پرتوى از سيره و سخنان سالار شهيدان ، امام حسین (علیه السلام)
پرتوى از سيره و سخنان سالار شهيدان ، امام حسین (علیه السلام)

منبع:www.essay.monajat.org
ميلاد با بركت حضرت ابى عبداللّه الحسين (علیه السلام) ، دومين فرزند امام على و فاطمه زهرا (عليهما السلام) بنا بر مشهور ، روز سوم شعبان سال چهارم هجرى در مدينه بوده است.
پس از ولادت ، پيامبر اكرم (ص) نام وى را «حسين» گذاشت، آن گاه او را بوسيد و گريست و فرمود :
تو را مصيبتى عظيم در پيش است ، خداوندا ! كشنده او را لعنت كن ! آن حضرت به مصباح الهدى و سفينة النّجاة و سيّد الشّهداء و ابوعبداللّه معروف است.
مسعودى مى نويسد : امام حسين (علیه السلام) مدّت هفت سال با رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) بود و در اين مدّت ، آن حضرت خود متصدّى غذا دادن و علم و ادب آموختن به امام حسين (علیه السلام) بود. شدّت علاقه پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) به حسين (علیه السلام) به قدرى بود كه كوچكترين ناراحتى او را نمى توانست تحمّل كند.
روزى پيامبر از در خانه فاطمه (عليها السلام) مى گذشت ، صداى گريه حسين را شنيد، وارد خانه شد و به دخترش فرمود :
مگر نمى دانى كه گريه حسين در من چقدر مؤثّر است ، آن گاه طفل را بوسيد و گفت :
«خداوندا! من اين كودك را دوست دارم تو نيز او را دوست بدار»
حديث معروف : «حُسَيْنٌ مِنّى وَ أَنـَا مِنْ حُسَيْن، أَحَبَّ اللّهُ مَنْ أَحَبَّ حُسَيْناً، حُسَيْنٌ سِبْطٌ مِنَ الاَْسْباطِ.»
يعنى : «حسين از من است و من از حسينم ، خداوند دوست دارد كسى را كه حسين را دوست مى دارد ، حسين سبطى از اسباط است.» موردِ قبول شيعه و سنّى است.
حسين بن على (علیه السلام) مدّت شش سالِ دوران كودكى اش را با پيغمبر اكرم (ص) سپرى كرد و پس از رحلت آن بزرگوار ، مدّت سى سال در كنار پدرش على (علیه السلام) به سر برد و در همه حوادث پرتلاطم دوران آن حضرت حضورى پرتلاش داشت.
پس از شهادت اميرمؤمنان (علیه السلام) ده سال تمام همراه و همگام با برادر عزيزش امام حسن (علیه السلام) زندگى كرد و پس از شهادت برادر در سال 50 هجرى ، به مدّت ده سال ، به ارزيابى حوادث زمان پرداخت و بارها به معاويه پرخاش كرد و پس از مرگ او در برابر حكومت يزيد ، شجاعانه ايستادگى و از بيعت با او خوددارى كرد تا اين كه در محرّم سال 61 هجرى به همراه گروهى از بستگان و ياران باوفايش، در سرزمين كربلا به شهادت رسيد.
حسين بن على(علیه السلام) نمونه كامل يك انسان برجسته و متشخّص بود و نام حسين در اذهان، همراه با شجاعت و ظلم ستيزى و جوش و خروش بر ضدّ هر گونه ستم و تبعيض است.
در دوران پنج سال حكومت پدر با او همكارى مى كرد و در پى چاره مى گشت كه پيش از آن كه امّت ، نَفَسِ واپسين را برآورد ، نفحه حياتى در او بدمد و در تاريخ طرحى نو دراندازد.
سال شصتم به پايان نرسيده بود ، امام حسين (علیه السلام) ديد كه مردم در مقابل برادرش امام حسن (علیه السلام) از نفس افتاده و هرچه از باقيمانده مكتب در ميانشان بوده از آنها دور گرديده و توده مردم ، خود را در گلوى گشاد بنى اميّه انداخته اند.
امام احساس كرد كه براى به حركت درآوردن امّت ، ديگر خطابه و سخنرانى حماسى كافى نيست ، بلكه بايد اراده شكست خورده امّت را به پذيرفتن فداكارى وادارد و آنان را بر ضدّ باطل بشوراند تا زمينه تحقّقِ حقّ را فراهم سازد و در اين راه ، با فداكارى منحصر به فرد خود ، براى حال و آينده معيارى ارزشمند و ثابت بر جاى نهاد.

هدف قيام :

هدف قيام امام حسين (علیه السلام) را به آسانى و بدون تكلّف مى توان از سخنان آن حضرت استنباط كرد.
آن گاه كه امام (علیه السلام) بر اثر تهاجم عمّال حكومت ناچار شد از مدينه خارج گردد ، در ضمن نوشته هاى ، هدف حركت خود را چنين شرح داد :
1ـ «من از روى خود خواهى و خوشگذرانى و يا براى فساد و ستمگرى قيام نكردم ، من فقط براى اصلاح در امّت جدّم از وطن خارج شدم. مى خواهم امر به معروف و نهى از منكر كنم و به سيره و روش جدّم و پدرم على بن ابيطالب عمل كنم.»
در اين سخن چند نكته مهمّ ، شايان توجّه است :
1 ـ اصلاح امّت ، 2 ـ امر به معروف و نهى از منكر ، 3 ـ تحقّقِ سيره و روش پيامبر و على(علیه السلام)
2ـ آن حضرت در مقام ديگرى فرموده است :
«بار خدايا! تو مى دانى كه آنچه از ما اظهار شده براى رقابت در قدرت و دستيابى به كالاى دنيا نبوده ، بلكه هدف ما اين است كه نشانه هاى دينت را به جاى خود برگردانيم و بلادت را اصلاح نماييم ، تا ستمديدگان از بندگانت امنيّت يابند و به واجبات و سنّت ها و دستورهاى دينت عمل شود.»
در اين سخن هم چند نكته قابل توجّه است :
1ـ برگرداندن نشانه و علائم دين به جاى اصلى خود
2 ـ اصلاحات در همه شهرها
3 ـ ايجاد امنيّت براى مردم
4 ـ فراهم ساختن زمينه عمل به واجبات و مستحبّات و احكام الهى.
3ـ در برخورد با سپاه حرّ بن يزيد رياحى فرمود :
اى مردم اگر شما از خدا بترسيد و حقّ را براى اهلش بشناسيد ، اين كار بهتر موجب خشنودى خداوند خواهد بود. و ما اهل بيت پيامبر (ص) ، به ولايت و رهبرى، از اين مدّعيانِ نالايق و عاملان جور و تجاوز ، شايسته تريم.
4ـ و نيز در مقام ديگر فرمود :
«ما اهل بيت به حكومت و زمامدارى ـ نسبت به كسانى كه آن را تصرّف كرده اند ـ سزاوارتريم.»
از اين دو بخش از سخن امام (علیه السلام) نيز به وضوح استفاده مى شود كه آن حضرت خود را شايسته رهبرى و زمامدارى بر مردم مى داند ، نه يزيد فاسد و دستگاه جائر او را.
بنابراين ، هدف امام حسين (علیه السلام) در اين قيام ، تحقّقِ كاملِ حقّ بوده است.
امورى كه آن حضرت به عنوان فلسفه قيامش به آنها اشاره مى كند ، از قبيل : اصلاح امّت ، امر به معروف و نهى از منكر ، تحقّق سيره پيامبر و على ، برگرداندن علائم و نشانه هاى دين به جاى خود ، اصلاحات در شهرها، امنيّت اجتماعى ، فراهم ساختن زمينه اجراى احكام ، همه و همه اين امور، زمانى قابل تحقّق و اجراست كه ولايت و حكومت در مجرا و مسير اصلى اش قرار گيرد و به دست امام (علیه السلام) بيفتد ؛ لذا فرمود : «ما اهل بيت شايسته اين مقاميم نه متصرّفانِ متجاوز و جائر»
پس هدف نهايى آن حضرت ، تشكيل حكومت اسلامى بر اساس سيره پيامبر و على بوده است كه در پرتو آن ، احكام الهى اجرا مى شود و نشانه هاى دين آشكار و شهرها اصلاح و امنيّت پابرجا و امر به معروف و نهى از منكر انجام و سيره و سنّت پيامبر و على متحقّق و در نتيجه كار امّت اصلاح مى گردد.
نكته شايان توجّه اين كه تلاش خالصانه براى تشكيل حكومت اسلامى كه منبع و منشأ تمام خيرات و بركات است ـ و شعبه مهّم ولايت على و آل على (علیه السلام) هم كه همان قبول حاكميّت و پذيرش تفسير آنان از دين است ـ غير از حكومت و سلطنت استبدادى و رياست طلبى و كشورگشايى بر اساس هواهاى نفسانى است كه منشأ تمام مفاسد و شُرور است.

نتايج قيام حسينى :

1ـ درهم شكستن اركان مخوف دين سالارى ساختگى اُمَوى كه امويان و يارانشان سلطه سلطنتى خود را بر آن استوار ساخته بودند و رسوا ساختن حاكمان تبهكار بنى اميّه كه پيوسته در صدد اِحياى نظام جاهلى بودند.
2ـ بيدار كردن وجدانهاى خفته :

شهادت فجيع امام حسين (علیه السلام) در كربلا موجى شديد از احساس گناه در وجدان مسلمانانى كه او را يارى نكردند برانگيخت.
اين احساس گناه دو جنبه داشت : از يك طرف آنها را وادار مى ساخت كه گناهى را كه مرتكب شده اند با كفّاره بشويند و از طرف ديگر به كسانى كه آنها را به ارتكاب چنين گناهى واداشته بودند ، كينه و نفرت بورزند.
به طورى كه انگيزه قيام توّابين همان كفّاره يارى نكردن امام حسين(علیه السلام) و انتقام گرفتن از امويان بود.
مقدّر چنين بود كه آتش اين احساس گناه ، پيوسته برافروخته ماند و انگيزه انتقام از بنى اميّه در هر فرصت به انقلاب و قيام بر ضدّ ستمگران منتهى گردد.
3ـ ارائه اخلاق جديد :
قيام امام حسين (علیه السلام) موجب آن گرديد كه در جامعه ، نوعى اخلاق بلند نظرانه پديد آيد.
امام (علیه السلام) و فرزندان و يارانش در قيام بر ضدّ بنى اميّه، اخلاق عالى اسلامى را با همه صفات و طراوت آن نشان دادند.
آنان اين اخلاق را بر زبان نياوردند ، بلكه با خون خود آن را مسجّل ساختند.
مردم عادى قبايل عادت كرده بودند كه دين و وجدان خود را به بهاى اندك بفروشند و در برابر ستمكاران گردن خم كنند تا از عطاهاى آنان بهره مند گردند.
هدف مسلمانان عادى همان زندگى روزمرّه شخصى بود و تنها به زندگانى خويش مى انديشيدند. در آنان ، دردهاى اجتماعى تأثيرى نداشت ، به قول شاعر : از درد سخن گفتن و از درد شنيدن با مردم بى درد ندانى كه چه دردى است !
تنها كوشش آنان اين بود كه دسترنج خويش را حفظ كنند و به توجيهات رهبران رام باشند ، مبادا نامشان از فهرست حقوق بگيران حذف شود ، لذا در مقابل جور و ستمى كه مى ديدند ، خاموشى مى گزيدند و تمام تلاش آنها اين بود كه مفاخر قبيله اى خود را بازگو كنند و سنّت هاى جاهلى خويش را زنده سازند.
اصحاب حسين (علیه السلام) مردمى ديگر بودند كه در سرنوشت خويش با امام همراه شدند و با اين كه داراى زن و فرزند و دوستانى بودند و از بيت المال هم حقوقى دريافت مى نمودند و زندگانى نسبتاً راحتى داشتند و مى توانستند از لذّت هاى حيات برخوردار گردند ، از همه اينها چشم پوشيدند و براى نثار جان در راه حسين (علیه السلام) با ستمگران به ستيز برخاستند.
براى بيشتر مسلمانان آن روز ، اين نكته بسى جالب بود كه يك انسان بين زندگانى زبونانه و مرگ شرافتمندانه ، مرگ با عزّت را بر زندگى با ذلّت ترجيح دهد. براى مردم اين نمونه اى عالى و شگفت انگيز بود.
چنان خصلتى وجدان هر مسلمانى را تكان مى داد و او را از خواب سنگين و طولانى راحت طلبى و فرصت طلبى و بيدار مى كرد تا زندگى اسلامى شكلى ديگر گيرد; شكلى كه سالها پيش از قيام حسين(علیه السلام)از ميان رفته بود.
قيام امام حسين(علیه السلام) پس از ديرى خاموشى، از نو موجب برانگيختن روح مبارزه جويى گرديد و اين چنين قيام حسينى و كربلاى خونين او ، همه سدّهاى روحى و اجتماعى را كه مانع قيام و انقلاب مى شد، درهم فرو ريخت.
قيام حسين(علیه السلام) به مردم اين درس را آموخت كه به آنان بگويد: تسليم نشويد، انسانيّت خود را مورد معامله قرار ندهيد، با نيروى اهريمن بجنگيد، و همه چيز را در راه تحقّق آرمانهاى اسلام محمّدى (ص) فدا سازيد.
قيام حسينى در وجدان گروه بسيارى از مردم اين انديشه را برانگيخت كه با حمايت نكردن از حسين(علیه السلام) مرتكب گناه شده اند و بايد كفّاره بپردازند و كفّاره آن جز مبارزه با حاكمان جور و ظلم و ريشه كن نمودن بنياد فاسد استبداد، چيز ديگرى نيست.
اين گونه پس از نهضت حسينى (علیه السلام)، در مكتب، روح انقلاب دميده شد و مردم در انتظار رهبرى قاطع بودند و هرگاه پيشگامِ ظلم ستيزى را مى يافتند بر ضدّ حكومت بنى اميّه دست به انقلاب مى زدند.
در همه اين انقلابها، شعار انقلابيون، خونخواهى حسين(علیه السلام)بود.
انقلاب توّابين و انقلاب مردم مدينه و قيام مختار ثقفى در سال 66 هجرى و انقلاب زيد بن على بن حسين(علیه السلام) در سال 122 هجرى، نمونه هايى از ظلم ستيزى است كه همه آنها ريشه در حركت و قيام بى نظير حسينى(علیه السلام)دارد.
در اين انقلابها مسلمانان پيوسته به دنبال آزادى و عدالت بودند ـ كه حكومتكنندگان آن را خفه كرده بودند ـ و تمام اين تحرّكات به بركت تحرّك و قيام حسينى بود.
و اين گونه حسين(علیه السلام) درس حريّت و آزادگى و استقلال و ظلم ستيزى را تا دامنه قيامت به همه انسانها آموخت.
سخنان حضرت ابى عبداللّه الحسين، بهترين معرّف هدف والاى آن حضرت است، از سرتاسر كلمات حضرتش نداى انسان دوستى و حريّت و عدالت و ظلم ستيزى و مقاومت در برابر جور حاكمان زر و زور به گوش مى رسد.
از ميان كلمات قدسى آن حضرت، چهل حديث را برگزيده ايم كه تقديم خوانندگان ارجمند مى كنيم.

