
آيا اثبات توانايي هاي فرابشري براي ائمه (عليهم السّلام) به ويژه امام حسين (عليه السّلام) و دامن زدن به حوادثي مانند گريه ي آسمان در شهادت آن حضرت، اسطوره پردازي نيست؟
سؤال:
آيا بررسي زندگي بزرگان دين مخصوصاً امام حسين (عليه السّلام) با ديدگاه اسطوره اي صحيح است؟ آيا استناد دادن کارهايي مانند اين که اين بزرگان يک تنه حريف لشکري بودند و...، اسطوره پردازي نيست؟در تاريخ آمده است: در آن روز که ابراهيم از دنيا رفت، خورشيد گرفت و مردم مدينه گفتند: خورشيد براي مرگ ابراهيم گرفته است! رسول خدا (صلي الله عليه وآله و سلم) براي رفع اين اشتباه و خرافه به منبر رفت و فرمود: اي مردم همانا خورشيد و ماه دو نشانه از نشانه هاي قدرت حق تعالي هستند که تحت اراده و فرمان او هستند و براي مرگ و حيات کسي نمي گيرند و هر زمان ديديد که آن دو يا يکي از آنها گرفت نماز بگزاريد. (1) پس چرا گرفته مي شود که در شهادت امام حسين (عليه السّلام) آسمان گريه کرد و... آيا بيان اين گونه مسائل، تحليل شهادت، زندگي و شخصيت آن امام از ديدگاه اسطوره اي نيست؟
چکيده پاسخ:
« اسطوره » در لغت به معناي « افسانه » است و « افسانه » يعني بيان اموري که واقعيت ندارد. بديهي است که نبايد با اين ديدگاه به تحليل زندگي و شخصيت بزرگان دين پرداخت و درباره ي شخصيت آنان غلو کرد، اما بايد توجه داشت که غلو را بايد فهميد و نبايد به بهانه ي غلو و افسانه بودن، مقامات واقعي بزرگان دين را ناديده گرفت. ائمه (عليهم السّلام) در اثر عبادت و اطاعت خداوند متعال، به توانايي ها، قابليت ها و مقامات بي مانندي رسيده و از ولايت کليه الهيه بهره مند بودند و به واسطه ولايت تکويني خود، قدرت تصرف در عالم را داشتند. آنان از نظر توانمندي، ويژگي ها و صفات، مثال خدا بودند و چنين تحليلي، بيان امور غير واقعي نيست. بله آنان اين همه را با اذن الهي و در ظل و سايه ي عنايت او دارا بودند، آنان همان گونه که در ذات خود محتاج خداوند هستند، در صفات خود نيز محتاج اويند و از خود استقلالي ندارند. و توجه به همين نکته است که ما را از غلو دور مي کند.از آموزه هاي ديني استفاده مي شود که عوامل غير طبيعي در حوادث طبيعي اثر گذارند. نماز باران، دعا، ايمان و تقوا و... از جمله اين عوامل اند. همچنين وجود مبارک پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) و استغفار دو سبب براي امان از عذاب الهي محسوب مي گردند. در روايات آمده است که خالي ماندن زمين از امام معصوم (عليهم السّلام) موجب واژگوني اش خواهد شد. پس تأثير موت و حيات انسان کامل در پديده هاي طبيعي، از باب ولايت کليه اي که دارد غير قابل انکار است، بر اين اساس؛ پذيرش رواياتي که بيان مي کنند، با شهادت امام حسين (عليه السّلام) همه ي مخلوقات متأثر شده اند و اجنه نوحه سر دادند و پرندگان آسمان گريه کردند و بعد از شهادت آن حضرت آفتاب به رنگ سرخ طلوع و غروب کرد و آسمان زمين بر مصيبت آن حضرت گريه کردند. نمي تواند استبعادي داشته باشد.
اين که چرا پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) در داستان ابراهيم آن گونه فرمود، بايد گفت: اولاً: فضا و شرايطي که در آن فضا پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) سخن مي گفت، آلوده به خرافات و جهالت بوده است و آن حضرت مراعات اين فضا و شرايط را کرده است؛ ثانياً: مخاطبانِ آن هنگام پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) کساني نبوده اند که پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) بتواند در همان مجلس مطالب دقيق فلسفي را براي آنان تبيين کند؛ يعني آنان از چنين ظرفيتي برخوردار نبودند که پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) بتواند در همان جا تأثيرگذاري عوامل غيرطبيعي در پديده هاي طبيعي را تبيين نمايد، اين مطلب بايد به مرور بيان مي گرديد و کلام هاي بعدي به مثابه ي قرينه ي منفصلي مي شد که اطلاق و عموم کلام پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) را قيد و تخصيص مي زد. بر اين اساس؛ مراد جدي پيامبر خدا (صلي الله عليه و آله و سلم) اين است که، خورشيد و ماه دو نشانه از نشانه هاي قدرت حق تعالي هستند که تحت اراده و فرمان او هستند و براي مرگ و حيات کسي نمي گيرند، مگر اين که شخص داراي ولايت کليه الهيه باشد.
پاسخ تفصيلي:
در پاسخ به اين سؤال نخست بايد دانست که « اسطوره » در لغت به معناي « افسانه » است (2) و « افسانه » يعني بيان اموري که واقعيت ندارد.دين و اسطوره پردازي
اسلام از سويي مي فرمايد، نبايد ديدگاه اسطوره اي به معنايي که گفته شد، نسبت به بزرگان دين داشت و از سوي ديگر اين بزرگان را از نظر توانمندي، ويژگي ها و صفات، مثال خدا مي داند. (3)توضيخ اين که آيات و روايات فراواني ما را از غلو در دين و همچنين غلو درباره ي پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) و ائمه (عليهم السّلام) نهي کرده است. قرآن مي فرمايد: « يا اهل الکتاب لا تغلوا في دينکم و لا تقولوا علي الله الا الحق انما المسيح عيسي بن مريم رسول الله و کلمته »؛ اي اهل کتاب در دين خود غلو و زياده روي نکنيد و درباره خدا نيز غير از حق نگوئيد، همانا مسيح عيسي پسر مريم فقط فرستاده خداست و مخلوق اوست. (4) در اين آيه ي شريفه اهل کتاب (مسيحيان) که حضرت عيسي (عليه السّلام) را فرزند خدا مي خواندند، از اين کار نهي شده اند. البته اين آيه دليل بر آن است که اسلام اجازه ي غلو و گفتار غير واقعي را درباره هيچ کس حتي پيامبران (عليهم السّلام)، نداده است. ائمه (عليهم السّلام) و شخص حضرت علي (عليه السّلام) نيز به شدت با کساني که در مورد آن حضرت غلو مي کردند، برخورد کرده و آنان را از اين کار بر حذر داشته اند. (5)
اما نکته ي دقيق اين است که غلو را بايد فهميد و نبايد به بهانه ي غلو و افسانه بودن، مقامات واقعي بزرگان دين را ناديده گرفت.
بيان شد که، ائمه (عليهم السّلام) در اثر عبادت و اطاعت خداوند متعال، به توانايي ها، قابليت ها و مقامات بي مانندي رسيده اند، آنان از ولايت کليه ي الهيه بهره مي بردند و به واسطه ي ولايت تکويني خود، قدرت تصرف در عالم موجودات، را داشتند.
شاهد اين گفته سخن علي (عليه السّلام) است. آن حضرت کندن درِ قلعه ي خيبر را به قدرت جسماني مستند نکرده و فرموده است، من به قدرت الهي آن را کنده و به دور افکنده ام. (6) جامي در اين باره مي گويد:
بوده از غايت فتوت خويش *** خالي از حول خويش و قوت خويش
قدرت و فعل حق از او زده سر *** کنده بي خويشتن در خيبر
خود چه خيبر که چنبر گردون *** پيش آن دست و پنجه بود زبون
در حديثي آمده است: « العبودية جوهرة کنهها الربوبية »؛ عبوديت و بندگي، گوهري است که باطن آن « ربوبيت » است، (7) يقيناً ائمه به جوهره ي عبادت دست يافته بودند، اما بايد توجه داشت آنچه ما را از غلو دور مي کند عنايت به اين نکته است که با همه ي اين مقامات، باز اين بزرگواران بندگان خدا بودند و اين همه فضايل و مقامات را با اذن الهي و در ظل و سايه ي عنايت او داشتند، آنان همان گونه که در ذات خود محتاج خداوند هستند، در صفات خود نيز محتاج اويند و از خود استقلالي ندارند. بنابراين؛ اثبات اين توانايي ها هيچ منافاتي با توحيد حضرت حق ندارد، بلکه تأکيد کننده ي توحيد است.
اين نکته همان چيزي است که در دعاي ايام رجب از ناحيه ي مقدسه آمده است: « لا فرق بينک و بينها الّا أنّهم عبادک و خلقک » (8)، فرقي بين توي خدا و اينان نيست، مگر اين که اينان بنده و مخلوق تواند.
از اين جا مي توان فهميد که اگر معصومان فرموده اند: « انفوا عنا الربوبية و قولوا ما شئتم » (9)؛ از ما ربوبيت را نفي کنيد و آن گاه هر آنچه مي خواهيد درباره ما بگوئيد، مقصود ربوبيت استقلالي است، نه ربوبيت ظلّي که با عبوديت براي بنده و عبد حاصل مي شود.
به هر حال، نبايد اين مقامات را امر غير واقعي پنداشت و چنين تحليلي را اسطوره اي دانست، وقتي عده اي از اولياء الله در اثر عبادت و اطاعت از خداوند صاحب کراماتي مثل « طي الارض » يا توانايي هاي ديگري مي شوند، يا افرادي با رياضت هاي غير شرعي به قدرتي نظير بازداشتن قطار از حرکت تنها بانگاه چشمي، دست مي يابند، چه جاي تعجب است که پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) و ائمه طاهرين (عليهم السّلام) که در عبادت و اطاعت پروردگار همتايي ندارند، توانايي تصرف در کائنات را داشته باشند. در اين صورت اگر قدرت و توانايي آنان مورد بحث و بررسي قرار گيرد، ديگر اسطوره نخواهد بود، بلکه بيان واقعيت هاي موجود در زندگي آن بزرگواران است.
تأثير عوامل غيرطبيعي در عالم طبيعت
درباره ي سخني که از رسول خدا (صلي الله عليه وآله و سلم) در مرگ ابراهيم، نقل گرديد، بايد گفته شود:1. بديهي است که اگر از متکلم حکيمي کلام خاص و عامي صادر شود، به طور طبيعي، بايد خاص بر عام، اظهر بر ظاهر، مقدم داشته شود، چه کلام خاص رامتصل به کلام عام ذکر کند، (10) چه اين کار را نکند و در کلامي ديگر آن را بيان نمايد. (11) تقديم خاص بر عام به معناي کوتاه کردن شعاع حکم سابق است؛ يعني رفع حکم از بعض افراد در حالي که حکم سابق درباره ي بغض ديگر هم چنان جاري است. (12)
2. روشن است که اگر از دو متکلم مستقلِ جداي از هم، کلام خاص و عامي صادر شود، يکي نمي تواند ظهور و حجيت ديگري را مخدوش سازد و مرادات جدي يا استعمالي او را تغيير دهد؛ يعني کلام عام يا مطلقِ متکلمي با خاص يا قيد متکلم ديگر تخصيص يا تقييد زده نمي شود؛ زيرا هر متکلمي مسئول کلمات و مطالبي است که خود بيان مي کند و کاري به ديگري ندارد، مگر اين که آنان به منزله ي يک متکلم تلقي شوند.
3. ما معتقديم که علم و دانش معصومان (عليهم السّلام) به مراد جدي کلام خداوند در قرآن و حقايق دين از ناحيه خود خداوند و بدون واسطه الفاظ حاصل شده است؛ يعني علم آنها علم لدني است و از اين جهت سنت معصومان (عليهم السّلام) و آيات قرآن به منزله ي کلام متکلم واحدي هستند (13) که براي فهم دين مي توان به آنها استناد کرد. بنابراين؛ اگر در مواردي احساس گرديد که بين کلام اين متکلم واحد (ظواهر قرآن و کلام معصومان)، ناسازگاري وجود دارد، بايد به جمع عرفي و دلالي روي آورد؛ يعني خاص را بر عام، مقيد را بر مطلق و اظهر را بر ظاهر مقدم کرد. لذا در هنگام رجوع به منابع ديني (کتاب و سنت) بايد به تخصيص ها و قيدهاي يک حکم توجه داشت و در برخورد ابتدائي با اين نصوص بدون فحص از مخصص و مقيدات آن، به عموميت يا اطلاق آن حکم نکرد.
4. بي گمان از نظر آموزه هاي ديني، عوامل غير طبيعي در پديده هاي طبيعي، تأثيرگذارند. نماز باران در نزول باران اثر مي گذارد، دعا گاهي سبب ساز است (14) و زماني سبب سوز (15)، ايمان و تقوا عاملي براي نزول برکات زمين و آسمان دانسته شده است (16)، خودداري مردم از دادن زکات موجب مي گردد که زمين برکت هاي خود را، از هر نوع زراعت و ميوه ها و کاني ها دريغ دارد، (17) وجود مبارک پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) و استغفار، دو سبب براي امان زمين از عذاب الهي اند. قرآن در اين باره مي فرمايد: « وَ ما کانَ اللهُ لِيُعَذِّبَهُم و أنتَ فيهِم وَ ما کانَ اللهُ مُعَذِّبَهُم وَ هُم يَستَغفِرُون »؛ ولي (اي پيامبر!) تا تو در ميان آنها هستي، خداوند آنها را مجازات نخواهد کرد و (نيز) تا استغفار مي کنند، خدا عذابشان نمي کند. (18) حضرت علي (عليه السّلام) نيز بعد از رحلت پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) با اشاره به آيه فوق، فرموده است: در زمين دو امان از عذاب خدا وجود داشته است که يکي از آنها از ميان ما رفت و ديگري باقي مانده است و آن اماني که از ميان ما رفت، پيامبر عظيم الشان اسلام بود و آن اماني که باقي مانده استغفار به درگاه الهي است. (19) همچنين در روايات آمده است که اگر کره ي زمين از امام معصوم خالي بماند، واژگون خواهد شد. (20)
بر اين اساس؛ پذيرش رواياتي که بيان مي کنند، با شهادت امام حسين (عليه السّلام) همه ي مخلوقات متأثر شده اند، (21) اجنه نوحه سر دادند، پرندگان آسمان گريه کردند (22)، بعد از شهادت آن حضرت آفتاب به رنگ سرخ طلوع و غروب کرد (23) و آسمان و زمين بر مصيبت آن حضرت گريستند (24)، چه استبعادي مي تواند داشته باشد؟!
البته بعضي گريه ي آسمان و زمين را کنايه از شدتِ مصيبتِ در آن روز گرفته اند يا گفته اند همان گونه که در بعضي از روايات آمده، منظور از گريه ي اهل آسمان، گريه ي ملائکه ها است، اما بايد گفت که حتي اگر منظور از گريه ي اهل آسمان، گريه ي ملائکه ها باشد، باز ظاهرِ بسياري از روايات آن است که سختي مصيبت آن روز، در آسمان و زمين اثرات فيزيکي گذاشته است و نمي توان تمام اين تعبيرات را بر معناي کنايي حمل کرد. (25)
علامه طباطبايي (رحمه الله) در اين باره مي فرمايد: امام حسين (عليه السّلام) چون ولي خدا بود و صاحب ولايت کليه و با همه ي عالم در ارتباط بود، طبيعي است که همه مخلوقات متأثر شوند. (26)
قرآن براي فرعونياني که غرق شدند فرمود: بر آنان آسمان و زمين گريه نکرده است. (27) اين موجودات خبيث از آن جهت که هيچ گونه ارتباطي با عالم هستي نداشته، بي گانه محسوب مي شدند. در چنين وضعيتي طبيعي است که در هنگام مرگ، قطره اشکي براي فقدان آنان ريخته نشود و جاي خالي آنان در صحنه زمين، بر پهنه آسمان و در اعماق قلوب انسان ها، احساس نگردد!
