نماز در حقيقت كرنشي از سوي انسان است در محضر معبود خود كه به اوبگويد اي خالق و آفريننده من به خاطر اين همه نعمتي كه به من عطا نمودي متشكرم و مي دانم كه بايد در مقابل اين لطف و سپاس تو قدر شناس باشم و از ياد نبرم كه (در دين اسلام)روزي به نزد تو باز خواهم گشت و اعمال خود را عرضه بدارم و بدانم كه درتمام احوال تورا به ياد داشته باشم و از ياد تو غافل نشوم وبه همين خاطر در دين اسلام به نماز هاي يوميه سفارش شده است كه در اين باب در آينده مفصل خواهيم گفت.
-
دوشنبه 16 آذر 1388
3:44 AM
نظرات(0)
-
دوشنبه 16 آذر 1388
3:44 AM
نظرات(0)
خواص سوره ياسين
آيه 2- هر روز 100مرتبه بگوييد (وَ اَلْقُرانِ اْلحَكيمِ) جهت زيادي نعمت
آيه 4- 100مرتبه بگوييد(عَلي صِراطٍ مُستَقيم) جهت دوستي با خدا ومشتاق شدن به اطاعت او
1- سوره ياسين را بخواند ،آيه (سَلامٌ قَوْلاَ مِنْ رَبِّ الْرَحيِمِ) را 70 مرتبه تكرار كند ، حاجات خود را از خداوند بخواهد.
-
دوشنبه 16 آذر 1388
3:42 AM
نظرات(0)
به نام يكتاي هستي بخش
به قول مولوي زبان هم خرمن است و هم آتش ؛ومي تواند موجبات سعادت ويا شقاوت آدمي را فراهم آورد
وبه فرموده مولاي متقيان( راحه الانسان من اللسان ؛وبلاء الانسان من اللسان )(3)
آنچه زخم زبان كند با من زخم شمشيرجان ستان نكند
نو جوانان و جوانان وهمه افراد جامعه بايد بياموزند و بدين باور برسند كه :
-
دوشنبه 16 آذر 1388
3:38 AM
نظرات(0)
سیمای اباالفضل(ع) هم چهرة عباس زیبا بود، هم اخلاق و روحیاتش. ظاهر و باطن عباس نورانی بود و چشمگیر و پرجاذبه. ظاهرش هم آیینة باطنش بود. سیمای پر فروغ و تابندهاش او را همچون ماه، درخشان نشان ميداد و در میان بنی هاشم، كه همه ستارگانِ كمال و جمال بودند، اباالفضل همچون ماه بود؛ از این رو او را «قمر بنی هاشم» میگفتند. در ترسیم سیمای او، تنها نباید به اندام قوی و قامت رشید و ابروان كشیده و صورت همچون ماهش بسنده كرد؛ فضیلتهای او نیز، كه درخشان بود، جزئی از سیمای اباالفضل را تشكیل ميداد. از سویی نیروی تقوا، دیانت و تعهّدش بسیار بود و از سویی هم از قهرمانان بزرگ اسلام بهشمار ميآمد. زیبایی صورت و سیرت را یكجا داشت. قامتی رشید و بر افراشته، عضلاتی قويو بازوانی ستبر وتوانا و چهرهای نمكین و دوست داشتنی داشت. هم وجیه بود، هم ملیح. آنچه خوبان همه داشتند، او به تنهایی داشت. وقتی سوار بر اسب ميشد، به خاطر قامت كشیدهاش پاهایش به زمین ميرسید و چون پای در ركاب اسب مينهاد، زانوانش به گوشهای اسب ميرسید.(1) شجاعت و سلحشوری را از پدر به ارث برده بود و در كرامت و بزرگواری و عزّت نفس و جاذبة سیما و رفتار، یادگاری از همة عظمتها و جاذبههای بنيهاشم بود. بر پیشانياش علامت سجود نمایان بود و از تهجّد و عبادت و خضوع و خاكساری در برابر «اللّه» حكایت ميكرد. مبارزی بود خدا دوست و سلحشوری آشنا با راز و نیازهای شبانه. قلبش محكم و استوار بود همچون پارة آهن. فكرش روشن و عقیدهاش استوار و ایمانش ریشهدار بود. توحید و محبّت خدا در عمق جانش ریشه داشت. عبادت و خداپرستی او آن چنان بود كه به تعبیر شیخ صدوق: نشان سجود در پیشانی و سیمای او دیده ميشد.(1 ایمان و بصیرت و وفای عباس، آن چنان مشهور و زبانزد بود كه امامان شیعه پیوسته از آن یاد ميكردند و او را به عنوان یك انسان والا و الگو ميستودند. امام سجاد(ع) روزی به چهرة «عبیدالله» فرزند حضرت اباالفضل(ع) نگاه كرد و گریست. آنگاه با یاد كردی از صحنة نبرد اُحد و صحنة كربلا از عموی پیامبر (حمزة سیدالشهدا) و عموی خودش (عباسبن علی) چنین یاد كرد: »هیچ روزی برای پیامبر خدا سختتر از روز «اُحد» نگذشت. در آن روز، عمویش حضرت حمزه كه شیر دلاور خدا و رسول بود به شهادت رسید. بر حسین بن علی(ع) هم روزی سختتر از عاشورا نگذشت كه در محاصرة سيهزار سپاه دشمن قرار گرفته بود و آنان ميپنداشتند كه با كشتن فرزند رسول خدا به خداوند نزدیك ميشوند و سرانجام، بيآنكه به نصایح و خیرخواهيهای سیدالشهدا گوش دهند، او را به شهادت رساندند«. آنگاه در یاداوری فداكاری و عظمت روحی عباس(ع) فرمود: »خداوند،عمویم عباس را رحمت كند كه در راه برادرش ایثار و فداكاری كرد و از جان خود گذشت، چنان فداكاری كرد كه دو دستش قلم شد. خداوند نیز به او همانند جعفربن ابيطالب در مقابل آن دو دستِ قطع شده دو بال عطا كرد كه با آنها در بهشت با فرشتگان پرواز ميكند.عباس نزد خداوند، مقام و منزلتی دارد بس بزرگ، كه همة شهیدان در قیامت به مقام والای او غبطه ميخورند و رشك ميبرند«(1). آن ایثار و جانبازی عظیم اباالفضل، پیوسته الهام بخش فداكاريهای بزرگ در راه عقیده و دین بوده است و جانبازان بسیاری اگر دستی در راه دوست فدا كردهاند، خود را رهپوی آن الگوی فداكاری ميدانند و اسوة ایثارشان جعفر طیار و عباس بن علی بوده است: چون اقتدا به جعفر طیار كردهایم پرواز ماست با پرِ جان در فضای دوست در پیروی ز خطّ علمدار كربلاست دستی كه دادهایم به راه رضای دوست(1) بصیرت و شناخت عمیق و پایبندی استوار به حق و ولایت و راه خدا از ویژگی های آن حضرت بود. در ستایشی كه امام صادق(ع) از او كرده است بر این اوصاف او انگشت نهاده و بهعنوان ارزشهای متبلور در وجود عبّاس، یاد كرده است: »كانگ عگمُّنا العبّاسُ نافذگ البصیرةِ صُلبگ الایمانِ، جلااهگد معگ ابيعبدالله(ع) وگاگبْلی’ بلاءاً حسگناً ومضی شهیداً(1)؛ عموی ما عباس، دارای بصیرتی نافذ و ایمانی استوار بود، همراه اباعبدالله جهاد كرد و آزمایش خوبی داد و به شهادت رسید«. و در یكی از زیارتنامههای آن حضرت نیز بر این «بصیرت» و اقتدا به شایستگان اشاره شده است «شهادت ميدهم كه تو با بصیرت در كار و راه خویش رفتی و شهید شدی و به صالحان اقتدا كردی»(1). بصیرت و بینش نافذ و قوی كه امام در وصف او به كار برده است، سندی افتخار آفرین برای اوست. این ویژگيهای والاست كه سیمای عباس بن علی را درخشان و جاودان ساخته است. وی تنها به عنوان یك قهرمانِ رشید و علمدارِ شجاع مطرح نبود، فضایل علمی و تقوایی او و سطح رفیع دانش او كه از خردسالی از سرچشمة علوم الهی سیراب و اشباع شده بود، نیز درخور توجّه است. تعبیر »زُقّگ العِلْمگ زگقّاً«(1) كه در برخی نقلها آمده است، اشاره به این حقیقت دارد كه تغذیه علمی او از همان كودكی بوده است. مقام فقاهتی او بالا بود و نزد راویان، مورد وثوق به شمار ميرفت و دارای پارسایی فوق العادهای بود. تعبیر برخی بزرگان دربارة او چنین است: »عباس از فقیهان و دین شناسانِ اولاد ائمّه بود و عادل، ثقه، با تقوا و پاك بود«.