چهل حديث :

1- پند امام به عالمان :
حضرت ابى عبداللّه الحسين (علیه السلام) خطاب به عالمان بى عمل و تاركان امر به معروف و نهى از منكر فرموده اند :
اى گروه نيرومندى كه به دانش مشهور و به نيكى مذكور و به خيرخواهى معروف و با نام خدا و مذهب در نفوس مردم ، با مهابت جلوه گريد ! شريف از شما حساب مى برد و ضعيف شما را گرامى مى دارد و كسانى كه بر آنها برترى و حقّى نداريد ، شما را بر خود ترجيح مى دهند ، شما وسيله حوائجى هستيد كه بر خواستارانش ممتنع است و به هيبت پادشاهان و كرامت بزرگان در راه گام برمى داريد ... ! و امّا حق ضعيفان را ضايع كرديد! و حقّ خود را كه به گمانتان شايسته آنيد طلب نموديد...! و با اين حال آرزوى بهشت الهى را داريد و همجوارى پيامبران و امان از عذابش را در سر مى پرورانيد !
2- اصلاح امّت ، نه قدرت طلبى :
در باره فلسفه قيامش فرمود : بار خدايا! تو مى دانى كه آنچه از ما اظهار شده براى رقابت در قدرت و دستيابى به كالاى دنيا نيست ; بلكه هدف ما اين است كه نشانه هاى دينت را به جاى خود برگردانيم و بلادت را اصلاح نماييم تا ستمديدگان از بندگانت امنيّت يابند و به واجبات و سنّت ها و دستورهاى دينت عمل شود.
3- بهداشت جسم و خودسازى :
اى مردم! شما را به تقواى الهى سفارش مى كنم و از (گناه كردن) در ايّامش برحذر مى دارم ... در مدّت عمر به سلامت و تندرستى جسم پيشى گيريد ... و از كسانى مباشيد كه بر گناه بندگان بيم دارند و خود از عقوبت گناه خويش آسوده خاطراند!
4- اقسام جهاد :
جهاد بر چهارگونه است : دوتاى آن فرض و يكى سنّت كه جز با فرض بر پا داشته نشود و ديگر جهاد سنّت.
امّا آن دوتايى كه فرض است ، يكى جهاد شخص با نفس خود در مقابل معصيت هاى الهى است و آن بزرگترين جهاد است و جهاد با كفّار كه هم مرز با شمايند فرض است.
و امّا جهادى كه سنّت است و جز با فرض برپا نشود ، جهاد با دشمن است و واجب است بر همه امّت و اگر جهاد را ترك كنند عذاب بر آنان آيد و اين عذابى است كه از خود امّت است.
و چنين جهادى بر امام سنّت است و حدّ آن اين است كه امام با امّت به سراغ دشمن روند و با آنها جهاد كنند.
و امّا جهادى كه سنّت مطلق است عبارت از هر سنّتى است كه شخص آن را برپا مى دارد و در برپايى و اجرا و زنده كردن آن تلاش مى كند. بنابراين، هر نوع كار و كوشش در اقامه آن از بهترين اعمال خواهد بود، زيرا كه آن زنده نمودنِ سنّت است و پيامبر اكرم (ص) فرموده است : «هر كه سنّت و روش نيكويى را به وجود آوَرَد پاداشش براى او خواهد بود و نيز ثواب هر كه تا روز قيامت بدان عمل كند، بدون آن كه از ثواب آنها هم چيزى كاسته شود.»
5- تباهى دنيا :
امام حسين (علیه السلام) در هنگام سفر به كربلا فرمود :
راستى اين دنيا ديگرگونه و ناشناس شده و معروفش پشت كرده و از آن جز نمى كه بر كاسه نشيند و زندگى اى پست ، همچون چراگاه تباه ، چيزى باقى نمانده است. آيا نمى بينيد كه به حقّ عمل نمى شود و از باطل نهى نمى گردد ؟ در چنين وضعى مؤمن به لقاى خدا سزاوار است. و من مرگ را جز سعادت و زندگى با ظالمان را جز هلاكت نمى بينم. به راستى كه مردم بنده دنيا هستند و دين بر سر زبان آنهاست و مادام كه براى معيشت آنها باشد پيرامون آن اند ، و وقتى به بلا آزموده شوند دينداران اندكاند.
6- نعمت ناخوش انجام :
غافلگير كردن بنده از جانب خداوند به اين شكل است كه به او نعمت فراوان دهد و توفيق شكرگزارى را از او بگيرد.
7- عبادتِ تاجران، عابدان و آزادگان :
گروهى خدا را از روى ميل و رغبت (به بهشت) عبادت مى كنند كه اين عبادت تاجران است و گروهى خدا را از روى ترس (از دوزخ) مى پرستند و اين عبادت بندگان است و گروهى خدا را از روى شكر (و شايستگىِ پرستش) عبادت مى كنند و اين عبادت آزادگان است كه بهترين عبادت است.
8- پرهيز از ستمكارى :
برحذر باشيد از ستم كردن به كسى كه ياورى جز خداوند عزّوجلّ ندارد.
9- روى آوردن به دين دار، جوانمرد و اصيل :
جز به يكى از سه نفر حاجت مبر : به ديندار ، يا صاحب مروّت ، يا كسى كه اصالت خانوادگى داشته باشد.
10- نشانه هاى مقبول و نامقبول انسانها :
از دلائل نشانه هاى قبول ، همنشينى با خردمندان است.
و از نشانه هاى موجبات نادانى ، مجادله با مسلمانان.
و از نشانه هاى دانا اين است كه سخن خود را نقّادى مى كند و به حقايق فنونِ نظر ، داناست.
11- نشانه هاى مؤمن :
به راستى كه مؤمن خدا را نگهدار خود گرفته و گفتارش را آيينه خود ، يك بار در وصف مؤمنان مى نگرد و بار ديگر در وصف زورگويان ، او از اين جهت نكته سنج و دقيق است و اندازه و قدر خود را مى شناسد و از هوش خود به مقام يقين مى رسد و به پاكى خود استوار است.
12- بخل ورزى در سلام :
بخيل كسى است كه به سلام كردن بخل ورزد.
13- نتيجه پيروى از گناهكار :
كسى كه با نافرمانى خدا گِرد كسى گردد ، آنچه را اميد دارد از دست رفتنى تر است و از آنچه برحذر است زودتر دچارش گردد.
14- احترام به ذرّيه زهرا (علیه السلام) :
به خدا قسم من هرگز زير بار پستى و ذلّت نخواهم رفت و در روز قيامت ، فاطمه زهرا پدرش را ملاقات خواهد كرد ، در حالى كه از آزارى كه فرزندانش از امّت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) ديده اند به پدر خويش شكايت خواهد برد و كسى كه ذرّيّه فاطمه را آزار دهد داخل بهشت نخواهد شد.
15- فلسفه قيام :
من از روى خودخواهى و خوشگذرانى و يا براى فساد و ستمگرى قيام نكردم ، بلكه قيام من براى اصلاح در امّت جدّم مى باشد مى خواهم امر به معروف و نهى از منكر كنم و به سيره و روش جدّم و پدرم على بن ابيطالب عمل كنم.
16- ما اهل بيت شايسته حكومتيم :
ما اهل بيت به حكومت و زمامدارى ـ نسبت به كسانى كه آن را تصرّف كرده اند ـ سزاوارتريم.
17- امام كيست؟
به جان خودم سوگند ، امام و پيشوا نيست ، مگر كسى كه به قرآن عمل كند و راه قسط و عدل را در پيش گيرد و تابع حقّ باشد و خود را در راه رضاى خدا وقف سازد.
18- اهل بيت شايستگان حكومت :
اى مردم! اگر شما از خدا بترسيد و حقّ را براى اهلش بشناسيد ، اين كار بهتر موجب خشنودى خداوند خواهد بود و ما اهل بيت پيامبر، به ولايت و رهبرى ، از اين مدّعيان نالايق و عاملان جور و تجاوز ، شايسته تريم.
19- قيام در مقابل ظالم :
هان اى مردم ! پيامبر خدا فرموده است : كسى كه زمامدارى ستمگر را ببيند كه حرام خدا را حلال مى سازد و عهدش را مى شكند و با سنّت پيامبر (ص) مخالفت مى ورزد و در ميان بندگان خدا بر اساس گناه و تجاوز عمل مى كند ولى در مقابل او با عمل يا گفتار ، اظهار مخالفت ننمايد ، بر خداوند است كه او را با همان ظالم در جهنّم اندازد.
20- خشنودى خالق، ملاك رستگارى :
رستگار مباد مردمى كه خشنودى مخلوق را در مقابل غضب خالق خريدند.
21- بهترين ياران :
در شب عاشورا فرمود : من اصحاب و يارانى را بهتر از ياران خود نديده ام و اهل بيت و خاندانى بهتر و با وفاتر از اهل بيت خود سراغ ندارم ، خداوند به همه شما جزاى خير دهد.
22- آزمودگان استوار امام (علیه السلام) :
درباره اصحاب خود فرمود : به خدا قسم آنان را آزمودم ، دلاور و استوارشان ديدم ، به كشته شدن در ركاب من چنان مشتاق اند كه طفل شيرخوار به پستان مادرش !
23- بهترين سخن تسلّى بخش :
در مقام تسلّى به خواهر بزرگوارش فرمود :
اهل زمين مى ميرند و اهل آسمان باقى نمى مانند و همه چيز رو به فناست ، جز ذات پروردگارى كه زمين را به قدرتش آفريده و خلق را برانگيزاند و همه به سوى او باز مى گردند و او تنهاى يگانه است.
24- شكيبايى، پل پيروزى :
به اصحاب رزمنده خود در روز عاشورا فرمود :
اى بزرگ زادگان ! صبر و شكيبايى ورزيد كه مرگ چيزى جز يك پُل نيست كه شما را از سختى و رنج عبور داده به بهشت پهناور و نعمت هاى هميشگى آن مى رساند.
25- فرجام دنيا :
بندگان خدا! از خدا بترسيد و از دنيا برحذر باشيد كه اگر بنا بود همه دنيا به يك نفر داده شود و يا يك فرد براى هميشه در دنيا بماند ، پيامبران براى بقا سزاوارتر بودند و جلب خشنودى آنان بهتر و چنين حكمى خوش آيندتر بود ، ولى هرگز ! زيرا خداوند دنيا را براى فانى شدن خلق نموده كه تازه هايش كهنه و نعمت هايش زايل خواهد شد و سرور و شادى اش به غم و اندوه مبدّل خواهد گرديد ، منزلى پست و خانه اى موقّت است ، پس براى آخرت خود توشه اى برگيريد. و بهترين توشه آخرت تقواست ، از خدا بترسيد ، باشد كه رستگار شويد.
26- مقاومت مردانه :
نه به خدا سوگند ، نه دست ذلّت در دست آنان مى گذارم و نه مانند بردگان از صحنه جنگ در برابرشان فرار مى كنم.
27- آثار غذاى حرام :
در روز عاشورا خطاب به سپاه ظلم فرمود :
واى بر شما چرا ساكت نمى شويد ، تا گفتارم را بشنويد ؟ همانا من شما را به راه هدايت و رستگارى فرامى خوانم ، هر كس از من پيروى كند سعادتمند است و هر كس نافرمانى ام كند از هلاك شدگان است ، شما همگى نافرمانى ام مى كنيد و به سخنم گوش نمى دهيد ، آرى در اثر هداياى حرامى كه به شما رسيده و در اثر غذاهاى حرامى كه شكم هايتان از آنها انباشته شده ، خداوند اين چنين بر دلهاى شما مُهر زده است !
28- هيهات كه زير بار ذلّت روم !
آگاه باشيد كه فرومايه ، فرزند فرومايه ، مرا در بين دو راهىِ شمشير و ذلّت قرار داده است و هيهات كه ما زير بار ذلّت برويم ، زيرا خدا و پيامبرش و مؤمنان از اين كه ما ذلّت را بپذيريم دريغ دارند ، دامن هاى پاك مادران و مغزهاى با غيرت و نفوس با شرافت پدران ، روا نمى دارند كه اطاعت افراد لئيم و پست را بر قتلگاه كريمان و نيك منشان مقدّم بداريم.
29- خشم الهى بر يهود ، مجوس و دشمن اهل بيت (علیه السلام) :
خشم خداوند بر يهود آن گاه شدّت گرفت كه براى او فرزندى قرار دادند، و خشمش بر نصارى وقتى شدّت يافت كه براى او قائل به خدايان سه گانه شدند، و غضبش بر مجوس آن گاه سخت شد كه به جاى او آفتاب و ماه را پرستيدند، و خشمش بر قوم ديگرى آن گاه شدّت يافت كه بر كشتن پسرِ دخترِ پيامبرشان هماهنگ گرديدند.
30- اگر دين نداريد ، لااقل آزاد باشيد :
اى پيروان خاندان ابوسفيان! اگر دين نداريد و از روز قيامت نمى ترسيد لااقلّ در زندگى دنياتان آزادمرد باشيد، و اگر خود را عرب مى پنداريد به نياكان خود بينديشيد.
31- پيشى گيرنده در آشتى :
هر يك از دو نفرى كه ميان آنها نزاعى واقع شود و يكى از آن دو رضايت ديگرى را بجويد، سبقت گيرنده، اهل بهشت خواهد بود.
32- ثواب سلام :
سلام كردن هفتاد حسنه دارد، شصت و نُه حسنه از آنِ سلام كننده و يكى از آنِ جواب دهنده است.
33- رضاى خدا ، نه هواى مردم :
هر كس رضاى خدا را به غضب مردم بجويد، خدا او را از كارهاى مردم كفايت مى كند، و هر كس خشنودى مردم را به غضب خدا بجويد، خدا او را به مردم واگذارد.
34- ويژگي هاى حضرت مهدى (علیه السلام) :
درباره حضرت مهدى(علیه السلام) فرموده: شما مردم، آن حضرت را به داشتن آرامش و متانت و به شناخت حلال و حرام و به رو آوردن مردم به او و بى نيازى او از مردم مى شناسيد.
35- رؤياى دنيا :
بدانيد كه دنيا شيرينى و تلخى اش رؤيايى بيش نيست، و آگاهى و بيدارى واقعى در آخرت است.
36- پرهيز از كلام پست و سبك :
چيزى به زبانتان نياوريد كه از ارزش شما بكاهد.
37- جاودانگى در مرگ با عزّت :
مرگ در راه عزّت جز زندگى جاويد، و زندگى با ذلّت جز مرگ بى حيات نيست.
38- حرمت حيله و نيرنگ :
حيله و نيرنگ نزد ما اهل بيت حرام است.
39- مرگ، پديده گريبانگير :
قبل از حركت از مكّه به سوى عراق در ميان جمعى از بنى هاشم فرمود : مرگ گردنگير فرزندان آدم است ; همچون گردنبند بر گردن دختر جوان، و من مشتاق ديدن گذشتگانم هستم، مانند اشتياقى كه يعقوب به ديدن يوسف داشت.
40- انديشه پايان كار :
حضرت در مسير حركت به جانب كوفه فرموده است:زندگى دنيا گرچه نفيس و پربهاست، ولى پاداش خدا در جهان ديگر بالاتر و پربهاتر است. و اگر سرانجامِ جمع آورى مال و ثروت، ترك نمودن آن است، پس نبايد مرد براى آن بخل ورزد.
و اگر روزى هاى بندگان، تقسيم و مقدَّر شده است،پس كمىِ حرصِ مرد در كسب، زيباتر. و اگر بدن ها براى مرگ آفريده شده است،پس كشته شدن مرد در راه خدا چه بهتر. درود بر شما اى خاندان پيامبر،كه من به زودى از ميان شما كوچ خواهم كرد.

