ورود به کربلا و اتفاقات رخ داده
ورود به کربلا و اتفاقات رخ داده

نويسنده:على نظرى‌منفرد
منبع:قصّه كربلا

آتش زدن خیمه ‌ها

امام حسین علیه‌السلام در روز جمعه دهم محرم سال 61 هجرى بعد از نماز ظهر به شهادت رسید و در آن هنگام از سن مباركش 56 سال و چند ماه گذشته بود.(1)
بلاذرى نقل كرده است كه: شهادت آن حضرت روز شنبه بوده است مصادف با عاشورا، و گفته شده كه روز جمعه بوده است.(2)
و ابن شهر آشوب نیز روز شنبه دهم محرم را روز شهادت آن بزرگوار نقل نموده، سپس مى‌گوید: گفته شده است كه روز جمعه بعد از نماز ظهر بوده، و گفته شده كه روز دوشنبه بوده است.(3)
ابن شهر آشوب مى‌گوید: كمان آن حضرت و متعلقاتش را دحیل بن خثیمه جعفى بن شبیب حضرمى و جریر بن مسعود و ثعلبة بن اسود اوسى برداشتند، و انگشتر آن حضرت را بجدل بن سلیم كلبى برداشت و انگشت آن حضرت را با انگشتر قطع نمود! و این انگشتر غیر از آن انگشترى است كه از ذخائر نبوت است زیرا آن را امام حسین علیه‌السلام آن طورى كه شیخ صدوق از محمد بن مسلم نقل كرده است در دست حضرت على بن الحسین علیه‌السلام نمود.

تعداد زخم‌هاى امام علیه‌السلام

روایت شده است كه در پیراهن آن بزرگوار یكصد و چند نشانه از تیر و نیزه و شمشیر مشاهده شد، و از امام صادق علیه‌السلام نقل شده كه: بر بدن امام حسین علیه‌السلام جاى سى و سه زخم نیزه و سى و چهار زخم شمشیر پیدا كردند.(4)

پس از شهادت

گفته‌اند: پس از شهادت امام علیه‌السلام، سپاه دشمن براى به یغما بردن لباس‌هاى امام از یكدیگر سبقت گرفتند.
طبرى از ابو مخنف نقل كرده است كه: لباس‌هاى امام را از بدن مباركش بیرون آوردند! سراویل آن حضرت را بحر بن كعب تمیمى گرفت! (در الملهوف روایت نموده كه او زمین‌گیر و پاهاى او خشك شد و از حركت ماند)، و پیراهن او را اسحاق بن حیاة حضرمى برداشت و پوشید (پس موى او ریخت و پیسى گرفت)، و عمامه آن بزرگوار را احبش بن مرثد و یا جابر بن یزید بر سر بست (و دیوانه شد)، و برنس آن حضرت را كه از خز بود مالك بن بشیر كندى به یغما برد و چون همسرش از این جریان آگاه یافت بین ایشان نزاع در گرفت (او نیز فقیر و مستمند باقیمانده عمرش ار زندگى كرد)، و زره «بترأ» آن بزرگوار را عمر بن سعد برداشت! و چون مختار او را كشت آن زره را به قاتل او ابى عمره واگذار نمود. و زره دیگر آن حضرت را مالك بن نمیر گرفت و پوشید (و مجنون گردید)، قطیفه آن بزرگوار را قیس بن اشعث برداشت كه از جنس خز بود و پس از آن او را قیس قطیفه نامیدند (و خوارزمى نقل كرده است او به مرض جذام گرفتار شد و افراد خانواده‌اش از او كناره مى‌گرفتند و او را در مزبله انداختند تا این كه مرد و سگ‌ها گوشت بدن او را قبل از مرگ خوردند). و كفش آن حضرت را مردى از قبیله بنى اود برداشت كه او را اسود مى‌گفتند، و شمشیر او را مردى از قبیله بنى نهشل گرفت و پس از آن به دست حبیب بن بدیل افتاد، و در الملهوف آمده كه این شمشیر به غارت رفته غیر از ذوالفقار است كه آن از ذخائر نبوت و امامت است.
ابن شهر آشوب مى‌گوید: كمان آن حضرت و متعلقاتش را دحیل بن خثیمه جعفى بن شبیب حضرمى و جریر بن مسعود و ثعلبة بن اسود اوسى برداشتند، و انگشتر آن حضرت را - آنگونه كه در اكثر مقاتل آمده است - بجدل بن سلیم كلبى برداشت و انگشت آن حضرت را با انگشتر قطع نمود! و این انگشتر غیر از آن انگشترى است كه از ذخائر نبوت است زیرا آن را امام حسین علیه‌السلام آن طورى كه شیخ صدوق از محمد بن مسلم نقل كرده است در دست حضرت على بن الحسین علیه‌السلام نمود.
محمد بن مسلم مى‌گوید: از امام صادق علیه‌السلام درباره خاتم امام حسین علیه‌السلام سؤال نمودم كه بعد از ایشان به دست چه كسى رسید؟ و به امام عرض كردم كه گویا انگشتر آن بزرگوار را دشمن برده است.
فرمود: چنین نیست كه مى‌گویند، به درستى كه حسین علیه‌السلام به فرزندش على بن الحسین وصیت نمود و خاتم خود را در انگشت او نمود و امر را به او واگذار كرد.(5)
ابن زائده مى‌گوید: دیگر شهدا و اصحاب و اهل‌بیت آن بزرگوار را نیز سپاه كوفه عریان نموده و لباسشان را به یغما بردند!(6)

غارت خیام

دشمن در غارت خیمه‌هاى حسینى بر یكدیگر سبقت مى‌گرفتند به گونه‌اى كه چادر از سر زنان مى‌كشیدند، دختران آل رسول از سراپرده خود بیرون آمده و همه مى‌گریستند و از فراق عزیزان و بزرگان خویش شیون مى‌كردند.
حمیدبن مسلم روایت كرده است كه: زنى را دیدم از قبیله بنى بكر بن وائل با شوهرش در سپاه عمر بن سعد بود و هنگامى كه دید آن گروه بر زنان حسین و خیام آنها یورش برده و غارت مى‌كنند، شمشیرى به دست گرفت و به سوى خیام آمده قبیله خود را صدا زد و گفت: اى آل بكر بن وائل! آیا دختران رسول خدا را تاراج مى‌كنند؟ «لا حكم الا لله، یا لثارات رسول الله»؛ «هیچ فرمانى جز فرمان خداوند نیست، به خونخواهى رسول خدا برخیزید»، شوهرش او را گرفت و به جاى خود بازگرداند.
عمر بن سعد به جهت امتثال فرمان ابن زیاد، در میان اصحابش فریاد برداشت: «كیست كه دواطلب باشد و بر پیكر حسین اسب بتازد تا سینه و پشت او را زیر سم اسب‌ها لگدمال نماید؟!» شمر مبادرت نمود! و اسب بر بدن مطهر امام تاخت! و ده نفر دیگر از سپاه كوفه اجابت كردند كه نام‌هاى آنها عبارت است از: اسحاق بن حویه، اخنس بن مرثد، حكیم بن طفیل، عمرو بن صبیح، رجأ بن منقذ، سالم بن خثیمه جعفى، واحد بن ناعم، صالح بن وهب، هانى بن ثبیت، اسید بن مالك. (لعنة الله علیهم )
رواى گفت: سپاهیان عمر بن سعد زنان را از خیمه‌ها بیرون نموده و آتش در آن افكندند، كه زنان به بیرون دویدند در حالى كه جامه‌هایشان ربوده سر و پاى آنها برهنه بود!(7) آنگاه یك مرد پستى از سپاه دشمن به ام‌اكلثوم یورش برد و گوشواره او را به در آورد! و آن خبیث در حالى كه مى‌گریست متوجه فاطمه بنت الحسین گردید و خلخال از پایش كشید!
دختر امام حسین علیه‌السلام با تعجب به او گفت: چرا گریه مى‌كنى؟!!
او در پاسخ گفت: چگونه نگریم در حالى كه اموال دختر رسول خدا را غارت مى‌كنم!
فاطمه بنت الحسین چون این عطوفت را دید به او گفت: پس چنین مكن!
آن مرد گفت: هراس دارم دیگرى آن را بردارد!(8)
پس آنچه در خیام از اموال و امتعه بود به یغما بردند. شمر قطعه طلائى را در خیام یافت و آن را به دخترش داد تا براى خود زیورى بسازد! آن طلا را نزد طلا ساز برد و چون آن طلا را در آتش گذاشت از بین رفت!(9)
حمید بن مسلم مى‌گوید: به خدا سوگند من دیدم كه سپاهیان ابن سعد كه به خیمه‌ها یورش برده بودند بر سر تصاحب جامه‌هاى زنان با آنها نزاع مى‌كردند تا این كه مغلوب شده و جامه آنها را مى‌بردند.
شمر با گروهى از پیاده نظام به خیمه على بن الحسین علیه‌السلام آمدند و او بر فراش خود خوابیده و به شدت بیمار بود، همراهان شمر به او گفتند كه: این بیمار را به قتل نمى‌رسانى؟
حمید بن مسلم مى‌گوید: من گفتم: سبحان الله! آیا نوجوانان(10) هم كشته مى‌شوند؟ این كودك است و بیمارى او را بس است؛ پس من اصرار نمودم تا این كه آنها را از كشتن او باز داشتم.(11)
شمر گفت: ابن زیاد مرا امر كرده است كه فرزندان حسین را به قتل برسانم ولى عمر بن سعد در جلوگیرى از كشتن او مبالغه كرد؛ خصوصا چون زینب دختر امیرالمؤمنین از قصد شمر مطلع شد آمد و گفت: او هرگز كشته نشود تا من كشته نشوم، آنگاه دست از او كشیدند.(12)
فاطمه بنت الحسین علیه‌السلام مى‌گوید: مردى را دیدم كه زنان را با سر نیزه خود تعقیب مى‌كرد، بعضى از آنان به بعضى پناه مى‌بردند! و جامه‌ها و زیور آنان را ربوده بودند! اما آن مرد چون مرا دید آهنگ من نمود، گریختم! او مرا دنبال نمود و با نیزه بر من حمله كرد كه من بر صورت خود افتاده و بیهوش شدم! و چون به هوش آمدم عمه‌ام ام كلثوم را دیدم كه بر بالین من نشسته و گریه مى‌كند.(13)

حمیده دختر مسلم

حضرت مسلم بن عقیل را دخترى بود كه یازده سال داشت و نام او حمیده و مادرش ام‌كلثوم دختر على بن ابى طالب علیه‌السلام است، و بعضى نام او را عاتكه و مادر او را رقیه دختر على‌بن ابى طالب علیه‌السلام گفته‌اند، و عمرش هفت سال بود، و در روز عاشورا چون لشكر به خیمه‌ها هجوم بردند به شهادت رسید!(14)

آتش زدن خیمه‌ها

در این هنگام دشمن براى سوزاندن خمیه‌هاى اهل‌بیت علیهم ‌السلام اقدام نمود در حالى كه زنان و فرزندان در خیام بودند، پس شعله‌هایى از آتش آوردند در حالى كه یكى از آنها فریاد مى‌زد: «احرقوا بیوت الظالمین!!»؛ «سراپرده ظالمین را بسوزانید!!» و ایشان آتش در خیمه‌ها افكندند! دختران رسول خدا از خیمه‌ها خارج شده و مى‌گریختند در حالى كه آتش آنها را از پشت سر تعقیب مى‌كرد! بعضى از كودكان یتیم دامن عمه را گرفته تا از آتش محفوظ بمانند و از ظلم دشمنان در امان باشند، و بعضى در بیابان متوارى و برخى به آن ستمگرانى كه دل‌هایشان خالى از مهربانى و عطوفت بود استغاثه مى‌كردند.
دشمن در غارت خیمه‌هاى حسینى بر یكدیگر سبقت مى‌گرفتند به گونه‌اى كه چادر از سر زنان مى‌كشیدند، دختران آل رسول از سراپرده خود بیرون آمده و همه مى‌گریستند و از فراق عزیزان و بزرگان خویش شیون مى‌كردند.
امام سجاد علیه‌السلام در طول حیاتش بعد از شهادت امام حسین علیه‌السلام هرگاه خاطره‌هاى تلخ روز عاشورا را به یاد مى‌آورد با اشك و اندوه فراوان مى‌فرمود: به خدا سوگند هیچ گاه به عمه‌ها و خواهرانم نظر نمى‌كنم جز این كه بغض گلویم را مى‌گیرد و یاد مى‌كنم آن لحظات را كه آنها از خیمه‌اى به خیمه دیگر مى‌گریختند و منادى سپاه كوفه فریاد مى‌زد كه: خیمه‌هاى این ستمگران را بسوزانید!(15)
حمیدبن مسلم مى‌گوید: عمر بن سعد نزدیك خیمه‌هاى امام آمد، زنان برخاسته و رو در روى او فریاد بر آوردند و گریستند، پس او به اصحابش گفت: كسى حق ندارد كه در خیمه‌هاى این زنان در آید و متعرض این جوان مریض (امام سجاد) شود. زنان از او خواستند تا لباس‌هاى غارت شده آنان را به ایشان باز گرداند تا خود را بپوشانند، عمر بن سعد گفت: كسى كه از متاع این زنان چیزى برداشته بازگرداند؛ به خدا سوگند احدى از آن گروه چیزى را باز پس نداد، پس عمر بن سعد گروهى را به خیمه و سراپرده زنان گماشت و دستور داد آنها را نگهدارى كنند تا كسى از خیمه‌ها خارج نگردد و آنان را آزار ندهند، آنگاه عمر بن سعد به چادر خود بازگشت.(16)
مؤلف كتاب «معالى السبطین» نقل كرده است كه: شامگاه روز عاشورا دو طفل در اثر دهشت و تشنگى جان سپردند، و چون زینب كبرى براى جمع عیال و اطفال جستجو مى‌كرد آن دو طفل را نیافت تا این كه آنها را در حالى كه دست در گردن یكدیگر داشتند پیدا كرد كه آنها از دنیا رفته بودند.(17)

درخواست جایزه

پس سنان بن انس بر در خیمه عمر بن سعد آمد و با صداى بلند فریاد زد:
انا قتلت الملك المحجبا
اوقر ركابى فضًْ و ذهبا
و خیرهم اذ ینسبون نسبا
قتلت خیر الناس امّاً و ابا
و خیرهم فى قومهم مركبا(18)
عمر بن سعد گفت: گواهى مى‌دهم كه تو دیونه‌اى! و هرگز عاقل نبوده‌اى! بعد دستور داد او را به درون خیمه آورند، و چون سنان بن انس وارد خیمه شد با چوبدستى خود بر او چند ضربه نواخت و گفت: اى احمق! این چنین سخن مى‌گویى؟! به خدا سوگند اگر ابن زیاد از تو بشنود گردن تو را خواهد زد!!(19)

اوج بیدادگرى

آنگاه عمر بن سعد به جهت امتثال فرمان ابن زیاد، در میان اصحابش فریاد برداشت: «من ینتدب للحسین؟!»؛ «كیست كه دواطلب باشد و بر پیكر حسین اسب بتازد تا سینه و پشت او را زیر سم اسب‌ها لگدمال نماید؟!»
شمر مبادرت نمود! و اسب بر بدن مطهر امام تاخت!(20) و ده نفر دیگر از سپاه كوفه اجابت كردند كه نام‌هاى آنها عبارت است از:
اسحاق بن حویه، اخنس بن مرثد، حكیم بن طفیل، عمرو بن صبیح، رجأ بن منقذ، سالم بن خثیمه جعفى، واحد بن ناعم، صالح بن وهب، هانى بن ثبیت، اسید بن مالك. (لعنة الله علیهم )
آنان با اسب بر بدن امام تاختند به گونه‌اى كه سینه مبارك آن بزرگوار را در هم كوبیدند. پس این ده نفر آمدند و در برابر ابن زیاد ایستاده و جایزه طلب كردند، ابن زیاد گفت: شما كیستید؟ اسید بن مالك - یكى از اینان لعنهم الله - گفت:
نحن رضضنا الصدر بعد الظهر
بكل یعبوبٍ شدید الاسر(21)
عبیدالله فرمان داد تا جایزه ناچیزى به آنها دادند!!(22)
امام سجاد علیه‌السلام در طول حیاتش بعد از شهادت امام حسین علیه‌السلام هرگاه خاطره‌هاى تلخ روز عاشورا را به یاد مى‌آورد با اشك و اندوه فراوان مى‌فرمود: به خدا سوگند هیچ گاه به عمه‌ها و خواهرانم نظر نمى‌كنم جز این كه بغض گلویم را مى‌گیرد و یاد مى‌كنم آن لحظات را كه آنها از خیمه‌اى به خیمه دیگر مى‌گریختند و منادى سپاه كوفه فریاد مى‌زد كه: خیمه‌هاى این ستمگران را بسوزانید!
همچنین نقل شده است كه آنها سینه و كمر امام حسین علیه‌السلام را زیر لگد اسب‌ها كوبیدند.(23)

حدیث جمّال

چون امام علیه‌السلام به شهادت رسید ساربان آمد و بدن آن بزرگوار را بدون سر یافت، دست برد تا كمربند حضرت را بردارد، آن بزرگوار دست خود را آورد و كمربند را گرفت، پس جمّال، دست آن حضرت را قطع كرد، و سپس مجدداً خواست كه كمربند را باز كند، امام علیه‌السلام با دست چپ كمربند را گرفت، جمّال دست چپ آن حضرت را نیز قطع كرد.(24)

پی‌نوشت‌ها:

1- مقاتل الطالبیین، 78.
2- انساب الاشراف، 3/187.
3- مناقب ابن شهر آشوب، 4/77.
4- الملهوفف 54 / انساب الاشراف، 3/203.
5- الامام الحسین و اصحابه، 361.
6- بحار الانوار، 45/179.
7- الملهوفف 55.
8- امالى شیخ صدوق، مجلس 31، حدیث 2.
9- حیاة الامام حسین، 3/301.
10- گرچه امام سجاد علیه‌السلام در آن هنگام 23 ساله بود ولى این تعبیر حمید بن مسلم براى جلوگیرى از قتل امام بوده است، چه آن كه از مقررات جنگ‌هاى صدر اسلام این بود كه كودكان را نمى‌كشتند.
11- ارشاد شیخ مفید، 2/112.
12- مقتل الحسین مقرم، 301.
13- مقتل الحسین مقرم ،300.
14- معالى السبطن، 1/266.
15- حیاة الامام الحسین، 3/298.
16- ارشاد شیخ مفید، 2/113.
17- وسیلة الدارین، 297.
18- «شترم را از سیم و زر سنگین بار كن! كه من پادشاه با فرّ و شكوهى راكشتم؛ بهترین مردم را از نظر پدر و مادر كشتم! و بهترین آنها از نظر نژاد و نسب؛ و والاترین آنها در میان قبیله خود!»
19- انساب الاشراف، 3/205.
20- حیاة الامام الحسین، 3/303.
21- «ما سینه حسین را در هم كوبیدیم بعد از آن كه پشت او را لگدمال كردیم، با اسبان قوى هیكل و تیز تاز»
22- الملهوف، 56.
23- الامام الحسین و اصحابه، 367.
24- اثبات الهداة، 2/588.

 


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 21 آبان 1394  | 10:33 PM | نویسنده : حسین رضایی | نظرات 0
ورود به کربلا و اتفاقات رخ داده
ورود به کربلا و اتفاقات رخ داده

نويسنده:على نظرى‌منفرد
منبع:قصه كربلا 
قسمت سوم

وقایع شب عاشورا
یك شب مهلت براى راز و نیاز

پس عباس علیه‌السلام نزد سپاهیان دشمن بازگشت و از آنها شب عاشورا را - براى نماز و عبادت - مهلت خواست. عمربن سعد در موافقت با این درخواست، مردد بود، و سرانجام از لشكریان خود پرسید كه: چه باید كرد؟!
عمرو بن حجاج گفت: سبحان الله! اگر اهل دیلم (كنایه از مردم بیگانه) و كفار از تو چنین تقاضایى مى‌كردند سزاوار بود كه با آنها موافقت كنى!
قیس بن اشعث گفت: درخواست آنها را اجابت كن، به جان خودم سوگند كه آنها صبح فردا با تو خواهند جنگید.
ابن سعد گفت: به خدا سوگند كه اگر بدانم چنین كنند، هرگز با درخواست آنها موافقت نكنم.(1)
و عاقبت، فرستاده ابن سعد به نزد عباس بن على علیه‌السلام آمد و گفت: ما به شما تا فردا مهلت مى‌دهیم، اگر تسلیم شدید شما را به نزد عبیدالله بن زیاد خواهیم فرستاد! و اگر سر باز زدید، دست از شما بر نخواهیم داشت.(2)

خطبه امام علیه‌السلام شب عاشورا

امام علیه‌السلام یاران خود را نزدیك غروب به نزد خود فراخواند.
على بن الحسین علیه‌السلام مى‌فرماید: من نیز خدمت پدرم رفتم تا گفتار او را بشنوم در حالى كه بیمار بودم، پدرم به اصحاب خود مى‌فرمود:
"اثنى على الله احسن الثنأ و احمده على السرأ و الضرأ، اللهم انى احمدك على ان اكرمتنا بالنبوة و جعلت لنا اسماعا و ابصارا و افئده و علمتنا القرآن و فقهتنا فى الدین فاجعلنا لك من الشاكرین، اما بعد فانى لا اعلم اصحابا او فى ولا خیرا من اصحابى ولا اهل‌بیت ابر ولا اوصل من اهل‌بیتى فجزاكم الله جمیعا عنى خیرا. الا و انى لاظن یومنا من هؤلأ الاعدأ غدا و انى قد اذنت لكم جمیعا فانطلقوا فى حل لیس علیكم منى ذمام، هذا اللیل قد غشیكم فاتخذوه و جملا و لیاخذ كل رجل منكم بید رجل من اهل‌بیتى فجزاكم الله جمیعا ثم تفرقوا فى البلاد فى سوادكم و مدائنكم حتى یفرج الله فان القوم یطلبوننى و لو اصابونى لهوا عن طلب غیرى."(3)
من یارانى بهتر و با وفاتر از اصحاب خود سراغ ندارم و اهل‌بیتى فرمانبردارتر و به صله رحم پاى بندتر از اهل‌بیتم نمى‌شناسم، خدا شما را به خاطر یارى من جزاى خیر دهد! من مى‌دانم كه فردا كار ما با اینان به جنگ خواهد انجامید. من به شما اجازه مى‌دهم و بیعت خود را از شما بر مى‌دارم تا از سیاهى شب براى پیمودن راه و دور شدن از محل خطر استفاده كنید و هر یك از شما دست یك تن از اهل‌بیت مرا بگیرید و در روستاها و شهرها پراكنده شوید تا خداوند فرج خود را براى شما مقرر دارد. این مردم، مرا مى‌خواهند و چون بر من دست یابند با شما كارى ندارند.
خداى را ستایش مى‌كنم بهترین ستایش‌ها و او را سپاس مى‌گویم در خوشى و ناخوشى. بار خدایا! تو را سپاسگزاریم كه ما را به نبوت گرامى داشتى و علم قرآن و فقه دین را به ما كرامت فرمودى و گوشى شنوا و چشمى بینا و دلى آگاه به ما عطا كردى، ما را از زمره سپاسگزاران قرار بده. من یارانى بهتر و با وفاتر از اصحاب خود سراغ ندارم و اهل‌بیتى فرمانبردارتر و به صله رحم پاى بندتر از اهل‌بیتم نمى‌شناسم، خدا شما را به خاطر یارى من جزاى خیر دهد! من مى‌دانم كه فردا كار ما با اینان به جنگ خواهد انجامید. من به شما اجازه مى‌دهم و بیعت خود را از شما بر مى‌دارم تا از سیاهى شب براى پیمودن راه و دور شدن از محل خطر استفاده كنید و هر یك از شما دست یك تن از اهل‌بیت مرا بگیرید و در روستاها و شهرها پراكنده شوید تا خداوند فرج خود را براى شما مقرر دارد. این مردم، مرا مى‌خواهند و چون بر من دست یابند با شما كارى ندارند.

