ورود به کربلا و اتفاقات رخ داده
ورود به کربلا و اتفاقات رخ داده

نويسنده:على نظرى‌منفرد
منبع:قصّه كربلا

معرفی یاران شهید امام حسین علیه السلا م و شهادت اصحاب امام (علیه السلام)

عمربن سعد نزدیك به یاران امام شد و ذوید(1) را صدا كرد و گفت: پرچم را نزدیك آر، او پرچم را نزدیك آورد، پس عمربن سعد تیر را بر كمان نهاد و به سوى یاران امام انداخت و گفت: گواه باشید كه من اول كسى بودم كه به سوى آنان تیر انداختم!! سپس دیگران نیز تیر بر كمان نهاده و اصحاب امام را نشانه رفتند(2)، كه بعد از این اقدام، كسى از یاران امام حسین علیه‌السلام نماند كه از آن تیرها به او اصابت نكرده باشد، و همین امر باعث شد تا پنجاه تن از یاران امام حسین علیه‌السلام به شهادت برسند.(3)
عمربن سعد نزدیك به یاران امام شد و ذوید را صدا كرد و گفت: پرچم را نزدیك آر، او پرچم را نزدیك آورد، پس عمربن سعد تیر را بر كمان نهاد و به سوى یاران امام انداخت و گفت: گواه باشید كه من اول كسى بودم كه به سوى آنان تیر انداختم!! سپس دیگران نیز تیر بر كمان نهاده و اصحاب امام را نشانه رفتند، كه بعد از این اقدام، كسى از یاران امام حسین علیه‌السلام نماند كه از آن تیرها به او اصابت نكرده باشد، و همین امر باعث شد تا پنجاه تن از یاران امام حسین علیه‌السلام به شهادت برسند.
پس امام علیه‌السلام به یارانش فرمود: این تیرها فرستادگان این جماعت است! بپا خیزید و بشتابید به سوى مرگى كه از آن چاره‌اى نیست، خداى شما را بیامرزد.
پس اصحاب آن حضرت قسمتى از روز را پیكار كردند تا آن كه گروه دیگرى از یاران امام شهید شدند.(4)

نام‌هاى شهداى حمله اول

ابن شهر آشوب تعداد شهداى اصحاب امام را در حلمه اول، چهل نفر ذكر كرده است كه نام بیست و هشت نفر از آنها را برده است و سپس مى‌گوید: ده نفر آنها از موالى حسین علیه‌السلام و دو نفر از موالیان امیرالمؤمنین بوده‌اند(5)، ولى ما براى آوردن ترجمه مختصرى از هر كدام آنها، در اینجا نام‌هاى آنان را از كتاب «ابصار العین» سماوى ذكر مى‌كنیم، كه بعضى از آنان بر اساس نقل دیگران در حمله اول شهید نشده‌اند و موارد اختلاف ذیلا مذكور گردیده است:
1 - ادهم بن امیه:از شیعیان بصره بود كه در خانه ماریه(6) اجتماع مى‌كردند، او با یزید بن ثبیط از بصره به مكه آمد و به امام علیه‌السلام پیوست.(7)
2 - امیْ بن سعد: او از اصحاب امیرالمؤمنین علیه‌السلام و از تابعین و ساكن كوفه بوده، و چون از آمدن امام حسین علیه‌السلام به كربلا آگاهى یافت، در ایام مهادنه(8) به خدمت امام حسین آمد.(9)
3 - بشر بن عمر: او از تابعین بود و دلاورى فرزندان او در جنگ‌ها معروف است، در ایام مهادنه به خدمت امام علیه‌السلام آمد.(10)
4 - جابر بن حجاج: جابر از یاران شجاع امام حسین علیه‌السلام بوده و قبل از ظهر روز عاشورا به شهادت رسید.(11)
5 - حباب بن عامر: او در كوفه سكونت داشته و از شیعیان است، و با مسلم بن عقیل بیعت كرده و در بین راه به امام علیه‌السلام ملحق گردید.(12)
6 - جبلة بن على: از شجاعان كوفه و از ابتداى امر با مسلم بود و سپس نزد امام حسین علیه‌السلام آمد.(13)
7 - جنادة بن كعب: از مكه مصاحب امام بود و او و خانواده‌اش به همراه امام به كربلا آمدند.(14)
8 - جندب بن حجیر كندى: او از بزرگان و سرشناسان شیعه و از اصحاب امیرالمؤمنین علیه‌السلام بود، و در بین راه قبل از برخورد امام با حربن یزید به خدمت آن حضرت رسید و به كربلا آمد. اهل سیر گفته‌اند كه او در آغاز جنگ به شهادت رسید، بعضى فرزند او حجیر بن جندب را گفته‌اند كه در همان آغاز حمله شهید شدند ولى ثابت نشده است كه با پدرش شهید شده باشد.(15)
9 - جوین بن مالك: او شیعه و در میان قبیله بنى تمیم بوده است، و با آنان براى جنگ با امام حسین علیه‌السلام بیرون آمد! و چون ابن سعد شرط‌ هاى امام را نپذیرفت، او نیز همانند گروه دیگرى دست از سپاهیان كوفه كشیده و شب هنگام(16) به سوى اردوى امام كوچ كرد.(17)
10 - حارث بن امرئ القیس: او از شجاعان بنام بود و شهرتى در جنگ‌ها به دست آورده بود، و با سپاه عمر بن سعد به كربلا آمده بود! و چون آنها كلام امام حسین علیه‌السلام را نپذیرفتند، به امام پیوست.(18)
11 - حارث بن نبهان: پدر او نبهان - بنده حمزة بن عبدالمطلب - سوارى شجاع بود، و فرزندش حارث از پیوستگان به امام على و امام حسن علیه‌السلام بود و یا امام حسین علیه‌السلام به كربلا آمد و شهید شد.(19)
12 - حجاج بن بدر: او اهل بصره است، و همان كسى است كه پاسخ نامه امام علیه‌السلام را از بصره به خدمت امام در كربلا آورد؛ این نامه را امام به مسعودبن عمر نوشته بودند، و حجاج بن بدر با امام بود تا در اولین حمله پیش از ظهر عاشورا به شهادت رسید، و بعضى شهادت او را بعد از ظهر ضمن مبارزه ذكر كرده‌اند.(20)
13 - حلاس بن عمرو: او و برادرش نعمان از اصحاب امیرالمؤمنین علیه‌السلام هستند و حلاس در كوفه فرمانده نیروهاى آن حضرت بوده است. او ابتدا با سپاه عمربن سعد به كربلا آمده بود و چون عمربن سعد شرائط امام را نپذیرفت او شبانه به اردوى امام حسین علیه‌السلام پیوست.(21)
14 - زاهر بن عمرو: شجاعى با تجربه و دلاورى مشهور و از دوستان معروف اهل‌بیت بود، او از یاران عمرو بن الحمق - صحابى معروف - بشمار مى‌رفت، و چون زیاد بن ابیه در طلب عمرو بن الحمق برآمد، زاهر با او بود و در قول و فعل با او مصاحبت داشت، آنگاه كه معاویه عمرو را تعقیب مى‌كرد، در تعقیب زاهر نیز بود، و سرانجام عمرو بن الحمق به دست معاویه به قتل رسید و زاهر خود را پنهان مى‌كرد، و در سال شصت هجرى چون مناسك حج را بجاى آورد، با امام علیه‌السلام ملاقات كرد و همراه امام به كربلا آمد.(22)
15 - زهیر بن سلیم: انگاه كه سپاه كوفه تصمیم به جنگ با امام علیه‌السلام گرفتند، او از جمله كسانى بود كه شب عاشورا به خدمت امام آمد و به اصحاب آن حضرت پیوست(23) و همانند مشتاقان جنگید تا این كه در حمله اول شهید شد و بعد از رسیدن به فیض شهادت به فیض دیگرى نیز نائل آمد و آن این كه در زیارات ناحیه مقدسه سلام بر او آمده است.(24)
عبدالله بن عمیر گفت: به خدا سوگند من مشتاق جهاد با اهل شرك هستم و امیدوارم جنگ با این جماعت كه با پسر دختر پیامبرشان مى‌جنگید، كمتر از جهاد با مشركین از نظر ثواب، نباشد. پس نزد همسرش ام وهب آمد و او را از این ماجرا آگاه و تصمیم خودش را گوشزد كرد، همسرش گفت: درست اندیشیده‌اى، خداوند تو را به بهترین راه‌ها و درست‌ترین اندیشه‌ها راهنمایى كند، همین كار را بكن و مرا نیز با خود ببر.
16 - سالم (غلام عامر بن مسلم ): او غلام عامر بود و در بصره سكونت داشت، و عامر از شیعیان آن شهر بشمار مى‌رفت، و هنگامى كه یزید بن ثبیط با فرزندان خود و برخى دیگر در مكه به خدمت امام علیه‌السلام آمدند، این دو نیز به همراه آنها به امام ملحق و با او به كربلا آمدند.(25)
17 - سالم بن عمرو: او اهل كوفه و از شیعیان بود، و در ایام مهادنه كه هنوز كار امام علیه‌السلام با سپاه كوفه به جنگ نیانجامیده بود، به كربلا آمد و به اصحاب امام ملحق شد.(26)
18 - سوار بن ابى حمیر: او نیز قبل از شروع جنگ به امام و یارانش ملحق شد، و در حمله اول مجروح گردید. او را سپاه كوفه اسیر كرده و نزد عمربن سعد بردند، عمربن سعد خواست او را به قتل برساند، خویشان او كه در سپاه كوفه بودند از ابن سعد خواستند كه او را آزاد نماید، و چون او مجروح شده بود پس از شش ماه به شهادت رسید و در عبارت زیارت ناحیه آمده است: «السلام على الجریح المأسور سوار بن ابى حمیر الفهمى».(27)
19 - شبیب بن عبدالله: او دلاورى شجاع بود كه با سیف و مالك فرزندان سریع به اردوى امام علیه‌السلام پیوسته است و قبل از ظهر روز عاشورا از جمله كسانى بودكه در حمله اول شهید شدند.(28)
20 - عائذ بن مجمع: او به همراه پدرش مجمع بن عبدالله در بین راه به امام علیه‌السلام ملحق شد و حر بن یزید خواست نگذارد، امام علیه‌السلام فرمود: اینها یاران منند و نباید آنها را از این كار بازدارى.
آنها به امام علیه‌السلام ملحق شدند و راهنماى آنها طرماح بود؛ و صاحب «حدائق» او را در شمار شهداى حلمه اول ذكر كرده و دیگران گفته‌اند با پدرش در یك جا شهید شدند و این قبل از حلمه اول در آغاز جنگ بوده است.(29)
21 - عامر بن مسلم: از اهل بصره و از شیعیان بود، به همراه غلامش سالم با یزید بن ثبیط از بصره به مكه آمده و به امام علیه‌السلام ملحق گردید.(30)
22 - عبدالله بن بشیر: او از مشاهیر دلاوران و از حامیان حق بشمار مى‌رفت، نام او و پدرش در جنگ‌ها مشهور است؛ عبدالله بن بشیر با لشكر عمر بن سعد به كربلا آمد و قبل از شروع قتال به امام علیه‌السلام پیوست و در اولین حمله قبل از ظهر عاشوار به شهادت رسید.(31)
23 - عبدالله بن یزید: او به همراه پدرش از بصره به مكه آمد و به خدمت امام علیه‌السلام رسید، سپس به همراه آن حضرت به كربلا آمده است.(32)
24 - عبیدالله بن یزید: او نیز به همراه پدرش یزید بن ثبیط و برادش و گروهى دیگر از اهل بصره در مكه به امام علیه‌السلام ملحق شدند.(33)
25 - عبدالرحمن بن عبد الرب: او از اصحاب رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم و از مخلصین اصحاب امیرالمؤمنین علیه‌السلام است، هنگامى كه على علیه‌السلام در رحبه كوفه از مردم خواست كسى كه در غدیر خم حاضر بوده و حدیث غدیر را شنیده بپاخیزد و شهادت دهد، او به همراه گروهى دیگر برخاسته و گفتند: از رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم شنیدیم كه مى‌فرمود: «خداى عزوجل ولى من است و من ولى مؤمنین، پس هر كس من مولاى او هستم على مولاى اوست، خدایا دوست بدار كسى را كه او را دوست مى‌دارد و دشمن بدار كسى كه او را دشمن مى‌دارد»؛ على علیه‌السلام او را تربیت كرده و قرآن تعلیم او نموده؛ او از مكه همراه امام حسین علیه‌السلام بوده و به كربلا آمده است.(34)
26 - عبدالرحمن بن مسعود: او و پدرش از معروفین شیعه و از شجاعان مشهور بودند، با عمربن سعد به كربلا آمدند و قبل از آغاز جنگ به خدمت امام حسین علیه‌السلام رسیدند و بر او سلام كردند و نزد امام مانده و در حمله اول به شهادت رسیدند.(35)
27 - عمر بن ضبیعه(36): او سوارى پیشتاز بود كه با عمربن سعد به كربلا آمد و بعد به حلقه یاران امام علیه‌السلام پیوست.(37) این حجر در «اصابه» گفته است كه عمرو بن ضبعه از نام آوران جنگ‌ها و مردى شجاع بوده است و افتخار درك رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم را دارد.(38)
28 - عمار بن حسان: از شیعیان مخلص و از شجاعان معروف بود، پدرش حسان از اصحاب امیرالمؤمنین علیه‌السلام بود و در جنگ‌هاى جمل و صفین در راه دفاع از آن حضرت مبارزه كرد و شهید گردید. عمار از مكه در خدمت امام حسین علیه‌السلام بود و از آن حضرت جدا نشد تا در روز عاشورا در حمله اول به فیض شهادت نائل آمد.(39)
29 - عمار بن سلامه: از اصحاب رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم و از یاران على علیه‌السلام در جنگ‌ها بود، و هنگامى كه براى جنگ جمل همراه حضرت مى‌رفتند از آن حضرت سؤال كرد: وقتى با اصحاب جمل روبرو شدى چه خواهى كرد؟ امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: آنها را به خدا و طاعت او دعوت مى‌كنم و اگر خوددارى كردند با آنها جنگ خواهم‌كرد، عمار گفت: آن كس كه مردم را به سوى خدا خواند هرگز مغلوب نگردد. عمار بن سلامه در كربلا به خدمت امام حسین علیه‌السلام آمد و در حمله او شیهد شد.(40)
30 - قاسم بن حبیب الأزدى: او از شیعیان كوفه بود و با سپاه عمر بن سعد به كربلا آمد، و قبل از آغاز جنگ به اردوى امام علیه‌السلام پیوست.(41)
31 - قاسط بن زهیر(42): او از اصحاب امیرالمؤمنین علیه‌السلام و از جمله یاران امام حسن علیه‌السلام بود و در كوفه ماند و در جنگ‌ها خصوصا در صفین حضور داشت. چون امام حسین علیه‌السلام به كربلا آمد، شبانه به آن حضرت پیوست.(43)
چون غبار میدان رزم فرو نشست، همسر عبدالله بن عمیر به سوى كشته او به راه افتاد و بر بالین او نشست و خاك از رخسار او پاك كرد و گفت: بهشت خدا تو را گوارا باد! از خدایى كه بهشت را روزى تو كرد مى‌خواهم كه مرا مصاحب تو در بهشت قرار دهد.
در این اثنأ شمر به غلامش دستور داد تا عمود خود را بر سر او فرود آورد، و در اثر این ضربه‌ ام وهب به آرزوى خود رسید و در كنار همسر شهیدش جان داد.
32 - كردوس بن زهیر: از اصحاب على علیه‌السلام بوده و همراه دو برادرش شبانه به امام حسین و كربلا پیوست.(44)
32 - كنانة بن عتیق(45): او از پهلوانان كوفه و از زمره زاهدان و قاریان قرآن است. در كربلا به خدمت امام حسین علیه‌السلام آمده و در حلمه اول شهید شد، و بعضى شهادت او را بعد از حمله اول ذكر كرده‌اند.(46)
34 - مسلم بن كثیر: از تابعین كوفه و از یاران امیرالمؤمنین علیه‌السلام بود و در یكى از جنگ‌ها یك پاى او آسیب دید و معلول شد، و شاید به همین جهت او را «اعراج» مى‌گفتند. هنگامى كه امام حسین علیه‌السلام به كربلا وارد شد، از كوفه به سوى آن حضرت حركت كرد و در كنار او به شهادت رسید.(47)
35 - مسعود بن حجاج: او و فرزندش از شیعیان معروف و از شجاعان مشهور بودند، و در ایام مهادنه به كربلا آمده خدمت امام علیه‌السلام رسیدند و نزد امام ماندند و هر دو در اولین حمله به فیض شهادت رسیدند.(48)
36 - مقسط بن زهیر: او و دو برادرش از اصحاب امیرالمؤمنین علیه‌السلام و از مجاهدان پیشتاز آن حضرت در جنگ‌هاى جمل و صفین و نهروان بودند. چون امام حسین علیه‌السلام به كربلا آمد، شبانه به خدمت آن حضرت رسیده و به فیض شهادت نائل شد.(49)
37 - نصر بن ابى نیزر(50): پدر او از فرزندان ملوك عجم یا از اولاد نجاشى است و فرزند او - نصر - بعد از امام على و امام حسن علیه‌السلام در خدمت امام حسین علیه‌السلام بود، و از مدینه همراه حضرت به مكه آمد و از آنجا به كربلا، و در آنجا به شهادت رسید. ابتدا سواره بود ولى اسب او را پى كردند، و در حمله اول به شهادت رسید.(51)
38 - نعمان بن عمرو الراسبى: او و برادرش از اهل كوفه و از اصحاب على علیه‌السلام هستند، چون عمر بن سعد سخنان امام را نپذیرفت، شبانه به خدمت آن حضرت آمد و در كنار او به شهادت رسید.(52)
39 - نعیم بن عجلان: او و دو برادرش نضر و نعمان هر سه از اصحاب امیرالمؤمنین علیه السلام بشمار مى‌رفتند، و در جنگ صفین در ركاب آن حضرت بودند و از شجاعان و از شعرا بشمار مى‌رفتند، نضر و نعمان از دنیا رفتند و نعیم در كوفه باقى ماند؛ چون امام حسین علیه‌السلام به سوى عراق آمد او به خدمت ایشان رسید و در روز عاشورا به عزم جنگ پیش آمد و در حمله اول به فیض شهادت نائل آمد.(53)
40 - زهیر بن بشر الخثعمى: صاحب مناقب او را از جمله شهداى حمله اول ذكر كرده است(54) ولى در دیگر مصادر نام او یافت نشد.

نزول نصر

از امام صادق علیه‌السلام نقل شده است كه فرمود: از پدرم شنیدم كه مى‌فرمود: چون اصحاب امام علیه‌السلام با سپاه عمر بن سعد درگیر شدند و آتش جنگ برافروخته شد، به فرمان خدا فرشتگان آسمان‌ها بر امام حسین فرود آمدند، و این مسأله امام را بر سر دو راهى قرار داد: پیروزى بر دشمنان و یا ملاقات خدا و شهادت، و آن بزرگوار، ملاقات خدا را برگزید.(55)

استغاثه

در این هنگام امام علیه‌السلام فریاد بر آورد كه:
"امَا من مُغیث یُغیثنا لوجه اللّه؟! اَما من ذاب یذبُّ عن حرم رسول الله ؟!
آیا فریادرسى هست كه ما را به خاطر خدا یارى دهد؟! آیا مدافعى هست كه از حرم رسول خدا دفاع نماید ؟!"(56)

