيق و بررسي كند، از دانش تجربي نيز بهره ميگيرد، مثلاً يكي از راههايي كه براي اثبات علم پيشين خداوند نسبت به موجودات پيشنهاد شده است «اتقان» و «احكام» افعال خداوند است، عالم آفرينش بر پاية اتقان و نظم دقيق و شگفتآوري استوار است
-
پنج شنبه 17 دی 1388
4:31 AM
نظرات(0)
موضوعات اصلي