پاسخ یاران امام علیه‌السلام

برادران امام و فرزندان و برادرزادگان او و فرزندان عبدالله بن جعفر (فرزندان حضرت زینب علیهاالسلام) به امام عرض كردند: ما براى چه دست از تو برداریم؟ براى این كه پس از تو زنده بمانیم؟! خدا نكند كه هرگز چنین روزى را ببینیم.
ابتدا عباس بن على علیه‌السلام این سخن را گفت و بعد دیگران از او پیروى كردند و جملاتى همانند، بر زبان راندند.
پس امام علیه‌السلام روى به فرزندان عقیل نمود و فرمود: شما را كشته شدن مسلم كافى است، بروید كه من شما را اذن دادم.
آنها گفتند: سبحان الله! مردم چه مى‌گویند؟! مى‌گویند ما بزرگ و سالار خود و عموزادگان خود كه بهترین مردم بودند در دست دشمن رها كردیم و با آنها به طرف دشمن تیرى رها نكردیم و نیزه و شمشیرى علیه دشمن به كار نبردیم!! نه! به خدا سوگند چنین نكنیم، بلكه خود و اموال و اهل خود را فداى تو سازیم و در كنار تو بجنگیم و هر جا كه روى كنى با تو باشیم، ننگ باد بر زندگى پس از تو.
سپس مسلم بن عوسجه بپا خاست و گفت: بهانه ما در پیشگاه خدا براى تنها گذاردن تو چیست؟! به خدا سوگند این نیزه را در سینه آنها فرو برم و تا دسته این شمشیر در دست من است بر آنها حمله كنم، و اگر سلاحى نداشته باشم كه با آن بجنگم سنگ برداشته و به طرف آنها پرتاب مى‌كنم، به خدا سوگند كه ما تو را رها نكنیم تا خدا بداند كه حرمت پیامبر را در غیبت او درباره تو محفوظ داشتیم، به خدا قسم اگر بدانم كه كشته مى‌شوم و بعد زنده مى‌شوم و سپس مرا مى‌سوزانند و دیگر بار زنده مى‌گردم و سپس در زیر پاى ستوران بدنم در هم كوبیده مى‌شود و تا هفتاد بار این كار را در حق من روا بدارند، هرگز از تو جدا نگردم تا در خدمت تو به استقبال مرگ بشتابم، و چرا چنین نكنم كه كشته شدن یك بار است و پس از آن كرامتى است كه پایانى ندارد.
پس از او زهیربن قین برخاست و گفت: به خدا سوگند دوست دارم كشته شوم، باز زنده گردم، و سپس كشته شوم، تا هزار مرتبه، تا خدا تو را و اهل‌بیت تو را از كشته شدن در امان دارد!
و بعد از زهیر گروه دیگرى از اصحاب سخنانى حماسى بر زبان جارى كردند، و امام علیه‌السلام در حق آنها دعاى خیر فرمود و به خیمه خود بازگشت.(4) و (5)
سپاه عمر بن سعد رو به سوى خیمه‌ها نموده و اطراف خیام امام حسین علیه‌السلام را محاصره كردند با خندقى كه به دستور امام علیه‌السلام در اطراف خیمه‌ها حفر شده بود و در آن آتش افروخته بودند، برخورد كردند، شمر بن ذى الجوشن (علیه اللعنه) نعره بر آورد كه: اى حسین! پیش از فرا رسیدن قیامت و آتش دوزخ، به استقبال آتش رفته‌اى؟!

محمدبن بشیر

در شب عاشورا به محمدبن بشیر حضرمى خبر دادند كه فرزندت در سر حد رى اسیر شده است، او در پاسخ گفت: ثواب مصیبت او و خود را از خداى متعال آرزو مى‌كنم و دوست ندارم كه فرزندم اسیر باشد و من بعد از او زنده بمانم.
امام حسین علیه‌السلام چون سخن او را شنید، فرمود: خدا تو را بیامرزد، من بیعت خود را از تو برداشتم، بر و در رهایى فرزندت از اسارت بكوش.
محمدبن بشیر گفت: در حالى كه زنده هستم طعمه درندگان گردم اگر چنین كنم و از تو جدا شوم.
امام علیه‌السلام فرمود: پس این لباس‌ها را به فرزندت كه همراه توست بده تا در نجات برادرش به مصرف برساند.
نوشته‌اند كه: امام پنج جامه به او داد كه هزار دینار ارزش داشت.(6)

مرگ از عسل شیرین‌تر است

قاسم بن حسن علیه‌السلام به امام علیه‌السلام عرض كرد: آیا من هم در شمار شهیدانم؟
امام علیه‌السلام با عطوفت و مهربانى فرمود: اى فرزندم! مرگ در نزد تو چگونه است؟
عرض كرد: اى عمو! مرگ در كام من از عسل شیرین‌تر است!
و چه زیبا است این شعر در توصیف این نوجوان:
گرچه من خود كودكى نو رسته‌ام
لیك دست از زندگانى شسته‌ام
كرده در روز ولادت مام من
باز با شهد شهادت كام من
امام علیه‌السلام فرمود: عمویت به فداى تو باد! آرى تو نیز از شهیدان خواهى بود آن هم پس از رنجى سخت، و پسرم عبدالله نیز كشته خواهد شد.
قاسم گفت: اى عمو! مگر لشكر دشمن به خیمه‌ها هم حمله مى‌كنند تا عبدالله شیرخوار هم شهید شود؟!
امام علیه‌السلام فرمود: عمویت به فدایت تو باد! عبدالله كشته خواهد شد هنگامى كه دهانم از شدت عطش خشك شود و به خیمه‌ها آمده آب با شیر طلب كنم و چیزى نیابم، فرزندم عبدالله را طلب مى‌كنم تا از رطوبت دهانش بنوشم، چون او را نزد من آوردند قبل از آن كه لبانم را بر دهان او بگذارم، شقاوت پیشه‌اى از لشكریان دشمن، گلوى فرزند شیر خوارم را با تیر پاره كند و خون او بر دستانم جارى شود، آنگاه است كه دست به آسمان بلند كنم و از خدا طلب صبر نمایم و به ثواب او دل بندم، در این حال نیزه‌هاى دشمن مرا به سوى خود خواند و آتش از خندق پشت خیمه‌ها زبانه كشد و من بر آنها حمله خواهم كرد و آن لحظه، تلخ‌ترین لحظه دنیاست و آنچه خدا خواهد، واقع شود.
على بن الحسین علیه‌السلام فرمود: قاسم با شنیدن این سخنان زار زار گریست و ما نیز گریستیم و بانگ شیون و زارى از خیمه‌ها بلند شد.(7)

ایستادگى تا مرز شهادت

از على بن الحسین علیه‌السلام نقل شده است كه فرمود: چون پدرم به اصحاب فرمودند كه بیعت خود را از شما برداشتم و شما آزاد هستید، اصحاب و یاران آن حضرت بر فداكارى و وفادارى خود تا مرز شهادت در كنار امام پافشارى نمودند.
امام در حق آنها دعا كرده فرمودند: سرهاى خود را بلند كنید و جایگاه خود را ببینید! یاران و اصحاب امام نظر كرده و جایگاه و مقام خود را در بهشت مشاهده كردند و امام علیه‌السلام منزلت رفیع هر كدام را به آنها نشان مى‌داد.(8)
بعد از این معجزه امام علیه‌السلام بود كه اصحاب با سینه‌هاى فراخ و صورت‌هاى بر افروخته به استقبال نیزه‌ها و شمشیرها مى‌رفتند تا زودتر به جایگاهى كه در بهشت دارند، برسند.(9)

حفر حندق در اطراف خیام

امام علیه‌السلام فرمان داد تا مقدارى چوب و نى كه در پشت خیمه‌ها بود، در محلى كه اصحاب امام در شب عاشورا مانند خندق در اطراف خیمه‌ها حفر كرده بودند، بریزند، زیرا هر لحظه احتمال شبیخون دشمن از پشت خیمه‌ها مى‌رفت. امام علیه‌السلام دستور داد به محض حمله دشمن، آن چوب‌ها و نى‌ها را آتش زنند تا راه ارتباطى دشمن با خیمه‌ها قطع شود و فقط از یك قسمت كه یاران امام مستقر بودند، نبرد صورت پذیرد، و این تدبیر براى اصحاب امام بسیار سودمند بود.(10)
امام حسین علیه‌السلام برخاست و آب بر رویش پاشید تا به هوش آمد و فرمود: اى خواهر! تقواى خدا را پیشه كن و به شكیبایى خود را تسلى ده و بدان كه اهل زمین مى‌میرند و اهل آسمان نمى‌مانند و هر چیزى فانى شود مگر خدا، همان خدایى كه خلق را به قدرت خود آفرید و باز آنها را برانگیزاند و باز گرداند و او خداى فرد و واحد است، پدرم بهتر از من، مادرم بهتر از من و برادرم بهتر از من بودند و رفتند، من و هر مسلمانى باید از رسول خدا سرمشق بگیریم و در بلاها و مصیبت‌ها عنان اختیار خود را از دست ندهیم.

تحكیم مواضع

امام علیه‌السلام از خیمه بیرون آمد و به اصحاب فرمان داد كه خیمه‌ها را نزدیك یكدیگر قرار داده و طناب بعضى را در بعض دیگر ببرند و لشكر دشمن را در روبروى خود قرار داده و خیمه‌ها را در پشت سر و طرف راست و چپ خود قرار دهند به گونه‌اى كه خیمه‌ها در سه طرف آنها قرار بگیرد و اصحاب امام فقط از قسمت روبرو با دشمن مواجه شوند.(11) سپس امام و یارانش به جایگاه خود بازگشتند و تمام شب را به نماز گزاردن و استغفار و دعا و تضرع سپرى كردند و آن شب اصلاً نخوابیدند.(12)

غسل شهادت

امام علیه‌السلام حضرت على اكبر را با سى نفر سواره و بیست نفر پیاده فرستاد تا آب آوردند، آنگاه روى به یاران خود نموده و فرمودند: برخیزید و آب بنوشید كه این آخرین توشه شماست، و وضو گرفته و غسل كنید و لباس‌هاى خود را بشوئید تا كفن شما باشد.(13)

اشعار امام علیه‌السلام

على بن الحسین علیه‌السلام مى‌گوید: من شب عاشورا در كنارى نشسته بودم و عمه‌ام زینب نیز نزد من بود و مرا پرستارى مى‌كرد، ناگهان پدرم برخاست و به خیمه دیگرى رفت و جوین(14) غلام ابى ذر غفارى در خدمت آن حضرت بود و شمشیر او را اصلاح مى‌كرد، و پدرم این اشعار را مى‌خواند:
"یا دهر اف لك من خلیلكم لك بالاشراق و الاصیل من صاحب و طالب قتیلو الدهر لا یقنع بالبدیل و انما الامر الى الجلیلو كل حى سالك سبیلى."(15)
این اشعار را پدرم دو یا سه بار تكرار كرد، من مقصود او را یافتم، پس بغض گلویم را گرفت ولى خوددارى كرده و سكوت كردم و دانستم كه بلا نازل گردیده است. اما عمه‌ام زینب چون اشعار امام را شنید به خاطر رقت قلب و احساس لطیفى كه داشت نتوانست خود را نگاه دارد و بپا خاست در حالى كه لباسش به زمین كشیده مى‌شد، نزد پدرم رفت و گفت: واى از این مصیبت! اى كاش مرا مرگ در كام خود مى‌گرفت و زندگانى مرا تمام مى‌كرد! امروز مادرم فاطمه، و پدرم على، و برادرم حسن در كنارم نیستند، اى جانشین گذشتگان و پناه بازماندگان.
پس امام حسین علیه‌السلام به سوى خواهر نگریست و فرمود: خواهرم! شكیبایى تو را شیطان نرباید! و چشمان آن حضرت را اشك فرا گرفت و گفت: اگر مرغ قطا را به حال خود گذارده بودند، مى‌خوابید.(16)
عمه‌ام گفت: آیا تو را به ستم خواهند كشت و این دل مرا بیشتر جریحه‌دار كرده و مى‌سوزانند؟! پس به روى خود سیلى زد و گریبان چاك كرد و بیهوش افتاد.
قاسم بن حسن علیه‌السلام به امام علیه‌السلام عرض كرد: آیا من هم در شمار شهیدانم؟
امام علیه‌السلام با عطوفت و مهربانى فرمود: اى فرزندم! مرگ در نزد تو چگونه است؟
عرض كرد: اى عمو! مرگ در كام من از عسل شیرین‌تر است!
امام حسین علیه‌السلام برخاست و آب بر رویش پاشید تا به هوش آمد و فرمود: اى خواهر! تقواى خدا را پیشه كن و به شكیبایى خود را تسلى ده و بدان كه اهل زمین مى‌میرند و اهل آسمان نمى‌مانند و هر چیزى فانى شود مگر خدا، همان خدایى كه خلق را به قدرت خود آفرید و باز آنها را برانگیزاند و باز گرداند و او خداى فرد و واحد است، پدرم بهتر از من، مادرم بهتر از من و برادرم بهتر از من بودند و رفتند، من و هر مسلمانى باید از رسول خدا سرمشق بگیریم و در بلاها و مصیبت‌ها عنان اختیار خود را از دست ندهیم.
امام علیه‌السلام خواهر خود را با اینگونه سخنان تسلى داد و به او گفت: تو را به خدا كه در مصیبت من گریبان خود را چاك مزن، و صورت خود را مخراش، و پس از شهادتم شیون و زارى مكن.
على بن الحسین علیه‌السلام مى‌گوید: پس از این كه عمه‌ام آرام گرفت پدرم او را در كنار من نشانید.(17)

پیوستن گروهى به امام علیه‌السلام

نوشته‌اند: سى نفر از اهل كوفه كه در لشكر عمر بن سعد بودند به او گفتند: چرا هنگامى كه فرزند دختر رسول خدا به شما سه مسأله را پیشنهاد مى‌كند تا جنگى در نگیرد، شما هیچ كدام را نمى‌پذیرید؟! و پس از این اعتراض، از لشكر ابن سعد جدا شده و به اردوى امام پیوستند.(18)

بریر و ابو حرب سبیعى

ضحاك بن عبدالله مشرقى مى‌گوید: چون شب فرا رسید، امام حسین علیه‌السلام و اصحابش تمامى شب را به نماز و استغفار و دعا و تضرع و درگاه الهى بسر بردند.
گروهى از سواره نظام ابن سعد كه شبانه نگهبانى مى‌دادند در اول شب از كنار خیمه‌هاى ما گذشتند در حالى كه امام حسین علیه‌السلام این آیه را تلاوت مى‌فرمود (ولا یحسبن الذین كفروا انما نملى لهم خیر لانفسهم انما نملى لهم لیزادادوا اثما و لهم عذاب مهین ما كان الله لیذر المؤمنین على ما انتم علیه حتى یمیز الخبیث من الطیب.) (19)، یكى از آنها گفت: به خداى كعبه قسم كه ما همان پاكان هستیم كه از شما جدا گردیده‌ایم!! او مى‌گوید: من او را شناختم به بریر بن خضیر گفتم: این مرد را مى‌شناسى؟
بریر گفت: نه.
گفتم: او ابو حرب سبیعى است كه عبدالله بن شهر نام دارد و مردى شوخ و دلاور است و سعیدبن قیس به علت جنایتى كه انجام داده بود او را به زندان افكند.
بریر بن خضیر به او گفت: اى فاسق! گمان مى‌كنى كه خدا تو را در زمره پاكان قرار داده است؟!
او به بریر بن خضیر گفت: تو كیستى؟!
گفت: من بریر بن خضیرم.
او گفت اى بریر! به خدا سوگند كه بر من بسیار گران است كه به دست من هلاك شوى.
امام علیه‌السلام از خیمه بیرون آمد و به اصحاب فرمان داد كه خیمه‌ها را نزدیك یكدیگر قرار داده و طناب بعضى را در بعض دیگر ببرند و لشكر دشمن را در روبروى خود قرار داده و خیمه‌ها را در پشت سر و طرف راست و چپ خود قرار دهند به گونه‌اى كه خیمه‌ها در سه طرف آنها قرار بگیرد و اصحاب امام فقط از قسمت روبرو با دشمن مواجه شوند. سپس امام و یارانش به جایگاه خود بازگشتند و تمام شب را به نماز گزاردن و استغفار و دعا و تضرع سپرى كردند و آن شب اصلاً نخوابیدند.
بریر گفت: آیا مى‌توانى از آن گناهان بزرگى كه مرتكب شده‌اى، توبه كنى و به سوى خدا باز گردى؟ به خدا قسم كه پاكیزگان مائیم و شما همه پلیدید.
گفت: من هم بر درستى سخن تو گواهى مى‌دهم!
ضحاك بن عبدالله به او گفت: واى بر تو! این معرفت چه سودى به حال تو دارد؟!
گفت: فدایت شوم! پس چه كسى ندیم یزید بن عذره باشد كه هم اكنون با من است؟!
بریر گفت: تو مردى سفیه و نادانى، پس او بازگشت.
نگهبانان ما آن شب عزرة بن قیس احمسى و سواران او بودند.(20)

در تدارك لقاء

امام علیه‌السلام دستور دادند تا خیمه‌اى را جهت استحمام و غسل اختصاص دهند، عبدالرحمن و بریر بن خضیر بر در آن خیمه به نوبت ایستاده بودند تا داخل شده و خود را نظافت كنند. بریر با عبدالرحمن مزاح و شوخى مى‌كرد! عبدالرحمن گفت كه: حالا وقت مزاح نیست! بریر گفت: خویشان من مى‌دانند كه من هرگز نه در جوانى و نه در كهولت، اهل شوخى نبوده‌ام ولى چون به من بشارت سعادت داده شده است سر از پا نمى شناسم و فاصله میان خود و بهشت را جز شهادت نمى‌بینم.(21)

نافع بن هلال و امام علیه‌السلام

امام در نیمه شب بیرون آمد و خیمه‌ها و تپه‌هاى اطراف را نگاه مى‌كرد، نافع بن هلال هم از خیمه بیرون آمده و به دنبال حضرت حركت مى‌كرد، امام از نافع پرسید: چرا به دنبال من مى‌آیى؟!
نافع گفت: یابن رسول الله! دیدم كه شما به طرف لشكر دشمن مى‌روید، بر جان شما بیمناك شدم.
امام فرمود: من اطراف را بررسى مى‌كنم تا ببنیم كه فردا دشمن از كجا حمله خواهد كرد.
نافع مى‌گوید كه: امام علیه‌السلام بازگشت در حالى كه دست مرا گرفته و مى‌فرمود: به خدا سوگند این وعده‌اى است كه در آن خلافى نیست؛ پس به من فرمود: این راه را كه در میان دو كوه قرار گرفته، مشاهده مى‌كنى؟ هم اكنون در این تاریكى شب، از این راه برو خود را نجات بده!
نافع بن هلال خود را بر قدم‌هاى امام انداخت و گفت: مادرم در سوگم بگرید اگر چنین كنم، خدا بر من منت نهاده كه در جوار تو شهید شوم.
سپس امام علیه‌السلام داخل خیمه زینب گردید، نافع مى‌گوید: من در بیرون خیمه ایستاده و منتظر آن حضرت بودم، شنیدم كه حضرت زینب به امام مى‌گفت: آیا از تصمیم یارانت آگاهى؟ و مى‌دانى كه تو را فردا رها نخواهند كرد؟!
امام علیه‌السلام فرمود: همانگونه كه كودك به پستان مادر علاقمند است، آنها نیز به شهادت علاقه دارند!
نافع مى‌گوید: چون این سخن را شنیدم نزد حبیب بن مظاهر آمده و او را از جریان امر آگاه ساختم، حبیب گفت: اگر منتظر دستور امام نبودم، همین الان به دشمن حمله مى‌كردم.
نافع مى‌گوید: به او گفتم: امام هم اكنون نزد خواهرش زینب است، آیا ممكن است اصحاب را جمع نموده و آنها سخنى بگویند كه زنها آرامش پیدا كنند؟
حبیب، یاران امام را صدا كرد، همگى آمدند و در كنار خیمه‌هاى آل البیت فریاد بر آوردند كه: اى خاندان رسول خدا! این شمشیرهاى ماست، قسم خورده‌ایم كه آنها را در غلاف نكرده و با دشمن شما مبارزه كنیم، و این نیزه‌هاى ماست كه در سینه دشمن قرار خواهد گرفت.
پس زنان از خیمه‌ها بیرون آمده و گفتند: اى جوانمرادان پاك سرشت! از دختران پیامبر و فرزندان امیر‌المؤمنین حمایت كنید.
و به دنبال این سخن، همه اصحاب گریستند.(22)