نام‌هاى سایر شهدا

پس از این كه گروهى از یاران امام علیه‌السلام كه نامشان را قبلا یادآور شدیم در اولین حمله جان باختند و شربت شهادت نوشیدند، نوبت فداكارى به دیگر اصحاب و همچنین اهل‌بیت آن حضرت از بنى‌هاشم رسید كه هر كدام به میدان رزم شتافته و به استقبال شمشیرها و نیزه‌ها رفتند و لباس سرخ شهادت را به قامت خود پوشاندند و به لقاء الهى و رضوان خدا پیوستند و در جوار رحمت و الطاف حق آرمیدند كه به ترتیب در آغاز نام اصحاب و سپس اهل‌بیت آن حضرت را ذكر خواهیم كرد:
1- عبدالله بن عمیر(57): او پدر وهب و مردى شجاع و شریف بوده و در كوفه سرائى نزدیك «بثر الجعد»(58) همدان داشت، همسرش ام وهب است. او روزى به لشكرگاه كوفه در نخیله آمد و سپاه كوفه را مشاهده كرد كه عازم حركت به سوى كربلا هستند، سؤال كرد، به او گفته شد كه این سپاه براى جنگ با حسین فرزند دختر رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم مى‌روند!
عبدالله بن عمیر گفت: به خدا سوگند من مشتاق جهاد با اهل شرك هستم و امیدوارم جنگ با این جماعت كه با پسر دختر پیامبرشان مى‌جنگید، كمتر از جهاد با مشركین از نظر ثواب، نباشد. پس نزد همسرش ام وهب آمد و او را از این ماجرا آگاه و تصمیم خودش را گوشزد كرد، همسرش گفت: درست اندیشیده‌اى، خداوند تو را به بهترین راه‌ها و درست‌ترین اندیشه‌ها راهنمایى كند، همین كار را بكن و مرا نیز با خود ببر.
پس شب هنگام همسرش را برداشت و حركت كرد تا در كربلا به خدمت امام حسین علیه‌السلام رسید.
و چون عمر بن سعد به سوى امام علیه‌السلام تیر انداخت و سپاه كوفه به طرف اردوى امام تیر پرتاب كردند، غلام زیاد بن ابیه به نام «یسار» و غلام عبیدالله بن زیاد به نام «سالم» به میدان آمدند، و از سپاهیان امام مبارز طلب كردند، حبیب بن مظاهر و بریر بن خضیر از جاى برخاسته كه به میدان بروند، امام حسین علیه‌السلام مانع شد، عبدالله بن عمیر بپاخاست و از حضرت اجازه خواست، امام به او نظر كرد و او را مردى گندم گون و بلند بالا و داراى بازوانى قوى و سینه‌اى گشاده یافت، فرمود: گمان دارم كه حریفان خود را از پاى درآورى، اگر مى‌خواهى به جانب آنان رو.
پس عبدالله بن عمیر به میدان شتافت، سالم و یسار كه در میدان ایستاده بودند از نسب او سؤال كردند، او خود را معرفى نمود، آن دو گفتند: ما تو را نمى‌شناسیم! پس زهیر یا حبیب و یا بریر را به میدان طلب كردند، و یسار جلوتر از سالم ایستاده بود، عبدالله بن عمیر گفت: از جنگ با مردم ننگ دارى؟! هر كس به جنگ تو آید بهتر از تو خواهد بود. پس بر او حمله برد و او را با شمشیر زد تا او را به قتل رساند، و در آن هنگام كه سرگرم مبارزه با او بود، سالم به او حمله كرد. یاران امام فریاد بر آوردند كه: سالم آهنگ تو كرده است! او اهمیت نداد، و سالم با شمشیر بر او حمله كرد.
پس شخصى به نام ایوب بن شرح، تیرى به اسب حر زده و او را از پاى در آورد، حر به ناچار از اسب پیاده شد و پیاده مى‌رزمید تا چهل و چند نفر را به قتل رساند. در این احوال لشكر پیاده نظام ابن سعد بر او حمله‌ور شده و او را كشتند، اصحاب امام با شتاب به سوى او شتافته و او را در برابر خیمه‌اى كه مى‌جنگید قرار دادند، امام علیه‌السلام بر بالین او نشست و خون از چهره حر پاك كرد و این جملات را فرمود: تو حر و آزاده‌اى همانگونه كه مادرت بر تو نام نهاد، تو در دنیا و آخرت حر و آزاده‌اى.
عبدالله بن عمیر دست خود را جلو آورد و انگشتان دست چپ او قطع شد، ولى به سالم امان نداد و او را شمشیر زد و كشت، و روى به سوى امام كرد و در برابر آن حضرت رجز مى‌خواند در حالى كه هر دو حریف خود را كشته بود:
ان تنكرونى فانا ابن كلبحسبى ببیتى فى علیم حسبى انى امر ذو مرة و عصبو لست بالخوّار عند الحرب انى زعیم لك ام و هببالطعن فیهم مقدما و الضرب(59)
پس ام وهب همسر عبدالله بن عمیر عمود خیمه را برگرفته و روى به سوى همسر خود آورد و گفت: پدر و ماردم به فدایت باد! در برابر این ذریه رسول خدا مبارزه كن.
عبدالله بن عمیر او را به سوى زنان باز گرداند، ام وهب لباس همسر خود را گرفته و مى‌گفت: هرگز تو را رها نمى‌كنم تا در كنارت كشته شوم.
عبدالله بن عمیر در حالى كه دست راستش در اثر خون كشته شدگان به دسته شمشیر چسبیده بود و انگشتان دست چپ او قطع شده بودند، نتوانست همسرش را باز گرداند.
امام حسین علیه السلام آمد و فرمود: خدا شما خاندان را جزاى خیر دهد، به سوى زنان بازگرد و با آنان باش، خدا تو را رحمت كند، بر زنان جنگ نیست، پس او بازگشت.
عمرو بن حجاج زبیدى بر میمنه لشكر امام حمله كرد و یاران امام ایستادگى كردند، و شمر بر میسره حمله كرد ولى یاران امام استقامت مى‌كردند و با نیزه به آنها حمله مى‌بردند.
عبدالله بن عمیر - این مبارز شیر دل - كه در میسره لشكر امام علیه السلام مى‌رزمید، گروهى از آنان را كشت. در این هنگام، هانى بن ثبیت حضرمى و بكیر بن حى تیمى بر او حمله برده و او را شهید كردند، پس سپاه عمر بن سعد به یكباره از سواره و پیاده به یاران امام حمله ور شدند و جنگ سختى در گرفت و اكثر اصحاب امام بر روى زمین افتادند، چون غبار میدان رزم فرو نشست، همسر عبدالله بن عمیر به سوى كشته او به راه افتاد و بر بالین او نشست و خاك از رخسار او پاك كرد و گفت: بهشت خدا تو را گوارا باد! از خدایى كه بهشت را روزى تو كرد مى‌خواهم كه مرا مصاحب تو در بهشت قرار دهد.
در این اثنأ شمر به غلامش دستور داد تا عمود خود را بر سر او فرود آورد، و در اثر این ضربه‌ ام وهب به آرزوى خود رسید و در كنار همسر شهیدش جان داد.(60)
2 و 3- سیف بن الحارث، مالك بن عبدالله(61): این دو برادر مادرى به همراه غلامشان شبیب روز عاشورا هنگامى كه امام حسین علیه‌السلام را در آن حال مشاهده كردند، گریه كنان به خدمت امام آمده و به اردوى او ملحق شدند.
امام علیه‌السلام به آنها فرمود: اى فرزندان برادرم! چرا مى‌گریید؟! به خدا سوگند بعد از گذشت ساعتى چشمانتان روشن خواهد شد.
گفتند: خدا ما را فداى تو گرداند، بر خود نمى‌گرییم بلكه گریه مى‌كنیم براى این كه شما را در محاصره این گروه مى‌بینیم و قدرت نداریم تا به چیزى بیش از جانمان از تو حمایت كنیم!
امام علیه‌السلام فرمود: خدا شما را به خاطر این همراهى و یارى، بهترین پاداشى كه به متقین مى‌دهد، عطا نماید.
این دو برادر ایستاده بودند و حنظلة بن اسعد مردم كوفه را موعظه مى‌نمود و مبارزه كرد تا به شهادت رسید، آنگاه این دو برادر به سوى سپاه كوفه حركت كرده و روى به امام حسین علیه‌السلام نموده گفتند: السلام علیك یابن رسول الله! امام علیه‌السلام فرمود: رحمت و سلام و بركات خدا بر شما باد.
پس در حالى كه هماهنگ مبارزه مى‌كردند و یكى از دنبال دیگرى بود، هر دو به فیض شهادت نائل آمدند.(62)
4 - عمرو بن خالد الصیدواى(63)؛
5 - سعد مولاى عمرو(64)؛
6 - جابر بن حارث(65)؛
7 - مجمع بن عبدالله(66):
این چهار بزرگوار با هم بر اهل كوفه حمله بردند و چون در میان دشمن قرار گرفتند سپاه كوفه آنها را محاصره و از دیگر یاران امام جدا كردند، امام حسین علیه‌السلام برادرش عباس علیه‌السلام را فرستاد تا آنها را با شمشیر از حلقه محاصره نجات دهد در حالى كه آنها كاملا زخمى شده بودند، ولى در اثناى راه، دشمن باز با شمشیر بر آنها حمله برد و با این كه مجروح بودند، مبارزه كردند تا در كنار هم به شهادت رسیدند.(67)
در این هنگام مجدداً عمرو بن حجاج با سپاهش بر میمنه اصحاب امام حسین علیه السلام حمله كردند، و چون به امام نزدیك شدند یاران امام بر زانو نشسته و نیزه‌ها را به سوى آنها گرفتند، از این رو اسبان سپاه عمرو بن حجاج نتوانستند قدم از قدم بردارند، و هنگام بازگشت، اصحاب امام بر آنان تیر زده و تعدادى از ایشان را كشته و گروهى را مجروح ساختند.(68)
8 - بریر بن خضیر: و چون جنگ شدت پیدا كرد، مردى از سپاه كوفه به نام یزید بن معقل به میدان آمد و بریر را ندا كرد كه: كار خدا را درباره خود چگونه مى‌بینى؟!
بریر گفت: به خدا سوگند كه او در حق من نیكى كرد و كار تو را در مسیر شر قرار داد.
یزید بن معقل گفت: دروغ مى‌گویى و قبل از این، دروغگو نبودى! و من گواهى مى‌دهم كه تو از گمراهانى!
بریر گفت: آیا مى‌خواهى با تو مباهله كنم تا خدا دروغگو را لعنت و آن كه را بر باطل است به قتل برساند؟
او پذیرفت و با هم در آویختند و دو ضربت رد و بدل شد و یزیدبن معقل ضربتى بر بریر وارد كرد كه زیانى متوجه او نشد، و شمشیرى حواله سر او كرد و كلاه او را شكافت و به مغز سرش رسید و روى زمین افتاد، و در حالى كه شمشیر بریر در سر او فرو رفته و بریر آن را تكان مى‌داد كه از سر او بیرون آورد، مرد دیگرى از سپاه كوفه به نام رضى بن منقذ بر بریر حمله كرد و ساعتى با یكدیگر مبارزه كردند تا بریر او را بر زمین زده و روى سینه او نشست، آن مرد فریاد زد: كجایند یاران تا مرا نجات دهند؟!
از امام باقر علیه‌السلام روایت شده كه: هر كسى كشته خود را از میدان بیرون مى‌برد و به خاك مى‌سپرد، اما جون كسى را نداشت تا او را از میدان بیرون برد، به همین جهت پیكر پاره پاره او را پس از ده روز دیدند در حالى كه بوى مشك از بدنش به مشام مى‌رسید.
كعب بن جابر به یارى او شتافت، به او گفته شد: این مرد بریر بن خضیر قارى است كه در مسجد كوفه مى‌نشست و ما را قرآن مى‌آموخت، او توجهى نكرد و با نیزه به بریر حمله كرد، و آن را بر پشت بریر نهاد.
چون بریر تیزى نیزه را در پشت خود احساس كرد، خود را به روى رضى بن منقذ افكند و روى او را به دندان گرفت و قسمتى از بینى او را بركند، كعب بن جابر نیزه را فشار داد و بریر را از روى رضى بن منقذ كنار زد و او را با شمشیر به شهادت رساند، رضوان خداوند بر او باد.(69)
عفیف(70) مى‌گوید: گویا من رضى بن منقذ را مى‌نگرم كه از جاى بر مى‌خاست، و در حالى كه غبار از جامه‌اش پاك مى‌كرد به كعب بن جابر مى‌گفت: اى برادر ازدى! خدمتى به من كردى كه هرگز آن را فراموش نخواهم كرد.
یوسف بن یزید مى‌گوید كه: از عفیف پرسیدم كه تو خود مباهله بریر را با یزید بن معقل شاهد بودى؟
عفیف گفت: آرى، به چشم دیدم و به گوش شنیدم.
كعب بن جابر - قاتل بریر - چون از كربلا باز گشت، همسرش و خواهرش نوار به او گفتند: تو دشمن پسر فاطمه را یارى كردى و بزرگ قرأ قرآن - بریر - را كشتى و گناه بزرگى را انجام دادى! به خدا سوگند كه هرگز با تو كلمه‌اى سخن نخواهیم گفت.(71)
عبیدالله پسر عموى كعب بر او خشمگین شد و گفت: واى بر تو! بریر را كشتى؟!
به چه امیدى خدا را ملاقات خواهى كرد؟!
نوشته‌اند كه: كعب از كرده خود پشیمان شده و اشعارى را به نظم درآورد كه در آن حزن و اندوه خود را به خاطر ارتكاب این جرم بزرگ یادآور شده است.(72) و (73)
9 - عمرو بن قرظة بن كعب انصارى: پدر او از صحابه رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم و از یاران امیرالمؤمنین علیه‌السلام بود، و در جنگ‌هاى امام على علیه‌السلام شركت داشت و آن حضرت او را به ولایت فارس گمارده بود، و در سال 51 بدرود حیات گفت. او داراى فرزندانى است كه مشهورترین آنها عمرو و على است كه عمرو در ایام مهادنه در كربلا خدمت امام حسین علیه السلام رسید و امام او را جهت ارشاد نزد عمر بن سعد مى‌فرستاده است، و این جریان تا آمدن شمر ادامه داشت، و چون شمر به كربلا آمد، این ارتباط قطع شد.(74) او روز عاشورا از امام اذن گرفت و به میدان آمد در حالى كه این رجز مى‌خواند:
قد علمت كتیبة الانصارانى ساحمى حوزة الذمار ضرب غلام غیر نكس شارى‌دون حسین مهجتى و دارى.(75)
پس عمرو بن قرظه ساعتى رزمید و نزد امام حسین علیه‌السلام بازگشت و در برابر آن حضرت ایستاد تا از او در برابر دشمن دفاع كند.(76)
ابن نما مى‌گوید: او صورت و سینه خود را سپر تیرها قرار داده بود و نمى‌گذاشت كه به امام حسین علیه‌السلام اصابت كند، و پس از جراحت‌هاى زیادى كه برداشته بود به امام عرض كرد: اى پسر رسول خدا! به عهد خود وفا كردم؟!
آن حضرت فرمود: آرى، تو زودتر از من در بهشت خواهى بود، سلام مرا به رسول خدا برسان و بگو كه من هم به دنبال تو خواهم آمد.
عمرو پس از شنیدن این سخنان بشارت‌آمیز به روى زمین افتاد و جان تسلیم كرد؛ سلام خدا بر او باد.
اما برادرش على كه با عمر بن سعد به كربلا آمده بود، چون برادرش كشته شد، از میان سپاه كوفه بیرون آمد و ندا كرد: اى حسین! برادر مرا فریفتى و او را كشتى!
امام حسین فرمود: من او را نفریفتم، خدا او را هدایت كرد و تو به گمراهى كشیده شدى.
گفت: خدا مرا بكشد! اگر تو را نكشم، و یا به دست تو كشته نشوم! و به طرف امام حمله كرد.
نافع بن هلال او را با ضربه نیزه بر روى زمین انداخت و یاران او آمده و از معركه بیرونش بردند و زخم‌هایش را مدوا كردند تا بهبودى یافت.(77)
وقتى كه خبر كشته شدن زهیر بن قین در ركاب امام علیه‌السلام به همسر با وفاى او رسید، به غلامش گفت: برو و مولایت زهیر را كفن كن، غلام زهیر وقتى كه بدن مطهر امام حسین علیه‌السلام را عریان در قتلگاه مشاهده كرد، با خود گفت: چگونه مولایم زهیر را كفن كنم ولى حسین علیه‌السلام را رها نموده و عریان بگذارم؟! به خدا سوگند كه چنین نكنم. پس امام را در پارچه‌اى كه همراه داشت پیچید و زهیر را با پارچه‌اى پاره كفن نمود.
10 و 11- سعد بن حارث، ابو الحتوف بن حارث(78): این دو برادر با عمر بن سعد به كربلا آمده بودند، و چون روز عاشورا شد و امام حسین علیه‌السلام ندا مى‌كرد: «الا من ناصر ینصرنا» و زنان و كودكان با شنیدن صداى امام علیه السلام شیون مى‌كردند، از دیدن این منظره، تاب نیاوردند و شمشیر به روى سپاه كوفه و دشمنان امام حسین علیه‌السلام كشیدند و آنقدر مبارزه خود را ادامه دادند تا شهید شدند.(79)
برخى نوشته‌اند كه: این دو برادر در لحظات آخرین امام و پس از شهادت اصحاب به فیض شهادت نائل آمدند.(80)
12 - نافع بن هلال: از اصحاب امیرالمؤمنین علیه‌السلام و مردى بزرگوار و شجاع و قارى قرآن و نویسنده حدیث بود و در جنگ‌هاى جمل و صفین و نهروان در خدمت على علیه‌السلام شمشیر مى‌زد، و چون امام حسین علیه‌السلام به سمت عراق آمد، نافع و سه نفر دیگر از یارانش در میان راه به آن حضرت پیوستند.
چون عمرو بن قرظه شهید شد و برادرش على بن قرظه به خونخواهى او به میدان آمد، نافع بن هلال بر او حمله كرد و او را مجروح ساخت، یارانش براى نجات او حمله كردند و نافع بن هلال با آنها درگیر شد و رجز مى‌خواند و مى‌گفت:
ان تنكرونى فانان ابن الجملى دینى على دین حسین بن على.(81)
مردى به نام مزاحم بن حریث در پاسخ او گفت: من بر دین فلان هستم!
نافع بن هلال گفت: تو بر دین شیطانى؛ و بر او حمله كرد و مزاحم خواست برگردد كه ضربه نافع به او مهلت نداد و كشته شد.
عمرو بن حجاج فریاد زد: آیا مى‌دانید با چه كسانى مى‌جنگید؟! كسى به تنهایى به میدان اصحاب حسین نرود!
ابو مخنف مى‌گوید: نافع بن هلال، نامش را بر روى تیرهاى خود نوشته و آنها را مسموم نموده و پرتاب مى‌نمود، و از سپاه عمر بن سعد دوازده نفر را كشت و بسیارى را مجروح ساخت. هنگامى كه تیرهاى او تمام شد، شمشیر خود را برهنه نمود و حمله كرد و مى‌گفت:
انا الهزیر الجملى انا على دین على.(82)
لشكر دشمن چاره كار را در حمله دسته جمعى به او دید و لذا اطراف او را گرفته و او را هدف تیرها و سنگ‌هاى خود قرار دادند تا این كه بازوان او را شكسته و او را به اسارت گرفتند. شمر و گروهى از سپاه، او را نزد عمر بن سعد آوردند.
عمر بن سعد به او گفت: اى نافع! واى بر تو! چرا با خود چنین كردى؟!
نافع گفت: پروردگار من از قصد من آگاه است.
در حالى كه خون‌ها بر محاسن او جارى بود به او گفتند: مگر نمى‌بینى كه با خود چه كرده‌اى؟!
نافع گفت: دوازده نفر از شما را كشته‌ام و خودم را ملامت نمى‌كنم، اگر بازوان من سالم بود نمى‌توانستید مرا اسیر كنید.
شمر به عمر بن سعد گفت: او را بكش!
عمر بن سعد گفت: تو او را آوردى، اگر مى‌خواهى تو او را بكش!
شمر شمشیر از نیام كشید، و چون خواست نافع را به قتل برساند، نافع بن هلال گفت: به خدا سوگند اگر تو مسلمان بودى، براى تو ملاقات خدا بسیار دشوار بود و خون ما بر گردن تو سنگینى مى‌كرد، خدا را سپاس مى‌گویم كه مرگ ما را در دست بدترین خلق، قرار داد! پس شمر او را به شهادت رساند، رضوان خداوند بر او باد.(83)
13 - ابو الشعثأ كندى: نام او یزید بن زیاد(84) است و با عمر بن سعد به كربلا آمده بود، و چون كار به مقاتله انجامید، و سخنان امام را رد كردند، به جانب حسین علیه‌السلام آمد.
او كه تیرانداز ماهرى بود در برابر امام حسین علیه‌السلام زانو زد و صد تیر به سوى دشمن پرتاب كرد و امام مى‌فرمود: خدایا! تیرهاى او را به هدف بنشان و بهشت خود را پاداش او قرار ده! و هنگامى كه تیرهاى او تمام شد، در حالى كه بپا مى‌خواست گفت: پنج تن از سپاه عمر بن سعد را كشتم، سپس بر سپاه دشمن حمله كرد و نوزده نفر را به قتل رساند و بعد به شهادت رسید(85) او هنگام حمله این رجز را مى‌خواند:
"انا یزید و ابى‌مهاجر اشجع من لیث نبیل خادر یارب انى للحسین ناصر ولا بن سعد تارك و هاجر.(86)و (87)
14 - مسلم بن عوسجه: او مردى شریف، عابد و زاهد بود، و از اصحاب رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم بشمار مى‌رفت؛ شجاعت او در جنگ‌ها و فتوحات اسلامى همیشه ورد زبان‌ها بود.(88)
عمرو بن الحجاج كه در میسره لشكر عمر بن سعد قرار گرفته بود، بر میمنه امام - كه زهیر بن قین فرماندهى آن را بر عهده داشت - حمله ور شد، و این درگیرى در ناحیه فرات صورت گرفت و ساعتى به طول انجامید و در آن مسلم بن عوسجه اسدى بر روى زمین افتاد و به فیض شهادت نائل آمد.
آن بزرگوار در كوفه وكیل مسلم بن عقیل بود و مسئولیت جمع آورى اموال و خرید سلاح و گرفتن بیعت از مردم را بر عهده داشت.
در روز عاشورا ضمن مبارزه‌اى تحسین‌انگیز این رجز را مى‌خواند:
ان تسألوا عنى فانى ذو لبد من فرع قوم من ذرى بنى اسد فمن بغانى حائر عن الرشد و كافر بدین جبار صمد.(89)
حاضران در صحنه پیكار كربلا مى‌گویند كه چون غبار صحنه جنگ فرو نشست، مشاهده كردند كه مسلم بن عوسجه بر روى زمین افتاده است و آخرین لحظات حیاتش بود كه امام حسین علیه‌السلام بر بالین او حاضر شد و فرمود: خداى تو را رحمت كند اى مسلم بن عوسجه، و این آیه را تلاوت كردند: (فمنهم من قضى نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا.)(90)
حبیب بن مظاهر نزدیك آمد و گفت: اى مسلم بن عوسجه! شهادت تو سخت بر من گران است، تو را به بهشت بشارت مى‌دهم.
مسلم بن عوسجه با صدایى ضعیف گفت: خداى تو را هم مژده خیر دهد.
حبیب بن مظاهر به او گفت: خداى تو را هم مژده خیر دهد.
حبیب بن مظاهر به او گفت: اگر من هم در همین لحظات به تو ملحق نمى‌شدم دوست داشتم كه مرا وصى خود قرار دهى تا به وصایاى تو عمل كنم.
مسلم بن عوسجه گفت: تو را به این (امام حسین علیه‌السلام) وصیت مى‌كنم كه جان خود را فداى او كنى؛ و با دست خود به امام علیه‌السلام اشاره كرد.
جبیب گفت: به خداى كعبه چنین خواهم كرد.
پس مسلم بن عوسجه جان داد و در جوار رحمت حق آرمید. در این هنگام كنیز مسلم بن عوسجه فریاد بر آورد: یا سیداه! و یابن عوسجتاه!
سپاه عمرو بن حجاج فریاد برآوردند كه: مسلم بن عوسجه را كشتیم!
شبث بن ربعى به بعضى از یارانش كه در كنارش بودند گفت: مادرانتان در سوگ شما بگریند! شما خود را به دست خود كشته و موجبات سرافكندگى خود را فراهم ساخته‌اید، در این حال شادى مى‌كنید كه یلى مانند مسلم بن عوسجه را كشته‌اید؟!! به خدا سوگند او را در جایگاه كریم در میان مسلمانان دیدم، او را در دشت آذربایجان مشاهده كردم كه قبل از آمدن تمامى سواران، شش نفر را كشته بود، شما بر كشتن چنین افرادى شادى مى‌كنید؟!
نوشته‌اند كه: مسلم بن عوسجه به دست دو نفر شهید شد كه نام‌هاى آنها مسلم بن عبدالله ضبابى و عبدالرحمن بن ابى خشكاره بجلى است. (91)
حبیب بن مظاهر از اصحاب رسول خدا بود و در كوفه سكونت داشت و از یاران على علیه‌السلام بود و در تمام جنگ‌ها در خدمت آن حضرت شمشیر مى‌زد و از جمله خواص اصحاب آن حضرت و حاملان علوم آن بزرگوار است، او از جمله كسانى است كه مشتاقانه به یارى امام حسین علیه‌السلام شتافتند.
15 - حربن یزید ریاحى: حر مردى شریف در میان قوم خود بود(92)، و عاقبت به نداى حق لبیك گفت و با شادى به استقبال شهادت رفت و فرزند پیامبر را یارى كرد. او دلیرانه مى‌جنگید و رجز مى‌خواند:
انى انا الحر و مؤوى الضیفاضرب فى اعراضكم بالسیف عن خیر من حل بلاد الخیفا ضربكم ولا آرى من حیف.(93)
حربن یزید به اتفاق زهیر بن قین با دشمن پیكار مى‌كردند(94) و چون یكى از آنها در محاصره دشمن قرار مى‌گرفت دیگرى او را از محاصره دشمن بیرون مى‌آورد و ساعتى بر این روال پیكار كردند تا اسب حربن یزید جراحاتى برداشت و او همچنان سواره پیكار مى‌كرد و شعر مى‌خواند تا این كه مردى به نام یزید بن سفیان كه با او دشمنى دیرینه داشت در اثر فتنه انگیزى حصین بن نمیر كه به او گفت: این حربن یزید است كه تو مى‌خواستى او را به قتل برسانى، به حربن یزید حمله كرد ولى حر به او امان نداد و او را از دم شمشیر گذراند. پس شخصى به نام ایوب بن شرح، تیرى به اسب حر زده و او را از پاى در آورد، حر به ناچار از اسب پیاده شد و پیاده مى‌رزمید تا چهل و چند نفر را به قتل رساند. در این احوال لشكر پیاده نظام ابن سعد بر او حمله‌ور شده و او را كشتند، اصحاب امام با شتاب به سوى او شتافته و او را در برابر خیمه‌اى كه مى‌جنگید قرار دادند، امام علیه‌السلام بر بالین او نشست و خون از چهره حر پاك كرد و این جملات را فرمود: تو حر و آزاده‌اى همانگونه كه مادرت بر تو نام نهاد، تو در دنیا و آخرت حر و آزاده‌اى.(95)
در مرثیه حر، یكى از اصحاب امام حسین این شعر را سرود:
لنعم الحر حر بنى ریاحصبور عند مشتبك الرماح و نعم الحر اذ فادى حسینا و جاد بنفسه عند الصباح.(96)
و بعضى این اشعار را به على بن الحسین علیه‌السلام نسبت داده‌اند(97)، و بعضى هم گفته‌اند كه خود امام حسین علیه‌السلام آنها را انشأ فرموده‌اند.(98)
افراشت ز مهر، بیرق یارى را
خوش برد به سر، طریق دیندراى را
شد حر و درید پرده ظلمت را
شد مست و سرود، شعر بیدارى را(99)
16- حبیب بن مظاهر(100): او از اصحاب رسول خدا بود و در كوفه سكونت داشت و از یاران على علیه‌السلام بود و در تمام جنگ‌ها در خدمت آن حضرت شمشیر مى‌زد و از جمله خواص اصحاب آن حضرت و حاملان علوم آن بزرگوار است، او از جمله كسانى است كه مشتاقانه به یارى امام حسین علیه‌السلام شتافتند.(101)حبیب بن مظاهر و مسلم بن عوسجه در كوفه براى امام بیعت مى‌گرفتند و چون عبیدالله بن زیاد به كوفه آمد و اهل كوفه مسلم را تنها گذاشتند، قبیله حبیب بن مظاهر و مسلم بن عوسجه آنها را پنهان كردند تا آسیبى به آنها نرسد، و هنگامى كه امام حسین علیه‌السلام به كربلا آمد آن دو به سوى آن حضرت حركت كردند، روزها مخفى مى‌شدند و شب‌ها طى طریق مى‌نمودند تا به اردوى امام علیه‌السلام ملحق شدند.(102)
هنگامى كه امام حسین علیه‌السلام براى اداى نماز ظهر از سپاه كوفه مهلت خواست، حصین بن تمیم گفت: نماز از شما پذیرفته نیست!!
حبیب بن مظاهر در پاسخ او گفت: گمان مى‌كنى كه نماز از آل رسول خدا پذیرفته نشود و نماز تو اى احمق نادان مقبول افتد؟!
حصین بن تمیم به او حمله كرد و حبیب نیز به طرف او حمله ور شد و ضربه‌اى بر صورت اسب وى زد و بر اثر همین ضربه، حصین از اسب بر زمین افتاد، یارانش آمده او را نجات دادند و حبیب بر آنان حمله كرد و رجز مى‌خواند و مى‌گفت:
انا حبیب و ابى مظهر فارس هیجأ و حرب تسعر انتم اعدّ عدًّْ و اكثرو نحن او فى منكم واصبر.(103)
پس گروهى را به قتل رساند تا این كه بدیل بن صریم با شمشیر به او حمله كرد و ضربه‌اى بر او وارد ساخت، و مردى از تمیم نیز با نیزه بر او حمله ور شد، حبیب از اسب بر زمین افتاد و چون خواست بپاخیزد، حصین بن تمیم با شمشیر ضربه‌اى دیگر به سر او زد، و آن مرد تمیمى سر از تن حبیب جدا كرد، رضوان و بهشت خداوند بر او مبارك باد.
حصین بن تمیم به آن مرد تمیمى گفت: من با تو در كشتن حبیب شریك هستم! او مى‌گفت: من خود به تنهایى حبیب را كشته‌ام!
حصین بن تمیم به او گفت: سر حبیب را به من ده تا بر گردن اسبم آویزان كنم تا مردم بدانند من در كشتن او با تو شریكم! و بعد به تو خواهم داد كه نزد عبیدالله ببرى و جایزه بگیرى!! ولى او قبول نكرد!
آشنایان آن دو آنها را اصلاح دادند و حصین بن تمیم سر را به گردن اسب آویزان نموده و در میان لشكر مى‌چرخید! و بعد به او برگرداند.(104)
محمدبن قیس نقل كرده است كه شهادت حبیب بن مظاهر براى امام بسیار گران آمد و دل مباركش شكست و گفت: از خدا انتظار دارم كه حامیان مرا و یاران مرا اجر دهد.
همچنین آمده است كه آن حضرت فرمود: اى حبیب! چه برگزیده مردى بودى كه خدا تو را توفیق عنایت كرد تا هر شب ختم قرآن كنى.(105)
بهر حال از آنچه گذشت معلوم مى‌شود حبیب بن مظاهر قبل از نماز ظهر به شهادت رسیده است.