 


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 22 آبان 1394  | 10:58 AM | نویسنده : حسین رضایی | نظرات 0
ورود به کربلا و اتفاقات رخ داده
ورود به کربلا و اتفاقات رخ داده

نويسنده:على نظرى‌منفرد
منبع:قصه كربلا 
قسمت دوم

روز هفتم محرم تا تاسوعا
نامه امام علیه‌السلام از كربلا به محمدبن حنفیه

امام باقر علیه‌السلام فرمودند: امام حسین از كربلا نامه‌اى براى محمدبن حنفیه فرستاد كه متن آن چنین بود:
"بسم الله الرحمن الرحیم من الحسین بن على الى محمدبن على و من قبله من بنى‌هاشم، اما بعد فكان الدنیا لم تكن و كان الاخرة لم تزل، والسلام."(50)
نامه‌اى است از حسین بن على به محمدبن على و دیگر بنى‌هاشم. اما بعد، مثل این كه دنیا اصلا وجود نداشته و آخرت همیشگى و دائم بوده و هست.

بنى‌اسد و نصرت امام علیه‌السلام

در این روز حبیب بن مظاهر به آن حضرت عرض كرد: یابن رسول الله! در این نزدیكى طائفه‌اى از بنى اسد سكونت دارند كه اگر اجازه دهى من به نزد آنها روم و ایشان را به سوى تو دعوت كنم، شاید خداوند شر این گروه را از تو با حضور بنى اسد در كربلا، دفع كند!
در این روز عبدالله بن زیاد نامه‌اى به نزد عمربن سعد فرستاد و به او دستور داد تا با سپاهیان خود بین امام حسین و اصحابش و آب فرات فاصله ایجاد كرده و اجازه نوشیدن حتى قطره‌اى آب را به امام ندهد، همانگونه كه از دادن آب به عثمان بن عفان خوددارى شد!!
امام، اجازه داد، و حبیب بن مظاهر شبانگاه بیرون آمد و نزد آنها رفت و به آنان گفت: بهترین ارمغان را براى شما به همراه آورده‌ام، شما را به یارى پسر پیامبر خدا دعوت مى‌كنم، او یارانى دارد كه هر یك از آنها بهتر از هزار مرد جنگى‌اند و هرگز او را تنها نخواهند گذارد و او را به دشمن تسلیم نكنند، عمربن سعد با لشكریانى انبوه او را محاصره كرده است، چون شما قوم و عشیره من هستید شما را به این راه خیر راهنمایى مى‌كنم، امروز از من فرمان برید و به یارى او بشتابید تا شرف دنیا و آخرت از آن شما باشد، من به خدا سوگند یاد مى‌كنم كه اگر یك نفر از شما در راه خدا با پسر دختر پیغمبرش در اینجا كشته گردد و شكیبایى ورزد و امید ثواب از خداى داشته باشد، رسول خدا در علیین بهشت، رفیق و همدم او خواهد بود.
در این هنگام، مردى از بنى اسد كه او را عبدالله بن بشیر مى‌نامیدند بپا خاست و گفت: من اولین كسى هستم كه این دعوت را اجابت مى‌كنم؛ و رجزى حماسى برخواند:
"قد علم القوم اذ تواكلوا و احجم الفرسان اذ تثاقلوا انى شجاع بطل مقاتلكاننى لیث عرین باسل."(51)
آنگاه مردان قبیله كه تعدادشان به نود نفر مى‌رسید بپا خاستند و براى یارى امام حركت كردند. در آن هنگام، مردى نزد عمربن سعد رفته و او را از جریان كار آگاه كرد و او مردى را به نام ازرق با چهارصد سوار به سوى آن گروه روانه ساخت، و در دل شب سواران ابن سعد در كنار فرات راه را بر آنها گرفتند در حالى كه با امام فاصله چندانى نداشتند.
طایفه بنى اسد با سواران ابن سعد در آویختند، حبیب بن مظاهر بر ازرق بانگ زد كه: واى بر تو! بگذار دیگرى غیر از تو این مظلمه را بر گردن بگیرد.
هنگامى كه طایفه بنى اسد دانستند كه تاب مقاومت با آن گروه را ندارند، در سیاهى شب پراكنده شدند و به قبیله خود باز گشتند و شبانه از محل خود كوچ كردند كه مبادا عمر بن سعد شبانه بر آنها بتازد.
حبیب بن مظاهر به خدمت امام آمد و جریان را گفت، امام حسین علیه‌السلام فرمود: لاحول و ولا قوة الا بالله.(52)

روز هفتم محرم

در این روز عبدالله بن زیاد نامه‌اى به نزد عمربن سعد فرستاد و به او دستور داد تا با سپاهیان خود بین امام حسین و اصحابش و آب فرات فاصله ایجاد كرده و اجازه نوشیدن حتى قطره‌اى آب را به امام ندهد، همانگونه كه از دادن آب به عثمان بن عفان خوددارى شد!!(53)
عمربن سعد نیز فوراً عمر بن حجاج را با پانصد سوار در كنار شریعه فرات مستقر كرد و مانع دسترسى امام حسین و یارانش به آب شدند، و این رفتار غیر انسانى سه روز قبل از شهادت امام حسین علیه‌السلام صورت گرفت. در این هنگام مردى به نام عبدالله بن حصین ازدى كه از قبیله بجیله بود فریاد برداشت كه: اى حسین! این آب را دیگر بسان رنگ آسمانى نخواهى دید! به خدا سوگند كه قطره‌اى از آن را نخواهى آشامید تا از عطش جان دهى!
امام حسین علیه‌السلام فرمود: خدایا او را از تشنگى بكش و هرگز او را مشمول رحمت خود قرار مده!
حمید بن مسلم مى‌گوید: به خدا سوگند كه پس از این گفتگو به دیدار او رفتم در حالى كه بیمار بود، قسم به آن خدایى كه جز او پروردگارى نیست، دیدم كه عبدالله بن حصین آنقدر آب مى‌آشامید تا شكمش بالا مى‌آمد، و آن را بالا مى‌آورد! و باز فریاد مى‌زد: العطش! باز آب مى‌خورد تا شكمش آماس مى‌كرد ولى سیراب نمى‌شد! و چنین بود تا جان داد.(54)

روز هشتم محرم(55)

چون تشنگى، امام حسین و اصحابش را سخت آزرده كرده بود، آن حضرت كلنگى برداشت و در پشت خیمه‌ها به فاصله نوزده گام به طرف قبله، زمین را كند، آبى پس گوارا بیرون آمد، همه نوشیدند و مشگ‌ها را پر كردند، سپس آن آب ناپدید گردید و دیگر نشانى از آن دیده نشد.
خبر این ماجرا شگفت‌انگیز و اعجازآمیز توسط جاسوسان به عبیدالله رسید، و پیكى نزد عمربن سعد فرستاد كه: به من خبر رسیده است كه حسین چاه مى‌كند و آب به دست مى‌آورد، و خود و یارانش مى‌نوشند! به محض این كه نامه به تو رسید، بیش از پیش مراقبت كن كه دست آنها به آب نرسد و كار را بر حسین و اصحابش بیشتر سخت بگیر و با آنان چنان رفتار كن كه با عثمان كردند!!
‌اى از آن را نخواهى آشامید تا از عطش جان دهى!
امام حسین علیه‌السلام فرمود: خدایا او را از تشنگى بكش و هرگز او را مشمول رحمت خود قرار مده! حمید بن مسلم مى‌گوید: به خدا سوگند كه پس از این گفتگو به دیدار او رفتم در حالى كه بیمار بود، قسم به آن خدایى كه جز او پروردگارى نیست، دیدم كه عبدالله بن حصین آنقدر آب مى‌آشامید تا شكمش بالا مى‌آمد، و آن را بالا مى‌آورد! و باز فریاد مى‌زد: العطش! باز آب مى‌خورد تا شكمش آماس مى‌كرد ولى سیراب نمى‌شد! و چنین بود تا جان داد.
عمربن سعد طبق فرمان عبیدالله بیش از پیش بر امام علیه‌السلام و یارانش سخت گرفت تا به آب دست نیایند.(56)

ملاقات یزید بن حصین همدانى و عمر بن سعد

چون تحمل عطش خصوصاً براى كودكان دیگر امكان‌پذیر نبود، مردى از یاران امام حسین علیه‌السلام به نام یزیدبن حصین همدانى كه در زهد و عبادت معروف بود به امام گفت: به من اجازه ده تا نزد عمربن سعد رفته و با او در مورد آب مذاكره كنم، شاید از این تصمیم برگردد!
امام علیه‌السلام فرمود: اختیار با توست.
او به خیمه عمربن سعد وارد شد بدون آن كه سلام كند، عمربن سعد گفت: اى مرد همدانى! چه عاملى تو را از سلام كردن به من بازداشت؟! مگر من مسلمان نیستم و خدا و رسول او را نمى‌شناسم؟!
آن مرد همدانى گفت: اگر تو خود را مسلمان مى‌پندارى، پس چرا بر عترت پیامبر شوریده و تصمیم به كشتن آنها گرفته‌اى و آب فرات را كه حتى حیوانات این وادى از آن مى‌نوشند، از آنان مضایقه مى‌كنى و اجازه نمى‌دهى تا آنان نیز از این آب بنوشند حتى اگر جان بر سر عطش بگذارند؟ و گمان مى‌كنى كه خدا و رسول او را مى‌شناسى؟!
عمربن سعد سر به زیر انداخت و گفت: اى همدانى! من مى‌دانم كه آزار كردن این خاندان حرام است! اما عبیدالله مرا به این كار واداشته است! و من در لحظات حساسى قرار گرفته‌ام و نمى‌دانم باید چه بكنم؟! آیا حكومت رى را رها كنم، حكومتى كه در اشتیاق آن مى‌سوزم؟ و یا این كه دستانم به خون حسین آلوده گردد در حالى كه مى‌دانم كیفر این كار، آتش است؟ ولى حكومت رى به منزله نور چشم من است. اى مرد همدانى! در خودم این گذشت و فداكارى را كه بتوانم از حكومت رى چشم بپوشم نمى‌بینم؟!
یزیدبن حصین همدانى باز گشت و ماجرا را به عرض امام رسانید و گفت: عمربن سعد حاضر شده است كه شما را براى رسیدن به حكومت رى به قتل برساند!(57)

آوردن آب از فرات

بهر حال هر لحظه تب عطش در خیمه‌ها افزون مى‌شد، امام علیه‌السلام برادر خود عباس بن على بن ابى طالب را فرا خواند و به او مأموریت داد تا همراه سه نفر سواره و بیست نفر پیاده جهت تدارك آب براى خیمه‌ها حركت كند در حالى كه بیست مشگ با خود داشتند. آنان شبانه حركت كردند تا به نزدیكى شط فرات رسیدند در حالى كه نافع به هلال پیشاپیش ایشان با پرچم مخصوص حركت مى‌كرد.
امام صادق علیه‌السلام فرمود: تاسوعا روزى است كه در آن روز امام حسین و اصحابش را محاصره كردند و لشكر كوفه و شام در اطراف او حلقه زده و ابن مرجانه و عمربن سعد به جهت كثرت لشكر و سپاه، اظهار شادمانى و مسرت مى‌كردند، و در این روز حسین را تنها غریب یافتند و دانستند كه دیگر یاورى به سراغ او نخواهد آمد و اهل عراق او را مدد نخواهند كرد، سپس امام صادق علیه‌السلام فرمود: پدرم فداى آن كسى كه او را غریب و تنها گذاشته و در تضعیف او كوشیدند.
عمر و بن حجاج پرسید: كیستى؟
نافع بن هلال خود را معرفى كرد.
ابن حجاج گفت: اى برادر! خوش آمدى، علت آمدنت به اینجا چیست؟
نافع گفت: آمده‌ام تا از این آب كه ما را از آن محروم كرده‌اند، بنوشم.
عمرو بن حجاج گفت: بنوش، تو را گورا باد.
نافع بن هلال گفت: به خدا سوگند در حالى كه حسین و یارانش تشنه كامند هرگز به تنهایى آب ننوشم.
سپاهیان عمرو بن حجاج متوجه همراهان نافع بن هلال شدند، و عمرو بن حجاج گفت: آنها نباید از این آب بنوشند، ما را براى همین جهت در این مكان گمارده‌اند.
در حالى كه سپاهیان عمرو بن حجاج نزدیك‌تر مى‌شدند، عباس بن على به پیادگان دستور داد تا مشگ‌ها را پر كنند، و پیادگان نیز طبق دستور عمل كردند، و چون عمرو بن حجاج و سپاهیانش خواستند راه را بر آنان ببندند، عباس بن على و نافع بن هلال بر آنها حمله ور شدند و آنها را به پیكار مشغول كردند، و سواران، راه را بر سپاه عمرو بن حجاج بستند تا پیادگان توانستند مشگ‌هاى آب را از آن منطقه دور كرده و به خیمه‌ها برسانند.(58)
سپاهیان عمرو بن حجاج بر سواران تاختند و اندكى آنها را به عقب راندند تا آن كه مردى از سپاهیان عمرو بن حجاج با نیزه نافع بن هلال، زخمى عمیق برداشت و به علت خونریزى شدید، جان داد، و اصحاب به نزد امام باز گشتند.(59)