(1) و به تعبیر مرحوم قاینی: »عباس از بزرگان و فاضلانِ فقهای اهل بیت بود، بلكه او دانای استاد ندیده بود«.(1) این سردار رشید و شهید، علاوه بر آن كه خود به لحاظ قرب و منزلتی كه نزد پروردگار دارد در قیامت از مقام شفاعت برخوردار است، وسیلة شفاعت حضرت زهرا نیز خواهد بود. در روایت است: در روز رستاخیز، آنگاه كه كار سخت و دشوار گردد، پیامبر خدا، حضرت علی را نزد فاطمه خواهد فرستاد تا درجایگاه شفاعت حاضر شود. امیرمؤمنان به فاطمه میگوید: از اسباب شفاعت چه نزد خود داری و برای امروز كه روز بيتابی و نیازمندی است چه ذخیره كردهای؟ فاطمة زهرا میگوید: یا علی، برای این جایگاه، دستهای بریدة فرزندم عباس بس است(1). افتخار بزرگ عباس بن علی این بود كه در همة عمر، در خدمتِ امامت و ولایت و اهلبیت عصمت بود، بخصوص نسبت به اباعبدالله الحسین(ع) نقش حمایتی ویژه ای داشت و بازو و پشتوانه و تكیه گاه برادرش سیدالشهدا بود و نسبت به آن حضرت، همان جایگاه را داشت كه حضرت امیر نسبت به پیامبر خدا داشت. در این زمینه به مقایسة یكی از نویسندگان دربارة این پدر و پسر توجه كنید: »حضرت عباس در بسیاری از امور اجتماعی مانند پدر قدمردانگی برافراخت و ابراز فعالیت و شجاعت نمود. عباس، پشت و پناه حسین بود مانند پدرش كه پشت و پناه حضرت رسول الله بود. عباس در جنگها همان استقامت، پافشاری، شجاعت، قوّت بازو، ایمان و اراده، پشت نكردن به دشمن، فریب دادن و بیم نداشتن از عظمت حریف و انبوهی دشمن را كه پدرش درجنگهای اُحد، بدر، خندق، خیبر و غیره نشان داد، در كربلا ابراز داشت. عباس، همانطور كه علی(ع) همیان نان و خرما به دوش میگرفت و برای ایتام و مساكین ميبرد، او به اتفاق و امر برادر، بسیاری از گرسنگان مكّه و مدینه را به همین ترتیب اطعام مينمود. عباس، مانند علی(ع) كه باب حوایج دربار پیغمبر بود و هركس روی به ساحت او ميكرد، اوّل علی را ميخواند، باب حوایج در استان امام حسین بود و هركس برای رفع حوایج به دربار حسین (ع) ميشتافت، عباس را ميخواند. عباس مانند پدر كه در بستر پیغمبر خوابید و فداكاری كرد در راه پیغمبر، در روز عاشورا برای اطفال و آب اوردن فداكاری كرد. عباس مانند پدر كه در حضور پیغمبر شمشیر ميزد، در حضور برادر شمشیر زد تا از پای در آمد. عباس، همانطور كه پدرش به تنهایی به دعوت دشمن رفت، بهتنهایی برای مهلت به طرف خیل دشمن حركت فرموده و مهلت گرفت«(1).با عباس(ع) در حماسة عاشورا چون ميخواهیم عباس بن علی(ع) را در صحنة حماسة كربلا بشناسیم، ناچار به نقل حوادثی ميپردازیم كه اباالفضل در آنها نقش و حضور داشته است. بیان این صحنهها و واقعهها، هم ایمان عباس را نشان ميدهد، هم وفا و اطاعتش را، هم سلحشوری و مردانگياش را، هم تابش یقین و باور بر تیغهء شمشیر بلند عباس را، هم بصیرت در دین و ثبات در عقیده و پایمردی در راه مرام و انس به شهادتِ در راه خدا را. درجبهة كربلا مردی را ميبینیم كه در درگیری حق و باطل، بيطرف نمانده است و تا مرز جان به جانبداری از حق شتافته است. قامتش، قلّة نستوه و بلندِ رشادت؛ دلش، بیكران دریا؛ صدایش رعد آسا و با صلابت. با ان همه شكوه و شجاعت و قوّت قلب، یك «سرباز» و یك «جانباز» در اردوی ابا عبدالله الحسین. هفتم محرّم بود. كاروان شهادت چند روزی بود كه در سرزمین كربلا فرود آمده بود. سپاه كوفه بر نهر فرات مسلّط بودند و آب را به روی حسین و یارانش بسته بودند. این فرمانی بود كه از كوفه رسیده بود، ميخواستند ناجوانمردانه با استفاده از اهرمِ فشارِ عطش، حسین را به تسلیم و سازش وادارند. شمربن ذی الجوشن كه از هتّاك ترین و كین توزترین دشمنان اهلبیت بود، با طعنه و طنز، تشنگی امام را مطرح ميكرد. پس از آن كه آب را به روی فرزند زهرا بستند، شمر گفت: هرگز آب نخواهید نوشید تا هلاك شوید. عباس بن علی(ع) به سیدالشهدا گفت: ای ابا عبدالله، مگر نه این كه ما برحقّیم؟ فرمود: آری. پس از آن، اباالفضل بر آنان كه مانع برداشتن آب شده بودند حمله آورد و آنان را از كنار آب پراكنده ساخت تا آن كه همراهان امام آب برداشتند و سیراب شدند.(1) حلقة محاصرة فرات تنگتر و كنترل شدیدتر شد و برداشتن آب از فرات دشوار گشت. در نتیجه، تشنگی و كم آبی در خیمههای امام حسین(ع) آشكار شد و عطش بر كودكان بیشترین تأثیر را داشت. چشمها و دلها در پی عباس رشید بود تا برای این مشكل چارهای بیندیشد و آبی به خیمهها برساند. حسین بن علی(ع) برادر رشیدش عباس را مأمور كرد تا مسؤولیت تهیة آب را برای خیمهها به عهده گیرد. او سقّایيتشنه كامان را عهده دار شد. همراه سی مرد سوار از بنی هاشم و دیگر یاران و بیست نفر پیاده، كه تحت فرمانش بودند، بهسوی فرات روان شد. پرچم این گروه را به«نافع بن هلال» سپرد. فرات در محاصرة نیروهای دشمن بود. برای برداشتن آب ميبایست با عملیاتی قهرمانانه، ضمن درهم شكستن حلقة محاصره، مشكها را پر از آب كرده به اردوگاه باز آورند. گروه به شطّ رسیدند. مشكها را پر كرده بیرون آمدند. در برگشت از فرات بودند كه نگهبانان فرات راه را بر آنان بستند تا مانع آبرسانی به خیمهها شوند. ناچار درگیری پیش آمد. جمعی به نبرد پرداختند و مأموران فرات را مشغول ساختند و جمعی دیگر آب را به مقصد رساندند. عباس و نافع، در جمع گروهی بودند كه نبرد ميكردند، هم در مرحلة اوّل كه ميخواستند وارد فرات شوند، هم هنگام باز آوردن آب.