آخرین نماز

چون وقت نماز ظهر فرا رسید، مردى از یاران آن حضرت به نام ابو ثمامه صیداوى(106) به آن حضرت عرض كرد: اى ابا عبدالله! من به فدایت شوم، این گروه به ما نزدیك شده‌اند و به خدا سوگند كه پیش از تو من باید كشته شوم و دوست دارم چون خدا را ملاقات مى‌كنم با تو نماز خوانده باشم!
امام حسین علیه‌السلام سر به سوى آسمان برداشت و فرمود: نماز را تذكر دادى، خداى تو را از نمازگزاران قرار دهد.
آنگاه امام حسین علیه‌السلام زهیر بن قین و سعیدبن عبدالله را گفت در جلوى آن حضرت بایستند تا او نماز ظهر بگذارد، پس امام علیه‌السلام با نیمى از یارانش نماز خوف بجاى آوردند.(107)
17- سعیدبن عبدالله حنفى(108): سعیدبن عبدالله در جلوى امام ایستاد و امام نمازگزارد و او در اثر تیرباران دشمن به روى زمین افتاد در حالى كه مى‌گفت: خدایا این گروه را لعنت كن همانند لعن قوم عاد و ثمود، و سلام مرا به پیامبرت برسان؛ همچنین گفت: پروردگارا! این زخم‌ها را براى درك ثواب تو در راه نصرت فرزند پیامبر تو بر جان خود خریدم.
آنگاه به طرف امام التفاتى كرده گفت: آیا به عهد خود وفا كردم اى پسر رسول خدا؟!
امام علیه‌السلام فرمود: آرى، تو در بهشت پیشاپیش من قرار خواهى داشت.
او در حالى به شهادت رسید كه سیزده تیر غیر از زخم نیزه و شمشیر بر بدنش فرو رفته بود، و چون امام علیه‌السلام از نماز فارغ شد به اصحابش فرمود: اى انصار من! این بهشت است كه درهاى آن به روى شما باز شده و نهرهاى آن جارى و میوه‌هاى آن آماده است، و این پیامبر خداست و اینان شهدایى كه در راه خدا كشته شده‌اند، منتظر قدوم شمایند، و شما را به بهشت بشارت مى‌دهند، پس از دین خدا و دین پیامبر حمایت و از حرم پیامبر دفاع كنید.
اصحاب به امام عرض كردند: جان‌هاى ما فداى تو باد و خون‌هاى ما نگاهدارنده خون تو، به خدا سوگند كه هیچ گزندى به تو و حرم تو نمى‌رسد مادامى كه از ما كسى زنده باشد.(109)
محمد بن قیس نقل كرده است كه شهادت حبیب بن مظاهر براى امام بسیار گران آمد و دل مباركش شكست و گفت: از خدا انتظار دارم كه حامیان مرا و یاران مرا اجر دهد. همچنین آمده است كه آن حضرت فرمود: اى حبیب! چه برگزیده مردى بودى كه خدا تو را توفیق عنایت كرد تا هر شب ختم قرآن كنى.
18- ابو ثمامه صائدى:نام او عمرو بن عبدالله بن كعب و از تابعین بود و مردى دلاور و از شخصیت‌هاى شیعه بشمار مى‌رفت. از اصحاب امیرالمؤمنین علیه‌السلام بود و در جنگ‌ها با آن حضرت شركت مى‌كرد، و بعد از امیرالمؤمنین از اصحاب امام حسن مجتبى علیه‌السلام گردید و در كوفه ماند، و چون معاویه مرد، به امام حسین علیه‌السلام نامه نوشت و او را دعوت كرد و از جمله فرماندهان مسلم بن عقیل بود(110) كه با سپاهیان خود عبیدالله بن زیاد را در قصر دارالاماره محاصره كرد، و چون مردم از اطراف مسلم پراكنده شدند ابو ثمامه بصورت مخفیانه زندگى مى‌كرد و ابن زیاد شب و روز در جستجوى او بود! او با نافع بن هلال در اثناى راه به امام حسین علیه السلام ملحق گردید و در روز عاشورا پس از آن كه با امام حسین نماز گزارد به آن حضرت عرض كرد: یا ابا عبدالله! تصمیم گرفته‌ام كه به یاران خویش ملحق شوم، و ناخوش دارم كه زنده بمانم و تو را كشته ببینم.
امام علیه‌السلام به او اذن داد و فرمود: ما هم بعد از ساعتى به شما ملحق مى‌شویم؛ پس او سرگرم نبردى شدید با سپاه كفر شد تا بر تن او جراحات زیادى رسید و در این احوال مردى به نام قیس بن عبدالله صائدى كه پسر عموى او بود و با ابو ثمامه سابقه دشمنى داشت، او را به قتل رساند؛ و شهادت او بعد از شهادت حربن یزید ریاحى بود.(111)
19- سلمان بن مضارب:او پسر عموى زهیر بن قین بود و همراه او به حج آمده بود، و چون زهیر در بین راه به امام حسین علیه‌السلام پیوست، سلمان بن مضارب نیز به امام ملحق گردید و به كربلا آمد و در روز عاشورا بعد از اداى نماز ظهر با امام، قبل از زهیر بن قین به شهادت رسید.(112)
20- زهیر بن قین بجلى:او مردى شجاع و شریف در قبیله خود بود و در كوفه اقامت داشت و شجاعت او در جنگ‌ها مشهور بود، در ابتداى كار از طرفداران عثمان بود و پس از ملاقات با امام حسین علیه‌السلام در اثر هدایت الهى از عقیده خود دست كشید و از شیعیان على و اهل‌بیت علیهم السلام شد و همراه امام حسین علیه‌السلام به كربلا آمد.(113)
روز عاشورا بعد از گزاردن نماز با امام علیه‌السلام، دست خود را روى شانه امام نهاد و این رجز را خواند:
اقدم هدیت هادیا مهدیاالیوم تلقى جدك النبیا و حسنا و المرتضى علیا و ذاالجناحین الفتى الكمیا و اسدالله الشهید الحیا.(114)
سپس به میدان آمد و مبارزه سختى با سپاه كوفه كرد(115) تا آن كه یكصد و بیست نفر از آنان را به قتل رساند.
او از زمره اصحاب وفادارى بود كه پیشاپیش امام علیه‌السلام شمشیر مى‌زد تا به درجه والاى شهادت نائل آمد.(116)
بشیر بن عبدالله شعبى و مهاجر بن اوس تمیمى بر او حمله برده و او را شهید كردند و امام حسین علیه‌السلام پس از شهادت او فرمود: اى زهیر! خدا تو را از لطف خود دور مدارد و قاتلان تو را همانند لعنت شدگان مسخ شده به لعنت ابدى خود گرفتار سازد.(117)
وقتى كه خبر كشته شدن زهیر بن قین در ركاب امام علیه‌السلام به همسر با وفاى او رسید، به غلامش گفت: برو و مولایت زهیر را كفن كن، غلام زهیر وقتى كه بدن مطهر امام حسین علیه‌السلام را عریان در قتلگاه مشاهده كرد، با خود گفت: چگونه مولایم زهیر را كفن كنم ولى حسین علیه‌السلام را رها نموده و عریان بگذارم؟! به خدا سوگند كه چنین نكنم. پس امام را در پارچه‌اى كه همراه داشت پیچید و زهیر را با پارچه‌اى پاره كفن نمود.(118)
21 - حجاج بن مسروق الجعفى: او از شیعیان و از اصحاب امیرالمؤمنین علیه‌السلام بود و در كوفه سكونت داشت، چون امام حسین علیه‌السلام به مكه عزیمت كرد، از كوفه به مكه آمد و پس از ملاقات با امام علیه‌السلام در خدمت او بود و در اوقامت نماز براى حضرت اذان مى‌گفت، و در روز عاشورا كه آتش جنگ شعله‌ور گردید حجاج بن مسروق پیش آمد و از امام اجازه جنگ گرفته به میدان رفت و مدتى مبارزه كرد و به طرف امام بازگشت، و در حالى كه بدنش غرق خون بود این رجز را مى‌خواند:
الیوم القى جدك النبیاثم اباك ذالندى علیا ذاك الذى نعرفه الوصیا(119) و (120 )
امام علیه‌السلام فرمود: من هم به شما ملحق و آنان را ملاقات خواهم كرد، سپس حجاج بن مسروق به میدان بازگشت و آنقدر مبارزه كرد تا شهید شد.(121)
22 - یزید بن مغفل جعفى: او از شعراى خوب و از شجاعان شیعه و از اصحاب على علیه‌السلام در جنگ صفین بشمار مى‌رفت، او در مكه به همراه حجاج بن مسروق به امام حسین علیه‌السلام ملحق شد و روز عاشورا نزد امام حسین علیه‌السلام آمد و براى مبارزه اذن گرفت و به میدان رفت و این رجز را خواند:
انا یزید و انا ابن مغفلو فى یمینى نصل سیف مصقل اعلو به الهامات وسط القسطلعن الحسین الماجد المفضل ابن رسول الله خیر مرسل.(122 )
و آنچنان شجاعانه جنگید كه دشمن را به حیرت واداشت، و پس از آن كه گروهى را به قتل رسانید به فیض شهادت نائل آمد.(123)
23 - حنظلة بن اسعد شبامى: از بزرگان شیعه و مردى فصیح و شجاع و قارى قرآن بود، و فرزندى داشت به نام على كه در تاریخ از او یاد شده است. حنطله بعد ار ورود امام حسین علیه‌السلام به كربلا به اردوى آن حضرت ملحق شد و امام او را به عنوان رسول نزد عمر بن سعد مى‌فرستاد، و چون روز عاشورا فرا رسید نزد امام آمد و از آن حضرت براى جهاد اذن گرفت و در جلوى امام ایستاد و شروع به سخن گفتن با لشكر كوفه كرد و گفت: اى مردم! من بر عاقبت كار شما بیمناكم همانند روز احزاب و سرنوشت قوم نوح و عاد و ثمود، اى مردم! من از رسوائى شما در روز قیامت مى‌ترسم، آن روزى كه هیچ نگهدارنده‌اى جز خدا نیست و كسى كه گمراه شد راهى به سوى هدایت ندارد. اى مردم! حسین را نكشید كه خداوند شما را به عذاب خود مبتلا سازد و كسى كه افترا مى‌بندد، زیان خواهد بود.
امام حسین علیه‌السلام به او فرمود: هنگامى كه تو این گروه را به حق دعوت كردى و آنان نپذیرفتند و تصمیم به ریختن خون تو و یارانت گرفتند و دست خود را به خون برادران صالح تو آلوده كردند، اینها مستوجب عذاب شدند.
حنظله بن اسعد به امام علیه‌السلام عرض كرد: راست گفتى، فدایت شوم، آیا اجازه مى‌دهى كه به ملاقات پروردگارم شتافته و به برادرانم ملحق شوم؟
آن حضرت اجازه داد و فرمود: برو به سوى چیزى كه بهتر از دنیا و آنچه در آن است، جهانى كه حدى نپذیرد و سلطنتى كه زوال نیابد.
حنظله گفت: السلام علیك یا ابا عبدالله صلى الله علیك و على اهل بیتك، ملاقات ما و شما در بهشت!
امام فرمود: آمین! آمین!
سپس به سپاه كوفه حلمه كرد و سرانجام بر او حمله كردند و او را به شهادت رساندند، رضوان الله تعالى علیه.(124)
24 - عابس بن ابى شبیب(125): او از قبیله بنى شاكر مى‌باشد كه طائفه‌اى است از همدان؛ عابس از رجال شیعه و از رؤساى آنها و مردى شجاع و خطیبى توانا و عابدى پر تلاش و متهجد بود.(126) و (127)
عابس در روز عاشورا مى‌گفت: امروز روزى است كه باید تلاش كنیم براى سعادت خویش با هر چه در توان داریم زیرا بعد از امروز حساب است و عمل به كار نیاید.
آنگاه نزد امام حسین علیه‌السلام آمد و گفت: یا ابا عبدالله! به خدا سوگند روى زمین چه در نزدیك و یا دور كسى عزیزتر و محبوب‌تر از تو نزد من نیست، اگر من چیزى عزیزتر از جانم و خونم داشتم كه فدایت كنم و كشته شدن را از تو دفع كنم، هر آینه تقدیم مى‌كردم؛ سپس گفت: «السّلام علیك یا ابا عبدالله اشهد انى على هداك و هدى ابیك»؛ «سلام بر تو اى اباعبدالله، من گواهى مى‌دهم كه بر راه شما و پدر شما استوارم و به راه راست هدایت مى‌یابم.» سپس با شمشیر به سوى دشمن آمد.
ربیع بن تمیم گوید: چون دیدم كه عابس به سوى میدان مى‌آمد او را شناختم و سابقه او را در جنگ‌ها مى‌دانستم كه او شجاع‌ترین مردم است؛ به سپاه عمر بن سعد گفتم: این شخص شیر شیران است، این فرزند شبیب است، مبادا كسى به جنگ او رود؛ پس عابس مكرر فریاد مى‌زد و مبارز مى‌طلبید و كسى جرأت نمى‌كرد به میدان او رود.
عمر بن سعد گفت: حال كه چنین است او را سنگباران كنید، پس لشكر اینگونه كردند.
عابس كه چنین دید زره از تن به در كرد و كلاه خود از سر برداشت سپس بر سپاه كوفه حمله كرد.
وقت آن آمد كه من عریان شوم
جسم بگذارم سراسر جان شوم
آزمودم مرگ من در زندگى است
چون رهم زین زندگى پایندگى است
آنچه غیر از شورش و دیوانگى است
اندرین ره روى در بیگانگى است

ربیع بن تمیم مى‌گوید: سوگند به خدا او را دیدم كه بیش از دویست رزمنده را تار و مار كرد، پس بر او از هر طرف حمله بردند و او را شهید كردند، و من شاهد بودم كه سر عابس بن شبیب در دست مردانى بود و منازعه مى‌كردند، این مى‌گفت من عابس را كشته‌ام و دیگرى مى‌گفت من كشته‌ام. عمر بن سعد گفت: مخاصمه نكنید، سوگند به خدا یك نفر نمى‌تواند این مرد را كشته باشد.(128)
از شور تو پر، كون و مكان شد عابس!
در سوگ تو خون، دل جهان شد عابس
تن از تو و، تو برهنه‌تر از تن خویش
عریان‌تر ازین نمى‌توان شد عابس

