مانند گلی که شوق گلشن دارد
مانند گلی که شوق گلشن دارد
دل در حرمت میل به ماندن دارد
چون تک تک اهل بیت اینجا جمع اند
در محضرتان جامعه خواندن دارد
ملیحه رجائی
ادامه مطلب
مانند گلی که شوق گلشن دارد
دل در حرمت میل به ماندن دارد
چون تک تک اهل بیت اینجا جمع اند
در محضرتان جامعه خواندن دارد
ملیحه رجائی
نیمه شبها تا سحر ذکر رضا(ع) باید گرفت
اینچنین حاجات خود را از خدا باید گرفت
در جوار مرقدش هرگز به کم قـانع مشو
چونکه از مشهـد بـرات کربلا باید گرفت
دست خالی آمدم امشب به درگاه شما
هرچه میخواهد دل از راه دعا باید گرفت
چشم در راه دعای خیرتان هستم، فقط
یک ضمـانت از تو در روز جزا باید گرفت
می شود امشب دل من عازم باب الجواد
اجر و مزد نوکری را پس کجا باید گرفت؟
در شب میلادتان دل غرق رحمت می شود
تکّه نانی امشب از دست شما باید گرفت
"شاعر:محسن زعفرانیه"
تا از ضریحـت بوی سوسن می تراود
چیــزی شـبیه عشق در من می تراود
وقتی دخیل عشق می بندم به مویت
در من هــوای با تو بـودن می تراود
از هـر مُـژه مقـراض می سازم دمادم
تا درحرم گـردی به دامـن می تراود
چشــمِ تَـَرم را نـذر ابروی تو کردم
خشـــکیده چشمِ دل ولیکن می تراود
با ایـن غـزل دیــگر نمی چرخد زبانم
با مثنــوی شـاید ســـرودن می تراود
بیمــــارعشــقم درد ها را می شناسی
انگـــورهـای بی حیــا را می شناسی
وقتـــی ضمیـــر مفردم حاصل ندارد
دریـــای جمــع غصه ام ساحل ندارد
آن وقـــت پرپر می زنم بوسیـدنت را
اشـکم که می شویـد مســیردیدنت را
آهــــو تبـارم صیـد دنیا گشته ام ، آه
ای کاش ضامـن بودی ام در آخرِ راه
ای کاش گم بودم به راهی درحریمت
برتن لبــاسـی کرده بـودم از طمیمت
بُــغض غریبـی در گـلو مانـد و نـگفتم
شـــاید غـزل یکـبار دیگر می شـکفتم
خورشــید ِ رویـت روی عالم را گرفته
خورشـید عالم می درخشـد؟ یا...گرفته ؟
در من طلوع عشـق و صبح روشنی که
... تـا بی نهــایـت می تراود ، پا گرفته
این هشتمین باراست مدهوش تو هستم
گـلدســته ات دســت مرا بالا گرفتـه
ای کــاش می مردم میان صحن قُدست
تا مــرغ جانم در حـرم مـأوا گــرفته
****
...آری زیـارت بوده ام ، بُـو کـن دلم را !
عطر حـــرم این خـانه را حـالا گرفتــه
(رضا محمدصالحی)
دوباره آمده ام تا غزل ترانه کنم
شبانه گریه ی جانسوزعاشقانه کنم
بر آستان تو روی نیازمن برخاک
که آبرو طلب از خاک آستانه کنم
شبی شبیه کبوتر شبیه یک گنجشک
چه می شود که کنار تو آشیانه کنم
سیاهرو شده ام پس خیال کن زاغم
حرم اگرکه نشد توی شهرلانه کنم
سکوت محض دل من حضور تو یعنی
که آمدم گله از مردم زمانه کنم
به دانه دانه ی اشکم دلم زبان وا کرد
که دانه دانه غم و درد دل روانه کنم
میان صحن تو فریاد وناله آزاداست
بقیع که نیست چرا گریه مخفیانه کنم
دخیل قلب من و بال آن کبوترها
برای حاجت دل نذرآب و دانه کنم
برای هق هق اشکم کنار یک دیوار
بگو که تکیه ی خود بر کدام شانه کنم
چه می شود که شبی دست خالی خود را
میان زلف سیاه تو مثل شانه کنم
و آن دلی که اسیراست بین گیسویت
برای آنکه به یاد آوری نشانه کنم
غلام و عبد که باشم که سلطنت بخشد
سوال و حاجت خود از کدام خانه کنم
غلام حلقه به گوش و گدای کوی توام
سزد که آرزوی عمر جاودانه کنم
به سلطنت ندهم رتبه ی غلامی را
من آن نیم که چنین کار ناشیانه کنم
میان جنت پایین پای تو هیهات
نشسته باشم و فردوس را بهانه کنم
شاعر : صمد علیزاده
در حریم نور جای مشعل و فانوس نیست
