آمدم گرد غم از سینه بگیرم آقا

آمدم گرد غم از سینه بگیرم آقا

هی بگویم که برای تو بمیرم آقا

گوشه صحن نشستم که پناهم بدهی

که حیات از نفسِ عشق بگیرم آقا

جای شلاق ببین، روحِ نحیفم زخمی ست

من به دستِ هوسِ خویش اسیرم آقا

آمدم خسته ز مرداب که جاری بشوم

دل به دریا زده ام گرچه کویرم آقا

آمدم باز که مهمان نگاهم بکنی

با تو در امنیتم، روحِ حریرم آقا

باز با لحنِ غزل خوانی حافظ با تو

درد دل می کنم آقا، بپذیرم آقا...

دفتر گمشدگانِ حرم آغوش تو است

من همان گمشده ام، طفلِ صغیرم آقا...

مادرم جانِ مرا نذرِ جوادِ تو نوشت

کاش از داغِ جوانِ تو بمیرم آقا

 

 

کاظم رستمی


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 16 تیر 1395  ] [ 4:02 PM ] [ مهدی گلشنی ]

خلق عالم نه یکسان تو را می شناسند

خلق عالم نه یکسان تو را می شناسند

مؤمنان قدر ایمان تو را می شناسند

عاشقانت فراوان تو را می شناسند

"چشمه های خروشان تو را می شناسند

موج های پریشان تو را می شناسند"

ای که تاریکی خانه را آفتابی

کوچه را هم دعایی و هم مستجابی

شهر خشکیده را بارش بی حسابی

"پرسش تشنگی را تو آبی، جوابی

ریگ های بیابان تو را می شناسند"

مثل آیات قرآن به وقت تلاوت

مثل ابر بهاران پُر و با سخاوت

بسکه لبریز شیرینی است و حلاوت

"نام تو رخصت رویش است و طراوت

زین سبب برگ و باران تو را می شناسند"

عاقلان را و عشّاق را می شناسی

هم رسولان ابلاغ را می شناسی

نسل آلاله ای، داغ را می شناسی

"هم تو گل های این باغ را می شناسی

هم تمام شهیدان تو را می شناسند"

ناخدایی به کشتی ز دریا گذشتی

لا إلهی زدی و بر الا گذشتی

ما به دنبال محمل؛ از اینجا گذشتی

"از نشابور بر موجی از لا گذشتی

ای که امواج طوفان تو را می شناسند"

ای که پیراهن انبیا بر تن توست

چشم یعقوب و یوسف به پیراهن توست

مأمن قُل هو اللهیان دامن توست

"بوی توحید مشروط بر بودن توست

ای که آیات قرآن تو را می شناسند"

نام تو بردم و یارم از در درآمد

شب فرو رفت و خورشید رخشان برآمد

حرف اول در این مصرع آخر آمد

"اینک ای خوب فصل غریبی سرآمد

چون تمام غریبان تو را می شناسند"

کاش فصل حضور تو را دیده بودم

یا که جام طهور تو را دیده بودم

در نشابور شور تو را دیده بودم

"کاش من هم عبور تو را دیده بودم

کوچه های خراسان تو را می شناسند"

 

مهدی جهاندار


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 16 تیر 1395  ] [ 4:02 PM ] [ مهدی گلشنی ]

قلم را ، دفترم را دوست دارم

 

قلم را ، دفترم را دوست دارم

واین طبع ترم را دوست دارم

چقدر اینکه برایت ، در زیارت

غزل می آورم را دوست دارم

یکی از این سحرها شاعرم کرد

سحرهای حرم را دوست دارم

سحرها در شبستان گوهرشاد

نماز مادرم را دوست دارم

نگینش را همین مشهد خریدم

اگر انگشترم را دوست دارم

میان زائران دل شکسته

غمِ دور و برم را دوست دارم

کنیز خواهرت هستم که گفتی

کنیز خواهرم را دوست دارم

به لطف  آن سه باری که می آیی

جهان دیگرم را دوست دارم

شفا می خواستم اما کنارت

همین که بهترم را دوست دارم

وداعی نیست در رسم کریمان

سلام آخرم را دوست دارم

 