25 - شوذب بن عبدالله: او از رجال شیعه و از معدود دلیران بنام و حافظ حدیث از امیرالمؤمنین علیه‌السلام بود، و مجلس حدیث داشت كه شیعیان نزد او آمده و اخذ حدیث مى‌كردند. با عابس بن ابى شبیب از كوفه به مكه آمد و نزد امام علیه‌السلام ماند تا روز عاشورا، و چون جنگ آغاز شد به مبارزه پرداخت. عابس او را طلب كرد و از تصمیم او مبنى بر یارى امام و شهادت در راه او سؤال كرد و او عزم خود را بر شهادت ابراز نمود و همانند دلیران به مبارزه پرداخت تا به شهادت رسید.(129)
26 - جَون بن ابى مالك(130): او بنده سیاه چرده ابوذر غفارى بود كه نزد امام علیه‌السلام آمد و براى مبارزه اجازه خواست. امام حسین علیه‌السلام فرمود: تو از جانب ما مأذونى و براى عافیت همراه ما آمده‌اى، خود را در مشقت مینداز!
گفت: من در راحتى باشم و در سختى شما را تنها بگذارم؟!! به خدا سوگند هر چند كه بوى بدن من بد، و حسب من رفیع نیست ولى امام بزرگوارى چون تو بوى مرا خوش و بدنم را مطهر و رنگ روى مرا سفید مى‌كند و به بهشتم مژده مى‌دهد! به خدا سوگند كه از شما جدا نگردم تا خون سیاه من با خون شریف شما آمیخته گردد! بعد شروع به رجز خوانى كرد:
كیف ‌ترى الفجّار ضرب الاسود بالمشرفى القاطع المهنّد أذبُّ عنهم باللّسان و الیدارجو به الجنْ یوم المورد. (131) و شجاعانه به جنگ با دشمن پرداخت و بیست و پنچ نفر از آنان را به قتل رساند تا این كه شهید شد. امام حسین علیه‌السلام بر بالین او حاضر شد و گفت: خدایا روى او را سپید و بوى او را خوش و او را با نیكان محشور كن و با محمد و آل محمد آشنا و معاشر گردان.
از امام باقر علیه‌السلام روایت شده كه: هر كسى كشته خود را از میدان بیرون مى‌برد و به خاك مى‌سپرد، اما جون كسى را نداشت تا او را از میدان بیرون برد، به همین جهت پیكر پاره پاره او را پس از ده روز دیدند در حالى كه بوى مشك از بدنش به مشام مى‌رسید.(132)
27 - عبدالرحمن الارحبى: او از تابعین و مردى شجاع و دلاور بود و به همراه قیس بن مسهر با نامه‌هاى مردم كوفه در مكه در شب دوازدهم ماه رمضان به خدمت امام رسید، و امام علیه‌السلام عبدالرحمن را همراه مسلم بن عقیل به كوفه فرستاد و او مجدداً بازگشت و از جمله یاران امام بود. در روز عاشورا چون آن حال را مشاهده نمود اذن گرفت، امام علیه‌السلام او را اجازه داد، پس به میدان آمد و مبارزه كرد و رجز خواند: صبراً على الاسیاف و الاسنّْصبراً علیها لدخول الجنّْ(133) تا آن كه به شهادت رسید.(134)
28 - غلام تركى: او غلام امام علیه‌السلام و از قاریان قرآن بود، اذن گرفت و به میدان آمد مبارزه مى‌كرد و رجز مى‌خواند:
البحر من طعنى و ضربى یصطلى و الجوُّ من سهمى و نبلى یمتلى اذا حسامى فى یمینى ینجلى ینشقُّ قلب الحاسد المبجل.(135) و گروهى از سپاهیان دشمن را كشت سپس به علت زخم‌هاى وارده بر روى زمین افتاد. امام حسین علیه‌السلام آمد و گریست! و صورت بر صورتش نهاد!
غلام همین كه چشمش را باز كرد و امام علیه‌السلام را بر بالین خود مشاهده كرد لبخندى زد و سپس جان داد.(136)
29 - انس بن حارث: او از اصحاب رسول خداست كه در غزوه‌هاى بدر و حنین در خدمت آن حضرت بود و احادیثى از پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله نقل كرده كه از جمله آنها این حدیث است كه رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم فرمود: «این فرزندم حسین در زمین كربلا كشته خواهد شد. هر كس در آنجا باشد باید او را یارى كند.»(137) و (138)
او روز عاشورا از امام علیه‌السلام اذن گرفت و عمامه خود را به كمر بست و با پارچه‌اى ابروهاى خود را به بالا برده، بست! امام علیه‌السلام چون او را با این هیئت مشاهده كرد گریست و فرمود: «شكر الله لك یا شیخ»، او با همان كهنسالى هجده نفر از لشكریان كوفه را به قتل رسانده و آنگاه شهید شد، رضوان الله تعالى علیه.(139)
30 و 31 - عبدالله بن عروه، عبدالرحمن بن عروه: این دو برادر، جدشان از اصحاب امیرالمؤمنین علیه‌السلام بوده و در كربلا به امام حسین علیه‌السلام ملحق شدند و در روز عاشورا به نزد آن حضرت آمده و سلام كردند و گفتند: دوست داریم كه در برابرت مبارزه كرده و از حریم تو دفاع كنیم.
امام علیه‌السلام فرمود: مرحباً بكما! آفرین باد بر شما! و این دو برادر در نزدیكى امام با دشمن مبارزه كردند تا این كه شهید شدند.(140)
و در زیارت ناحیه آمده است: «السلام على عبدالله و عبدالرحمن ابنا عروة بن حراق الغفاریَّین.»(141)
32 - عمرو بن جناده: عمرو بن جناده انصارى بعد از شهادت پدرش جنادة بن حارث انصارى، به خدمت امام حسین علیه‌السلام آمد در حالى كه یازده سال بیشتر نداشت. امام علیه‌السلام به او اجازه نداد و فرمود: پدر این كودك در حمله اول شهید شده و شاید مادرش از این كار ناخشنود باشد.
آن كودك گفت: مادرم به من فرمان داده است كه به میدان روم!
وقتى امام علیه‌السلام سخن او را شنید او را اذن داد(142)، پس به میدان رفت و شهید شد و سر او را از تن جدا كرده و به سوى امام حسین علیه‌السلام پرتاب نمودند! مادرش آن سر را گرفت و خاك و خون از آن پاك كرد و آن را بر سر مردى از سپاه كوفه كه در نزدیكى او قرار داشت، كوبید و او را به هلاكت رساند، بعد به خیمه بازگشت و عمود خیمه - و به قولى شمشیرى - را برگرفت و این رجز خواند:
انا عجوزٌ سیّدى ضعیفه خاویة بالیة نحیفه اضربكم بضربة عنیفهدون بنى فاطمة الشّریفه.(143)
سپس به دشمن حمله كرد و دو نفر را كشت، سپس امام حسین علیه‌السلام او را به خیمه باز گرداند.(144)
33- واضح التركى:او مردى شجاع و قارى قرآن و ترك زبان بود و با جنادة بن حارث به حضور امام حسین علیه‌السلام آمده بودند، و گمان دارم همان كسى است كه اهل مقاتل ذكر كرده‌اند كه روز عاشورا را در مقابل سپاه كوفه ایستاد و پیاده با شمشیر مبارزه مى‌كرد و رجز مى‌خواند و چون روى زمین افتاد به امام علیه‌السلام استغاثه كرد، امام بر بالین او آمد و دست بر گردن او نهاد در حالى كه او جان مى‌داد و او به خود مى‌بالید كه: چه كسى همانند من است در حالى كه پسر رسول خدا صورتش را بر صورتم گذارده است، سپس به ملكوت اعلى پیوست.(145)
34 - رافع بن عبدالله: او با مولایش مسلم بن كثیر هنگامى كه امام علیه‌السلام وارد كربلا شده بود، خدمت آن حضرت رسید و در جنگ با سپاه كوفه شركت كرده و بعد از مسلم بن كثیر و پس از نماز ظهر مبارزه كرد و شهید شد.(146)
35 - یزید بن ثبیط : او از اصحاب ابوالاسود و از شیعیان بصره و در میان قومش شریف و بزرگوار بوده است، با دو فرزندش از بصره به مكه آمد و با امام علیه‌السلام رهسپار كربلا شد و پس از مبارزه با دشمن به شهادت رسید.(147)
36 - بكر بن حى: او با عمر بن سعد و سپاه كوفه به جنگ حسین علیه‌السلام آمده بود، روز عاشورا كه آتش جنگ مشتعل گردید، متوجه امام شد و توبه كرد و از سپاه كوفه جدا گردید و با آنها مبارزه كرد و در مقابل امام حسین علیه‌السلام شهید شد.(148)
37 - ضر غامة بن مالك: او از شیعیان كوفه و از كسانى بود كه با مسلم بیعت كرده بود. چون مردم، مسلم را تنها گذاشتند او با سپاه عمر بن سعد به كربلا آمد و به امام علیه‌السلام ملحق گردید و با سپاه كوفه مقاتله كرد و در برابر امام حسین علیه‌السلام بعد از نماز ظهر در مبارزه با دشمنان به شهادت رسید(149)، و این رجز را مى‌خواند:
الیكم من مالك ضرغام ضرب فتى یحمى عن الكرام یرجو ثواب الله بالتمام سبحانه من ملك علام.(150)
38 - مجمع بن زیاد: او در منازل جهینه اطراف مدینه به اصحاب امام علیه‌السلام پیوست و بعد از خبر شهادت مسلم همچنان با امام بود تا در كربلا برابر آن حضرت به شهادت رسید.(151)
39 - عباد بن مهاجر: او نیز در میان راه در منزلى كه از منازل جهینه بود به امام علیه‌السلام ملحق و در كربلا با آن حضرت به شهادت رسید.(152)
40 - وهب بن حباب كلبى: وهب بن حباب اذن جهاد گرفت و رهسپار میدان گردید، قتالى نیكو با دشمن نمود و بر سختی‌ها و ناراحتی‌ها شكیبائى كرد، و برگشت به سوى همسر و مادرش كه در كربلا به او بودند، پس به مادرش گفت: آیا از من راضى شدى؟
گفت: از تو راضى نشوم مگر آن زمان كه پیش روى حسین و در راه او كشته گردى.
همسرش به او گفت: مرا به ماتم خویش اندهناك مكن.
مادرش گفت: اى پسرك من! از تقاضاى همسرت روى گردان و برابر حسین علیه‌السلام مقاتله كن تا به شفاعت جدش در روز قیامت نائل شوى .
پس جنگید تا دستانش قطع شد؛ همسرش چوبى را به دست گرفت و سوى او روانه شد و به او گفت: پدر و مادرم به فدایت، از حرم پیامبر دفاع كن و مقاتله نما.
وهب خواست او را بازگرداند، امتناع كرد، امام حسین علیه‌السلام به او گفت: بازگرد خدا تو را از اهل‌بیت جزاى خیر دهد؛ پس به خیمه‌ها باز گشت و وهب مقاتله نمود تا به شهادت رسید.(153)
41 - حبشى بن قیس بن سلمه: جد او از اصحاب رسول خداست و از قبیله نَهْم است، و پدر او نیز گویا محضر پیامبر گرامى را درك كرده بود. او در ایامى كه هنوز در كربلا صحبت از جنگ نبود به خدمت امام حسین علیه‌السلام آمده و به همراه آن حضرت شهید شد.(154)
42 - زیاد بن عریب: از قبیله همدان و مكنى به ابى عمره است، مردى متهجد و اهل عبادت بود، پدر او از اصحاب پیامبر بود و خود او نیز محضر پیامبر گرامى را درك كرده بود، مردى شجاع و معروف به عبادت و پرهیزگارى بوده است. مهران كاهلى مى‌گوید: در كربلا حضور داشتم، مردى را دیدم شدیداً مى‌جنگید و هرگاه كه بر سپاه كوفه حمله مى‌كرد آنها را پراكنده مى‌ساخت سپس به نزد امام حسین علیه‌السلام آمده و مى‌گفت: ابشر هدیت الرشد یابن احمد! فى جنّْ الفردوس تعلو صعدا.(155)
سؤال كردم: او كیست؟
گفتند: او ابوعمره حنظلى است.
پس شخصى به نام عامر بن نهشل راه را بر او گرفت و او را به شهادت رساند و سر او را از بدن جدا كرد.(156)
43 - عقبة بن صلت:این مرد نیز در میان راه مكه به كربلا در یكى از منازل جُهینه به خدمت امام حسین علیه‌السلام آمد و از او جدا نشد تا در كربلا به شهادت رسید.(157)
44 - قعنب بن عمر:او از شیعیان بصره و با حجاج بن بدر از بصره به مكه آمده و به یاران امام علیه‌السلام ملحق شد و در روز عاشورا برابر آن حضرت به شهادت رسید(158). و در زیارت ناحیه آمده است: «السلام على قعنب بن عمر النمیرى.»(159)
45 - انیس به معقل:او نیز مردى شجاع بود و پس از مبارزه‌اى سخت به فیض شهادت نائل آمد.(160)
46 - قرة بن ابى قرة:او به دفاع از فرزندان رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم پرداخت و با دشمن جنگید و بعد از به هلاكت رساندن شصت و شش نفر از سپاه دشمن به شهادت رسید.(161)
47 - عبدالرحمن بن عبدالله الیزنى:او نیز براى رسیدن به فوز عظیم شهادت راهى میدان گردید و همانند دیگر یاران امام حسین علیه‌السلام مقاتله كرد و شهید شد، و این رجز را مى‌خواند:
انا ابن عبدالله من آل یزندینى على دین الحسین و الحسن اضربكم ضرب فتى من الیمنارجو بذلك الفوز عند المؤتمن.(162) و (163)
48 - یحیى المازنى:این دلاور نیز با خواندن رجز - كه حاكى از شجاعت او و نداشتن خوف و ترس از مرگ بود - همانند لشكرى بر دشمن یورش برد و سرانجام برابر امام علیه‌السلام به شهادت رسید.(164)
49 – منجح:شیخ طوسى او را از اصحاب امام حسین علیه‌السلام ذكر كرده است كه در كربلا با آن حضرت شهید شد. از ربیع الابرار زمخشرى نقل شده است كه حسنیه جاریه امام حسین علیه‌السلام بود كه او را از نوفل بن حارث خریدارى كرده بود سپس او را به مردى به نام سهم تزویج كرد و از او منحج متولد شد، و مادرش حسنیه در خانه امام سجاد علیه‌السلام خدمت مى‌كرد، چون امام حسین علیه‌السلام به سوى عراق آمد منحج نیز به همراه مادرش به كربلا آمد و در كربلا در آغاز جنگ به شهادت رسید.(165)
50 - سوید بن عمرو:مردى شریف و كثیر الصلاة بود و در میدان جنگ همانند شیر خشمگین مبارزه مى‌كرد و در رویاروئى با بلاها و سختی‌ها بسیار مقاوم بود و او آخرین نفر از اصحاب امام علیه‌السلام است كه شهید شده است.
نوشته‌اند: او جراحات زیادى برداشته و در میان كشتگان افتاده بود، بعد از زمانى كه به هوش آمد و شنید كه مى‌گویند: حسین علیه‌السلام كشته شده است، در خود قوتى یافت بپاخاست و با خنجرى كه به همراه داشت ساعتى با دشمن مبارزه كرد تا او را عروة بن بكار و زید بن ورقأ شهید كردند.(166)

پی‌نوشت‌ها:

1- بعضى نام این شخص را كه غلام عمر بن سعد است «درید» ضبط كرده‌اند. (مقتل الحسین خوارزمى 2/8).
2- ارشاد شیخ مفید 2/101.
3- بحار الانوار 45/12.
4- الملهوف 42.
5- مناقب ابن شهر آشوب 4/113.
6- «ماریه» زنى از شیعیان بصره بوده و خانه او محل اجتماع و تصمیم‌گیرى شیعیان بوده است، كه قبلا نیز ذكر نمودیم.
7- ابصار العین 112. و در «وسیلة الدارین» 99 آمده است كه او از اصحاب رسول خدا بوده و حدیث از ایشان نقل كرده است.
8- «مهادنه» ایامى را گویند كه بین دو سپاه مذاكره بوده است و كار به جنگ نیانجامیده است.
9- ابصار العین، 114.
10- ابصار العین، 103.
11- ابصار العین، 112.
12- ابصار العین، 113. و در «وسیلة الدارین» 117 آمده است كه او به میدان آمد و مبارزه كرد و شهید شد.
13- ابصار العین، 124.
14- ابصار العین، 94.
15- ابصار العین، 104.
16- تعدادى از سپاه عمر بن سعد كه در حدود سى نفر بودند شب عاشورا به امام حسین پیوستند.
17- ابصار العین، 113.
18- ابصار العین، 103.
19- ابصار العین، 55.
20- ابصار العین، 122.
21- ابصار العین، 109.
22- ابصار العین، 103.
23- ابصار العین، 109.
24- نتقیح المقال 1/452.
25- ابصار العین، 111.
26- ابصار العین، 108.
27- مقتل الحسین، مقرم 254.
28- ابصار العین، 79.
29- ابصار العین، 86.
30- ابصار العین، 111.
31- ابصار العین، 101.
32- ابصار العین، 101.
33- ابصار العین، 110.
34- ابصار العین، 93.
35- ابصار العین، 112.
36- بعضى او را عمرو بن ضبعه ثبت كرده‌اند و در زیارت ناحیه آمده است: «السلام على عمرو بن ضبعة الضبعى». (وسیلة الدارین 177).
37- ابصار العین، 113.
38- وسیله الدارین، 177.
39- ابصار العین، 113.
40- ابصار العین، 79.
41- ابصار العین، 109.
42- او از فرماندهان على علیه‌السلام در جنگ صفین بوده و در جمل و نهروان در خدمت آن حضرت شركت داشته است، و در زیارت ناحیه آمده است «السلام على قاسط و كردوس ابنى زهیر التغلبى». (وسیلة الدارین 184).
43- ابصار العین، 114.
44- ابصار العین، 114.
45- ابن حجر در «اصابه» نقل كرده است كه كنانه در جنگ احد حضور داشته و پدرش عتیق فارس رسول خدا بوده است. (وسیله الدارین 184).
46- ابصار العین، 114.
47- ابصار العین، 108.
48- ابصار العین، 112.
49- ابصار العین، 114.
50- مبرد در «كامل» او را از فرزندان ملوك عجم ذكر كرده است كه رغبت به اسلام پیدا كرد و در كودكى به دست رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم اسلام آورد. (وسیلة الدارین 199).
51- ابصار العین، 54.
52- ابصار العین، 109.
53- ابصار العین، 94.
54- مناقب ابن شهر آشوب 4/113.
55- بحار الانوار 45/12؛ و در كافى 1/465 این حدیث با كمى اختلاف از عبدالملك بن اعین از حضرت ابى جعفر باقر علیه‌السلام نقل شده است.
56- الملهوف، 49.
57- كنیه او ابو وهب و از قبیله بنى علیم و زوجه او ام وهب دختر عبد از قبیله بنى نمر بن قاسط است.
(وسیلة الدارین 168).
58- در معاجم بلدان موضعى را به نام «بثر الجعد» نیافتیم و آنچه از قرائن مشهود است نام چاهى است در كوفه.
59- «اگر مرا نمى‌شناسید من فرزند قبیله كلب هستم، كفایت مى‌كند كه بیت من در قبیله بنى علیم است. مردى هستم كه باید نیرویم را از تیغ بخواهید، و اگر مرا مشكلى پیش آید ضیعف نباشم. اى ام وهب! من تعهد مى‌كنم كه با نیزه و شمشیر زدن ره دشمن روى كنم».
60- ابصار العین، 106.
61- این دو برادر مادرى هستند و پدران آنها حارث و عبدالله فرزندان سریع بن جابر از قبیله همدان هستند.
(وسیلة الدارین 154).
62- ابصار العین، 78.
63- عمرو بن خالد در كوفه مردى شریف و از مخلصین اهل‌بیت علیهم‌السلام بود، او با مسلم بن عقیل قیام كرد و چون اهل كوفه او را تنها گذاشتند، عمرو بن خالد چاره‌اى جز مخفى شدن نداشت و در اختفأ بود تا آن كه شنید كه فرستاه حسین از بطن الرمه (قیس بن مسهر) به شهادت رسید، خود و مولایش سعد حركت كردند و به امام علیه‌السلام ملحق شدند. (وسیلة الدارین 176).
64- او به دنبال عمرو بن خالد در راه با امام حسین علیه‌السلام پیوست، او مردى شریف و بلند همت بود و در كربلا شهید گردید. (ابصار العین، 68).
65- ممكن است این شخص همان جنادة بن حرث باشد كه مقرم جابر ذكر كرده است و سماوى گفته است جبار و حیان او را گفته‌اند، ولى صحیح نیست. (ابصار العین، 84).
66- مجمع بن عبدالله از تابعین و از اصحاب امیرالمؤمنین علیه‌السلام بود و در جنگ صفین حضور داشته است. پدر او عبدالله از اصحاب رسول خداست. (وسیلة الدارین 192).
67- مقتل الحسین، مقرم 293.
68- ارشاد شیخ مفید 2/102.
69- كامل ابن اثیر 4/66.
70- او عفیف بن زهیر بن ابى الاخنس مى‌باشد، و از كسانى بود كه شاهد واقعه كربلا بودند.
71- نفس الملهوف، 261 به نقل از طبرى.
72- از جلمه اشعار اوست این شعر مشهور:
و لم‌ تر عینى مثلهم فى زمانه مولا قبلهم فى الناس اذ انا یافع اشد قراعا بالسیوف لدى الوغا الا كل من یحمى الذمار مقارع؛ «از آن روزى كه بالغ شدم، دیدگانم همانند آن رادمردان را نه در آن زمان و نه قبل از آن ندید؛ شدیدترین ضربات را با شمشیرها در صحنه كارزار مى‌زدند، آرى هر آن كس كه حمایت از حوزه مسئولیت خود كند چنین است.» الا كل من یحمى الذمار مقارع.
73- حیاة الامام الحسین، 3/209.
74- وسیلة الدارین، 173.
75- «سپاه انصار دانسته‌اند كه من از كسى كه مسئولیت حفظ جانش با من است، حمایت و حفاظت مى‌كنم؛ ضربه‌هاى من همانند ضربه‌هاى جوانى است كه از صحنه نمى‌گریزد؛ جان و مال من فداى حسین باد!» ابن نما مى‌گوید: در این مصراع آخر یعنى «جان و مال من فداى حسین باد» اعتراضى نسبت به عمر بن سعد خفته است كه چون امام علیه‌السلام از او خواست تا از عزمش باز گردد، او گفت: بر خانه خود بیمناكم! امام علیه‌السلام فرمود: من عوض آن را خواهم داد! عمر بن سعد گفت: بر مالم مى‌ترسم! امام فرمود: من در حجاز از مال خود به تو خواهم داد؛ عمر بن سعد اظهار بى میلى كرد.
76- نفس المهموم، 262.
77- ابصار العین، 92.
78- سعدبن حارث بن سلمه انصارى و برادرش ابو الحتوف هر دو از محكمه(خوارج) بودند و با عمر بن سعد براى جنگ با حسین به كربلا آمده بودند، بعد از ظهر روز عاشورا هنگامى كه یاران امام شهید و تنها سوید بن عمرو و بشر عمرو حضرمى با امام علیه‌السلام باقیمانده بودند و صداى زنان و كودكان از آل رسول را شنیده گفتند: «لاحكم الا لله ولا طاعة لمن عصاه»؛ این حسین پسر دختر پیامبر است و ما امید شفاعت جد او را روز قیامت داریم پس چگونه با او محاربه كنیم؟ لذا به یاران امام حسین علیه‌السلام پیوستند.
(وسیلة الدارین 149).
79- مقتل الحسین، مقرم 240.
80- ابصار العین، 94.
81- «اگر مرا نمى‌شناسید خودم را معرفى كنم، من از قبیله جملى هستم، و آئین و دینم همان دین حسین بن على است».
82- «من شیر مردى از قبیله جملى هستم، من پیرو دین على هستم».
83- ابصار العین، 87.
84- در زیارت ناحیه آمده است: «السلام على یزید بن مهاجر الكندى». او مردى شجاع و شریف بود و از كوفه بیرون آمد و به امام حسین علیه‌السلام قبل از برخورد با حر بن یزید پیوست و به كربلا آمد. (وسیلة الدارین 103).
85- مقتل الحسین، مقرم 243.
86- «منم یزید فرزند مهاجر، شجاع‌تر از شیر كه در بیشه باشد؛ خدایا من حسین را ناصرم، و از ابن سعد دور و بیزار هستم».
87- وسیلة الدارین، 103.
88- ابصار العین، 61.
89- «اگر از من سؤال كنید من دلاورى هستم از شاخه گروهى از برگزیدگان بنى اسد؛ كسى كه بر من ستم كند از راه سعادت جدا شده و به دین خداى جبار و بى نیاز كافر گردید.»
90- سوره احزاب: 23.
91- نفس المهموم، 264.
92- ترجمه حر را قبلا در پاورقى یادآور شدیم.
93- «همانا من حر هستم كه میزبان میهمانانم، شمشیرم را بر شما فرود مى‌آورم و حمایت از بهترین كسى كه ساكن بلاد خیف شده مى‌نمایم و مى‌زنم شما را و باكى نمى‌بینم».
94- ولى خوارزمى نقل كرده است كه حربن یزید چون توبه كرد و نزد امام علیه‌السلام آمد عرض كرد: یابن رسول الله! من اول كسى بودم كه بر تو راه گرفتم، مرا اجازه ده تا اول كشته باشم به امید این كه فرداى قیامت با جدت مصافحه كنم. امام علیه‌السلام فرمود: تو از كسانى هستى كه خدا توبه آنها را پذیرفته. پس اول كسى كه جلو افتاد براى مبارزه با آن گروه حربن یزید ریاحى مى‌باشد. (مقتل الحسین خوارزمى 2/10).
95- حیاة الامام الحسین 3/221.
96- «نیكو آزاده‌اى بود حرى كه از قبیله بنى ریاح است، او هنگامى كه نیزه‌ها بر او فرود آیند مقاوم، و نیكو حرى است هنگامى كه او خود را فداى حسین كرد و جان خود را صبح هنگام بذل نمود.
97- مقتل الحسین خوارزمى 2/10.
98- مقتل الحسین، مقرم 245.
99- شعر از آقاى محمد على مجاهدى (پروانه) است.
100- بعضى به جاى مظاهر او را مظهر به تشدیدهأ خوانده‌اند.
101- نفس المهموم، 302.
102- ابصار العین، 57.
103- «همانا من حبیب و پدرم مظهر است، سواره صحنه پیكار در حالى كه آتش جنگ شعله ور شود. شما هم سلاحتان بهتر و هم تعدادتان بیشتر است، و ما هم از شما باوفاتر و هم از شما شكیباتریم».
104- پس از واقعه عاشورا، مرد تمیمى سر را به گردن اسب خویش آویزان نمود و به سوى كوفه آمد و متوجه قصر عبیدالله شد! فرزند حبیب بن مظاهر به نام قاسم - كه كودك نابالغى بود - سر پدر خود را مشاهده كرد و به دنبال آن مرد تمیمى راه افتاد!
تمیمى سؤال كرد: چرا از من جدا نمى‌شوى؟
قاسم گفت: این سر پدر من است، او را به من بده كه آن را دفن كنم.
گفت: امیر به این راضى نمى‌شود، و من مى‌خواهم تا از او جایزه‌اى نیكو بگیرم!!
قاسم گفت: خدا تو را به خاطر این جنایت، بدترین پاداش خواهد داد؛ و شروع به گریستن نمود و از او جدا شد.
بعد از گذشت مدت زیادى، آن فرزند حبیب وارد سپاه مصعب بن زبیر شد و قاتل پدر خود را هنگام ظهر در حالى در خیمه‌اش خوابیده بود، كشت. (ابصار العین، 59).
105- نفس المهموم، 272.
106- در تاریخ طبرى و بعضى از مصادر دیگر ابو ثمامه صائدى ضبط شده است.
107- بحار الانوار، 45/21.
108- او از وجوه شیعه در كوفه بود، هم صاحب شجاعت و هم اهل عبادت بوده است. او در مرتبه سوم نامه اهل كوفه را نزد امام حسین علیه‌السلام به مكه برد، و امام پاسخ را توسط او قبل از اعزام مسلم بن عقیل براى مردم كوفه فرستاد، و چون مسلم به كوفه آمد سعیدبن عبدالله پس از عابس و حبیب‌بن مظاهر قیام نمود و اعلان بیعت و نصرت نمود، و مسلم‌بن عقیل او را مجددا با نامه‌اى براى امام علیه‌السلام به مكه فرستاد، و سعیدبن عبدالله ملازم او بود تا به كربلا آمد و شهید شد.(وسیلة الدارین، 146).
109- مقتل الحسین، مقرم 246 / تنقیح المقال، 2/28.
110- شیخ مفید رحمة الله فرموده است: چون مسلم به كوفه آمد، ابوثمامه با او همكارى مى‌كرد و از طرف او مسئولیت دریافت اموال را از شیعه داشته است، و به وسیله آن اموال با توجه به بصیرتى كه در امر سلاح داشت، اسحله خریدارى مى‌كرد. (ارشاد شیخ مفید 2/46).
111- ابصار العین، 69.
112- ابصار العین، 100.
113- ابصار العین، 95.
114- «به پیش اى هدایت شده و راهنما، امروز جدت نبى اكرم را دیدار خواهى كرد، و همچنین حسن مجتبى و على مرتضى را و جعفر طیار آن جوانمرد شجاع و حمزه شیر خدا شهید زنده را.»
115- نفس المهموم، 277.
116- نفس المهموم، 181.
117- بحار الانوار، 5/25.
118- تذكرة الخواص، 145.
119- «امروز جدت نبى مكرم را دیدار خواهم كرد، سپس پدرت مرتضى على را، آن كسى كه او را وصى پیامبر مى‌شناسیم.»
120- مقتل الحسین، مقرم 254.
121- ابصار العین، 89.
122- «نامم یزید و من فرزند مغفل هستم، در دست راستم شمشیرى صیقل داده شده است، آن را بر تارك‌ها در میان غبارها فرود آورم، و از حسین بزرگوار با فضلیت دفاع كنم، او كه فرزند رسول خدا بهترین پیامبران است.»
123- ابصار العین، 91.
124- ابصار العین، 77.
125- بعضى او را عابس بن شبیب آورده‌اند(تظلم الزهرأ، 192)، ولى در ابصار العین، 74 و تنقیح المقال 2/112 او را عابس بن ابى شبیب ضبط كرده‌اند.
126- اساسا قبیله بنى شاكر از علاقمندان اهل‌بیت علیهم السلام بوده‌اند، خصوصا اخلاص زیادى زیادى نسبت به امیرالمؤمنین علیه‌السلام داشته‌اند. نصر بن مزاحم در كتاب «وقعة صفین» نقل كرده است كه امیرالمؤمنین در جنگ صفین فرمود: اگر تعداد قبیله بنى شاكر به هزار نفر مى‌رسید، حق عبادت خدا بجا آورده مى‌شد. و بنى شاكر از شجاعان جنگ بودند كه آنها را «فتیان الصباح» یا جوانمردان صبح مى‌نامیدند.
ابو مخنف مى‌گوید: چون مسلم بن عقیل به كوفه آمد و در خانه مختار مستقر گشت و شیعیان نزد او گرد آمدند، مسلم نامه امام را بر آنها قرائت كرد، همه گریستند و هجده هزار نفر یا بیشتر با او بیعت كردند، عابس بن شبیب بپاخاست و گفت: من شما را از مردم خبر نمى‌دهم زیرا نمى‌دانم در دل‌هاى آنها چه قصدى است ولى از خودم مى‌گویم، من دعوت شما را اجابت كرده و با دشمن شما مى‌جنگم و در یارى شما شمشیر مى‌زنم تا این كه خدا را ملاقات نمایم و هدفى جز تحصیل رضایت خدا ندارم، آنگاه حبیب برخاست و كلام عابس را تأیید نمود.
هنگامى كه مردم با مسلم بن عقیل بیعت كردند، نامه‌اى به امام علیه‌السلام نوشته و آن را توسط عابس بن شبیب به مكه ارسال داشت. (وسیلة الداین، 158).
127- ابصار العین، 74.
128- مقتل الحسین، خوارزمى 2/22.
129- ابصار العین، 76.
130- ابو على در كتاب رجالش نقل كرده است كه جون از اهل نوبه و حضرت على علیه‌السلام او را به یكصد و پنجاه دینار خریده و او را به ابوذر غفارى بخشیده بود، و چون ابوذر به دستور عثمان به «ربذه» تبعید شد او به همراه ابوذر به ربذه رفت، و در سال 32 هنگامى كه ابوذر وفات یافت به مدینه بازگشت و در خدمت حضرت على علیه‌السلام و سپس نزد فرزندش حسن علیه‌السلام بود و پس از آن همراه امام حسین علیه‌السلام از مدینه به مكه و از آنجا به عراق آمد. (وسیلة الدارین، 115).
131- «چگونه اهل فجور مى‌بینند مبارزه غلام سیاه را با شمشیر مشرفى و جدا كننده؟ من با دست و زبان از آل پیامبر دفاع كنم، امیدوارم روز قیامت بهشت نصیبم گردد.»
132- نفس المهموم، 290.
133- «بر شمشیرها و نیزه‌ها صبر مى‌كنم، و این تحمل و شكیبایى به جهت وارد شدن به بهشت است.»
134- ابصار العین، 77، ولى صاحب مناقب او را از شهداى حمله اول ذكر كرده است. در اصابه آمده است: عبدالرحمن بن الكدن بن ارحب، صحابى و كان من أصحاب النبى له هجرة و فضل فى دینه (وسیلة الداین 164)؛ ولى در تنقیح المقال 2/145 او را از جلمه تابعین ذكر كرده است.
135- «دریا از نیزه و شمشیر زدنم گرم، و فضا از تیرهاى من پر مى‌شود؛ چون شمشیرم در دست راستم ظاهر شود؛ قلب شخص حسود را پاره سازد.»
136- بحار الانوار، 5/30.
137- «ان ابنى هذا - یعنى الحسین - یُقتل بارض كربلا فمن شهد منكم فلینصره.»
138- اسد الغابة، 1/349.
139- مقتل الحسین، مقرم 252.
140- ابصار العین، 104.
141- وسیلة الدارین، 165.
142- مقتل الحسین، مقرم 253/ وسیلة الدارین، 114.
بعضى او را فرزند مسلم بن عوسجه مى‌دانند و گفته‌اند: چون به میدان آمد این رجز مى‌خواند:
امیرى حسین و نعم الامیر سرور فواد البشیر النذیر على و فاطمة والدا هو هل تعلمون له من نظیر(نفس المهوم، 293)
143- «من پیرزنى ضعیف و ناتوانم، نحیف و سالخورده‌ام، شما را با ضربه‌اى شدید مى‌زنم تا دفاع نمایم از فرزندان فاطمه شریف.»
144- بحار الانوار، 45/28.
145- ابصار العین، 85.
146- ابصار العین، 108.
147- نفس المهموم، 284.
148- ابصار العین، 113.
149- ابصار العین، 114.
150- «از مالك ضرغام به سوى شما ضربه جوانى كه از بزرگان حمایت كنند، امید ثواب كامل الهى را دارد از خداوند دانا و سبحان.»
151- ابصار العین، 115.
152- ابصار العین، 115.
153- مثیر الاحزان، 62.
154- ابصار العین، 79.
155- «بشارت باد تو را كه به راه رشد هدایت یافتى اى پسر احمد، و در بهشت فردوس رتبه‌اى والا خواهى داشت.»
156- ابصار العین، 80.
157- ابصار العین، 115.
158- ابصار العین، 125.
159- وسیلة الدارین، 184.
160- حیاة الامام الحسین، 3/236.
161- حیاة الامام الحسین 3/238 / وسیلة الدارین، 180.
162- «من فرزند عبدالله از آل یزن هستم، دین من همان دین حسین و حسن است؛ شما را با شمشیر مى‌زنم زدن جوانى از یمن، امید رستگارى دارم نزد پروردگار».
163- حیاة الامام الحسین، 3/239.
164- حیاة الامام الحسین، 3/237.
165- تنقیح المقال، 3/247.
166- ابصار العین، 101؛ و در كامل ابن اثیر، 4/79 به جاى عروة بن بكار و زید بن ورقأ كشندگان سوید بن عمرو، عروة بن بطان تغلبى و زید بن رقاد الجهنى ذكر شده‌اند.