رؤیاى امام علیه‌السلام

به هنگام سحر، امام حسین علیه‌السلام به خوابى سبك فرو رفت، و چون بیدار شد فرمود: یاران من! مى‌دانید هم اكنون در خواب چه دیدم؟
اصحاب گفتند: یابن رسول الله چه دیدى؟
فرمود: سگانى را دیدم كه به من حمله مى‌كردند تا مرا پاره پاره كنند، و در میان آنها سگى دو رنگ را دیدم كه نسبت به من از دیگر سگان وحشى‌تر و خون آشام‌تر بود! گمان مى‌كنم آن مرا خواهد كشت مردى باشد ابرص! و در دنباله این خواب، جدم رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم را دیدم كه تعدادى از اصحابش همراه او بودند و به من فرمود: فرزندم! تو شهید آل محمدى و اهل آسمان‌ها و كروبیان عالم بالا از مژده آمدنت شادى مى‌كنند و امشب به هنگام افطار نزد من خواهى بود، شتاب كن و كار را به تأخیر مینداز! این فرشته‌اى است كه از آسمان فرود آمده است تا خون تو را گرفته و در شیشه سبز رنگى قرار دهد.
یاران من! این خواب گویاى آن است كه اجل نزدیك و بى تردید هنگام رحیل و كوچ از این جهان فانى فرا رسیده است.(23)

روز عاشورا(24)

سپیده دم امام علیه‌السلام با اصحابش نماز صبح را خوانده و دست مباركش را به سوى آسمان برداشت و گفت:
"اللهم انت ثقتى فى كل كرب و رجائى فى كل شده، و انت لى فى كل امر نزل بى ثقه وعده، كم من هم یضعف فیه الفواد و تقلّ فیه الحیله و یخذل فیه الصدیق و یشمت فیه العدو نزلته بك و شكوته الیك رغبته منى الیك عمن سواك ففرجته و كشفته فانت ولى كل نعمه و صاحب كل حسنه و منتهى كل رغبه؛ خداوندا! تو پناه منى در مشكل‌ها، و امید منى در سختی‌ها، و ملجأ و یاورم هستى در آنچه كه بر من نازل شود؛ پروردگارا! از چه دل زخم‌هاى رنج آورى كه قلب را شكسته و چاره را گسسته و دوست را به ناروائى داشته و نیش دشمن را به همراه، به تو شكایت مى‌كنم كه امید به تو بى‌نیازى از دل دادن با دیگرى است، پس بگشاى درهاى بسته را و بنماى روزنه‌هاى امید را كه تو راست تمام نعمت‌ها و از آن توست همه خوبی‌ها و تویى تنها مقصود آرزوها."
سپس امام علیه‌السلام بپا خاست و خطبه خواند و حمد و ثناى الهى نمود و به اصحابش فرمود: خداى عزوجل به شهادت من و شما فرمان داده است، بر شما باد كه صبر و شكیبایى را پیشه خود سازید.(25)

تعداد یاران امام علیه‌السلام

تعداد اصحاب امام علیه‌السلام در روز عاشورا سى و دو نفر سواره و چهل نفر پیاده بوده است. و از محمد بن ابى طالب نقل شده كه پیادگان هشتاد و دو نفر بودند. و سیدابن طاووس از امام باقر علیه‌السلام نقل كرده است كه تعداد یاران چهل و پنج نفر سواره و صد نفر پیاده بودند.(26)
امام حسین علیه‌السلام زهیر بن قین را در میمنه سپاه خود قرار داد، و حبیب بن مظاهر را بر میسره سپاه گمارد، و پرچم را به دست برادرش عباس علیه‌السلام سپرد، و خیمه‌ها را در پشت سر سپاه قرار داد و امر كرد خندقى را كه در پشت خیمه‌ها حفر كرده بودند از نى و هیزم انباشته و آنها را آتش زدند كه دشمن نتواند از پشت حمله كند.(27)

سپاه عمر بن سعد

عمر بن سعد نیز عبدالله بن زهیر ازدى را بر جمعى از سپاهیان كه اهل مدینه بودند(28)، امیر كرد، و قیس بن اشعث بن قیس را فرماندهى قبیله ربیعه و كنده داد، و عبدالله بن ابى سبره جعفى را بر سپاهیان مذحجى و اسدى، و حر بن یزید ریاحى را به فرماندهى قبیله تمیم و همدان گمارد (و تمامى این گروه‌ها در صحنه جنگ با امام حسین علیه‌السلام حضور داشتند به جز حر بن یزید كه توبه كرد و به اردوى امام رفت و به شهادت رسید.)
بعد از این تقسیم مسئولیت‌ها - كه ریشه قومى داشت - عمر بن سعد، عمرو بن حجاج زبیدى را بر میمنه لشكر، و شمر بن ذى الجوشن را بر میسره، و عروه بن قیس احمسى را بر سواره نظام، و شبث بن ربعى را بر پیاده نظام خود گمارد، و پرچم را به درید، غلامش سپرد.(29)

حركت سپاه دشمن

سپاه عمر بن سعد رو به سوى خیمه‌ها نموده و اطراف خیام امام حسین علیه‌السلام را محاصره كردند با خندقى كه به دستور امام علیه‌السلام در اطراف خیمه‌ها حفر شده بود و در آن آتش افروخته بودند، برخورد كردند، شمر بن ذى الجوشن (علیه اللعنه) نعره بر آورد كه: اى حسین! پیش از فرا رسیدن قیامت و آتش دوزخ، به استقبال آتش رفته‌اى؟!
امام حسین علیه‌السلام فرمود: این كیست؟ گویا شمر بن ذى الجوشن است!
گفتند: آرى.
اما با بانگى رسا در پاسخ شمر فرمود: اى پسر زن چران! تو به عذاب آتش سزوارترى.
مسلم بن عوسجه تصمیم گرفت كه شمر را هدف تیر قرار دهد، امام حسین علیه‌السلام او را از این كار باز داشت!
عرض كرد: بگذارید تا این فاسق را كه از سردمدران ستمكاران است به تیر بزنم كه فرصت خوبى است.
امام علیه‌السلام فرمود: او را به تیر مزن زیرا من دوست ندارم كه آغازگر جنگ با این گروه باشم.(30)

پی‌نوشت‌ها:

1- الملهوف 38.
2- ارشاد شیخ مفید 2/91.
3- كامل ابن اثیر 4/57.
4- ارشاد شیخ مفید 2/92.
5- چه زیباست كلام خداوندى كه فرمود (من المؤمنین رجال صدقوا ما عاهدوا الله علیه فمنهم من قضى نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا) (سوره احزاب: 23)، همچنین (و الموفون بعهدهم اذا عاهدوا و الصابرین فى الباسأ و الضرأ و حین الباس) (سوره بقره: 177)، كه از مصادیق بارز این آیات همین رادمردانى هستند كه با ایثار جان و ثبات و استقامت هم نام خود را خالد و جاویدان نمودند و ابدیت را كسب نمودند و هم درس وفادارى و تسلیم در برابر حق و بردبارى و فداكارى را به انسانها آموختند.
6- الملهوف 39.
7- نفس المهوم 230.
8- خرائج 2/848.
10- الامام الحسین و اصحابه 257.
11- امام علیه‌السلام امر كرد كه اصحاب و یارانش بین خیمه‌ها قرار گرفته و آنها را از سه طرف خیمه‌ها احاطه نماید، و این شیوه براى این بود كه دشمن نتواند به وسیله تیر، یاران آن حضرت را هدف قرار دهد.
12- انساب الاشراف 3/186.
13- امالى شیخ صدوق، مجلس 30.
14- این نام را بلاذرى «انساب الاشراف» ذكر كرده و ما آنچه آورده‌ایم بر اساس نقل ارشاد است.
15- «اى روزگار! اف بر تو باد كه دوست بدى هستى، چه بسیار صبح و شام كه صاحب و طالب حق كشته گشته، و روزگار، بَدَل نمى‌پذیرد؛ و امور به خداى بزرگ باز مى‌گردد، و هر ذى وجودى از این راه كه من رفتم، رفتنى است».
16- این مثل را در جائى به كار مى‌برند كه كسى مجبور بر انجام امرى شود كه آن را مكروه بدارد.
17- ارشاد شیخ مفید 2/93.
18- العقد الفرید 4/168.
19- سوره آل عمران: 178، 179. «گمان نكنند آنان كه به راه كفر رفتند كه مهلتى كه ما به آنان دهیم به حال آنان بهتر خواهد بود، بلكه مهلت براى امتحان مى‌دهیم تا بر سركشى بیفزایند و آنان را عذابى است خوار و ذلیل كننده خداوند هرگز مؤمنان را وانگذارد بدین حال كنونى، تا آن كه آزمایش كند بدسرشت را از پاك گوهر».
20- البدایة و النهایة 8/192.
21- الامام الحسین و اصحابه 259
22- مقتل الحسین مقرم 281.
23- بحار الانوار 45/3.
24- در حدیث مناجات موسى علیه‌السلام آمده است كه گفت: خدایا! چرا امت پیامبر خود، محمد را بر دیگر امتها فضیلت دادى؟
خداى تعالى فرمود: آنان را به جهت 10 خصلت فضلیت دادم: نماز و زكات و روزه و حج و جهاد و نماز جمعه و نماز جماعت و قرآن و علم و عاشورا.
موسى سؤال كرد: عاشورا چیست؟
خداى تعالى فرمود: گریستن بر فرزند محمد صلى الله علیه و آله و سلم و مرثیه و عزادارى بر فرزند پیامبر برگزیده. اى موسى! هر بنده‌اى از بندگانم در آن زمان كه او بگرید و یا تباكى كند در سوگ فرزند مصطفى او را پاداش بهشت دهم، و هیچ بنده‌اى از بندگانم از مال و ثروت خود در راه محبت فرزند دختر پیامبر صرف ننماید مگر این كه پاداش هر درهم را هفتاد درهم در دنیا عطا كنم و در بهشت متنعم شود و از گناهان او در گذرم، به عزت و جلالم سوگند هیچ زن یا مردى قطره‌اى از اشكش در روز عاشورا و یا غیر آن جارى نگردد مگر این كه او را پاداش صد شهید عطا نمایم. (مجمع البحرین 3/405 - لغة عشر).
25- اثبات الوصیة 126/ مختصر تاریخ ابن عساكر 7/146/ و در اثبات الهداة 2/583 همین مطلب را حلبى از امام صادق علیه‌السلام نقل كرده است.
26- بحار الانوار 45/4.
27- ارشاد شیخ مفید 2/95.
28- ممكن است مراد از مدینه در اینجا، كوفه باشد، زیرا بعید به نظر مى‌رسد كه اهالى مدینه در لشكر عبیدالله شركت كرده باشند؛ و شاید هم گروهى از اهل مدینه كه به كوفه آمده و در آنجا سكنى گزیدند مراد باشد، زیرا كوفه شهرى بود كه سكنه آن را ملیت‌هاى مختلف تشكیل مى‌داد.
29- كامل ابن اثیر 4/60.
30- ارشاد شیخ مفید 2/96.

 


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 21 آبان 1394  | 10:33 PM | نویسنده : حسین رضایی | نظرات 0
ورود به کربلا و اتفاقات رخ داده
ورود به کربلا و اتفاقات رخ داده

نويسنده:على نظرى‌منفرد
منبع:قصه كربلا 
قسمت هشتم

یورش وحشیانه و شهادت سالار شهیدان

آنگاه عمر بن سعد فریاد برآورد و به سپاه كوفه گفت: مادامى كه حسین در كنار خیمه‌ها با اهل‌بیت خود مشغول وداع است بر او حمله كنید! كه اگر از آنان فارغ شود شما را از هم به طورى پراكنده كند كه میمنه از میسره باز شناخته نشود! پس بر آن حضرت حمله كرده و او را تیر باران نمودند به گونه‌اى كه تیرها از میان طناب چادرها و خیمه‌ها مى‌گذشت و پیراهن بعضى از زنان را پاره مى‌كرد، پس امام علیه‌السلام بر سپاه دشمن حمله كرد و همانند شیرى خشمگین بر آنان تاخت در حالى كه از هر طرف باران تیر مى‌بارید و آن بزرگوار سینه‌اش را سپر آن تیرها قرار مى‌داد.(299)
در این هنگام امام علیه‌السلام به سپاه كوفه فرمود: براى چه با من مقاتله مى‌كنید؟ آیا حقى را ترك كردم یا سنتى را تغییر داده‌ام؟ و یا شریعتى را تبدیل كرده‌ام؟!
آن جماعت پاسخ دادند: نه! ولى با تو قتال مى‌كنیم به خاطر كینه‌اى كه از پدرت داریم! و آنچه با پدران و بزرگان ‌ما در روز بدر و حنین كرده است.(300)
چون امام علیه‌السلام این سخن را از آن گروه شنید به سختى گریست و بعد به طرف راست و چپ نگریست ولى كسى از انصارش را ندید مگر این كه خاك بر پیشانى آنها نشسته و شهید شده بودند.(301)
سپس باز هم آن حضرت با دشمن مقاتله مى‌كرد تا این كه شمر بن ذى الجوشن آمد و بین او و خیمه‌ها و اهل‌بیت آن حضرت حائل شد؛ امام علیه‌السلام بر سپاه كوفه فریاد زد و فرمود: واى بر شما اى پیروان آل ابى سفیان! اگر شما را دینى نیست و از روز معاد باكى ندارید لااقل در دنیا آزاده باشید، اگر از نژاد عرب هستید به حسب خود باز گردید!

تیر سه شعبه

امام علیه‌السلام ایستاد تا لحظه‌اى استراحت نماید در حالى كه در اثر مبارزه و شدت گرما توانش كم شده بود، ناگاه سنگى بر پیشانى مباركش اصابت كرد، پس لباس خود را گرفت كه خون را از صورتش پاك نماید تیرى سه شعبه آهنین و مسموم بر سینه مباركش - و بر اساس بعضى از روایات - بر قلب مبارك حضرتش نشست.
امام حسین علیه‌السلام فرمود: «بسم الله و بالله و على ملة رسول الله» و سر به سوى آسمان برداشت و گفت: خدایا! تو مى‌دانى اینان كسى را مى‌كشند كه روى زمین فرزند پیامبرى جز او نیست؛ سپس تیر را گرفته از پشت بیرون آورد و خون همانند ناودان جارى شد، آنگاه دستش را زیر آن زخم گرفته، چون از خون لبریز شد به آسمان پاشید و از آن خون قطره‌اى باز نگشت، باز دست مباركش را از خون پر كرده و بر صورت و محاسنش مالید و فرمود: همین گونه باشم تا جدم رسول خدا را ملاقات كنم و بگویم: اى رسول خدا! مرا این گروه كشتند.(302)

تهاجم به خیام

سپس باز هم آن حضرت با دشمن مقاتله مى‌كرد تا این كه شمر بن ذى الجوشن آمد و بین او و خیمه‌ها و اهل‌بیت آن حضرت حائل شد(303)؛ امام علیه‌السلام بر سپاه كوفه فریاد زد و فرمود: واى بر شما اى پیروان آل ابى سفیان! اگر شما را دینى نیست و از روز معاد باكى ندارید لااقل در دنیا آزاده باشید، اگر از نژاد عرب هستید به حسب خود باز گردید!
شمر ندا كرد: چه مى‌گوئى اى پسر فاطمه ؟!
امام علیه‌السلام فرمود: من با شما مقاتله مى‌كنم و شما با من جنگ دارید، زنان را گناهى نیست، به این گروه تجاوزگر خود سفارش كن تا زنده هستم متعرض حرم من نشوند.
شمر گفت: این چنین خواهیم كرد اى پسر فاطمه!
آنگاه رو به لشكرش كرده و فریاد زد: از حرم و سراپرده این مرد دور شوید و آهنگ خود او كنید! كه به جان خودم سوگند او كفو كریمى است!
پس سپاه كوفه با سلاح متوجه آن حضرت گردیده و آن بزرگوار بر آنها حمله مى‌كرد و آنان بر آن حضرت یورش مى‌بردند و در آن حال در طلب جرعه‌اى آب بود كه نیافت تا هفتاد و دو زخم بر بدنش وارد شد.(304)
و گفته‌اند: آنقدر تیر بر بدن مباركش اصابت كرده بود كه زره آن حضرت همانند خار پشت پر از تیر بود، و تمام این تیرها در قسمت جلو و پیش روى آن حضرت بود.(305)
پس مدتى نسبتاً طولانى از روز سپرى شد و مردم از كشتن آن حضرت پرهیز كرده و هر كدام این كار را به دیگرى واگذار مى‌نمودند، در این هنگام شمر فریاد زد: واى بر شما! مادرتان در عزایتان بگرید! چه انتظارى دارید؟ او را بكشید. پس از هر جانب به او حمله ور شدند.(306)
بعضى نوشته‌اند كه: امام حسین علیه‌السلام سه ساعت از روز روى زمین افتاده بود و به آسمان نظر مى‌كرد و مى‌گفت: «صبراً على قضائك، لا معبود سواك، یا غیاث المستغثین»، پس چهل نفر از لشكر به سوى امام شتافتند تا سر از بدنش جدا سازند و عمر بن سعد مى‌گفت: در كشتن او شتاب كنید.
امام صادق علیه‌السلام به زراره فرمود: اى زراره! آسمان چهل روز بر حسین علیه‌السلام خون گریست و زمین چهل روز به سیاهى گریست و خورشید تا چهل روز به گرفتگى و سرخى گریست و كوه‌ها از هم پاشید و فرو ریخت و دریاها متلاطم گشت.
شبث بن ربعى در حالى كه شمشیر در دست داشت نزدیك امام آمد كه سر از تن آن بزرگوار جدا نماید، آن حضرت نظرى به او نمود كه او شمشیر را رها كرده و در حالى كه فریاد مى‌زد فرار كرد.(307)

دعاى امام علیه‌السلام

و چون امر بر حسین سخت شد سر به سوى آسمان برداشت و گفت:
"اللهم متعالى المكان عظیم الجبروت شدید المحال غنى عن الخلائق عریض الكبریأ قادر على ما تشأ قریب الرحمة صادق الوعد سابغ النعمة حسن البلأ قریب اذا دعیت محیط بما خلقت قابل التوبة لمن تاب الیك قادر على ما اردت تدرك ما طلبت شكور اذا شكرت ذكور اذا ذكرت ادعوك محتاجاً و ارغب الیك فقیراً و افزع الیك خائفاً و ابكى مكروباً و استعین بك ضعیفا و اتوكل علیك كافیاً اللهم احكم بیننا و بین قومنا فانهم غرونا و خذلونا و غدروا بنا و نحن عترة نبیك و ولد حبیبك محمد صلى اللّه علیه و آله و سلم الذى اصطفیته بالرسالة و ائتمنته على الوحى فاجعل لنا من امرنا فرجاً و مخرجاً یا ارحم الراحمین."(308)
اى خداى بلند مرتبه و داراى قدرت و سلطنتى عظیم و تدبیر و عقابى شدید، بى نیاز از خلائق و داراى كبریائى پهناور و گسترده و بر هر چه خواهى قدرت دارى، رحمت تو قریب و به وعده خود عمل خواهى كرد، نعمت تو تمام و بلاى تو نیكو، چون خوانده شوى نزدیك و بر مخلوقات احاطه داشته و توبه تائب را مى‌پذیرى، بر هر چه اراده كنى نیرومند و بر آنچه خواهى كنى توانا، چون تو را سپاس گویند سپاس جزا دهى و چون تو را یاد كنند یادشان كنى، تو را مى‌خوانم در حالى كه محتاجم، و رغبت به سوى تو دارم در حالى كه فقیرم، به تو پناه مى‌برم در هراس و ترس و مى‌گریم در سختی‌ها، و از تو كمك مى‌گیرم در حال ضعف، و بر تو توكل مى‌كنم و مرا كافى است. خدایا بین ما و قوم ما تو حكم فرما، اینان ما را فریفته و ما را تنها گذاشتند و با ما غدر نمودند و ما عترت پیامبر توایم فرزند حبیب تو محمد كه او را به رسالت برگزیدى و او را امین وحى خود قرار دادى، پس براى ما قرار ده از امر ما فرج و گشایشى اى مهربان‌ترین مهربانان.

مناجات امام علیه‌السلام

امام علیه‌السلام در آخرین لحظات عمر شریفش با خدا راز و نیاز نموده با این جملات مناجات مى‌كرد:
"صبراً على قضائك یا رب، لا اله سواك یا غیاث المستغیثین مالى ربُّ سواك ولا معبود غیرك، صبراً على حلمك یا غیاث من لا غیاث له یا دائماً لا نفاد له یا محیى الموتى یا قائماً على كل نفس بما كسبت، احكم بینى و بینهم و انت خیر الحاكمین."(309)
بر قضا و حكم تو اى خدا صبر پیشه سازم، خدایى به جز تو نیست! اى فریادرس استغاثه كنندگان! پروردگارى براى من غیر تو نیست و معبودى به جز تو ندارم، بر حكم تو صبر مى‌كنم اى فریادرس كسى كه جز تو فریادرسى ندارد و اى كسى كه ابدى و دائمى هستى و مردگان را زنده مى‌كنى، اى آگاه و شاهد و ناظر بر تمام كردار و افعال مخلوق خود! تو در میان من و این گروه حكم كن كه تو بهترین حكم كنندگانى.

