شعر عاشقانه
ناگهان چقدر زود دیر می شود!
موضوعات
کدهای کاربر

مرا بازیچه ی خود ساخت، چون موسی که دریا را

فراموشش نخواهم کرد، چون دریا که موسی را

 

نسیم_ مست وقتی بوی گل می داد، حس کــردم

کــه این دیــوانه پـر پـر می کند یک روز گلـها را !

 

خیانت، قصه ی تلخی است، اما از کـه می نالم؟

"خودم" پــرورده بودم در حواریون، یهــودا را !

 

خیانت، غیرت عشق است، وقتی وصل ممکن نیست

چه آســان ننــگ می خوانند، نیرنــگ زلیـخا را !

 

کسی را تاب_ دیدار _ سر _ زلف_ پریشان نیست

چرا آشفته می خواهی خدایــا خاطر مـا را ؟!

 

نمی دانم چه نفرینـی گریبانـگیر مجنــون است؟

که وحشی می کند چشمانش، آهوهای صحرا را !

 

چه خواهد کرد با ما عشق؟! پرسیدیم و خندیدی

فقــط بـا پاسخت پـیـچیـده تر کـردی معمــا را !

 

فاضل نظری


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ دوشنبه 21 اسفند 1396 10:34 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

مرگ در قاموس ما از بی وفایی بهتر است

در قفس با دوست مردن از رهایی بهتر است

 

قصه ی فرهاد دنیا را گرفت ای پادشاه

دل به دست آوردن از کشور گشایی بهتر است

 

تشنگانِ مِهر محتاج ترحم نیستند

کوشش بیهوده در عشق از گدایی بهتر است

 

باشد ای عقل معاش اندیش، با معنای عشق -

آشنایم کن ولی نا آشنایی بهتر است

 

فهم این رندی برای اهل معنا سخت نیست

دلبری خوب است، اما دلربایی بهتر است

 

هر کسی را تاب دیدار سر زلف تو نیست

اینکه در آیینه گیسو می گشایی بهتر است

 

کاش دست دوستی هرگز نمی دادی به من

« آرزوی وصل » از « بیم جدایی » بهتر است

 

فاضل نظری


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ دوشنبه 21 اسفند 1396 10:34 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

ای درآمیخته با هر کسی از راه رسید!

می توان از تو فقط دور شد و آه کشید

 

پرچم صلح برافراشته ام بر سر خویش

نه یکی ؛ بلکه به اندازه ی موهای سفید

 

سال ها مثل درختی که دم نجاری ست

وقت ِ روشن شدن ارّه وجودم لرزید

 

ناهماهنگی تقدیر نشان داد به من

به تقاضای خود اصرار نباید ورزید

 

شب کوتاه وصالت به «گمان» شد سپری

دست در زلف تو نابرده دو تا صبح دمید

 

من از آن کوچ که باید بروی کشته شوی

زنده برگشتم و انگیزه ی پرواز پرید

 

تلخی وصل ندارد کم از اندوه فراق

شادی بلبل از آنست که بو کرد و نچید

 

مقصد آنگونه که گفتند به ما ، روشن نیست

دوستان نیمه ی راهید اگر ، برگردید !

 

کاظم بهمنی

 


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ دوشنبه 21 اسفند 1396 10:33 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

این هدیه را اگر نپذیری کجا برم

جان است جان! اگر تو نگیری کجا برم

 

یار عزیز! یوسف من کم تحمل است

این برده را برای اسیری کجا برم

 

بخت مرا سیاه چو گیسوی خود مخواه

موی سفید را سر پیری کجا برم

 

ای قلب زخم خورده ی بیمار، من تو را

گر پیش پای دوست نمیری کجا برم

 

جان هدیه ای ست پیشکش آورده از خودت

این هدیه را اگر نپذیری کجا برم

 

فاضل نظری


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ دوشنبه 21 اسفند 1396 10:32 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

تا کی‌ دل‌ من‌ چشم‌ به‌ در داشته‌ باشد

ای‌ کاش‌ کسی‌ از تو خبر داشته‌ باشد

 

آن‌ باد که‌ آغشته‌ به‌ بوی‌ نفس‌ توست‌

از کوچه‌ ما کاش‌ گذر داشته‌ باشد

 

آن‌ روز که‌ می‌بستی‌ بار سفرت‌ را

گفتی‌ به‌ پدر هر که‌ هنر داشته‌ باشد

 

باید برود هرچه‌ شود گو بشو و باش‌

بگذار که‌ این‌ جاده‌ خطر داشته‌ باشد

 

باید بپرد هر که‌ در این‌ پهنه‌ عقاب‌ است‌

حتی‌ نه‌ اگر بال‌ و نه‌ پر داشته‌ باشد

 

کوه‌ است‌ دل‌ مرد، ولی‌ کوه، نه‌ هر کوه‌

آن‌ کوه‌ که‌ آتش‌ به‌ جگر داشته‌ باشد

 

رفتی‌ و من‌ آن‌ روز نبودم، دل‌ من‌ هم‌

تا با تو سر سیر و سفر داشته‌ باشد

 

برگرد سفر طول‌ کشید ای‌ نفس‌ سبز

تا کی‌ دل‌ من‌ چشم‌ به‌ در داشته‌ باشد

 

مرتضی امیری اسفندقه


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ سه شنبه 8 اسفند 1396 6:53 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

بی تو مهتاب شبی... نه ..... شب بارانی بود

رشت، آبستن یک گریه ی طو لانـی بـود

 

راه می رفتم و هی خون جگر میخوردم

در سرم فکر و خیالــی کـه نمیدانی بود

 

