طرهء مویی که افسون شد بُلندش می کنند
طرهء مویی که افسون شد بُلندش می کنند
زُلف مِشکین و چَلیپا را کَمَندش می کنند
می برند و در حیاط خانه جایش می دهند
آن غزالی را که صیادان پسندش می کنند

ادامه مطلب
طرهء مویی که افسون شد بُلندش می کنند
زُلف مِشکین و چَلیپا را کَمَندش می کنند
می برند و در حیاط خانه جایش می دهند
آن غزالی را که صیادان پسندش می کنند

ز دودمان اویسم که ریشه ام قرنیست
عیار ناب محبت، محبت وطنیست
محبت تو مرا کافی است تا محشر
محبتت علوی ع و حسینی ع و حسنیست ع
حدیث سلسله ارجاع وعده ها به علیست ع
تمام دلخوشی من فمن یمت یرنیست
به آن مسیر، به غربت، به خاک پات قسم
که یک رگ همه فیروزه های ما یمنیست
برای پرده نشینان پرده خانه ی عرش
مثال آینه کاری این حرم زدنیست
حرم؛...تمام حرم ها در این حرم جمعند
حرم؛...تمام نشد ها در این حرم شدنیست
به آن ضریح هزاران هزار بوسه زدیم
همیشه اهل خرابات جامشان دهنیست
بارک الله نجمه امشب آفتاب آوردهای
وجه ناپیدای حق را بینقاب آوردهای
در تراب امشب جمال بوتراب آوردهای
یا به دامن احمد ختمی مآب آوردهای

آب و جارو می کنم با اشک این درگاه را
ای که درگاهت هوایی کرده مهر و ماه را
چشمهایی را که حیرانند پشت "لااله"
درخراسان تو می بینند "الّاالله را"
این تجلی گاه سلطان ازل ، این کوه نور
برده است از یادها الماس نادرشاه را
بازبان بی زبانی بشنو از نقّاره ها
"وال من والاه " را و "عاد من عا داه را"
ای خراسانی ترین خورشید روشن کن مرا
ما که می دانی نمی دانیم راه و چاه را
من زیارتنامه خواندم ،شعرهایم مانده است
وقت داری تا بخوانم چند دفتر آه را؟
بیت هایم خانه بردوشند مانند خودم
راستش دعبل شدن سخت است این درگاه را
می کِشی از هرطرف هر بی پناهی را به توس
بچه آهو کرده ای انگار خلق الله را
شعر من با دوستت دارم به پایان می رسد
کاش می دادی جواب این جمله ی کوتاه را
عباس شاه زیدی
هر شب که ماه دیدۀ خود باز می کند
از حُسن نور تو سخن آغاز می کند
دیگر کسی به غیر تو شمس الشموس نیست
غیر از تو ذره را که فلک تاز می کند
عطر بهشت می وزد از او به لاله ها
هربلبلی که نام تو آواز می کند
در باغ عشق می شکفد غنچه های نور
وقتی صبا سخن ز تو آغاز می کند
در گلشن بهشتی تو ای بهار حُسن
«جبریل بال میزند و ناز می کند»
بر گنبد طلائی تو چون کبوتران
در هر طرف ملائکه پرواز می کند
دیگر چه حاجت است مرا بر در مسیح
تا پرتو نگاه تو اعجاز می کند
روزی که سروها همه چون بید می شوند
ما را محبت تو سرافراز می کند
این عاشق فسرده «وفائی» هنوزهم
تنها به توست درد خود ابراز می کند
سید هاشم وفایی
بی تو نفس به سینه ما جان نمی شود
بی تو بهشت روضه رضوان نمی شود
اصلا تمام وسعت این گنبد کبود
گنبد طلای شاه خراسان نمی شود
ناکام آن دلی است که در طول عمر خود
یکبار در حریم تو مهمان نمی شود
ایام عمر ما ز تو برکت گرفته است
کمهای ما که بی تو فراوان نمی شود
تو دست من بگیر و بده روزی مرا
گندم بدون لطف شما نان نمی شود
گشتم میان این همه اذکار غرق نور
ذکری به دلبری رضاجان نمی شود
حبیب باقرزاده
آسمان بر آن شده تا با زمین ساغر زند
مهر خندد بر مه و مه خنده بر اختر زند
عرشیان را مرغ دل سوی مدینه پر زند
حضرت روح الامین بیت الولا را در زند

هرچندكه درشهر تو بازار زیاد است
باید برسم زود... خریدار زیاد است
من در به درِ پنجره فولادم و دیریست
بین من و آن پنجره دیوار زیاد است
آنقدر كریمی كه بدهكار تو كم نیست
آنقدر كریمی كه طلبكار زیاد است!
پاییز رسیدم به حرم با همه گفتم:
اینجا چقدر چادر گلدار زیاد است
با بار گناه آمده ام مثل همیشه
با بار گناه آمدم این بار زیاد است!
گندم به كبوتر بدهم ؟ شعر بگویم؟
آخر چه کنم در حرمت؟! كار زیاد است!
نوروز به نوروز... محرم به محرم...
سرمست زیاد است، عزادار زیاد است
هر گوشه ی ایران حرم توست كه با تو
همسایه ی دیوار به دیوار زیاد است
از دور سلامی و تو از دور جوابی
این فاصله انگار نه انگار زیاد است
یک شب که به رؤیای من افتاد مسیرَت
دیدم چقَدر لذت دیدار زیاد است...
درخواب... سرِ سفره ی اطعام... تو گفتی:
هر قدر كه میخواهی... بردار ، زیاد است
علیرضا قنبری
زیر ایوان طلایت بخت با من یار شد
ماجرایم قیل و قال کوچه و بازار شد
هر کسی عمان نخواهد شد مگر در خانه ات
در حرم بودم دلم گنجینه ی اسرار شد
از گداها شهر ما یکباره خالی تر شد و
در حرم کم کم گداهای شما بسیار شد
چون دلش می خواست راه گفتگویش وا شود
زائرت از عمد پای پنجره بیمار شد
پیش تو فرقی ندارد حال دارا با فقیر
هرکسی بار دعا آورد بارش بار شد
یک ضمانت کردی و صیاد آهو را رهاند
چاقوی صیاد از آن تاریخ ضامن دار شد...
محسن ناصحی
باز مگذار این ستاره، کهکشان را گم کند
مشهدت، این قبله ی هفت آسمان را گم کند
همچنان بالای گنبد باد پرچم دار توست
تا مبادا این کبوتر آشیان را گم کند
باز هم ناقوس دارد نامنظم می زند
ساعت صحن تو حق دارد زمان را گم کند
عقل را و عشق را گم کرده ام در صحن ها
در شلوغی گاه مادر کودکان را گم کند
روی دوش جمع با قصد زیارت آمده
خوش به حال آنکه در صحن تو جان را گم کند
هرکه پیدا کرد در هنگامه ی عالم تو را
تا تو را دارد چه غم گر دیگران را گم کند
مصطفی تبریزی