ملاقات امام علیه‌السلام و عمر بن سعد

امام حسین علیه‌السلام مردى از یاران خود به نام عمرو بن قرظه انصارى را نزد عمر بن سعد فرستاد و از او خواست كه شب هنگام در فاصله دو سپاه با هم ملاقاتى داشته باشند، و عمربن سعد پذیرفت. شب هنگام، امام حسین علیه‌السلام با بیست نفر از یارانش و عمربن سعد با بیست نفر از سپاهیانش در محل موعود حضور یافتند.
امام حسین علیه‌السلام به همراهان خود دستور داد تا برگردند و فقط برادر خود عباس بن على و فرزندش على اكبر را در نزد خود نگاه داشت، و همینطور عمربن سعد نیز به جز فرزندش حفص و غلامش، به بقیه همراهان دستور باز گشت داد.
ابتدا امام حسین علیه‌السلام آغاز سخن كرد و فرمود: اى پسر سعد! آیا با من مقابله مى‌كنى و از خدایى كه بازگشت تو به سوى اوست، هراسى ندارى؟! من فرزند كسى هستم كه تو بهتر مى‌دانى! آیا تو این گروه را رها نمى‌كنى تا با ما باشى؟ و این موجب نزدیكى تو به خداست.
عمربن سعد گفت: اگر از این گروه جدا شوم مى‌ترسم كه خانه‌ام را خراب كنند!
امام حسین فرمود: من براى تو خانه‌ات را مى‌سازم.
عمربن سعد گفت: من بیمناكم كه املاكم را از من بگیرند!
امام فرمود: من بهتز از آن به تو خواهم داد، از اموالى كه در حجاز دارم. و به نقل دیگرى امام فرمود كه: من «بغیبغه» را به تو خواهم داد، و آن مزرعه بسیار بزرگى بود كه نخل‌هاى زیاد و زراعت كثیرى داشت و معاویه حاضر شد آن را به یك میلیون دینار خریدارى كند ولى امام آن را به او نفروخت.
عمربن سعد گفت: من در كوفه بر جان افراد خانواده‌ام از خشم ابن زیاد بیمناكم و مى‌ترسم كه آنها را از دم شمشیر بگذراند!
امام حسین علیه‌السلام هنگامى كه مشاهده كرد عمربن سعد از تصمیم خود باز نمى‌گردد، از جاى برخاست در حالى كه مى‌فرمود: تو را چه مى‌شود ؟! خداوند جان تو را به زودى در بسترت بگیرد و تو را در روز قیامت نیامرزد، به خدا سوگند من مى‌دانم از گندم عراق جز به مقدارى اندك نخورى!
عمربن سعد با تمسخر گفت: جو، ما را بس است!!(60)
و برخى نوشته‌اند كه: امام حسین علیه السلام به او فرمود: مرا مى‌كشى و گمان مى‌كنى كه عبیدالله ولایت رى و گرگان را به تو خواهد داد؟! به خدا سوگند كه گواراى تو نخواهد بود، و این عهدى است كه با من بسته شده است، و تو هرگز به این آرزوى دیرینه خود نخواهى رسید! پس هر كارى كه مى‌توانى انجام ده كه بعد از من روى شادى را در دنیا و آخرت نخواهى دید، و مى‌بینم كه سر تو را در كوفه بر سر نى مى‌گردانند! و كودكان سر تو را هدف قرار داده و به طرف او سنگ پرتاب مى‌كنند.(61)

نامه عمربن سعد به عبیدالله

بعد از این ملاقات، عمربن سعد به لشكرگاه خود باز گشت و به عبیدالله بن زیاد طى نامه‌اى نوشت: خدا آتش فتنه را بنشانید و مردم را بر یك سخن و رأى متحد كرد! این حسین است كه مى‌گوید یا به همان مكان كه از آنجا آمده، بازگردد، یا به یكى از مرزهاى كشور اسلامى برود و همانند یكى از مسلمانان زندگى كند، و یا این كه به شام رفته تا هر چه یزید خواهد درباره او انجام دهد!! و خشنودى و صلاح امت در همین است! (62)
امام علیه‌السلام به حضرت عباس بن على فرمود: اگر مى‌توانى آنها را متقاعد كن كه جنگ را تا فردا به تأخیر بیندازند و امشب را مهلت دهند تا ما با خداى خود راز و نیاز كنیم و به درگاهش نماز بگزاریم. خداى متعال مى‌داند كه من به خاطر او نماز و تلاوت كتاب او (قرآن) را دوست دارم.

افترأ و بهتان

عقبة بن سمعان(63) مى‌گوید: من با امام حسین از مدینه تا مكه و از مكه تا عراق همراه بودم و تا لحظه‌اى كه آن حضرت شهید شد، از او جدا نشدم، آن بزرگوار نه در مدینه و نه در مكه و نه در میان راه و نه در عراق و نه در برابر سپاهیان دشمن، تا لحظه شهادت سخنى نگفت مگر این كه من آن را شنیدم، به خدا سوگند آنچه را كه مردم مى‌گویند و گمان دارند كه او گفته است كه: بگذارید من دستم را در دست یزید بگذارم، یا مرا به سر حدى از سر حدات اسلامى بفرستید، چنین سخنى نفرمود! فقط مى‌گفت: بگذارید من در این زمین پهناور بروم تا ببینم امر مردم به كجا پایان مى‌پذیرد.(64) و (65)
برخى نوشته‌اند كه: عمربن سعد، كسى را نزد عبیدالله فرستاد و این پیام را بدو رسانید كه: اگر یكى از مردم دیلم (كنایه از مردم بیگانه) این مطالب را از تو خواهد و تو آنها را نپذیرى، درباره او ستم روا داشته‌اى.(66)

پاسخ عبیدالله

چون عبیدالله نامه عمربن سعد را در نزد یاران خود قرائت كرد گفت: ابن سعد در صدد چاره‌جویى و دلسوزى براى خویشان خود است.
در این هنگام، شمربن ذى الجوشن از جاى برخاست و گفت: آیا این رفتار را از عمربن سعد مى‌پذیرى؟ حسین به سرزمین تو و در كنار تو آمده است، به خدا سوگند كه اگر او از این منطقه كوچ كند و با تو بیعت نكند، روز به روز نیر ومندتر گشته و تو از دستگیرى او عاجز خواهى شد، این را از او مپذیر كه شكست تو در آن است! اگر او و یارانش بر فرمان تو گردن نهند انگاه تو در عقوبت و یا عفو آنان مختار خواهى بود.
ابن زیاد گفت: نیكو رأیى است و رأى من نیز بر همین است. اى شمر! نامه مرا نزد عمربن سعد ببر تا بر حسین و یارانش عرضه كند، اگر از قبول حكم من سرباز زدند با آنها بجنگد، و اگر عمربن سعد حاضر به جنگ با آنها نشد تو امیر لشكر باش و گردن عمربن سعد را بزن و نزد من بفرست!(67)

تهدید به عزل

سپس نامه‌اى به عمربن سعد نوشت كه: من تو را به سوى حسین نفرستادم كه از او دفع شر كنى! و كار به درازا كشانى! و به او امید سلامت و رهایى و زندگى دهى و عذر او را موجه قلمداد كرده و شفیع او گردى! اگر حسین و اصحابش بر حكم من سر فرود آورده و تسلیم مى‌شوند آنان را نزد من بفرست، و اگر از قبول حكم من خوددارى كردند با سپاهیان خود بر آنان بتاز و آنان را از دم شمشیر بگذران و بند از بند آنان جدا كن كه مستحق آنند! و چون حسین را كشتى، پیكر او را در زیر سم اسباب لگدكوب كن كه او قاطع رحم و ستمكار است! و نمى‌پندارم كه پس از مرگ او این عمل (لگدكوب كردن) به او زیانى برساند ولى سخنى است كه گفته‌ام و باید انجام شود!! پس اگر فرمان ما را اطاعت كردى تو را پاداش دهم، و اگر از فرمان من سرباز زدى از لشكر ما كناره‌گیر و مسؤلیت آنها را به شمربن ذى الجوشن واگذار كه ما فرمان خویش را به او داده‌ایم، والسلام.(68)

روز نهم محرم (تاسوعا)

شمر نامه را از عبیدالله بن زیاد گرفته و از نخلیه كه لشكرگاه و پادگان كوفه بود به شتاب بیرون آمد و پیش از ظهر روز پنجشنبه نهم محرم الحرام وارد كربلا شد(69) و نامه عبیدالله را براى عمربن سعد قرائت كرد.
ابن سعد به شمر گفت: واى بر تو! خدا خانه‌ات را خراب كند، چه پیام زشت و ننگینى براى من آورده‌اى! به خدا سوگند كه تو عبیدالله را از قبول آنچه من براى او نوشته بودم باز داشتى و كار را خراب كردى، من امیدوار بودم كه این كار به صلح تمام شود، به خدا سوگند حسین تسلیم نخواهد شد زیرا روح پدرش در كالبد اوست.
شمر به او گفت: بگو بدانم چه خواهى كرد؟! آیا فرمان امیر را اطاعت كرده و با دشمنش خواهى جنگید و یا كناره خواهى گرفت و من مسؤلیت لشكر را به عهده خواهم داشت؟
عمربن سعد گفت: امیرى لشكر را به تو واگذار نمى‌كنم و در تو این شایستگى را نمى‌بینم، و من خود این كار را به پایان مى‌رسانم، تو امیر پیاده نظام باش.
و بالاخره عمربن سعد شامگاه روز پنجشنبه نهم محرم الحرام خود را براى جنگ آماده كرد.(70)
شمر نامه را از عبیدالله بن زیاد گرفته و از نخلیه كه لشكرگاه و پادگان كوفه بود به شتاب بیرون آمد و پیش از ظهر روز پنجشنبه نهم محرم الحرام وارد كربلا شد و نامه عبیدالله را براى عمربن سعد قرائت كرد.
ابن سعد به شمر گفت: واى بر تو! خدا خانه‌ات را خراب كند، چه پیام زشت و ننگینى براى من آورده‌اى! به خدا سوگند كه تو عبیدالله را از قبول آنچه من براى او نوشته بودم باز داشتى و كار را خراب كردى، من امیدوار بودم كه این كار به صلح تمام شود، به خدا سوگند حسین تسلیم نخواهد شد زیرا روح پدرش در كالبد اوست.
امام صادق علیه‌السلام فرمود: تاسوعا روزى است كه در آن روز امام حسین و اصحابش را محاصره كردند و لشكر كوفه و شام در اطراف او حلقه زده و ابن مرجانه و عمربن سعد به جهت كثرت لشكر و سپاه، اظهار شادمانى و مسرت مى‌كردند، و در این روز حسین را تنها غریب یافتند و دانستند كه دیگر یاورى به سراغ او نخواهد آمد و اهل عراق او را مدد نخواهند كرد، سپس امام صادق علیه‌السلام فرمود: پدرم فداى آن كسى كه او را غریب و تنها گذاشته و در تضعیف او كوشیدند.(71)

امان نامه

چون شمر، نامه را از عبیدالله گرفت تا در كربلا به ابن سعد ابلاغ كند، او و عبدالله بن ابى المحل (كه‌ ام البنین عمه او بود) به عبیدالله گفتند: اى امیر! خواهرزادگان ما همراه با حسین‌اند، اگر صلاح مى‌بینى نامه امانى براى آنها بنویس! عبیدالله پیشنهاد آنها را پذیرفت و به كاتب خود فرمان داد تا امان نامه‌اى براى آنها بنویسد.

رد امان نامه

عبدالله بن ابى المحل امان نامه را به وسیله غلام خود – كزمان(72) - به كربلا فرستاد، و او پس از ورود به كربلا متن امان نامه را براى فرزندان ام البنین قرائت كرد و گفت: این امان نامه‌اى است كه عبدالله بن ابى المحل كه از بستگان شماست فرستاده است؛ آنها در پاسخ كزمان گفتند: سلام ما را به او برسان و بگو: ما را حاجتى به امان نامه تو نیست، امان خدا بهتر از امان عبیدالله پسر سمیه است.(73)
همچنین شمر به نزدیكى خیام امام آمد و عباس و عبدالله و جعفر و عثمان علیه‌السلام فرزندان على بن ابى طالب علیه‌السلام (كه مادرشان ام البنین است) را صدا زد، آنها بیرون آمدند، شمر به آنها گفت: براى شما از عبیدالله امان گرفته‌ام!، و آنها متفقا گفتند: خدا تو را و امان تو را لعنت كند، ما امان داشته باشیم و پسر دختر پیامبر امان نداشته باشد؟!!(74)

اعلان جنگ

پس از رد امان نامه، عمربن سعد فریاد زد كه: اى لشكر خدا! سوار شوید و شاد باشید كه به بهشت مى‌روید!! و سواره نظام لشكر بعد از نماز عصر عازم جنگ شد.
در این هنگام امام حسین علیه‌السلام در جلوى خیمه خویش نشسته و به شمشیر خود تكیه داده و سر بر زانو نهاده بود، زینب كبرى شیون كنان به نزد برادر آمد و گفت: اى برادر! این فریاد و هیاهو را نمى‌شنوى كه هر لحظه به ما نزدیك‌تر مى‌شود؟!
امام حسین علیه‌السلام سر برداشت و فرمود: خواهرم! رسول خدا را همین حال در خواب دیدم، به من فرمود: تو به نزد ما مى‌آیى.
زینب از شنیدن این سخنان چنان بیتاب شد كه بى اختیار محكم به صورت خود زد و بناى بیقرارى نهاد.
امام گفت: اى خواهر! چاى شیون نیست، خاموش باش، خدا تو را مشمول رحمت خود گرداند.
در این اثنا حضرت عباس بن على آمد و به امام علیه‌السلام عرض كرد: اى برادر! این سپاه دشمن است كه تا نزدیكى خیمه‌ها آمده است!
امام در حالى كه بر مى‌خاست فرمود: اى عباس! خانم فداى تو باد! بر اسب خود سوار شو(75) و از آنها بپرس: مگر چه روى داده؟ و براى چه به اینجا آمده‌اند؟!
حضرت عباس علیه‌السلام با بیست سوار كه زهیر بن قین و حبیب بن مظاهر از جلمه آنان بودند، نزد سپاه دشمن آمده و پرسید: چه رخ داده و چه مى‌خواهید؟!
گفتند: فرمان امیر است كه به شما بگوییم یا حكم او را بپذیرید و یا آماده كارزار شوید!
عباس علیه‌السلام گفت: از جاى خود حركت نكنید و شتاب به خرج ندهید تا نزد ابى عبدالله رفته و پیام شما را به او عرض كنم. آنها پذیرفتند و عباس بن على علیه‌السلام به تنهایى نزد امام حسین علیه‌السلام رفت و ماجرا را به عرض امام رسانید، و این در حالى بود كه بیست تن همراهان او سپاه عمر بن سعد را نصیحت مى‌كردند و آنان را از جنگ با حسین بر حذر مى‌داشتند و در ضمن از پیشروى آنها به طرف خیمه‌ها جلوگیرى مى‌كردند.(76)