شهادت امام علیه‌السلام

هنگامى كه در اثر كثرت جراحات و تشنگى ضعف بر آن بزرگوار مستولى گردید، شمر فریاد زد: چرا منتظر هستید؟ حسین جراحات زیادى برداشته و نیزه‌ها او را از پاى درآورده است، از هر طرف بر او حمله كنید، مادرانتان در عزاى شما بگرید!
پس از هر طرف بر او حمله‌ور شدند، حصین بن تمیم تیرى بر دهان آن حضرت زد و ابو ایوب غنوى تیرى بر حلق نازنینش و زرعه بن شریك ضربه‌اى بر كتف امام وارد ساخت و سنان بن انس نیزه‌اى به سنیه مبارك آن حضرت زد و صالح بن وهب نیزه‌اى بر پهلوى آن بزرگوار وارد كرد كه آن حضرت بر گونه راست روى زمین افتاد، آنگاه آن حضرت نشست و تیر را از حلق شریفش به در آورد، در این حال عمر بن سعد به امام نزدیك شد.(310)

فریاد عقیله بنی‌هاشم علیهاالسلام

زینب كبرى از خیمه بیرون آمد و فریاد مى‌زد: وا اخاه! وا سیداه! وا اهل بیتاه! اى كاش آسمان بر زمین سقوط مى‌كرد و اى كاش كوه‌ها خرد و پراكنده بر هامون مى‌ریخت.(311) پس بر عمر بن سعد فریاد زد: واى بر تو! ابو عبدالله را مى‌كشند و تو تماشا مى‌كنى؟ او هیچ جوابى نداد! زینب فریاد برآورد و گفت: واى بر شما! آیا در میان شما مسلمانى نیست؟ باز هیچ كس پاسخى نداد.(312)
و بعضى نقل كرده‌اند كه: عمر بن سعد اشكش جارى گردید ولى صورتش را از زینب برگرداند.(313)

هلال بن نافع

هلال مى‌گوید: ما با اصحاب عمر بن سعد ایستاده بودیم كه ناگهان دیدیم كسى فریاد مى‌زد: اى امیر! بشارت كه اینك شمر حسین را به قتل رساند!
هلال مى‌گوید: من میان دو صف آمدم و جان دادن امام را تماشا مى‌كردم! به خدا قسم هیچ كشته به خون آغشته‌اى را نیكوتر و درخشنده روى‌تر از او ندیدم. نور چهره و زیبائى هیئت او اندیشه قتل وى را از یاد من برد و در آن حال شربتى از آب مى‌خواست، شنیدم مردى مى‌گفت: هرگز آب نخورى تا بر آتش درآئى و از حمیم آن بنوشى.
و امام را شنیدم در پاسخ مى‌فرمود: من نزد جدم مى‌روم و در بهشت در كنار او خواهم بود و از آب گوارا بنوشم و از آنچه شما با من كردید به او شكایت كنم. پس همه جماعت در غضب شدند كه گوئى خداوند در دل آنها رحمت نیافریده بود و من گفتم: به خدا قسم دیگر در هیچ كار با شما شریك نشوم!(314)
هنگامى كه در اثر كثرت جراحات و تشنگى ضعف بر آن امام مستولى گردید، شمر فریاد زد: چرا منتظر هستید؟ حسین جراحات زیادى برداشته و نیزه‌ها او را از پاى درآورده است، از هر طرف بر او حمله كنید، مادرانتان در عزاى شما بگرید! پس از هر طرف بر او حمله‌ور شدند، حصین بن تمیم تیرى بر دهان آن حضرت زد و ابو ایوب غنوى تیرى بر حلق نازنینش و زرعه بن شریك ضربه‌اى بر كتف امام وارد ساخت و سنان بن انس نیزه‌اى به سنیه مبارك آن حضرت زد و صالح بن وهب نیزه‌اى بر پهلوى آن بزرگوار وارد كرد كه آن حضرت بر گونه راست روى زمین افتاد، آنگاه آن حضرت نشست و تیر را از حلق شریفش به در آورد، در این حال عمر بن سعد به امام نزدیك شد.

آخرین لحظات

پس زمانى گذشت هر كس كه نزدیك آن بزرگوار مى‌شد و كشتن امام براى او ممكن بود، باز مى‌گشت و كراهت داشت كه آن حضرت را به قتل برساند، سپس شخصى كه او را مالك بن نمیر كندى مى‌گفتند و او مردى شقى و بى‌باك بود نزدیك امام آمد و شمشیرى بر سر آن بزرگوار زد كه برنس(عمامه) را قطع كرده و به سر مبارك آن حضرت رسید كه خون جارى گردید. امام حسین علیه‌السلام آن برنس را انداخت و كلاهى را طلب كرد و بر سر گذاشت و به آن مرد فرمود: هرگز با آن دست غذا و آب نخورى و خدا تو را با ظالمان محشور گرداند! آن مرد كندى برنس امام را برداشت و بعد از آن همیشه در فقر و مسكنت به سر مى‌برد و دستانش مانند آدم‌هاى شل، از كار افتاد.(315)
و چون آن بزرگوار از اسب به روى زمین فرود آمد خواست بر جانب راست بخوابد از كثرت جراحات ممكن نشد سپس بر پهلوى چپ خواست بخوابد اما نشد پس مقدارى از رمل و خاك را گرد آورد و همانند بالشى درست كرده و سر بر آن نهاد و سپاه كوفه در حیرت بودند كه او در چه حالتى است؟ بعضى مى‌گفتند: او از دنیا رفته است و بعضى گفتند: توان جنگ كردن ندارد.(316)

فرمان قتل

عمر بن سعد به مردى كه در طرف راست او بود گفت: واى بر تو! پیاده شو و او را به قتل برسان، خولى بن یزید سرعت كرده تا سر امام را جدا سازد، سنان بن انس نخعى لعنة الله پیاده شد و با شمشیر بر گلوى شریف آن حضرت مى‌زد و مى‌گفت: والله! من سر تو را جدا مى‌كنم و مى‌دانم تو پسر رسول خدا هستى و پدر و مادرت بهترین مردم است، سپس سر مقدس آن بزرگوار را از بدن جدا كرد.(317)

تعیین قاتل

1- «شمر بن ذى الجوشن» ابن عبدالبر از خلیفة بن خیاط نقل كرده است: آن كسى كه امام حسین را به قتل رساند شمر بن ذى الجوشن است و امیر لشكر عمر بن سعد بوده است(318)، و نوشته است كه: شمر در خشم شد و روى سینه مبارك امام نشست و محاسن آن بزرگوار را گرفت، چون خواست امام را به قتل برساند امام لبخندى زد و فرمود: آیا مرا مى‌كشى و مى‌دانى من كیستم؟
شمر گفت: تو را خوب مى‌شناسم، مادرت فاطمه زهرا و پدرت على مرتضى و جدت محمد مصطفى است، تو را مى‌كشم و باكى ندارم!! پس امام را با دوازده ضربه شمشیر به شهادت رساند و سر مبارك آن حضرت را جدا كرد.(319)
2- «سنا بن انس نخعى» او به خولى گفت: سر حسین را از بدن جدا كن، خولى چون خواست چنین كند فتورى در او پیدا شد و لرزه بر اندامش افتاد، سنان او را گفت: «فِتّ اللّه عَضُدك!»؛ «خدا بازویت را سست گرداند از چه مى‌لرزى؟» پس خود پیاده گشت و سر امام را جدا ساخته و او را به دست خولى داد!(320)
3- «خولى بن یزید» او بر امام یورش برد و سر مقدس آن بزرگوار را جدا نمود و نزد عبیدالله بن زیاد برد و گفت: اوقر ركابى فضة و ذهبا انى قتلت الملك المحجبا قتلت خیرالناس اما و ابا و خیرهم ان ینسبون نسبا.(321) و (322)

شیون ملائكه

چون امام علیه‌السلام به شهادت رسید ملائكه آسمان به شیون آمدند و گفتند: پروردگارا! این حسین برگزیده تو و فرزند پیامبر توست. پس خداوند عزوجل تمثال حضرت قائم علیه‌السلام را براى ملائكه ظاهر گردانید و فرمود: به وسیله این قائم از خون حسین انتقام خواهم گرفت.(323)
و گفته‌اند: آنقدر تیر بر بدن مباركش اصابت كرده بود كه زره آن حضرت همانند خار پشت پر از تیر بود، و تمام این تیرها در قسمت جلو و پیش روى آن حضرت بود.

خبر شهادت

راوى مى‌گوید: كنیزى از ناحیه خیام امام حسین علیه‌السلام بیرون آمد، مردى به او گفت: یا امة الله! مولاى تو كشته شده است.
آن كنیز مى‌گوید: من با سرعت به سوى بانوى خود به حرم بازگشتم و فریاد زدم و زنان حرم نیز بپاخاسته و همراه من فریاد زدند.(324)
همه از خیمه‌ها بیرون دویدند ولى سالار زینب را ندیدند.

آخرین شهید

سوید بن مطاع در میان شهدا در اثر جراحات زیاد افتاده بود (ظاهرا او در حمله اول در اثر تیرهاى دشمن روى زمین افتاده و از هوش رفته بود) وقتى به هوش آمد شنید كه مى‌گویند: قتل الحسین! «حسین كشته شد» در خود احساس سبكى كرد كه مى‌تواند برخیزد و با او حربه‌اى بود و شمشیر او را گرفته بودند، پس با همان حربه ساعتى با دشمن مقاتله كرد تا او را عروة بن بطان و زید بن رقاد به قتل رسانیدند و او آخرین نفر از اصحاب امام حسین بود كه شهید گردید.(325)

ذوالجناح

پس اسب آن حضرت شیهه كشان و گریان به جانب خیمه‌ها شتافت در حالى كه پیشانى خود را به خون امام علیه‌السلام آغشته نموده بود.(326) و از امام باقر علیه‌السلام نقل شده است كه اسب مى‌گفت «الظلمیة الظلیمة من امة قتلت ابن بنت نبیها»؛ «واى از ستم امتى كه فرزند دختر پیامبر خود را كشتند» و با همان فریاد رو به خیمه‌ها آورد.(327)
و در زیارت ناحیه آمده است:
"فلما رأین النّسأ جوادك مَخزیّاً و نظرن سرجك علیه ملویّاً برزن من الخُدور ناشرات الشُّعور على الخدود لا طمات الوجوه سافراتٌ و بالعویل داعیات و بعد العزّ مُذلّلات و الى مصرعك مُبادرات، و الشّمر جالس على صدرك و مولغ سیفه على نحرك قابض على شیبتك بیده ذابح لك بمهنّده."(328)
پس چون بانوان حرم اسب تو را با آن هیئت و بدون سوار مشاهده نمودند كه زینش واژگون و یالش پر از خون است از خیمه‌ها بیرون آمدند در حالى كه موهاى خود را پریشان و بر صورت خود سیلى مى‌زدند و نقاب از چهره‌ها مى‌افكندند و به صداى بلند شیون مى‌كردند و به سوى قتلگاه مى‌شتافتند. در همان حال شمر ملعون بر سینه مباركت نشسته بود و محاسن شریفت را در یك دست گرفته و با دست دیگر با خنجر سر از بدنت جدا مى‌كرد.

دگرگونى عالم

پس از شهادت آن بزرگوار، سپاه كوفه سه تكبیر گفتند! زمین به سختى لرزید و شرق و غرب تاریك شد و مردم را زلزله و برق فرو گرفت و آسمان خون بارید و هاتفى از آسمان ندا كرد كه: به خدا سوگند امام فرزند امام و برادر امام و پدر امامان، حسین بن على كشته شد.(329)
رواى گفت: در آن وقت غبار شدید توأم با تاریكى و طوفان سرخى كه امكان دیدن نبود آسمان را فرا گرفت كه آن گروه گمان كردند عذاب بر آنها نازل گردیده و ساعت‌ها ادامه داشت.(330)
امام صادق علیه‌السلام به زراره فرمود: اى زراره! آسمان چهل روز بر حسین علیه‌السلام خون گریست و زمین چهل روز به سیاهى گریست و خورشید تا چهل روز به گرفتگى و سرخى گریست و كوه‌ها از هم پاشید و فرو ریخت و دریاها متلاطم گشت.(331)
داودبن فرقد از امام صادق علیه‌السلام نقل كرده است كه حضرت فرمود: چون حسین بن على علیه‌السلام شهید شد آسمان نیلگون گردید تا یك سال؛ سپس فرمود: آسمان و زمین بر حسین بن على علیه‌السلام یك سال گریست و بر یحیى بن زكریا نیز گریسته بود، و سرخى آسمان همان گریه آن است.(332)
در «اثبات الوصیه» مسعودى آمده است: روایت شده است كه آسمان چهارده روز بر حسین علیه‌السلام گریست؛ سؤال شد كه: علامت گریه آسمان چه بوده است؟ در پاسخ گفتند: خورشید در میان سرخى طلوع و غروب مى‌كرد.(333)
و سیوطى نقل مى‌كند كه: چون حسین بن على كشته شد تا هفت روز نور خورشید بر دیوارها زرد رنگ بود و بعضى از كواكب با بعضى دیگر برخورد كردند، و روز عاشورا كه آن حضرت شهید شد خورشید گرفت و آفاق آسمان تا شش ماه سرخ گونه بود.(334)
خلاد مى‌گوید: بعد از شهادت حسین علیه‌السلام تا مدتى خورشید چون طلوع مى‌كرد بر دیوارها و ساختمان‌ها صبح و عصر آثار سرخى به چشم مى‌خورد و مردم هر سنگى را بر مى‌داشتند زیر آن خون تازه بود!
ابو قبیل مى‌گوید: چون حسین علیه‌السلام كشته شد خورشید آن چنان گرفت كه ستارگان نیمه روز ظاهر گردیدند تا این كه ما گمان كردیم قیامت برپا شده است.(335)
و در صواعق ابن حجر از ترمذى نقل كرده است: ام سلمه پیامبر را در خواب دید در حالى كه بر چهره و سرش غبار و گرد نشسته و مى‌گریست، علت آن را پرسید، پیامبر فرمود: هم اكنون حسین را كشتند.(336)
از امام صادق علیه السلام روایت شده است كه: چون حسین بن على را به شمشیر زدند و از اسب افتاد و مردم براى جدا كردن سر مبارك او شتاب كردند، از عرش منادى فریاد زد: اى امتى كه بعد از پیامبر خود متحیر و گمراه شده‌اید! خداوند شما را به اضحى و فطر موفق ندارد.(337)
مردم مدینه شامگاه آن روز كه حسین علیه‌السلام كشته شد هاتفى را شنیدند كه مى‌گفت:
مسح الرسول جبین هفله بریق فى الخدود ابواه من علیا قریش و جدُّه خیر الجدود.(338) و (339)

پى نوشت‌ها:

299- مقتل الحسین مقرم، 277.
300- الامام الحسین و اصحابه، 306.
301- ذریعة النجاة، 134.
302- بحار الانوار، 45/53.
303- مثیر الاحزان، 72.
304- الملهوف 50 ؛ بحار الانوار 45/51.
305- مناقب ابن شهر آشوب، 4/111.
306- كامل ابن اثیر 4/78.
307- تظلم الزهرأ 211.
308- مقتل الحسین مقرم ،282.
309- مقتل الحسین مقرم، 283.
310- بحار الانوار 45/55.
311- الملهوف 51 / كامل ابن اثیر 4/78.
312- ارشاد شیخ مفید 1/112.
313- كامل ابن اثیر 4/78.
314- نفس المهموم، 366.
315- انساب الاشراف، 3/203.
316- المفید فى ذكرى السبط الشهید، 123.
317- الملهوف، 52.
318- الاستیعاب 1/395 / ابصار العین 14.
319- بحار الانوار 45/56.
320- كامل ابن اثیر 4/78 / انساب الاشراف 3/203.
321- «ركاب مرا از طلا و نقره لبریز كن، من پادشاه بزرگى را به قتل رساندم، بهترین مردم را از نظر مادر و پدر كشتم و بهترین مردم از نظر نژاد و نسب را.»
322- الاستیعاب 1/393/ كشف الغمه 2/51/ مناقب ابن شهر آشوب 4/111. و برخى، اقوال دیگرى را در رابطه با قاتل آن حضرت ذكر كرده‌اند كه چون اقوال نادرى است از ذكر آنها خوددارى شد. (الامام الحسین و اصحابه، 315).
323- كافى، 1/456.
324- الملهوف، 55.
325- كامل ابن اثیر 4/79 / انساب الاشراف 3/204.
326- الفتوح، 5/220.
327- مقتل الحسین، 283.
328- زیارت ناحیه، بحار الانوار 98/317.
329- ذریعة النجاة، 147.
330- الملهوف، 53.
331- بحار الانوار، 45/206.
332- بحار الانوار، 45/210.
-333 اثبات الوصیة، 167.
334- تاریخ الخلفا، 207.
335- مختصر تاریخ ابن عساكر، 7/149.
336- الامام الحسین و اصحابه، 336.
337- علل الشرایع، 2/76.
338- «پیامبر دست به پیشانى خود گرفته، و اشك بر گونه‌هایش جارى است؛ پدر و مادر حسین از برجستگان قریش هستند، و جد او بهترین اجداد است.»
339- البد و التاریخ، 6/13.

 


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 21 آبان 1394  | 10:33 PM | نویسنده : حسین رضایی | نظرات 0
ورود به کربلا و اتفاقات رخ داده
ورود به کربلا و اتفاقات رخ داده

نويسنده:على نظرى‌منفرد
منبع:قصه كربلا 
قسمت هفتم

غربت و تنهایی امام حسین علیه السلام
اشعار امام حسین (علیه السلام)

هنگامى كه امام حسین علیه‌السلام طفل شیرخوار را دفن كرد، بپاخاست و این اشعار را قرائت كرد:
«اینان به خدا كافر شدند، و از ثواب الهى از دیر زمان اعراض كردند؛ على را در گذشته كشتند، و فرزندش حسن، زاده بهترین خلق را شهید كردند؛ و این نتیجه كینه اینان بود، آنگاه گفتند: الان بر حسین به طور جمعى یورش بریم، اى واى بر گروهى كه پست هستند، جمعیت را گرد آورند براى اهل دو حرم؛ سپس حركت كردند و یكدیگر را سفارش نمودند بر كشتن من براى خشنودى دو ملحد (عبیدالله و یزید)؛ از خدا بر ریختن خونم نترسیدند، به امر عبیدالله كه زاده دو كافر است؛ ابن سعد با لشكرش همانند قطرات باران بر من تیر زدند؛ مرا جرم و گناهى از گذشته نبود، جز این كه فخر مى‌كردم به نور فرقدین (دو ستاره): على بهترین خلق بعد از پیامبر، و پیغمبر كه والدین او هر دو از قریشند؛ برگزیده خدا از خلق پدرم على است، سپس مادرم، پس من فرزند دو برگزیده هستم؛ نقره‌اى كه از طلا خالص گردیده، من همان نقره هستم و فرزند دو طلا؛ چه كسى همانند جد من در دنیا دارد، یا همانند پدرم، پس من فرزند دو ماه هستم؛ مادرم فاطمه زهرا، و پدرم شكننده سپاه كفر است در بدر و حنین؛ ریسمان محكم دین على مرتضى است، و پراكنده كننده لشكر دشمن و نمازگزار و به دو قبله؛ براى او در جنگ احد واقعه‌اى است كه حرارت آن فروكش كرد با گرفتن دو سپاه؛ سپس در احزاب و فتح، كه در آن نابودى دو سپاه عظیم بود؛ در راه خدا چه كردند، امت زشت كردار با عترت پیامبر و على؛ عترت نیكوكردار نبى مصطفى، و على بزرگوار و شجاع هنگام مقابله با سپاه؛ او خدا را در كودكى پرستید، در حالى كه قریش دو بت را مى‌پرستیدند؛ او بتها را رها كرد و آنها را سجده نكرد، با قریش هرگز حتى به مقدار طرفة العین.» (274)
آیا كسى هست كه از حرم رسول خدا دفاع كند؟ و آیا خداپرستى در میان شما وجود دارد كه درباره ظلمى كه بر ما رفته است از خدا بترسد؟ و یا كسى هست كه به فریادرسى ما به خدا دل بسته باشد؟ و یا كسى هست كه در كمك كردن به ما چشم امید به اجر و ثواب الهى دوخته باشد؟ زنان حرم وقتى كه این را از امام علیه‌السلام شنیدند صداى آنها به گریه بلند شد.
استغانه امام علیه‌السلام در دل دشمن اثرى نگذاشت، از همین رو امام علیه‌السلام مقابل اجساد مطهر یارانش آمد و فرمود:
اى حبیب بن مظاهر! و اى زهیر بن قین! و اى مسلم بن عوسجه! اى دلیران و اى پا در ركابان روز كارزار! چرا شما را ندا مى‌كنم ولى كلام مرا نمى‌شنوید؟! و شما را فرا مى‌خوانم ولى مرا اجابت نمى‌كنید؟! شما خفته و من امید دارم كه سر از خواب شیرین بردارید كه اینان پردگیان آل رسولند كه بعد از شما یاورى ندارند، از خواب برخیزید اى كریمان و در برابر این عصیان و طغیان از آل رسول دفاع كنید.