نتيجه اين که هم تأثير و تصرف ولي خدا در جهان خلقت از باب ولايت کليه اي که دارد غير قابل انکار است و هم تأثير موت و حيات انسان کامل، به جهت همان ولايتي که دارد در پديده هاي طبيعي مورد قبول است، همان گونه که نماز و دعا و... در پديده هاي طبيعي اثر مي گذارند.
بنابراين، آن دسته از متون ديني که از تأثير عواملي مانند موت و حيات انسان کامل در پديده هاي طبيعي سخن مي گويند، به عنوان مخصص منفصلي محسوب مي شوند که کلام عام پيامبر (صلي الله عليه وآله و سلم) را تخصيص مي زنند و آن را از عموم و کليت خارج مي سازند. برآيند اين جمع دلالي در کلام عامي که از پيامبر خدا (صلي الله عليه وآله و سلم) نقل شد و روايات و آياتي که در حکم مخصص منفصل بودند آن است که، خورشيد و ماه دو نشانه از نشانه هاي قدرت حق تعالي هستند که تحت اراده و فرمان او هستند و براي مرگ و حيات کسي نمي گيرند، مگر اين که آن شخص، داراي ولايت کليه الهيه باشد.
اما اين که چه چيزي باعث شده تا پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) در داستان ابراهيم، به نفي اثرگذاري مرگ هر انساني بر پديده هاي طبيعي مثل خورشيد گرفتگي بپردازد، بايد گفت: گاهي زمينه هاي لازم براي ذکر قيد يا مخصص وجود ندارد و لازم است مطلبي به صورت مطلق يا عام ذکر شود و آن گاه که شرايط بياني قيد يا مخصص فراهم گرديد، بيان گرديد. آلوده بودن فضا و شرايط به خرافات و جهالت، پائين بودن سطح فکري مخاطباني که در آن زمان در مجلس پيامبر (صلي الله عليه وآله و سلم) حضور داشتند و دلايلي احتمالي ديگر که بر ما مخفي است، از جمله عواملي اند که موجب گشته تا پيامبر اسلام که مأمور بود به اندازه ي عقول مردم با آنان سخن بگويد (28) اين مطلب دقيق فلسفي و عرفاني را در آن مجلس تبيين نکند و با ذکر يک کلام عام از دامن زدن به خرافه و سوء استفاده هاي آينده جلوگيري کند.
پينوشتها:
1. کليني، محمد بن يعقوب، الکافي، ج 3، ص 208-463؛ شيخ صدوق، من لا يحضره الفقيه، ج 1. ص 540؛ مجلسي، محمد باقر، بحارالأنوار، ج 22، ص 155.
2. دهخدا، علي اکبر، لغت نامه دهخدا.
3. بعضي از بزرگان بر اين اعتقادند که، حرف کاف در آيه 11 سوره شوري « ليس کمثله شيء » زائده و بي معنا نيست بلکه به معناي مثل است. بر اين اساس معناي اين آيه شريفه آن است که مثلِ مثل خدا کسي نيست و از آن رو که ائمه مثل خدايند پس آيه مي خواهد بگويد که ائمه مانند و مثلي ندارند.
لا مثل و لا مثال لله، ولي
مثلش که مثال اوست لا مثل له
نک: نوري، مولي علي، التعليقات علي مفاتيح الغيب، ص 742 و 748.
4. نساء، 171.
5. مجلسي، محمد باقر، بحارالأنوار، ج 25، ص 161.
6. حضرت (عليه السّلام) در نامه اش به عثمان بن حنيف به اين حقيقت اشاره کرده و مي فرمايد: « وَ اللهِ مَا قَلَعتُ بَابَ خَيبَرَ وَ رَمَيتُ بِهِ خَلفَ ظَهرِِي أربَعيِنَ ذراعاً بِقُوَّهٍ جَسَدِيَّهٍ وَ لاحَرکَهٍ غِذَائيَّهِ لَکِنِّي أيِّدتُ بِقُوَّهٍ مَلَکُوتيَّهٍ وَ نَفسٍ بِنُورِ رَبِّها مُضيِئَه »؛ نک: طبري، عمادالدين، بشارة المصطفي، ص 191؛ شيخ صدوق، الأمالي، مجلس 77، ص 513. ديلمي در إرشاد القلوب الي الصواب، ج 2، ص 246، مي گويد: و أغلقوا باب الحصن و عالجه جماعه کثيره من المسلمين فلم يتمکنوا من فتحه فجاء أميرالمؤمنين فقلعه و اتخذه جسرا علي الخندق حتي عبر المسلمون عليه و ظفروا بالحصن و غنموا الغنائم و لما انصرفوا رمي باب الحصن بيمناه سبعين ذراعا و کان يغلقه عشرون رجلا و رام المسلمون حمله فلم يستطع قلبه إلا سبعون رجلا و قال (عليه السّلام) و الله ما قعلت باب خيبر بقوه جسمانيه و لکن بقوه ربانيه.
7. منسوب به امام صادق (عليه السّلام)، مصباح الشريعه، باب دوم در حقيقت عبوديت، ص 7.
8. مجلسي، محمدباقر، بحارالأنوار، ج 95، ص 392؛ شيخ طوسي، مصباح المتهجد، ص 803.
9. ديلمي، حسن بن ابي الحسن، إراشد القلوب الي الصواب، ج 2، ص 427؛ مجلسي، محمدباقر، بحارالأنوار، ج 25، ص 289.
10. در تعريف مخصص متصل گفته شده است: هو المقارن للعام بنظر العرف من وصف أو بدل أو شرط أو استثناء، کما إذا ورد أکرم کل عالم عادل، أو أکرم کل عالم عدولهم، أو إن کانوا عدولا، أو إلا فساقهم.
11. در تعريف مخصص منفصل گفته شده است: ما کان في کلام مستقل بحيث لا يصح عند العرف عده جزء من العام أو من متمماته، سواء أ کان صدوره قبل العام أم بعده، طالت المده الفاصله بينهما أو قصرت، کما إذا ورد في خبر أکرم العلماء و ورد في آخر لا تکرم فساق العلماء.
12. بر خلاف نسخ که رفع حکمِ سابق، از تمامي افراد موضوع است.
13. براي آگاهي از دلايل اين سخن، نک: هادوي تهراني، مهدي، تأملات در علم اصول فقه، کتاب اول، دفتر ششم، ص 75-80.
14. در اغلب موارد، خداوند دعاي افراد با ايمان را با وسايل عادي مستجاب مي کند. در اين باره داستان سگي که همه روزه به عسکرگاه مسلمين رفت و آمد مي کرد. باعث فتح و ظفر مسلمين گرديد، خواندني است. قلعه اي محکم به مدت طولاني در محاصره مسلمين بود، اما راه نفوذي به آن وجود نداشت، فرمانده لشکر از صميم قلب براي پيروزي مسلمانان دعا کرد. بعد از اين، سگ سياهي توجه فرمانده را با خود جلب کرد، چند ساعت بعد همان سگ را بالاي ديوار قلعه ديد، دانست که قلعه راهي به خارج دارد... نک: عوفي، سديدالدين محمد، جوامع الحکايات، ص 157.
15. داستان سرد و گلستان شدن آتش بر ابراهيم (عليه السّلام) از مواردي است که « سبب » بي اثر گشته است؛ زيرا به آتشي که سببِ سوزاندن است خطاب شد: يا نارُ کُوني بَرداً وَ سَلاماً عَلي إبراهيمَ؛ انبياء، 6، و اين جا بود که سبب از کار افتاد.
16. قرآن مي فرمايد: « وَ لَو أنَّ أهلَ القُري آمَنوا و اتَّقَوا لَفَتَحنا علَيهِم بَرَکاتٍ مَنَ السماءِ والارضِ »؛ و اگر مردم شهرها ايمان آورده و به تقوا گرائيده بودند قطعاً برکاتي از آسمان و زمين برايشان مي گشوديم؛ اعراف، 96.
17. شيخي، حميدرضا، ترجمه ميزان الحکمه، ج 5، ص 2186-2184؛ مجلسي، محمدباقر، بحارالأنوار، ج 100، ص 107.
18. انفال، 33.
19. نهج البلاغه، حکمت، 88، ص 483.
20. مجلسي، محمد باقر، بحارالأنوار، ج 36، ص 338 باب نصوص الرسول، روايت 201.
21. مجلسي، محمد باقر، بحارالأنوار، ج 98، باب 26، ص 336؛ ابن طاووس، سيد علي بن موسي، إقبال الأعمال، ص 712؛ کفعمي، ابراهيم بن علي عاملي، المصباح، ص 491.
22. مجلسي، محمد باقر، بحارالأنوار، ج45، ص 174.
23. اين سرخ شفق که بر اين چرخ بي وفا است *** هر شام عکس خون شهيدان کربلاست
گرچرخ خون ببارد از اين غصه، در خور است *** ور خاک خون بگريد از اين ماجرا رواست
24. مجلسي، محمد باقر، بحارالأنوار، ج 13، باب 4، ص 104؛ همان، ج 14 باب 15، ص 183-182 و همان، ج 45، باب 40، ص 211 و 215 و 218. اين روايات در کتاب هاي اهل سنت نيز ذکر شده است. براي آگاهي بيشتر از منابع اهل تسنن، نک: فيروزآبادي، سيد مرتضي، فضائل الخمسه من الصحاح الستة، ص 293.
25. بعضي گفته اند که اين حوادث اگرچه واقعي بودند، اما از حوادث ملکوتي بوده و از اين رو براي همه افراد، قابل مشاهده نبوده است و افراد خاصي مي توانستند آن را ببينند. نک: مرکز فرهنگ معارف قرآن، امام حسين (عليه السّلام) و قرآن، ص 11.
26. رخ شاد، محمد حسين، در محضر علامه طباطبايي، ص 113-114 با کمي تصرف و تلخيص.
27. « فَما بَکَت عَلَيهِمُ السماءُ والارضُ وَ ما کانُوا مَنظَرين »؛ و آسمان و زمين بر آنان زاري نکردند و مهلت نيافتند. دخان، 29.
28. پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) فرمود: أنا أمرنا معاشر الانبياء ان نکلم الناس بقدر عقولهم؛ ما گروه پيامبران فرمان داديم که با مردمان به اندازه خردهاي ايشان سخن گوييم. مجلسي، محمدباقر، بحارالأنوار، ج 2، باب 13، ص 69؛ شيخ طوسي، الأمالي، باب 17، ص 481.
ترخان، قاسم؛ (1388)، نگرشي عرفاني فلسفي و کلامي به: شخصيت و قيام امام حسين (ع)، قم: نشر چلچراغ، چاپ اول
ادامه مطلب

ورود به كربلا و اتفاقات رخ داده;
منبع:قصه كربلا
قسمت اول
نزول امام حسین علیهالسلام به زمین كربلا(1) روز پنجشنبه دوم محرم سال شصت و یك بوده است.(2)در مقتل ابى اسحاق اسفراینى آمده است كه: امام علیهالسلام با یارانش سیر مىكردند تا به بلدهاى رسیدند كه در آنجا جماعتى زندگى مىكردند، امام از نام آن بلده سؤال نمود.
پاسخ دادند: «شط فرات» است.
آن حضرت فرمود: آیا اسم دیگرى غیر از این اسم دارد؟
جواب دادند: «كربلا».
پس گریست و فرمود: این زمین، به خدا سوگند زمین كرب و بلا است! سپس فرمود: مشتى از خاك این زمین را به من دهید، پس آن را گرفته بو كرد و از گریبانش مقدارى خاك بیرون آورد و فرمود: این خاكى است كه جبرئیل از جانب پرودگار براى جدم رسول خدا آورده و گفته كه این خاك از موضع تربت حسین است، پس آن خاك را نهاد و فرمود: هر دو خاك داراى یك عطر هستند!
در تذكره سبط آمده است كه امام حسین پرسید: نام این زمین چیست؟
گفتند: «كربلا». پس گریست و فرمود: كرب و بلأ. سپس فرمود: ام سلمه مرا خبر داد كه جبرئیل نزد رسول خدا بود و شما هم نزد ما بودى، پس شما گریستى، پیامبر فرمود: فرزندم را رها كن! من شما را رها كردم، پیامبر شما را در امان خودش نشاند، جبرئیل گفت: آیا او را دوست دارى؟ فرمود: آرى! گفت: امت تو او را خواهند كشت، و اگر مىخواهى تربت آن زمین كه او در آن كشته خواهد شد به تو نشان دهم! پیامبر فرمود: آرى! پس جبرئیل زمین كربلا را به پیامبر نشان داد.
در روایتى آمده است كه آن حضرت فرمود: ارض كرب و بلأ، سپس فرمود: توقف كنید و كوچ مكنید! اینجا محل خوابیدن شتران ما، و جاى ریختن خون ماست، سوگند به خدا در این جا حریم حرمت ما را مىشكنند و كودكان ما را مىكشند و در همین جا قبور ما زیارت خواهد شد، و جدم رسول خدا به همین تربت وعده داده و در آن تخلف نخواهد شد.
و چون به امام حسین علیهالسلام گفته شد كه این زمین كربلاست، خاك آن زمین را بوئید و فرمود: این همان زمین است كه جبرئیل به جدم رسول خدا خبر داد كه من در آن كشته خواهم شد.(3)
سید ابن طاووس گفته است: امام علیهالسلام چون به زمین كربلا رسید پرسید: نام این زمین چیست؟ گفته شد: «كربلا».
فرمود: پیاده شوید! این مكان جایگاه فرود بار و اثاثیه ماست، و محل ریختن خون ما، و محل قبور ماست، جدم رسول خدا مرا چنین حدیث كرده است.(4)
گر نام این زمین به یقین كربلا بود اینجا محل رفتن خون ما بود
و در روایتى آمده است كه آن حضرت فرمود: ارض كرب و بلأ، سپس فرمود: توقف كنید و كوچ مكنید! اینجا محل خوابیدن شتران ما، و جاى ریختن خون ماست، سوگند به خدا در این جا حریم حرمت ما را مىشكنند و كودكان ما را مىكشند و در همین جا قبور ما زیارت خواهد شد، و جدم رسول خدا به همین تربت وعده داده و در آن تخلف نخواهد شد.(5)
سپس اصحاب امام پیاده شدند و بارها و اثاثیه را فرود آوردند، و حر هم پیاده شد و لشكر او هم در ناحیه دیگرى در مقابل امام اردو زدند.(6)
روز دوم محرم
در این روز حر بن یزید ریاحى نامهاى به عبیدالله بن زیاد نوشت و در آن نامه او را از ورود امام حسین علیهالسلام به كربلا آگاه ساخت.(7)دعاى امام علیهالسلام
امام علیهالسلام فرزندان و برادران و اهلبیت خود را جمع كرد و بعد نظرى بر آنها انداخت گریست و گفت: خدایا! ما عترت پیامبر تو محمد صلى الله علیه و آله و سلم هستیم، ما را از حرم جدمان راندند، و بنى امیه در حق ما جفا روا داشتند. خدایا حق ما را از ستمگران بستان و ما را بر بیدادگران پیروز گردان. (8)و (9)ام كلثوم علیهاالسلام به امام علیهالسلام گفت: اى برادر! احساس عجیبى در این وادى دارم و اندوه هولناكى بر دل من سایه افكنده است.
