شعر عاشقانه
ناگهان چقدر زود دیر می شود!
موضوعات
کدهای کاربر

گوشه چشم بــگردان و مـــــــــــقدر گردان

ما که هـــــــــستیم در این دایره ی سرگردان؟!

 

دور گـــــــردید و به ما جرات مستی نرسید

چه بگـــــــوییم به این ساقی ساغر گردان

 

 

این دعاییست که رندی به من آموخته است

بار مــــــــــــا را نه بیفزا ! نه سبکتر گردان!

 

 

غنچه ای را که به پژمرده شدن محکومست

تا شــــــــــــکوفا نشده بشکن و پرپر گردان

 

 

من کــجا بیشتر از حق خودم خواسته ام ؟

مرگ حـــــــــق است به من حق مرا برگردان !

 

فاضل نظری


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ یک شنبه 6 اسفند 1396 6:44 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

بــه‌ تنهایــی گرفتارند مـُـشتی بــی‌ پناه اینجا...

مسافــــرخانه ی رنج است یا تبعیدگـــاه اینجا؟!

 

غرض رنجیدن مــا بود از دنیـــا که حاصل شد!!!

مکن عمر مرا ای عشق! بیش از این تبــاه اینجا

 

برای چرخش این آسیـــاب کهنه ی دل سنگ...

به خون ِ خویش می‌غلتند صــدها بی‌گناه اینجا!

 

نشان خانه ی خود را در این صحرای سردرگم...

بپـُـرس از کاروانهایـــی کـه گـُـم کردند راه اینجا!

 

اگر شادی سراغ از من بگیرد جای حیرت نیست

نشان می‌جوید از مـــن تا نیاید اشتبـــاه اینجا!!!

 

تو زیبایی و زیبایی در اینجا کـم گناهی نیست...

هزاران سنگ خواهد خورد در مرداب، ماه، اینجا!

 

 

"فاضل نظری"


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ یک شنبه 6 اسفند 1396 6:43 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

به نسیمی همه راه به هم می ریزد

کی دل سنگ تو را آه به هم می ریزد

 

سنگ در برکه می اندازم و می پندارم

با همین سنگ زدن ، ماه به هم می ریزد

 

عشق بر شانه هم ، چیدن چندین سنگ است

گاه می ماند و نا گاه به هم می ریزد

 

آنچه را عقل به یک عمر به دست آورده است

دل به یک لحظه کوتاه به هم می ریزد

 

آه یک روز همین آه تو را می گیرد

گاه یک کوه به یک کاه به هم می ریزد

 

فاضل نظری


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ یک شنبه 6 اسفند 1396 6:43 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

همين كه نعش درختي به باغ مي افتد

بهانه باز به دست اجاق مي افتد

 

حكايت من و دنيا يتان حكايت آن

پرنده ايست كه به باتلاق مي افتد

 

عجب عدالت تلخي كه شادماني ها

فقط براي شما اتفاق مي افتد

 

تمام سهم من از روشني همان نوريست

كه از چراغ شما در اتاق مي افتد

 

به زور جاذبه سيب از درخت چيده زمين

چه ميوه اي ز سر اشتياق مي افتد

 

هميشه همره هابيل بوده قابيلي

ميان ما و شما كي فراق مي افتد؟

 

فاضل نظری


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ یک شنبه 6 اسفند 1396 6:42 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

از زندگی، از این همه تکرار خسته ام

از های و هوی کوچه و بازار خسته ام

 

دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه

امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام

 

دل خسته سوی خانه تن خسته می کشم

آوخ ... کزین حصار دل آزار خسته ام

 

بیزارم از خموشی تقویم روی میز

وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام

 

از او که گفت یار تو هستم ولی نبود...

 

از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام...

 

تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید...

از حال من مپرس که بسیار خسته ام

 

محمدعلی بهمنی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ یک شنبه 6 اسفند 1396 6:42 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

خسته بود و شکسته و نومید

در سرش فکر مرگ می پیچید

 

روزی پنج شش پاکت سیگار...