استغاثه امام علیه‌السلام

چون امام علیه‌السلام بدن‌هاى پاك و پاره پاره‌ یارانش را دید كه بر روى خاك كربلا افتاده است و دیگر كسى نمانده است كه از او حمایت كند و نیز بی‌تابى اهل‌بیت را مشاهده فرمود، در برابر سپاه كوفه ایستاد و فریاد برآورد كه:
هل من ذابٌ‌ٍ یذُبُّ عن حرم رسول الله؟ هل من موحٌدٍ یخاف اللّهِ فینا؟ هل من مغیث یرجو اللّه فى اغاثتنا؟ هل من معین یرجو ما عندالله فى اغاثتنا؟(275)
آیا كسى هست كه از حرم رسول خدا دفاع كند؟ و آیا خداپرستى در میان شما وجود دارد كه درباره ظلمى كه بر ما رفته است از خدا بترسد؟ و یا كسى هست كه به فریادرسى ما به خدا دل بسته باشد؟ و یا كسى هست كه در كمك كردن به ما چشم امید به اجر و ثواب الهى دوخته باشد؟
زنان حرم وقتى كه این را از امام علیه‌السلام شنیدند صداى آنها به گریه بلند شد.(276)
و امام سجاد علیه‌السلام چون استغانه پدر را شنید، از خیمه بیرون آمد و او آنچنان بیمار بود كه نمى‌توانست شمشیر خود را حمل كند، و با این ضعف مفرط به سوى میدان حركت كرد در حالى كه ام‌كلثوم از پشت سر او را صدا مى‌زد كه: اى فرزند برادرم! بازگرد، و آن حضرت مى‌گفت: اى عمه! مرا بگذار كه در برابر پسر رسول خدا مبارزه كنم.
امام حسین علیه‌السلام فرمود: اى خواهر! او را نگاه دار كه زمین خالى از نسل آل محمد نشود.(277)
این استغانه امام علیه‌السلام در دل دشمن اثرى نگذاشت، از همین رو امام علیه‌السلام مقابل اجساد مطهر یارانش آمد و فرمود:
یا حبیب بن مظاهر! و یا زهیر بن القین! و یا مسلم بن عوسجه! و یا ابطال الصفأ! و یا فرسان الهیجأ! مالى اُنادیكم فلا تسمعون؟! و اَدعوكم فلا تُجیبون؟! و انتم نیام ارجوكم تنتبهون، فهذه نسأ ال الرسول فقد علاهُنَّ من بعدكم النحول، فقوموا عن نومتكم ایّها الكرام و ادفعوا عن آل الرسول الصغاة اللئام.(278)
اى حبیب بن مظاهر! و اى زهیر بن قین! و اى مسلم بن عوسجه! اى دلیران و اى پا در ركابان روز كارزار! چرا شما را ندا مى‌كنم ولى كلام مرا نمى‌شنوید؟! و شما را فرا مى‌خوانم ولى مرا اجابت نمى‌كنید؟! شما خفته و من امید دارم كه سر از خواب شیرین بردارید كه اینان پردگیان آل رسولند كه بعد از شما یاورى ندارند، از خواب برخیزید اى كریمان و در برابر این عصیان و طغیان از آل رسول دفاع كنید.
در بعضى از روایات آمده است كه آن بدن‌هاى پاك به حركت در آمدند تا به نداى امام مظلوم خود لبیك گفته باشند و به زبان حال و یا به لسان قال مى‌گفتند: «ما براى اجراى فرامین تو حاضریم و در انتظار مقدم مبارك تو هستیم.»(279)

سفارش امام حسین به امام سجاد علیه‌السلام

از امام سجاد علیه‌السلام نقل شده است كه فرمود: پدرم در روز شهادتش مرا به سینه چسبانید در حالى كه خون ار سراپایش مى‌جوشید و به من فرمود: اى فرزندم! این دعا را كه تعلیم مى‌كنم حفظ كن كه آن را مادرم فاطمه زهرا علیهاالسلام به من تعلیم كرد و او از رسول خدا و رسول خدا از جبرئیل نقل كرده‌اند، هنگامى كه حاجت بسیار مهم و غمى بزرگ و امرى عظیم و دشوار به تو رو كند بگو: «بحق یس والقرآن الحكیم و بحق طه و القرآن العظیم، یا من یقدر على حوائج السائلین، یا من یعلم ما فى الضمیر، یا منفّساً فن المكروبین، یا مُفرّجاً عن المغمومین، یا راحم الشیخ الكبیر، یا رازق الطفل الصغیر، یا من لایحتاج الى التفسیر صلِّ على محمد و آل محمد و افعل بى كذا و كذا.»(280)
نوشته‌اند: امام علیه‌السلام هزار و نهصد و پنجاه نفر از سپاه دشمن را به استثناى مجروحان به قتل رسانید تا این كه عمر بن سعد فریاد برآورد: واى بر شما! مى‌دانید با چه كسى مبارزه مى‌كنید؟! این فرزند على بن ابى طالب كشنده عرب است! پس، از همه سوى بر او بتازید؛ پس از صدور این فرمان صد و هشتاد نفر با نیزه و چهار هزار نفر با تیر به آن حضرت حمله‌ور شدند.

وداع امام علیه‌السلام

در این هنگام امام عیله السلام براى وداع به سوى خیام آمد و فرمود: «یا سكینه! یا فاطمه! یا زینب ! یا ام‌كلثوم! علیكنّ منّى السّلام!»
سكینه فریاد بر آورد: اى پدر! آیا تن به مرگ داده‌اى؟!
امام علیه‌السلام فرمود: چگونه چنین نباشد كسى كه نه كمك كننده‌اى دارد و نه یاورى؟
سكینه گفت: اى پدر! ما را به حرم جدمان بازگردان!
امام علیه‌السلام فرمود: اگر مرغ قطا را رها مى‌كردند مى‌خوابید.(281)
خانم‌هاى حرم با شنیدن سخنان امام به زارى و شیون پرداختند، امام علیه‌السلام آنها را آرام فرمود و روى به‌ ام اكلثوم نمود و گفت: اى خواهر! تو را وصیت مى‌كنم كه خوددار باشى! آنگاه سكینه فریادكنان به سوى امام آمد، و آن حضرت سكینه را بسیار دوست مى‌داشت، او را به سینه چسبانید و اشك او را پاك كرد و گفت:
سیطول بعدى یا سكینه فاعلمى منك البكأ اذا الحمام دهانى لا تحرقى قلبى بدمعك حسرًْ مادام منّى الروح فى جثمانى فاذا قلت فانت اولى بالّذى تأتیننى یا خیرة النّسوان.(282) و (283)

دختر سه ساله

هنگامى كه امام علیه‌السلام با اهل حرم وداع كرد و اراده میدان فرمود: دختر سه ساله خود را بوسید و آن طفل از شدت تشنگى فریاد بر آورد: «یا ابتاه! العطش!» آن حضرت فرمود: اى دختر كوچك من! صبر كن تا برایت آبى بیاورم.
پس آن حضرت روانه میدان شد و به سوى فرات رفت، در این زمان مردى از سپاه كوفه آمد و گفت: اى حسین! لشكر به خیمه‌ها ریختند.
آن حضرت از فرات بیرون آمد و خود را به سرعت به خیمه‌ها رسانید. آن دختر كوچك به استقبال پدر آمد و گفت: اى پدر مهربان! براى من آب آورده‌اى؟!
امام از شنیدن این سخن، اشك از دیدگانش جارى شد و فرمود: عزیزم! به خدا سوگند كه تحمل تشنگى و بی‌قرارى تو بر من دشوار است؛ پس انگشت خود را در دهان آن طفل گذارد و دست بر پیشانى او كشید و او را تسلى داد؛ و چون امام خواست از خیمه‌ها بیرون رود آن طفل به سوى امام دوید و دامان امام را گرفت، امام فرمود: اى فرزندم! نزد تو خواهم آمد.(284)
از امام باقر علیه‌السلام نقل شده است: امام حسین علیه‌السلام چون هنگام شهادتش رسید دختر بزرگش فاطمه را خواند و نامه‌اى پیچیده به او داد و وصیتى به صورت شفاهى به او فرمود، و على بن الحسین علیه‌السلام به گونه‌اى بیمار بود كه امید بهبودى او را ظاهراً نداشتند و فاطمه آن نوشته را به على بن الحسین تسلیم كرد و پس از او به ما رسید.(285)

مبارزه امام علیه‌السلام

آنگاه امام علیه‌السلام در حالى كه شمشیرش را برهنه كرده بود در برابر سپاه دشمن ایستاد و این اشعار را قرائت فرمود:
انا ابن على الطُّهر من آل هاشمٍ كفانى بهذا مفخراً حین افخر و جدّى رسول اللّه اكرم من مشى و نحن سراج الله فى الخلق نزهر و فاطم امُّى من سلالة احمد و عمّى یُدعى ذا الجناحین جعفر و فینا كتاب اللّه أُنزل صادقاً و فینا الهدى و الوحى بالخیر یُذكر و نحن امان اللّه للنّاس كلّه منطول بهذا فى الانام و نجهر و نحن ولاْ الحوض نسقى وُ لا تنابكأس رسول اللّه ما لیس یُنْكر و شیعتنا فى النّاس اكرم شیعة و مبغصنا یوم القیامة یخسر.(286) و (287)
سپس آنان را به مبارزه طلبید و هر كس به میدان قدم مى‌نهاد او را به قتل مى‌رسانید تا گروه زیادى از دشمن را كشت، پس بر میمنه سپاه حمله كرد و مى‌گفت:
الموت اولى من ركوب العار و العار اولى من دخول لنارح.(288)
آنگاه بر مسیره حمله‌ور مى‌شد و مى‌فرمود:
انا الحسین بن على آلیت ان لا انثنى احمى عیالات ابى امضى على دین النبى.(289) و (290)
امام فرمود: لباسى را براى من آرید كه كسى در آن طمع نكند تا آن را زیر لباس‌هایم بپوشم كه از بدنم بیرون نیاورند، پس لباس كوتاهى را براى او آوردند، آن حضرت فرمود: نه، این لباس اهل ذلت است؛ آنگاه لباس كهنه‌اى را گرفته و آن را پاره نمود و در بر كرد. پس آن را چاك زده و پوشید، و چنین كرد كه آن را بیرون نیاورند.
نوشته‌اند: امام علیه‌السلام هزار و نهصد و پنجاه نفر از سپاه دشمن را به استثناى مجروحان به قتل رسانید تا این كه عمر بن سعد فریاد برآورد: واى بر شما! مى‌دانید با چه كسى مبارزه مى‌كنید؟! این فرزند على بن ابى طالب كشنده عرب است!(291) پس، از همه سوى بر او بتازید؛ پس از صدور این فرمان صد و هشتاد نفر با نیزه و چهار هزار نفر با تیر به آن حضرت حمله‌ور شدند.(292)
امام علیه‌السلام بر اعور سلمى و عمرو بن حجاج زبیدى كه با چهار هزار نفر بر شریعه نگهبان بودند حمله كرد و اسب خود را در شریعه فرات راند، و چون اسب سر در آب برد كه بنوشد امام فرمود: تو تشنه‌اى و من تشنه، واللّه كه آب ننوشم تا تو آب نخورى، و چون اسب سخن امام را شنید سر برداشت، و آب ننوشید! گویا سخن امام را فهمید.
امام حسین علیه‌السلام فرمود: بنوش كه من نیز بنوشم! پس امام علیه‌السلام دستش را دراز كرد و مشتى از آب را برداشت.
شمر به امام گفت: به خدا سوگند كه به آن دسترسى پیدا نخواهى كرد.
پس مردى به امام علیه‌السلام گفت: فرات را مى‌بینى كه همانند شكم ماهیان جلوه مى‌كند؟! به خدا سوگند كه از آن ننوشى تا لب تشنه جان دهى!
امام حسین علیه‌السلام فرمود: خدایا او را تشنه بمیران.
نوشته‌اند كه: آن مرد پس از آن ماجرا فریاد مى‌زد: مرا آب دهید! آب برایش مى‌آوردند و آنقدر مى‌نوشید كه از دهانش مى‌ریخت، باز فریاد مى‌زد: مرا سیراب كنید! تشنگى مرا كشت! و چنین بود تا جان داد.(293)
برخى هم گفته‌اند كه: در آن هنگام سوارى گفت: اى ابا عبدالله! تو از خوردن آب لذت مى‌برى در حالى كه حریم تو را غارت مى‌كنند؟!
پس امام از شریعه بیرون آمد و بر آن قوم حمله كرد تا خود را به خیمه آل الله رسانید و دید كه سراپرده‌اش هنوز از دستبرد دشمن در امان مانده است.(294)

آخرین خطبه

امام علیه السلام در آخرین خطبه خود با بیانى بلیغ و رسا دشمنان را از مغرور شدن به دنیا و به آن بر حذر داشت، و از نوشته مورخان چنین بر مى‌آید آن حضرت به فاصله كوتاهى پس از ایراد این خطبه پر شور به شهادت رسید، و آن خطبه چنین است:
عباد الله اتقوا الله و كونوا من الدنیا على حذر فان الدنیا لو بقیت لاحد و بقى علیها احد لكانت الانبیأ احق بالبقأ و اولى بالرضأ و ارضى بالقضأ، غیر ان الله تعاى خلق الدنیا للبلأ و خلق اهلها للفنأ، فجدیدها بال و نعیمها مضمحل و سرورها مكفهر و المنزل بلغة و الدار قلعة، فتزودوا فانّ خیر الزاد التقوى و اتقوا الله لعلّكم تفلحون.(295)
اى بندگان خدا! تقواى خدا پیشته سازید و از دنیا حذر كنید، اگر دنیا براى كسى باقى مى‌ماند و كسى در دنیا جاویدان بود انبیاى الهى سزوارترین مردم به بقأ و اولى به رضا و خشنودى و راضى‌تر به قضاء الهى بودند، ولى خداى تعالى دنیا را براى بلا و آزمایش آفریده است و اهل آن را براى فنا خلق فرموده، هر چیز نو و جدید آن كهنه مى‌شود و نعمت‌هاى آن از بین مى‌رود و سرور آن به تلخى مبدل گردد؛ دنیا منزل ماندن نیست بلكه محل توشه برگرفتن است، پس توشه برگیرید كه بهترین توشه‌ها تقوى است و تقواى خدا را پیشه سازید تا رستگار شوید.

آخرین وداع

سپس امام علیه‌السلام براى بار دوم به خیام آمد و با اهل‌بیت خود وداع فرمود و آنان را به صبر و شكیبایى فراخواند و به ثواب و اجر الهى وعده داد و فرمان داد كه لباس‌هاى خود را پوشیده و آماده بلا شوند و به آنان فرمود: خود را براى سختی‌ها مهیا كنید و بدانید كه خداى تعالى حافظ و حامى شماست و به زودى شما را از شر دشمنان نجات خواهد داد، و عاقبت امر شما را ختم به خیر خواهد نمود و دشمنان شما را به انواع گرفتار خواهد ساخت و در عوض رنج‌ها و سختی‌هایى كه مى‌كشید شما را از انواع نعمت‌ها و كرامت‌ها برخوردار خواهد كرد، پس شكوه مكنید و سخنى نگوئید كه از قدر و ارزش شما بكاهد.(296)
آنگاه فرمود: لباسى را براى من آرید كه كسى در آن طمع نكند تا آن را زیر لباس‌هایم بپوشم كه از بدنم بیرون نیاورند، پس لباس كوتاهى را براى او آوردند، آن حضرت فرمود: نه، این لباس اهل ذلت است؛ آنگاه لباس كهنه‌اى را گرفته و آن را پاره نمود و در بر كرد.(297). پس آن را چاك زده و پوشید، و چنین كرد كه آن را بیرون نیاورند.
و چون خواست به طرف میدان رود التفاتى به سوى دخترش كه از زنان جدا گشته و در گوشه‌اى مى‌گریست و ندبه مى‌كرد، نمود، امام علیه‌السلام نزد او آمد و او را تسلى داد و این زبان حال اوست:
هذا الوداع عزیزتى و الملتقى یوم القیامة عند حوض الكوثر فدعى البكأ و للارسار تهیئى و استشعرى الصبر الجمیل و بادرى و اذا رایتینى على وجه الثرى دامى الورید مبضعاً فتصرى.(298)

پی‌نوشت‌ها:

274- الاحتجاج 2/101.
275- حیاة الامام الحسین 3/274.
276- الملهوف، 51.
277- بحار الانوار 45/46.
278- المفید فى ذكرى السبط الشهید، 115.
279- المفید فى ذكرى السبط الشهید، 115.
280- نفس المهموم، 347.
281- این مثل را در جائى به كار مى‌برند كه كسى مجبور بر انجام امرى شود كه آن را مكروه بدارد.
282- «اى سكینه! بدان كه طولانى خواهد بود، گریه كردن تو پس از شهادت من؛ دل مرا با اشك حسرت خویش مسوزان، مادامى كه جان در تن من است؛ و هنگامى كه كشته گردم تو اولى هستى كه در سوگ من نشینى اى برگزیده زنان.»
283- نفس المهموم، 346.
284- مخزن البكأ ملا صالح بر غانى، مجلس نهم.
285- بحار الانوار، 46/17.
286- «من فرزند على پاك از خاندان هاشمم، و فخر مى‌كنم و این فخر مرا كافى است؛ جدم رسول خدا بهترین كسى كه روى زمین حركت كرد، و ما مشعل‌هاى نورانى الهى در میان خلقیم، مادرم فاطمه از سلاله احمد است، و عمویم جعفر است كه صاحب دو بال مى‌باشد؛ در میان ما كتاب خدا به صدق نازل گردیده، و در ما هدایت و وحى به خوبى ذكر مى‌شود؛ ما امان خدائیم براى تمام مردم، كه آشكارا و پنهان آن را بیان مى‌كنیم، ما صاحبان حوضیم دوستان را سیراب مى‌كنیم با ظرف رسول خدا، و این قابل انكار نیست؛ پیروان ما در میان مردم گرامى‌ترین پیروانند، و دشمن ما روز رستاخیز زیانكار است.»
287- الاحتجاجف 2/103.
288- «مردن به از آلوده شدن به عار و ننگ، و عار به از داخل شدن در آتش».
289- «من حسین فرزند على هستم، سوگند یاد كردم كه تسلیم نشوم، عیالات پدرم را حمایت مى‌كنم، و پیرو دین نبى اكرم باشم.»
290- مقتل الحسین مقرم 274.
291- «هذا ابن الانزع البطین، هذا ابن قتال العرب».
292- مناقب ابن شهر آشوب 4/110.
293- مقاتل الطالبیین، 86.
294- مناقب ابن شهر آشوب 4/58. مرحوم شعرانى مى‌گوید: اینگونه غفلت و فریب شایسته مقام امامت نیست هر چند جلودى ناقل این جریان از مشاهیر اخباریین است و امیرالمؤمنین فرمود: «لا استغفل عن مكیدة»و اگر از امامت هم قطع نظر كنیم زیركى و تیزهوشى آنان قابل انكار نیست.(ترجمه نفس المهموم 249).
295- حیاة الامام الحسین 3/282.
296- نفس المهموم، 355.
297- الملهوف، 51.
298- «اى عزیز من! این آخرین وداع است، و ملاقات روز قیامت نزد حوض كوثر خواهد بود؛ گریه را رها كن و براى اسارت مهیا باش، بردبارى نیكو را شعار خود قرار ده؛ و چون پیكر قطعه قطعه مرا روى خاك مشاهده كردى، در حالى كه از رگ‌هایم خون جارى است، شكیبائى كن

 


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 21 آبان 1394  | 10:33 PM | نویسنده : حسین رضایی | نظرات 0
ورود به کربلا و اتفاقات رخ داده
ورود به کربلا و اتفاقات رخ داده

نويسنده:على نظرى‌منفرد
منبع:قصه كربلا 
قسمت ششم

معرفی شهدای كربلا از بنی هاشم
خطاب امام حسین(علیه السلام) به یارانش

‌ امام علیه‌السلام اصحاب خود را مخاطب قرار داد و فرمود: پایدارى كنید اى بزرگ زادگان! مرگ به مانند پلى است كه شما را از سختی‌ها و دردهاى دنیا به سوى بهشت وسیع و نعمت دائم الهى عبور مى‌دهد، كدام یك از شما ترك زندان به امید آرمیدن در قصر را نمى‌پسندید؟! پدرم از رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم برایم حدیث كرد كه فرمود: دنیا زندان مؤمن و بهشت كافر است و مرگ جسر مؤمن است به سوى بهشت و پل كافر است به سوى جحیم، نه به من دروغ گفته شده و نه من دروغ مى‌گویم.(167)
اصحاب امام حسین علیه‌السلام در رفتن به سوى میدان و مبارزه و شهادت برابر آن حضرت بر یكدیگر سبقت مى‌گرفتند(168) و مبارزه سختى كردند تا این كه روز به نیمه رسید، حصین بن نمیر كه فرماندهى تیراندازان سپاه كوفه را بر عهده داشت چون مقاومت اصحاب امام را دید، به سپاه پانصد نفرى خود دستور داد تا یاران امام را تیرباران كنند.
روایت شده است كه آن بزرگوار با این كه تشنه بود یكصد و بیست نفر را كشت، آنگاه نزد پدر آمد در حالى كه زخم‌هاى زیادى برداشته بود و گفت: اى پدر! عطش مرا كشت و سنگینى سلاح مرا به زحمت انداخت، آیا جرعه آبى هست كه توان ادامه رزمیدن با دشمنان را پیدا كنم؟!
امام حسین علیه‌السلام گریست و فرمود: وا غوثاه! اى پسر من! اندكى دیگر به مبارزه خود ادامه بده، دیرى نمى‌گذرد كه جد بزرگوارت رسول خدا را زیارت خواهى كرد و تو را از آبى سیراب كند كه دیگر هرگز احساس تشنگى نكنى.
در اثر این تیراندازى، تعداد دیگرى از اصحاب امام علیه‌السلام مجروح و تعدادى از اسب‌ها نیز از پاى درآمدند. چون تعداد یاران امام حسین علیه‌السلام اندك بود لذا هر یك نفر از آنان كه به شهادت مى‌رسید، جاى خالى او در میانه اصحاب كاملا نمایان مى‌شد، ولى از سپاه دشمن به علت كثرت، هر تعدادى كه از آنها كشته مى‌شد، در ظاهر نقصانى پدید نمى‌آمد.(169)
امام حسین علیه‌السلام روى به عمربن سعد كرد و گفت: براى آنچه كه امروز تو مشاهده مى‌كنى روزى خواهد بود كه تو را آزرده خواهد كرد.
سپس امام علیه‌السلام دستش را به سوى آسمان بلند كرد و گفت: اى خدا! اهل عراق ما را فریفتند و با ما خدعه كردند و با برادرم حسن بن على كردند آنچه كردند؛ خدایا! شیرازه امور آنان را از هم بگسل.(170)