امام حسین علیهالسلام خواهر را تسلى داد.(10)
سخنان امام علیهالسلام
امام علیهالسلام پس از ورود به سرزمین كربلا به اصحاب خود فرمود:"الناس عبید الدنیا و الدین لعق على السنتهم یحوطونه ما درت معایشهم فاذا محصوا بالبلأ قل الدیانون.(11)
مردم، بندگان دنیا هستند و دین را همانند چیزى كه طعم و مزه داشته باشد، مىانگارند و تا مزه آن را بر زبان خود احساس مىكنند آن را نگاه مىدارند و هنگامى كه بناى آزمایش باشد، تعداد دینداران اندك مىشود.
به دنبال اطلاع عبیدالله از ورود امام علیهالسلام به كربلا، نامهاى بدین مضمون به حضرت نوشت: به من خبر رسیده است كه در كربلا فرود آمدهاى، و امیرالمؤمنین یزید! به من نوشته است كه سر بر بالین ننهم و نان سیر نخورم تا تو را به خداوند لطیف و خبیر ملحق كنم! و یا به حكم یزید بن معاویه باز آیى! والسلام.
نامه امام علیهالسلام به اهل كوفه
امام علیهالسلام دوات و كاغذ طلب كرد و خطاب به تعدادى از بزرگان كوفه كه مىدانست بر رأى خود استوار ماندهاند، این نامه را نوشت: «بسم الله الرحمن الرحیم از حسین بن على به سوى سلیمان بن صرد و مسیب بن نجبه و رفاعة بن شداد و عبدالله بن وال و گروه مؤمنین، اما بعد، شما مىدانید كه رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم در حیات خود فرمود: هر كس سلطان ستمگرى را ببیند كه حرام خدا را حلال نماید و پیمان خود را شكسته و با سنت من مخالفت مىكند و در میان بندگان خدا با ظلم و ستم رفتار مىنماید، و اعتراض نكند قولا و عملا، سزاوار است كه خداى متعال هر عذابى را كه بر آن سلطان بیدادگر مقدر مىكند، براى او نیز مقرر دارد، و شما مىدانید و این گروه (بنى امیه) را مىشناسید كه از شیطان پیروزى نموده و از اطاعت خدا سرباز زده، و فساد را ظاهر و حدود الهى را تعطیل و غنائم را منحصر به خود ساختهاید، حرام خدا را حلال و حلال خدا را حرام كردهاند.نامههاى شما به من رسید و فرستادگان شما به نزد من آمدند و گفتند كه شما با من بیعت كردهاید و مرا هرگز در میدان مبارزه تنها نخواهید گذارد و مرا به دشمن تسلیم نخواهید كرد، حال اگر بر بیعت و پیمان خود پایدارید كه راه صواب هم همین است، من با شمایم و خاندان من با خاندان شما و من پیشواى شما خواهم بود؛ و اگر چنین نكنید و بر عهد خود استوار نباشید و بیعت مرا از خود برداشتید، به جان خودم قسم كه تعجب نخواهم كرد، چرا كه رفتارتان را با پدرم و برادرم و پسر عمویم مسلم، دیدهام، هر كس فریب شما خورد ناآزموده مردى است. شما از بخت خود رویگردان شدید و بهره خود را در همراه بودن با من از دست دادید، هر كس پیمان شكند، زیانش را خواهد دید و خداوند به زودى مرا از شما بىنیاز گرداند، والسلام علیكم و رحمة الله و بركاته.»(12)
امام علیهالسلام نامه را بست و مُهر كرد و به قیس بن مسهر صیداوى داد(13) تا عازم كوفه شود، و چون امام علیهالسلام از خبر كشته شدن قیس مطلع گردید گریه در گلوى او پیچید و اشكش بر گونهاش لغزید و فرمود: «خداوندا! براى ما و شیعیان ما در نزد خود پایگاه والایى قرار ده و ما را با آنان در جوار رحمت خود مستقر ساز كه تو بر انجام هر كارى قادرى.» (14)و (15)
سپس امام حمد و ثناى الهى را بجا آورد و بر محمد و آل محمد درود فرستاد و همان خطبهاى را كه ما در منزل ذى حسم از آن بزرگوار نقل كردیم ایراد فرمود.(16)
اظهارات یاران امام علیهالسلام
پس از سخنان امام، زهیر بپاخاست و گفت: اى پسر رسول خدا! گفتار تو را شنیدیم، اگر دنیاى ما همیشگى و ما در آن جاویدان بودیم، ما قیام با تو و كشته شدن در كنار تو را بر ماندن در دنیا مقدم مىداشتیم.سپس بریر(17) برخاست و گفت: یا بن رسول الله! خدا به وسیله تو بر ما منت نهاد كه ما در ركاب تو جهاد كنیم و بدن ما در راه تو قطعه قطعه شود و جد بزگوارت رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم در روز قیامت شفیع ما باشد.(18)
و بعد، نافع بن هلال از جا بلند شد و عرض كرد: اى پسر رسول خدا! تو مىدانى كه جدت پیامبر خدا هم نتوانست محبت خود را در دلهاى همه جاى دهد و چنانچه مىخواست، همه فرمانپذیر او نشدند، زیرا كه در میان مردم، منافقانى بودند كه نوید یارى مىداند ولى در دل، نیت بیوفائى داشتند؛ این گروه، در پیش روى از عسل شیرینتر و در پشت سر، از حنظل تلختر بودند! تا خداى متعال او را به جوار رحمت خود برد؛ و پدرت على علیهالسلام نیز چنین بود، گروهى به یارى او برخاستند و او با ناكثین و قاسطین و مارقین قتال كرد تا مدت او نیز به سر آمد و به جوار رحمت حق شتافت؛ و تو امروز نزد ما بر همان حالى! هر كس پیمان شكست و بیعت از گردن خود برداشت، زیانكار است و خدا تو را از او بى نیاز مىگرداند، با ما به هر طرف كه خواهى، به سوى مغرب و یا مشرق، روانه شو، به خدا سوگند كه ما از قضاى الهى نمىهراسیم و لقاى پروردگار را ناخوش نمىداریم و ما از روى نیت و بصیرت هر كه را با تو دوستى ورزد، دوست داریم، و هر كه را با تو دشمنى كند، دشمن داریم.(19)
نامه عبیدالله به امام علیهالسلام
به دنبال اطلاع عبیدالله از ورود امام علیهالسلام به كربلا، نامهاى بدین مضمون به حضرت نوشت: به من خبر رسیده است كه در كربلا فرود آمدهاى، و امیرالمؤمنین یزید! به من نوشته است كه سر بر بالین ننهم و نان سیر نخورم تا تو را به خداوند لطیف و خبیر ملحق كنم! و یا به حكم یزید بن معاویه باز آیى! والسلام.چون این نامه به امام رسید و آن را خواند، آن را پرتاب كرده فرمود: رستگار نشوند آن گروهى كه خشنودى مخلوق را به چشم خالق خریدند.
فرستاده عبیدالله گفت: اى ابا عبدالله! جواب نامه؟
امام فرمود: این نامه را جوابى نیست! زیرا بر عبیدالله عذاب الهى و ثابت است.
چون قاصد نزد عبیدالله بازگشت و پاسخ امام را بگفت، این زیاد بر آشفت و به سوى عمر بن سعد نگریست و او را به جنگ حسین فرمان داد.
عمر بن سعد كه شیفته ولایت «رى» بود، از قتال با حسین علیهالسلام عذر خواست.
عبیدالله گفت: پس آن فرمان ولایت رى را باز پس ده!
عبیدالله بن زیاد اندكى قبل از این واقعه دستور داده بود تا عمر بن سعد به سوى دستبى(20) همراه با چهار هزار سپاهى حركت كند زیرا دیلمیان بر آنجا مسلط شده بودند، و ابن زیاد فرمان امارت رى را به نام عمر بن سعد نوشته بود، عمر بن سعد هم در حمام اعین(21) خود را آماده حركت كرده بود كه خبر حركت امام به سمت كوفه به ابن زیاد رسید و او عمر بن سعد را طلب كرد و گفت: باید به جانب حسین روى و چون از این مأموریت فراغت یافتى، آنگاه به سوى رى روانه شو!
به همین جهت عمر بن سعد كه انصراف از حكومت رى براى او بسیار ناگورا بود به ابن زیاد گفت: امروز را به من مهلت ده تا بیندیشم!
عبیدالله بن زیاد شخصى را به نام سوید بن عبدالرحمن فرمان داد تا در این مسأله (فرار از جنگ) تحقیق كند و متخلفان را نزد او برد، و او یك نفر شامى را كه براى انجام امر مهمى از لشكرگاه به كوفه آمده بود، گرفته و نزد عبیدالله برد و او دستور داد سر آن مرد شامى را از تنش جدا نمایند تا كسى دیگر جرأت سرپیچى از دستورات او را نكند! نوشتهاند كه آن مرد شامى براى طلب میراث به كوفه آمده بود!
نوشتهاند كه: عمر بن سعد از سر شب تا سحر در اندیشه این كار بود و با خود مىگفت:
"اترك ملك الرى و الرى رغبتىام ارجع مذموما بقتل حسین و فى قتله النار التى لیس دونها حجاب و ملك الرى قوْ عینى." (22) و(23)
سپس با اهل مشورت این مسأله را در میان گذاشت، همه او را از جنگ با حسین بن على علیهالسلام نهى كردند، و حمزة بن مغیره فرزند خواهرش به او گفت: تو را به خدا از این اندیشه در گذر زیرا مقاتله با حسین، نافرمانى خداست و قطع رحم كردن است، به خدا سوگند كه اگر همه دنیا از آن تو باشد و آن را از تو بگیرند بهتر است از آن كه به سوى خدا بشتابى در حالى كه خون حسین بر گردن تو باشد.
عمر بن سعد گفت: همین كار را انجام خواهم داد انشأ الله!
عمار بن عبدالله
عمار بن عبدالله از پدرش نقل كرده است كه: بر عمر بن سعد وارد شدم در حالى كه عازم به سوى كربلا بود، به من گفت: امیر، مرا فرمان داده است به سوى حسین حركت كنم. من او را از این كار نهى كردم و گفتم: از این قصد باز گرد! هنگامى كه از نزد او بیرون آمدم شخصى نزد من آمد و گفت: عمر بن سعد مردم را به جنگ با حسین فرا مىخواند؛ به نزد او رفتم در حالى كه نشسته بود، چون مرا دید روى از من گرداند، دانستم كه عازم حركت است و از نزد او بیرون آمدم.عمر بن سعد نزد ابن زیاد رفت و گفت: مرا بدین مسئولیت گماردى و در ازاى آن، ولایت رى را به من اعطا كردى، و مردم هم از این معامله آگاهند، ولى پیشنهادى دارم و آن این است كه عدهاى از اشراف كوفه هستند كه در این مقاتله به همراهى آنان نیاز دارم! آنها را نزد خود فراخوان تا سپاه مرا در این مسیر همراهى باشند. سپس نام تعدادى از اشراف كوه را ذكر كرد، عبیدالله بن زیاد گفت: ما در این كه چه كسى را خواهیم فرستاد، از تو نظر خواهى نخواهیم كرد! اگر با این گروه كه همراه تو هستند، از عهده انچام این مأموریت بر مىآیى كه هیچ، در غیر این صورت باید از امارت رى چشم بپوسى!
عمر بن سعد چون پافشارى عبیدالله را مشاهده كرد گفت: خواهم رفت.(24)
روز سوم محرم
اعزام لشكر به سوى كربلا
عمر بن سعد یك روز بعد از ورود امام به كربلا یعنى روز سوم محرم با چهار هزار سپاهى از اهل كوفه وارد كربلا شد.(25)برخى نوشتهاند كه: بنو زهره (قبیله عمر بن سعد) نزد او آمده و گفتند: تو را به خدا سوگند مىدهیم از این كار درگذر و تو داوطلب جنگ با حسین مشو، زیرا این باعث دشمنى میان ما و بنىهاشم مىگردد.
عمر بن سعد نزد عبیدالله رفت و استغفا كرد، ولى عبیدالله استعفاى او را نپذیرفت، و او تسلیم شد.(26)
و برخى از تاریخ نویسان نوشتهاند: عمر بن سعد دو پسر داشت: یكى به نام حفص كه پدر را تشویق و ترغیب به رفتن كرد تا با امام علیهالسلام مقابله كند، ولى فرزند دیگرش او را به شدت از اقدام به چنین كارى بر حذر مىداشت، و سرانجام حفص نیز با پدرش راهى كربلا شد.(27)
خریدارى اراضى كربلا
از وقایعى كه در روز سوم ذكر شده، این است كه امام علیهالسلام قسمتى از زمین كربلا را كه قبرش در آن واقع، شده است، از اهل نینوا و غاضریه به شصت هزار درهم خریدارى كرد و با آنها شرط كرد كه مردم را براى زیارت قبرش راهنمایى نموده و زوار او را تا سه روز میهمانى نمایند.(28)هوشیارى یاران امام علیه السلام
هنگامى كه عمربن سعد به كربلا وارد شد عَزرْ بن قیس احمسى را نزد امام حسین علیه السلام فرستاد تا از امام سؤال كند براى چه به این مكان آمده است؟ و چه قصدى دارد؟چون عزره از جمله كسانى بود كه به امام علیهالسلام نامه نوشته و او را به كوفه دعوت كرده بود، از رفتن به نزد آن حضرت شرم كرد، پس عمر بن سعد از اشراف كوفه كه به امام نامه نوشته و او را به كوفه دعوت كرده بودند خواست كه این كار را انجام دهند، تمامى آنها از رفتن به خدمت امام خوددارى كردند! ولى شخصى به نام كثیر بن عبدالله شعبى كه مرد گستاخى بود برخاست و گفت: من به نزد حسین رفته و اگر خواهى او را خواهم كشت!
عمر بن سعد گفت: چنین تصمیمى را فعلاً ندارم، ولى به نزد او رفته و سؤال كن براى چه مقصود به این سرزمین آمده است؟!
كثیر بن عبدالله به طرف امام حسین علیهالسلام رفت، ابو ثمامه صائدى كه از یاران امام حسین بود و چون كثیر بن عبدالله را مشاهده كرد به امام عرض كرد: این شخصى كه مىآید بدترین مردم روى زمین است!
سپس از منبر به زیر آمد و براى مردم شام نیز عطایائى مقرر كرد و دستور داد تا در تمام شهر ندا كنند كه مردم براى حركت آماده باشند، و خود و همراهانش به سوى نخیله حركت كرد و حصین بن نمیر و حجار بن ابجر و شبث بن ربعى و شمر بن ذى الجوشن را به كربلا گسیل داشت تا عمربن سعد را در جنگ با حسین كمك نمایند.
پس ابو ثمامه راه را بر كثیر بن عبدالله گرفت و گفت: شمشیر خود را بگذار و نزد حسین علیهالسلام برو!