(1) این نخستین برخورد نظامی بین گروهی از یاران امام حسین(ع) با سپاه كوفه در ساحل رود فرات بود. عباس دلاور خود را آماده ساخته بود كه در هر جا و هر لحظه كه نیاز به فداكاری باشد، از جان مایه بگذارد و در خدمت حسین بن علی(ع) و فرزندان پاك او باشد. امان نامه صدایی از پشت خیمههای امام حسین(ع) به گوش رسید. صدای ابلیس، صدای وسواس خنّاس، صدای «شمر» كه میگفت: «خواهر زادگانِ ما كجایند؟» او اباالفضل و سه برادرش را صدا ميزد.(1) برای آنان امان نامه آورده بود. یك بار دیگر نیز پیش از این، دایی اباالفضل از ابن زیاد برای او خطّ امان گرفته بود، ولی عباس مؤدّبانه آن را ردّ كرده بود.(1) این بار شمر برای جدا كردن اباالفضل از جمع یاران امام آمده بود. عباس ابتدا اعتنایی نكرد و گوش به آن صدا نسپرد، چون صاحب صدا و هدف او را ميدانست. امام حسین(ع) فرمود: برادرم عباس، هر چند او فاسق است، ولی جوابش را بده و ببین چه كار دارد. عباس همراه سه برادر دیگرش از خیمه بیرون آمدند. شمر امان نامهای را كه از ابن زیاد، والی كوفه، برای آنان گرفته بود به عباس عرضه كرد و گفت: اگردست از حسین بكشید و به سوی ما بیایید جانتان در امان خواهد بود. عباس، خشمگین از این همه گستاخی و پررویی، نگاهی غضب آلود به شمر افكند و بر سرش فریاد كشید: »نفرین و خشم و لعنت خدا بر تو و بر «امان» تو! دستت شكسته باد ای بی آزرم پست! ایا از ما ميخواهی كه دست از یاری شریفترین مجاهد راه خدا، حسین پسر فاطمه برداریم و او را تنها گذاریم و طوق اطاعت و فرمانبرداری لعینان و فرومایگان را به گردن افكنیم؟ آیا برای ما امان ميآوری درحالی كه پسر رسول خدا را امانی نیست؟!«(1). در نقل دیگری است كه فرمود: «امان خدا بهتر از امان عبیداللّه است»(1 آن تبهكار سرافكنده و ناكام بازگشت. شمر ميخواست با جذب عباس، ضمن آن كه ضربهای به سپاه حسین بن علی(ع) ميزند، جبهة كوفه را هم تقویت كند. بی شك، عباس دلیرمردی جنگاور بود و مظهر خشم علی(ع)، حضورش در میان اصحاب سیدالشهدا بسیار با اهمیت و مایة قوّت قلب آنان بود. امّا دشمنان حق و پیروان باطل، همیشه نادان وكوردلند. مگرعباس در این لحظههای سرنوشت ساز و در آستانة شهادتی شكوهمند، فرزند فاطمه را تنها میگذارد و خود را از یك سعادت ابدی محروم ميسازد! شمر به آن سوی رفت، عباس بن علی هم به سوی امام آمد. در این هنگام «زُهیر» به عباس گفت: ميخواهی ماجرایی را برایت نقل كنم و سخنی را كه خودم شنیدهام بازگویم؟ عباس گفت: بگو. آنگاه زهیر بن قین ماجرای درخواستِ علی(ع) از عقیل را در مورد معرّفی زنی از قبیلة شجاعان، كه برای او فرزندی رشید و شجاع بیاورد، بازگو كرد و افزود: پدرت علی، تو را برای چنین روزی ميخواست؛ مبادا امروز از یاری برادر و حمایت برادرانت كوتاهی كنی! عباس پاسخ داد: ای زهیر، آیا در روزی این چنین، تو ميخواهی به من روحیه بدهی و تشویقم كنی؟ به خدا سوگند، امروز چیزی نشان دهم كه هرگز ندیدهای و حماسهای بیافرینم كه نشنیدهای...(1). من و از حق جدا گشتن، شگفتا به ناحق، همصدا گشتن، شگفتا من و راه خطا، هیهات هیهات من و ترك وفا، هیهات هیهات
-
دوشنبه 16 آذر 1388
3:28 AM
نظرات(0)
به نام يكتاي هستي بخش
عنوان مقاله : سعادت چيست و سعادتمند كيست؟
سعادت در فرهنگ ملتهاي مختلف تعاريف متفاوتي دارد و هر يك از اقوام بشري سعادت را به گونه اي خاص تعريف نموده و مطابق با آن تعريف مصداق خاصي را براي آن بيان مي كنند . بعنوان مثال عده اي سعادت را در تمول و مال مي دانند واقوام ديگر جمال و عده اي ديگر كمال را موجب سعادت مي دانند اما اگر به فرهنگ اسلامي خودمان مراجعه كنيم وبخواهيم سعادت را از نظر اسلام جويا شويم بايد به كتاب آسما ني مان يعني نسخه شفا بخش حيات آدمي و دستورالعمل زندگاني خود كه همان قرآن مبين است رجوع نماييم. قرآن كريم حياه طيبه يا سعادت حقيقي را اينگونه و در نتيجه چنين اعمالي دست يافتني مي داندكه:
من عمل صالحاً من ذكر او انثي و هو مؤمن فلنحيينه حياه طيبه و لنجزينهم اجرهم باحسن ما كانوا يعملون (نحل آيه 97)
هر كس عمل صالح انجام دهد خواه مرد يا زن (تفاوتي نمي كند) در حاليكه معتقد به اين( كارهاي نيك ) باشد همانا ما به او حياه پاك (زندگي سعادتمند ) عطا كرده و پاداش آن اعمال را به نيكو ترين وجه ادا مي كنيم
پيامبر گرامي اسلام(ص) كه بنيان گذار دين مبين اسلام است سعادت را در نتيجه همنشيني با افراد سعادتمند مي دانند و در جمله اي كوتاه اما عميق مي فرمايند:
( يسعد الرجل بمصاحبه السعيد)
آدمي در نتيجه مصاحبت وهمنشيني و نشستو بر خاست با افراد سعادتمند به سعادت مرسد. و به قول حافظ شيرين سخن :
در كلمات قصار مولي علي(ع) آمده است كه
(اسعد الناس من خالط كرام الناس)
سعادتمند ترين افراد كساني هستند كه با افراد بزرگوار معاشرت مي كنند و مي دانيم كه هم نشيني ومعاشرت انسان با افراد بزرگنيز ما را بسوي سجايا ي اخلاقي آنها را كه درنتيجه مشاكلت و مشابهت با آنان ايجاد مي شود مي كشاند وما را نيز سعادتمند مي نمايد چرا كه معمولا محب سعي مي كند خود را هم شكل و هم مسلك محبوب خود قرار دهد و اين تشلبه و تشاكل زمينه خوشبختي ما را هم فراهم مي كند .