مبارزه یاران امام علیه‌السلام

عمربن سعد چون دید كه او و یارانش توان مقاومت در مقابل امام علیه‌السلام و اصحابش را ندارند، افرادش را فرستاد تا خیمه‌ها را از جانب راست و چپ از جا بكنند تا بتوانند یاران امام را محاصره كنند. براى رویاروئى با این حلیه جنگى، اصحاب امام در گروه‌هاى سه نفره و چهار نفره افراد دشمن را كه در حال كندن خیمه‌ها و غارت كردن آنها بودند از دم تیر و شمشیر مى‌گذراندند و اسب‌هاى آنها را از پاى در مى‌آوردند، پس عمر بن سعد دستور داد تا خیمه‌ها را بسوزانند!!(171)
امام فرمود بگذارید آنها را بسوزانند تا به دست خود راه عبور خود را بسته باشند. و همانگونه كه امام علیه‌السلام پیش‌بینى فرمود، شد. (172)

حمله به خیام

سپاهیان تحت امر شمر، طبق دستور ابن سعد به آتش زدن خیمه‌ها مشغول شدند و شمر به خیمه امام نزدیك شد و با نیزه به سوى خیمه اشاره رفت و فریاد زد: آتش بیآورید تا این خیمه را با كسانى كه در آن هستند بسوزانم .
اهل حرم در حالى كه فریاد مى‌زند، از خیمه بیرون ریختند، امام حسین علیه‌السلام بر سر شمر فریاد زد: اى پسر ذى الجوشن! تو آتش طلب مى‌كنى كه خیمه مرا با اهل‌بیتم بسوزانى؟! خدا تو را در آتش عذاب خود بسوزاند.
حضرت علی اكبر همچنان مى‌رزمید تا این كه تعداد افرادى كه به دست او به هلاكت رسیدند به دویست نفر رسید. لشكریان عمر بن سعد از كشتن على بن الحسین پرهیز مى‌كردند، ولى مرة بن منقذ عبدى كه از دلاورى او به تنگ آمده بود گفت: گناه همه عرب بر گردن من اگر این جوان بر من بگذرد و من داغ او را بر دل پدرش ننشانم! پس على اكبر به او رسید در حالى كه بر آن سپاه حمله ور بود، مرة بن منقذ راه بر او گرفت و با نیزه‌اى او را از اسب بر زمین انداخت، آن گروه در اطراف او جمع شده و با شمشیر، پاره پاره‌اش كردند!
حمید بن مسلم كه در آنجا حضور داشت به شمر گفت: پناه مى‌برم به خدا! آتش زدن خیمه‌ها سزاوار نیست، آیا مى‌خواهى این كودكان معصوم و زن‌هاى بى پناه را در آتش بسوزانى و به دست خود اسباب عذاب ابدى خود را فراهم سازى؟! به خدا قسم كه اكتفا به كشتن مردان اینها، امیر تو را خوشحال مى‌كند! چه نیازى به كشتن كودكان و زنان است؟!
شمر پرسید: تو كیستى؟
حمید بن مسلم از بیم جان، خود را معرفى نكرد تا از گزند او در امان باشد.(173)
شبث بن ربعى به شمر گفت: تو را تا به این حد قسى القلب نمى شناختم و رفتارى از این زشت‌تر از تو ندیده بودم، آیا تصمیم دارى كه با زنان مقابله كنى و آنها را بترسانى؟!
در این هنگام شمر - لعنة الله علیه - باز گشت.(174)

ضحاك بن عبدالله(175)

او از قبیله همدان بود و در میان راه به امام حسین علیه‌السلام و یارانش پیوست. چون یاران امام علیه‌السلام شهید شدند و آن حضرت تنها ماند نزد امام آمد و گفت: من با شما بودم و مى‌خواستم تا وقتى كه اصحاب وفادارت به شهادت نرسیده‌اند، از شما دفاع كنم، اكنون كه همه رفتند و شما تنها مانده‌اید، من در خود قدرت دفاع از شما را نمى‌‌بینم، اجازه ده تا از راهى كه آمده‌ام بازگردم!!
امام علیه‌السلام به او اجازه داد و او فرار را بر قرار ترجیح داد و جاسوسان عمر بن سعد راه را بر او گرفتند، و هنگامى كه او را شناختند رهایش كردند و او از كربلا رفت!(176)

توجیه احمقانه و اعتراف به شجاعت و بزرگوارى یاران امام

به یكى از كسانى كه در سپاه كوفه حضور داشت، گفته شد: واى بر تو! چرا تو فرزند پیغمبر را كشتى؟!
آن مرد گفت: دهانت خرد باد! تو اگر مى‌دیدى آنچه كه ما در كربلا دیدیم، تو هم همین كار را مى‌كردى! آنها دست به قبضه شمشیر مى‌بردند و مانند شیران غرنده به ما حمله مى‌كردند و خود را در دهان مرگ مى‌انداختند! امان قبول نمى‌كردند، رغبتى به مال و منال دنیا نداشتند! هیچ چیزى نمى‌توانست در میان ایشان و مرگ فاصله بیندازد. اگر با آنها نمى‌جنگیدیم، همه ما را از دم شمشیر مى‌گذرانیدند، چگونه مى‌توانستیم از جنگ كردن با آنها خودارى كنیم؟!!(177)
امام حسین علیه‌السلام بر بالین على آمد و صورت بر صورتش نهاد و گفت: خدا بكشد گروهى كه تو را كشتند و گستاخى از حد گذراندند و حرمت رسول خدا را شكستند. پس از تو خاك بر سر دنیا!
ابن عماره از پدرش نقل مى‌كند كه: از حضرت صادق علیه‌السلام سؤال كردم و گفتم: از اصحاب امام حسین علیه‌السلام و اقدام آنها بر فداكارى و ایثار جان مرا آگاه كن.
آن حضرت فرمود: پرده و حجاب از برابر آنان برداشته شد و منازل خویش را در بهشت مشاهده كردند به طورى كه بر شهادت و كشته شدن شتاب مى‌كردند تا با حور معانقه نموده و به سوى جایگاه خود در بهشت بروند.(178)
این شاعر عرب، چه زیبا، حالات اصحاب امام را ترسیم كرده است:
جادوا بانفسهم فى حب سیدهمو الجود بالنفس اقصى غایة الجودالسابقون الى المكارم و العلى والحائزون غداً حیاض الكوثر لولا صوارمهم و وقع نبالهملم تسمع الاذان صوت مكبر(179) (180)؛ تاج بر سر بوالبشر خاك شهیدان توست این شهدا تا ابد فخر بنى آدمند خاك سر كوى تو زنده كند مرده را زانكه شهیدان آن جمله مسیحا دمند.

شهداى بنى‌هاشم

پس از این كه یاران امام علیه‌السلام یكى پس از دیگرى به خدمت آن حضرت آمدند و اذن گرفتند و جانانه مبارزه كردند تا به فیض شهادت نائل آمدند، جز اهل‌بیت خاص آن حضرت، دیگر كسى براى دفاع از حریم حرمت امام علیه‌السلام باقى نماند و نوبت فداكارى به اهل‌بیت رسید(181) ؛ اینك به شرح احوال و توصیف جانبازی‌هاى آنان مى‌پردازیم:

على بن الحسین علیهماالسلام

حضرت على‌بن الحسین(على اكبر) در یازدهم ماه شعبان(182) سال سى و سوم هجرت متولد شد.(183) او از جد بزرگوارش على بن ابى طالب علیه‌السلام حدیث نقل مى‌كرد، و ابن ادریس در «سرائر» به این مطلب اشاره نموده است. كنیه او ابوالحسن و ملقب به اكبر است زیرا او بر اساس روایات موثق بزرگترین فرزند امام حسین علیه‌السلام بود.(184)
مادرش لیلا دختر ابى مرة بن عروة بن مسعود ثقفى است.(185) و از نظر وجاهت و تناسب اندام كسى همتاى حضرت على اكبر نبود.
در روز عاشورا به محض این كه از پدر اذن جنگیدن طلبید، امام علیه‌السلام به او اجازه فرمود، پس نگاهى از سر مهر بر او انداخت و بعد سر خود را به زیر افكند و اشك در چشمان مباركش حلقه زد(186) و انگشت سبابه خود را به طرف آسمان بالا برد و گفت: خدایا! گواه باش جوانى را براى جنگ با كفار به میدان فرستادم كه از نظر جمال و كمال و خلق و خوى شبیه‌ترین مردم به رسول تو بود و ما هر وقت كه مشتاق دیدار پیامبر تو مى‌شدیم، به صورت او نظر مى‌كردیم، خدایا! بركات زمین را از آنها دریغ كن و جمعیت آنها را پراكنده ساز و در میان آنها جدائى افكن و امراى آنها را هیچگاه از آنان راضى مگردان! كه اینان ما را دعوت كردند كه به یارى ما برخیزند و اكنون بر ما مى‌تازند و از كشتن ما ابائى ندارند.
پس به قاسم حمله كرد و ضربه‌اى بر فرق او زد كه به صورت بر زمین افتاد و فریاد بر آورد: یا عماه! پس حسین علیه‌السلام با شتاب آمد و از میان صفوف گذشته تا بر بالین قاسم رسید و ضربه‌اى بر قاتل قاسم بن حسن زد، او دست خود را پیش آورد، دستش از مرفق جدا گردید و كمك طلبید، سپاه كوفه براى نجات او شتافتند و جنگ شدیدى در گرفت و سینه او در زیر سینه اسبان خرد شد. غبار، فضاى میدان را پر كرده بود، چون غبار نشست، امام حسین را دیدم كه بر سر قاسم ایستاده و قاسم پاهاى خود را بر زمین مى‌كشد. امام حسین علیه‌السلام فرمود: چقدر بر عموى تو سخت است كه او را به كمك بخوانى و از دست او كارى بر نیاید و یا اگر كارى هم بتواند انجام دهد براى تو سودى نداشته باشد، از رحمت خدا دور باد قومى كه تو را كشتند.
سپس امام علیه‌السلام رو به عمر بن سعد كرده، فریاد زد: خدا رحِم تو را قطع كند، و هیچ كار را بر تو مبارك نگرداند، و بر تو كسى را بگمارد كه بعد از من سر تو را در بستر از تن جدا كند، و رشته رحم تو را قطع كند كه تو قرابت من با رسول خدا را نادیده گرفتى؛ پس با آواز بلند این آیه را تلاوت كرد "ان الله اصطفى آدم و نوحاً و آل ابراهیم و آل عمران على العالیمن* ذریة بعضها من بعض و الله سمیع علیم."(187)
در این هنگام على اكبر خروشید و بر سپاه كوفه حمله كرد(188) در حالى كه این رجز مى‌خواند:
انا على بن حسین بن على نحن و بیت الله اولى بالنبى اطعنكم بالرمح حتى ینثنى اضربكم بالسیف احمى عن ابى ضرب غلام هاشمى علوى والله لا یحكم فینا ابن الدعى.(189)
و چندین بار بر سپاه دشمن تاخت و بسیارى از سپاهیان كوفه را كشت تا این كه دشمن از كثرت كشته شدگان به خروش آمد!
و روایت شده است كه آن بزرگوار با این كه تشنه بود یكصد و بیست نفر را كشت(190)، آنگاه نزد پدر آمد در حالى كه زخم‌هاى زیادى برداشته بود و گفت: اى پدر! عطش مرا كشت و سنگینى سلاح مرا به زحمت انداخت، آیا جرعه آبى هست كه توان ادامه رزمیدن با دشمنان را پیدا كنم؟!
امام حسین علیه‌السلام گریست و فرمود: وا غوثاه! اى پسر من! اندكى دیگر به مبارزه خود ادامه بده، دیرى نمى‌گذرد كه جد بزرگوارت رسول خدا را زیارت خواهى كرد و تو را از آبى سیراب كند كه دیگر هرگز احساس تشنگى نكنى.
برخى از مورخان نوشته‌اند(191) كه امام علیه‌السلام به او فرمود: اى پسرم! زبان خود را نزدیك آر! و بعد زبان او را در دهان گرفت و مكید و انگشترى خود را به او داد و فرمود: آن را در دهان بگذار و به سوى دشمن بازگرد، امیدوارم كه هنوز روز به پایان نرسیده باشد كه جدت رسول خدا جامى به تو نوشانَد كه هرگز تشنه نگردى؛ پس به میدان بازگشت و این رجز را مى‌خواند:
الحرب قد بانت لها الحقایق و ظهرت من بعدها مصادق والله رب العرش لا نفارق جموعكم او تعمد البوارق.(192)
و همچنان مى‌رزمید تا این كه تعداد افرادى كه به دست او به هلاكت رسیدند به دویست نفر رسید.(193)
لشكریان عمر بن سعد از كشتن على بن الحسین پرهیز مى‌كردند، ولى مرة بن منقذ عبدى كه از دلاورى او به تنگ آمده بود گفت: گناه همه عرب بر گردن من اگر این جوان بر من بگذرد و من داغ او را بر دل پدرش ننشانم! پس على اكبر به او رسید در حالى كه بر آن سپاه حمله ور بود، مرة بن منقذ راه بر او گرفت و با نیزه‌اى او را از اسب بر زمین انداخت، آن گروه در اطراف او جمع شده و با شمشیر، پاره پاره‌اش كردند!(194)
از امام صادق علیه‌السلام نقل شده است كه فرمود: عمویم عباس بن على داراى بصیرتى نافذ و ایمانى محكم و پایدار و در ركاب امام حسین علیه‌السلام جهاد نمود و نیكو مبارزه كرد تا به شهادت رسید.
و بعضى نقل كرده‌اند كه مرة بن منقذ ابتدا به نیزه به پشت او زد و بعد با شمشیر ضربه‌اى به فرق آن بزرگوار وارد كرد كه فرق مباركش را شكافت و او دست به گردن اسب خود انداخت ولى اسب كه ظاهراً خون روى چشمانش را گرفته بود او را در میان سپاه دشمن برد و دشمن از هر طرف بر او تاخت و بدن مباركش را پاره پاره كرد(195)، كه در این هنگام فریاد زد: السلام علیك یا ابتاه، این جدم رسول خداست كه مرا سیراب كرد و او امشب در انتظار توست(196)، تو را سلام مى‌رساند و مى‌گوید: در آمدنت به نزد ما شتاب كن؛ سپس فریادى زد و به شهادت رسید.(197)
امام حسین علیه‌السلام بر بالین على آمد و صورت بر صورتش نهاد و گفت: خدا بكشد گروهى كه تو را كشتند و گستاخى از حد گذراندند و حرمت رسول خدا را شكستند. پس از تو خاك بر سر دنیا!(198)
در این حال صداى گریه آن حضرت بلند شد به گونه‌اى كه كسى تا آن زمان صداى گریه او را نشنیده بود(199)، آنگاه سر على را بر دامان گرفت و در حالى كه خون از دندان‌هایش پاك مى‌كرد و بر صورتش بوسه مى‌زد گفت: فرزندم تو هم از محنت دنیا آسوده شدى و به سوى رحمت جاودانه حق رهسپار گشتى و پدرت پس از تو تنها مانده است، ولى به زودى به تو ملحق خواهد شد.(200)
در این هنگام زینب كبرى علیهاالسلام با شتاب از خیمه بیرون آمد در حالى كه فریاد مى‌زد: یا اخیاه! و ابن اخیاه و خود را بر روى على بن الحسین افكند. امام حسین علیه‌السلام او را از روى كشته على اكبر برداشت و به خیمه باز گرداند و به جوانان دستور داد تا جسد على را از میدان بیرون برند و آنان پیكر على اكبر را در برابر خیمه‌اى كه در مقابل آن مبارزه مى‌كردند بر زمین نهادند.(201)
امام حسین علیه‌السلام به خیمه بازگشت در حالى كه محزون بود، سكینه علیهاالسلام پیش آمد و از پدر سراغ برادرش را گرفت و امام خبر شهادت او را به دخترش داد، سكینه علیهاالسلام در حالى كه فریاد مى‌زد خواست از خیمه خارج شود، امام حسین علیه‌السلام اجازه نداد و فرمود: اى سكینه! تقواى خدا پیشه كن و شكیبا باش.
سكینه گفت: اى پدر! چگونه صبر كند كسى كه برادرش را كشته‌اند.(202) و (203)

خاندان عقیل بن ابى طالب

1 - عبدالله بن مسلم بن عقیل:او فرزند رقیه دختر امیرالمؤمنین علیه‌السلام بود، و بعد از على بن الحسین به میدان آمد(204) در حالى كه رجز مى‌خواند مى‌گفت:
الیوم القى مسلماً و هو ابى وفتیة بادوا على دین النبى لیسوا كقوم عرفوا بالكذب لكن خیار و كرام النسب.(205)
نوشته‌اند كه: طى سه حمله متوالى نود و هشت نفر از سپاه كوفه را به دوزخ فرستاد(206). مردى به نام عمرو بن صبیح تیرى به سوى او پرتاب كرد در حالى كه عبدالله بن مسلم(207) به طرف او مى‌تاخت و چون دید كه پیشانى او را نشانه گرفته است دست بر پیشانى خود گذاشت تا از اصابت تیر به پیشانى خود جلوگیرى كند ولى آن تیر دست او را به پیشانى دوخت و چون خواست دست خود را جدا كند نتوانست، در این حال عمرو بن صبیح نیزه خود را به قلب او فرو برد و او را به شهادت رسانید.(208) و (209)
2 - محمد بن مسلم بن عقیل: بعد از شهادت عبدالله بن مسلم بن عقیل، بنى‌هاشم و فرزندان ابى طالب به صورت هماهنگ بر سپاه كوفه حمله كردند(210) و امام حسین علیه‌السلام فریاد زد: اى عموزادگان من! صبر و مقاومت پیشه خود سازید، و اى اهل‌بیت من! شكیبا باشید كه بعد از امروز دیگر هرگز روى سختى و مصیبت را نخواهید دید.(211) و (212)
نقل شده كه روزى على بن الحسین علیه‌السلام به فرزند عباس علیه‌السلام كه نامش عبیدالله بود نظر كرد و گریست سپس فرمود: هیچ روزى بر رسول خدا سخت‌تر از روز جنگ احد كه حمزة بن عبدالمطلب شهید گردید و بعد از آن روز جنگ موته كه جعفر بن ابى طالب پسر عم او شهید گشت، نبود؛ و هیچ روزى همانند روز حسین نبود، سى هزار نفر گرد او جمع شدند كه خود را از این امت مى‌دانستند! و با خون حسین به خدا تقرب مى‌جستند! و حسین علیه‌السلام آنها را موعظه فرمود ولى نپذیرفتند، تا او را به ستم شهید كردند.
و در این حمله بود كه محمد بن مسلم به روى زمین افتاد و او را ابو مرهم ازدى و لقیط بن ایاس جهنى به شهادت رساندند.(213)
3 - جعفر بن عقیل: مادر او حوصأ دختر عمرو بن عامر است. او به میدان آمد و شمشیر زنان مى‌گفت:
انا الغلام الا بطحى الطالبى من معشر فى هاشم و غالب فنحن حقا سادة الذوائبفینا حسین اطیب الاطائب.(214)
و پانزده نفر از سپاه كوفه را كشت و او را سرانجام مردى به نام بشر بن خوط به شهادت رساند.(215) و (216)
4 - عبدالرحمن بن عقیل:او به میدان آمد و رجز خواند و از لشكر دشمن هفده سواره را به دوزخ روانه كرد و شخصى به نام عثمان بن خالد جهنى او را به شهادت رساند.(217)
5 - عبدالله بن عقیل: به او عبدالله اكبر لقب داده بودند. به میدان آمده و مبارزه كرد و عاقبت به دست عثمان بن خالد و مردى از قبیله همدان شهید شد.(218)
6 - محمد بن ابى سعید بن عقیل:چون امام حسین علیه‌السلام شهید شد، نوجوانى از خیمه بیرون آمد در حالى كه نگران و مضطرب بود و به طرف چپ و راست خود با دل نگرانى نگاه مى‌كرد، سوارى بر او حمله كرد و ضربه‌اى بر او وارد ساخت، از نام و نشانش پرسیدم، گفتند كه او محمد بن ابى سعید بن عقیل است، از نام و نشان آن سوار پرسیدم، گفتند: لقیط بن ایاس جهنى است.
هانى بن ثبیت حضرمى مى‌گوید: من در كربلا به هنگام كشته شدن امام حسین حضور داشتم، و ما ده نفر سواره بودیم و من دهمین آنها بودم كه اسبان را در میدان به جولان در آوردیم، ناگهان نوجوانى از اهل‌بیت حسین از خیمه بیرون آمد در حالى كه چوبى در دست و پیراهنى در بر داشته و به راست و چپ خود مى‌نگریست، در این هنگام سوارى به او نزدیك شد و بدن او را با شمشیر پاره كرد.
هشام كلبى، ناقل این خبر مى‌گوید: هانى بن ثبیت خود قاتل آن نوجوان بود ولى از ترس نام خود را ذكر نكرده است.(219)