گثیر گفت: به خدا سوگند كه چنین نكنم! من رسول هستم، اگر بگذارید، پیام خود را مىرسانم، در غیر این صورت باز خواهم گشت.
ابو ثماه گفت:من دستم را روى شمشیرت مىگذارم، تو پیامت را ابلاغ كن.
كثیر بن عبدالله گفت: به خدا سوگند هرگز نمىگذارم چنین كارى كنى.
ابو ثمامه گفت: پیامت را به من بازگو تا من آن را به امام برسانم، زیرا تو مرد زشتكارى هستى و من نمىگذارم به نزد امام بروى.
پس از این مشاجره و نزاع، كثیر بن عبدالله بدون ملاقات بازگشت و جریان را به عمر بن سعد اطلاع داد. عمربن سعد شخصى به نام قرة بن قیس حنظلى را به نزد خود فرا خواند و گفت: اى قره! حسین را ملاقات كن و از علت آمدنش به این سرزمین جویا شو.
قرة بن قیس به طرف امام حركت كرد. امام حسین علیهالسلام به اصحاب خود فرمود: آیا این مرد را مىشناسید؟
حبیب بن مظاهر عرض كرد: آرى! این مرد تمیمى است و من او را به حسن رأى مىشناختم و گمان نمىكردم او در این صحنه و موقعیت مشاهده كنم.
آنگاه قرة بن قیس آمد و بر امام سلام كرد و رسالت خود را ابلاغ نمود، امام حسین علیهالسلام فرمود: مردم شهر شما به من نامه نوشتند و مرا دعوت كردهاند، و اگر از آمدن من ناخشنودید باز خواهم گشت.
قره چون خواست باز گردد، حبیب بن مظاهر به او گفت: اى قره! واى بر تو! چرا به سوى ستمكاران باز مىگردى؟ این مرد را یارى كن كه به وسیله پدرانش به راه راست هدایت یافتى.
قرة بن قیس گفت: من پاسخ این رسالت خود را به عمربن سعد برسانم و سپس در این امر اندیشه خواهم كرد! پس به نزد عمربن سعد باز گشت و او را از جریان امر با خبر ساخت، عمربن سعد گفت: امیدوارم كه خدا مرا از جنگ با حسین برهاند.(29)
نامه عمر بن سعد
حسان بن فائد مىگوید: من نزد عبیدالله بودم كه نامه عمربن سعد را آوردند، و در آن نامه چنین آمده بود: چون من با سپاهیانم در برابر حسین و یارانش پیاده شدم، قاصدى نزد او فرستاده و از علت آمدنش جویا شدم، او در جواب گفت: اهالى این شهر براى من نامه نوشته و نمایندگان خود را نزد من فرستاده و از من دعوت كردهاند، اگر آمدنم را خوش نمىدارید، باز خواهم گشت.عبیدالله چون نامه عمربن سعد را خواند، گفت:
"الان و قد علقت مخالبنا بهیرجو النجاة ولات حین مناص. (30)
نامه عبیدالله به عمربن سعد
عبیدالله به عمربن سعد نوشت: نامه تو رسید و از مضمون آن اطلاع یافتم، از حسین بن على بخواه تا او و تمام یارانش با یزید بیعت كنند، اگر چنین كرد، ما نظر خود را خواهیم نوشت!چون این نامه به دست عمربن سعد رسید، گفت: مىپندارم كه عبیدالله بن زیاد خواهان عافیت و صلح نیست.(31)
عمربن سعد، نامه عبیدالله بن زیاد را به اطلاع امام حسین نرساند، زیرا مىدانست كه آن حضرت با یزید هرگز بیعت نخواهد كرد.(32)
پس از اعزام عمربن سعد به كربلا، شمربن ذى الجوشن اولین فردى بود كه با چهار هزار نفر سپاهى آزموده براى جنگ با امام حسین علیهالسلام اعلام آمادگى كرد و بعد یزیدبن ركاب كلبى با دو هزار نفر و حصین بن نمیر با چهار هزار نفر كه جمعا بیست هزار نفر مىشدند.
عبیدالله بن زیاد پس از اعزام عمربن سعد به كربلا، اندیشه اعزام سپاهى انبوه را در سر مىپروراند، و بعضى نوشتهاند كه: مردم كوفه جنگ كردن با امام حسین علیهالسلام را ناخوش مىداشتند و هر كس را به جنگ آن حضرت روانه مىكردند، باز مىگشت.
عبیدالله بن زیاد شخصى را به نام سوید بن عبدالرحمن فرمان داد تا در این مسأله (فرار از جنگ) تحقیق كند و متخلفان را نزد او برد، و او یك نفر شامى را كه براى انجام امر مهمى از لشكر گاه به كوفه آمده بود، گرفته و نزد عبیدالله برد و او دستور داد سر آن مرد شامى را از تنش جدا نمایند تا كسى دیگر جرأت سرپیچى از دستورات او را نكند! نوشتهاند كه آن مرد شامى براى طلب میراث به كوفه آمده بود!(33)
عبیدالله در نخیله
عبیدالله شخصا از كوفه به طرف نخیله(34) حركت كرد و كسى را نزد حصین بن تمیم - كه به قادسیه رفته بود - فرستاد و او به همراه چهار هزار نفر كه با او بودند به نخلیه آمد، سپس كثیر بن شهاب حارثى و محمد بن اشعث و قعقاع بن سوید و اسمأ بن خارجه را طلب كرد و گفت: در شهر كوفه گردش كنید و مردم را به اطاعت و فرمانبردارى از یزید و من فرمان دهید، و آنان را از نافرمانى و بر پا كردن فتنه بر حذر دارید و آنان را به لشكرگاه فرا خوانید؛ پس آن چهار نفر طبق دستور عمل كردند و سه نفر از آنها به نخیله نزد عبیدالله باز گشتند، و كثیر بن شهاب در كوفه ماند و در میان كوچهها و گذرگاهها مىگشت و مردم را به پیوستن به لشكر عبیدالله تشویق مىكرد و آنان را از یارى امام حسین بر حذر مىداشت.(35)عبیدالله گروهى سواره را بین خود و عمربن سعد قرار داد كه هنگام نیاز از وجود آنها استفاده شود، و هنگامى كه او در لشكرگاه نخیله بود شخصى به نام عمار بن ابى سلامه تصمیم گرفت كه او را ترور كند، ولى موفق نشد و به طرف كربلا حركت كرد و به امام ملحق گردید و شهید شد.(36)
روز چهارم محرم
در این روز(37) عبیدالله بن زیاد مردم را در مسجد كوفه گرد آورد و خود به منبر رفت و گفت: اى مردم! شما آل ابى سفیان را آزمودید و آنها را چنان كه مىخواستید، یافتید! و یزید را مىشناسید كه داراى سیره و طریقهاى نیكو است! و به زیر دستان احسان مىكند! و عطایاى او بجاست! و پدرش نیز چنین بود! و اینك یزید دستور داده است كه بهره شما را از عطایا بیشتر كنم و پولى را نزد من فرستاده است كه در میان شما قسمت نموده و شما را به جنگ با دشمنش حسین بفرستم! این سخن را به گوش جان بشنوید و اطاعت كنید.سپس از منبر به زیر آمد و براى مردم شام(38) نیز عطایائى مقرر كرد و دستور داد تا در تمام شهر ندا كنند كه مردم براى حركت آماده باشند، و خود و همراهانش به سوى نخیله حركت كرد و حصین بن نمیر و حجار بن ابجر و شبث بن ربعى و شمر بن ذى الجوشن را به كربلا گسیل داشت تا عمربن سعد را در جنگ با حسین كمك نمایند.(39)
پس از اعزام عمربن سعد به كربلا، شمربن ذى الجوشن اولین فردى بود كه با چهار هزار نفر سپاهى آزموده براى جنگ با امام حسین علیهالسلام اعلام آمادگى كرد و بعد یزیدبن ركاب كلبى با دو هزار نفر و حصین بن نمیر با چهار هزار نفر كه جمعا بیست هزار نفر مىشدند.(40)
روز پنجم محرم
در این روز كه مطابق با روز یكشنبه بوده است، عبیدالله بن زیاد مرادى را به دنبال شبث بن ربعى(41) فرستاد كه در دارالاماره حضور یابد، شبث بن ربعى خود را به بیمارى زده بود و مىخواست كه ابن زیاد او را از رفتن به كربلا معاف دارد، ولى عبیدالله بن زیاد براى او پیغام فرستاد كه: مبادا از كسانى باشى كه خداوند در قرآن فرموده است: «چون به مؤمنین رسند گویند: از ایمان آورندگانیم، و هنگامى كه به نزد یاران خود - كه همان شیاطینند - روند، اظهار دارند: ما با شماییم و مؤمنین را به سخره مىگیریم»(42)، و به او خاطر نشان ساخت كه اگر بر فرمان ما گردن مىنهى و در اطاعت مائى، در نزد ما باید حاضر شوى.شبث بن ربعى، شبانگاه نزد عبیدالله آمد تا رنگ گونه او را نتوان به خوبى تشخیص داد! ابن زیاد به او مرحبا گفته و در نزد خود نشاند و گفت: باید به كربلا روى، پس شبث قبول كرد و عبیدالله او را به همراه هزار سوار به سوى كربلا گسیل داشت.(43)
در تعداد كل لشكریانى كه به همراه عمربن سعد در كربلا حضور پیدا كردند تا با امام حسین علیهالسلام بجنگند، اختلاف است، ولى نكتهاى كه نباید فراموش كرد این است كه تعداد نظامیان جیرهخوارى كه از حكومت وقت، حقوق و لباس و سلاح و لوازم جنگى دریافت مىكردند سى هزار نفر بوده است.
سپس عبیدالله بن زیاد به شخصى به نام زحر بن قیس با پانصد سوار مأموریت داد كه بر جسر صراه(44) ایستاده و از حركت كسانى كه به عزم یارى امام حسین از كوفه خارج مىشوند، جلوگیرى كند، فردى به نام عامر بن ابى سلامه كه عازم بود براى پیوستن به امام حسین علیهالسلام از برابر زحربن قیس و سپاهیانش گذشت، زحر بن قیس به او گفت: من از تصمیم تو آگاهم كه مىخواهى حسین را یارى كنى، باز گرد! ولى عامر بن ابى سلامه بر زحرى بن قیس و سپاهش حمله ور شد و از میان سپاهیان گذشت و كسى جرأت نكرد تا او را دنبال كند. عامر خود را به كربلا رساند و به امام حسین علیهالسلام ملحق شد تا به درجه رفیع شهادت نائل آمد، او از اصحاب امیرالمؤمنین على بن ابى طالب علیهالسلام بود كه در چندین جنگ در ركاب آن حضرت شمشیر زده است.(45)
تعداد لشكر عمر بن سعد
در تعداد كل لشكریانى كه به همراه عمربن سعد در كربلا حضور پیدا كردند تا با امام حسین علیهالسلام بجنگند، اختلاف است، ولى نكتهاى كه نباید فراموش كرد این است كه تعداد نظامیان جیره خوارى كه از حكومت وقت، حقوق و لباس و سلاح و لوازم جنگى دریافت مىكردند سى هزار نفر بوده است.(46) و (47)روز ششم محرم
عبیدالله در این روز نامهاى به عمر بن سعد نوشت كه: من از نظر كثرت لشكر اعم از سواره و پیاده و تجهیزات، چیزى را از تو فروگذار نكردم، توجه داشته باش كه هر روز و هر شب گزارش كار تو را براى من مىفرستند!(48)وضعیت لشكر دشمن
چون مردم مىدانستند كه جنگ با امام حسین علیهالسلام در حكم جنگ با خدا و پیامبر اوست، تعداى در اثناى راه از لشكر دشمن جدا شده و فرار كردند.نوشتهاند كه: فرماندهاى كه از كوفه با هزار رزمنده حركت كرده بود، چون به كربلا مىرسید فقط سیصد یا چهار صد نفر و یا كمتر از این تعداد همراه او بودند، بقیه به علت اعتقادى كه به این جنگ نداشتند، اقدام به فرار كرده بودند.(49)
پینوشتها:
1- كربلأ: موضعى است كه حسین بن على در آن كشته شد و نزدیك كوفه در طرف بیابان قرار گرفته و در كنار فرات است. (مراصد الاطلاع 3/1154).
2- الامام الحسین و اصحابه 194 / البد و التاریخ (ص)/10.
3- الامام الحسین و اصحابه 197.
4- الملهوف 35.
5- الامام الحسین و اصحابه 198/ و در اثبات الهداة 2/586. این عبارت نیز ذكر شده است: «هیهنا و الله محرشنا و منشرنا».
6- كشف الغمه 2/47.
7- كشف الغمه 2/47.
8- «اللهم انا عترة نبیك محمد قد اخرجنا و طردنا و ازعجنا عن حرم جدنا و تعدت بنو امیه علینا، اللهم فخذ لنا بحقنا و انصرنا على القوم الظالمین.»
9- مقتل الحسین مقرم 193.
10- وقایع الایام خیابانى 171.
11- بحار الانوار 44/383 و 75/116، به نقل از تحف العقول.
12- این بیانات كه در اینجا به صورت نامه امام علیهالسلام آورده شد، در صفحات قبل به صورت خطبه امام علیهالسلام هنگام ملاقات با حر و سپاهیانش آمده است و شاید هر دو مورد صحیح باشد، در اثناى راه به صورت خطبه، و در كربلا به صورت نامه براى اشراف كوفه.
13- در سابق گذشت كه امام علیهالسلام در منزل حاجر از بطن الرمة قیس بن مسهر را فرستاده و از این نقل چنین استفاده مىشود كه آن حضرت قیس را از كربلا اعزام كرده است، و احتمال دارد كه عبدالله بن یقطر را از منزل حاجر و قیس بن مسهر صیداوى را از كربلا به كوفه اعزام داشتهاند.
14- «اللهم اجعل لنا و لشیعتنا عندك منزلا كریما و اجمع بیننا و بینهم فى مستقر من رحمتك انك على كل شئ قدیر».
15- بحار الانوار 44/381.
16- طبرى ایراد این خطبه را به وسیله امام در ذى حسم ذكر كرده، و برخى آن را پس از ورود به زمین كربلا از آن حضرت نقل كردهاند.
17- بریر بن خضیر از اصحاب امیرالمؤمنین علیهالسلام و از شیوخ قرأ در مسجد كوفه و از تابعین بوده است؛ در زهد و طاعت، شهره بود، و در میان قبیله همدان شرف و منزلت والایى داشت. (وسیله الدارین 106).
18- الملهوف 32.
19- مقتل الحسین مقرم 194.
20- دستبى، اصل آن دشت بى، منطقه وسیعى است بین رى و همدان؛ و عموم، آن را دشتابى مىگویند. (الامام الحسین و اصحابه 222).
-21 «حمام اعین» نام موضعى است در كوفه منسوب به «اعین» مولاى سعد بن ابى وقاص. (مراصد الاطلاع 1/423).
22- «آیا حكومت رى را رها كنم و حال آن كه آرزوى من است؟ یا باز گردم و با كشتن حسین خود را در معرض مذمت و شماتت خلق خدا قرار دهم؟ در كشتن حسین آتشى است كه نمىتوان از آن گریخت، و حكومت رى هم نور چشم من است!»
23- مقتل الحسین مقرم 197.
24- تاریخ طبرى 5/409.
25- ارشاد شیخ مفید 2/84.
26- طبقات ابن سعد، ترجمه امام حسین 69.
