شعر عاشقانه
ناگهان چقدر زود دیر می شود!
موضوعات
کدهای کاربر

عاقبت از نفس افتاده ترین مرد شدی

وارث واقعی قافیه ی درد شدی

 

به بهاران نرسیدی همه ی عمر ولی

پیش از انی که به پاییز رسی زرد شد

 

پیش خورشید دروغین گروهی گمراه

تا که اثبات صداقت بکنی گرد شدی

 

مثل فرمانده که پشت سرخود خالی دید

چاره ای نیست وتسلیم عقبگرد شد

 

اتشی بودی ودر کوره ی یاران ،یک عمر

زیر خاکستر نامردیشان سرد شدی

 

مهر دیوانگی اخر به دلت خورده وچون

مهره ای سوخته از بازیشان طرد شد

 

حسن میرزانیا


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ یک شنبه 6 اسفند 1396 6:37 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

این شعر شاید شعر تلخ آخرین باشد

بگذار این هـم سهم یار نازنیـــن باشد

 

ای یار شاید صبــــح فردا پـای یک دیوار

افتاده نعش سرخ من روی زمین باشد

 

بگذار پس دست تهی از حاصلم امشب

در بـــاغ لیمــو و ترنجت میوه چین باشد

 

تو آفریدی شعرهایم را به یک لبخند

این آفرینش لایـــق صد آفــرین باشد

 

من در دهان زخــــم هایــــم عشق ورزیدم

ترکیب زخم و عشق – آری – بهترین باشد

 

آزاده تر از ســرو بــودم در مسیـر بـــاد

شاید لج این بادها هم از همین باشد

 

حالا نشسته روبرویـــــم جوخــــه ی آتش

شاید خدا می خواست پایانم چنین باشد!

 

محمد رضا حسینی مود


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ یک شنبه 6 اسفند 1396 6:37 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

من شبیه کوهم امّا از وسط تا خورده ام

تو تصوّر می کنی چوبِ خدا را خورده ام

 

نه! خیال بد نکن، چوب خدا اینگونه نیست

من هرآنچه خورده ام از دست دنیا خورده ام

 

ساده از من رد نشو ای سنگدل، قدری بایست

من همان « فرش ِ گران سنگم » ، فقط پا خورده ام

 

قطره ام امّا هزاران رود ِ جاری در من است

غرق در دلشوره ام انگار دریا خورده ام

 

دائما در حال تغییرم ، بپرس از آینه

بارها از دیدن تصویر خود جا خورده ام

 


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ یک شنبه 6 اسفند 1396 6:36 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

دیدن روی تو در خویش ز من خواب گرفت

آه از آیینه که تصویر تو را قاب گرفت

 

خواستم نوح شوم، موج غمت غرقم کرد

کشتی‌ام را شب طوفانی گرداب گرفت

 

در قنوتم ز خدا«عقل» طلب می‌کردم

«عشق» اما خبر از گوشه محراب گرفت

 

نتوانست فراموش کند مستی را

هر که از دست تو یک قطره می ناب گرفت

 

کی به انداختن سنگ پیاپی در آب

ماه را می‌شود از حافظه آب گرفت؟

 

فاضل نظری 


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ یک شنبه 6 اسفند 1396 6:35 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

کفر می گویم که ایمان نیز آرامم نکرد

گریه های زیر باران نیز آرامم نکرد

 

خواب می بینم که دنیا با تو شکل دیگری ست

خواب صادق یا پریشان نیز آرامم نکرد

 

دل که می گیرد نمی گوید کجا باید گریست

گریه کردن در خیابان نیز آرامم نکرد

 

توی تونل نعره خواهم زد...- خدایا با توام

جیغ های در اتوبان نیز آرامم نکرد

 

منتظر بودم که شاید... شعر آمد سر زده

بی تو این ناخوانده مهمان نیز آرامم نکرد

 

دوره گردی طالعم را دید...آیا سرنوشت...؟

فال های تلخ فنجان نیز آرامم نکرد

 

با چراغی زیر و رو کردم تمام شهر را

درد تنهایی انسان نیز آرامم نکرد

 

روسریت را بهم زد باد قدر لحظه ای

دیدن موی پریشان نیز آرامم نکرد

 