خاندان جعفر بن ابى طالب

1- عون بن عبدالله بن جعفر: فرزند زینب كبرى عقیله بنى‌هاشم دختر على بن ابى طالب است.(220)
عبدالله بن جعفر دو فرزند خود را به نام عون و محمد نزد امام حسین علیه‌السلام فرستاد و آن دو در وادى عقیق به امام علیه‌السلام ملحق شدند.
عون بن عبدالله در روز عاشورا به میدان آمد و این رجز را مى‌خواند:
"ان تنكرونى فانا ابن جعفر شهید صدق فى الجنان ازهر یطیر فیها بجناح اخضر كفى بهذا شرفا فى المحشر." (221)
امام سجاد علیه‌السلام فرمود: خدا عمویم عباس را رحمت كند! او خود را فداى برادرش حسین علیه‌السلام نمود و ایثار كرد تا این كه هر دو دست او قطع شد و خداوند به او همانند جعفر طیار دو بال عطا فرمود كه در بهشت با فرشتگان پرواز كند. و فرمود: براى عباس نزد خداى متعال منزلت و درجه‌اى است كه تمام شهدا در قیامت به آن درجه و منزلت غبطه مى‌خورند.
و سه نفر از سواران سپاه دشمن و هجده نفر از پیادگان آنها را به قتل رساند، آنگاه عبدالله بن قطنه بر او حمله كرد و او را با شمشیر به شهادت رسانید.(222)
2- محمدبن عبدالله بن جعفر: فرزند خوصأ، دختر حفصه است. بعضى گفته‌اند او قبل از برادرش عون به میدان آمد و این رجز را مى‌خواند:
اشكو الى الله من العدو انفعال قوم فى الردى عمیان قد بدلوا معالم القرآن و محكم التنزیل و التبیان.(223)
و ده نفر از آن گروه را كشت، سپس دشمن بر او حمله‌ور شد و سرانجام او را شخصى به نام عامر بن نهشل تمیمى به شهادت رسانید.(224)
3- عبیدالله بن عبدالله بن جعفر:او نیز فرزند خوصأ دختر حفصه بود، و به یارى امام حسین علیه‌السلام آمده بود كه به شهادت رسید.(225) و گفته‌اند كه او را بشر بن حویطر قانصى به قتل رسانید.(226)
4- قاسم بن محمد بن جعفر بن ابى طالب: او همیشه ملازم پسر عمویش امام حسین علیه‌السلام بود و هرگز از او مفارقت نمى‌كرد، امام علیه‌السلام دختر عمویش ام‌كلثوم كه دختر عبدالله بن جعفر و مادرش زینب كبرى بود به او تزویج نمود.
قاسم به همراه همسرش به كربلا آمد و بعد از عون بن عبدالله بن جعفر به میدان رفت و جمع كثیرى از دشمنان را كشت كه بعضى تعداد سوارگان از آنها را هشتاد نفر و از پیادگان را دوازده نفر ذكر كرده‌اند، تا آن كه جراحات زیادى برداشت، پس از هر سو بر او حمله‌ور شدند و او را شهید كردند.(227)

فرزندان امام حسن علیه‌السلام

1- قاسم بن حسن: مادرش رملد نام داشت(228) و او نوجوانى بود كه هنوز به حد بلوغ نرسیده بود، وقتى براى اجازه میدان رفتن خدمت امام حسین علیه‌السلام رسید، امام علیه‌السلام نظر بر او افكند و دست بر گردن او انداخت و هر دو گریه كردند تا از حال رفتند، آنگاه براى مبارزه از امام اذن خواست ولى امام ابا كرد، قاسم به دست و پاى امام بوسه زد تا آن حضرت او را رخصت داد پس به میدان آمد در حالى كه اشكش بر گونه‌هایش جارى بود و این رجز را مى‌خواند:
"ان تنكرونى فانا ابن الحسن سبط النبى المصطفى المؤتمن هذا حسین كالاسیر المرتهن بین اناس لا سقوا صوب المزن."(229)
نوشته‌اند كه: صورت او همانند قرص ماه بود، پس جنگ شدیدى كرد و با همان كودكى سى و پنج نفر را به قتل رساند.
حمیدبن مسلم مى‌گوید: من در میان سپاه كوفه ایستاده بودم و به این نوجوان نظر مى‌كردم كه پیراهنى در بر و نعلینى بر پا داشت، پس بند یكى از آنها پاره شد و فراموش نمى‌كنم كه بند نعلین پاى چپ او بود، عمرو بن سعد ازدى به من گفت كه: من بر او حمله كنم.
به او گفتم: سبحان الله! چه منظورى دارى؟ به خدا قسم كه اگر او مرا بكشد من دست خود را به سوى او دراز نكنم، این گروه كه اطراف او را گرفته‌اند او را بس است!
او گفت: من به او حمله خواهم كرد.
پس به قاسم حمله كرد و ضربه‌اى بر فرق او زد كه به صورت بر زمین افتاد و فریاد بر آورد: یا عماه! پس حسین علیه‌السلام با شتاب آمد و از میان صفوف گذشته تا بر بالین قاسم رسید و ضربه‌اى بر قاتل قاسم بن حسن زد، او دست خود را پیش آورد، دستش از مرفق جدا گردید و كمك طلبید، سپاه كوفه براى نجات او شتافتند و جنگ شدیدى در گرفت و سینه او در زیر سینه اسبان خرد شد.(230) غبار، فضاى میدان را پر كرده بود، چون غبار نشست، امام حسین را دیدم كه بر سر قاسم ایستاده و قاسم پاهاى خود را بر زمین مى‌كشد. امام حسین علیه‌السلام فرمود: چقدر بر عموى تو سخت است كه او را به كمك بخوانى و از دست او كارى بر نیاید و یا اگر كارى هم بتواند انجام دهد براى تو سودى نداشته باشد، از رحمت خدا دور باد قومى كه تو را كشتند.(231)
آنگاه امام حسین علیه‌السلام قاسم را به سینه گرفت و او را از میدان بیرون برد.
حمیدبن مسلم مى‌گوید: من به پاهاى آن نوجوان نظر مى‌كردم و مى‌دیدم كه بر زمین كشیده مى‌شود و امام سینه خود را به سینه او چسبانیده بود، با خود گفتم: كه او را به كجا مى‌برد؟ دیدم او را آورد و در كنار كشته فرزندش على بن الحسین و سایر شهداى خاندان خود قرار داد.(232)
و در «كفایة الطالب» آمده است: وقتى قاسم از روى اسب بر زمین افتاد و عمو را صدا زد، مادرش ایستاده بود و نظاره‌گر صحنه بود، و حسین علیه‌السلام در حالى كه قاسم را به سینه گرفته بود این اشعار را مى‌خواند:
غریبون عن اوطانهم و دیار همتنوح علیهم فى البرارى و حوشها و كیف ولا تبكى العیون لمعشر سیوف الاعادى فى البرارى تنوشها بُدُورٌ توارى نُورها فتغیر تمحاسنها ترب الفلاه نعوشها.(233)
2- ابوبكر بن الحسن: او و برادرش قاسم از یك مادر و پدر بودند. از امام باقر علیه‌السلام نقل است كه او را مردى به نام عقبة الغنوى به شهادت رسانید.(234)
3- عبدالله بن الحسن:در حالى كه سپاه كوفه امام علیه‌السلام را محاصره كرده بود، عبدالله بن الحسن كه هنوز به حد بلوغ نرسیده بود مى‌خواست خود را شتابان به امام علیه‌السلام برساند، زینب كبرى خواست او را از این عمل باز دارد ولى او مقاومت مى‌كرد و مى‌گفت: به خدا قسم كه از عمویم هرگز جدا نمى‌گردم. در این هنگام بحر بن كعب - و بعضى گفته‌اند حرملة بن كاهل - با شمشیر به امام حسین علیه‌السلام حمله كرد، عبدالله به او گفت: اى پسر زن بدكاره! مى‌خواهى عمویم را بكشى؟ و او شمشیر خود را به طرف آن كودك فرود آورد، عبدالله دست خو را سپر قرار داد و شمشیر، دست او را قطع كرده و آن را به پوست آویزان كرد، پس او فریاد مى‌زد: اى مادر!
عباس آخرین شهید از اصحاب امام حسین علیه‌السلام بود، و بعد از او كودكانى از آل ابى طالب كه سلاح نداشتند شهید شدند.
امام حسین علیه‌السلام آن كودك را در آغوش كشید و گفت: اى پسر برادر! در این سختى شكیبا باش و از خداى خود چشم نیكى دار تا تو را به پدران نیكوكارت ملحق كند.
حرملة بن كاهل تیرى به او زد در حالى كه در دامان امام قرار داشت و آن كودك به شهادت رسید.(235)
4- حسن بن الحسن:یكى دیگر از فرزندان امام مجتبى، حسن مثنى است، او روز عاشورا به میدان آمد و همانند دلیران رزمجو جنگید تا به زمین افتاد؛ هنگامى كه سپاه كوفه براى جدا كردن سرهاى شهدا آمدند، دیدند كه او هنوز زنده است و رمقى در او باقى است، اسمأ بن خارجه كه از خویشان مادرى او بود، وساطت كرد و او را با خود به كوفه برد و مداوا كرد تا زخم‌هاى تن او التیام یافت و بعد از كوفه به مدینه رفت.(236)

فرزندان امیر المؤمنین علیه‌السلام

1- عبدالله بن على:مادر او فاطمه ‌ام‌البنین است و هنگام شهادت امیرالمؤمنین علیه‌السلام كودكى شش ساله بوده است. و در واقعه كربلا حدود 27 سال از عمرش مى‌گذشت. هنگامى كه اصحاب امام علیه‌السلام و گروهى از اهل‌بیت او شهید شدند، عباس بن على علیه‌السلام برادران خود را كه از مادر با او یكى بودند خواند و گفت: به میدان روید.
اولین آنها عبدالله بن على كه از عثمان و جعفر بزرگتر بود بپاخاست، ابوالفضل به او گفت: اى برادر! به میدان برو تا تو را كشته در راه خدا ببینم و تو فرزندى ندارى، پس او به میدان آمد و رجز مى‌خواند و شمشیر مى‌زد و مبارزه كرد تا آن كه مردى به نام هانى بن ثبیت بر او حمله كرد و با شمشیر ضربه‌اى بر سر او وارد كرد و او را شهید نمود.(237)
2- عثمان بن على: او بعد از برادرش عبدالله بن على به میدان رفت در حالى كه بیست و یك سال از عمر او مى‌گذشت.(238) و این رجز را مى‌خواند:
"انى انا عثمان ذو مفاخر شیخى على ذوالفعال الطاهر سنو النبى ذى الرشاد السائرما بین كل غائب و حاضر."(239)
خولى بن یزید تیرى بر او زد و او را به شهادت رسانید. و برخى نوشته‌اند كه: در اثر آن تیر از اسب به روى زمین افتاد و مردى از قبیله بنى ابان بر او حمله كرد و او را شهید نمود و سر او را از بدن جدا كرد.(240)
3- جعفر بن على:او هنگام شهادت على علیه‌السلام دو ساله بود و با برادرش امام حسن علیه‌السلام دوازده سال و با برادرش امام حسین علیه‌السلام بیست و یك سال زندگى كرد، و روایت شده است كه امیرالمؤمنین علیه‌السلام او را به نام برادرش جعفر نامگذارى كرد به جهت علاقه‌اى كه به برادرش داشت. او نیز به میدان رفت و این رجز را مى‌خواند:
"انى انا جعفر ذو المعالى ابن على الخیر ذوالنوال ذاك الوصى ذو السنا و الوالى حسبى بعمى جعفر و الخال احمى حسینا ذى الندى المفضال." (241) و (242 )
و مبارزه كرد تا آن كه خولى بن یزید بر او حمله‌ور گردید و او را به شهادت رسانید و بعضى قاتل او را هانى بن ثبیت ذكر كرده‌اند.(243)
پس مشك را به دندان گرفت، آنگاه تیرى بر مشك خورد و آب‌هاى آن فرو ریخت و تیر دیگرى بر سینه مباركش اصابت كرد، و بعضى گفتند تیر بر چشم حضرت نشست، و برخى نوشته‌اند كه عمودى آهنین بر فرق مباركش زدند كه از اسب بر زمین افتاد و فریاد بر آورد و امام حسین علیه‌السلام را صدا زد.
4- ابوبكر بن على: مورخان، نام او را ذكر نكرده‌اند و ابوبكر كنیه اوست، و مادر او لیلا دختر مسعود بن خالد است. او نیز به میدان آمد و رجز خواند و مبارزه كرد تا این كه به دست مردى از قبیله همدان شهید شد.(244)
5- محمد بن على: او محمد اصغر است و امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرزند دیگرى به نام محمد دارد كه از او بزرگتر بوده است لذا او را محمد اصغر مى‌گویند، مادر او ام ولد است. او را مردى از قبیله بنى ابان به شهادت رسانید.(245) بعضى مادر او را اسمأ بنت عمیس نوشته‌اند.(246)
6- عباس الاصغر(247):از قاسم بن اسبغ مجاشعى نقل شده است كه گفت: وقتى كه سرهاى شهدا را وارد كوفه مى‌كردند سوارى را دیدم كه سر جوانى را كه محاسن نداشت به گردن اسب خود آویخته و صورت آن جوان مثل ماه شب چهارده مى‌درخشید، وقتى كه اسب، سرش را به زیر مى‌برد آن سر نازنین به زمین مى‌رسید، از آن سوار سؤال كردم كه این سر كدام مظلوم است كه به گردن اسب خود آویخته‌اى؟!
گفت: سر عباس بن على!
گفتم: تو كیستى؟
گفت: حرملة بن كاهل اسدى.
قاسم گفت: چند روزى نگذشت كه دیدم صورت حرمله سیاه شد.(248)
7- عباس بن على: او در سال بیست و شش هجرى متولد شد و مادر بزرگوار آن حضرت، ام البنین فاطمه دختر حزام بن خالد است.
على علیه‌السلام به برادرش عقیل - كه عالم به انساب و اخبار عرب بود - فرموده بود: براى من زنى را كه فرزندانى شجاع بیاورد انتخاب كن. عقیل، فاطمه دختر حزام را معرفى كرد و گفت: در عرب شجاع‌تر از پدران او كسى را نمى‌شناسم . على علیه‌السلام با او ازدواج كرد و اول فرزندى كه از ام‌البنین به دنیا آمد عباس علیه‌السلام بود كه او را به سبب زیبائى سیما، قمر بنى‌هاشم لقب داده بودند و كنیه او ابوالفضل است، و پس از عباس از ام البنین سه فرزند به ترتیب عبدالله و عثمان و جعفر متولد شدند. عباس بن على چهارده سال با پدرش امیرالمؤمنین علیه السلام و مابقى عمر را در كنار دو برادرش زندگى كرد و هنگام شهادت سى و چهار سال از عمر شریفش گذشته بود. او در شجاعت بى نظیر بود و هنگامى كه بر اسب سوار مى‌شد پاى مباركش به زمین مى‌رسید.
از امام صادق علیه‌السلام نقل شده است كه فرمود: عمویم عباس بن على داراى بصیرتى نافذ و ایمانى محكم و پایدار و در ركاب امام حسین علیه‌السلام جهاد نمود و نیكو مبارزه كرد تا به شهادت رسید.(249)
و نقل شده كه روزى على بن الحسین علیه‌السلام به فرزند عباس علیه‌السلام كه نامش عبیدالله بود نظر كرد و گریست سپس فرمود: هیچ روزى بر رسول خدا سخت‌تر از روز جنگ احد كه حمزة بن عبدالمطلب شهید گردید و بعد از آن روز جنگ موته كه جعفر بن ابى طالب پسر عم او شهید گشت، نبود؛ و هیچ روزى همانند روز حسین نبود، سى هزار نفر گرد او جمع شدند كه خود را از این امت مى‌دانستند! و با خون حسین به خدا تقرب مى‌جستند! و حسین علیه‌السلام آنها را موعظه فرمود ولى نپذیرفتند، تا او را به ستم شهید كردند.
سپس امام سجاد علیه‌السلام فرمود: خدا عمویم عباس را رحمت كند! او خود را فداى برادرش حسین علیه‌السلام نمود و ایثار كرد تا این كه هر دو دست او قطع شد و خداوند به او همانند جعفر طیار دو بال عطا فرمود كه در بهشت با فرشتگان پرواز كند. و فرمود: براى عباس نزد خداى متعال منزلت و درجه‌اى است كه تمام شهدا در قیامت به آن درجه و منزلت غبطه مى‌خورند.(250)
امام حسین علیه السلام بر بالین عباس آمد و چون آن حال را دید فرمود: «الان انكسر ظهرى و قلّت حیلتى»؛ «الان كمرم شكست و راه چاره به رویم بسته شد.» و چون چشم تیر خورده و تن در خون طپیده عباس را بر روى زمین در كنار فرات دید خم شد و در كنار او نشست، زار زار گریست تا عباس جان سپرد، سپس او را به سوى خیمه برد.
عده‌اى از تاریخ نویسان نوشته‌اند: عباس چون تنهائى امام علیه‌السلام را دید، نزد او آمد و گفت: آیا مرا رخصت مى‌دهى تا به میدان روم؟
امام حسین علیه‌السلام گریه شدیدى كرد و آنگاه گفت: اى برادر! تو صاحب پرچم و علمدار من هستى.
عباس گفت: اى برادر! سینه‌ام تنگ و از زندگى خسته شده‌ام و مى‌خواهم از این منافقان خونخواهى كنم.
امام حسین علیه‌السلام فرمود: براى این كودكان كمى آب تهیه كن.
عباس به میدان آمد و سپاه كوفه را موعظه كرد و آنها را از عذاب خدا ترساند، ولى اثرى نكرد، پس بازگشت و ماجرا به برادر گفت، در آن هنگام بود كه فریاد العطش كودكان را شنید، پس بر مركب سوار شد و مشك و نیزه خود را برگرفت و آهنگ فرات نمود، چهار هزار نفر از سپاه دشمن كه بر فرات گمارده شده بودند او را احاطه كردند و او را هدف تیر قرار دادند، عباس آنها را پراكنده كرد و هشتاد نفر از آنان را كشت تا وارد فرات شد، و چون خواست مقدارى آب بنوشد یاد عطش حسین و اهل‌بیت و كودكان او را از نوشیدن آب بازداشت، پس آب را ریخت و به قولى این اشعار را خواند:
یا نفس من بعد الحسین هونى و بعده لا كنت ان تكونى هذا الحسین شارب المنونو تشربین بارد المعین.(251)
و مشك را از آب پر كرد و بر شانه راست خود انداخت و راهى خمیه‌ها شد، لشكر كوفه راه را بر او بستند و از هر طرف او را محاصره نمودند، عباس با آنها پیكار مى‌كرد و این رجز را مى‌خواند:
"لا ارهب الموت اذا الموت زقى حتى اوارى فى المصالیت لقا نفسى لنفس المصطفى الطّهر وقاانى انا العباس اغدو بالسقا ولا اخاف الشر یوم الملنقى."(252)
تا این كه نوفل ارزق دست راست او را از بدن جدا كرد، آنگاه مشك را بر دوش چپ نهاد و پرچم را به دست چپ گرفت و این رجز را خواند:
"والله ان قطعتم یمینى انى احامى ابدا عن دینى و عن امام صادق الیقیننجل النّبى الطاهر الامین."(253)
دست چپ حضرت را نیز همان ملعون از مچ جدا كرد؛ و نیز نقل شده است كه در آن هنگام حكیم بن طفیل كه در پشت درخت خرما كمین كرده بود شمشیرى بر دست چپ او زد و آن را از بدن جدا كرد، آن حضرت پرچم را به سینه خود چسبانید و این رجز را خواند:
"یا نفس لا تخشى من الكفار و ابشرى برحمة الجبار مع النّبى السّید المختار قد قطعوا ببغیهم یسارى
فاصلهم یا رب حر النار."(254 )
پس مشك را به دندان گرفت، آنگاه تیرى بر مشك خورد و آب‌هاى آن فرو ریخت و تیر دیگرى بر سینه مباركش اصابت كرد، و بعضى گفتند تیر بر چشم حضرت نشست، و برخى نوشته‌اند كه عمودى آهنین بر فرق مباركش زدند كه از اسب بر زمین افتاد و فریاد بر آورد و امام حسین علیه‌السلام را صدا زد.
آن حضرت بر بالین عباس آمد و چون آن حال را دید فرمود: «الان انكسر ظهرى و قلّت حیلتى»؛ «الان كمرم شكست و راه چاره به رویم بسته شد.»(255) و چون چشم تیر خورده و تن در خون طپیده عباس را بر روى زمین در كنار فرات دید خم شد و در كنار او نشست، زار زار گریست تا عباس جان سپرد(256)، سپس او را به سوى خیمه برد.(257)
بعضى هم گفته‌اند: امام حسین علیه‌السلام بدن عباس را به جهت كثرت جراحات نتوانست از قتلگاهش به جائى كه اجساد شهدا در آنجا بود حمل كند.(258) و (259)
آنگاه امام حسین علیه‌السلام بر دشمن حمله كرد و از طرف راست و چپ بر آنان شمشیر مى‌زد و آن سپاه از مقابلش مى‌گریختند و آن حضرت مى‌گفت: كجا فرار مى‌كنید؟ شما برادرم را كشتید! شما بازوى مرا شكستید! سپس به تنهائى به جایگاه اول خود باز مى‌گشت.
عباس آخرین شهید از اصحاب امام حسین علیه‌السلام بود، و بعد از او كودكانى از آل ابى طالب كه سلاح نداشتند شهید شدند.(260)
در بعضى از كتب آمده است: هنگامى كه عباس و حبیب بن مظاهر شهید شدند اثر شكستگى در چهره امام حسین علیه‌السلام ظاهر شد، پس با اندوه و غم نشست و اشكش بر صورت مباركش جارى شد.(261)
سكینه نزدیك آمد و از پدر سراغ عمویش عباس را گرفت، امام علیه‌السلام خبر شهادتش را به او داد، در آن حال زینب فریاد بر آورد: و اخاه! وا عباساه! وا ضعیتنا بعدك!
در این زمان زنان حرم به گریه در آمدند، و امام حسین علیه‌السلام گریست و فرمود: وا ضعیتنا بعدك!(262) وا انقطاع ظهراه، سپس این اشعار قرائت فرمود:
"اخى یا نور عینى یا شقیقى فَلى قد كنت كالركن الوثیق اَیا ابن ابى نصحت اخاك حتّى سقاك الله كأساً من رحیق اَیا قمراً منیراً كنت عونى على كل النوائب فى المضیق فبعدك لا تطیب لنا حیاة سنجمع فى الغداة على الحقیق اَلا للّه شكوائى و صبرى و ما القاه من ظمأٍ و ضیق."(263)
8 - محمد بن عباس بن على:ابن شهر آشوب در بیان شهداى بنى‌هاشم با امام حسین علیه‌السلام ذكر كرده است كه: بعضى گفته‌اند محمد بن عباس بن على بن ابى طالب نیز شهید شده است.(264)