 


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 21 آبان 1394  | 10:30 PM | نویسنده : حسین رضایی | نظرات 0
توجه به فقرا
توجه به فقرا

منبع: مناقب
شعيب بن عبدالرحمن گويد: در روز عاشورا وقتي كه حسين(ع) را به شهادت رساندند، و بدنش عريان گشت، آثار خراشيدگي در پشت حضرت ديده شد، از امام سجاد(ع) علت آن را پرسيدند. آن حضرت فرمود: «اين خراشيدگي ها، اثر انبانها و ظرفهاي پر از طعام است كه پدرم، آنها را به پشت مي گرفت و به منزلهاي يتيمان و بيوه زنان و مستمندان مي برد.»(1)

ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 21 آبان 1394  | 10:30 PM | نویسنده : حسین رضایی | نظرات 0
ورود به کربلا و اتفاقات(4)
ورود به کربلا و اتفاقات(4)

نويسنده:على نظرى‌منفرد
منبع:روزنامه کیهان

خطبه خوان ی های امام و یاران با وفایش
خطبه امام (علیه السلام)

امام حسین علیه‌السلام مركب خود را طلب كرد و بر آن سوار شد و با صداى بلند ندا كرد به طورى كه بیشتر مردم حاضر در لشكر عمر بن سعد صداى آن حضرت را مى‌شنیدند:
"ایها الناس اسمعوا قولى ولا تعجلوا حتى اعظكم بما هو حق لكم علىّ، و حتى اعتذر الیكم من مقدمى علیكم، فان قبلتم عذرى و صدقتم قولى و اعطیتمونى النصف من انفسكم كنتم بذلك اسعد و لم یكن لكم علىّ سبیل، و ان لم تقبلوا منى العذر و لم تعطوا النصف من انفسكم (فاجمعوا امركم و شركأ كم ثم لا یكن امركم علیكم غمه ثم اقضوا الىّ ولا تنظرون.)(31)(ان ولیى الله الذى نزل الكتاب و هو یتولى الصالحین.)(32)
اى مردم! سخن مرا بشنوید و در جنگ شتاب مكنید تا شما را به چیزى كه اداى آن بر من فریضه است و حق شما بر من است موعظه كنم و حقیقت امر را با شما در میان بگذارم، اگر انصاف دادید، سعادتمند خواهید شد و اگر نپذیرفته و از مسیر عدل و انصاف كناره ‌گرفتید، تصمیم خود را عملى سازید و با ما بجنگید، خداى بزرگ ولى و صاحب اختیار من است، همان خدایى كه قرآن را نازل فرمود و اختیار نیكوكاران به دست اوست."
امام علیه‌السلام فریاد برآورد و فرمود: اى شبث بن ربعى! اى حجار بن ابجر! اى قیس بن اشعث! اى یزید بن حارث! آیا شما براى من نامه ننوشتید كه میوه‌ها رسیده، و زمین‌ها سبز شده، اگر بیایى لشكرى آراسته در خدمت تو خواهد بود؟!!
قیس بن اشعث گفت: ما نمى‌دانیم چه مى‌گویى!! ولى اگر به فرمان بنى عم خود تسلیم شوى جز نیكى نخواهى دید!
اهل حرم (خواهران و دختران آن حضرت) چون سخنان امام را شنیدند، به گریستن و شیون پرداختند، امام علیه‌السلام برادرش عباس و فرزندش على اكبر را به خیمه‌ها فرستاد تا آنان را خاموش سازند و فرمود: به جان خودم سوگند كه بعد از این بسیار خواهند گریست!
چون آنها ساكت شدند، حمد و سپاس الهى را بجا آورد و در نهایت فصاحت، خدا را یاد كرد و بر پیامبر گرامى اسلام و فرشتگان خدا و پیامبران الهى درود فرستاد. و در ادامه سخنان خود فرمود:
نسب مرا به یاد آرید و ببینید كه كیستم؟ و به خود آیید و خود را ملامت كنید و نگاه كنید كه آیا كشتن و شكستن حرمت من رواست؟!
آیا من پسر دختر پیامبر شما و فرزند جانشین و پسر عم او نیستم؟! همان كسى كه بیشتر از همه، ایمان آورد و رسول خدا را به آنچه از جانب خداى آورده بود تصدیق كرد؟!
آیا حمزه سیدالشهدا عموى من نیست؟!
و آیا جعفر طیار كه خداوند دو بال به او كرامت فرمود تا در بهشت به پرواز در آید عموى من نیست؟!
آیا شما نمى‌دانید كه رسول خدا درباره من و برادرم فرمود: این دو سرور جوانان اهل بهشتند؟!
اگر كلام مرا باور نكرده و در صداقت گفتار من شك دارید، به خدا قسم از زمانى كه دانستم خداوند، دروغگویى را دشمن مى‌دارد، هرگز سخنى به دروغ نگفته‌ام، در میان شما هستند افرادى كه به درستى و راستى مشهورند و گفتار مرا تأیید مى‌كنند، از جابر بن عبدالله انصارى و ابو سعید خدرى و سهل بن سعد ساعدى و زید بن ارقم و انس بن مالك بپرسید تا براى شما آنچه را كه از رسول خدا شنیده‌اند، بازگو كنند تا صدق گفتار من براى شما ثابت گردد. آیا این گواهی‌ها و شهادت‌ها مانع از ریختن خون من نمى‌شود؟!(33)

گفتگو شمر با امام علیه‌السلام

در اینجا شمر بن ذى الجوشن گفت: اگر چنین است كه تو مى‌گویى، من هرگز خداى را با عقیده راسخ عبادت نكرده باشم!!
جبیب بن مظاهر گفت: به خدا سوگند كه تو را مى‌بینم خدا را با تزلزل و تردید بسیار پرستش مى‌كنى! و من گواهى مى‌دهم كه تو راست مى‌گویى و نمى‌دانى كه امام چه مى‌گوید!! خداى بزرگ بر دل تو مهر غفلت زده است.
امام علیه‌السلام فرمود: آیا شما در این هم شك دارید كه من پسر دختر پیامبر شما هستم؟!! به خدا سوگند كه در فاصله مشرق و مغرب عالم، فرزند دختر پیامبرى، به جز من نیست. واى بر شما! آیا از شما كسى را كشته‌ام كه از من خونبهاى او را مى‌خواهید؟! آیا مالى از شما تباه ساخته و یا قصاصى بر گردن من است كه آن را مطالبه مى‌كنید؟! آنها سكوت كرده و خاموش بودند، چرا كه حرفى براى گفتن نداشتند. بعد، امام علیه‌السلام فریاد برآورد و فرمود: اى شبث بن ربعى! اى حجار بن ابجر! اى قیس بن اشعث! اى یزید بن حارث! آیا شما براى من نامه ننوشتید كه میوه‌ها رسیده، و زمین‌ها سبز شده، اگر بیایى لشكرى آراسته در خدمت تو خواهد بود؟!!
حر مقابل لشكر كوفه ایستاد و گفت: اى اهل كوفه! مادرتان در سوگتان بگرید، این بنده صالح خدا را خواندید و گفتند در راه تو جان خواهیم باخت، ولى اینك شمشیرهاى خود را بر روى او كشیده و او را از هر طرف احاطه كرده‌اید و نمى‌گذارید كه در این زمین پهناور به هر كجا كه مى‌خواهد، برود، و مانند اسیر در دست شما گرفتار مانده است، او و زنان و دختران او را از نوشیدن آب فرات منع كردید در حالى كه قوم یهود و نصارى از آن مى‌نوشند و حتى بهائم در آن مى‌غلطند، و اینان از عطش به جان آمده‌اند! شما پاس حرمت پیامبر را درباره عترت او نگاه نداشتید، خدا در روز تشنگى شما را سیراب نگرداند.
قیس بن اشعث گفت: ما نمى‌دانیم چه مى‌گویى!! ولى اگر به فرمان بنى عم خود تسلیم شوى جز نیكى نخواهى دید!
امام حسین علیه‌السلام فرمود: نه! به خدا سوگند دستم را همانند افراد ذلیل و پست در دست شما نخواهم گذاشت، و از پیش روى شما همانند بردگان فرار نخواهم كرد.(34)
سپس امام علیه‌السلام فرمود: اى بندگان خدا! من به خداى خود و خداى شما پناه مى‌برم، ولى بیزارم از گردنكشانى كه به روز قیامت ایمان ندارند، و از گزند آنان نیز به خدا پناه مى‌برم.
آنگاه مركب خود را خواباند و به عقبه بن سمعان دستور داد تا زانوان مركب را ببندد.(35)

ابن ابى جویریه و تمیم بن حصین

در این هنگام مردى از لشكر عمربن سعد كه او را ابن ابى جویریه مى‌نامیدند در حالى كه بر اسبى سوار بود، رو به سوى خیمه‌ها كرد، و چون نظرش به آتش افتاد فریاد بر آورد: اى حسین! و اى اصحاب حسین! شادمان باشید به چشیدن آتشى كه در دنیا بر افروخته‌اید!
امام حسین علیه‌السلام فرمود: این مرد كیست؟
گفتند: ابن ابى جویریه مزنى!
امام حسین علیه‌السلام دعا كردند كه: بارالها! عذاب آتش را در دنیا به او بچشان! و هنوز سخن امام تمام نشده بود كه اسبش او را در آتش خندق افكند!!
و بعد، مرد دیگرى از لشكر عمربن سعد نزدیك آمد به نام تمیم بن حصین فزارى و فریاد برآورد كه: اى حسین! و اى اصحاب حسین! فرات را نمى‌بینید كه همانند شكم مار به خود مى‌پیچد؟! به خدا سوگند كه قطره‌اى از آن را نخواهید چشید تا تلخى مرگ را در كام خود احساس كنید!
امام علیه‌السلام فرمود: این كیست؟
گفتند: تمیم بن حصین است.
امام علیه‌السلام فرمود: این مرد و پدرش از اهل آتشند، خدایا او را در نهایت عطش بمیران!
و نوشته‌اند كه عطشى بى سابقه بر تمیم عارض شد و از شدت تشنگى از اسب بر زمین افتاد و آنقدر پامال ستوران شد تا به هلاكت رسید.(36)

عبدالله بن حوزه

گروهى از سپاهیان به سوى امام علیه‌السلام حركت كردند و در میان آنها عبدالله بن حوزه تمیمى فریاد بر آورد كه: حسین در میان شماست؟!
اصحاب امام حسین پاسخ دادند: این امام حسین است، چه مى‌خواهى؟!
گفت: اى حسین! تو را به آتش بشارت مى‌دهم!
امام فرمود: سخنى دروغ گفتى، من نزد پروردگار بخشنده و شفیع و مطاع مى‌روم، تو كسیتى؟
گفت: من ابن حوزه هستم.
امام علیه‌السلام در حالى كه دست‌هاى مبارك را بلند كرد به حدى كه سپیدى زیر بغلش نمایان گشت گفت: خدایا! او را در آتش بسوزان.
آن مرد به خشم آمد، و ناگاه اسب او رم كرد و ابن حوزه بر زمین سقوط كرد در حالى كه پایش به ركاب اسب گیر كرده بود، آنقدر بدنش بر روى خاك كشیده شد كه قسمتى از بدنش جدا شد و قسمت دیگر به ركاب اسب آویزان بود، و سرانجام پس از برخورد باقیمانده بدنش به سنگ، در میان آتش خندق افتاد و مزه آتش را چشید.
امام علیه‌السلام به خاطر استجابت دعایش، سجده شكر بجاى آورد و دستانش را برداشت و عرض كرد: اى خدا! ما از مقربان درگاه تو، اهل‌بیت پیامبر تو و ذریه او هستیم، حق ما را از جباران ستمگر بستان، به درستى كه تو شنوا و از هر كس به مخلوق خود نزدیكترى.
محمدبن اشعث گفت: چه قرابتى بین تو و پیامبر است؟!!
امام حسین علیه‌السلام گفت: خدایا! محمدبن اشعث مى‌گوید در میان من و پیامبرت نسبتى نیست، خدایا! امروز طعم ذلت و خوارى خود را به او بچشان تا من عقوبت او را ببینم.
این دعاى امام نیز مستجاب شد، و محمد بن اشعث به جهت قضاى حاجت از اسب پیاده شد و عقربى او را گزید و با لباسى آلوده به هلاكت رسید.(37) و (38)

تنبیه مسروق

مسروق بن وائل حضر مى‌گوید: من در پیش روى لشكر ابن سعد بودم به این امید كه سر حسین را گرفته و نزد عبیدالله بن زیاد برده و جایزه بگیرم!! اما چون اجابت دعاى آن حضرت را درباره ابن حوزه مشاهده كردم، دانستم كه این خاندان را حرمت و منزلتى است نزد خدا، لذا از لشكر عمر بن سعد جدا شده و بازگشتم، و به خاطر چیزهایى كه از این خاندان مشاهده كردم هرگز با آنها جنگ نخواهم كرد.(39)