سخنان حبیب بن مظاهر و زهیر

حبیب بن مظاهر به زهیر بن قین گفت: با این گروه سخن باید گفت، خواهى تو و اگر خواهى من.
زهیر گفت: تو به نصیحت این قوم آغاز سخن كن.
حبیب رو به سپاه دشمن كرده و گفت: بدانید كه شما بد جماعتى هستید، همان گروهى كه نزد خدا در قیامت حاضر شوند در حالى كه فرزندان رسول خدا و عترت و اهل‌بیت او را كشته باشند.
عزرة بن قیس گفت: اى حبیب! تو هر چه خواهى و هر چه مى‌توانى خودستائى كن!
زهیر گفت: اى عزره! خداى عز و جل اهل‌بیت را از هر پلیدى دور نموده و آنها را پاك و منزه داشته است، از خدا بترس كه من خیر خواه توام، تو را به خدا از آن گروه مباش كه یارى گمراهان كنند و به خاطر خشنودى آنان، نفوسى را كه طیب و طاهرند، بكشند.(77)
عزره گفت: اى زهیر! تو از شیعیان این خاندان نبوده بلكه عثمانى هستى.
زهیر گفت: آیا در اینجا بودنم به تو نمى‌گوید كه من پیرو این خاندانم؟! به خدا سوگند كه نامه‌اى براى او ننوشتم و قاصدى را نزد او نفرستادم و وعده یارى هم به او ندادم، بلكه او را در بین راه دیدار نمودم و هنگامى كه او را دیدم، رسول خدا و منزلت امام حسین علیه‌السلام نزد او را به یاد آوردم، چون دانستم كه دشمن بر او رحم نخواهد كرد، تصمیم به یارى او گرفتم تا جان خود را فداى او كنم، باشد كه حقوق خدا و پیامبر او را كه شما نادیده گرفته‌اید، حفظ كرده باشم.(78)
امام علیه‌السلام به حضرت عباس بن على فرمود: اگر مى‌توانى آنها را متقاعد كن كه جنگ را تا فردا به تأخیر بیندازند و امشب را مهلت دهند تا ما با خداى خود راز و نیاز كنیم و به درگاهش نماز بگزاریم.(79) خداى متعال مى‌داند كه من به خاطر او نماز و تلاوت كتاب او (قرآن) را دوست دارم.(80)

پی نوشت‌ها:

50- كامل الزیارات 75.
51- «به تحقیق كه این گروه آگاهند در هنگامى كه آماده پیكار شوند و هنگامى كه سواران از سنگینى و شدت امر بهراسند كه من رزمنده‌اى شجاع و دلاورم گویا همانند شیر بیشه مى‌باشم».
52- بحار الانوار 44/386.
53- انساب الاشراف 3/180.
54- ارشاد شیخ مفید 2/86.
55- مرحوم خیابانى در «وقایع الایام» جریان حفر چاه را در پشت خیام از وقایع روز هشتم محرم ذكر كرده است. (وقایع الایام 275).
56- مقتل الحسین خوارزمى 1/244.
57- كشف الغمة2/47.
58- مقاتل الطالبیین 117.
59- نفس المهموم 219.
60- بحار الانوار 44/388.
61- سفینة البحار 2/270، كلمه عمر.
62- ارشاد شیخ مفید 2/82.
63- عقبة بن سمعان غلام رباب همسر امام حسین علیه‌السلام است، در روز عاشورا لشكریان ابن سعد او را گرفته و نزد عمر بن سعد آوردند،، و او چون دانست كه عقبه غلام است، امر كرد او را آزاد نمایند؛ و برخى از حوادث كربلا همانند این جریان، از او نقل شده است.
64- تاریخ طبرى 5/413/ كامل ابن اثیر 4/54.
65- با توجه به این روایت به این نتیجه مى‌رسیم كه نامه عمر بن سعد افترأ است به آن بزرگوار، و عمر بن سعد با این انگیزه این دروغ را به امام نسبت داده كه شاید عبیدالله پذیرفته و جنگ واقع نشود.
66- مقاتل الطالبیین 114.
67- و در خبر دیگرى آمده است: عبیدالله بن زیاد مردى به نام حویرةبن یزید تمیمى را خواند و به او گفت: نامه مرا نزد عمر بن سعد ببر، پس اگر او همان ساعت اقدام به جنگ نمود پس همان مطلوب ماست، و اگر اقدام نكرد او را گرفته و در بند كن و شهر بن حوشب را بخوان و او را امیر لشكر و سپاه گردان. (مقتل الحسین خوارزمى 1/245).
68- اعلام الورى 233.
69- الامام الحسین و اصحابه 249.
70- ارشاد شیخ مفید 2/89.
71- سفینة البحار 2/123، كلمه تسع.
72- خوارزمى نام این غلام را «عرفان» ذكر كرده است. (مقتل الحسین خوارزمى 1/245).
73- كامل اثیر 4/56.
74- انساب الاشراف 3/184.
75- «اركب بنفسى انت» این تعبیر امام حسین علیه‌السلام نسبت به برادرش عباس «بنفسى انت» در خور دقت است و حكایت مى‌كند از موقعیت و مرتبه بلندى كه آن بزرگوار نزد امام علیه‌السلام دارد.
76- ارشاد شیخ مفید 2/89.
77- نفس المهموم 226.
78- انساب الاشراف 3/184.
79- اعلام الورى 234.
80- الملهوف 38.

 


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 22 آبان 1394  | 10:58 AM | نویسنده : حسین رضایی | نظرات 0
فضيلت زيارت امام حسين (عليه السلام) در كلام گهربار امام صادق (عليه السلام)
فضيلت زيارت امام حسين (عليه السلام) در كلام گهربار امام صادق (عليه السلام)

قال الامامُ الصَّادقُ (عليه السلام):
مَنْ زَارَ الْحُسَيْنَ عليه السلام عَارِفاً بِحَقِّهِ كَتَبَ اللهُ لَهُ ثَوَابَ اَلْفَ حَجَّهٍ مَقْبُولَهٍ وَ اَلْفَ عُمْرَهٍ مَقْبُولَهٍ ، وَ غَفَرَ لَهُ مَا تَقَدَّمَ مِن ذَنْبِهِ وَ مَا تَأخَّرَ .

هر كسي كه حسين (عليه السلام) را با معرفت حق و مقام او زيارت كند،خداوند ثواب هزار حجّ پذيرفته و هزار عمره ي پذيرفته را برايش بنويسد و گناهان گذشته و آينده ي او را ببخشد.
(بحارالانوار،ج100،ص257)
*****
قالَ الامامُ الصَّادقُ (عليه السلام) : اِنَّ الحُسَين بْنَ علي (عليه السلام) ... يَقُولُ:
لَوْ يَعْلَمُ زائِري مَا اَعَدَّ اللهُ لَهُ لَكَانَ فَرَحُهُ اَكْثَرُ مِنْ جَزَعِهِ ، وَ اِنَّ زائِرَهُ لَيَنْقَلِبُ وَ مَا عَلَيْهِ مِنْ ذَنْب.

حضرت امام صادق (عليه السلام) مي فرمايند:
به درستي كه حسين بن علي (عليه السلام) فرمودند:
اگر زاير من بداند كه خداوند چه برايش آماده كرده است،شاديش بيشتر از بي تابيش (از رنج سفر) خواهد بود. و همانا زاير او پاك از هر گناهي به خانه ي خود بر مي گردد.
(وسايل الشيعه،ج10،ص 318)
*****
قالَ الامامُ الصَّادقُ (عليه السلام):
مَنْ زَارَ قَبْرَ الْحُسَين (عليه السلام) ، لِلّهِ و فِي اللهِ اَعْتَقَهُ مِنَ النَّار و آمَنَهُ يَوْمَ الفَزَعِ الأكْبَرْ.

آن كس كه به خاطر خدا و در راه او زاير قبر حسين (عليه السلام) گردد ، خداوند او را از آتش دوزخ آزاد مي كند و از فزع اكبر (خوف بزرگ) در روز قيامت ايمنش خواهد ساخت.
(كامل الزيارات ، ص 146)
*****
قالَ الامامُ الصَّادقُ (عليه السلام):
مَنْ لَمْ يَأتِ قَبْرَالْحُسَيْنِ (عليه السلام) حَتّي يَمُوتَ كانَ مُنّتَقَصَ الدِّينِ ؛ مُنّتَقَصَ الإيمانِ ، و رانْ اُدخِلَ الجَنَّهَ كانَ دونَ المؤمنينَ في الجنهِ.

حضرت امام صادق (عليه السلام) مي فرمايند:
هر كه تا زنده هست به زيارت قبر حسين (عليه السلام) نرود،دين و ايمانش ناقص باشد و اگر به بهشت هم برود مقامش در آنجا از همه ي مؤمنان پايين تر باشد.
(بحارالانوار،ج101، ص 4)
*****
قالَ الامامُ الصَّادقُ (عليه السلام):
اِيتُوا قَبْرَالحُسَينِ (عليه السلام) فِي كُلِّ سَنَهٍ مَرَّهً .

حضرت امام صادق (عليه السلام) مي فرمايند:
سالي يك بار به زيارت قبر حسين (عليه السلام) برويد.
(بحارالانوار،ج101، ص 13)

ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 22 آبان 1394  | 10:58 AM | نویسنده : حسین رضایی | نظرات 0
جوانان كربلا
جوانان كربلا

نويسنده:سيد عباس حسينى
در تمام حركت‌هاى بزرگ اصلاح‌طلبانه و انقلاب‌هاى رهايى‌بخش حساس‌ترين مسئوليت‌ها بر عهده نيروهاى توانمند جوان قرار داده مى‌شود . در نهضت عاشورا نيز مهمترين و سرنوشت‌سازترين نقش‌ها را نيروهاى جوان عهده دار بودند كه طى آن هفتاد و دو تن از بهترين مردان شهيد شدند .
امام رضا ( عليه السلام) به «ريان ابن شبيب‌» فرمود: «اى پسر شبيب! هجده نفر از ما بنى‌هاشم در كربلا شهيد شدند كه در روى زمين نظير نداشتند . اين هجده نفر به استثناى فرمانده لايق و پيشواى عالى‌قدر خود امام حسين ( عليه السلام) كه پنجاه و فت‌ساله بود، همه جوان بودند; جوانان سى و پنج‌ساله و كمتر تا نوجوانان دوازده ساله و ده ساله! ساير جانبازان كربلا نيز اكثرا نسل جوان بودند . در حقيقت مى‌توان گفت اكثريت فداكاران قهرمان كربلا را جوانان تشكيل مى‌دادند» . (1)
هنگامى كه يزيد بن معاويه شرافت و فضيلت را لگد كوب مى‌كرد اين جوانان فداكار مردانه قيام كردند . سيماى جوانى اين جوانان پر شور و از جان گذشته تا هميشه در تاريخ رستاخيز حسينى مى‌درخشد . آرى چهره تابناك آن جوانان بود كه تلؤلؤ خاص قيام تاريخى حسين ( عليه السلام) را در دل قرن‌ها به‌يادگار باقى نهاد .

ويژگى‌هاى جوانان كربلا:

در اينجا ويژگى‌هاى جوانانى كه تا آخرين قطره خون خويش از رهبرى و اهداف والاى اين نهضت دفاع كردند، اشاره مى‌كنيم . اميدواريم كه اين‌كار به آشنايى بيشتر نسل جوان جامعه اسلامى با اسوه و الگوهاى جاودان نهضت عظيم عاشورا كمك نمايد .
الف . ايمان راسخ: جوانان پاكباز عاشورا به دليل پرورش در دامان خانواده‌هاى مؤمن و پرهيزكار، به كامل‌ترين مراحل ايمان ست‌يافته و در راه حاكميت احكام الهى آماده شهادت بودند .
وقتى امام حسين ( عليه السلام) در مسير كربلا در منزل «قصربنى مقاتل‌» به دنبال خوابى كه ديده بودند، جمله «انالله و انا اليه راجعون‌» را بر زبان آوردند . «على اكبر» جلو رفت و علت را جويا شد . حضرت فرمود: «اسب سوارى جلو من در خواب ظاهر شد و گفت: اين قوم شبانگاه در حركت است و مركب به استقبالشان مى‌آيد .» على اكبر گفت: «پدرم! آيا ما بر حق نيستيم؟» حضرت فرمود: «سوگند به خدا كه ما برحقيم .» على اكبر گفت: «پس ما را باكى از مرگ نيست‌» (2)
ب . بصيرت: در دوران حكومت اموى، به دليل تبليغات زهرآگين عليه خاندان پيامبر ( صلى الله عليه و آله)، تشخيص حقانيت امام حسين ( عليه السلام) كار آسانى نبود . حتى بسيارى از سياستمداران بزرگ تحت تاثير وضع حاكم، قيام آن حضرت را مورد انتقاد قرار مى‌دادند . در چنين موقعيتى عده‌اى از جوانان با بصيرت نسبت‌به ضرورت قيام امام حسين ( عليه السلام)، بدون هيچ ترديدى، با تمام وجود به حمايت از او پرداختند . امام صادق ( عليه السلام) در توصيف صفات حضرت عباس ( عليه السلام) مى‌فرمايند: «خدا رحمت كند عموى ما عباس را، او از بصيرت و ژرف بينى بسيار نافذ و ايمان بسيار استوار برخوردار بود . به همراه اباعبدا ... به جهاد پرداخت و در نهايت هم به فيض شهادت نايل آمد .» (3)
آرى، به بركت همين بينش ژرف و بصيرت كامل، دشمن نتوانست راه او را از امام حسين ( عليه السلام) جداسازد .
ج . وفادارى: بارزترين صفت جوانان كربلا، وفادارى آنان به امام زمانشان است كه در سخت‌ترين شرايط، حاضر نشدند محمد خود را با امام، نقض كنند .
امام صادق ( عليه السلام) با اشاره به نهايت وفادارى علمدار كربلا فرمود: «شهادت مى‌دهم كه در برابر جانشين رسول خدا ( صلى الله عليه و آله) همواره تسليم بودى ... هميشه به جهت‌خدا وفادار ماندى و لحظه‌اى از خيرخواهى براى او كوتاهى نكردى ...» (3)
د . ادب: از ويژگى‌هاى ديگر ياران امام حسين ( عليه السلام) به ويژه جوانان كربلا، آراستگى به فضيلت ادب است . در اين ميان،
قمربنى هاشم داراى منزلى خاص است . حضرت عباس ( عليه السلام) بدون اجازه در كنار امام حسين ( عليه السلام) نمى‌نشست; هنگامى كه در حضور برادر مى‌نشست، همانند يك بنده در مقابل مولاى خود بر روى دو زانو در كمال تواضع مى‌نشست .
ه . جوانمردى: يكى ديگر از ويژگى‌هاى جوانان كربلا، جوانمردى و از خودگذشتگى آنان است . در بين اين جوانان، حضرت ابوالفضل در جوانمردى زبانزد است .
هنگامى كه عباس تنهايى امام را ديد، اجازه خواست تا عازم ميدان شود . امام از او درخواست كرد تا براى كودكان حرم كمى آب تهيه كند . مشك و نيزه‌اش را برگرفت و پس از شكستن محاصره فرات، وارد آن شد . براى لحظه‌اى قصد آشاميدن آب جارى فرات كرد، اما عطش امام و اهل او را از نوشيدن آب بازداشت . گويا مى‌گفت:
يا نفس من بعد الحسين هونى
و بعده لاكنت ان تكونى
هذالحسين شارب المنون
و تشربين بارد المعين؟! (4) و . پايبندى به احكام و ارزش‌ها: ويژگى ديگر اصحاب امام حسين ( عليه السلام)، پاسدارى از احكام الهى و پافشارى بر ارزش‌هاى اصيل دينى است . مثلا در هنگام ظهر در بحبوبه جنگ، دست از جنگ برداشته و مشغول نماز مى‌شوند .
ز: رشادت: وهب جوانى بيست و پنج‌ساله بود كه بعد از اجازه از امام حسين ( عليه السلام)، به ميدان تاخت و با رشادت عحيبى مى‌جنگيد، به طورى كه نوزده سواره و بيست پياده را كشت . آن‌گاه هر دو دست او را قطع كردند . او هم‌چنان جنگيد تا او را اسير كرده و نزد عمر سعد آوردند . عمر سعد كه صلابت و دلاورى او را ديده بود، به او گفت: ما اشد صولتك: «چقدر صولت و رشادت سختى دارى؟» . سپس دستور داد گردنش را زدند .
ح . صبر واستقامت: مصائب امام سجاد ( عليه السلام) از جمله سه‌شبانه روز تشنگى و شدت تب و التهاب، ناظر شهادت و كشته شدن پدر و برادر خردسال و عموها و عموزادگان و كليه ياران بودن تاراج خيمه‌ها و اسارت بانوان اهلبيت نشان دهنده عظمت صبر و استقامت آن امام بزرگوار است .
علاوه بر موارد مذكور، ايثار و فداكارى، شجاعت و شهامت، عفو و بخشش، آزادگى و عزت نفس و اخلاص و رافت و ... از ديگر اوصاف جوانان كربلاست . (5)