 

زهرا بشری موحد


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 16 تیر 1395  ] [ 4:01 PM ] [ مهدی گلشنی ]

قرار اینجاست یار اینجاست کار اینجاست بار اینجا

قرار اینجاست یار اینجاست کار اینجاست بار اینجا

کرم اینجاست لطف اینجاست فضل اینجاست جود اینجا

نیاز اینجاست نذر اینجاست عُذر اینجاست اِذن اینجا

دکان اینجاست دخل اینجاست نقد اینجاست سود اینجا

چنان جانهای پاک انبیا صف بسته بر این در

که آدم دارد از خاتم تقاضای ورود اینجا

مسیح اینجا کلیم اینجا خلیل اینجاست نوح اینجا

شعیب اینجاست شیث اینجاست لوط اینجاست هود اینجا

سلیمان را از این دریا مگر پیدا شد انگشتر

لب داود را داده‌ست مرغانِ سرود اینجا

منم مور و سلیمانم به لطفش کرده مهمانم

وگرنه من که می‌دانم که جای من نبود اینجا

مگر شمعی شوم در گوشه‌ای از این حرم، گریان

که جز با اشکِ عجز، آیینه‌ای نتْوان فزود اینجا

 

محمد سعید میرزایی


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 16 تیر 1395  ] [ 4:01 PM ] [ مهدی گلشنی ]

صبح از خاطرم گذر می کرد

 صبح از خاطرم گذر می کرد

باز یک ماجرای تکراری

شک ندارم که بارها آن را

دیده ام بین خواب و بیداری

 

تلفن نیمه شب پرید از خواب

مثل اینکه مرا صدا می زد

باز دعوت شدم به قصر امیر

حلقه ی شاعران درباری

 

چشم بستم دوباره غوغا شد

توشه ام خودبه خود مهیا شد

من و چشمی که باز دریا شد

من و یک جسم در زمان جاری

 

چشم وا کردم از میان اتاق

پای من باز شد به فرش رواق

شاه طوس آمدست و شاه چراغ

پهلویش فاطمه ست انگاری

  

دفترم بوسه زد به دست ولی

واژه هایم شدند مست ولی

شعر دارم...دلم شکسته ولی

از همه شعر های تکراری

 

دوست دارم کنار بگذارم

زعفران و زرشک و آهو را

باید از تو به سبک مردم گفت

ادبیات کوچه بازاری:

 

بغض تلخ مدینه دارم باز

غم غربت به سینه دارم باز

از بقیع آمدم امام غریب

چه شکوهی چه مرقدی داری

 

در دلم جز تو تکیه گاهی نیست

دل اسیر شب است و ماهی نیست

تا خراسان زیاد راهی نیست

...

محمدجوادالهی پور


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 16 تیر 1395  ] [ 4:01 PM ] [ مهدی گلشنی ]