خطبه زهیر بن قین

زهیر بن قین به طرف لشكر دشمن خارج شد در حاى كه سوار بر اسب بوده و لباس جنگ به تن داشت، و خطاب به آنان گفت: اى مردم كوفه! از عذاب خدا بترسید، حق مسلمان بر مسلمان این است كه برادرش را نصیحت كند، ما هم اكنون برادریم و بر یك دین، مادامى كه جنگى بین ما رخ نداده است، و چون كار به مقاتله كشد شما یك امت و ما امت دیگرى خواهیم بود؛ خدا ما را به وسلیه خاندان رسولش در مقام آزمونى بزرگ قرار داده تا ما را بیازماید، من شما را به یارى این خاندان و ترك یارى یزید و عبیدالله بن زیاد فرا مى‌خوانم زیرا شما در حكومت اینان جز سوء رفتار و قتل و كشتار و به دار آویختن و كشتن قاریان قرآن همانند حجر بن عدى و اصحاب او و هانى بن عروه و امثال او، ندیده‌اید.
سپاهیان عمر بن سعد به زهیر ناسزا گفتند و عبیدالله را مدح و دعا كردند، سپس گفتند: ما از این مكان نمى‌رویم تا حسین و یارانش را بكشیم و یا آنها را نزد عبیدالله ببریم!
زهیر گفت: اى بندگان خدا! فرزند فاطمه به محبت و یارى سزاوارتر از پسر سمیه (عبیدالله بن زیاد) است، اگر او را یارى نمى‌كنید، دست خود را به خون او آلوده نكنید، او را رها كنید تا یزید هر چه مى‌خواهد، با او رفتار كند، به جان خودم سوگند كه یزید بدون كشتن حسین نیز از شما خشنود خواهد بود.
در این اثنأ، شمر تیرى به سوى زهیر پرتاب كرد و گفت: ساكت باش! خدا صداى تو را فرو نشاند، تو ما را به زیادى سخنت آزردى.
حر گفت: به خدا سوگند خود را در میان بهشت و دوزخ مى‌بینم، و به خدا قسم چیزى را بر بهشت بر نمى‌گزینم اگر چه مرا پاره كرده و در آتشم بسوزانند. سپس بر اسب خود نهیب زده و به امام حسین علیه‌السلام پیوست، و به آن حضرت عرض كرد: اى پسر رسول خدا! جان من به فداى تو باد، من كسى بودم كه بر تو سخت گرفته و در این مكان فرود آوردم، و گمان نمى‌كردم كه این گروه با تو چنین رفتار نمایند و سخن تو را نپذیرند، به خدا سوگند اگر مى‌دانستم كه این گروه با تو چنین خواهند كرد هرگز دست به چنین كارى نمى‌زدم، و من به درگاه خداى بزرگ توبه مى‌كنم از آنچه كه انجام داده‌ام، آیا توبه من پذیرفته مى‌شود؟
زهیر در پاسخ شمر گفت: اى اعرابى زاده! من با تو سخن نگویم، تو حیوانى بیش نیستى! من گمان ندارم حتى دو آیه از كتاب خدا را بدانى، مژده باد تو را به رسوایى روز قیامت و عذاب دردناك الهى.
شمر گفت: خدا تو و امام تو را پس از ساعتى خواهد كشت!
زهیر گفت: مرا از مرگ مى‌ترسانى؟! به خدا سوگند در نظر من شهادت با حسین بهتر از زندگى جاودانه با شماست. سپس زهیر رو به مردم كرده و با صدایى بلند گفت: اى بندگان خدا! این مرد درشت خوى، شما را نفریید، به خدا سوگند شفاعت رسول خدا هرگز به گروهى كه خون فرزندان و اهل‌بیت او را بریزند و یاران آنها را بكشند، نخواهد رسید.(40)
پس مردى از یاران امام بانگ برداشت: اى زهیر! بازگرد، امام علیه‌السلام مى‌فرماید: به جان خودم سوگند همانگونه كه مؤمن آل فرعون قومش را نصیحت كرد، تو نیز در نصیحت این گمراهان انجام وظیفه كردى و در دعوت آنها به راه مستقیم پا فشارى نمودى، اگر سودى داشته باشد!(41)

خطبه بریر

بریر بن خضیر از امام حسین علیه‌السلام اجازه گرفت كه با سپاه كوفه صحبت كند. امام او را اجازه داد، و او نزدیك سپاه كوفه آمد و گفت: اى گروه مردم! خدا پیامبر را مبعوث كرد و او مردم را به توحید و یكتاپرستى فراخواند، هم بشیر بود و هم نذیر، هم بشارت مى‌داد و هم از آتش دوزخ مى‌هراساند، او مشعل تابناكى بود فرا راه انسان‌ها؛ این آب فرات است كه حیوانات بیابان از آن مى‌نوشند ولى آن را از پسر دختر پیامبر مضایفه مى‌كنید!! پاداش رسول خدا این است؟!(42) و (43)
محمدبن ابى طالب نقل كرده است كه: سپاه دشمن بر مركب‌هاى خود سوار شدند و امام علیه‌السلام نیز با جمعى از اصحاب سوار بر اسب شدند و در پیشاپیش آنها بریر حركت مى‌كرد، امام به او فرمودند: با این قوم صحبت كن.
بریر پیش آمد و گفت: اى مردم! تقواى خدا را پیشه سازید، این خاندان پیامبر است كه مقابل شماست، و اینها فرزندان و دختران و حرم پیامبرند، چه تصمیمى در باره آنها گرفته‌اید؟
پاسخ دادند كه: ما آنها را به عبیدالله بن زیاد تسلیم مى‌كنیم تا او درباره آنها حكم كند!
بریر گفت: آیا نمى‌پذیرید به همان مكانى كه از آنجا آمده‌اند، بازگردند؟ اى مردم كوفه! واى بر شما! آیا نامه‌ها و پیمان‌هاى خود را فراموش كرده‌اید؟ واى بر شما! اهل بیت پیامبر را دعوت مى‌كنید و تعهد مى‌كنید كه خود را فداى آنها كنید و هنگامى كه به نزد شما آمدند، آنها را به عبیدالله بن زیاد تسلیم مى‌كنید؟!! او درباره آنها از فرات هم مضایقه مى‌كنید؟! چه بد پاس حرمت پیامبر را نگاه داشیتد! شما را چه مى‌شود؟! خدا شما را در قیامت سیراب نگرداند كه بد مردمى هستید!
مردى از سپاه كوفه گفت: ما نمى‌دانیم چه مى‌گویى!
بریر گفت: خدا را سپاس مى‌گویم كه بصیرتم را درباره شما زیاده كرد، بارالها! به درگاه تو بیزارى مى‌جویم از اعمال این گروه، بارالها! ترس خود را در میان ایشان افكن، و چنان كن كه چون تو را ملاقات كنند از آنها خشمناك باشى.
سپس سپاه كوفه او را هدف تیر قرار دادند و بریر بازگشت.(44)

آشوب و همهمه

چون عمربن سعد سپاه خود را براى محاربه با امام حسین آماده كرد و پرچم‌ها را در جاى خود قرار داد و میمنه و میسره لشكر را منظم نمود، به افرادى كه در قلب لشكر بودند گفت: در جاى خود ثابت بمانید و حسین را از هر طرف احاطه كنید تا او را همانند حلقه انگشترى در میان بگیرید!
در این اثنا، امام علیه‌السلام در برابر سپاه كوفه ایستاد و از آنها خواست كه خاموش شوند، ولى آنها ساكت نشدند!! امام به آنها فرمود:
واى بر شما! چه زیان مى‌برید اگر سخن مرا بشنوید؟! من شما را به راه راست مى‌خوانم، هر كس فرمان من برد بر راه صواب باشد، و هر كه نافرمانى من كند هلاك شود، شما از همه فرامین من سر باز مى‌زنید و سخن مرا گوش نمى‌دهید چرا كه شكم‌هاى شما از مال حرام پر شده و بر دل‌هاى شما مهر شقاوت نهاده شده است، واى بر شما! آیا خاموش نمى‌شوید و گوش نمى‌دهید؟!
پس اصحاب عمربن سعد یكدیگر را ملامت كرده و گفتند: گوش دهید!!

خطبه دوم امام علیه‌السلام

پس از سكوت سپاه دشمن، امام علیه‌السلام فرمود:
اى مردم! هلاك و اندوه بر شما باد كه با آن شور و شعف زاید الوصف ما را خواندید تا به فریاد شما رسیم، و ما شتابان براى فریادرسى شما آمدیم، ولى شما شمشیرى را كه خود در دست شما نهاده بودیم به روى ما كشیدید، و آتشى كه ما بر دشمن خود و دشمنان شما افروخته بودیم براى ما فروزان كردید! و در جنگ با دوستانتان، به یارى دشمنانتان برخاستید! با این كه آنان در میان شما نه به عدل رفتار كردند و نه امید خیرى از آنان دارید و بدون آن كه از ما امرى صادر شده باشد كه سزاوار این دشمنى و تهاجم باشیم. واى بر شما! چرا آنگاه كه شمشیرها در غلاف و دل‌ها آرام و خاطرها جمع بود ما را رها نكردید؟! و همانند مگس به سوى فتنه پریدید و همانند پروانه‌ها به جان هم افتادید، هلاك باد شما را اى بندگان كنیز! و بازماندگان احزاب! و رها كنندگان كتاب! و اى تحریف كنندگان كلمات خدا! و فراموش كنندگان سنت رسول! و كشندگان فرزندان انبیا و عترت اوصیاى پیامبران! و ملحق كنندگان ناكسان به صاحبان انساب! و آزار كنندگان مؤمنین! و فریادگران رهبران كه قرآن را پاره كردند!
امام علیه‌السلام فرمود: مى‌گویم از خدا بترسید و مرا مكشید، زیرا كشتن و هتك حرمت من، جایز نیست، من فرزند دختر پیامبر شما هستم و جده من خدیجه همسر پیغمبر شماست، و شاید سخن پیامبر به شما رسیده باشد كه فرمود: حسن و حسین، دو سید جوانان اهل بهشتند.
آرى به خدا سوگند بیوفایى و پیمان شكنى، عادت شماست، ریشه شما با مكر و بیوفایى درهم آمیخته است، شاخه‌هاى شما بر آن پروریده است. شما خبیث‌ترین میوه‌اید، گلوگیر در كام باغبان خود و گورا در كام غاصبان و راهزنان، لعنت خدا بر پیمان شكنانى كه میثاق‌هاى محكم شده را شكستند، خدا را كفیل خود قرار داده بودید، و به خدا سوگند كه آن پیمان شكنان شمائید! اینك این دعى ابن دعى (عبیدالله بن زیاد) مرا در میان دو چیز مخیر كرده است: یا شمشیر كشیدن و یا خوار شدن! و هیهات كه ما به ذلت تن نخواهیم داد، خدا و رسول او و مؤمنان براى ما هرگز زبونى نپسندند، دامن‌هاى پاكى كه ما را پرورانده‌اند و سرهاى پرشور و مردان غیرتمند هرگز طاعت فرومایگان را بر كشته شدن مردانه ترجیح ندهند، و من با این جماعت اندكى با شما مى‌جنگم هر چند یاوران، مرا تنها گذاشتند.(45)
سپس اشعارى را قرائت فرمود كه ترجمه‌اش این است:
«اگر پیروز شویم، دیر زمانى است كه پیروز بوده‌ایم؛ و اگر مغلوب شویم باز هم مغلوب نشده‌ایم. عادت ما ترس نیست ولى كشته شدن ما با دولت دیگران قرین است.»
سپس فرمود:
به خدا سوگند اى گروه كفران پیشه! پس از من چندان زمانى نخواهد گذشت مگر به مقدارى كه سواره‌اى بر مركبش سوار شود، كه روزگار چون سنگ آسیا بر شما بگردد، و شما در دلهره و اضطرابى عمیق فرو برد، و این عهدى است كه پدرم از طرف جدم با من بسته است، پس رأى خویش و همراهان خود را بار دیگر ارزیابى كنید تا روزگار بر شما غم و اندوه نبارد! من كار خویش را بر عهده خدا نهادم و مى‌دانم كه چیزى بر زمین نجنبد مگر به دست قدرت بالغه الهى.
بار خدایا! باران آسمان را از اینان دریغ كن، و بر ایشان تنگى و قحطى پدید آور، و آن غلام ثقفى را بر ایشان بگمار تا جام زهر به ایشان بچشاند، و انتقام من و اصحاب و اهل‌بیت و شیعیان مرا از اینان بگیرد، كه اینان ما را تكذیب كردند و بى یاور گذاشتند، و تو پروردگار مائى، به سوى تو رو آوردیم و بر تو توكل نمودیم و باز گشت ما به سوى توست.(46)

خبر دادن امام علیه‌السلام از عاقبت امر عمر بن سعد

سپس امام علیه‌السلام فرمود: عمربن سعد كجاست؟ او را نزد من بخوانید.
عمربن سعد در حالى كه دوست نداشت این ملاقات صورت پذیرد، به نزد امام آمد. امام به او گفت: تو مرا مى‌كشى؟! گمان نمى‌كنى كه دعى بن دعى (ابن زیاد) حكومت رى و گرگان را به تو ارزانى دارد؟! به خدا سوگند كه چنین نخواهد شد، و این عهدى است معهود! هر چه خواهى بكن كه پس از من نه در دنیا و نه در آخرت، شاد نگردى، و گویى مى‌بینم سر تو را كه در كوفه بر نیزه نصب كرده و كودكان بر آن سنگ مى‌زنند و آن را هدف قرا مى‌دهند؟!
عمربن سعد خشمگین شد و روى بگرداند! و سپاه خود را گفت: در انتظار چه هستید؟! همه یكباره بر او حمله كنید كه اینان یك لقمه بیش نیستند!!(47)

خطبه دیگرى از امام علیه‌السلام(48)

پس آن حضرت برابر سپاه دشمن آمد در حالى كه به صفوف آنها مى‌نگریست كه همانند سیل مى‌خروشیدند و به عمر بن سعد نظر كرد كه در میان اشراف كوفه ایستاده بود، پس فرمود:
"خدایى را حمد مى‌كنم كه دنیا را آفرید و آن را خانه فنا و زوال مقرر نمود و اهل دنیا را در احوالى مختلف و گوناگون قرار داد، آن كه فریب دنیا را خورد بى خرد است و آن كه فریفته دنیا گردد نگون بخت است، مبادا دنیا شما را فریب دهد كه دنیا امید هر كس را كه بدان گراید، قطع كند و طمع آن كس را كه بدان دل بندد به ناامیدى مبدل نماید. شما را مى‌بینم براى انجام كارى در اینجا اجتماع كردید كه خدا را به خشم آورده‌اید، و روى از شما برتافته و عقابش را بر شما نازل كرده و از رحمت خود شما را دور ساخته است. نیكو پروردگارى است خداى ما، و شما بد بندگانى هستید كه به طاعت او اقرار كرده و به رسولش ایمان آورده ولى بر سر ذریه و عترت او تاختید و تصمیمى بر قتل آنها گرفتید، شیطان بر شما غالب گردید و خداى بزرگ را از یاد بردید، هلاك باد شما و آنچه مى‌خواهید. انالله و انا الیه راجعون. اینان جماعتى هستند كه پس از ایمان كافر شدند، دور باد رحمت پروردگار از ستمگران."
در این اثنأ عمر بن سعد رو به اشراف كوفه كرد و گفت: واى بر شما! كه با او تكلم كنید، به خدا سوگند این پسر همان پدر است كه اگر یك روز هم ادامه سخن دهد از سخن گفتن عاجز نشود!
پس شمر پیش آمد و گفت: اى حسین! این چه سخن است كه مى‌گویى؟ به ما تفهیم كن تا بفهمیم!
امام علیه‌السلام فرمود: مى‌گویم از خدا بترسید و مرا مكشید، زیرا كشتن و هتك حرمت من، جایز نیست، من فرزند دختر پیامبر شما هستم و جده من خدیجه همسر پیغمبر شماست، و شاید سخن پیامبر به شما رسیده باشد كه فرمود: حسن و حسین، دو سید جوانان اهل بهشتند.(49)

حر بن یزید (50)

امام علیه‌السلام از مركب پیاده شد و به عقبة بن سمعان دستور داد كه آن را ببندد، در این اثنأ سپاه كوفه براى جنگ و قتال به طرف امام و اصحاب امام روى آورد!
حربن یزید ریاحى هنگامى كه آن گروه را مصمم به جنگ دید(51)، نزد عمربن سعد آمد و گفت: آیا با حسین جنگ مى‌كنى؟!
گفت: آرى، به خدا سوگند، قتالى كه كمترینش این باشد كه سرها و دست‌ها جدا گردد!!
حر گفت: آنچه حسین بیان كرد، براى شما كافى نبود؟!
عمر بن سعد گفت: اگر كار به دست من بود، مى‌پذیرفتم، ولى امیر تو عبیدالله نمى‌پذیرید!!
حر بازگشت و مردى از قبیله‌اش همراه او بود به نام قرة بن قیس، حربن یزید به او گفت: اى قره! آیا اسب خویش را آب داده‌اى؟ گفت: نداده‌ام. قره مى‌گوید: من احساس كردم كه او مى‌خواهد از جنگ كناره گیرد و اگر از قصدش مرا آگاه مى‌كرد، من هم به او مى‌پیوستم.
پس حربن یزید كم كم به سوى خرگاه(خیمه‌گاه) حسین نزدیك مى‌شد، مردى(52) به او گفت: این چه حالتى است كه در تو مى‌بینم؟
حر گفت: به خدا سوگند خود را در میان بهشت و دوزخ مى‌بینم، و به خدا قسم چیزى را بر بهشت بر نمى‌گزینم اگر چه مرا پاره كرده و در آتشم بسوزانند. سپس بر اسب خود نهیب زده و به امام حسین علیه‌السلام پیوست(53)، و به آن حضرت عرض كرد: اى پسر رسول خدا! جان من به فداى تو باد، من كسى بودم كه بر تو سخت گرفته و در این مكان فرود آوردم، و گمان نمى‌كردم كه این گروه با تو چنین رفتار نمایند و سخن تو را نپذیرند، به خدا سوگند اگر مى‌دانستم كه این گروه با تو چنین خواهند كرد هرگز دست به چنین كارى نمى‌زدم، و من به درگاه خداى بزرگ توبه مى‌كنم از آنچه كه انجام داده‌ام، آیا توبه من پذیرفته مى‌شود؟
امام حسین علیه‌السلام فرمود: آرى، خدا توبه تو را مى‌پذیرد، پیاده شو!
حر بن یزید گفت: من براى تو سواره باشم به از آن است كه پیاده شوم، روى این اسب مدتى مبارزه مى‌كنم و در پایان كار فرود خواهم آمد.
امام حسین علیه‌السلام فرمود: خداى تو را بیامرزد! آنچه را كه تصمیم گرفته‌اى انجام ده.
سپس حر مقابل لشكر كوفه ایستاد و گفت: اى اهل كوفه! مادرتان در سوگتان بگرید، این بنده صالح خدا را خواندید و گفتند در راه تو جان خواهیم باخت، ولى اینك شمشیرهاى خود را بر روى او كشیده و او را از هر طرف احاطه كرده‌اید و نمى‌گذارید كه در این زمین پهناور به هر كجا كه مى‌خواهد، برود، و مانند اسیر در دست شما گرفتار مانده است، او و زنان و دختران او را از نوشیدن آب فرات منع كردید در حالى كه قوم یهود و نصارى از آن مى‌نوشند و حتى بهائم در آن مى‌غلطند، و اینان از عطش به جان آمده‌اند! شما پاس حرمت پیامبر را درباره عترت او نگاه نداشتید، خدا در روز تشنگى شما را سیراب نگرداند.
در این حال گروهى با تیر بر او حمله ور شدند، او پیش آمده و در مقابل امام حسین عیله السلام ایستاد.(54)

هاتفى از غیب

نوشته‌اند كه: حر به امام حسین علیه‌السلام گفت: هنگامى كه عبیدالله بن زیاد مرا سوى تو روانه كرد، و از قصر بیرون آمدم، از پشت سر آوازى شنیدم كه مى‌گفت: اى حر! شاد باش كه به خیرى روى آوردى! چون به پشت سرم نگریستم، كسى را ندیدم! با خود گفتم: این چه بشارتى است كه من به پیكار حسین علیه‌السلام مى‌روم؟! و هرگز تصور نمى‌كردم كه سرانجام از شما پیروى خواهم كرد.
امام علیه‌السلام فرمود: به راه خیر هدایت شدى.(55) و (56)

فرمان یورش

عمرم بن حجاج فریاد بر آورد به سپاه كوفه گفت: اى نادانان! شما مى‌دانید كه با چه كسانى مى‌جنگید؟! اینان شجاعان و دلاوران كوفه هستند! شما با كسانى مى‌جنگید كه خود را آماده مرگ ساخته‌اند! كسى به تنهایى به میدان آنها نرود، اینها تعدادشان كم است و زمان كوتاهى باقى خواهند ماند، به خدا سوگند اگر آنها را سنگباران كنید، كشته خواهند شد!!
عمربن سعد گفت: راست گفتى، رأى تو صحیح است، كسى را بفرست تا به سپاهیان كوفه بگوید كه به تنهایى به میدان آنان نرود.(57)
امام علیه‌السلام در این هنگام دست بر محاسن گرفت و گفت: خدا بر قوم یهود آنگاه خشم گرفت كه براى او فرزند قائل شدند، و بر امت مسیح آن هنگام كه او را یكى از سه خداى خود دانستند، و بر زرتشتیان وقتى كه بندگى ماه و خورشید پذیرفتند، و غضب خدا اینك به نهایت رسید درباره این قوم كه بر كشتن پسر دختر پیغمبر خود یك دل و یك زبان متفق شدند! به خدا قسم آنچه از من مى‌خواهند، اجابت نخواهم كرد تا آن كه در خون خود آغشته به لقاى پروردگار نائل شوم.(58)

پاورقى‌ها:

31- سوره یونس: 71.
32- سوره اعراف: 196.
33- حیاة الامام الحسین 3/184.
34- «لا و الله لا اعطیكم بیدى اعطأ الذلیل و لا افر فرار العبید».
35- ارشاد شیخ مفید 2/97.
36- جلأ العیون شبر 2/173.
37- ارشاد شیخ مفید 2/102.
38- خوارزمى نیز از حاكم جشمى نقل مى‌كند كه همان روز محمدبن اشعث به هلاكت رسید، بعد مى‌گوید: این صحیح نیست بلكه محمدبن اشعث تا زمان حكومت مختار زنده بود و مختار او را كشت، ولى در اثر همان علت خانه نشین شده بود. (مقتل الحسین خوارزمى 1/349).
39- كامل ابن اثیر 4/66.
40- كامل ابن اثیر 4/63.
41- نفس المهموم 243.
42- یعنى خداى متعال در قرآن اجر رسالت را مودت اقربأ مقرر نموده و شما به فرزند دختر رسولش آب نمى‌دهید در حالى كه حتى حیوانات بیابان نیز از آن بهره‌مند مى‌باشند.
43- ابصار العین 71.
44- بحار الانوار 45/5.
45- تحف العقول 4/174/ الاحتجاج 2/99/ متقل الحسین خوارزمى /2/6.
46- بحارالانوار /45/9.
47- بحار الانوار 45/10.
48- در این كه امام عیله السلام روز عاشورا چند مرتبه به میدان آمده و با سپاه كوفه صحبت كرده است، تاریخ گویا نیست، ما در اینجا سه خطبه از آن حضرت نقل كردیم و روشن نیست آن بزرگوار این سخنان را یك بار انشأ كرده‌اند و اهل تاریخ آن را از هم مجزا نموده‌اند، یا آن كه در چند نوبت ایراد كرده‌اند، و بعضى تعداد این خطبه‌ها را بیش از سه ذكر كرده‌اند. (وسلیة الدارین 298).
49- بحار الانوار 45/5.
50- او حربن یزید بن ناجیة بن عتاب است. او در میان قوم خویش چه در جاهلیت و چه در اسلام، شریف بوده است، و جد او (عتاب) ردیف و ندیم نعمان بن منذر پادشاه حیره بوده، حر پسر عموى «احوص» شاعر كه از اصحاب رسول خداست مى‌باشد، و نسب شیخ حر عاملى صاحب «وسائل» به او منتهى مى‌گردد. (وسلیة الدارین 127).
51- خوارزمى نقل كرده است: چون امام فریاد برآورد «اما من مغیث یغیثنا لوجه الله تعالى؟ اما من ذاب یذب عن حرم رسول الله؟» و حربن یزید استغاثه امام را شنید قلبش مضطرب و اشك از چشمانش جارى شد و نزد عمربن سعد آمد. (مقتل الحسین خوارزمى 2/9).
52- نام این مرد مهاجر بن اوس است.
53- و با حربن یزید غلام ترك او نیز همراه بود و به امام ملحق گردید. (مقتل الحسین خوارزمى 2/10).
54- اعلام الورى 238.
55- مثیر الاحزان 59.
56- و در نقل دیگر آمده است كه حر به حضرت عرض كرد: اى سید من! پدرم را در خواب دیدم به من گفت: در این ایام كجائى؟ گفتم: بیرون آمدم تا سر راه حسین قرار بگیرم، او بر من فریاد زد: واویلا تو را چكار با فرزند رسول خدا؟ اگر مى‌خواهى معذب و در آتش خالد باشى به جنگ او بیرون رو و اگر دوست دارى كه جد او شفیع تو باشد و در قیامت با او محشور گردى او را یارى نما و در راه او مجاهده كن. (وسیله الدارین 127).
57- ارشاد شیخ مفید 2/103.
58- الملهوف 42.