جوانان كربلا

  • 1 - عباس بن على ( عليه السلام) پدرش اميرالمؤمنين ( عليه السلام)، مادرش فاطمه‌ام‌البنين و كنيه‌اش ابوالفضل است . «عباس‌» جوانى دلاور، زيبا و بلند بالا بود . وقتى‌كه سوار اسب مى‌شد، پاهايش به زمين مى‌رسيد . او علاوه بر مزاياى جسمى، از نظر ملكات روحى و كمالات نفسانى نيز بعد از برادرش امام حسين ( عليه السلام) در ميان همه جوانان و رجال اهل‌بيت ( عليه السلام) نظير نداشت .
    در جنگ‌هاى صفين و نهروان در ركاب پدر بزرگوارش مشاركت داشت .
    به خاطر سيماى جذاب و نورايش، او را «قمر بنى هاشم‌» مى‌خواندند و به خاطر آوردن آب به خيمه‌ها، «سقا» لقب يافت .
    امام سجاد ( عليه السلام) مى‌فرمايد: «خدا رحمت كند عمويم را كه جان خويش را در راه برادرش فدا كرد تا آنكه دست هايش قطع شد . خداوند دو بال به او داده است كه به وسيله آن با فرشتگان در بهشت پرواز مى‌كند . چنانكه خداوند براى جعفر بن ابيطالب قرار داده است .»
    وقتى كه امام حسين ( عليه السلام) بر بالين خون آلود حضرت عباس ( عليه السلام) حاضر شد، فرمود: الان انكسر ظهرى و لت‌حيلتى . (6)
    حضرت ابوالفضل در كربلا سى و چهار ساله بود .
  • 2 - على بن حسين ( عليه السلام) (امام زين العابدين): امام سجاد ( عليه السلام) در حادثه كربلا بيست و دو ساله بود و آن‌روزها بيمار بود . همين بيمارى نيز باعث گرديد كه وى از خطر كشته شدن نجات يابد و دودمان پيامبر ( صلى الله عليه و آله) در روى زمين باقى بماند .
    حضرت امام سجاد ( عليه السلام) مصائب و مشكلات و اذيت‌هاى بسيارى را تحمل كرد و با سخنرانى‌ها و افشاگرى‌هايى در مجالس عبيدالله زياد و يزيدبن معاويه، باعث زنده نگاه داشته شدن عاشورا و به لرزه در آمدن پايه‌هاى حكومت اموى گشت .
    دوران زندگى آن حضرت را مى‌توان به دو بخش خلاصه كرد:
    1 . بيست و دو سال ملازمت‌با پدر بزرگوارش .
    2 . سى و پنج‌سال دوران امامت، يعنى دشوارترين دوران خفقان حكومت امويان، كه آن‌حضرت در سخت‌ترين شرايط به وظيفه امامت ادامه داد و عالى‌ترين معارف و اخلاقيات و امور سياسى و اجتماعى را در لباس دعا بيان فرمود .
    حضرت امام سجاد ( عليه السلام) بنابر قول مشهور در بيست و پنج و به قولى دوازده محرم سال نودوپنج هجرى قمرى به وسيله هشام بن عبد الملك در سن حدود پنجاه وشش سالگى به شهادت رسيد .
  • 3 . على بن الحسين (على اكبر ( عليه السلام))، پدرش امام حسين ( عليه السلام)، و مادرش ليلى دختر ابى مره مى‌باشد .
    به على اكبر معروف بود و از حيث‌شجاعت و نبوغ، بهترين يادگار جدش على بن ابيطالب بود و از لحاظ چهره زيبا و تناسب اندام و خوى نيكو و گفتار نغز از همه كس به جد بزرگوارش رسول اكرم ( صلى الله عليه و آله) شبيه‌تر بود . نخستين شهيد از بنى هاشم در روز عاشورا بود كه جسد مباركش قطعه قطعه گرديد و نزديكترين شهيدى است كه در كنار امام حسين ( عليه السلام) دفن شده است . سن او را از هيجده سال تا بيست و هفت‌سال نقل كرده‌اند .
  • 4 . عبدالله بن على ( عليه السلام):
    پدرش، على ( عليه السلام) و مادرش فاطمه‌ام البنين مى‌باشد كه به توصيه برادرش حضرت عباس ( عليه السلام) به ميدان كارزار شتافت . او اولين فرزند ام‌النبين است كه در روز عاشورا به شهادت رسيد . سن او در هنگام شهادت بيست و پنج‌سال بود .
  • 5 . عثمان بن على: پدرش على و مادرش ام‌البنين است . به خاطر علاقه شديد ى كه حضرت على ( عليه السلام) به «عثمان ابن مظعون‌» داشت، نام فرزندش را عثمان گذاشت . وى دومين فرزند ام‌البنين است كه در روز عاشورا به شهادت رسيد . او به هنگام شهادت نوزده ساله بود . (7)
  • 6 . جعفربن على ( عليه السلام): پدرش اميرالمؤمنين ( عليه السلام) و مادرش فاطمه‌ام البنين مى‌باشد . امام على ( عليه السلام) به واسطه علاقه و محبتى كه به برادرش «جعفر طيار» داشت، نام فرزندش را «جعفر» نهاد .
    امام حسين ( عليه السلام) به وى فرمود: به كارزار بشتاب تا تو را مانند دو بردارم (عبدا ... و عثمان) شهيد ببينم . وى در هنگام شهادت . نوزده سال من داشت . اين سه برادر و حضرت عباس ( عليه السلام)، امان نامه شمر (لعنة‌ا ... عليه) را رد كردند و امام حسين ( عليه السلام) را تنها نگذاشتند .
  • 7 . ابوبكر بن على ( عليه السلام): پدرش على ( عليه السلام) و مادرش ليلى دختر مسعود بن خالد بود . او را «محمد اصغر» و يا «عبدا ...» مى‌خواندند . او در روز عاشورا پس از كارزار با دشمن، به محاصره در آمده و به شهادت رسيد . نوشته‌اند: جسد بى‌جان او را در آبراه خشكى در كربلا يافتند .
  • 8 . قاسم بن الحسن ( عليه السلام): پدرش امام حسن مجتبى ( عليه السلام) و مادرش «رمله‌» مى‌باشد .
    در شب عاشورا در پاسخ امام حسين ( عليه السلام) كه فرمود: «مرگ در نظر تو چگونه است؟» گفت: «شيرين‌تر از عسل‌» .
    او پس از اصرار زياد از امام حسين ( عليه السلام) اجازه به ميدان رفتن گرفت و اين‌چنين رجز مى‌خواند:
    ان تنكرونى فاناابن الحسن
    سبط النبى المصطفى المؤتمن
    هذا حسين كالاسير المرتهن
    بين اناس لاسقوا صوب الحزن (8)
    او كارزار سختى نمود و با اينكه نوجوانى كم سن و سال بود، پس از كشتن سى و پنج نفر از دشمنان، در نهايت‌بر اثر ضربت‌شمشير نقش بر زمين گشت و به شهادت رسيد . سن او سيزده سال بود .
  • 9 . ابوبكر بن الحسن ( عليه السلام): پدرش امام حسن مجتبى ( عليه السلام) و مادرش، كنيز آن حضرت بود . او از مدينه همراه عمويش امام حسين ( عليه السلام) به كربلا آمد و بعد از شهادت برادرش قاسم، به ميدان آمد و جنگيد تا به فيض شهادت نايل گشت .
  • 10 . عبدالله بن الحسن ( عليه السلام): پدرش امام حسن مجتبى ( عليه السلام) و مادرش، دختر شليل بن عبدالله مى‌باشد . عبدالله در كربلا نوجوانى بود كه به سن بلوغ نرسيده بود و چون عمويش حسين ( عليه السلام) را زخمى و بى‌ياور ديد، خود را به آن حضرت رسانيد و گفت: «به خدا قسم از عمويم جدا نمى‌شوم‌» . در آن هنگام شمشيرى به طرف امام حسين ( عليه السلام) روانه شد . عبدالله دست‌خود را سپر شمشير قرار داد و دستش به پوست آويزان شد و فرياد زد: «عموجان‌» ! حسين ( عليه السلام) او را در بغل گرفت و به سينه چسبانيد و فرمود: برادرزاده! بر اين مصيبت كه بر تو وارد آمده است، صبر كن و از خداوند طلب خير نما، زيرا خداوند تو را به پدران صالحت ملحق مى‌كند . ناگاه حرمله بن كاهل تيرى بر او زد و او در دامان عمويش حسين ( عليه السلام)، به شهادت رسيد . وى نوجوانى يازده ساله بود .
  • 11 . عون بن عبدالله: پدرش، عبدالله و مادرش حضرت زينب ( عليها السلام) است . او در اوائل راه مكه به كربلا، در «وادى عقيق‌» به امام حسين ( عليه السلام) پيوست . او در روز عاشورا به ميدان نبرد تافت و شمشير زد تا به شهادت رسيد .
    مى‌نويسند: تا خبر شهادت او به پدرش عبدالله رسيد، گفت: «به خدا قسم، شهادت پسرم در ركاب حسين ( عليه السلام) مصيبت مرا آسان مى‌كند ...»
  • 12 . محمدبن عبدالله: پدرش، عبدالله و مادرش خوصاء مى‌باشد . او با برادرش «عون‌» در راه مكه به كربلا در «وادى عقيق‌» به امام حسين ( عليه السلام) پيوست و در روز عاشورا قبل از برادرش عون به ميدان رفت و به شهادت رسيد . وقتى خبر شهادت او به پدرش عبدالله رسيد، گفت: «اگر چه من توفيق يارى حسين را نيافتم، ولى با تقديم پسرانم او را يارى كردم .»
  • 13 . عبدالله بن مسلم: پدرش، مسلم بن عقيل و مادرش، رقيه دختر حضرت على ( عليه السلام) مى‌باشد . وى در روز عاشورا در ميدان جنگ، سه مرتبه با دشمن كارزار كرد .
    دشمن به سوى او تيرى رها كرد و و عبدالله دستش را روى صورت گذاشت تا از اصابت تير جلوگيرى كند . تير دستش را به پيشانى دوخت . تيرى ديگر، قلب او را نشانه گرفت . شهادت او در روز عاشورا اين‌گونه بود .
    عبدالله، چهارده سال داشت .
  • 14 . محمد بن مسلم: پدرش مسلم‌بن‌عقيل و مادرش از كنيزان بود . او در روز عاشورا پس از شهادت برادرش «عبدالله‌» در حمله دسته جمعى فرزندان ابيطالب به دشمن شركت كرده، سپس به شهادت رسيد . او سيزده ساله بود .
  • 15 . عبدالرحمن بن عقيل: پدرش، «عقيل‌» برادر على ( عليه السلام) و مادرش از كنيزان است . وى از عموزادگان امام حسين ( عليه السلام) است . امام حسين ( عليه السلام) فرياد زد: «اى عموزادگان من! صبر و مقاومت پيشه سازيد ... بعد از اين ديگر هرگز سختى و مصيبتى نخواهيد ديد .» وى در روز عاشورا در حمله دسته‌جمعى فرزندان ابيطالب به دشمن، شركت كرد و به شهادت رسيد .
  • 16 . جعفربن عقيل: پدرش «عقيل‌» و مادرش «خوصاء» مى‌باشد «جعفر» در روز عاشورا به ميدان جنگ شتافت و در حالى كه مادرش جلوى خيمه ايستاده بود و او را نظاره مى‌كرد، به شهادت رسيد .
  • 17 . سيف بن الحارث «الهمدانى‌»
  • 18 . مالك بن عبدالله «الهمدانى‌»
  • 19 . شبيب
    «سيف‌» و «مالك‌» پسر عموى يكديگر بودند و به همراه غلامشان «شبيب‌» به سپاه امام حسين ( عليه السلام) پيوستند .
    روز عاشورا آن دو در حالى كه مى‌گريستند، به خدمت‌حضرت رسيدند . امام (7) فرمود: «چرا گريه مى‌كنيد؟» آن دو گفتند: فدايت‌شويم، براى خودمان گريه نمى‌كنيم، ولى براى شما گريه مى‌كنيم كه در محاصره دشمن قرار گرفته‌ايد و ما بيش از جانمان چيزى نداريم تا با آن از تو حمايت كنيم .»
    حضرت به آن‌ها فرمود: «خداوند از بابت علاقه و همدرديتان با من به شما پاداش دهد .»
    آن‌ها در حالى‌كه يكديگر را حمايت مى‌كردند، در جنگ دشمن به شهادت رسيدند . غلامشان در حمله اول روز عاشورا به شهادت رسيد .
  • 20 . عائذ بن مجمع: او به همراه پدرش مجمع بن عبدالله در بين راه به امام ( عليه السلام) ملحق شد و حربن يزيد خواست نگذارد . امام ( عليه السلام) فرمود: «اين‌ها ياران منند و نبايد آن‌ها را از اين كار باز دارى‌» آن‌ها به امام ملحق شدند و راهنماى آن‌ها طرماح بود . صاحب حدائق، آن دو را در شمار شهداى حمله اول ذكر كرده است . ديگران گفته‌اند با پدرشان در يك‌جا شهيد شدند و اين قبل از حمله اول در آغاز جنگ بوده است . (11)
  • 21 . عمروبن قرظه: پدرش قرظه از اصحاب رسول خدا ( صلى الله عليه و آله) و از ياران على ( عليه السلام) بود . عمرو قبل از شروع جنگ در كربلا، به امام حسين ( عليه السلام) پيوست . در روز عاشورا به ميدان رفت و جنگيد، ولى به سوى حسين ( عليه السلام) برگشت، تا آن حضرت را از دشمن محافظت كند . او خود را سپر حضرت كرده و تيرها به صورت و سينه‌اش برخورد مى‌كرد تا آسيبى به امام حسين ( عليه السلام) نرسد .
    او در حالى‌كه بدنش پر از جراحت‌شده بود، رو به حضرت كرد و گفت: «يابن‌رسول الله! آيا به عهد خود وفا كردم؟» حضرت فرمود: «در بهشت جلوى من خواهى بود و سلام مرا به رسول خدا برسان .» در همين لحظه عمرو به زمين افتاد و به شهادت رسيد .
  • 22 . عمرو بن جناده: عمرو كه جوانى بيست و يك ساله بود، پس از شهادت پدرش، مادرش به او گفت: «پسرم برو از حريم امام دفاع كن و در برابرش با دشمن جنگ كن .» او بعد از اجازه از امام حسين ( عليه السلام) به دشمن حمله كرد و چنين مى‌خواند:
    اميرى حسين و نعم المير
    سرور الفؤاد البشير النذير
    على و فاطمة والداه
    فهل تعلمون له من نظير
    او هم‌چنان جنگيد، تا به شهادت رسيد . دشمن سرش را از بدن جدا كرد و به طرف حسين ( عليه السلام) پرتاب كرد . مادرش، سر فرزند را برداشت و آن را بر سر يكى از سپاهيان عمربن‌سعد زد و او را به هلاكت رساند . (12)
  • 23 و 24 . عبدالله بن عروه و عبدالرحمن بن عروه:
    اين دو برادر از اشراف و دليران كوفه بودند و جدشان از ياران على ( عليه السلام) بوده است . آن‌ها در كربلا به امام حسين ( عليه السلام) ملحق شدند و در روز عاشورا به نزد حضرت آمده و سلام كردند و گفتند: «دوست داريم كه در برابرت مبارزه كرده و از حريم تو دفاع كنيم .» حضرت به آن‌ها فرمود: «آفرين بر شما باد .» اين دو برادر در نزديكى امام ( عليه السلام) با دشمن مبارزه كردند تا شهيد شدند . در زيارت ناحيه مقدسه آمده است: «السلام على عبدالله و عبدالرحمن ابنا عروه بن حراق الغفاريين‌»
  • 25 . وهب
  • 26 . همسر وهب (هائيه)
    وهب مردى دلاور و از مسيحيان كوفه بود كه با ديدن معجزه امام حسين ( عليه السلام) و با شنيدن پيام امام ( عليه السلام) با همسر و مادر خود به سوى كربلا حركت كرد و مسلمان شد . او در روز عاشورا با توصيه مادرش و اجازه امام حسين ( عليه السلام) به ميدان رفت و با صولت عجيبى جنگيد، به‌طورى كه نوزده سوار و بيست پياده را كشت و سپس هردو دستش را قطع كردند . وهب همچنان جنگيد تا به شهادت رسيد . پس سر بريده او را به سوى لشكر امام حسين ( عليه السلام) انداختند . مادرش سر او را به آغوش كشيد و سپس آن را به سوى دشمن انداخت . امام حسين (7) فرمود: «اى مادر وهب به خيمه برگرد . پسرت اكنون با رسول خداست .» وهب هنگام شهادت بيست وپنج‌سال داشت . او و خانواده‌اش در روز عاشورا ده روز بود كه به اسلام گرويده بودند و در پيكر وهب اثر هفتاد ضربه شمشير و نيزه و تير ديده مى‌شد . (13)
    «هانيه‌» همسر وهب، خود را به جنازه به خون غلتيده همسرش وهب رساند، خون‌هاى پيكر او را پاك مى‌كرد و گفت: «بهشت‌برتو گوارا باد» . شمر وقتى او را ديد، به غلامش رستم دستور داد او را بكشد . رستم با عمود بر آن نوعروس زد و او را كشت . اين نخستين زن و يگانه زنى بود كه در كربلا در راه دفاع از حريم امام حسين (7) به شهادت رسيد (14)
  • 27 و 28 . عبدالله بن يزيد و عبيدالله بن يزيد
    «عبدالله‌» و «عبيدالله‌» همراه پدرشان «يزيد» كه از شيعيان بصره بودند همراه عده‌اى ديگر از بصره بيرون آمده و در محلى به نام (ابطح) در نزديكى مكه به امام حسين ( عليه السلام) پيوستند .
    در روز عاشورا «عبدالله‌» و «عبيدالله‌» در حمله اول كه دسته جمعى بود، به شهادت رسيدند .
  • 29 . عبدالرحمن بن مسعود: عبدالرحمن همراه با پدرش مسعود بن الحجاج، از شيعيان و شجاعان مشهور بودند كه با لشكر عمربن سعد از كوفه خارج شدند، ولى پيش از درگيرى به امام حسين ( عليه السلام) پيوستند .
    «عبدالرحمن‌» و پدرش در روز عاشورا و در حمله اول، به شهادت رسيدند .
  • 30 . عمار بن حسان: از شيعيان مخلص و از شجاعان دلير و معروف بود . پدرش حسان از اصحاب امام على ( عليه السلام) بود . عمار از مكه در خدمت امام ( عليه السلام) بود و از آن حضرت جدا نشد تا در روز عاشورا در حمله اول به فيض عظيم شهادت نائل گشت .
  • 31 . حبشى بن قيس بن سلمه: جد او از اصحاب رسول خداست و از قبيله نهم است . او در ايامى كه خبر از جنگ در كربلا نبود، خدمت امام بود و به همراه آن حضرت به كربلا آمد و در روز عاشورا به شهادت رسيد .
    اميد آنكه با تامل و تفكر در ايثار و فداكارى اين جوانان، آنان را اسوه زندگى خويش قرار دهيم .
    با يكى از سخنان امام حسين ( عليه السلام) در عظمت‌يارانش و اهل بيتش، سخن را به پايان مى‌بريم:
    فانى لا اعلم اصحابا اولى و لا خيرا من اصحابى و لااهل بيت ابر و لااوصل من اهل بيتى فجزاكم الله جميعا عنى خيرا
    «من يارانى برتر و بهتر از ياران خود نديده‌ام و اهل بيت و خاندانى نيكوتر و به صله رحم پايبندتر از اهل بيتم نمى‌شناسم . خدا شما را به خاطر يارى من پاداش نيكو عطا فرمايد . (15)

