کریمه اهل بیت
معصومه، قصه بلند مدینه تامشهد است


اشارات :: دی 1382، شماره 56
ابراهیم قبله آرباطان
صدای بال فرشته که می‏آمد، مرد، چهره‏اش گلگون می‏شد و رایحه گل‏های بهشتی، سراسر وجودش را که نه... چهار سوی خانه محقرش را عطرآگین می‏کرد.
اصلاً، وقتی لب به سخن می‏گشود، بوی سیب از دهانش می‏تراوید؛ گویی این‏که در باغ سیب نشسته باشی.
کافی بود که دست‏هایش را به طرف بالا دراز کند و یک «یا الله» بگوید، آسمان دلش فرو می‏ریخت و از صمیم دل، باران بودنش را به زیر قدم‏های مرد علیه‏السلام می‏ریخت؛ امام موسی کاظم علیه‏السلام را می‏گویم.
تمام گلبوته‏ها، حسرت این را داشتند که صورتشان، به قدوم این مرد مزین شود و هر پرنده‏ای، آرزوی این را داشت که مرغ آسمان خانه او باشد.
ـ نجمه خاتون هم احساس عجیبی داشت؛ گویی در خود نمی‏گنجید.
درد ملایمی تمام وجودش را به بازی گرفته بود؛ دردی که برای او خیلی شیرین بود. خورشید، مثل همیشه تنگ غروب، به خون نشسته بود و داشت صورت خونین خود را پشت کوه‏ها مخفی می‏کرد. جیرجیرک‏ها، از گوشه و کنار باغ‏های مدینه، سرگرم شادی بودند و گل‏های باغ که خود را آماده می‏کردند تا برای مسافری که در راه بود، لبخند بزنند؛ لبخندی که صبح یکی از روزهای خوب مدینه شکفته می‏شد و تنگ غروب یکی از روزهای قم می ‏پژمرد.


آن طرف‏تر هم ـ در سرزمین آریائی‏ها ـ زمین در خود آرام نداشت و بهشت، خودش را آماده می‏کرد تا فرشی برای زیر قدم‏های مهمان تازه باشد.
مولود تازه می‏آمد تا خدا به خاطر او، یک در از هشت در بهشت خود را به او هدیه کند و «قم»، مدخل بهشت باشد.
قرار بود که «امام کاظم» و «نجمه خاتون» صاحب دختری شوند که شفیع روز قیامت باشد و آبروی دهر و معصومه زمان؛ معصومه‏ای که وامدار مادرش زهرا علیهاالسلام باشد و عمّه‏اش «زینب» علیهاالسلام . معصومه‏ای که باید مثل یک نگین بدرخشد و بهشت را تقدیم اهالی ولایت کند.
برخیز جبرئیل؛ کلبه با صفای موسی کاظم علیه‏السلام را نور باران کن.
برخیز و بگو که فوج فوج، قابله‏های بهشتی، برای نجمه خاتون نازل شوند و ملائکه‏اش عرش، با دستانی پر از «سندس» و «طوبی» خانه امام موسی بن جعفر علیه‏السلام را گلباران کنند.
برخیز و زمین را سرشار از نعمت کن؛ که «معصومه» در راه است.
ـ شب، حال و هوای دیگری دارد و آسمان، تمام ستارگان خود را به زیر پاهای زمین ریخته است و دریاها، همه مملو از رقص ستارگان شده‏اند.
زمین از تمام زوایای آسمان نور باران می‏شود.
ماه به تمام کوچه‏های مدینه سَرَک می‏کشد که مبادا کسی دلخور باشد.
باران، نم نمک می‏بارد و نسیم ملایمی، کوچه پس کوچه‏های مدینه را جارو می‏کشد و «یا کریم‏ها»، نغمه شادکامی سر داده‏اند که ناگهان صدای صلوات، سکوت شب را می‏شکند و فاطمه معصومه علیهاالسلام متولد می‏شود.
مرد، وضو می‏گیرد و قطرات آب با بی‏میلی تمام از سر انگشتان مرد به زمین می‏ریزد؛ امام کاظم را می‏گویم. به خانه برمی گردد. طفل را بین دو دست می‏گردد و قطره اشکی در صورت او می‏درخشد «اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمِین»
ـ چه حالی دارد، پرنده بودن و دل به ضریح بی‏بی بستن!
آخر پدر بزرگ می‏گفت که کبوتران حرم بی‏بی، دل ندارند. مگر نمی‏بینی که نمی‏توانید جایی بروند؟! او می‏گفت که کبوترها، دل‏هایشان را به ضریح بی‏بی گره زده‏اند و به خاطر همین، دیوانه‏وار، طواف مرقدش را می‏کنند،
پدر بزرگ می‏گفت: کاش ما هم کبوتر بودیم و فقط یک بار هم که شده، پرهای اشتیاق خود را روی آسمانش می‏گستردیم و برای همیشه پروانه او می‏شدیم.




[ چهارشنبه 13 شهریور 1392  ] [ 7:27 PM ] [ کریمه اهل بیت ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


تاریخ چشم به راه فاطمه ای دیگر است. به کوچه باغهای حرم تو پناه می آورم و در سایه سار ملکوتی آن، نفسی تازه می نمایم. کنار نهر استجابت می نشینم و قطره ای می شوم در آبی زلال اشک های زائرانت. ضریح نورانی ات را در آغوش میگیرم و از بین شبکه های آن، مزار مطهر تو را تماشا می کنم. باورم نمی شود! آیا به این سادگی به زیارت تو آمده ام! تو که زیارتت، همسان زیارت یاس گمشده مدینه است!

آمار سايت
كل بازديدها : 236278 نفر
كل مطالب : 617 عدد
آخرين بروز رساني : چهارشنبه 29 مهر 1394 
امکانات وب