 


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 21 آبان 1394  | 10:30 PM | نویسنده : حسین رضایی | نظرات 0
قيام امام حسين(علیه السلام) ضامن بقاي تداوم اسلام
قيام امام حسين(علیه السلام) ضامن بقاي تداوم اسلام

نويسنده:مهدي محمدي
منبع:كيهان فرهنگي

بررسي علل و عوامل واقعه كربلا در گفتگو با دكتر جعفر شهيدي

ماجراي ديدار با استاد علامه مرحوم دكتر سيدجعفر شهيدي از «خواندن يك كتاب» آغاز شد. روزي به مناسبت و به عادت ديرين در ايام سوگواري حضرت سيدالشهدا، كتاب نفيس و بي مانند آن بزرگوار «قيام امام حسين، پس از پنجاه سال» را دست گرفتم و غرق در خواندن شدم. مي گويم «غرق» چون حقيقتاً واژه بهتري وجود ندارد. آن كتاب در نوع خود چه از حيث محتوا و چه از نظر روش تحليل تاريخي بي نظير و در مجموعه ادبيات عاشورايي كه به زبان فارسي وجود دارد غيرقابل جايگزين است، كتابي كه براي نخستين بار به زباني شيوا و با دقتي بي مانند زوايا و علل يك حادثه بسيار مهم تاريخي را مي كاود و تحليلي از آن به دست مي دهد كه هم ويژگي ها و خصوصيات مردم شناختي و روان شناسي اجتماعي عصر وقوع حادثه را در خود لحاظ مي كند و هم تلاش مي كند پديده هاي تاريخي را در ارتباط با يكديگر ببيند و از نحوه تاثير آنها بر هم پرده بردارد. در واقع آن كتاب به واقعي ترين معناي كلمه «تحليلي» است يعني اينكه -به سبك وقايع نگاران قديم- به ما بگويد چه حوادثي رخ داد بسنده نمي كند و همانطور كه آن مرد بزرگ خود مايل بود تاكيد كند علاوه بر گفتن اينكه چه وقايعي رخ داد همچنين به ما مي گويد آن وقايع «چرا» رخ دادند و در بيان اين چرايي حداكثر دقت را به كار مي برد و خود را به تابوها و مشهورات محدود نمي كند.
خلاصه اينكه خواندن چنين كتابي شوق ديدار با نويسنده آن را در دل زنده كرد. حجت الاسلام معلي مديرمسئول دانشمند كيهان فرهنگي نيز كه خود مستقل از كتاب علامه شهيدي درباره چرايي واقعه عاشورا به تحليلي شبيه آنچه آن كتاب نهايتاً به آن مي رسد دست يافته بود، به رغم بيماري و مشكلات شديد جسمي از تنظيم وعده اي با دكتر شهيدي استقبال كرد. روز موعود وقتي خود را به موسسه لغت نامه دهخدا رسانديم دكتر شهيدي تك و تنها در يك اتاق ساده و در ميان انبوهي از كتاب هاي فارسي، عربي و انگليسي نشسته بود، مرا چون فرزندي كوچك با مهرباني پذيرفت و به آقاي معلي احترام فراوان كرد. قرار ما اين بود كه بحث را از محتواي كتاب «پس از پنجاه سال» آغاز كنيم اما نهايتاً آن را به سرگذشت و تاريخ زندگي علامه شهيدي بكشانيم؛ يعني درست همان كاري كه در طول زندگي پربارش هرگز كمترين علاقه اي به آن نشان نداده بود.
علامه مرحوم اما گويي دست ما را از پيش خوانده باشد جز درباره قيام سيدالشهدا و محتواي كتاب- تازه آن هم نه خود كتاب- حرفي نزد و هربار كه بحثي مربوط به شخص خودش در ميان آمد، به آساني از كنار آن گذشت آن هم صرفاً با گفتن اين يك جمله كه «اين چيزها ارزش حرف زدن ندارد»!
اكنون آن گنج بي مانند از ديده ها نهان شده و به جايگاه ابدي خود عروج كرده است. براي ما كه ولو در حد چند دقيقه محضر پرفيض آن استاد گرانمايه را درك كرده و صفحاتي از درياي دانشش را تورق كرده ايم فرض واجب بود كه در حد بضاعت خويش به ساحت پاكش عرض احترام و ارادتي بكنيم. اين گفت وگو به همين دليل عيناً از كيهان فرهنگي نقل و تجديد چاپ مي شود.
¤در زمان دو خليفه، اول، تعصبات قبيله اي در ميان خواص و طبقه حاكم شايع بود و هنوز به ميان مردم نفوذ نكرده بود. در زمان عثمان چون منافع و مطامع اقتصادي هم وارد كار شد، مردم هم به رسومات جاهلي خود رو آوردند و به اين معنا كه هر كسي مي خواست بهره او و قبيله اش از بقيه بيشتر باشد. نظر شما در اين باره چيست؟
- به مطلب بسيار مهمي اشاره كرديد. در زمان ابوبكر و عمر، حكومت اسلامي درآمد چنداني نداشت كه بر سر آن نزاعي دربگيرد. در زمان عثمان عوايد مالي زياد شد. پول و امارت كه آمد، دعوا هم شروع شد. من در يكي از كتاب هايم نوشته ام كه تا پيش از عثمان، هركسي كه مي آمد و امارتي را مي پذيرفت، به طمع مال نبود. چون اصلاً مالي وجود نداشت. در زمان عثمان غنايم از ايران و جاهاي ديگر، به دستگاه خلافت سرازير شد و اين ابتلاي جديدي بود كه از آن سربلند بيرون نيامدند.
¤اين نكته هم قابل توجه است كه عمر دقت داشت، انحراف در جامعه گسترش پيدا نكند. عمر همه واليان خودش را از اين حيث مواظبت مي كرد. جز يزيد عموي معاويه و بعد از او خود معاويه كه در شام براي خود حكومت اشرافي به راه انداخته بودند. اما عثمان، غنايم و عوايد حكومت را اموال شخصي خود تلقي كرد و لذا در هزينه كردن آنها هيچ ضابطه اي را مراعات نمي كرد. آيا اين نظر را قبول داريد؟
- بله، درست مي فرماييد. اين كه عمر مراقب بود كارگزارانش به زندگي اشرافي رو نياورند، صرفاً باعث مي شد كه آن روحيات جاهلي و قبيلگي، همچنان مكتوم بماند و رشد نكند. اما آن را علاج نمي كرد. در زمان عثمان هم كه قضيه به كلي فرق كرد. عثمان به صراحت مي گفت غنايم ملك خليفه است و هركاري بخواهد، مي تواند با آنها بكند. همين باعث شد كه مردم برسر ميزان بهره مندي از غنايم شروع به طمع ورزي كردند. يك عامل ديگر را هم در اينجا نبايد ناگفته گذاشت و آن اين كه در دوره ابوبكر و عمر، كساني كه از غير عرب به اسلام رو آورده بودند، در اقليت بودند. اما در زمان عثمان اين اقليت، تبديل به اكثريت شد. بعد اين اكثريت به فكر افتاد كه خودش را از سيطره اعراب بيرون بياورد. خود اين امر باعث رواج اختلافات و منازعات جديدي شد. هرچه تعداد اين تازه مسلمان هاي غير عرب بيشتر مي شد، اين اختلافات هم شديدتر مي شد.
¤شما در كتاب «پژوهشي پيرامون قيام امام حسين(ع) نوشته ايد كه در واقعه «جنگ حره» ابتدا نمايندگان مردم مدينه براي بيان مطالباتشان به شام و نزد يزيد رفتند و بعد كه نااميد برگشتند به مردم خود گفتند ما از نزد مرد فاسقي مي آييم كه شايسته خلافت نيست. حالا سؤال اين است كه اين مردم آيا در سال61 و قبل از واقعه عاشورا، به فسق يزيد پي نبرده بودند كه امام علي(ع) را ياري كنند و آن ماجرا واقع نشود؟
- شما مي دانيد كه شرايط زماني بر روي افكار مردم اثر مي گذارد و گذشت زمان تغييراتي در حالات آنها پديد مي آورد. به علاوه، آن عده از مردم مدينه كه در واقعه حره رودرروي يزيد ايستادند، شايد در سال 61 و هنگام قيام امام حسين(ع) هم به يزيد اعتراض داشتند. يعني نمي شود گفت همه آنها كه با امام(ع) همراهي نكردند، لزوماً موافق و طرفدار يزيد بودند. اين نكته را هم درنظر داشته باشيد كه عده معترضان به يزيد در جنگ حره بسيار كم بود. شايد عددشان از 50تجاوز نمي كرد. لذا من باز هم مايلم به تقسيم بندي افراد جامعه اسلامي برگردم و به آن تأكيد كنم. در ميان مسلمانان، يك عده مسلمان «علمي» هستند. يعني اگر چند پرچم برافراشته شود به نام اسلام، مسيحيت و يهوديت، زير علم اسلام مي روند نه زير بيرق يهودي و نصراني. يك عده ديگر مسلمانان «قلمي» هستند. يعني اگر بخواهند چيزي بنويسند، به نفع اسلام مي نويسند. دسته ديگر مسلمانان «قدمي» هستند. يعني حاضرند پا پيش بگذارند، در راه ارزشهاي اسلامي بكوشند و مجاهده كنند و از بذل مال و جان هم دريغ ندارند. در زمان امام حسين(ع) كثيري از اعضاي جامعه اسلامي، فقط به زبان مسلمان بودند. شايد امام(ع) را هم مي خواستند و دوست مي داشتند، اما نه آنقدر كه مثل آن 72نفر، در ركاب او جانبازي كنند. در واقعه حره، فرصتي براي بعضي از اينها پيش آمد. و خواستند هم ضربه اي به يزيد بزنند و هم گذشته خود را- و ننگي را كه در اثر ياري نكردن پسر رسول خدا(ص) بر دامنشان افتاده بود- جبران كنند، اما نتوانستند.
¤اگر در احوال آن جماعت عوام كوفي و شامي، كه به همراه امراي سپاه يزيد و عبيدالله راه افتادند و در واقع نقش پياده نظام آنها را برعهده گرفتند، دقيق بشويم به نكات جالبي دست خواهيم يافت. همه همت اين عده دنيايشان بود. مشكل اينها اين نبود كه چرا فساد اقتصادي و سياسي در بين طبقه حاكم شايع شده است؟ اعتراض اينها به اين بود كه چرا از اين اموال و مناصب نامشروع بي بهره مانده اند؟ براي همين بود كه عده اي از اينها في المثل در مقابل اميرالمؤمنين(ع) ايستادند. يا در زمان امام حسين(ع) بعضي از اينها مي گفتند: «يا ليت لنا مثل ما اوتي مثلاً ابن زياد»، اينها همان خبث باطن و زندگي پليد را كه نزد حاكمانشان بود داشتند مضافاً به اين كه مكنت و ثروت دنيا را نداشتند. شايد از لحاظي بتوان گفت اينها خطرناكتر هم بودند. اينها امام(ع) را دعوت كردند، براي اين كه با ايشان به دنيا برسند. اما بعد ديدند كه خير، دنيايشان با امام حسين(ع) درخطر است. ابن زياد درآمد و گفت من دنيايتان را تأمين مي كنم، به او پيوستند. چقدر با اين تحليل موافقيد؟
- كاملاً درست مي فرماييد. اين رفتار البته به امام حسين(ع) منحصر نشد. اينها با زيد و يحيي و ديگر قيام كنندگان هم همين كار را كردند. تا جايي كه كم كم حكومت هم فهميد كه به اين مردم عراق نمي شود اطمينان كرد و لذا تندخوترين و سخت گيرترين حاكمان را بر آنها گماشت. علت اين كه امام صادق(ع) و بقيه ائمه خودشان را از صحنه مبارزه علني و مستقيم با حاكمان زمانشان كنار كشيدند، همين بود كه به مردم- ولو اين كه به ظاهر ابراز ارادت و وفاداري مي كردند- اعتمادي نبود. من جايي در كتاب امام صادق(ع) نوشته ام كه كسي به امام(ع) رسيد و به ايشان گفت: شما كه هزاران نفر شيعه داريد، چرا قيام نمي كنيد؟ امام دست او را گرفتند و به بيرون شهر بردند. آنجا چوپاني درحال چراندن گوسفندهايش بود. امام به او فرمودند اين گوسفندها را بشمار. شمرد، 9 تا بود يا 19 تا.
امام(ع) فرمودند: به خدا اگر اين تعداد يار داشتم، قيام مي كردم. اين نشان مي دهد كه بعد از سيدالشهدا(ع) وضعيت بدتر شد كه بهتر نشد و ائمه ما روز به روز تنهاتر و غريب تر مي شدند.
سر اين كه قيامي مانند قيام امام حسين(ع) ديگر در ميان ائمه ما تكرار نشده، همين بود. شما مي دانيد، يكي از تفاوت هاي ائمه(ع) با رسول خدا(ص) اين بود كه پيامبر مأمور بود، پيام خداوند را به هر ترتيب ممكن به مردم ابلاغ كند. حتي اگر او را بيازارند، سنگش بزنند و... امام(ع) اما نمي نشيند در انتظار مي ماند تا مردم به سراغش بيايند و حجت را بر او تمام كنند: «مثل الامام كمثل الكعبه، تؤتي ولاتأتي.» سيدالشهدا(ع) هم تا نامه هاي دعوت مردم عراق به او نرسيد، حركتي نكرد. حتي نمايندگاني فرستاد تا اوضاع را بسنجند و ميزان آمادگي مردم را برآورد كنند. تعداد نامه ها از حد معيني كه گذشت، ايشان خود را مكلف به خروج دانست. درباره اميرالمؤمنين(ع) هم وضع بر همين منوال بود. وقتي به سراغ علي(ع) آمدند و خواستند كه با ايشان بيعت كنند، فرمود: «دعوني والتمسوا غيري»، مرا رها كنيد و به سراغ ديگري برويد. اما وقتي مردم هجوم آوردند- چنانكه ايشان مي فرمايد نزديك بود، شست پاي مرا له كنند- حكومت را پذيرفت. اگر براي امثال امام صادق(ع) و ديگران هم اجتماعي مانند آنچه كه براي امام حسين(ع) فراهم شد، مهيا مي شد، آنها هم بدون ترديد قيام مي كردند، اما نشد.
¤ آقاي دكتر، اين وضعيتي كه مي فرماييد، آيا فقط منحصر به مردم عراق بود؟
- به هر حال «موالي» يعني مخالفان عرب حكومت، همه در عراق جمع شده بودند و از لحاظ وضعيت انقلابي عراق حرف اول را مي زد.
¤ بعضي معتقدند كه مردم كوفه اگر صاحب يك تشكيلات و سازماندهي منسجمي بودند ابن زياد نمي توانست به راحتي بر آنها مسلط شود و لذا شايد امام را ياري مي كردند. شما در اين باره چه عقيده اي داريد؟
- اين حرف تا حدودي درست است. مردم كوفه ضعيف الرأي و متفرق بودند. وقتي امام(ع) عازم عراق شد، ابن عباس- كه مي دانيد معمولا به شرايط دنيايي و مادي توجه مي كرد- در مقام نصيحت به امام(ع) گفت: پسر عمو، اين مردم كه تو را دعوت كرده اند، اگر حاكمانشان را بيرون كرده و تو را طلبيده اند، دعوت آنها را بپذير وگرنه، به سوي آنها مرو. مردم كوفه نه فقط تشكيلات و انسجام نداشتند، بلكه عزمشان در همراهي امام(ع) هم جدي و مبتني بر جهاد في سبيل الله نبود. آنها كسي را مي خواستند كه دست شاميان را از عراق كوتاه كند، لذا پي امام فرستادند، اما ماجرا چنانكه آنها مي خواستند پيش نرفت.
¤ امام(ع) وقتي از همراهي مردم كوفه نااميد شدند، به سپاه حر كه مأمور بودند ايشان و يارانشان را جبرا به كربلا ببرند، فرمودند: شما خود به من نامه نوشتيد و مرا به سوي خود خوانديد. حالا اگر دعوتتان را پس گرفته ايد، بگذاريد من از همين راه كه آمده ام برگردم يا به جايي بروم دور از اينجا. اما آنها سخن امام را نشنيدند. سؤال اين است: چرا؟ چه چيزي عزم آنها را بر قتل پسر پيامبر(ص) جزم كرده بود و بر آن مصر بودند؟
- خب، آنها مي دانستند كه امام هر جاي ديگري هم كه برود، تن به اطاعت از يزيد نخواهد داد و دست از مبارزه نخواهد كشيد و دوباره هر لحظه خطري براي حكومت خواهد بود. لذا مي خواستند كار را همان جا تمام كنند. به علاوه، يزيد واقعا بي كفايت تر از آن بود كه بتواند چاره درستي براي واقعه بينديشد و اوضاع را آرام نگهدارد. يك پسرك احمق، بي تجربه و كله شق بود كه هيچ از حكومتداري و حتي سياست- برخلاف پدرش- نمي دانست.
¤ حالا هر چه يزيد از اين حيث بي تجربه و خام بود، معاويه خوب به روش ها و ترفندهاي حكومت داري و فريب مردم تسلط داشت. واقعا بعضي كارهايي كه او مي كرد و روش هايي كه به كار مي برد، امروز به صورت علم حكومت درآمده است البته همانند يزيد بسيار است. بداقبالي يزيد اين بود كه با امام حسين(ع) مواجه شد، والا حكومت او چه بسا سال ها دوام مي آورد. اما مثل معاويه با آن خصلت هاي مردم شناسانه، نادر است. اين را قبول داريد؟
- بله، معاويه مي گفت من رابطه ام را با مردم چنان تنظيم مي كنم كه اگر فقط يك موي ما را به هم متصل كرده باشد، آن مو پاره نشود. چطور؟ هر وقت آنهامي كشند من شل مي كنم و هر وقت آنها شل مي كنند، من مي كشم! به همين دليل به يزيد سفارش كرد كه با مردم كوفه درگير نشود. گفت اگر هر روز حاكم جديدي از تو خواستند، حرفشان را بپذير. اما او اين سفارش را نشنيد و در آن مهلكه افتاد. به علاوه كاري كه معاويه كرد اين بود كه عقل اطرافيانش را زايل كرد اما البته عاطفه را براي آنها نگذاشت. مقصودم از عاطفه، مهرباني نيست. منظورم آن قوه اي است كه آدمي را برمي انگيزد تا به دنبال تمايلاتش برود. كشندگان حسين(ع) به يك معنا ديوانه و محروم از عقل بودند. حتي عقل حسابگرشان هم درست كار نمي كرد. يزيد همين توانايي را هم نداشت.
¤ آقاي دكتر بفرماييد امام حسين(ع) كه براي اصلاح امت جدش، قيام كرد، تا چه حد به اين هدف خود رسيد و اساس واقعه شهادت ايشان چه تأثيري در ادامه حيات اسلام ناب گذاشت؟
-اين تأثير بي نهايت بزرگ و بااهميت است. اگر قيام سيدالشهداء نبود، در طول شايد حتي كمتر از نيم قرن ديگر نامي از اسلام در جزيره العرب باقي نمي ماند. حكومت يزيد چنان عمل مي كرد كه اگر امام(ع) جلوي آن نمي ايستاد و آن را افشا نمي كرد، اسلام از بين مي رفت.
بخصوص حركت كاروان اسرا و افشاگري هايي كه امام سجاد(ع) و حضرت زينب(س) در كوفه و شام كرد، تأثير شگفتي در بيداري مردم و احياي حقيقت اسلام داشت. معاويه مردم شام را در جهالت عميقي نگهداشته بود. اسلام براي آنها خلاصه مي شد در يزيد و معاويه و آنچه از آنها آموخته بودند. حتي جالب است بدانيد مردم شام تا مدت ها اصلاً نمي دانستند كه پيامبر به جز معاويه و يزيد، خويشاوند ديگري هم دارد! سخنان امام سجاد(ع) و زينب كبري(س) به آنها فهماند كه تا چه حد محروم و مهجور نگهداشته شده اند.
¤جناب استاد، درباره حضرت زينب(س) پژوهشي انجام نداده ايد؟
-در همين كتاب قيام امام حسين(ع) و كتاب زندگاني حضرت زهرا(س)، درباره حضرت زينب(س) نوشته ام. اما كار مستقلي كه به ايشان اختصاص داشته باشد، تنها كتابي است كه از خانم (بنت الشاطي) 50 سال پيش ترجمه كرده ام و كتاب بسيار خوبي است.
¤ يك سؤال هم درباره سبك تاريخ نويسي شما وجود دارد. روش شما در اين كار- چنانكه خود گفته ايد- اين است كه به صرف نقل وقايع اكتفا نكنيد. و شرايط اجتماعي، سياسي، جغرافيايي و مردم شناختي حوادث را هم درنظر بگيريد. تحليل وقايع تاريخي جهان اسلام با اين روش كار نويي است و همانطور كه شما در كتاب پژوهشي پيرامون قيام امام حسين(ع) نشان داده ايد، مي تواند نتايج بديعي به بار آورد. به علاوه اين تذكر ضرورت دارد كه اين سبك گرچه در تاريخ نويسي بي سابقه است، اما در علم حديث مي توان سوابقي براي آن يافت. مثلاً مرحوم آيت الله بروجردي(ره) با همين روش احاديث را بررسي مي كردند. يعني به شرايط مختلف زماني و مكاني كه حديث در آن القا شده توجه مي كردند و با اين كار بسا به احاديثي دست مي يافتند كه سلسله راويان معتبري داشتند، اما باتوجه به شرايط زماني و مكاني، صحت آنها بعيد مي نمود. در اين باره توضيح بفرماييد؟
-ببينيد، من معتقدم كه حقيقت تاريخي- يعني آنچه به واقع اتفاق افتاده- را فقط با اين روش مي توان به دست آورد. هيچ حادثه تاريخي را نمي توان از شرايط سياسي و اجتماعي كه در آن واقع شده، تفكيك كرد. بله، مي شود داستان نوشت، چنانكه بسيار نوشته اند. اما اگر كسي بخواهد دريابد كه فلان حادثه اصلاً اتفاق افتاده يا نه و اگر افتاده، چه دليلي داشته، چه نتايجي به بار آورده و بالاخره چگونه مي توان از تكرار دوباره آن حادثه جلوگيري كرد- يا به خلق مجدد آن مدد رساند- بايد اين شيوه را درپيش بگيرد والا نتيجه درست نخواهد گرفت.
¤ آقاي دكتر، ترجمه شما از نهج البلاغه در نوع خود، بي همتا است. مهمترين برجستگي آن هم در اين است شما به زبان مبدأ و مقصد، هر دو، تسلط كامل داريد و لذا متن را چنان به فارسي برگردانده ايد، كه مثل اصل خودش فخيم، پاكيزه و سرشار از صناعات ادبي و لطائف و ظرائف بياني و زباني باشد. دوستان ما در تحريريه كيهان فرهنگي وقتي مطلع شدند كه قصد داريم خدمت شما برسيم، مشتاقانه مي گفتند از آقاي دكتر بپرسيد قصد دارند قرآن را هم به همان سبك نهج البلاغه ترجمه كنند؟
-آن موقع كه من مشغول اين ترجمه بودم، به يك مناسبت هايي خدمت جناب آقاي خامنه اي (حفظ الله) مي رسيديم. يك وقت ايشان هم به بنده همين پيشنهاد را كردند كه قرآن را هم ترجمه كن. گفتم من حقيقتاً مي ترسم. نثر قرآن در نگاه اول از نثر نهج البلاغه خيلي ساده تر به نظر مي رسد، ولي واقعاً جنس ديگري دارد و آدمي را مبهوت عظمت و ظرافت خود مي كند. حالا نمي دانم، شايد خداوند اگر توفيقي داد، به اين كار هم بپردازم. البته ترجمه هاي موجود در بازار هم بد نيست. ولي خوب قرآن مرتبه بلندي دارد و رفتن به طرف آن صلاحيت بالايي مي خواهد.
¤ آقاي دكتر، شما كتاب ارزشمند ديگري هم داريد به نام علي از زبان علي. ويژگي اين كتاب اين است كه دائماً خواننده را به فرمايشات خود امام(ع) ارجاع مي دهد و او را از زبان خود مي شناساند. آيا قصد داريد نظير اين كار را درباره ائمه ديگر هم انجام بدهيد؟
-عرض كنم چند سال پيش به همت مرحوم سيدرضا برقعي جمعي تشكيل شد كه قرار بود يك مجموعه اي درباره ائمه معصومين(ع) بنويسيم، من آنجا گفتم بهتر است عده اي بروند از درون منابع معتبر، مواد و مصالح را فراهم بكنند، بعد ما آنها را تدوين كنيم و دفتر نشر فرهنگ اسلامي آنها را منتشر كند. اما بعد آقاي رسولي محلاتي گفتند بهتر است كار را تقسيم كنيم و هر بخشي را يك نفر بنويسد. من دو كتاب درباره حضرت زهرا(س) و امام سجاد(ع) از آن مجموعه نوشتم حالا اگر خداوند توفيق بدهد، قصد داريم آن مجموعه را تكميل كنيم. آن كتاب ها مربوط به امام صادق(ع) و علي از زبان علي را خود من مستقلاً نوشتم.
¤ شما كتاب ناشناخته ديگري هم داريد به نام «جنايات تاريخ». ما اطلاع زيادي درباره اين كتاب به دست نياورديم. لطفاً كمي هم در اين باره توضيح بدهيد.
-بحث اصلي آن كتاب فدك است و جنگ خيبر. آن كتاب در آن سال ها- حدود 1327- خيلي موردتوجه قرار گرفت به اين دليل كه بعضي از مطالب آن ناظر به وقايع روز و حاوي بعضي انتقادات از وضع حاكم بود. ساواك قبل از انقلاب، آن را توقيف كرد و بعد هم مغفول واقع شد.
با تشكر از اينكه در اين گفتگو شركت كرديد.