سعدیا گفتی که مهرش می رود از دل ولی

مهر رفت و ماه آبان نیز آرامم نکرد

 

سید علیرضا جعفری


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ یک شنبه 6 اسفند 1396 6:34 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

میخواهم و میخواستمت تا نفسم بود

میسوختم از حسرتو و عشق تو بسم بود

 

عشق تو بسم بود که این شعله بیدار

روشنگر شبهای بلند قفسم بود

 

آن بخت گریزنده دمی آمد و بگذشت

 غم بود که پیوسته نفس در نفسم بود

 

دست من و آغوش! تو هیهات که یک عمر

تنها نفسی با تو نشستن هوسم بود

 

بالله که جز یاد تو گر هیچ کسم هست

حاشا که بجز عشق تو گر هیچ کسم بود

 

لب بسته و پر سوخته از پیش تو رفتم

رفتی، بخدا گر هوسم بود بسم بود

 

فریدون مشیری


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ یک شنبه 6 اسفند 1396 6:34 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

پس شاخه‌های یاس و مریم فرق دارند

آری! اگر بسیار اگر کم فرق دارند

 

شادم تصور می‌کنی وقتی ندانی

لبخندهای شادی و غم فرق دارند

 

برعکس می‌گردم طواف خانه‌ات را

دیوانه‌ها آدم به آدم فرق دارند

 

من با یقین کافر، جهان با شک مسلمان

با این حساب اهل جهنم فرق دارند

 

بر من به چشم کشتة عشقت نظر کن

پروانه‌های مرده با هم فرق دارند

 

فاضل نظری


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ یک شنبه 6 اسفند 1396 6:33 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

من کویری خشکم اما ساحلی بارانیم

ظاهری آرام دارد باطن طوفانیم

 

مثل شمشیر از هراسم دست و پا گم می کنند

خود ولی در دستهای دیگران زندانیم

 

بس که دنبال تو گشتم شهره ی عالم شدم

سربلندم کرده خوشبختانه سرگردانیم

 

می زند لبخند بر چشمان اشک آلود شمع

هر که باشد باخبر از گریه ی پنهانیم

 

هیچ دانایی فریب چشمهایت را نخورد

عاقبت کاری به دستم می دهد نادانیم

 

سجاد سامانی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ یک شنبه 6 اسفند 1396 6:33 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

این سینه نیست، مرکز اجماع دردهاست

دیگر قدم خمیده تر از پیرمردهاست

 

قلبی شکسته ، قامت خسته ، تمام من

این شهر بازمانده ی بعد از نبردهاست

 

جان می کند دلم، همه سر گرم می شوند

چون رقص تاس در وسط تخته نردهاست

 

طوفان بکن! مرا بشکن! دل نمی کنم

دریا تمام هستی دریا نوردهاست

 

جای گلایه نیست اگر درد می کشم

صد قرن آزگار ، همین رسم مردهاست...

 

حسین دهلوی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ یک شنبه 6 اسفند 1396 6:31 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

تنگ آب از روزهای قبل خالی تر شده است

زندگی در دوستی با مرگ عالی تر شده است

 

هر نگاهی می تواند خلوتم را بشكند

كوزه‌ی تنهایی روحم سفالی تر شده است

 

آخرین لبخند او هم غرق خواهد شد در آب

ماهِ در مرداب این شب ها هلالی تر شده است

 

گفت تا كی صبر باید كرد؟ گفتم چاره چیست؟!

دیدم این پاسخ، از آن پرسش سؤالی تر شده است

 

زندگی را خواب می دانستم اما بعد از آن

تازه می بینم حقیقت ها خیالی تر شده است

 

ماهی كم طاقتم! یک روز دیگر صبر كن

تنگ آب از روزهای قبل خالی تر شده است

 

 

فاضل نظری

 


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ یک شنبه 6 اسفند 1396 6:31 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

تعداد کل صفحات : 39 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39
درباره وبلاگ

آمار و بازدید ها
کل بازدید:479219

تعداد کل مطالب : 1173

تعداد کل نظرات : 1

تاریخ آخرین بروزرسانی : شنبه 9 تیر 1397 

تاریخ ایجاد بلاگ : دوشنبه 17 مهر 1396