لشکر چادر تـو خانـه خرابـی ها کـرد

چادرت چشمه ای از دوره ی ساسانی بود

 

آه دریاب مرا دلبر بارانـی من

ای که معماری ابروی تو گیلانی بود

 

توبه ها کردم و افسوس نمیدانستم

آخرین مرحله ی کفر، مسلمانی بود

 

همه ی مصر بـه دنبال زلیخا بودند

حیف، دیوانه ی یک برده ی کنعانی بود

 

مرتضی عابدپور لنگرودی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ سه شنبه 8 اسفند 1396 6:52 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

غمت از کودکی هم بازی دنیای من بوده

خیالت سالها هم صحبت شب های من بوده

 

هنوز آن شب نشینی های روشن خوب یادم هست

که موهای تو طولانی ترین یلدای من بوده

 

کنار تو دلم چون موج هی می رفت و می آمد

هوای چشم هایت ساحل و دریای من بوده

 

دلم خوش بود از این که دست هایت دوستم دارند

خیالم جمع...آغوشت اگر منهای من بوده

 

سر و سرّی اگر بوده ست...روی شانه های من

اگر یک لحظه خوابت بُرده روی پای من بوده...

 

و ازآن سال ها این سینه ام جای کسی جز تو

اگر بوده ست تنها این دل تنهای من بوده

 

نمی دانم کجا با گریه هایم می پری از خواب!؟

دلت از غصه ها خالی...که روزی جای من بوده

******

اگرچه "خان چُبان"* قصه ات بودم...نفهمیدم

که خاتونی که دل بر آب زد "سارا"ی من بوده...!

 

 

*تلفظ ترکی "خان چوپان"...دلداده ی "سارای"

 

اصغر معاذی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ سه شنبه 8 اسفند 1396 6:52 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

بس کن! تمام خاطره های مرا بده

خوابِ مرا بده، رویای مرا بده

 

میزی بچین برای من از غصه و شراب

یک صندلی بیاور، جای مرا بده

 

در کاسه های چوبی چشمم نمک بریز

پلکم جذامی است، غذای مرا بده

 

تو دخترِ دو ساله و من مردِ کوچکت

بیمار کن مرا و دوای مرا بده

 

با استکان و قوری اسباب بازی ات

هر روز، مثلِ مادر، چای مرا بده

 

اول برو لباس عروسیت را بپوش

بعداً بیا و رخت عزای مرا بده

 

دیروز می شوم که بیایی، بیا و تا

دیروز تر شوم، فردای مرا بده

 

حرف از سکوت نیست، تو با پلک هم زدن

یک یک جوابِ مسئله های مرا بده

 

موهات را چرا نَجَوم؟ تو عروسکی!

پلکی بزن، جواب چرای مرا بده

 

بس کن! بِکَن لبانِ خودت را از آینه

سهمِ تمامِ آینه های مرا بده

 

در خواب، قیچی ام کردی، دور ریختی

حالا فقط بیا و صدای مرا بده

 

 هر وقت خواستی بروی، جمع کن مرا

کفش مرا بیاور، پای مرا بده

 

حالا فقط به خاطر این شعر هم شده

انگشت های من، امضای مرا بده

 

 محمدسعید میرزایی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ سه شنبه 8 اسفند 1396 6:51 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

آن قدر مرا با غم دوریت نیازار

با پای دلم راه بیا قدری و بگذار،

 

این قصه سرانجام خوشی داشته باشد

شاید که به آخر برسد این غم بسیار

 

این فاصله تاب از من دیوانه گرفته

در حیرتم از این همه دلسنگی دیوار

 

هر روز منم بی‌تو و من بی‌تو ولاغیر

تکرار… و تکرار… و تکرار… و تکرار…

 

من زنده به چشمان مسیحای تو هستم

من را به فراموشی این خاطره نسپار

 

کاری که نگاه تو شبی با دل ما کرد

با خلق نکرده ست؛ نه چنگیز، نه تاتار!

 

ای شعر، چه می‌فهمی ازین حال خرابم؟

دست از سر این شاعر کم حوصله بردار

 

حق است اگر مرگ ِ من و عالم و آدم،

بگذار که یک بار بمیریم؛ نه صدبار!

 

تصمیم خودم بود به هرجا که رسیدم؛

یک دایره آن قدر بزرگ است که پرگار…

 

اوج غم این قصه در این شعر همین جاست:

من بی‌تو پریشان و تو انگار نه انگار…

 

رویا باقری


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ سه شنبه 8 اسفند 1396 6:51 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

سکوت می کنم و عشق ، در دلم جاری است

که این شگفت ترین نوع خویشتن داری است

 

تمام روز ، اگر بی تفاوتم ؛ اما

شبم قرین شکنجه ، دچار بیداری است

 

رها کن آنچه شنیدی و دیده ای ، هر چیز

به جز من و تو و عشق من و تو ، تکراری است

 

مرا ببخش ! بدی کرده ام به تو، گاهی

کمال عشق ، جنون است ودیگرآزاری است

 

مرا ببخش اگر لحظه هایم آبی نیست

ببخش اگر نفسم ، سرد و زرد و زنگاری است

 

بهشت من ! به نسیم تبسمی دریاب

جهانِ جهنم ما را ، که غرق بیزاری است

 

حسین منزوی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ سه شنبه 8 اسفند 1396 6:51 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

تعداد کل صفحات : 39 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 >
درباره وبلاگ

آمار و بازدید ها
کل بازدید:477119

تعداد کل مطالب : 1173

تعداد کل نظرات : 1

تاریخ آخرین بروزرسانی : شنبه 9 تیر 1397 

تاریخ ایجاد بلاگ : دوشنبه 17 مهر 1396