شب بود و شور بود و سلام فرشته ها

شب بود و شور بود و سلام فرشته ها

از عرش تا به فرش، قیام فرشته ها

باران شوق بود و امام فرشته ها

شب بود و گرم سجده تمام فرشته ها

قلب فرشته ها پر عطر خدا شده

امشب خدا اسیر نگاه رضا شده

موج کرم به اوج تلاطم رسیده است

ناز و نماز و شوق و تبسم رسیده است

داوود عاشقی به ترنّم رسیده است

کعبه کجاست؟ قبله‌ی هفتم رسیده است

گویی خدا تمامی خود را کشیده است

پیش از ازل که روی رضا را کشیده است

موسی گدای خانه‌ی موسای مرتضی ست

عیسی دخیل جلوه‌ی سینای مرتضی ست

امشب شب تبسّم زهرای مرتضی ست

آئینه‌ی شکوه سراپای مرتضی ست

گیرم بهشت مست می حوض کوثر است

فوّاره‌های صحن رضا دیدنی‌تر است

هر پنجه‌ای که شانه‌ی گیسو نمی شود

هر قبله‌ای که گوشه‌ی ابرو نمی شود

هر جذبه‌ای که عکس هوالهو نمی شود

هر دلبری که ضامن آهو نمیشود

پا می‌نهد به بال ملک هرکه یاد اوست

تا جبرئیل خادم باب‌الجواد اوست

زلفی گشوده و دل شیدا نمانده است

در ازدحام، جای تماشا نمانده است

مجنون که هیچ، رونق لیلا نمانده است

سر را بریده‌اند، زلیخا نمانده است

باغ بهشت کاشی گلدسته‌های اوست

عباس دل سپرده‌ی دارالشفای اوست

در برکه‌ها تموّج دریایی‌اش ببین

در آسمان شکوه اهورایی‌اش ببین

در قلب طوس سفره‌ی زهرایی‌اش ببین

خانه به خانه سایه‌ی آقایی‌اش ببین

خورشید اگر نگاه به ایوان طلا کند

باید غبار گردد و کارش رها کند

نقّاره می‌زنند مسیحی شفا گرفت

نقّاره می‌زنند خلیلی عطا گرفت

نقّاره می‌زنند کلیمی بها گرفت

یوسف دوباره سرمه ز پایین پا گرفت

با دست‌های لطف تو آزاد می‌شویم

وقتی دخیل پنجره فولاد می‌شویم

با گوشه‌چشم، تا که نگاهی به ما کنی

کار هزار معجزه و کیمیا کنی

مشکل بهانه است که ما را صدا کنی

تا کاسه‌های خالی ما را طلا کنی

جز گوشه‌های صحن تو آقا کجا روم

کی با کبوتران حرم کربلا روم؟

 

 

حسن لطفی


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 16 تیر 1395  ] [ 4:00 PM ] [ مهدی گلشنی ]

شبیه ذره ام و مثل آفتاب رضاست

شبیه ذره ام و مثل آفتاب رضاست

به رافت آنکه دلم را کند مذاب رضاست

سپرده ام دل خود را به دست آقایم

که صاحب دل بیچاره و خراب رضاست

کسی که زائر خود را سه جا پس از مرگش

نجات می دهد از پنجه ی عذاب رضاست

امام ثامن ضامن که روز محشر هست

کنار ما همه جا تا دم حساب رضاست

اگر چه درد خودم را نگفته ام با او

کسی که زود به من می دهد جواب رضاست

به سرزمین قیامت که حیرت محض است

مرا کسی که کند خادمش خطاب رضاست

حدیث ابن شبیبش دل مرا خون کرد

همیشه بانی این روضه های ناب رضاست

 

رضا رسول زاده


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 16 تیر 1395  ] [ 3:59 PM ] [ مهدی گلشنی ]

امشب به هرکجا که گذرمی کنیم ما

امشب به هرکجا که گذرمی کنیم ما

بر جلوه های دوست نظر می کنیم ما

تا گلشن مدینه کنار حریم نور

با بال عشق و شوق سفر می کنیم ما

در نوبهار شادی و شور علی و آل

از هرچه غصه هست حذر می کنیم ما

گه مدحتی ز قدر پدر می کنیم وگاه

وصف گل جمال پسر می کنیم ما

در گلشن امید به شوق وصال توست

کی یاد بوستان دگر می کنیم ما

ای گلبن امید به شوق وصال توست

گر مثل غنچه خندۀ تر می کنیم ما

در موسم شکفتن تو ای بهار عشق

شب را به صد امید سحر می کنیم ما

دامان هرکه را که دلش غرق عشق توست

از اشک شوق غرق گهر می کنیم ما

گاه عنایت است کریما، به نام تو

هرجا که سائلی است خبر می کنیم ما

تنها به شوق عرض ارادت به محضرت

پیراهنی ز عشق به بر می کنیم ما

پیدا بود فروغ و جلال و شکوه حق

هرگه نظر به گنبد زر می کنیم ما

دیروز ما گذشت به پابوسی تو، باز

امروز را به یاد تو سر می کنیم ما

از ما مپوش دیده که ای آفتاب حُسن

یک آسمان ستاره ضرر می کنیم ما

زانو زدیم گرچو «وفائی »در این حرم

از خاک تو به عرش سفر می کنیم ما

 

سید هاشم وفایی


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 16 تیر 1395  ] [ 3:58 PM ] [ مهدی گلشنی ]