 


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 21 آبان 1394  | 10:30 PM | نویسنده : حسین رضایی | نظرات 0
عنصر پيام و تبليغ در نهضت حسيني
عنصر پيام و تبليغ در نهضت حسيني
 
نهضت حسيني به عنوان يك پديده اجتماعي داراي ابعاد و جنبه هاي مختلفي است. به يك معنا چندماهيتي است؛ زيرا علل و عوامل مختلفي در پديداري آن نقش ايفا مي كند. علل اجتماعي نهضت حسيني را مي توان با شناخت علل فاعلي و علل غايي به دست آورد. البته لازم است كه علل مادي يعني اجزاء و عناصر تشكيل دهنده آن و همچنين علل صوري آن يعني وضع و شكل و خصوصيتي كه در مجموع پيدا كرده است، دانسته شود. با اين همه براي شناخت هر پديده اجتماعي چون نهضت حسيني ضروري است، ابتدا علل وموجباتي كه آن را پديد آورده اند شناخته شوند. بي شناخت آن و هم چنين علل غايي و اهداف اجتماعي، نمي توان تحليل درستي از ماهيت آن بدست آورد. بنابراين بايد بدانيم كه نهضت حسيني چه هدفي داشته و عناصر و محتواي آن چيست و چه عمليات و كارهايي انجام شده و درنهايت به چه شكلي درآمده است؟ اين ها موجب مي شود تا تصور درستي از نهضت حسيني به دست آوريم.
در نوشتار زير به يكي از ابعاد نهضت حسيني پرداخته شده و تلاش گرديده عنصر تبليغي نهضت و پيام آن شناسايي و بر پايه منابع معتبر تحليل و تبيين گردد و روش هاي پيام رساني آن بازخواني شود.

مفهوم پيام رساني و تبليغ

از آن جايي كه نهضت حسيني نهضتي تك معنا و تك مقصد نيست و در آن واحد مقاصد و هدف هاي مختلفي را در نظردارد، مي بايست به همه ابعاد و مقاصد آن به دقت توجه شود و به تحليل و تجزيه و تبيين آن پرداخت. هرچند كه ممكن است كه همه آن مقاصد و اهداف به يك هدف اصلي بازگردد ولي بازخواني همه اهداف و مقاصد و ابعاد آن كمك مي كند تا شناخت كامل وجامع تري از نهضت ارائه شود. به عنوان نمونه نهضت حسيني(ع) نهضتي است در برابر قدرت هاي ستمگر و نفي سلطه ستمگران، از اين رو حاضر به بيعت با يزيد به عنوان فردي ستمگر نمي شود و لذا ماهيتي نفي گرايانه و عدم تسليم دربرابر تقاضاهاي جابرانه دولت و قدرت ستمگر زمان پيدا مي كند. ازسوي ديگر عنصر امر به معروف و نهي از منكر در آن قوي است به گونه اي كه مي توان گفت عامل اصلي و ارزشي نهضت حسيني به شمار مي رود. تا آنجا كه اگر عاملي ديگر وجود نداشت خود به تنهايي مي توانست نهضت حسيني را پديد آورد. بنابراين اگر دولت اموي و يزيدي از وي بيعت نمي خواست و يا ديگراني در مكه از وي دعوت نمي كردند باز نهضت شكل مي گرفت. مي توان در نهضت حسيني عنصري غير از دعوت كوفيان نيز جست كه عنصر اتمام حجت است. به اين معنا كه كسي مدعي نشود رهبري قيام نكرد تا ما، وي را بر سركوب سلطنت يزيدي ياري و همراهي كنيم.
يكي از جنبه هاي جنبش حسيني، جنبه تبليغي آن است. به اين معنا كه براي خود پيام و رسالت و ماموريتي ويژه داشت كه مي بايست انجام شود. اين بخش از رسالت را حضرت به شكل اصلاح در امت جد خويش و بازگشت به اصول اسلام و سيره پيامبر(ص) و پدر بزرگوار خويش(ع) بيان مي كند.

مفهوم تبليغ در قرآن

براي تبيين و تحليل اين بعد از نهضت حسيني لازم است مفهوم تبليغ در آموزه هاي قرآني و اسلامي دانسته شود. آن گونه كه از كاربردهاي قرآني برمي آيد تبليغ در آموزه هاي قرآني بيان رسالت الهي و ماموريتي است كه از سوي خداوند بر دوش پيامبران و اولياي الهي نهاده شده است. واژه تبليغ و مشتقات ديگر آن چون بلاغ و ابلاغ به معناي رساندن پيام و فكر و امور معنوي است. به اين معنا كه اگر امور مادي و جسماني به كسي رسانده شود، ايصال آن چيز گفته مي شود ولي اگر فكر و انديشه اي به ديگري رسانده شود، ابلاغ آن تفكر و انديشه است.
رسول و مبلغ كسي است كه پيامي و رسالتي را به ديگري برساند مانند ابلاغ احساسات و عشق و محبت و سلام و يا انديشه و فكر كه اموري معنوي مي باشند و در حوزه امور مادي و جسماني نيستند.
اگر كسي براي خود رسالتي در جامعه احساس كند و بكوشد تا آن را به اتمام برساند، او را داراي رسالت مي گويند؛ زيرا پيامي دارد كه مي خواهد آن را به گوش جامعه برساند و وظيفه خويش را در برابر جامعه انجام دهد. خداوند در قرآن مي فرمايد: الذين يبلغون رسالات الله و يخشونه و لايخشون احد الا الله؛ آناني كه پيام ها و رسالت هاي الهي را به مردم مي رسانند و جز از خدا از كسي بيم و هراسي ندارند. (احزاب آيه 39)
بنابراين تبليغ و ابلاغ و بلاغ به معناي رساندن پيام به ديگري است. تبليغ در كاربردهاي قرآني مرحله اي در حوزه شناخت و خوب رساندن پيام و رسالت به ديگري است. بر هر فرد مسلمان همچنان كه امر به معروف و نهي از منكر واجب است، شناخت پيام الهي و رساندن درست آن به ديگران هم لازم مي باشد.

عوامل موفقيت يك پيام

براي اين كه پيامي به درستي به مخاطب رسانده شود مي بايست شرايطي داشته باشد كه مي توان آن ها را عامل موفقيت پيام دانست. البته عوامل موفقيت را مي توان به دو دسته: عواملي كه به ماهيت آن باز مي گردد و عواملي كه به وسايل و ابزارهاي آن تعلق مي گيرد دسته بندي كرد.
.1 ماهيت ذاتي پيام و غنا و قدرت معنوي آن كه قرآن از آن به حقانيت پيام تعبير مي كند از مهم ترين عواملي است كه در قرآن بدان اشاره شده است. بنابراين ماهيت حقاني و عقلي بودن پيام يكي از مهم ترين و اصلي ترين شرط موفقيت پيام مي باشد. به اين معنا كه با حقانيت و عقلاني بودن پيام مي توان به قدرت و نيرومندي محتواي آن ايمان داشت. از اين رو پيام مي بايست منطقي بوده و با عقل و فكر بشر سازگار باشد به گونه اي كه جاذبه عقل بشر آن را به سوي خود بكشد.
اين شرط، ارتباطي به پيام رسان ندارد بلكه ماهيت پيام است كه جاذبه لازم را ايجاد مي كند. در اين كه حقانيت پيام خود عامل بسيار موثري در موفقيت پيام است، از نظر دانش روان شناسي علمي و منطق ديني جاي ترديدي در آن نيست. قرآن در اين باره بيان مي كند كه حقانيت پيام مي تواند خود عامل جاودانگي و بقا و تاثيرگذاري آن باشد؛ چنان كه بطلان پيامي موجب مي شود تا پيام، خود عامل فناي خويش شود: انزل الله من السماء ماء فسالت اوديه بقدرها فاحتمل السيل زبدا رابيا... كذلك يضرب الله الحق و الباطل فاما الزبد فيذهب جفاء و اما ماينفع الناس فيمكث في الارض؛ خداوند از آسمان آب را فرو فرستاد پس سيلاب ها راه افتاد و هر جويي بنا به ظرفيت خود آب را دربرگرفت... خداوند
اين گونه براي حق و باطل مثال مي زند. پس كفي كه بر روي سيل هاي خروشان است از ميان مي رود و آن چه براي مردمان سودمند است (آب) باقي مي ماند.
.2 همراهي با احساسات بشر دومين عنصر موفقيت پيام است؛ زيرا محتواي غني و نيرومند و عقلاني پيام به تنهايي نمي تواند مخاطب خود را جذب نمايد.
انسان كانوني دارد كه غير از كانون عقل و منطق است. اين كانون را كه كانون احساسات و عواطف است نمي توان با ابزارهاي عقلي تحريك كرد. بنابراين سازواري و هماهنگي با احساسات بشر و تا اندازه اي اشباع آن مي تواند موفقيت پيامي را تضمين كند به ويژه كه با نيازهاي عملي و عيني بشر و خواسته هاي زندگي وي هماهنگ باشد.
اگر پيامي با احساسات و نيازهاي طبيعي بشر ضديت كند هرگز موفق نخواهد شد. اين نيز عاملي است كه ارتباط تنگاتنگي با ماهيت پيام داد.
3- شخصيت پيام رسان از عوامل ابزاري موفقيت پيام است. پيام هنگامي مي تواند در جامعه نفوذ كند و تأثيرگذار باشد كه از روحي بيان شود كه قوي و مؤثر است. از اين رو شخصيت و خصوصيات و لياقت و شرايط لازم پيام رسان بايد به گونه اي باشد كه بتواند روح و دل مردم را جذب و تحت تأثير روح و روحيه قوي خود قراردهد.
4- عامل ديگر موفقيت، ابزارهايي است كه پيام رسان در تبليغ خود از آن بهره مي گيرد بايد ابزارهاي بياني و غيربياني با توجه به شرايط و مقتضيات و نوع پيام، انتخاب و به كار گرفته شود.
براي رساندن هر پيامي نمي توان از هر وسيله و ابزاري بهره برد. براي رساندن پيام الهي نمي توان از ابزارهاي نامشروع استفاده كرد و گفت كه الغايات تبرر المبادي؛ هدف، وسيله را توجيه مي كند. براي رساندن پيامي مقدس، لازم است كه از ابزاري مشروع بهره برد.
5- عامل چهارم در موفقيت پيام را مي بايست در كيفيت و روش هاي رساندن پيام جست. قرآن در رساندن محتواي بلند و حقاني خود از اسلوب و روش هاي بياني زيبايي استفاده مي كند كه مي توان آن را مقوله هنر قرآني دانست: الله نزل احسن الحديث كتابا متشابها مثاني تقشعر جلود الذين يخشون ربهم ثم تلين جلودهم و قلوبهم الي ذكر الله ذلك هدي الله يهدي به من يشاء، خداوند به تدريج بهترين سخن را كه قرآن است فرو فرستاد. كتابي كه مثاني است و آنهايي كه داراي عاطفه و احساس هستند از خشيت خداوند، دل هايشان هنگام شنيدن آيات آن به لرزه مي افتد و پوست بدنشان مرتعش مي شود. سپس پوست هايشان و دل هايشان با ياد كرد خدا آرام مي گيرد و نرم مي شود. (زمر آيه23)
برخي از مردمان با شنيدن آيات قرآن دل ها يشان مي لرزد و ايمانشان فزوني مي يابد (انفال آيه2) و هنگام شنيدن آن به سجده مي افتند (اسراء آيه107) و اشك هايشان جاري مي شود. (مائده آيه83)
اين امور به بهره گيري قرآن از جاذبه و قدرت تأثيرگذاري واژگان و گزاره هاي قرآني افزون بر محتواي غني و بلند آن باز مي گردد.
قرآن داراي آهنگ خاصي است. از اين رو گفته شده است: تغنوا بالقران؛ با قرآن تغني كنيد (بحارالانوار ج92 ص191 و نيز جامع الاخبار فصل23 ص57) مراد از اين تغني آهنگ هاي خاص و متناسب با قرآن است، نه آهنگ هاي مناسب لهو و لعب كه حرام و نامشروع مي باشد.
امام حسين(ع) در نهضت خويش روش هاي خاصي را به كار برده است كه ارزش تبليغي دارد و با اين روش ها توانست به هدف و مقصد خويش دست يابد. درباره ارزش روش مي بايست به اين نكته توجه كرد كه از زماني كه روش هاي علوم، تغيير كرد و از روش نظري محض به روش تجربي تغيير يافت، پيشرفت هاي عظيم و بزرگي در حوزه علوم تجربي حاصل شد و جهان را دگرگون كرد. اگر گذشتگان ما از نظر توانايي و هوش و استعداد از جايگاه برتري برخوردار نبودند، دست كم در حد و اندازه انديشمندان و دانشمندان امروزي بوده اند و تنها علت عدم پيشرفت آنان روشي بوده كه به كار مي بردند.

شرايط پيام و پيام رسان

قرآن كريم روش و سبك (متد) تبليغ را بيان داشته است. يكي از چيزهايي كه قرآن در حوزه روشي بر آن تاكيد مي ورزد پيام روشن و ابلاغ و تبليغ واضح و آشكار است. (البلاغ المبين) مقصود از آن مطلوب بودن، سادگي، بي پيرايگي پيام است به گونه اي كه هر كسي در كمال سهولت و سادگي بتواند آن را درك نمايد.
البته روشني و آشكاري مي بايست هم در نوع ارائه، محتوا و شكل پيام باشد و هم در طرز انتقال آن، به گونه اي كه بي پرده و بي رو دربايستي پيام گفته و رسانده شود.
مساله ديگر آن است كه پيام، ناصح باشد. نصح با معناي خالص در برابر غش است و نه به معناي خيرخواهي. به اين معنا كه پيام مي بايست خالص باشد و پيام رسان نيز در آن مراعات خلوص را نمايد و در گفتن پيام خويش هيچ هدف و غرضي جز رساندن پيام كه خير شنونده پيام است، نداشته باشد. قرآن در بيان اين شرط مي فرمايد: ما اسئلكم عليه من اجر؛ من از شما براي پيام رساني مزدي نمي خواهم (ص آيه 86)
از ديگر شرايط آن است كه خود را به تكلف نيندازد و از الفاظ دور از ذهن كه شيوايي و گويايي و زيبايي سخن و پيام را از ميان مي برد پرهيز كند. خداوند از زبان پيامبر در زمينه تبليغ بيان مي كند: ما انا من المتكلفين؛ يعني چيزي را كه نمي دانم و بر خودم ثابت نيست نمي گويم و در برابر مردم تظاهر به دانايي نمي كنم. (ص آيه 86) آن حضرت مي فرمايد يكي از علم ها اين است كه بداند كه نمي داند: فان من العلم ان يقول لما لا يعلم الله اعلم؛ يكي از علوم اين است كه درباره چيزي كه نمي داند، بگويد خداوند بدان داناست و يا داناتر است. (مجمع البيان ج 8 ص 486)
از شرايط پيام رسان آن است كه تواضع و فروتني داشته باشد و از استكبار و غرور پرهيز كند. خود را همانند مردم بداند و بزرگي و فخر نفروشد. (سوره كهف آيه 110 و نيز اعراف آيه 61) در برابر مردم نرمي داشته باشد و از خشونت پرهيز كند: فقولا له قولا لينا لعله يتذكر او يخشي؛ شما دو نفر (موسي و هارون) با فرعون سخني نرم بگوييد شايد به ياد خدا افتد و يا از خدا هراسان شود. (طه آيه 44) و درباره پيامبر(ص) مي فرمايد: فبما رحمه من الله لنت لهم و لو كنت فظا غليظ القلب لانفضوا من حولك؛ به سبب رحمتي از خدا با ايشان نرم رفتار كردي و اگر خشونت مي ورزيدي و سخت دل مي بودي از پيرامونت پراكنده مي شدند. (آل عمران آيه 159)
شهامت و شجاعت را مي توان از شرايط پيام رسان و كيفيت هاي تبليغ دانست. از اين رو مبلغ نمي بايست جز از خدا از كسي بهراسد. (احزاب آيه 39)
از ديگر روش هاي تبليغ كه در موفقيت آن نقش بسزايي دارد، عدم تفاوت گذاري ميان مخاطبان و مردم است. (شعراء آيه 114 و انعام آيه 52)
استقامت و صبر از ديگر ويژگي هاي مبلغ و از روش هاي موثر در آن است كه در آيات بسياري بدان اشاره شده است. (نون آيه 48 و احقاف آيه 35 و نيز هود آيه 112)

ويژگي پيام نهضت حسيني

امام حسين(ع) در نهضت خويش همه اين امور و شرايط را مراعات كرد و توانست به مقصد برسد. پيام وي داراي محتواي عالي و بلندي است و آن بازگشت به اسلام قرآني و سيره نبوي و امر به معروف و نهي از منكر و بركنار كردن حاكمان ستمگر و ظالمان مي باشد.
او اين پيام را به خون خويش رنگ آميزي كرد تا جاودانه بماند. از همه ابزارهاي تبليغي به درستي بهره گرفت و توانست دشمن را مغلوب سازد. براي تحريك افكار عمومي پس از سه روز از مخالفت با بيعت، آشكارا از جاده اصلي مدينه به مكه حركت مي كند و مخالفت خود را با بيعت يزيدي علني و آشكار مي سازد. هدف قيام و مخالفت خويش را در سخنراني ها و نامه ها و وصيت ها و رجزها بيان مي كند. در مكه زمان عمره و حج، اهداف قيام و نهضت خويش را براي همگان بازگو مي كند تا همه جهان اسلام از علل مهاجرت و مخالفت وي آگاه شوند.
براي آيندگان، زماني هل من ناصر ينصرني مي فرمايد كه ديگر كسي همراه و يار و ياور او نيست. دشمن را با احساسات و منطق قوي و عقلي خويش خوار و پست مي گرداند. اين گونه است كه ارتش پيروز ميدان، شكست خورده، حكومت را از دست مي دهد و تلاش هايش براي تداوم حكومت و سركوب نهضت مدينه و مكه بي نتيجه مي ماند. فرزند يزيد، معاويه دوم، به دليل بطلان خلافت اموي و باورمندي به حقانيت علوي و حسيني از خلافت دست مي كشد و كناره گيري مي كند و به جرم همين محبت به زهري كشته و مسموم مي شود.
پيام رسانان ديگر نهضت نيز راه آن حضرت را ادامه مي دهند و شور و شرري در جهان به پا مي كنند و نظام جبرگرايانه و ستمگرانه يزيدي و اموي را فرومي پاشانند. اين، چيزي جز بهره گيري درست از عناصر تبليغ نيست كه از قرآن آموخته و در ميدان عمل تجسم واقعي بخشيده اند.

 


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 21 آبان 1394  | 10:30 PM | نویسنده : حسین رضایی | نظرات 0

تعداد کل صفحات : 48 ::      1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   >