امام علي (ع) در احاديثي ريگر سعادت انسان را در نتيجه كسب علم ودانش و فضيلت بيان مي كند آنجا كه مي فرمايند :
يعني اگر مي خواهيد به پيشرفت وترقي يا سعادت وسعادتمندي برسيد در پي علم و دانش باشيد و به قول شاعر :
علي (ع)مي فرمايند:
اگر حيات جاويد مي خواهيد در پي كسب و تحصيل علم باشيد
وبقول حافظ:
تاقدر عمر داني تحصيل معرفت كن ازكف مده به غفلت سرمايه بقارا
گر كيميا دهندت بي معرفت گدايي گر معرفت خريدي بفروش كيميا را
دانشمندي مي نويسد خوشبختي مثل خو شحالي است چيزي نيست كه در بيرون به تملك انسان دربيايد بلكه بسته به ضمير و درون هر كس مي باشد يعني اين كه ما نمي توانيم بگوييم افرادي كه داراي امكانات بهتري هستند خوشبخت ترند بلكه اين خوشبختي به طرز تلقي افراد دارد كه چگونه مي انديشند ممكن است يك نفر داراي امكانات كمتري باشد اما سلامت خود را سعادت بداند در عين قناعت خود را عزتمند و عزيز بدارد واحساس شخصيت و بزرگي نمايد پس نمي توان گفت داشتن مال مساوي اشت با خوشبختي گرچه مال ممكن است لازمه خوشبختي باشد اما شرط كافي نيست .
بزرگي ديگر ميي نويسد اگر تنها بخواهيم خوشبخت و سعادتمند بشو يم بسيا ر كار آساني است اشكال كار اين است كه مي خواهيم از ديگران خوشبخت تر گرديم و اين نخواهد شد چون ما ديگران را بيش از آنچه كه نيكبخت هستند نيكبخت تر تصور مي كنيم و بقول معروف (مرغ همسايه غاز است)پس باتوجه به موارد و مطا لب بالا مهمترين عوامل سعادت را مي توان اين گونه بيان كرد:
1ـ علم ودانش و فضيلت و تلاش براي كسب آن فضايل
2ـ همنشيني و مصاحبت با افراد سعادتمند
3ـ داشتن نگرش وبينش خوب از زندگي و كلاً حيات انساني
4ـ تلاش و پشتكار براي رسيدن به كمالات ومراتب عاليه
5ـ اغتنام فرصتهاي زندگي براي كسب معارف ديني
6ـ استفاده از حال و عدم تاسف بر گذشته و اميدواري به آينده
عمر زاهد همه طي شد به تمناي بهشت او ندانست كه در ترك تمناست بهشت
(حافظ)
پس از سالها بدانستم اين معني كه كيمياي سعادت رفيق بود رفيق
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بياموزمت كيمياي سعادت زهم صحبت بد جدايي جدايي
اطلبوا العلم ترشدوا يا اطلبوا العلم تسعدوا
سرمايه عيش جاوداني علم است شايسته اساس زند گاني علم است
اسباب ترقي بشر در عالم تنها و فقط اگر بداني علم است
اكتسبوا العلم تكتسبكم الحياه
اين چه حرفي است كه در عالم بالاست بهشت هر كجا حال خوشي هست همانجاست بهشت
از درون بد ما هست جهان چون دوزخ گر درون تيره نباشد همه دنياست بهشت
-
دوشنبه 16 آذر 1388
3:28 AM
نظرات(0)
بانوي فداکار
هشام مي گويد : « رسول خدا خديجه را بسيار دوست مي داشت و بدو احترام مي گذاشت و در کارها با وي مشورت مي کرد . آن بانوي رشيد و روشنفکر ، وزير و مشاور خوبي براي آن حضرت بود . نخستين بانويي که به او ايمان آورد خديجه بود ، و مادامي که خديجه زنده بود محمد (ص) همسر ديگري اختيار نکرد » . (1 )
حضرت پيغمبر مي فرمود : « خديجه يکي از بهترين زنان اين امت است » . (2 )
پيغمبر خشمناک شد و فرمود : به خدا سوگند ! خدا بهتر از او را به من نداده است . خديجه هنگامي ايمان آورد که ديگران کفر مي ور زيدند . مرا تصديق نمود ، وقتيکه ديگران تکذيبم مي کردند . اموالش را به رايگان درر تختيار گذاشت وقتي که سايرين محرومم مي نمودند . خدا نسل مرا در اولاد او قرار داد . عايشه مي گويد : تصميم گرفتم بعد از آن ، خديجه را به بدي ياد نکنم » . ( 3 )
در روايات وارد شده که جبرئيل هر وقت بر پيغمبر ( ص) نازل مي شد عرض مي کرد : سلام خدا را به خديجه برسان و بگو : خدا قصر زيبايي در بهشت براي تو آماده کرده است . ( 4 )
آن خخانه ف کانون انقلاب اسلامي و جهاني بود و وظائف بسييار سنگيني ر عهده داشت . بايد با کفرر و ت پرستي مبارزه کند . دين توحيد را در جهان بسط و اشاعه دهد . در تمام جهان بيش از يک خانه اسلامي وجود نداشت ولي سربازان فداکار آن نخستين پايگاه توحيد ، تصميم داشتند دلهاي جهانيان را فتح کنند و عقيده توحيد را در جهان نفوذ دهند . آن پايگاه نيرومند ، از هر جهت مجهز و مسلح بود . محمد ( ص) در رأس آن قرار داشت که خدا درباره اخلاقش مي گويد : « اخلاق تو عظيم و بزرگ است » . ( 6 )
او خديجه را بيش از حد دوست مي داشت و به شخصيتش احترام مي گذاشت .
انس مي گويد : « گاهي هديه اي تقديم پيغمبر مي کردند ، مي فرمود : به خانه فلان زن ببريد چون دوست خديجه بود » . (1 )
مدير داخلي و کدبانوي آن خانه ، خديجه بود که به هدف محمد ( ص) کاملا" ايمان داشت و در راه رسيدن به آن هدف مقدس ، از هيچگونه موشش و فداکاري دريغ نداشت . تمام ثروتش را در اختيار محمد گذاشت ، عرض کرد : اين خانه و اموال تعلق به مشا دارد و من کنيز و خدمتکار شما هستم .
در موقع گرفتاريها محمد را دلداري مي داد و در رسيدن به هدف اميدوارش مي کرد . اگر کفار شکنجه و آزارش مي دادند هنگاميکه داخل خانه مي شد از مهر و محبت خديجه برخوردار مي گشت ، و از آن کانون گرم نيرو مي گرفت . در پيرامون مشکلات و حوادث سهمگين ، با آن بانوي دانشمند و رشيد مشورت مي کرد . ( 2 )
آري فاطمه زهرا از چنين پدر و مادر فداکار و در چنين مخيط با صفا و گرم خانوادگي به دنيا آمد .
