امشب به روی مأذنه نقاره می زنم
امشب به روی مأذنه نقاره می زنم
چشمه شدم برای تو فوّاره می زنم
تا صبح، مِی به عشق تو همواره می زنم
طرحی برای این دل آواره می زنم

ادامه مطلب
امشب به روی مأذنه نقاره می زنم
چشمه شدم برای تو فوّاره می زنم
تا صبح، مِی به عشق تو همواره می زنم
طرحی برای این دل آواره می زنم

ازدحام است درِبيت امام هفتم
جن و انس و ملك آنجاست چه غوغا شده است
همگي با دلتان راهي آنجابشويد
باز در عرش خدا ولوله برپاشده است
دري از عرش به سمت دل ما واشده است

ای لطف تمام یا رضا ادرکنی
ای فیض مُدام یا رضا ادرکنی
بر محضر پاکت ای امام معصوم
پیوسته سلام یا رضا ادرکنی
ای با تو حلال باده ی صاف خلود
غم با تو حرام یا رضا ادرکنی
ای شه بپذیرم نظری کن بر ما
یا نور و امام یا رضا ادرکنی
با لطف شما روزی خود می گیریم
ای رحمت عام یا رضا ادرکنی
با حضرت حق بگو که لایق سازد
این بنده ی خام یا رضا ادرکنی
در صحن شما یاد خدا کرد دلم
ای جان کلام یا رضا ادرکنی
در پای ضریحتان من عاشق شده ام
ای شوکت تام یا رضا ادرکنی
با نام تو جاری شده الطاف خدا
دریای مرام یا رضا ادرکنی
با نام تو خشنود شود حضرت حق
ای ختم کلام یا رضا ادرکنی
ای نام تو احیاگر آئین علی
ای حسن ختام یا رضا ادرکنی
در روز ولادتت تصدّق بنما
یک حجّ تمام یا رضا ادرکنی
اصغر چرمی
غنچه ای وا شد دوباره رو به سوی آسمان
مــحــو زیــبــاییِّ او چشمان خیــس باغبان
یک تبــسم کرد خورشید ولایــت بــر رخش
ابــر رحمت آمد و تشکیل شد رنگین کمان
رنــگ سبزش بیشــتـر دارد تجلی می کند
جلوه ی سادات می ریزد ز دست عرشیان
مرز این رنگین کمان از فرش تا عرش خداست
یک سرش دست امام و سمت دیگر در جنان
باغبان موسی بن جعفر ، گل علی موسی الرضا
ایــن امام بی کسان و او امام عاشقان
مرغ دل پر می زند در بوستان اهل بیت
در هوای شام میلاد رضا ، تصنیف خوان
طبع ناقابل کجا عنوان نماید مدح او؟
حضــرت جبریل باشد مادح این خاندان
اصغر چرمی
عاشقی شرح پریشانی خود را دارد
عشق ، آیین مسلمانی خود را دارد
هر که دلتنگ حرم مانده حریمش سرد است
اشک های شب بارانی خود را دارد
بی سبب نیست پریشان تو باشند همه
حرمت سفره ی مهمانی خود را دارد
حسرت دیدن تو شوق نگاهم را برد
شاعرت غربت کنعانی خود را دارد
شاعرت بی سر و سامان تو شد ، با این حال
شاعری بی سر و سامانی خود را دارد
شب به شب مشهد تو شهر بهشت است ولی
شب میلاد چراغانی خود را دارد
شاعری که شب میلاد تو زائر باشد
تا سحر حال غزل خوانی خود را دارد
سخت دل داده ام و ساده پناهم شده ای
سختی عشق تو آسانی خود را دارد
قصه ی انوری و عنصری و قطران نیست
این غزل سبک خراسانی خود را دارد
مصرع آخر این شعر به نام تو شده
شعر من مصرع پایانی خود را ... دارد
" امیر علی سلیمانی"
نور حق تابید و معنای کرامت هشت شد
عشق می بالید و اوج استعارت هشت شد
هجر موسی آسمان را راهی غم کرده بود
تا که یک دم والی مهر و امامت هشت شد
سال ها بودن به خود بالید وموجش دل ربود
تا که سر انگشت حکمت درامارت هشت شد
در شب بهتان و تاریک دل عباسیان
شد رسالت این خبر یار امانت هشت شد
زیر گام نازکی لرزید اندام زمین
در نمازی که امامش در ولایت هشت شد
مهرورزی زمینی رنگ می بازد ، ببین
اوج احساسی که آهو را ضمانت هشت شد
کوی و برزن درپی یک جام هستی بخش بود
جاودان در جام دل با یک اشارت هشت شد
فهیم بخشی
ای آن که حریم تو گلستان بهشت است
این باغ پراز لاله و ریحان بهشت است
از باد خزان گر اثری نیست در این مُلک
گلزار تو باغی ز گلستان بهشت است
آئینه در آئینه پر از نور خدائی است
گنجینۀ اسرار فراوان بهشت است
صحن حرم توست تجلی گه توحید
ایوان پر از نور تو، ایوان بهشت است
بر روضۀ مینوی تو افتاده نگاهش
خورشید اگر واله و حیران بهشت است
تا آن که نصیبی برد از خدمت این باغ
شوق حرمت بر سر رضوان بهشت است
آهو نه همین گشت پناهنده به لطفت
آهوی حریمت ز غزالان بهشت است
قهر تو بود نامۀ سربستۀ دوزخ
مهر تو کلید در بُستان بهشت است
هرکس که نهد سر به غبار حرم تو
پیداست که آسوده به دامان بهشت است
آنقدر رئوفی تو که از حُسن مرامت
هرکس شده مهمان تو، مهمان بهشت است
در صحن و سرای حرمت دیدۀ گریان
پیش نظرم غنچۀ خندان بهشت است
در این حرم قدس«وفائی» همۀ عمر
مهمان کرم خانۀ الوان بهشت است
ما سوی تو از روز الست آمده ایم
با جلوه و جان حق پرست آمده ایم
ما را به کرامتی دگر مهمان کن
امروز همه کاسه به دست آمده ایم
سید هاشم وفایی
امام رضا(ع)-مناجات
من ذرّه ام و تو آفتابم آقا
در آتش شرم خود کبابم آقا
با جوششی از سلام خود آمده ام
لب تشنۀ یک جرعه جوابم آقا
سید هاشم وفایی
دوباره مادر احمد پیامبر زاده
و یا که بنت اسد حیدری دگر زاده
و یا که فاطمه شبّیر یا شبر زاده
یم وسیع ولایت مگر گهر زاده

كشيده بال مرا باز تا خراسانت
هواي چرخ زدن در رواق و ايوانت
هواي بال گرفتن در اين هواي غريب
كبوترانه به آرامش شبستانت
چه قدر حوصله كردم دوباره سر برسد
كنار ديدن تو، حس گرم دستانت-
كه مي كشي به نوازش به روي موهايم
و من چه خوشبختم زير سقف احسانت
چه مي كشيد به اينجا دوباره پاي مرا
اگر نبود نمك در غذاي مهمانت ؟!
هميشه نان و نمك داده اي غريبان را
هميشه سفره ي بخشايش است دامانت
نه من فقط به تو كه فكر مي كنم گيجم
كه آسمان و زمين مانده اند حيرانت
مطهره عباسيان