پى‌نوشت‌ها:

1 . سيماى جوانان در قرآن و تاريخ اسلام، على دوانى، ص 209 .
2 . همراه با سيدالشهدا از مدينه تا كربلا، ص 20 .
3 . اعيان الشيعه، ج 7، ص 430 .
4 . سردار كربلا، ص 229 .
5 . همراه با آن على ( عليه السلام) از عاشورا تا اربعين، حشمت الله قنبرى، ص 63 .
6 . مجله ديدارآشنا، ش 22، ويژگى‌هاى جوانان عاشورايى، ص 17 .
7 . فتح خون، سيدمرتضى آوينى، ص 120 .
8 . سيدبن طاووس، لهوف، ص 113 .
9 . همان .
10 . همراه با آل على (7) از عاشورا تا اربعين، ص 61 .
11 . قصه كربلا، نظرى منفرد، ص 284 .
12 . بحار، ج 45، ص 27 .
13 . تعالى السبطين، ج 1، ص 286 .
14 . سوگنامه آل محمد ( صلى الله عليه و آله)، محمدمهدى اشتهاردى، ص 106 .
15 . لهوف سيدبن طاووس، ترجمه عقيقى بخشايشى، ص 116 .

 


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 22 آبان 1394  | 10:58 AM | نویسنده : حسین رضایی | نظرات 0
راز ماندگاري نهضت كربلا
راز ماندگاري نهضت كربلا

نويسنده:آيت الله عبدالله جوادي آملي

توصيه هايي براي گويندگان و مداحان مجالس سيد الشهداء (ع)

مسئوليت انسان در برابر نعمتها

خداي سبحان هر نعمتي كه به هر كسي مي دهد، به اندازه همان نعمت مسئوليت مي طلبد. گرچه نعمت عظيم در فرهنگ قرآن، همان نعمت ولايت اهل بيت است؛ و ما بكم من نعمه فمن الله (نحل.53) و هم با مسئوليت همراه است. فرمود: و لتسئلن يومئذ عن النعيم (تكاثر8.). گرچه وجود مبارك امام هشتم (سلام الله عليه) فرمود: نحن النعيم(1) اما اين لسان، لسان حصر نيست كه آيه را منحصر كند؛ يعني شما در قيامت فقط از نعمت ولايت سؤال مي شويد و نسبت به نعمت هاي ديگر مسئول نيستيد، اينطور نيست. منتها در رأس امور، ولايت است، براي اينكه جزء اصول كلامي ماست. وگرنه هر نعمتي كه خداي سبحان به انسان داده است، در برابر او سؤالي هم هست. پس مطلب اول، مسئول بودن انسان در برابر نعمتهاي الهي است. مطلب دوم اين است كه خداي سبحان هر نعمتي كه به ما داد، راه حفظ آن نعمت را هم به ما عطا كرد و ما را مسئول آن نعمت هم قرار داد. يعني هم راه حفظ و وسيله حفظ را به ما داد، هم به ما هشدار داد كه اين نعمت در معرض دستبرد بيگانگان است. هم ما را راهنمائي كرد كه از آن وسيله كمك بگيريد تا از دستبرد بيگانگان حفظ بشود.

ارائه راهكار حفظ نعمت توسط پروردگار

پس هر نعمتي خدا به ما داد، ما مسئول آن نعمت ايم، دوم آن كه براي صيانت هر نعمت، يك وسيله اي هم به ما عطا كرده و ما را موظف كرده است كه از آن نعمت پاسداري كنيم و نگذاريم بيگانگان از آن نعمت سوءاستفاده كنند.
سوم اينكه گفتند: اگر آن نعمت علم و سواد و دانش است، شما بايد «صائن للنفس» باشيد. يعني اگر كسي يك فضل علمي دارد، به مقام علمي رسيده است، اين گذشته از اينكه بايد عادل باشد؛ بايد صائنا لنفسه باشد، نفوذناپذير باشد. بيگانه نتواند در او راه پيدا كند. اين كه فرمود: أما من كان من الفقهاء صائنا لنفسه، مطيعا لأمره مولاه، تاركا لهواه(2)، يعني فقيه هست، عالم هست، آگاه است، و عادل هم هست. هيچ واجبي را ترك نمي كند، هيچ حرامي را هم انجام نمي دهد، اما عدالت كافي نيست كه علم را پاسداري بكند. اين شخص بايد صيانت نفس داشته باشد.

حفظ نعمت علم در پرتو صيانت نفس

«صيانت» يعني خويشتن داري، نفوذناپذيري، آگاهي، دشمن شناسي، دوست شناسي، تسليم نشدن و مانند آن. اين سه قيد را در مراجع و غير مراجع ذكر كرده اند؛ يكي فقاهت است، يكي عدالت؛ و يكي صيانت. أما من كان من الفقهاء صائنا لنفسه؛ مطيعا لأمر مولاه، تاركا لهواه. اين «مطيعا لأمر مولاه»، يعني تمام واجبها را انجام مي دهد. «تاركا لهواه»، يعني همه محرمات را انجام نمي دهد. يعني عادل كامل است. عدالت در عين حال كه لازم است، هرگز كافي نيست. يك چيز ديگري هم لازم است. يعني سواد كافي، عدالت كافي و شعور سياسي كافي؛ صائنا لنفسه. اين خويشتن دار باشد. مواظب باشد كه بيگانه راه پيدا نكند. چيزي از او نگيرد، چيزي از او نشنود، چيزي از او نداشته باشد. در او نفوذ نكند؛ اين كار آساني نيست. عدالت كار آساني است، به دليل اينكه بر همه ما واجب است عادل باشيم منتها اگر كسي عادل نبود، نمي شود به او اقتدا كرد؛ اگر كسي عادل بود، مي شود به او اقتدا كرد و مانند آن. وگرنه اينچنين نيست كه عدالت براي يك گروه خاصي واجب باشد!
عدالت، يعني انجام واجب و ترك حرام؛ اين كار بر همه واجب است. يعني بر هر مسلماني واجب است عادل باشد. اگر برخي ها متأسفانه فاقد اين وصف بودند، از بعضي از كمالات و سمت ها محرومند. وگرنه عدالت اينچنين نيست كه بر بعضي واجب باشد؛ اما صيانت مقدور همه نيست. كساني كه بخواهند پست هاي كليدي در اسلام داشته باشند، بايد عالم باشند. متخصص باشند در رشته خودشان عادل باشند نفوذناپذير هم باشند. اين «نفوذناپذيري» نه ارزان به دست مي آيد، نه فراوان و مبذول هم هست! دير ياب و كمياب است.
بايد به سراغش رفت و پيدا كرد. بر كساني كه بخواهند يك سمت هاي كليدي پيش خدا داشته باشند، بايد صائن لنفسه باشند كه هيچ كسي در آنها اثر نكند.
اين صيانت لنفس، مرحله رقيق و نازلش همان است كه در سوره مباركه صف بيان كرده؛ در سوره صف فرمود: اين رزمندگان ميدان جنگ بايد بنيان مرصوص باشند. «رصاص» يعني سرب. يك وقت است شما يك قصري مي سازيد؛ ملاطش سرب است. اين مرصوص نيست! اما يك وقتي قصري مي سازيد، يك خانه اي مي سازيد كه پايه اش سرب است، مصالحش سرب است، ملاطش سرب است، ديوارش سرب است، گچ اش سرب است؛ غير از سرب چيزي در او كار نرفته. اين صدر و ساقه اش مرصوص است. اين را مي گويند: «بنيان مرصوص». فرمود: ما درميدان جنگ، رزمندگان رصاصي و سربي مي طلبيم. ان الله يحب الذين يقاتلون في سبيله صفا كانهم بنيان مرصوص (صف . 4) اين تازه، مال جهاد اصغر است! كسي كه فقيه است، از اين بايد كاملتر باشد، كسي كه مسئوليت هاي ديگر دارد، از اين بايد والاتر باشد كه نفوذ ناپذير باشد. نفوذناپذيري هم كار آساني نيست. يك شعور بالا و والاي سياسي عميق مي خواهد. مردم را بشناسد. درون مردم را ببيند، از طعم بد پيشنهاد پيشنهاد دهنده بفهمد اين چه كاره است! اين نه درحوزه پيدا مي شود و نه در دانشگاه. اين در مسجد است و حسينيه! اين جان كندن و وارستگي مي خواهد و گريه هاي شب مي خواهد تا آدم بفهمد اين دهن، بدبوست. اين آمده پيشنهاد مي دهد، اين يك كار دارد، اين مي خواهد بازي با او در بياورد!
پست هاي كليدي در اسلام مال اين گروه است. اينها كه صائنا لنفسه؛ يعني نفوذناپذير باشد. همانطوري كه درصدد اين نيستند كسي را فريب بدهند. كسي هم توان فريب اينها را نداشته باشد.