توسط عمار براي خديجه پيغام فرستاد که اي بانوي عزيز ، کناره گيري من از تو بدان جهت نيست که کدورتي داشته باشم ، تو همچنان عزيز و گرامي هستي . بلکه در اين کار از دستور پروردگار جهان اطاعت مي کنم ، و خدا به مصالح آگاهتر است . اي خديجه، تو بانوي بزرگواري هستي که خداوند ، در هر روز چندين مرتبه به وجود تو بر فرشتگان خويش مباهات مي کند . شبها درب خانه را ببندد و در بستر استراحت کن و منتظر دستور پروردگار عالم باش . من در اين مدت در خانه فاطمه دختر اسد خواهم ماند . خديجه بر طبق دستور رسول خدا رفتار کرد و در آن مدت از مفارقت همسر محبوب خويش و اندوه تنهايي مي گريست .
چون چهل روز بدين منوال سپري شد ، فرشته خدا فرود آمد . غذائي از بهشت آورد و عرض کرد : امشب از اين غذاهاي بهشتي تناول کن .
رسول خدا با « غذاهاي روحاني و بهشتي افطار کرد . هنگاميکه برخاست تا آماده نماز و عبادت شود ، جبرئيل نازل شد و عرض کرد :
اي رسول گرامي خدا ، امشب از نماز مستحبي بگذر و به سوي خانه خديجه حرکت کن زيرا خدا اراده نموده که از صلب تو فرزند پاکيزه اي بيافريند .
پيغمبر اکرم با شتاب رهسپار خانه خديجه شد .
خديجه مي گويد : در آن شب طبق معمول ، درب خانه را بسته و در بستر استراحت کرده بودم . ناگهان صداي کوبيدن در بلند شد . گفتم : کيست ؟ که جز محمد ( ص) کسي سزاوار نيست درب اين خانه را بکوبد . آهنگ دلنشين پيغمبر به گوشم رسيد که فرمود : باز کن ، محمد هستم . شتابان در را باز کردم . با روي گشاده وارد خانه شد . طولي نکشيد که نور فاطمه ( س) از صلب پدر به خم مادر وارد شد . ( 1 )
امام صادق (ع) مي فرمايد : هنگاميکه خديجه با رسول خدا ازدواج کرد زنان مکه با وي قطع رابطه نمودند ، به خانه اش نمي رفتند و سلام و عليک نمي کردند . مراقب بودند؛ کسي به خانه اش رفت و آمد نکند . بانوان اشراف ، حديجه را تنها گذاشتند و با انس و الفت نمي گرفتند ، و به همين حهت ناراحت و اندوهناک بود . کم کمم ببا تنهايي خو گرفت . ولي هنگاميکه به فاطمه ( س) آبستن شد از غم تنهايي نجات يافت و با کودکي که در شکم داشت رازو نياز ميي کرد و خوشنود بود .
جبرئيل برراي بشاررت محمد (ص) و خديجه فرود آمد و گفت : يا رسول الله ! بچه اي که در رحم خدييجه مي باشد ، دختر ارجمندي است که نسل تو از وي به وجود خواهد آمد . او مادر امامان و پيشوايان دين است که بعد ازز انقطاع ئحي جانشين تو خواهند شد .
پيغمبر اکرم بشارت پروردگار جهان را به خديجه ابلاغ نمود و بدان نويد فرحبخش دلش را شاد گردانيد . ( 1 )
-
چهارشنبه 11 آذر 1388
3:05 AM
نظرات(0)
فاطمه بانوي نمونه اسلام
در تعريف و توصيف پدر فاطمه عليها السلام احتياجي به توضيح و شرح نيست ، زيرا شخصيت فوق العاده و عظمت روحي و اخلاق پسنديده و همت عالي و فداکاري و شجاعت پيغمبر اکرم ( ص ) بر هيچ مسلمان بلکه بر هيچ فرد مطلعي پوشيده نيست . در عظمت آن حضرت همين بس که خدا درباره اش مي فررمايد : « اي محمد اخلاق تو بزرگ و شگفت آور است » ( ) ما اگر بخواهيم وارد تعريف و توصيف اخلاق پدر فاطمه شويم سخن بطول مي انجامد و از مقصد باز مي مانيم .
مادر فاطمه زني بود به نام خديجه دختر خويلد . خديجه در يکي از خانواده هاي اصيل و شريف قريش به دنيا آمد و تربيت يافت . افراد خانواده اش همه دانشمند و فداکار و روحاني و حمايت کننده از خانه کعبه بودند . هنگاميکه « تبع » پادشاه يمن تصميم گرفت حجرالاسود را از مسجد الحرام به يمن منتقل کند . خويلد پدر خديجه در مقام دفاع برخاست . به واسطه مبارزات و فداکاريهاي او بود که « تبع » از تصميم خويش منصرف شد و آن سنگ مقدس را از جايش حرکت نداد . (1)
« اسد بن عبدالعزي » جد خديجه يکي از اعضاء برجسته پيمان « حلف الفضول » است . پيمان مذکور را گروهي از رجال با شخصيت و عدالت خواه عرب بستند و قرار گذاشتند که از مظلومين دفاع کنند و در ياري کردن درماندگان کوشش نمايند . رسول خدا نيز در آن انجمن عضويت داشت و مي فرمود : من در خانه « عبدالله بن جدعان » حاضر بودم که پيمان بسته شد و اگر مرا دعوت نمايند با کمال ميل شرکت مي کنم . ( )
« ورقة بن نوفل » پسر عموي خديجه يکي از افرادي بود که پرستش بتها را نمي پسنديدند و از مدتها قبل در صدد تحقيق و کنجکاوي بودند تا دين حق را بيابند . « در يکي از آنان « ورقة بن نوفل » بود ، جلسه سري تشکيل دادند و درباره اعمال مردم به بحث و کنجکاوي پردداختند و نظرشان بدانجا منتهي شد که مردم در عبادت بتها سخت در اشتباهند و دين حضرت ابراهيم را از دست داده اند . بتهائي را پرستش مي کنند که نه مي شنوند و نه مي بينند و هيچ نفع و ضرري ندارند . سپس تصميم گرفتند در بلاد متفرق شوند تا دين واقعي حضرت ابراهيم را بيابند . » ( )
« ورقة بن نوفل » پسر عموي خديجه ، همان مرد دانشمندي است که وقتي از جانب خدا به پيغمبر ( ص) وحي دشد و داستان نازل شدن جبرئيل را راي خديجه شرح داد ، خديجه براي تحقيق قضيه ، نزد او رفت و جريان را برايش شرح داد ، و از رمز آن حادثه تازه جويا شد .
ورقة پاسخ داد : با اين اوضاع که تشريح کردي جبرئيل بر محمد نازل شده و او پيغمبر خداست . از قول من به محمد بگو : در کار خود جديت و پايداري کن . روزي ديگر « ورقة » در مسجد الحرام با پيغمبر ( ص) برخورد نمود و عرض کرد : آنچه را ديدي و شنيدي براي من شرح بده .
پييغمبر اکرم داستان نزول فرشته را برايش بيان کرد .
ورقة عرض کرد : به خدا سوگند ! تو پيغمبر خدا هستي ، و همان فرشته اي که بر موسي نازل شده بر تو هم نازل کرده است . آگاه باش که ترا تکذيب و اذيت خواهند نمود . از وطن تبعيد مي شود و با تو جنگ خواهند کرد . اگر من تا آن زمان زنده ماندم دين خدا را ياري مي کنم .
سپس سر پيغمبر را بوسيد و رفت . (1 )
از امثال اين داستانها معلوم مي شود که خاندان حديجه مردماني متفکر و کنجکاو و علاقمند به دين حضرت ابراهيم بوده اند .