هیچ کس از لطف تو در این حرم مأیوس نیست
شکر حق با شیر مادر مهرتان در دل نشست
واقعا بیچاره هرکس با شما مأنوس نیست
کربلا و کاظمین و سامرا، حتی نجف
هیچ جا بهرِ من درمانده همچون طوس نیست
دُرّ و مرجانی که از احسان به مردم میدهی
دَر صدف هایِ کفِ اعماق اقیانوس نیست
هرکس از، سوی تو آمد بویِ جنت می دهد
بوی جنت هیچ جا چون در حرم محسوس نیست
این کبوتر که به دور گنبدت در گردش است
هم طراز هر پرش صدها پرِ طاووس نیست
دانه دانه ذکرِ تسبیحم فقط شد "یا رضا"
شأن ذکرت کمتر از "یا نور و یا قدوس" نیست
زائرانت پشتِ هم مرکب به مرکب آمدند
اينهمه زائر ولی روزیِ من... افسوس!... نیست
نه عبا میخواهم و نه تیغه ی سلمانیت
حاجتم این روزها چیزی بجز پابوس نیست
شاعر : محمد جواد شیرازی
در دل غصه ام امان دادند
برکاتی از آسمان دادند
رفته بودم ز دست اما باز
به تن مرده روح و جان دادند
تا که اسم بهشت را بردم
حرم ات را به من نشان دادند
من گدا بودم از ازل که مرا
سر این سفره آب و نان دادند
چه شد اصلا خودم نمی دانم
سهم ما را به آهوان دادند؟!
کرم ات را هزار مرتبه شکر
که مرا پیش ات آشیان دادند
حرم ات واقعا شلوغ شده
چقدر پیش پات جان دادند
کاسه ام پر شد از گدایی تو
دیگران واقعا زیان دادند
.....
این کرامات با شما زیباست
گیرم آن را به دیگران دادند
...
یک مسیحی گرفت و با خود برد
بسته ای را که خادمان دادند
مهدی صفی یاری
... وگدا آمده این بار شفاعت خواهی
تا رهایش نکنی در خطر گمراهی
هرچه می خواستمت مرحمتم کردی، حیف
شرمگینم نشدم آنچه که تو می خواهی
وندانم به چه دردی است ، گرفتار شدم !؟
ای طبیبا ! گره بگشای که تو آگاهی
***
هر کسی خاک نشین تو شود محترم است
ندهم گرد حرم را به طلای شاهی
دل پیمانهی خون در وسط سینهی من
نقش خورشید گرفته است ، جمال ماهی
سر گلدسته به عشق تو اذان می گویند
اشهد انک الحق که رئوف اللهی
***
آستان بوس حرم باش که این قله نور
از تو تا حضرت الله ندارد راهی
یاسر حوتی
بینوا هرچه نوا داشته باشد بهتر
درد این عشق صدا داشته باشد بهتر
آنقدر صاحب این روضه کرم دارد که
بیشتر هرچه گدا داشته باشد بهتر

اگر خواهی از دل ببینی خدا را
نظر کن تو ایینه حق نما را
قدم زد به حصن و حصین ولایت
که وادی امن است اهل ولا را
به ساقی مجلس بگو تا بیارد
شرابا طهورای قالو بلا را
خدا کرده از رحمتش غرق شادی
ز ماهی دریا و مرغ هوا را
بهین زاد روز ولی نعمت ماست
که بخشیده اینسان صفا بزم ما را
به موسی بن جعفر عطا کرد خالق
وجود علی بن موسی الرضا را
به ملک جهان جلوه گر شد طبیبی
که بی نسخه درمان کند درد ها را
ز دامان نجمه گل شد شکوفا
که کرده معطر مشام و فضا را
به روح الا مین ذات حق داده دستور
که زینت دهد فرش و عرش علی را
به صدها فرشته خدا داده فرمان
که خوانند با هم سرود رضا را
رضایی که اماده کرده برایش
سریر خدا گونه ارتضا را
رضا یی که مریضی حق شد رضا یش
ز جلب رضا یش رضا کن خدا را
صبا از عنایت به جنت گذر کن
بشارت بده خاتم النبیا را
خبر کن علی را که گوید به زهرا
ظهور ظهیر زهاب صفا را
قدم زد به عالم امام ﺭﺋﻮﻑی
که بخشد خرا ج جهانی گدا را
بر امد در افاق شمس الشموسی
که خورشید بگرفته از او ضیا را
قدم زد به دنیا انیس النفوسی
که بندد به زنجیر نفس دغا را
به گیتی نهاده قدم دادخواهی
که گیرد ز بیداد گر داد ما را
حمید کریمی
سائل، اگر کنار کریمی رصد شود
عالم اسیر ذکر "رضا جان مدد" شود
دست از نخ عبای شما بر ندارد او
حتی اگر که راه خدایی بلد شود