لزوم استفاده صحيح از نعمتهاي الهي

اگر خداي سبحان يك نعمتي به ما داد، جمالي به ما داد، در كنارش يك جلالي هم از ما طلب كرد. كه با آن جلالت و شكوه، از اين جمال و نعمت پاسداري بكنيم. سواد يك نعمت است؛ بايد با يك جلال از اين جمال حمايت كرد. آهنگ خوب، صداي خوب، نغمه خوب، حنجره پاك، اين نعمت الهي است. بايد يك جلالي باشد، كه از اين حنجره پاك حمايت بكند. اين حنجره يك وقتي قرآن مي خواند، يك وقتي مداحي دارد، اينها خير و بركت و رحمت است. و هميشه هم نيست؛ طولي نمي كشد، يك نعمتي با يك سرما خوردگي از ما گرفته مي شود، پس معلوم مي شود زودگذر است! همين كه سن يك مقداري بالا رفت، نزديك شصت شد، ديگر از ما گرفته مي شود. اين نعمتي نيست كه بماند. حالا كه ماندني نيست، يك چند صباحي در اختيار ماست، و جمال هم هست؛ ما بايد با جلال از اين جمال حمايت بكنيم. نگذاريم بيهوده صرف بشود. اما راه بيهوده صرف كردن آن چي است؟

ضرورت برگزاري مجالس اهل بيت (ع) در شأن آن ذوات مقدس

يك وقت است كه ما داريم مجلس عادي را مي گذرانيم، بله در مجلس عادي كف زدن و اينها عيب ندارد. اما يك وقتي به نام كسي كه همتاي قرآن كريم است!! «حسين بن علي» يعني همتاي قرآن كريم؛ از اين پائين تركه نيست. اينكه فرمود: «اني تارك فيكم الثقلين كتاب الله و عترتي لن يفترقا حتي يردا علي الحوض(3) يعني اين! آنوقت شما اگر بخواهيد با كف زدن، از قرآن تجليل بكنيد، اين، ديگر مجلس قرآني نيست. ممكن است چهار تا جوان يا نوجوان خوشش بيايد از كف زدن ها، ولي شما بايد عظمت و جلالي داشته باشيد كه اين نغمه را هر جا مصرف نكنيد، هم خوب بخوانيد، هم چيزهاي خوب بخوانيد. مثل اينكه سخنرانان ما و همه ما، وظيفه ما اين است كه هم خوب حرف بزنيم، هم حرف خوب بزنيم. هم حرف هاي علمي بزنيم، مستند به آيات و روايات و عقل برهاني باشد. خرافه و افسانه و داستان بي مغز نقل نكنيد. هم خوب حرف بزنيد كه مردم بفهمند. ادب را رعايت كنيد؛ در گفتارمان، در نوشتارمان، طوري باشد كه اديبانه باشد. اين دو كار وظيفه گوينده هاست. هم خوب حرف زدن، هم حرف خوب زدن. اما آن دو كار هم وظيفه خواننده هاست؛ هم چيزهاي خوب بخوانند، هم خوب بخوانند. بنابراين افسانه، قصه، اين خواب ديد، فلان كس خواب ديد؛ وقتي ريشه علمي نداشته باشد، ممكن است اشك بيايد، اما اشك عقلي نيست.

گريه و خنده معقول و نامعقول

شما عزيزان بدانيد كه گريه دو قسم است، خنده هم دو قسم است؛ گاهي انسان را قلقلك مي دهند، مي خندد. اين خنده معقول نيست. يك وقت يك طنز ادبي مي گويند، انسان مي خندد. آن يك خنده علمي است، بين اين دو تا خنده فرق است. يك وقتي مارش عزا مي زنند، يك كسي اشك مي ريزد. يك وقت نام حسين بن علي را مي برند، اشك مي ريزد؛ اين دو تا گريه يكسان نيست.
هر گريه اي كه ثواب ندارد! هر گريه اي كه سازنده نيست. اين نعمت را خدا به شما داد كه مثل مارش عزا نباشد. آن معارف را فراوان هم گفتند. شما اين جريان مرحوم محتشم كاشاني را، آن ترجيح بندش را ديديد. ادباي فراواني ترجيح بند گفته اند از بعد از محتشم كاشاني، از فقهاء و غيرفقهاء؛ اين بزرگواران ترجيح بندهاي زيادي گفتند. انسان به مقدار فهمش ثواب مي برد، نه به مقدار حنجره اش!! به مقدار دركش ثواب مي برد، نه به مقدار آهنگش! چيزهاي خوب خواندن؛ اين ترجيح بندهائي كه گفته اند، غالب اينها آن روايات معتبر، تاريخ معتبر، مقتل معتبر را به صورت شعرهاي وزين در آوردند و در دسترس قراردادند. همه اينها هم با رثاء و مرثيه سرائي سالار شهيدان همراه است، هم با آهنگ خوب تعديه مي شود. اين كارها شده است؛ يعني اشعار بلند هست.

ضرورت اهتمام به گريه عاقلانه در مرثيه سالار شهيدان

شما به مقداري كه «گريه عاقلانه» بگيريد، كافي است. لازم نيست كه شور ايجاد بكنيد و با هر وسيله اي كه شد، با نقل خواب و داستان و اينها كه از عظمت و جلال اين خاندان كم بكند، گريه بگيريد. اين كار اگر عقاب نداشته باشد، مطمئن باشيد ثواب هم ندارد.

راز ماندگاري نهضت كربلا

تلخ تر از كربلا، بدتر از كربلا، هم قبل از كربلا گذشت، هم بعد از كربلا؛ اما هيچ كدام ماندگار نبود! زير اين آسمان، عظمت حسين بن علي مال اوست؛ عظمت كربلا مال اوست. نه قبل نظير داشت، نه بعد! چون هر كس كه مظلوم شد، سيد شهدا نمي شود! بنابراين يك چيزي است بي نظير در تاريخ. روي قداست او، روي امامت او، اين كمتر از قرآن نيست. اين به عنوان يك سلحشور جنگي نيست، به عنوان يك ولي فقيه نيست، به عنوان يك رهبر آزاديخواه نيست، به عنوان حامي مظلومان نيست؛ حمايت مظلومان و رهبري و اينها، همه زير مجموعه كسي است كه همتاي قرآن كريم است. اين را اگر از عرش پايين بياوريد، ديگر حسين بن علي نيست! اين است كه وجود مبارك زينب كبري فرمود: ممكن نيست شما بتوانيد نام حسين را محو كنيد؛ به خودت زحمت نده! اين را در دربار شام گفت. شام آن روز يعني اقتدار بر پنجاه كشور. آن روز خاورميانه در اختيار شام بود. يعني بعد از فتوحات امپراطوري بزرگ ايران و امپراطوري بزرگ روم، در خاورميانه هيچ كسي نبود مگر اينكه به شام باج مي داد! الان به صورت چهل، پنجاه كشور، درآمده. تمام آن روز عربستان حجاز در اين وسط قرارداشت؛ شرق اش امپراطوري بزرگ ايران بود، غرب اش امپراطوري بزرگ روم بود، هر دو هم فتح شده و هر دو هم باج مي دادند و در اختيار حكومت مركزي بودند. اين كه حضرت امير (سلام الله عليه) براي مصر مالك مي فرستاد و براي بخش هاي وسيع ايران استاندار تعيين مي كرد؛ براي اصفهان استاندار، براي آذربايجان استاندار، همه اين منطقه وسيع خاورميانه را حكومت اسلامي گرفته بود. البته آن طرف آب يعني غرب كه كشف نشده بود، آسياي دور و خاور دور هم بود؛ چين بود، ولي در دسترس نبود. كسي اميد اينكه اقيانوس اطلس را طي كند، اين اقيانوسها را برود آنطرف، نبود! نه وسيله هوائي بود، نه كشتي هاي فضائي، بنابراين خاورميانه هر چه بود، در اختيار شام بود. و همه نماينده ها هم آنجا حضور داشتند. وجود مبارك زينب كبري (سلام الله عليها) در كمال قدرت فرمود: ممكن نيست يزيد؛ دست از اين كارت بردار. وگرنه ممكن نيست بتواني نام حسين بن علي را خاموش كني! كد كيدك واسع سعيك. قسم به خدا، لاتمحوا وحينا، ولاتميت ذكرنا(4) اين نظير فلسطين نيست، اين نظير هيروشيما نيست، اين نظير افغانستان وعراق نيست؛ اين «حسين بن علي» است، كه در تمام عالم دومي ندارد! آنوقت حيف است كه اين عظمت با چهارتا خواب و با چهارتا گريه عاطفي غير معقول اداره بشود!! اگر خداي ناكرده مداحي خوب نخواند و حرف هاي خوب ارائه ندهد، لتسئلن يومئذ عن النعيم. بنابراين مواظب باشيم؛ گفته هاي عالمانه، نوشته هاي عالمانه، منشورات عالمانه و دواوين عالمانه زياد است. اگر شما بتوانيد با آن آهنگي كه خدا به شما داد، دو قطره معقول از چشم كسي بگيريد، براي همه كافي است. آن گريه عاقلانه است كه بهشت را به همراه دارد. و همان گريه بود كه سرمايه اين مملكت بود.
حسين بن علي(ع)، ضامن بقاي شرف ايران اسلامي الآن شما مي بينيد هندي ها شب هاي عاشورا آتش درست مي كنند، در آتش هم مي روند. اما زيربار ظلم هندوها هم مي روند! آن حسيني كه بتواند در روز مبادا يك سرمايه نظامي و ملي براي مملكت باشد، اين حسين بن علي است كه تاكنون علماي ما به ما معرفي كرده اند. بعضي از شماها البته انقلاب را خوب درك كرديد؛ در زمان انقلاب اين بختيار يك راهپيمايي به عنوان حمايت از قانون اساسي قبل از انقلاب راه اندازي كرد، او رژيم منحوس سلطنتي را موروثي مي دانست و امضاء مي كرد. اين به بهانه اينكه قانون اساسي را حمايت كند و از سلطنت جانبداري كند، يك تظاهرات به عنوان حمايت از قانون اساسي راه اندازي كردند و تظاهرات عجيبي هم بود كه گفتند: چهارصد هزار نفر شركت كرده اند. البته چهارصد هزار نفري كه در آن زن و بچه نبود. همه مردان بزرگ، آن هم با صف، نظام گونه كل خيابان انقلاب را پركرده بودند؛ و خيلي هم چشمگير. رسانه هاي خارج هم خيلي روي اين تكيه كردند و گفتند: خوب مردم ايران همين ها هستند و بس. طولي نكشيد؛ تاسوعا و عاشورا و اربعين و 28 صفر، اين چهار روز پيش آمد. سيل خروشان مردم ايران حركت كردند. آن راهپيمائي تاسوعا، عاشورا كه سخن از چهارصد هزار و نظائر آن نبود كه؛ ميليوني بود اين چهارتا راهپيمائي كار را يكسره كرد! همه آنها ناچار شدند فرار كنند. خب اين سرمايه با اشك عاقلانه فراهم شده است.

نام مبارك سيدالشهداء(ع)، رمز پيروزي در دفاع مقدس

جنگ را همين سرمايه اداره كرد شما در جبهه هاي جنگ شركت كرديد، در شب هاي عمليات شركت كرديد. اول يا حسين، يا حسين بود؛ بعد در خاكريز سوم، چهارم سرود اي ايران، اي ايران! سرودها در خاكريزهاي سوم، چهارم بود. آن نوارهائي كه مي گذاشتند در خاكريز اول؛ كربلا، كربلا بود. اين حفظ كرد. آن وقت اين سرمايه حيف نيست كه آدم خداي ناكرده براي اينكه چهارتا اشك غيرمعقول بگيرد، چيزهاي غيرعالمانه بخواند!!
استفاده از علم ها، تجلي خرافات در عزاداري ها مطلب ديگر در مورد اين علم ها است كه حركت مي دهند؛ من يادم هست خودم تا مادامي كه آمل بودم و درس مي خواندم، مرحوم پدرم زنده بود، روز عاشورا او كفش نمي پوشيد! چون مي دانيد شمال، غالباً بارندگي است. مخصوصاً آن سالهائي كه با زمستان همراه بود. بارندگي بود، گل بود. اصلاً او مي گفت: عاشورا، من كفش بپوشم؟!! اين دأب ايشان بود. با پاي برهنه عزاداري مي كرد. البته هر جا كه مي رفتند، بعد مي رفتند كنار حوض؛ پايشان را مي شستند، بعد مي رفتند منبر. اين حسين با اين وضع براي ما مانده! آدم اين عزاداري را مي كند؛ پا برهنه بشود براي او فخر است. اما حالا اين علم بلند كردن چي است؟! اين «آهن سرد بي خاصيت» براي چي است؟! يك چيزي باشد، بالاخره معقول باشد؛ و اين عزيزاني هم كه اين كار را مي كنند، بچه هاي مخلصي اند. جوانهاي پرشور مخلص حسيني هم هستند.

وظيفه گويندگان و مداحان براي هدايت نسل جوان به عزاداري هاي صحيح

وظيفه ماست به آنها بگوئيم چه ثواب دارد، چه ثواب ندارد. بگوئيم: پا برهنگي خوب است، سر و سينه زدن خوب است، مشكي پوشيدن خوب است، جزع كردن خوب است، آن ديگري خوب نيست. اين وظيفه ماهاست كه بگوئيم و او هم عمل مي كند. او داعي ندارد عمل نكند جوان است، مسلمان است، پرشور است، حسيني است. اصلاً تلاش و كوشش اش براي اين است كه رضاي اهل بيت را به دست بياورد.
جامعه مداح ها اين وظيفه را دارند كه به اين عزيزان بگويند كه شما روز عاشورا آن سينه اي كه مي زنيد، آن ضجه اي كه مي زنيد، آن پابرهنگي اي كه داريد، قدم به قدم ثواب دارد. اما اين آهن بي خاصيت، اين را براي چي بلند مي كنيد كه صليب گونه ساخته شده؟ اينها خوب نيست؛ آن چيزهاي ديگري كه بخواهد خداي ناكرده همراه اينها بشود، اينها خوب نيست. مبادا اين جمال حسيني بدون جلال بماند! وگرنه بيگانه دستبرد مي زند؛ اگر نعمتي خدا به ما داد، هر جمالي داد؛ حالا جمال علم بود، جمال آهنگ خوب بود، نعمت صوت بود. هرچه بود، يك جلالي هم به ما داده است. اين جلالت و شكوه به منزله بنيان مرصوص است كه از اين جمال حمايت مي كند. اگر به يوسف (سلام الله عليه) جمال داد، جلال فاستعصم هم به او داد كه از جمالش حمايت كرد. اين جور نيست كه خدا يك نعمتي به كسي بدهد، راه حفظ اش را ندهد! راه حفظ هم مي دهد يقيناً. اين راه حفظ را كه داد؛ انسان خودش از اين نعمت استفاده مي كند، به جا هم استفاده مي كند؛ چند برابر هم بهره مي برد، به ديگران هم منتقل مي كند، و ديگران هم مشمولش مي شوند.
و آن عزاداري همان است كه وجبت له الجنه را به همراه دارد...

پانوشتها:

1- بحارالانوار. جلد .24 صفحه .52 باب 29
2- وسائل الشيعه. جلد .27 صفحه 131
3- همان ج 27 ص 189
4- بحار، جلد 45 ص 160

 


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 22 آبان 1394  | 10:57 AM | نویسنده : حسین رضایی | نظرات 0

تعداد کل صفحات : 48 ::      1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   >