بانوي بازرگان
خديجه در آغاز جواني ، با « عتيق بن عائذ » ازدواج نمود . اما چندي نگذشت که عتيق ديده از جهان فرو بست و خديجه را با مال و ثروت سرشار تنها گذاشت .
او چندي بي شوهر ماند و بعدها با يکي از بزرگان بني تميم ، به نام « هندبن بناس » عروسي کرد . اما هند هنوز جوان بود که از دنيا رفت و باز هم خديجه با ثروت هنگفتي تنها ماند .
يکي از نکاتي که مي تواند روح بزرگ و همت عالي و حريت و استقلال نفساني آن بانوي شريف را روشن سازد اينست که خديجه ، ثروت هنگفتي را که از شوهر اول و دومش به ارث برده بود راکد نگذاشت و در راه رباخواري که معمول آن زمانها بود نيز نينداخت ، بلکه آن را در راه تجارت و بازرگاني به کار بست . و افرادي درستکار را استخدام نمود و به وسيله آنان به تجارت پرداخت .
خديجه از راه مشروع تجارت ، بر ثروتش افزوده گشت و به طوريکه نوشته اند :
« هزاران شتر در دست کارکنانش بود که اطراف کشورها مانند مصر و شام و حبشه به تجارت مشغول بودند » . ( 1 )
« ابن هشام » مي نويسد : « خديجه زن شريف و ثوتمندي بود که به تجارت اشتغال داشت مرداني را اجير کرده بود که برايش تجارت مي کردند ». ( 2 )
ناگفته پيداست که اداره کردن يک چنان کاروان بزرگ بازرگاني آن هم در آن عصر و در جزيرةالعرب کار آساني نبود ، بويژه اگر مديرش يک زن باشد ، آن هم زمانيکه زنان از حقوق اجتماعي محروم بودند و بسياري از مردان بي رحم دختران بي گناه ررا زنده بگور مي کردند . پس آن بانوي بزرگ بايد داراي نبوغ فوق العاده و شخصيت برجسته و استقلال نفساني و اطلاعات کافي بباشد تا بتواند آن تجارت مفصل و بزرگ را اداره کند .
با توجه بدين مطلب که زنها معمولا" به ثروت و تجملات زندگي خيلي علاقه دارند و نهايت آرزويشان اين است که شوهر ثروتمند و آبرومندي نصيبشان گردد تا در خانه اش به آرامش و تجمل و خوشگذراني سرگرم باشند ، به خوبي روشن مي شود که خديجه در مورد ازدواج ، انديشه و افکار عاليتري داشته و در انتظار شوهر فوق العاده و شخصيتي برجسته اي بوده است . معلوم مي شود خديجه شوهر ثروتمند و پولدار نمي خواسته بلکه درجستجوي شخصيت برجسته روحاني بوده که جهاني را از گرداب بدبختي و جهالت نجات دهد .
تاريخ به ما خبر مي دهد که خديجه از بعض دانشمندان عصر خويش شنيده بود که محمد ( ص) پيغمبر آخر الزمان است . و خودش بدان موضوع عقيده داشت . بعد از آنکه مدتي محمد را به عنوان کاروان تجارت انتحاب نمود – و شايد خود اين عمل يک نوع آزمايشي بوده تا بدان وسيله در پيرامون اظهارات دانشمندان آزمايش کند- و « مسيره » غلام خودش را ناظر جريان سفر قررار داد و ان غلام وقايع و حوادث شگفت آوري را از محمد براي خديجه تعريف کرد ، آن بانوي شريف و رشيد ، شخص مطلوب و گمشده اش را يافت . آن حضرت را احضار نمود و گفت : اي محمد من چون تورا شريف و امانتدار و خوش خلق و راست گو يافته ام ، ميل دارم با تو ازدواج کنم . ( 1)
محمد ( ص) قضيه را با عموها و خويشانش در ميان نهاد . آنان به عنوان خواستگار نزد عموي خديجه رفتند و مقصدشان را در ضمن خطبه اي اضهار داشتند .
عموي خديجه که يکي از دانشمندان بود خواست پاسخ دهد ولي چون نتوانست به خوبي سخن بگويد ، خود خديجه از غايت شوق با زبان فصيح ، گفت : اي عمو ! شما گررچه در سحن گفتن از من سزاوار تريد اما از خودم بيشتر اختيارم را نداريد . سپس عرض کرد : اي محمد ! خودم را به تو تزويج کردم و مهرم را در مال خودم قرار دادم . به عمويت بفرما براي وليمه عروسي شتري بکشد . ( 1 )
تاريخ مي گويد : خديجه « ورقه » را واسطه قرار داد تا وسيله ازدواج بامحمد ( ص) را فراهم سازد ، هنگاميکه ورقه به او بشارت داد که محمد و خويشانش را به ازدواج راضي کردم ، خديجه به پاس اين خدمت بزرگ ، خلعتي به وي عطا کررد که پانصد اشرفي ارزش داشت . (2 )
وقتي محمد ( ص) خواست از خانه خارج شود خديجه عرض کرد : اين خانه ، خانه تو و من کنيز تو هستم ، هر وقت خواستي به سراي خويش درآي. ( 3 )
اين ازدواج براي پيغمبر اکرم خيلي ارزش داشت ، زيرا از يک طرف فقير و تهيدست بود و به همين علت يا علل ديگر تا سن بيست و پنج سالگي نتوانست ازدواج کند . از طرف ديگر بي خانمان و تنها بود و احساس تنهايي مي کرد و بوسيله اين ازدواج مبارک ، هم نيازمنديش برطرف شد و هم يار و غمگسار و مشاور خوبي پيدا کرد .
-
چهارشنبه 11 آذر 1388
3:01 AM
نظرات(0)
در فلسفه حقايق جهان يا از راه استدلال و علم حصول و انديشه هاى بشرى جهان شناخته مى شود و يا اسرار عالم از راه صفاى درون، تهذيب جان و گردگيرى آئينه دل، در دل مى تابد، و با علم حضور مشاهده مى شود. گرچه هر يك از اين دو راه مراحلى را گذراند و هر كدام كه ادوارى را پشت سر گذاشتند در فن خود كامل شدند، اما كمال هر يك از اين دو رشته موضع گيرى آن را در برابر رشته ديگر هم بيشتر مى كرد، فلسفه اشراق وقتى به كمالش رسيد كاملاً در برابر فلسفه مشاء ايستاد، فلسفه مشاء وقتى به كمالش رسيد در برابر فلسفه اشراق ايستاد، دو مبنا و دو برداشت و دو طرز فكر از نحوه جهانبينى داشتند، تا اين كه در اثر نشر معارف اسلامى به وسيله ائمه معصومين عليهم السلام كه هم راه هاى علم حصولى را تقويت مى كردند و هم راه هاى تهذيب نفس را شكوفا مى نمودند، شاگردانى از اين مكتب برخاستند كه به اين فكر برآمدند تا هر دو را تلفيق كنند و بگويند آنچه را در فلسفه اشراق يك حكيم متأله مى بيند همان است كه در فلسفه مشاء يك حكيم الهى مى فهمد و آنچه را كه حكيم الهى مى فهمد مى توان با فلسفه اشراق و تأله مشاهده كرد.
عده زيادى در صدد جمع ميان اين دو مشرب برآمدند، مى توان «ابن تركه» را از اين گروه بشمار آورد، او در تمهيد القواعد سعى كرد راهى را كه عارف طى مى كند و راهى را كه با اشراق و شهود طى مى شود، با راه فكر تطبيق كند و آن را مبرهن سازد.