27- الامام الحسین و اصحابه 222.
28- مجمع البحرین 5/461. لغة كربل.
29- تاریخ طبرى 5/410.
30- «اكنون كه در چنگ ما گرفتار شده، امید نجات دارد! ولى حالا وقت فرار نیست!!».
31- تاریخ طبرى 5/411.
32- بحار الانوار 44/385.
33- الاخبار الطوال 253.
34- «نخلیه» محلى است در نزدیكى كوفه در سمت شام كه لشكر در آنجا اجتماع مىكردند تا براى جنگ بیرون روند.
35- انساب الاشراف 3/178.
36- انساب الاشراف 3/180.
37- مرحوم خیابانى در «وقایع الایام» جریان منبر رفتن عبیدالله بن زیاد را در كوفه و تحریض مردم به مشاركت در جنگ با امام حسین علیهالسلام را از وقایع روز چهارم محرم ذكر كرده است.
38- از این نقل چنین استفاده مىشود كه در جنگ با امام علیهالسلام مردم شام هم شركت داشتند.
39- الاخبار الطوال 254.
40- بحار الانوار 44/386.
41- شبث بن ربعى (به فتح شین و بأ و كسر رأ) گویا پیامبر را درك كرده و مؤذن سجاح (كه ادعاى نبوت كرد) بود، سپس به اسلام باز گشت و در صفین از حضرت على علیهالسلام جدا شد و به خوارج پیوست و بعد از آن توبه كرد، و بالاخره از قتله امام حسین علیهالسلام گردید. مدائنى گفته: او متولى سپاهیان شام در كوفه بود. و عجلى گفته: شبث بن ربعى از جمله كسانى كه بر قتل على علیهالسلام كمك كرده است و او از جمله كسانى است كه براى امام حسین علیهالسلام نامه نوشته و او را به كوفه دعوت نموده است. (وسیلة الدارین 89).
42- و اذا لقواالذین آمنوا قالوا آمنا و اذا خلوا الى شیاطینهم قالوا انا معكم انما نحن مستهزئون) (سوره بقره: 14).
43- عوالم العلوم 17/237.
44- نام پلى است كه مردم كوفه براى رفتن به كربلا از آن عبور مىكردند.
45- مقتل الحسین مقرم 199.
46- الامام الحسین و اصحابه 230 / مقتل الحسین مقرم 201.
47- مفضل بن عمر از امام صادق علیهالسلام نقل كرده است كه فرمود: حسین بن على علیهالسلام بر برادرش امام حسن علیهالسلام وارد شد و چون بر او نظر نمود گریست، امام حسن علیهالسلام از علت گریه سؤال كرد، امام حسین علیه السلام فرمود: براى مصائبى كه بر تو وارد مىشود گریه مىكنم. امام حسن علیهالسلام فرمود: مرا به وسیله سم شهید خواهند كرد ولى روزى همانند روز تو نیست اى ابا عبدالله، سى هزار مرد كه ادعا دارند از امت پیامبرند و خود را به اسلام منسوب مىكنند بر كشتن و ریختن خون تو اجتماع كنند، حرمت تو را هتك و زنان و فرزندان تو را اسیر و اموالت را غارت كنند، در آن هنگام خداوند لعنت خود را بر بنى امیه نازل كند و آسمان خون ببارد و هر چیز حتى و حوش و ماهیها بر تو بگریند. (الملهوف 11).
48- بحار الانوار 44/387.
49- حیاة الامام الحسین 3/118.
ادامه مطلب

ورود به کربلا و اتفاقات رخ داده
منبع:قصّه كربلا
اصحاب مجروح امام (علیه السلام)
بعضى از یاران امام علیهالسلام به سبب جراحات در میدان افتاده و سپاه عمر بن سعد آنها را به قتل نرساندند و این افراد عبارت بودند از:1- سوار بن حمیر جابرى: او را در حالى كه مجروح شده بود از معركه قتال بیرون بردند، و بعد از گذشت شش ماه در اثر آن جراحات در گذشت.
2- عمرو بن عبدالله:او نیز در میدان جنگ در اثر جراحات افتاده بود كه او را انتقال دادند و بعد از یك سال از دنیا رفت.
3- حسن بن الحسن:او فرزند امام حسن مجتبى علیهالسلام و در كنار عموى گرامیش امام حسین علیهالسلام با سپاه كوفه مبارزه نمود تا در اثر جراحات به زمین افتاد، و چون اصحاب عمربن سعد براى جدا نمودن سرها آمدند او را دیدند كه رمقى در بدن دارد، مردى به نام اسمأ بن خارجه كه از اقوام مادرى او بود از كشتن او مانع شد او را با خود به كوفه برد و جراحات او را معالجه كرد تا این كه التیام یافت، آنگاه از كوفه به مدینه منتقل گردید.(25)
مادران شهدایی كه در كربلا بودند
سماوى نقل كرده است كه در كربلا 9 نفر شهید شدند كه مادران آنان نیز در كربلا حضور داشتند:1- عبدالله بن الحسین علیهالسلام، مادرش رباب است.
2 - عون بن عبدالله بن جعفر، مادرش زینب كبرى است.
3 - قاسم بن الحسن علیهالسلام، مادرش رمله است.
4 - عبدالله بن الحسن علیهالسلام، مادرش دختر شلیل بجلى است.
5 - عبدالله بن مسلم، مادرش رقیه دختر على علیهالسلام است.
7 - عمرو بن جناده كه مادرش او را امر به جنگ با دشمنان مىكرد.
8 - عبدالله كلبى كه او نیز بر اساس آنچه طاووسى ذكر كرده است مادرش او را ترغیب به جهاد مىكرد.
9 - على بن الحسین علیهالسلام، مادرش لیلى است كه در خیمه ایستاده بود و دعا مىكرد، بر اساس آنچه در بعضى از اخبار آمده است، و هنگامى كه آن بزرگوار را شهید كردند او شاهد شهادت فرزندش بود.(26)
و در تنقیح المقال آمده است كه منجح به همراه مادرش حسنیه نیز در كربلا حضور داشته است.(27)
شهدایى از صحابه پیامبر صلى الله علیه و آله
از صحابه پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم كه در واقعه كربلا به شهادت رسیدند پنج نفر بودند:1- انس بن الحرث كاهلى كه همه مورخین شهادت او را در كربلا ذكر كردهاند.
2 - حبیب بن مظاهر اسدى، ابن حجر ذكر كرده است.
3 - مسلم بن عوسجه اسدى، محمد بن سعد در «طبقات» ذكر كرده است.
4 - هانى بن عروه مرادى كه در كوفه با مسلم بن عقیل شهید شد و بیش از هشتاد سال داشت.
5- عبدالله بن یقطر حمیرى كه سن او با سن امام حسین علیهالسلام برابر بود، او نیز قبل از امام علیهالسلام در كوفه شهید شد.(28)
تعداد شهداى كربلا
1- «هفتاد و دو نفر» این تعداد را بلاذرى نقل كرده است و مىگوید: تمام كسانى كه با حسین علیهالسلام كشته شدهاند از اصحاب و یاران او هفتاد و دو مرد بوده است.(29) و شیخ مفید رحمة الله همین تعداد را ذكر كرده است و مىگوید: امام حسین علیهالسلام با اصحابش صبح روز عاشورا آماده قتال شدند و با امام حسین علیه السلام سى و دو نفر سواره و چهل نفر پیاده بودند.(30) و همین عدد را ابن اثیر در تاریخش آورده است.(31) و باز همین تعداد را محمد بن جریر طبرى شیعى در «دلائل الامه» نقل كرده است(32)، و همین قول مشهور است.2- «هشتاد و هفت نفر» این تعداد را مسعودى نقل كرده و مىگوید: جمیع كسانى كه با حسین علیهالسلام در روز عاشورا در كربلا كشته شدهاند هشتاد و هفت نفر بودهاند.(33)
3- «شصت و یك نفر» بعضى روایت كردهاند كه در آن روز تعداد شهیدان شصت و یك نفر بوده است(34)، ولى ممكن است این تعداد اصحاب و یاران امام غیر از شهداى از اهل بیت و بنى هاشم بودهاند كه با شهداى بنى هاشم مجموعا همان قول بعدى خواهد بود.
4- «هفتاد و هشت نفر» این تعداد را سید ابن طاووس نقل كرده است و مىگوید: روایت شده است كه اصحاب حسین علیهالسلام هفتاد و هشت نفر بودهاند(35)، و با امام علیهالسلام هفتاد و نه نفر مىشوند و با آن تعدادى كه از «اثبات الوصیه» نقل شده و شهداى بنى هاشم تطبیق مىكند.
5 - «هشتاد و دو نفر» این تعداد را مرحوم مجلسى از محمد بن ابى طالب نقل كرده است.(36)
6 - «یكصد و چهل و پنج نفر» از امام باقر علیهالسلام نقل كردهاند كه شهداى كربلا چهل و پنج سواره و یكصد نفر پیاده بودهاند.(37)
یارانى كه به شهادت نرسیدند
چندتن از یاران امام علیهالسلام بودند كه از دست ستمگران مجرمى كه تشنه ریختن خون هاى اهل بیت معصومین بودند نجات یافتند كه آنان عبارت بودند از:1- امام زین العابدین علیهالسلام، آن بزرگوار در كربلا بیمار بود، شمر خواست آن حضرت را به قتل برساند، زینب علیهاالسلام آمد و از كشتن او ممانعت كرد.(38)
2- امام محمد بن على الباقر علیهالسلام، آن بزرگوار در واقعه كربلا كودكى بود كه دو سال و چند ماه از عمر شریفش بیشتر نگذشته بود.(39)
3- حسن بن الحسن، شرح حال او را قبلا ذكر كردیم كه مجروح شد و او را به كوفه بردند و معالجه نمودند تا بهبودى یافت.(40)
4- عمر بن الحسن.
5 - زید بن الحسن.
چون اسیران را منتقل كردند این سه نفر از اولاد امام حسن علیهالسلام از جمله اسرأ بودند.(41)
6 - قاسم بن عبدالله، او یكى دیگر از فرزندان عبدالله بن جعفر طیار است.
7 - محمد بن عقیل.(42)
8 - عقبة بن سمعان، او غلام حضرت رباب است،(43)سپاهیان دشمن او را گرفته و نزد عمربن سعد آوردند، عمر بن سعد او را گفت: تو كیستى؟ عقبه بن سمعان گفت: من مملوك و غلامم. او را آزاد نمودند.(44)
9- موقع بن ثمامه اسدى، او نیز با امام حسین علیهالسلام بود و آنچه تیر داشت به سوى دشمن افكند و با آنان مقاتله كرد، پس گروهى از قبیلهاش آمده و او را امان دادند و نزد آنان رفت، چون عبیدالله از این واقعه آگاه شد او را به «زاره» تبعید نمود.(45)
10- مسلم بن رباح، او با امام حسین علیهالسلام بود و آن حضرت را خدمت مىكرد و چون امام علیهالسلام كشته شد او رهائى پیدا كرده و نجات یافت، و او همان كسى است كه بعضى از وقایع كربلا را روایت مىكند.(46)
11- ضحاك بن عبدالله، در گذشته بیان كردیم كه یكى دیگر از كسانى كه در كربلا كشته نشد ضحاك بن عبدالله مىباشد كه مشروحاً جریان امر را ذكر كردیم.
كسانى كه بعد از امام علیهالسلام شهید شدند
1- سوید بن ابى مطاع كه بیهوش شده بود، چون به هوش آمد و خبر شهادت امام علیهالسلام و فریاد كودكان آن حضرت را شنید، مقاتله كرد تا شهید شد.2 و 3 - سعد بن الحرث و برادر او ابو الحتوف كه در سپاه دشمن بودند، چون امام علیهالسلام شهید شد و فریاد اطفال آن حضرت را شنیدند تائب شدند و روى به سپاه كوفه كردند و شمشیر زدند تا به شهادت رسیدند.
4- محمد بن ابى سعید بن عقیل كه چون امام حسین علیهالسلام بر روى زمین افتاد و فریاد عیال و كودكان بلند شد او هراسان به در خیمه آمد، او را لقیط یا هانى به شهادت رساند.(47)
طفلان مسلم بن عقیل
چون حسین بن على علیهالسلام شهید گردید، دو پسر كوچك از لشكرگاهى اسیر شدند(48) و آنها را نزد عبیدالله آوردند، او زندانبان را احضار كرد و به او گفت: این دو كودك را به زندان ببر و خوراك خوب و آب سرد به آنها مده و بر آنها سختگیرى كن.این دو كودك در زندان روزها روزه مىگرفتند و شب دو قرص نان جو و یك كوزه آب براى آنها مىآوردند. یك سال بدین منوال گذشت، یكى از آنها به دیگرى مىگفت: اى برادر! مدتى است ما در زندانیم و عمر ما تباه و تن ما رنجور شده است، امشب كه زندانبان آمد ما خود را به او معرفى مىكنیم شاید دلش به حال ما بسوزد و ما را آزاد كند.
شب هنگام كه زندانبان پیر نان و آب آورد، برادر كوچكتر به او گفت: اى شیخ! آیا محمد صلى الله علیه و آله و سلم را مىشناسى؟
جواب داد: چگونه نشناسم؟! او پیامبر من است.
گفت: جعفر بن ابى طالب را مىشناسى؟
در جواب گفت: چگونه جعفر را نشناسم؟! او پسر عمو و برادر پیامبر من است.
گفت: ما از خاندان پیامبر تو محمد صلى الله علیه و آله و سلم و فرزندان مسلم بن عقیل بن ابى طالب هستیم كه یك سال است در دست تو اسیریم و در زندان به ما سخت مىگیرى.
زندانبان پیر به شدت ناراحت شد و براى جبران بى مهری هاى خود، بر پاى آن دو بوسه مىزد و مىگفت: جانم به قربان شما اى عترت پیامبر خدا صلى الله علیه و آله و سلم، این در زندان به روى شما باز است هر كجا كه مىخواهید بروید. و دو قرص نان جو و یك كوزه آب در اختیار آنها قرار داد و بعد راه فرار را به آنها نشان داد و گفت: شب ها راه رفته و روزها پنهان شوید تا خدا اسباب نجات شما را فراهم سازد.
آن دو كودك(49) از زندان بیرون آمده و به در خانه پیرزنى رسیدند، پس به او گفتند: ما دو كودك غریب و ناآشنائیم، امشب ما را میهمان كن و چون صبح شود خواهیم رفت.
پیرزن گفت: عزیزانم! شما كی هستید كه از هر گلى خوشبوترید؟
گفتند: ما از خاندان پیغمبریم كه از زندان عبیدالله بن زیاد گریختهایم.
پیرزن گفت: عزیزانم! من داماد بدكارى دارم كه در واقعه كربلا به طرفدارى از این زیاد حضور داشته و مىترسم شما را ببیند و پس از شناختن به قتل برساند.
گفتند: ما همین امشب را نزد تو خواهیم بود و صبح به راه خود ادامه مىدهیم.
پیر زن براى آنها شام آورد و آن دو پس از خوردن شام، خوابیدند، برادر كوچك به برادر بزرگتر گفت: بیا امشب پیش هم بخوابیم، مىترسم مرگ، ما را از هم جدا كند!
پاسى از شب گذشته بود كه داماد آن پیرزن در خانه را به صدا درآورد، پیرزن پرسید: كیستى؟
گفت: داماد تو.
گفت: چرا اینقدر دیر آمدى؟
گفت: واى بر تو، پیش از آن كه از خستگى از پاى در افتم در را باز كن.
