مرا بازیچه ی خود ساخت، چون موسی که دریا را
فراموشش نخواهم کرد، چون دریا که موسی را
نسیم_ مست وقتی بوی گل می داد، حس کــردم
کــه این دیــوانه پـر پـر می کند یک روز گلـها را !
خیانت، قصه ی تلخی است، اما از کـه می نالم؟
"خودم" پــرورده بودم در حواریون، یهــودا را !
خیانت، غیرت عشق است، وقتی وصل ممکن نیست
چه آســان ننــگ می خوانند، نیرنــگ زلیـخا را !
کسی را تاب_ دیدار _ سر _ زلف_ پریشان نیست
چرا آشفته می خواهی خدایــا خاطر مـا را ؟!
نمی دانم چه نفرینـی گریبانـگیر مجنــون است؟
که وحشی می کند چشمانش، آهوهای صحرا را !
چه خواهد کرد با ما عشق؟! پرسیدیم و خندیدی
فقــط بـا پاسخت پـیـچیـده تر کـردی معمــا را !
فاضل نظری