شيخ اشراق در فلسفه اشراق حكما را به ۳ قسم تقسيم كرد، يك قسم حكيم متأله باحث است، قسم دوم حكيم متأله محض است، قسم سوم حكيم باحث محض.
قسم اول حكيمى است كه هم اسرار و عالم را با دل مى بيند و هم آنچه را كه فهميد مى تواند با علم حصولى و تصور و تصديق پياده كند و به قالب برهان درآورد.
قسم دوم كسى است كه اسرار عالم را از راه تهذيب دل مشاهده كرد، جهانبينى شهودى و اشراقى داشت و دارد ولى توان طرح آن را بر مبناى علم حصولى و فكرى ندارد و اهل بحث نيست. قسم سوم حكيمى است كه اهل فكر و بحث است نه اهل دل و شهود و اشراق. مى تواند قضاياى نظرى را به قضاياى بديهى ارجاع دهد، خوب بفهمد و خوب بفهماند. اما اهل ديدن نيست.
آن گاه شيخ اشراق مى گويد مراتب فضل و درجات معنوى اين ۳ قسم آن است كه قسم اول از همه والاتر است بعد قسم دوم و بعد قسم سوم.
لذا به اين فكر افتاد آنچه را كه مشاهده كرد با قلم بنويسد آنچه را كه مشاهده كرد با بيان بگويد، ولى موفق نشد و از عهده اين كار برنيامد، زيرا آنچه را كه يافت حق يافت ولى وقتى خواست پياده كند، در قالب اصالت ماهيت پياده كرد و اين اصل ماهوى نتوانست آن مشاهدات عرفانى او را ارائه دهد.
طرف تفكر اصالت ماهيت هرگز نمى تواند مبين و روشنگر مشاهدات يك عارف و حكيم متأله باشد. آنگاه كه تنها فلسفه اشراق و فلسفه مشاء التيامى پيدا نكردند ، بلكه اين شكاف ماند و يا بيشتر شد. اين شكافت ماند لذا بعد از شيخ اشراق اين دو روش بود تا رسيد به عصر اساتيد صدرالمتألهين، آنها هم گرچه كم و بيش در نثر و نظمشان و در خلال كلماتشان صحبت از شهود اشراق و عرفان مى كردند اما نشد آنچه را كه عارف مى يابد مدلل كنند.
مرحوم محقق داماد - استاد صدرالمتألهين در علوم عقليه - در اين راه موفق نشد، خيلى ها سعى مى كردند كه جمع كنند و كامياب نشدند تا اين كه نوبت به صدرالمتألهين رسيد. چون آن دوره دوره تحول و انتقال بود . در فلسفه هاى مشاء روش هاى استدلالى اصالت وجود و اصالت ماهيت از يك طرف دور مى زد، در فلسفه هاى اشراق هم همين دو ديد بى نقش نبود، صدرالمتألهين اوايل عمرش و دورانى از تفكر فلسفى اش را با اصالت ماهيت گذراند، چون آن عصر، عصر نبوغ اصالت ماهيت بود، با اصالت ماهيت دورانى از عمر فلسفى اش را گذراند.
وقتى صدرالمتألهين در سايه تهذيب نفس و كوشش ها و مجاهدت ها موفق شد پى به اصالت وجود ببرد و مرحله تكاملى فلسفه استدلالى را طى كند، آن گاه توانست مسأله اصالت وجود را بعد از تثبيت، از بند تباين وجودى درآورد، او را در سرزمين وسيع تشكيك منتقل كند و از راه تشكيك وجود جمع ميان فلسفه مشاء و فلسفه اشراق كند كه در حقيقت جمع ميان عرفان است و جدال، عرفان است و برهان. صدرالمتألهين اصرار دارد كه انجام اين خدمت بزرگ جز به رهبرى قرآن كريم ميسر نيست و مى گويد قرآن كريم است كه هم راه عرفان را از دل آغازمى كند و هم راه برهان را از فكر شروع مى كند.
وقتى در دوره هاى فلسفه هاى اسلامى با راهنمايى هاى قرآن كريم، عرفان و برهان آن نزاع را پشت سر گذاشتند و هماهنگ شدند ديگر در حوزه هاى فلسفه اسلامى صحبت از مشاء و اشراق نبود، صحبت از عرفان و حكمت كه در مقابل هم باشند، نبود. اين مطلب را ابن تركه در تمهيد القواعد دارد، همان طور كه منطق زمينه است براى فلسفه، فلسفه و از فلسفه به عرفان مى رسد، از پيمودن اين درجات به آن مقام كاملتر مى رسد. وقتى در فلسفه هاى اسلامى و در حوزه هاى اسلامى اين مطلب جا افتاد، در طى اين چهار قرن شاگردان و استادانى كه آمدند و مؤلفان و محققانى كه آمدند، همين محور را حفظ و تكميل كردند و شكوفا نمودند، چون ديگر درگيرى ميان اين دو طرز فكر نيست. تا اين كه نوبت رسيد به عصر علامه طباطبايى رضوان الله تعالى عليه.
علامه طباطبايى توانست آثار صدرالمتألهين را در محدوده وسيعى از حوزه هاى علمى اسلامى ايران و خارج ايران با قلم و بيان منتقل كند و ترويج نمايد. در محضر درس علامه طباطبايى چند نوع بهره برده مى شد، علامه يك درس عمومى داشت كه در آن، درس سطح فلسفه مطرح بود، يك درس خصوصى داشت كه خارج فلسفه مطرح بود. آنها كه فلسفه مشاء و حكمت متعاليه را ديده بودند، مجاز بودند در حوزه خصوصى درس استاد علامه طباطبايى كه خارج فلسفه بود - و همان زمينه بود كه براى نوشتن كتاب بداية الحكمه و نهاية الحكمه - شركت كنند. وقتى آن حوزه درس خارج فلسفه تمام شد، شروع به عرفان كردند. تمهيد القواعد ابن تركه را تدريس كردند؛ وقتى دوره عرفان تمام شد، شروع كردند به مسأله كتاب و سنت، بحث هاى عميق آيات و رواياتى كه در جوامع روايى ما درباره توحيد، نبوت، علم النفس، معاد، بهشت، جهنم، برزخ، صراط، حساب و ديگر مسائلى كه در جوامع روايى ما به بركت اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام به ما رسيده است، به آنها پرداختند، يعنى اول از منطق و فلسفه شروع كردند، به عرفان رسيدند، آنگاه به خدمت قرآن كريم و احاديث رفته و پايان پذيرفت، چون راه همين بود كه از مقدمه انسان به نتيجه برسد.
در بيش از ۳۰ سال كه علامه طباطبايى رضوان الله تعالى عليه اين رحل احياى تفكر اسلامى را در حوزه علميه قم پهن كردند، شاگردان زيادى به محضر ايشان باريافتند و در محضر ايشان شركت كردند. عده اى در مرحله اول حضور پيدا كردند و در مرحله دوم موفق نشدند، عده اى در مرحله دوم بودند، در مرحله سوم نبودند، گروهى در مرحله سوم بودند، در مرحله چهارم و پنجم نبودند، عده معدودى كه همه اين مراحل را با استاد بودند و در همه مراحل حضور علمى داشتند هم در نحوه تدريس فلسفه مشاء هم در نحوه تدريس حكمت متعاليه و هم در عرفان و هم در تفسير و هم در حديث حضور همه جانبه داشتند و يكى از آنها، بلكه يكى از مهمترين آنها را مى توان آيت الله شهيد مرحوم مرتضى مطهرى، رضوان الله تعالى عليه ناميد. شهيد مطهرى رضوان الله عليه در كنار سفره اى نشست كه فلسفه اش پخته بود. زيرا بعد از التيام ميان فلسفه اشراق و مشاء، بعد از هماهنگى عرفان و برهان، بعد از حضور عرفان و برهان در خدمت قرآن كريم اين فلسفه پخته شد، كامل شد و رسا شد.