پرسید: مگر چه اتفاق افتاده؟!
گفت: دو كودك از زندان عبیدالله گریختهاند و امیر فرمان داده است به هر كس كه سر یكى از آنها را بیاورد هزار درهم جایزه بدهند، و براى دو سر، دو هزار درهم خواهد داد. و من خیلى تلاش كردم تا آنها را پیدا كنم ولى متأسفانه نتوانستم!
پیرزن گفت: از رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم بترس كه در روز قیامت دشمن تو باشد.
گفت چه مىگویى؟ باید دنیا را به دست آورد!
گفت: دنیاى بى آخرت به چه دردى مىخورد؟
گفت: تو از آنها طرفدارى مىكنى مثل این كه از آنها اطلاع دارى، باید تو را نزد امیر ببرم.
گفت: امیر از من پیرزن كه در گوشه بیابان زندگى مىكنم چه مىخواهد؟!
گفت: در را باز كن تا امشب را استراحت كرده و صبح به جستجوى آنها برخیزم.
پیرزن در را به روى او باز كرد و او وارد خانه شد و پس از خوردن شام به استراحت پرداخت. نیمه شب بود كه صداى آن دو كودك به گوشش خورد، از جا جست و در تاریكى شب به جستجوى آنها پرداخت و چون به نزدیكى آنها رسید، پرسیدند: كیستى؟ گفت: من صاحب خانهام شما كیستید؟ برادر كوچكتر كه زودتر بیدار شده بود، برادر بزرگتر را بیدار كرد و به او گفت: از آنچه مىترسیدیم به سراغمان آمد، سپس به او گفتند: اگر با تو به راستى سخن گوییم، در امان تو خواهیم بود؟
گفت: آرى.
گفتند: امانى كه خدا و رسولش محترم مىدارند؟
گفت: آرى.
گفتند: بر امان خود، خدا و رسول را گواه مىگیرى؟
گفت: آرى.
گفتند: ما از عترت پیامبر تو هستیم كه از زندان عبیدالله گریختهایم.
او كه از فرط خوشحالى سر از پاى نمى شناخت گفت: از مرگ گریخته و به مرگ گرفتار شدید! سپاس خداى را كه شما را به دست من اسیر كرد. سپس آن دو كودك یتیم را محكم بست تا فرار نكنند.
در سپیده دم، غلام سیاهى را كه «فلیح» نام داشت، صدا كرد و گفت: این دو كودك را گردن بزن و سر آنها را برایم بیاور تا نزد ابن زیاد برده و دو هزار دینار درهم جایزه بگیرم!
غلام، شمشیر برداشت و آنها را جلو انداخت تا در كنار فرات ایشان را به شهادت برساند، و چون از خانه دور شدند یكى از آنها گفت: اى غلام سیاه! تو به بلال مؤذن پیغمبر شباهت دارى.
گفت: به من دستور داده شده تا گردن شما را بزنم، شما مگر كیستید؟!
گفتند: ما از خاندان پیامبریم و از ترس جان از زندان ابن زیاد گریخته و این پیرزن ما را میهمان كرد و اینك دامادش مىخواهد ما را بكشد.
ن غلام سیاه دست و پاى آنها را بوسید و گفت: جانم به قربان شما اى عترت پیامبر؛ سپس شمشیر را به دور انداخت و خود را به فرات افكند و گریخت، و در پاسخ اعتراض صاحب خود گفت: من به فرمان توام تا تحت فرمان خدا باشى، و چون نافرمانى خدا كنى من از تو اطاعت نمى كنم.
داماد پیرزن بعد از این جریان پسرش را خواست و گفت: من اسباب آسایش تو را از حلال و حرام فراهم مىكنم و دنیاى تو را آباد خواهم كرد، فوراً این دو كودك را گردن بزن و سرهاى آنها را بیاور تا نزد عبیدالله بن زیاد برده جایزه بگیرم. فرزندش شمشیر بر گرفت و كودكان را جلو انداخت و به طرف فرات روانه گشت، یكى از آنها گفت: اى جوان! من از عذاب دوزخ براى تو بیمناكم.
گفت: شما كیستید؟
گفتند: ما از عترت پیامبر محمد رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم هستیم، پدرت مىخواهد ما را بكشد.
آن پسر هم پس از آگاهى، آنان را بوسید و همانند غلام سیاه شمشیرش را به دور انداخت و خود را به فرات افكند، پدرش فریاد زد: تو هم نافرمانى كردى؟ گفت: فرمان خدا بر فرمان تو مقدم است.
آن مرد گفت: جز خودم كسى آنها را نكشد؛ شمشیر بر گرفت و آن دو كودك را به كنار فرات برده تیغ بر كشید و چون چشم كودكان به شمشیر برهنه او افتاد گریسته و گفتند: اى مرد! ما را در بازار بفروش و مخواه كه روز قیامت پیامبر خدا دشمن تو باشد.
گفت: سر شما را براى ابن زیاد مىبرم و جایزه مىگیرم.
گفتند: خویشى ما با رسول خدا را نادیده مىگیرى؟
گفت: شما با رسول خدا پیوندى ندارید!
گفتند: اى مرد! ما را نزد عبیدالله ببر تا خودش درباره ما حكم كند.
گفت: من باید با ریختن خون شما خود را به او نزدیك كنم.
گفتند: اى مرد! به كودكى ما رحم كن!
گفت: خدا در دلم رحمى نیافریده است.
گفتند: پس بگذار ما چند ركعت نماز بخوانیم.
گفت: به حال شما سودى ندارد، بخوانید.
آنها چهار ركعت نماز خوانده و چشم به آسمان گشودند و فریاد بر آورند كه: یا حى یا حكیم یا احكم الحاكمین میان ما و او به حق حكم كن.(50)
سپس آن مرد برخاست و اول گردن برادر بزرگتر را زد و سرش را در پارچهاى گذارد؛ پس برادر كوچك، خود را در خون برادر بزرگتر غلطاند و گفت: مىخواهم رسول خدا را ملاقات كنم در حالى كه آغشته به خون برادرم باشم. آن مرد گفت: عیب ندارد، تو را هم به او مىرسانم! او را هم كشت و سرش را در همان پارچه گذاشت و بدن هر دو را به آب فرات انداخت و سر آن دو را نزد ابن زیاد برد.
ابن زیاد بر تخت نشسته و عصاى خیزرانى به دست داشت، سرها را جلوى ابن زیاد گذاشت، ابن زیاد همین كه چشمش به آنها افتاد، سه بار برخاست و نشست و گفت: واى بر تو! كجا آنها را پیدا كردى؟!
گفت: پیرزنى از خویشان من آنها را میهمان كرده بود.
گفت: از میهمان بدینگونه پذیرایى كردى؟
سپس از او پرسید: به هنگام كشته شدن با تو چه گفتند؟ و آن مرد تمامى جریان را براى ابن زیاد بازگو كرد.
ابن زیاد پرسید: چرا آنها را زنده نیاوردى تا به تو چهار هزار درهم جایزه دهم؟
گفت: دلم راه نداد جز آن كه با خون آنها خود را به تو نزدیك كنم.
ابن زیاد گفت: آخرین حرف آنان چه بود؟
گفت: دست ها را به طرف آسمان برداشتند و گفتند: یا حى یا حكیم یا احكم الحاكمین! میان ما و این مرد به حق حكم كن.
ابن زیاد گفت: خدا در میان تو و آن دو كودك به حق حكم كرد. پس رو به حاضران در مجلس كرده گفت: كیست كه كار این نابكار را بسازد؟
مردى شامى از جاى برخاست و گفت: من!(51)
عبیدالله گفت: او را به همان جایى كه این دو كودك را كشته ببر و گردن بزن، ولى خون او را مگذار كه با خون آنها در هم آمیزد، و سر او را نزد من بیاور.
آن مرد شامى فرمان برد و طبق دستور ابن زیاد آن مرد را در كنار فرات به سزاى عمل ننگینش رسانید و سرش را براى ابن زیاد برد.
نوشتهاند كه: سر او را بر نیزه كرده و در كوچهها مىگرداندند و كودكان با پرتاب سنگ و تیر آن را نشانه مىرفتند و مىگفتند: این است كشنده عترت رسول خدا.(52)
حجم خسارات و تلفات دشمن به غایت سنگین و زیاد بود. یاران امام علیهالسلام با وجود كمى تعدادشان دشمن را تار و مار كرده و ضربات مهلكى بر آنها وارد آورده بودند به گونهاى كه بعضى از مورخین گفتهاند: خانهاى در كوفه نبود مگر آن كه از آن صداى نوحه و گریه بلند بود. در بعضى از مقاتل تعداد كشتگان لشكر عمر بن سعد را هشت هزار و هشتاد نفر ذكر نمودهاند.(53) البته با توجه به شجاعت فوق العاده امام علیهالسلام و برادران و فرزندان و دیگر عزیزان او، و نیز ایثار و فداكارى اصحاب آن حضرت، این تعداد مبالغهآمیز به نظر نمى رسد، به عنوان نمونه تنها امام علیهالسلام یك هزار و نهصد و پنجاه تن را به قتل رسانیده است(54)؛ همچنین حضرت عباس بن على علیهالسلام وقتى یك تنه حمله نمود به شریعه كه از آن چهار هزار نفر محافظت مىنمودند همه از هم گسیختند و تعداد زیادى از آنان به خاك مذلت غلطیدند(55) كه تعداد مقتولین را قبل از ورود به شریعه بر حسب آنچه روایت شده است هشتاد نفر ذكر كردهاند(56)؛ و لشكر دشمن در برابر حضرت على اكبر علیهالسلام ناتوان و حیران مانده بود و با آن كه تشنه كام بود صد و بیست نفر را به قتل رساند(57)، كه بعضى این تعداد را دویست نفر ذكر كردهاند.(58) و همینطور دیگر عزیزان از اهل بیت و اصحاب شجاع و فداكار امام علیهالسلام.
درباره سن آن بزرگوار گفته شده است كه در روز شهادت پنجاه و هشت سال داشت كه هفت سال در كنار جدش رسول خدا و سى سال با پدرش امیرالمؤمنین و ده سال نیز با برادرش امام حسن علیهالسلام و مدت امامت و خلافت حضرت بعد از برادرش یازده سال بوده است.(59)
عمر بن سعد، سر مقدس امام علیهالسلام را در همان روز (روز عاشورا) به وسیله خولى بن یزید اصبحى و حمیدبن مسلم ازدى نزد عبیدالله بن زیاد فرستاد(60) پس خولى بن یزید با آن سر مقدس به كوفه آمد و به جانب قصر عبیدالله رفت، چون در قصر را بسته یافت به سوى خانه خود آمد و آن سر مقدس را زیر طشتى قرار داد!
هشام مىگوید: پدرم براى من از نوار، دختر مالك (همسر خولى) نقل كرد كه گفت: شب هنگام دیدم خولى چیزى را به خانه آورد زیر طشت پنهان مىكند، از او سؤال كردم این چیست؟
گفت: چیزى براى تو آوردم كه همیشه بى نیاز باشى! اینك سر حسین در سراى توست. نوار گفت: به او گفتم: واى بر تو! مردم زر و سیم به خانه مىآورند و تو سر پسر دختر پیامبر؟! به خدا سوگند هرگز با تو در یك خانه زندگى نمى كنم، و از بستر برخاستم و به صحن خانه رفتم، به خدا سوگند كه نورى را دیدم همانند ستون از آسمان تا آن طشت پیوسته بود و مرغان سفیدى را نیز دیدم كه برگرد آن طشت تا بامداد مىچرخیدند، و چون صبح شد خولى آن سر را نزد عبیدالله بن زیاد برد.(61)
به خولى گفت آن زن پارسا را باز از پا در آوردهاى؟! كه در این دل شب چو غارتگران برایم زر و زیور آوردهاى به همراهت امشب چه بوى خوشى ستمگر بار مشكتر آوردهاى؟! چنان كوفتى در، كه پنداشتم ز میدان جنگى، سر آوردهاى؟! چو دانست آورده سر، گفت: آه! كه مهمان بى پیكر آوردهاى چو بشناخت سر را، بگفت: اى عجب! سرى با شكوه و فرآوردهاى بمیرم، در این نیمه شب از كجا سر سبط پیغمبر آوردهاى؟! چه حقى شده در میان پایمان كه تو رفتهاى داور آوردهاى؟! گل آتش ست این، كه از كوه طور تو با خاك و خاكستر آوردهاى (نگارنده)! با گفتن این رثا خروش از ملایك بر آوردهاى(62)
تقسیم سرهاى مقدس
عمر بن سعد فرمان داد كه سرهاى دیگر یاران و اصحاب امام را از بدن ها جدا ساخته! و خاك و خون از آنها شسته و این هفتاد و دو سر را با شمر بن ذى الجوشن و قیس بن اشعث و عمرو بن حجاج به كوفه فرستاد.(63)و روایت شده است كه قبائل، آن سرهاى مقدس را بین خود تقسیم كردند:
1- قبیله كنده كه رئیس آنها قیس بن اشعث بود، سیزده سر!
2- قبیله هوازن به فرماندهى شمر بن ذى الجوشن، دوازده سر!
3- قبیله تمیم، هفده سر!
4 - قبیله بنى اسد، شانزده سر!
5 - قبیله مذحج، هفت سر!
6 - باقیمانده از مردم، سیزده سر!(64)
پی نوشت ها:
25- حیاة الامام الحسین 3/312.
26- ابصار العین،130. ولى برخى از محققان بر این عقیدهاند كه مادر حضرت على اكبر در كربلا حضور نداشته است.
27- تنقیح المقال، 3/247.
28- ابصار العین، 128.
29- انساب الاشرافف 3/205.
30- ارشاد شیخ مفید، 2/95.
31- كامل ابن اثیر، 4/10.
32- دلائل الامامة، 71.
33- مروج الذهب 3/61 / البد و التاریخ 6/11.
34- اثبات الوصیة، 126.
35- الملهوف، 60.
36- بحار الانوار، 45/4.
37- نفس المهموم، 236. و كتاب «شفأ الصدور» اقوال دیگرى را راجع به عدد شهدا ذكر كرده است كه طالبین مىتوانند به این كتاب رجوع كنند (شفأ الصدور 1/241).
38- المنتظم ابن جوزى، 5/341.
39- مقتل الحسین مقرم، 305. ولى بنا بر قول اصح ولادت حضرت باقر علیهالسلام در سال 57 و عمر شریفش در واقعه كربلا نزدیك به چهار سال بوده است.
40- ارشاد شیخ مفید، 2/25.
41- مقاتل الطالبیین، 119.
42- حیاة الامام الحسین، 3/314.
43- رباب دختر امر القیس كلبى، مادر حضرت سكینه دختر امام حسین علیهالسلام است.
44- انساب الاشراف 3/205.
45- كامل ابن اثیر 4/80.
46- حیاة الامام الحسین 3/313.
47- ابصار العین، 129.
48- همانطور كه از این نقل ظاهر است این كودك به همراه امام حسین علیهالسلام بودهاند، ولى قزوینى از روضة الشهدا نقل نموده كه این دو كودك همراه پدرشان مسلم بن عقیل به كوفه آمدند و عبیدالله بن زیاد آنها را اسیر و زندانى نمود. (ریاض الاحزان، 5).
49- نام آن دو كودك محمد و ابراهیم بود كه محمد از ابراهیم بزرگتر بوده است. (ریاض الاحزان، 6).
