اشارات :: دی 1382، شماره 56
مهدی میچانی فراهانی
باران گرفته است باز در خشکزارِ همیشه عرب. پس دروازه رحمت و مهر را امشب باز گشوده است بر زمینیان بیستارهای که هرگز طاقت ستاره بارانی این چنین را نداشتهاند.
شاخساران بید میرقصند، در ازدحام نسیمهای ملایمی که از بهشت وزیدن گرفتهاند و تمشکهای سرخ و مشکی چونان مروارید بر پیشانی شب درخشیدن آغاز کردهاند.
شهابی سپید و کوچک به ناگاه آسمان ظلمتناک را میشکافد و بر خانهای روشن فرو میچکد و صدای گریه معصومی، لابلای شادی اهالی برمیخیزد.
بیگناهترین پدیدهها، معصومترین دختران تاریخ. آری! و اینسان، معصومه زاده میشود. رودخانهها، زیباترین ترانهها را به سرایش خاستهاند و زیر پاهای بلند درختانِ تنومند میچرخند و مستانه آواز برمیآورند.
چشمهها چونان تکّه شیشههای زلال وزنده، هر لحظه، موّاج و ملایم بر سنگریزههای رنگین خویش میلغزند و شادباش میفرستند.
پرنده را میشود شنید، امشب که چه عاشقانه میخوانند و جنگل را نیز، آنگاه که حنجره برگهایش را با نوای پیچش بادها، همگام میکند.
دنیا به شادی، شبی را میسپارد امشب؛ امّا دریغ ...! دریغ که کتاب تاریخ، همواره صفحات روشنی ندارد. برگی دیگر را میگردانم و اشک به ناگاه در زلالی چشمهایم میدود. هر آمدنی، پیامآور دردناکِ رفتنی است و بیشک، هر هبوطی در خویش روز رجعتی نهفته دارد.
من زنی را میبینم چندان غریب که جز سایههای شبانهاش، شاید هیچ کس او را نشناسد.
شهابی میبینم که در تراکمِ ظلمتِ شبی دیگر، تنها مانده است.
و نیز کویری سوزان میبینم و تیغهای در کمین نشسته و به زهر آب داده به انتظار را.
و قلبهای سنگی میبینم که نمیتپند و هرگز در سینه موجی نیافریدهاند و محبّتی گرم را به تجربه ننشستهاند. اینک تو ماندهای و ازدحام ناجوانمردی در این کشور بیچشمه. تو ماندهای و برادری که فرسنگها دورتر از تو میان همه آنان که نمیخواستندش خفته است. پس آیا جز شیطان، چه کسی پردازنده همه این سیاهکاریهاست؟
نفرین به دستانی که تو را آواره صحراها خواهد ساخت ...!
بگذار بگذریم، این حدیث ناجوانمردی کویر و کویر یاران را.
امشب را بگذار شاد بگذرانیم، به میمنت هبوطی عظیم، به مبارکی تولّد دختری آن چنان مطهّر و بزرگ که پس از دهها سال، تنها کسی است که خاطره مادری چون فاطمه علیهاالسلام را حیات خواهد بخشید.