آخرین لحظه‌ها و كودك شیرخوار

امام علیه‌السلام به خیمه آمد و فرزندش عبدالله را نزد وى آوردند، آن حضرت او را در دامان خود نشانید، در این اثنأ مردى از بنى اسد تیرى پرتاب كرد و آن طفل را شهید ساخت، پس امام علیه‌السلام خون آن طفل را گرفت و چون دستش پر شد آن را روى زمین ریخت(265) و فرمود: پروردگارا!! اگر باران آسمان را از ما منع فرمودى خیر ما را در این خون قرار ده و انتقام ما را از این گروه ستمگر بگیر. آنگاه آن طفل را آورده و در كنار دیگر شهدا قرار داد.(266)
در نقل دیگرى آمده است كه: امام علیه‌السلام مقابل خیمه‌ها آمد و به زینب گفت: فرزند كوچكم را نزد من آرید تا با او وداع كنم، پس او را گرفته و صورتش را نزدیك آورد تا او را ببوسد، حرمة بن كاهل اسدى تیرى رها كرد و گلوى آن كودك را درید و او را قربانى كرد؛ و شاعر چه زیبا این مضمون را در قالب نظم عربى ریخته است:
"لله مفطور من الصبّر قلبه و لو كان من صمّ الصّفا لتفطّرا و مُنعطفٍ اهوى لتقبیل طفله فقبل منه قبله السّهم منحرا."(267)
پس امام علیه‌السلام به زینب فرمود: كودك را بگیر، آنگاه دست خود را زیر خون گلوى او گرفت و چون دستش پر از خون شد به سوى آسمان پاشید و گفت: «هوّن علىّ ما نزل بى انّه بعین اللّه»؛ «چون خدا مى‌بیند آنچه كه از بلا بر من نازل شد، بلا بر من آسان گشت.»(268)
هشام بن محمد كلبى نقل كرده است كه: چون امام علیه‌السلام سپاه كوفه را دید كه در ریختن خونش اصرار مى‌ورزند، قرآن را گرفته و آن را باز كرد و روى سر نهاد و فریاد بر آورد: بین من و شما كتاب خدا و جدم محمد رسول اللّه، اى قوم! خون مرا به چه چیز حلال مى‌شمارید؟
در این حال امام حسین علیه‌السلام نظر كرد و طفلى را دید كه از تشنگى مى‌گرید، او را روى دست گرفته و گفت: اى جماعت! اگر به من رحم نمى‌كنید پس به حال این كودك شیرخوار رحم آورید. در این اثنأ مردى از سپاه كوفه با تیرى آن كودك بی‌گناه را به قتل رساند. امام حسین علیه‌السلام با مشاهده این احوال مى‌گریست و مى‌فرمود: «اللهم احكم بیننا و بین قوم دعونا لینصرونا فقتلونا»؛ «خداوندا! داورى كن در میان ما و اینان كه ما را دعوت كردند تا به یاریمان بشتابند ولى شمشیرهاى خود را به روى ما كشیدند.»
بعضى ذكر كرده‌اند كه ندائى در آسمان شنیده شد كه: اى حسین! كودك را به ما بسپار كه در بهشت براى او شیر دهنده‌اى هست.(269)
پس از این كه آن طفل شهید شد، امام حسین علیه‌السلام با غلاف شمشیر نزدیك خیمه قبر كوچكى را حفر كرد و او را با همان حالت به خاك سپرد.(270)
و نقل شده است كه بر جنازه او نماز گزارد و او را به خون خود آغشته ساخت و بعد دفن نمود.(271)

نوزاد شهید

امام علیه‌السلام در حالى كه بر اسب خود سوار و عازم میدان بود، كودكى را كه در همان ساعت متولد شده بود نزد آن حضرت آوردند، امام علیه‌السلام در گوش فرزند خود اذان گفت و كام او را برداشت، در آن هنگام تیرى بر حلق آن طفل اصابت نموده و او را به شهادت رسانید. امام حسین علیه‌السلام تیر را از حلقوم آن طفل بیرون كشید و كودك را به خونش آغشت و گفت: به خدا سوگند تو گرامى‌تر از ناقه‌اى (ناقه صالح) در پیشگاه خداى تعالى، و جد تو رسول خدا، گرامى‌تر از صالح پیغمبر است نزد خدا آنگاه جنازه خون‌آلود كودك را آورده و نزد سایر فرزندان و برادرزادگانش نهاد.(272)

تعداد شهداى اهل بیت علیه‌السلام

اهل تاریخ در عدد شهداى اهل‌بیت اختلاف كرده‌اند كه به برخى از آن اقوال اشاره مى‌كنیم:
1- «17نفر» این تعداد از امام صادق علیه‌السلام نقل شده است. در حدیثى آمده است كه آن حضرت فرمود: خونى است كه خدا آن را طلب خواهد كرد، آنان كه از اولاد فاطمه شهید شدند و مصیبتى همانند مصیبت حسین نیست كه با او هفده نفر از اهل‌بیت خود شهید شدند و در راه خدا صبر پیشه ساخته و خالصانه جان باختند.
و از محمدبن حنفیه نقل شده است كه: هفده نفر با حسین كشته گشتند كه همه آنها از فاطمه بنت اسد مادر امیرالمؤمنین علیه‌السلام مى‌باشند.
در زیارات ناحیه نام هفده نفر شهید ذكر شده از اهل‌بیت، و شیخ مفید هم همین تعداد را ذكر كرده و شاید همین اقرب باشد.
2 - «16 نفر» این قول از حسن بصرى نقل شده است كه مى‌گوید: با حسین بن على شانزده نفر كشته شدند كه همانند و نظیرى در روى زمین نداشتند.
3 - «15 نفر» این تعداد را مغیرة بن نوفل در شعرى كه در مرثیه آنان سروده ذكر كرده است.
4 - «19 نفر»
5 - «20 نفر»
6 - «23 نفر»
7 - «27 نفر» از اولاد فاطمه بنت اسد.
8 - «78 نفر» این را نسّابه سید ابو محمد الحسین حسینى ذكر كرده و شاید تعداد تمام شهداى كربلا باشد نه شهداى اهل‌بیت.
9 - «30 نفر» كه در حدیث عبدالله بن سنان آمده است.
10 - «13 نفر» این را مسعودى در مروج الذهب ذكر كرده است.
11 - «14 نفر» این عدد را خوارزمى ذكر كرده.(273)

پی‌نوشت‌ها:

167- معانى الاخبار، 274.
168-مثیر الاحزان، 67.
169- ارشاد شیخ مفید 2/104.
170- طبقات ابن سعد، ترجمه امام حسین، 72.
171- از این نقل چنین بر مى‌آید كه برخى خیمه‌هاى امام و یارانش را قبل از شهادت امام نیز به آتش كشیده و سوزانده‌اند.
172- كامل ابن اثیر /4/69.
173- تاریخ طبرى 5/438.
174- البدایة و النهایة، 8/198.
175- این مرد از جمله كسانى است كه از سعادت شهادت محروم ماند و از امام اذن خواست و بازگشت و بعضى از وقایع را او نقل كرده است.
176- انساب الاشراف، 3/197.
177- شرح نهج البلاغة، ابن ابى الحدید 3/263.
178- علل الشرایع 1/229.
179- «اینان در راه محبت امامشان از جان خود گذشتند و ایثار نقد جان بالاترین مرتبه جود و بخشش است. آنان كه به مكارم و مراتب عالیه پیشى گرفته، همان‌هایى هستند كه فردا از كوثر خواهند نوشید. اگر شمشیرها و تیرهاى آن رادمردان نبود، گوش‌ها صداى اذان مؤذنین را نمى‌شنید.»
180- سفینة البحار، صحب.
181- ارشاد شیخ مفید، 2/106.
182- على الاكبر، مقرم 12.
183- على الاكبر، مقرم 12 به نقل از الحدائق الوردیة.
184- ابصار العین، 21.
185- ارشاد شیخ مفید 2/106 / كامل ابن اثیر 4/74.
186- نفس المهموم، 307.
187- سوره آل عمران: 33 و 34.
188- بحار الانوار، 45/42.
189- «من على پسر حسین فرزند على هستم، به خدا سوگند كه ما به رسول خدا از همه كس نزدیكتریم، آنقدر با نیزه بر شما زنم كه خم شود، از پدرم حمایت كنم و با شمشیر بر شما ضربتى فرود آورم، آنگونه كه از جوان هاشمى علوى زیبنده است، پسر زیاد را كجا رسد كه درباره ما حكم كند.»
190- در مناقب آمده است كه هفتاد نفر را به قتل رساند.
191- مقتل الحسین خوارزمى 2/31.
192- «جنگ است كه جوهر مردان را آشكار مى‌سازد، و درستى ادعاها پس از جنگ ظاهر مى‌شود، به خداى عرش سوگند كه از شما جدا نگردم مگر آن كه تیغ‌هاى شما غلاف شود.»
193- نفس المهموم، 308.
194- ارشاد شیخ مفید، 2/106.
195- مقتل الحسین مقرم 259 / الدمعة الساكبة، 4/331.
196- ابصار العین، 23.
197- مقاتل الطالبیین، 116.
198- الملهوف، 48.
199- نفس المهموم، 311.
200- ذریعة النجاة، 128.
201- ارشاد شیخ مفید، 2/107.
202- الدمعة الساكبة، 4/332.
203- در كتب معتبره نصى بر این كه مادر على اكبر در كربلا حضور داشته و یا در آن زمان در قید حیات بوده است مشاهده نشد و محدث قمى مى‌گوید: من در مصادر نیافتم كه مادر على اكبر در كربلا حضور داشته است ولى بعضى گفته‌اند كه او در واقعه كربلا حضور داشته است. (وسیلة الدارین، 294).
204- ابصار العین، 50.
205- «امروز پدرم مسلم را ملاقات خواهم كرد، با آن گروهى كه بر دین پیامبر خدایند. آنها همانند گروهى كه مشهور به دروغ هستند، نباشند، بلكه از خوبان و داراى نسب كریمند.»
206- وسیلة الدارین، 231.
207- بعضى براى مسلم بن عقیل دو فرزند ذكر كرده‌اند كه هر دو به نام عبدالله و هر دو در كربلا شهید شدند، كه مادر یكى از آنها رقیه دختر امیرالمؤمنین و مادر دیگرى كنیز بوده است. (وسیلْة الدارین، 231).
208- ارشاد شیخ مفید، 2/107.
209- نوشته‌اند كه: مختار كسى را نزد زید بن رقاد فرستاد كه مدعى بود من تیرى به سوى جوانى انداختم كه دستش را به پیشانى گرفته بود و آن جوان عبدالله بن مسلم نام داشت و چون دستش را به پیشانیش دوختم، گفت: خدایا! اینان ما را كم به حساب آوردند و ما را خوار كردند، آنان را بكش همانگونه كه ما را كشتند؛ و من تیر دیگرى بر او زدم و بعد به نزدیك او آمدم در حالى كه او كشته شده بود خواستم تیرم را از پیشانیش بیرون بكشم، آن تیر را آنقدر تكان دادم تا بیرون كشیدم! ولى قسمت نصل نیزه (قسمت تیزى نیزه) در پیشانى او ماند!! اصحاب مختار او را به كیفر این عمل ننگین با تیر و سنگ زدند و چون بر زمین افتاد او را زنده زنده در آتش سوزاندند(كامل ابن اثیر 4/243)؛ بنابراین نقل محتمل است كه زیدبن رقاد قاتل عبدالله بن مسلم بوده است و احتمال دارد كه او یكى دیگر از شهدا را به این كیفیت به شهادت رسانیده است.
210- ابصار العین، 50.
211- «صبراً على الموت یا بنى عمومتى، صبراً یا اهل بیتى لا رایتم هوانا بعد هذا الیوم ابداً».
212- بحار الانوار، 45/36.
213- ابصار العین، 50.
214- «من غلام ابطحى طالبى از خاندان هاشم و غالب هستم، ما به تحقیق از بزرگان و سادات هستیم، و حسین در میان ما پاكیزه‌ترین پاكیزگان است.»
215- ابصار العین، 51.
216- برخى گفته‌اند: عبدالله بن عروه خثعمى ابتدا تیرى به او زد و آنگاه بشر بن خوط بسوى او رفت در حالى كه مادرش جلوى خیمه ایستاده بود و تماشا مى‌كرد، او را شهید كرد، و در زیارت ناحیه آمده است: «السلام على جعفر بن عقیل بن ابى طالب لعن الله قاتله و رامیه بشر بن خوط الهمدانى.»(وسیلة الدارین، 229).
217- مناقب ابن شهر آشوب، 4/105.
218- مقاتل الطالبیین، 93.
219- ابصار العین، 51.
220- مقاتل الطالبیین، 91.
221- «اگر مرا نمى‌شناسید، من پسر جعفر طیارم، شهید صدقى در بهشت است، كه با بال‌هاى سبز رنگش در بهشت پرواز مى‌كند، و این شرف در روز محشر كفایت مى‌كند.»
222- ابصار العین، 39.
223- به خدا شكایت مى‌كنم از تجاوز و افعال گروهى كه در پستى همانند كورانند، همان‌ها كه معالم قرآن را دگرگون ساخته و محكمات تنزیل را جابجا كردند.» (وسیلة الدارین، 246).
224- ابصار العین، 40.
225- مقاتل الطالبیین، 92.
226- مناقب ابن شهر آشوب، 4/106.
227- تنقیح المقال، 2/24.
228- ابصار العین، 36.
229- «اگر مرا نمى‌شناسید من فرزند امام حسن هستم، كه او فرزند پیامبر خدا برگزیده و مؤتمن است. این حسین است كه همانند اسیر در میان گروهى است كه خدا آنها را از بارانش سیراب نكند.»
230- در این كه بدن قاسم زیر سم اسبان رفته و یا قاتل او، اختلاف است ولكن ظاهر عبارت شیخ مفید در ارشاد و دیگران این است كه بدن قاتل او زیر سم اسبان رفته است.
231- بحار الانوار، 45/34.
232- نفس المهموم، 323.
233- «از خانه‌ها و اوطانشان دور افتادند، و وحوش در بیابان‌ها بر آنها نوحه مى‌كند. چگونه چشم‌ها نگرید بر گروهى كه شمشیرهاى دشمنان، آنان را در بر گرفته؟ ماه‌هایى كه نور آنان خاموش و بدن‌هاى زیباى آنان را خاك بیابان دگرگون كرد.» (وسیلة الدارین، 252).
234- ابوالفرج، شهادت او را قبل از قاسم نوشته است ولى طبرى و جزرى و شیخ مفید شهادت این نوجوان را بعد از قاسم ذكر كرده‌اند. (نفس المهموم، 325).
235- الملهوف، 51.
236- حیاة الامام الحسین، 3/256.
237- ابصار العین، 34.
238- صاحب ابصار العین سن این نوجوان را بیست و سه سال ذكر كرده و این صحیح‌تر به نظر مى‌رسد زیرا برادرش جعفر از او كوچكتر بوده و او بیست و یك ساله بوده است.
239- «من عثمان صاحب مفاخر هستم، شیخم على صاحب كردار پاك است، برادر پیامبر صاحب استقامت و هدایت، میان هر غائب و حاضر است.»
240- نفس المهلوم، 327. از على علیه‌السلام روایت شده كه: من این فرزندم را به نام برادرم عثمان بن مظعون نام نهادم.
241- «من جعفر صاحب مراتب هستم، فرزند على نیكو خصلت و صاحب كرم، او كه وصى پیامبر و داراى مرتبه‌اى بلند و والى است، عمویم جعفر مرا كافى است؛ حسین را حمایت مى‌كنم كه صاحب فضل و كرم است.»
242- مناقب ابن شهر آشوب، 4/107.
243- ابصار العین، 35.
244- مقاتل الطالبیین، 87.
245- مقاتل الطالبیین، 85.
246- تاریخ طبرى، 6/89.
247- بعضى احتمال داده‌اند كه از فرزندان امیرالمؤمنین علیه‌السلام دو نفر به نام عباس در كربلا شهید شدند: یكى عباس الاصغر است كه شب عاشورا به شهادت رسیده است كه مادر او صهبأ ثعلبیه است و دیگرى عباس الاكبر است كه روز عاشورا شهید شده است با سه برادر دیگرش كه مادرشان فاطمه‌ ام البنین مى‌باشد. مقرم عباس الاصغر را از جمله اولاد على علیه‌السلام ذكر كرده است كه او و عمر اطرف از یك مادر بودند به نام «صهبأ»، و نقل كرده كه این بزرگوار شب عاشورا براى آوردن آب به شریعه فرات رفت و در آنجا شهید گردید. (العباس مقرم 52/ وسیلة الدارین، 262).
248- تذكرة الخواص، 281.
249- عن ابى عبدالله الصادق علیه‌السلام انه قال: «كان عمنا العباس بن على نافذ البصیرة، صلب الایمان، جاهد مع ابى عبدالله و ابلى بلأ حسنا و مضى شهیداً.»
250- ابصار العین، 25.
251- «اى نفس! زندگى بعد از حسین خوارى و ذلت است، و بعد از او نمانى تا این ذلت را ببینى؛ این حسین است كه شربت مرگ مى‌نوشد و تو آب سرد و گوارا مى‌نوشى؟!»
252- «از مرگ هرگز نمى‌هراسم چون فریاد زند، تا هنگام مقابله با شجاعان آنان را با شمشیر به زیر افكنم؛ من نفس خود را حافظ و نگهدارنده پسر پیامبر قرار داده‌ام؛ من عباسم كه سمت سقائى دارم، و در روز ملاقات بیم از مرگ ندارم.» (مناقب ابن شهر آشوب، 4/108).
253- «به خدا سوگند اگر دست راستم را جدا كردید، من همیشه حامى دینم خواهم بود، و حامى امامى كه در ایمانش صادق است، و فرزند پیامبر پاك و امین است».
254- «اى نفس! از كافران مهراس، و به رحمت خدا شاد باش با پیغمبر كه او مولاى برگزیده خداست، اینان به ستم دست چپم را قطع كردند، پروردگارا! آنها را به گرمى آتش بسوزان».
255- بحار الانوار، 45/42.
256- در بعضى از كتب آمده است: امام حسین علیه‌السلام سر عباس را در دامان گرفت و خون از چشمانش پاك كرد و او را دید كه مى‌گرید، فرمود: برادر از چه مى‌گریى؟ ابوالفضل علیه‌السلام عرض كرد: چگونه نگریم اى برادر واى نور چشمم؟! و حسین علیه‌السلام نشسته بود كه عباس فریادى زد و روح پاكش به ملكوت اعلى پیوست، حسین علیه‌السلام فریاد بر آورد: وا اخاه وا عباساه. (وسیلة الدارین، 274).
257- بحارالانوار 45/41 / ابصار العین، 40.
258- الدمعة الساكبة، 4/324.
259- قاسم بن اصبغ مى‌گوید: مردى از قبیله بنى ابان را دیدم كه چهره‌اش سیاه شد بود و قبلاً او را دیده بودم كه روئى سپید و صورتى جمیل داشت، از علت تغییر چهره‌اش جویا شدم؟ او گفت كه: در كربلا مردى قوى و زیبا چهره را كشتم كه میان چشمانش اثر سجده نمایان بود، از آن زمان هر شب چون به خواب مى‌روم نزد من آمده و مرا به سوى جهنم مى‌كشاند و من فریاد مى‌زنم و افراد قبیله من شب هنگام فریادم را مى‌شنوند.
قاسم بن اصبغ مى‌گوید: این خبر در همه جا منشر شد تا زنى از همسایگان او گفت: فریاد او شب‌ها خواب از چشم ما ربوده است، من با گروهى نزد همسر آن مرد رفته و ماجرا را از او جویا شدیم؟ او گفت: آرى مطلب همانگونه است كه خود او گفته است.
قاسم بن اصخ مى‌گوید: آن دلاور خوش سیمایى كه به دست این نابكار به شهادت رسید، حضرت عباس بن على(ع) بوده است. (ابصار العین /32).
260- ابصار العین، 30.
‌261- ذریعة النجاة، 125.
262- مقتل الحسین مقرم 270.
263- «برادرم اى نور چشم و پاره تنم! تو براى من همانند ركنى مطمئن بودى؛ اى پسر پدرم! خالصانه رزمیدى تا از پیمانه‌اى كه در آن رحیق بهشتى است نوشیدى؛ اى ماه منیر من! تو كمكم بودى در تمام مصائب و سختی‌ها؛ بعد از تو زندگى براى ما تلخ است، فردا من و تو در كنار همدیگر خواهیم بود؛ بدان كه به خدا شكایت و براى او صبر مى‌كنم، و از تشنگى و سختى كه دیدم به او پناه مى‌برم.»(وسیلة الدارین 273).
264- مناقب ابن شهر آشوب 4/112.
265- در روایت دیگرى آمده است امام آن خون‌ها را به طرف آسمان ریخت و قطره‌اى از خون به زمین باز نگشت. (ابصار العین، 24).
266- ارشاد شیخ مفید، 2/108.
267- «مر خداى راست دلى را كه از صبر پاره شده، كه اگر همانند سنگ بود پاره مى‌شد؛ براى بوسیدن طفل خود خم شد اما تیر پیش از او گلوى او را بوسه داد.»
268- نفس المهموم، 349.
269- تذكرة الخواص، 143.
270- ابصار العین، 24.
271- نفس المهموم، 351 / مقتل الحسین مقرم 273.
272- تاریخ یعقوبى 2/245.
273- حیاة الامام الحسین 3/309.

 


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 21 آبان 1394  | 10:33 PM | نویسنده : حسین رضایی | نظرات 0

تعداد کل صفحات : 48 ::      1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   >