50- از متنخب نقل شده است كه: آن مرد چون خواست كودكان را به قتل برساند همسر او پیش آمد و گفت: از این دو كودك یتیم درگذر و از خدا طلب كن آنچه را از عبیدالله آرزو دارى، خداوند در عوض آن جایزه كه عبیدالله به تو دهد چندین برابر روزى تو گرداند، ولى مؤثر نیفتاد. (ریاض الاحزان، 6).
51- در منتخب نام این مرد را «نادر» و بعضى نام او را «مقاتل» و از دوستان اهل
بیت ذكر كردهاند. (ریاض الاحزان، 8).
52- امالى شیخ صدوق، مجلس 19، حدیث 2.
53- حیاة الامام الحسین، 3/315.
54- مناقب ابن شهر آشوب، 4/110.
55- مقتل الحسین مقرم، 268.
56- بحار الانوار، 45/41.
57- نفس المهموم، 309.
58- مقتل الحسین مقرم، 259.
59- ارشاد شیخ مفید 2/133 / انساب الاشراف 3/219. و اقوال دیگرى در سن مبارك آن حضرت وجود دارد كه به برخى از آنها اشاره مىكنیم:
مسعودى مىگوید: حسین مقتول شد در حالى كه از عمرش پنجاه و پنج سال گذشته بود.(مروج الذهب 3/62).
طبرى شیعى مىگوید: امام حسین علیهالسلام در هنگام شهادت، پنجاه و هفت سال از عمر شریفش گذشته بود. (دلائل الامامة، 70).
ابن جوزى مىگوید: امام حسین صلوات الله علیه روز عاشورا كه مصادف با جمعه بود، در محرم سال شصت و یك هجرت شهید شد در حالى كه از عمرش پنجاه و شش سال و پنج ماه گذشته بود (صفة الصفوة 1/387).
و ابوالفرج اصفهانى نیز سن مبارك آن حضرت را پنجاه و شش ساله و چند ماه ذكر كرده است كه قبلا در قسمت «تاریخ شهادت» به آن اشاره كردیم. (مقاتل الطالبیین، 78).
60- الملهوف، 60.
61- تاریخ طبرى، 5/445. بعضى نوشتهاند: حامل سر امام به نزد عبیدالله بن زیاد مردى بنام بشر بن مالك بود و چون آن سر مقدس را نزد عبیدالله نهاد و گفت:
املأ ركابى فضة و ذهبا فقد قتلت الملك المحجبا
«مركبم را از سیم و زر سنگین بار كن، كه من پادشاه با فرو شكوهى را كشتم.»
ابن زیاد از كلام او در غضب شد و گفت: اگر مىدانستى كه او چنین است، پس چرا او را كشتى؟! به خدا سوگند چیزى به تو ندهم و تو را به او ملحق كنم. پس گردن او را بزد. (كشف الغمه، 2/232).
62- شعر از آقاى عبدالعلى نگارنده است.
63- ارشاد شیخ مفید، 2/113.
64- الملهوف، 60.
ادامه مطلب

درس ها و عبرت هاي ماندگار قیام عاشورا
الف- عبرت هاي سياسي
حركت و نهضت امام حسين(ع) يك جنبش خصوصي يا خانوادگي نبود بلكه حركتي عظيم و انقلابي بزرگ عليه حكومت بني اميه بود. از اين رو يك حركت سياسي محسوب مي شود كه از جهات گوناگون مي تواند الگوي سياسي جوامع باشد كه مهمترين آنها عبارتند:1- ولايت و رهبري
از مهمترين اصول اسلام، «ولايت» است. ولايت بر مسلمين را امامان حق خودشان مي دانستند و به غاصب بودن ديگران عقيده داشتند. از اين رو امام حسين(ع) فرمودند: «ما خاندان پيامبر بر تصدي اين امر (حكومت بر امت) از اين مدعيان ناحق سزاوارتريم.»و در زيارتنامه ها گاهي لعنت بر كساني آمده است كه ولايت آنان را انكار كردند.
از سرمايه ها و عبرت هاي نهفته در حركت عاشورا، معرفي «رهبري صالح» به امت اسلام و افشاي رهبران ناشايسته است.
2- عدم ترك امر به معروف و نهي از منكر
حيات جامعه اسلامي به حساسيت مردم نسبت به احكام خدا و نظارت عمومي در امور واليان و مسئولان و مردم عادي است. از اين رو امام حسين(ع) با درك موقعيت حساس جامعه كه روز به روز از سنت رسول خدا فاصله مي گرفت، پرچم امر به معروف و نهي از منكر را علم كرد و در اين راه جان خود و اطرافيانش را به خطر انداخت و براي هميشه و به همگان آموخت كه سكوت در برابر ظلم، بدعت، انحراف، گناهي بزرگ و قيام عليه آنها بالاترين درجه امر به معروف و نهي از منكر است. حال پيروان فرهنگ عاشورا، با الهام از عاشورا بايد نبض پرحركت جامعه اسلامي باشند و نسبت به جريان امور و وضعيت فرهنگي و سياسي حساسيت نشان دهند و با حضور دائم در ميدان امر به معروف و نهي از منكر، عرصه را بر فسادآفرينان تنگ سازند.3- باطل ستيزي و جهاد
تلاش براي بازگرداندن خلافت اسلامي و حاكميت مسلمين به مجراي حق و اصيل خود و از بين بردن سلطه جائرانه باطل، صفحه ديگري از مبارزات امام حسين(ع) مي باشد كه تكليف «باطل ستيزي» را به صورت كلي و هميشگي روشن مي سازد و اينكه در برابر قدرت هاي باطل، نبايد سكوت و سازش كرد.از تكاليف مهم مسلمانان در حراست از دين و كيان خويش و مقابله با دشمنان «جهاد» است كه عامل عزت مسلمين است. كربلا و عاشورا يكي از مظاهر عمل به اين تكليف ديني بود و درسي براي همه آزادگان جهان كه در همه حال با همه توان تا آخرين دم، به نبرد با دشمنان اسلام و دين خدا برخيزند.
4- تدبير و برنامه ريزي
قيام عاشورا، يك نهضت حساب شده و با برنامه بود و نه يك شورش كور و بي هدف. براي لحظه به لحظه و روز به روز آن، دورانديشي و تدبير به كار گرفته شده بود.5- كل يوم عاشورا
از عبرت ها و درس هاي مهم عاشورا، شناخت تكليف دفاع از حق و مبارزه با باطل و ستم در هر جا و هر زمان است. قيام عاشورا تكليف خاص آنحضرت و يارانش در آن مقطع زماني خاص نبود، بلكه هرگاه هرجا نظير آن شرايط پيش آيد، همان تكليف هم ثابت است.ب) پيام ها و عبرت هاي اخلاقي
1- آزادگي
آزادي در مقابل بردگي، اصطلاحي، حقوقي و اجتماعي است، اما «آزادگي» برتر از آزادي است و نوعي حريت و رهايي انسان از قيد ذلت آور و حقارت بار است. نهضت عاشورا جلوه بارزي از آزادگي در مورد امام حسين(ع) و خاندان و ياران شهيد او است كه از ميان دو امر شمشير يا ذلت، مرگ با افتخار را پذيرفت و فرمود: «هيهات من الذله» انسان هاي آزاده در راه استقلال و رهايي از ستم طاغوت ها و در آن لحظات حساس و دشوار انتخاب، مرگ سرخ و مبارزه خونين را برمي گزينند و فداكارانه جان مي بازند تا جامعه خود را آزاد كنند.2- ايثار
اوج ايثار، ايثار خون و جان است. ايثارگر كسي است كه حاضر باشد هستي و جان خود را براي دين فدا كند. در صحنه كربلا نخستين ايثارگر سيدالشهدا(ع) بود كه در راه خدا از جان و مال و ناموس خود گذشت. و براي همه مخصوصاً شيعيان اين درس را داد كه در راه رضاي خدا و حفظ دين خدا بايد از تمنيات خويش گذشت.3- شجاعت
صحنه عاشورا تصويري است واضح از شجاعت امام حسين(ع) و اهل بيتش. شجاعت عاشورائيان ريشه در اعتقادشان داشت. لذا عاشورا الهام بخش شجاعت به مبارزان بوده است و محرم همواره روحيه، شهامت و ظلم ستيزي به مردم مي داده است.4- عزت
عزت يعني، شكست ناپذيري، صلابت نفس، و حفظ كرامت و شخصيت والاي انسان است. ستم پذيري و تحمل سلطه باطل و سكوت در برابر تعدي و تسليم فرومايگان شدن و اطاعت از فاجران همه از ذلت نفس و زبوني و حقارت روح سرچشمه مي گيرد.عزت و كرامت امام حسين(ع) در عاشورا درس عبرتي بر تمام مسلمانان شد كه به زيربار خواسته هاي ستمگران و ظالمان و قدرت هاي بزرگ نروند و در برابر تعدي آنها با تمام قوا با عزت و سربلندي بايستند.
5- عمل به تكليف
فرهنگ «عمل به تكليف» وقتي در جامعه و ميان افراد حاكم باشد، همواره احساس پيروزي مي كنند. امامان شيعه در هر شرايطي طبق تكليف عمل مي كردند. حادثه عاشورا نيز يكي از جلوه هاي عمل به وظيفه بود.پيام عاشورا: «شناخت تكليف» و «عمل به تكليف» است. از سوي همه مردم، به ويژه آنان كه موقعيت ويژه و الگويي براي ديگران دارند.
6- عشق به خدا
از والاترين و زلال ترين حالات جان آدمي، عشق به كمال مطلق خداي متعال است. سراسر عاشورا و صحنه هاي رزم رزمندگان، جلوه اي از اين جذبه معنوي و عشق برين است و شهادت ياران و عزيزان هركدام هديه اي به درگاه دوست است تا رضاي او تأمين شود. اين مشرب عرفاني و عشق به خدا بايد سرمشق صاحبدلان و عاشقان درگاه حضرت دوست باشد. حفظ دين خدا قرباني مي خواهد كه امام و يارانش قربانيان در اين راه بودند.براي ملت ها هم قرباني شدن و قرباني دادن، رمز عزت و پيروزي است عبرت و پيام عاشورا اين است كه به ملتي كه در راه «آزادي» گام برداشته بايد قربانيان بسياري تقديم آستان حريت كند.
آري حوادث تاريخي اگر به چشم عبرت و درس گرفتن مورد مطالعه قرار گيرد «درس آموز» است. حادثه كربلا يكي از اين حوادث «الهام بخش» و «عبرت آموز» است. در عين حال كه براي همه حق جويان و عدالت خواهان و مباران راه حق و آزادي، يكي از غني ترين منابع الهام گيري است، از نگاه ديگر يكي از تلخ ترين حوادث و فجايعي است كه در تاريخ اسلام پديد آمد و جا دارد كه كاملاً بيان شود كه چه عواملي سبب شد، اين فاجعه به بار آمد و از آن درس عبرت گرفت. عواملي مثل دنياطلبي، غفلت، رها كردن تكليف، بي طرفي نسبت به حق و باطل و... كه همه اينها در به وجود آمدن اين فاجعه به نوعي دخيل بودند.
ادامه مطلب

انديشه اصلاح گري در نهضت حسيني
از سوي ديگر پديده هاي اجتماعي به جهت انتساب به انساني با اين ويژگي ها و خصوصيات مانند ديگر پديده هاي طبيعي نيست كه از ماهيت و ابعاد يگانه اي برخوردار باشد. پديده هاي اجتماعي داراي تنوع و تعدد و ابعاد چندگانه و گاه متضادي است كه در تحليل و تبيين آن نمي توان بي ملاحظه و توجه به آن ها عمل كرد.
نهضت حسيني نيز به عنوان پديده اي اجتماعي از چنين ويژگي هايي برخوردار است و نمي توان آن را تك بعدي و يا تك ماهيتي انگاشت و در تحليل و تبيين آن به ماهيت و يا بعدي بسنده كرد. ازاين رو ضروري است كه ابعاد و ماهيات متنوع اين قيام بازشناخته و تحليل شود. به ويژه آن كه آثار بسيار متنوع و گسترده اي در زندگي فردي و اجتماعي نه تنها مردم يك عصر خاص بلكه تمام اعصار گذشته و هنوز نيز ادامه دارد. در اين نوشتار به بررسي يكي از ابعاد اين نهضت كه در سخنان آن حضرت وجود دارد و آن مسئله اصلاح گري است، پرداخته مي شود. آن حضرت در عبارتي مي فرمايد: اني لم اخرج اشرا و لابطرا و لا مفسدا و لاظالما و انما خرجت لطلب الاصلاح في امه جدي اريد ان آمر بالمعروف و انهي عن المنكر و اسير بسيره جدي ابي علي بن ابي طالب عليه السلام؛ من براي طغيان گري و شرارت آفريني و دنياطلبي يا فسادگري وستمگري بر دولت وقت خروج نكرده و راه مبارزه را درپيش نگرفته ام بلكه تنها براي اصلاح گري در امت جد خويش اقدام به خروج نموده ام و مي خواهم امر به معروف و نهي از منكر نمايم و روش و سيره جدم و پدرم علي بن ابي طالب را درپيش گيرم. (مقتل خوارزمي ج 1 ص 188)
عوامل قيام حسيني
استاد شهيد مرحوم مطهري در كتاب حماسه حسيني سه عامل مهم را در ايجاد نهضت حسيني شناسايي و ردگيري مي كند. ازنظر وي عوامل قيام را مي توان در مسئله بيعت يزيد و اجبار دولت اموي بر آن و انكار و استنكاف حضرت امام حسين(ع) شناسايي كرد.پس از مرگ معاويه، يزيد نامه اي به حاكم و والي مدينه نگاشت و از وي خواست تا امام حسين و برخي ديگر از بزرگان مدينه را به هر نحو كه شده به بيعت وادار سازد و درصورت استنكاف و خودداري از بيعت آنان را بكشد. امام حسين(ع) در جلسه اي كه حاكم مدينه برپا داشته بود و مروان بن حكم نيز حضور داشت از پذيرش بيعت به طور مخفيانه خودداري ورزيد و از آن جا بيرون رفت و سه روز در مدينه ماند و سپس از آنجا به سوي مكه كوچ كرد. در اين زمان هنوز خبري از دعوت كوفيان نيست و تنها عاملي كه حضرت را مجبور به خروج از مدينه كرد فشارهاي حاكم براي جلب بيعت بوده است.
دلايل امتناع امام حسين از بيعت با يزيد
آن حضرت به چند دليل از بيعت بايزيد خودداري ورزيد. ازجمله اين دلايل مي توان به صلح نامه معاويه با امام حسن(ع) اشاره كرد؛ زيرا در يكي از بندهاي صلح نامه اين مطلب به صراحت بيان شده بود كه معاويه مسئله خلافت بعد از خود را به امت واگذار كند و خود در اين مورد دخالت نكند؛ درحالي كه اكنون فرزند خويش را براي خلافت معرفي كرده و حتي در اواخر عمر خويش به مدينه و مكه آمده بود تا مردم را بر بيعت خلافت يزيد اجبار نمايد كه داستان هاي بسياري از حيله ها و چاره جويي هاي معاويه و درنهايت شكست طرح ها و توطئه هاي وي نقل شده است.از ديگر دلايل خودداري آن حضرت از بيعت مي توان به مسئله شخص يزيد اشاره كرد كه حضرت امام حسين(ع) به جهات رفتار بيرون از چارچوب اسلامي يزيد هرگز به پذيرش فاسق و فاجري كه آشكار فسق و فجور مي كند به عنوان خليفه تن نخواهد داد و با چنين شخصي حتي به عنوان مصالح اسلامي بيعت نخواهد كرد.