به ته خط رسیده بود انگار

 

در اتاقی به سردی پاییز

دود می شد چه پوچ و رعب انگیز

 

مضطرب بی هدف پریشان حال

حلقه ی دودهای رو به زوال

 

کوه غم بود هی فرو می ریخت

نعش خود را به دار می آویخت

 

روزهایی که رفت مثل باد

خاطراتی که بوی نا می داد

 

مرد نه ، درد بود بی تردید

سوته دل از تب یک عشق پلید

 

دختر هرزه و بی احساسی

قلب او را بد جور سوزاند و درید

 

پسری که در حسرت دیروز

در اتاقی که سرد بود هنوز

 

پنجره باز شد رو به حیاط

پسری گفت بدرود حیات

 

دربهای قفس که میشد باز

سی چهل متر مانده تا پرواز

 

پسری سوی مرگ می پیچید

همه جا بوی مرگ می پیچید ...

 


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ یک شنبه 6 اسفند 1396 6:41 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

دستی كه نان و نور به من داد می‌رود

من مرده بودم او كه مرا زاد می‌رود

 

این روزها كه می‌گذرد بی صدای او

تقویم پاره‌ایست كه در باد می‌رود

 

از من مخواه آینه باشم که در دلم

یک چهره مانده و ... مگر از یاد می رود

 

بودن برای او قفسی تنگ بود و حال

مرغ از قفس پریده و آزاد می رود

 

از عشق بیست سالگی ام حرف می زنم

مردی که در اوایل مرداد می رود

 

سیده کبری موسوی قهفرخی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ یک شنبه 6 اسفند 1396 6:40 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

چشم من، چشم تو را دید ولی دیده نشد

من همانم که پسندید و پسندیده نشد

 

یاد لبهای تو افتادم و با خود گفتم:

غنچه‌ای بود که گل کرد ولی چیده نشد

 

من نظربازم و کم معصیتی نیست ولی

چه‌بسا طعنه‌زدنهای تو بخشیده نشد

 

ای که مهرت نرسیده ست به من، باور کن

هیچکس قدر من از قهر تو رنجیده نشد

 

عاشقت بودم و این را به هزاران ترفند

سعى كردم كه بفهمانم و فهمیده نشد

 

فاضل نظری


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ یک شنبه 6 اسفند 1396 6:40 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

هم جا برای اينکه بمانم نبود و نيست

هم موقع سفر چمدانم نبود و نيست

 

پشت سرم شب سفر آبی نريخته اند

يعنی که هيچ کس نگرانم نبود و نيست

 

رفتم و سخت معتقدم عشق لقمه ای است

که هيچ وقت قدر دهانم نبود و نيست

 

گفتند آفتاب تو در پشت ابرهاست

ابری درآسمان جهانم نبود و نيست

 

انگار هيچ وقت به دنيا نبوده ام

درهيچ جای شهر نشانم نبود و نيست

 

در دفتر هميشه نو خاطرات من

چيزی برای اينکه بخوانم نبود و نيست

 

قصدم نوشتن غزل است و نوشته هام

حتی شبيه آن به گمانم نبود و نيست


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ یک شنبه 6 اسفند 1396 6:39 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

بغضی گلوی پنجره ها را گرفته است

در سینه ام دوباره غمی پا گرفته است

 

حسی درون سینه ی من درد می کشد

از فکر رفتنت دل دنیا گرفته است

 

اصرار من به ماندن تو غیر منطقیست

کار من و غرور تو بالا گرفته است

 

این بار با همیشه کمی فرق می کند

تصمیم را به جای تو "کبری" گرفته است

 

و می روی و پشت سرت آب می شوم

موج دلت بهانه ی دریا گرفته است!

 

رفتی و روزگار پس از تو هر آنچه خواست

از من به یک اشاره و ایما گرفته است

 

میناحسین آبادی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ یک شنبه 6 اسفند 1396 6:38 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

تعداد کل صفحات : 39 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39
درباره وبلاگ

آمار و بازدید ها
کل بازدید:477570

تعداد کل مطالب : 1173

تعداد کل نظرات : 1

تاریخ آخرین بروزرسانی : شنبه 9 تیر 1397 

تاریخ ایجاد بلاگ : دوشنبه 17 مهر 1396