استادى چون علامه طباطبايى كه هم در قرآن كريم حكيمى نامور بود و هم در عرفان عارفى نامدار بود و هم در فلسفه حكيمى نامى بود، حضور داشت و هم خود شهيد مطهرى دلى داشت دلباخته به قرآن كريم. مغزى داشت سرسپرده به عرفان، جانى داشت وابسته به برهان متفكر بود، اهل دل بود، اهل معنى بود آنچه در تمام برخوردها با شهيد مطهرى كاملاً محسوس بود چه در جلسات خصوصى و چه در حضور استاد در جلسه خصوصى استاد حريت و آزادى شهيد مطهرى بود، او داراى دلى بود آزاد و داراى مغزى بود آزاد؛ قهراً داراى زبان و قلمى آزاد بود.
من بارها درباره شهيد مطهرى فكر مى كردم كه او در تداوم كداميك از محققان اسلامى ما قدم بر مى داشت، به كداميك از محققان پيشين ما شبيه تر بود، ديدم او از سرزمينى برخاست كه محقق طوسى از آن سرزمين برخاست، مرحوم خواجه نصيرالدين طوسى از آن سرزمين برخاست، نمى خواهم بگويم فاصله ميان محقق طوسى و شهيد مطهرى كم نيست فاصله ميان شهيد مطهرى و محقق طوسى خيلى است، وقتى علامه حلى مى گويد من شاگرد خواجه نصيرم كه در عصر خودم به عظمت خواجه كسى را نيافتم، عده اى گفته اند نگو در عصر خودم، خواجه اصولاً كم نظير است، در تمام ادوار كم نظير است، اما نمونه مختصرى از محقق طوسى است؛ محقق طوسى اهل تحرير بود، محرر بود، در تمام رشته ها محرر بود در عرفان محرر خوبى بود، در برهان محرر خوبى بود، در رياضيات با تمام شعبش محرر خوبى بود، در اخلاقيات محرر خوبى بود، در ديگر معارف اسلامى محرر خوبى بود.
محرر تنها به كسى نمى گويند كه مطلب را تحرير كند، قلم حر و آزادى داشته باشد، انشاء حر و آزادى داشته باشد، ادبياتش آزاد باشد، او را نمى گويند. محرر ممكن است اديب نامور باشد، او محرر نيست، محرر تنها به كسى نمى گويند كه بيان رسايى داشته باشد، مطلب را خوب و در كمال آزادى و بدون حشو و زوايد بيان كند، محرر به كسى مى گويند كه دلش از بند آز و شهوت و غضب رها باشد تا اسرار عالم به طور آزاد در جان او بتابد. محرر به كسى مى گويند كه فكرش از وهم و خيال رها باشد كه بتواند در جهان بينى يك فيلسوف آزاد باشد و خيال در طرز تفكر فلسفى او راه پيدا نكند، در عقل و نظر حر و آزاد باشد، درست بفهمد، در عقل عملى حر و آزاد باشد هر چه را فهميد پياده كند. شرك آلودش نكند، هوس آلودش نكند، آزآلودش نكند، با طمع دربند نگذارد. اگر آزاد بود اسرار عالم در بعد مشاهدات اشراقى و عرفانى به طور آزاد و به طور رها در جان او ظهور مى كند و همان اسرار به عنوان مسائل فلسفى و علم هاى حصولى بدون آنكه وهم يا خيال نقشى داشته باشند در طرز تفكر او وصول پيدا مى كند. اين هم در عقل نظرى آزادانديش است و هم در عقل عملى. اگر اسرار عالم به طور آزاد در جان او ظهور كرد و اگر مسائل برهانى به طور آزاد در مغز او ظهور كرد آنگاه مى تواند با بيان آزاد تبيين كند، با قلم رها و بدون پيچيدگى آن را بيان كند. اين كه مى بينيم آثار شهيد مطهرى رضوان الله عليه خوب قابل فهم است و قلم او كم و زياد ندارد، بيان او پيچيده نيست و او بيانگر خوبى است چون فهمنده خوبى بود و يابنده خوبى وقتى خوب بيابد و آزاد بيابد، آزاد بيان مى كند، آزاد مى نويسد چون انسانى است آزاده.
-
شنبه 7 آذر 1388
4:57 AM
نظرات(0)
دعا برمي گرداند قضا و حكم مقدري را كه سخت محكم شده، پس بسيار دعا كن كه دعا كليد هر رحمت و كاميابي براي هر حاجتي است، و بدانچه نزد خدا است نتوان رسيد جز با دعا، و براستي كه هيچ دري نيست كه آنرا زياد بكوبند جز آنكه زمينه و وسيله فراهم شود تا به روي كوبنده اش باز شود. اصول كافي، ج4، ص232، ط اسلاميه ـ فلاح السائل، ص28
كسي كه پيشدستي در دعا نمايد (و هميشه و در هر حال به درگاه خدا دعا كند) در وقت نزول بلا دعايش مستجاب گردد و فرشتگان گويند: صدايي آشنا است، و دعايش باز نگردد. و كسي كه پيشدستي در دعا نكند (و فقط در وقت نزول بلا دست به دعا بردارد) دعايش در آن وقت مستجاب نگردد و فرشتگان گويند: اين آواز را نشناسيم. اصول كافي، ج4، ص219 و 220
كسي كه بخواهد دعايش در حال سختي به اجابت رسد بايد در حال آسايش بسيار دعا كند. اصول كافي، ج4، ص219 و 220
چهار دسته هستند كه دعايشان مستجاب نمي شود: 1ـ مردي كه در خانه بنشيند و بگويد: خدايا! به من روزي ده. خداوند به او مي گويد: مگر به تو دستور ندادم كه دنبال آن برو و در طلبش باش؟ 2ـ مردي كه زني در خانه دارد (و از او به تنگ آمده است) و دعا كند كه خدايا مرا از شر اين زن آسوده كن. خداوند به او مي گويد: مگر طلاق او را در اختيار تو قرار ندادم؟ 3ـ مردي كه مالي دارد و آن را تباه سازد و بيهوده خرج كند، آنگاه بگويد: خدايا به من روزي بده. خدا به او مي گويد: آيا من به تو دستور ندادم كه در خرج كردن ميانه رو باش و مالت را تباه نكن؟ 4ـ مردي كه مالي دارد و بدون شاهد و سند آن را قرض دهد (و بدهكار مالش را به او پس ندهد و آن مرد پيوسته به درگاه خدا دعا كند) خدا به او گويد: مگر من به تو دستور ندادم كه بي شاهد و سند قرض نده؟ بحارالانوار، ج93، ص360
هر گاه دلتان شكست دعا كنيد، زيرا دل تا پاك و خالص نشود شكسته نمي شود. مكارم الاخلاق، ص315
حسن خلق روزي را فراخ كند. بحارالانوار، ج71، ص396
-
پنج شنبه 5 آذر 1388
10:43 AM
نظرات(0)
موضوعات اصلي