يزيد كسي است كه به طور علني شراب مي خورد و در همان حالت مستي، وارد مجلس مي شد. مسعودي كه در عصر ائمه مي زيست در كتاب مروج الذهب خود مي نويسد: يزيد ميمون را لباس هاي حرير مي پوشاند و در پهلوي خود بالاتر از مردان كشوري و لشكري مي نشاند.
از اين رو امام حسين به طور طبيعي با چنين شخصي نمي توانست بيعت كند و مي فرمود: و علي الاسلام السلام اذ بليت الامه براع مثل يزيد؛ بايد فاتحه اسلام را خواند زماني كه امت اسلام به رهبر و پيشوايي چون يزيد گرفتار شود. (مقتل مقرم ص 146)
بنابراين نخستين عاملي كه موجب شد تا امام راه مبارزه و قيام را طي كند، مسئله بيعت خواستن يزيد از وي بود، به ويژه كه يزيد به حاكم اموي مدينه نوشته بود: خذ الحسين بالبيعه اخذا شديدا؛ حسين را براي اخذ بيعت محكم بگير و تا بيعت نگرفتي رهايش مساز (همان ص 140)
اين عامل نخستين عاملي بوده است كه زمينه ساز حادثه كربلا شد و نقش مهمي را د رنهضت حسيني ايفا كرد.
دومين عاملي كه زمينه ساز و بستر حادثه خونين طف شد عامل دعوت بود.
امام حسين(ع) پس از آن كه از سوي حاكم اموي تحت فشار قرار گرفت تا بيعت نمايد ناچار شد براي رهايي از فشارها از مدينه به سوي مكه بيرون رود تا كم تر تحت فشار براي بيعت قرار گيرد. از اين رو سه روز پس از درخواست بيعت، وي با خانواده و اهل بيت خويش از مدينه هجرت مي كند. به ويژه آن كه موسم حج نزديك مي شدند و ماه هاي رجب و شعبان زمان عمره حج بود و مردم بسياري از همه جهان اسلام وارد مكه مي شد و وي مي توانست ديدگاه هاي خويش را به گوش مسلمانان برساند.
پس از هجرت آن حضرت از مدينه به مكه، مردم كوفه كه مجبور شده بودند با يزيد بيعت كنند و از سرپيچي امام حسين(ع) آگاه شده بودند نامه اي براي ايشان مي فرستند و از وي دعوت مي كنند تا رهبري جامعه را دردست گيرد و به عنوان رهبر مخالف يزيد در برابر او صف ببندد.
اين نامه ها پس از دو ماه از هجرت و سكونت ايشان در مكه به دست آن حضرت مي رسد و لذانمي توان نامه ها و دعوت كوفيان را انگيزه اصلي قيام دانست؛ زيرا آن حضرت بيش از دو و يا سه ماهي بود كه با عدم بيعت با يزيد در حقيقت مخالفت علني خويش را آغاز كرده و در صف مخالفان وقيام كنندگان بر ضد يزيد قرار گرفته بود.
عامل سوم كه در حقيقت عامل اصلي و اولي قيام آن حضرت است، امر به معروف و نهي از منكر در چارچوب بازگشت به قرآن و سنت و سيره نبوي و علوي است يعني اصلاح گري در امت جد خويش. در عبارتي كه آن حضرت بيان مي دارد نشان مي دهد كه مشكل مردم و جامعه و دولت در اصل پذيرش نيست بلكه در انحراف و تحريفي است كه در طول پنجاه سال در ميان امت رواج يافته و امور غيرديني وخرافات به جاي اسلام حقيقي نشسته و در حقيقت جامه اسلام را وارونه به تن اسلام و مسلمين كرده اند.
آن حضرت از اصلاح در امت جد خويش نه اصلاح در دين اسلام سخن مي گويد. اصلاح گري ايشان در حوزه عمل اجتماعي و سياسي است.
امام در وصيت نامه اي به برادر خويش محمدبن حنفيه كه در آن موقع دستش فلج شده و از كار افتاده بود و قدرت بر جنگ و جهاد نداشت چنين مي نويسد: هذا ما اوصي به الحسين بن علي اخاه محمدا المعروف بابي الحنيفه... اني ما خرجت اشرا و لابطرا و لا مفسدا و لاظالما انما خرجت لطلب الاصلاح في امه جدي... (مقتل خوارزمي ج1 ص188)
عامل اصلي قيام حسين(ع)
آن حضرت در اين وصيت نامه عامل اصلي قيام را به خوبي توضيح مي دهد به اين معنا كه اگر مسأله بيعت نيز نبود و حتي اگر يزيد و يزيديان وي را از بيعت كردن معاف مي داشتند و اگر آمادگي كساني چون كوفيان براي همراهي در قيام نبود وي به حكم وظيفه شرعي خويش نمي توانست آرام نشيند و قيام نكند حتي اگر تنها او و خاندانش بودند؛ زيرا وظيفه و تكليف شرعي حكم مي كرد كه امر به معروف و نهي از منكر كند و در برابر ظلم و ستم و گمراهي در رهبري امت و فسادگري جامعه سكوت نكند.بنابراين عامل اصلي قيام را نه در فشارهايي كه براي بيعت از سوي يزيد وارد مي شد و نه در دعوت و همراهي كوفيان بلكه در اصل امر به معروف و نهي از منكر و اصلاح گري در جامعه به حكم وظيفه اسلامي و ايماني هر فرد مسلمان مي بايست جست.
عامل سوم، عامل پايداري و بقاي نهضت تاكنون بوده است. اصلاح گري كه به شكل امر به معروف و نهي از منكر تجلي مي يابد به نهضت حسيني اين شايستگي را داده است تا براي هميشه زنده بماند و آموزنده نسل هاي گذشته و حال و آينده گردد.
اگر عامل نخست (بيعت) و دوم (دعوت) عامل بيروني بود و امام در برابر آن واكنش نشان داد، اما عامل سوم عاملي اصلي و دروني است كه از امام به عنوان يك فعال سياسي مثبت مي سازد. او در اين حالت، مردي انقلابي، سياسي، منتقد، معترض و فعال مثبت سياسي است كه مي كوشد جامعه را در راستاي اصلاحات، مديريت كند. به اين معنا كه اگر دو عامل ديگر هرگز وجود نداشت عامل سوم به تنهايي موجب مي شد كه آن حضرت قيام كند. به سخن ديگر اگر يزيد از همان آغاز از بيعت چشم مي پوشيد و يا دست برمي داشت و يا كوفيان دعوتي از وي براي رهبري قيام نمي كردند، آن حضرت به عنوان وظيفه شرعي و ايماني خويش قيام مي كرد و در برابر حكومت ظالم و فاسق و حركت انحرافي و تباه ساز جامعه و امت اسلامي سكوت اختيار نمي كرد. در حقيقت اگر واكنشي از سوي امام صورت مي گرفت واكنش انفعالي درپي تهديدها و فشارها و يا دعوت هاي ديگران نبوده بلكه واكنشي فعال نسبت به انحرافات بوده كه وي آن را ادراك كرده و وظيفه خود دانسته به عنوان فعال سياسي و ايماني در برابر آن بايستد و در راستاي اصلاح گري تلاش نمايد.
هنگامي كه امام حسين(ع) امت اسلام را در حوزه فساد و تباهي يافت و جريان سلطنت به نام دين و مذهب كوشيد تا دين و مذهب را نابود سازد و عناصر اسلامي را از محتوا تهي سازد و حلال خدا را حرام و حرام وي را حلال نمايد و ارزش ها، جاي خود را به نابهنجاري و فساد و تباهي داد، به حكم و سيره و سنت نبوي مي بايست قيام مي كرد؛ زيرا پيامبر(ص) فرموده بود: هركس چنين اوضاع و احوالي را ديد و درصدد دگرگوني آن نبود و معترض نگرديد شايسته است كه خداوند چنين شخصي را به آن جايي ببرد كه ظالمان و جابران و ستمگران و تغيير دهندگان دين خدا ميروند و سرنوشت مشترك با آنان دارد. (تاريخ طبري ج4 ص304)
اهميت امر به معروف و نهي از منكر
در بينش و نگرش اهل بيت(ع) امر به معروف و نهي از منكر به عنوان يكي از ده فرع مهم دين اسلام است كه آيات بسياري از قرآن بر آن دلالت دارد. امام رضا(ع) درباره اهميت امر به معروف و نهي از منكر مي فرمايد: اذا تواكلت الناس الامر بالمعروف و النهي عن المنكر فلياذنوا بوقاع من الله؛ هرگاه مردمان امر به معروف و نهي از منكر كردن را به دوش يك ديگر اندازند و بدان عمل نكنند پس بايد منتظر عذابي از سوي خدا باشند. (فروع كافي ج5 ص59)اما اين چه عذابي خواهد بود؟ قرآن خود در تفسير عذابي كه از سوي خداوند مي آيد مي فرمايد: قل هو القادر علي ان يبعث عليكم عذابا من فوقكم او من تحت ارجلكم او يلبسكم شيعا و يذيق بعضكم باس بعض؛ بگو خدا قادر است كه از بالاي سر شما بر شما عذاب بفرستد يا از زير پاي شما عذاب بجوشاند يا شما را دسته دسته كند و دچار تفرقه و دودستگي نمايد و يا اين كه زيان خود شما را به خود شما برساند، يعني خودتان را به جان يك ديگر بياندازد و درگير جنگ و خون ريزي نمايد. (انعام آيه 65)
تفاسير اهل بيت(ع) آيه عذاب بالاي سر را به معناي گرفتاري به دست مافوق هايي مي داند كه بر شما چيره مي شوند و به شما ظلم و ستم مي كنند و عذاب از زير پا يعني اين كه افراد پست جامعه كه افرادي شرور هستند را بر شما چيره مي كند.
حديثي از پيامبر(ص) نقل شده كه در منابع شيعي و سني موجود است. آن حضرت(ص) مي فرمايد: لتامرن بالمعروف و لتنهن عن المنكر او يسلطن الله عليكم شراركم فيدعو خياركم فلايستجاب لهم؛ بايد امر به معروف و نهي از منكر داشته باشيد وگرنه بدهاي شما بر شما چيره و مسلط مي شوند به گونه اي وقتي خوبان شما دعا و تضرع كنند مستجاب نمي شوند. (فروع كافي ج 4 ص 56)
غزالي با اين كه مردي است زاهد مسلك و كم تر با گرايش اجتماعي به مسايل مي نگرد در معناي فيدعو خياركم فلايستجاب لهم مي نويسد: مراد اين است كه خوبان جامعه آن چنان در حكومت اشرار و بدان، پست و خوار مي شوند كه دستگاه حكومتي به آنان توجهي ندار د و سخنان ايشان را نمي شنود.
بر در ارباب بي مروت دنيا
چند نشيني كه خواجه كي به در آيد.بنابراين مساله امر به معروف و نهي از منكر در قالب اصلاحات امت اسلام عمده ترين و ارزشي ترين و اصلي ترين عاملي است كه موجب شد تا قيام حسيني شكل گيرد؛ زيرا بدبختي امت هاي پيشين به خاطر ترك امر به معروف و نهي ازمنكر و اصلاح گري مردمان آن بوده است.
خداوند در آيه 116 سوره هود مي فرمايد: فلو لاكان من القرون من قبلكم اولو بقيه ينهون عن الفساد؛ چرا در نسل هاي پيشين و گذشته عده اي مردم با مايه عقل و فكر و درايت نبوده اند كه با فسادها مبارزه كنند تا اين گونه دچار انحطاط و انقراض و عذاب نشوند؟
درباره علت هلاكت قومي مي فرمايد: آنان بدبخت و بي چاره هايي بودند كه از منكر نهي نمي كردند و با فساد مبارزه نمي نمودند و بسيار رفتار و كرداري نابهنجار داشتند. (مائده آيه 79)
از اين رو به امت اسلام فرمان مي دهد كه به عنوان يك وظيفه عمومي و همگاني و هم چنين به عنوان وظيفه اي خاص براي برخي از روشنفكران و اولو بقيه و صاحبان مايه، مي بايست امت اسلام، امر به معروف و نهي از منكر و اصلاح گري را پيشه خويش كنند (آل عمران آيه 104)
نظارت همگاني، راه سعادت در دنيا و آخرت
به نظر قرآن راه رستگاري و سعادت در دنيا و آخرت عمل به وظيفه نظارت همگاني است. (همان) زيرا بي نظارت همگاني هنجارها جاي خود را به نابهنجاري ها مي دهد و رفتارهاي نادرست برجامعه حاكميت مي يابد.مساله امر به معروف و نهي از منكر يك اصل اجتماعي است و مربوط به حوزه عمل و هنجارهاي اجتماعي و سياسي مي باشد. از اين رو يك اصل عملياتي و اجرايي در حوزه عمل اجتماعي است و ارتباط تنگاتنگي با جامعه دارد.
تاكيد قرآن بر اين كه راه دست يابي به فلاح و رستگاري در آن نهفته است به معناي آن است كه رستگاري از نظر قرآن ارتباط تنگاتنگي با اصلاحات و رفتار درست اجتماعي دارد.
بر اين اساس قرآن مساله امر به معروف و نهي از منكر را هم در اين آيه و هم در آيه 103 سوره آل عمران به اعتصام اجتماعي و اتحاد اسلامي مرتبط كرده است. دستور خداوند به اين كه: ولتكن منكم امه يدعون الي الخير، پس از دستور به: واعتصموا بحبل الله جميعا و لاتفرقوا، نشان مي دهد كه مراد از امر به معروف و خير، چيزي جز امر اجتماعي نيست. از اين رو گفته شده كه منظور قرآن از خير در آيه همان اتحادي است كه در آيه پيش بدان فرمان داده است. بنابراين ضروري است كه در ميان امت دست كم جمعيتي نخبه و روشنگر و منتقد و مصلح باشد كه به عنوان اولو بقيه و صاحبان مايه و خرد مردم را به وحدت و اتحاد بخوانند و با تفرقه و عوامل آن مبارزه كنند و اصول و مباني اتحاد را تحكيم بخشند.
امربه معروف و نهي از منكر، تنها راه رسيدن به اتحاد
از اينروست كه قرآن به دنبال همين آيه كه فرمان به دعوت به خير مي دهد مي فرمايد: ولاتكونوا كالذين تفرقوا و اختلفوا؛ مانند مردمي نباشيد كه تفرقه جستند و اختلاف كردند (آل عمران آيه)اين آيات، حقيقت واحدي را تذكر مي دهد و آن اين كه دست يابي به اتحاد و دوري از تفرقه تنها با امر به معروف و نهي از منكر اصلي اجتماعي و در راستاي تحكيم اصول اجتماعي و اتحاد اسلامي مي باشد و نظارت همگاني مي تواند اصلاحات در جامعه را تداوم بخشد و از انحرافات و تفرقه ها و اختلافات و ظلم و ستم و مانند آن جلوگيري به عمل آورد.
بر اين اساس قيام حسيني شكل مي گيرد تا جامعه منحرف و امت فساد يافته را به راه درست بازگرداند و اصلاحات را در راستاي تحكيم اتحاد اسلامي ميان امت به انجام رساند.
ادامه مطلب