شعر عاشقانه
ناگهان چقدر زود دیر می شود!
موضوعات
کدهای کاربر

چه غم وقتی جهان از عشق نامی تازه می گیرد

از این بی آبرویی نام ما آوازه می گیرد

 

من از خوش باوری در پیله ی خود فکر می کردم

خدا دارد فقط صبر مرا اندازه می گیرد

 

به روی ما به شرط بندگی در می گشاید عشق

عجب داروغه ای! باج سر دروازه می گیرد

 

چرا ای مرگ می خندی؟ نه می خوانی، نه می بندی!

کتابی را که از خون جگر شیرازه می گیرد

 

ملال آورتر از تکرار رنجی نیست در عالم

نخستین روز خلقت غنچه را خمیازه می گیرد

 

فاضل نظری


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ یک شنبه 6 اسفند 1396 6:53 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

بی لشگریم!حوصله شرح قصه نیست

فرمانبریم حوصله شرح قصه نیست

 

با پرچم سفید به پیکار می رویم

ما کمتریم! حوصله شرح قصه نیست

 

فریاد می زنند ببینید و بشنوید

کور و کریم! حوصله شرح قصه نیست

 

تکرار نقش کهنه خود در لباس نو

بازیگریم!حوصله شرح قصه نیست

 

آیینه ها به دیدن هم خو گرفته اند

یکدیگریم! حوصله شرح قصه نیست

 

همچون انار خون دل از خویش می خوریم

غم پروریم! حوصله شرح قصه نیست

 

آیا به راز گوشه چشم سیاه دوست

پی می بریم؟! حوصله شرح قصه نیست ...

 

فاضل نظری


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ یک شنبه 6 اسفند 1396 6:52 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

نه اینکه فکر کنی مرهم احتیاج نداشت

که زخم های دل خون من علاج نداشت

 

تو سبز ماندی و من برگ برگ خشکیدم

که آنچه داشت شقایق به سینه کاج نداشت

 

منم خلیفه ی تنهای رانده از فردوس

خلیفه ای که از آغاز تخت و تاج نداشت

 

تفاوت من و اصحاب کهف در این بود

که سکه های من از ابتدا رواج نداشت

 

نخواست شیخ بیابد مرا که یافتنم

چراغ نه که به گشتن هم احتیاج نداشت

 

فاضل نظری


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ یک شنبه 6 اسفند 1396 6:52 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

نه اینکه فکر کنی مرهم احتیاج نداشت

که زخم های دل خون من علاج نداشت

 

تو سبز ماندی و من برگ برگ خشکیدم

که آنچه داشت شقایق به سینه کاج نداشت

 

منم خلیفه ی تنهای رانده از فردوس

خلیفه ای که از آغاز تخت و تاج نداشت

 

تفاوت من و اصحاب کهف در این بود

که سکه های من از ابتدا رواج نداشت

 

نخواست شیخ بیابد مرا که یافتنم

چراغ نه که به گشتن هم احتیاج نداشت

 

فاضل نظری


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ یک شنبه 6 اسفند 1396 6:52 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

هم از سکوت گریزان ، هم از صدا بیزار

چنین چرا دلتنگم ، چنین چرا بیزار

 

زمین از آمدن برف تازه خشنود است

من از شلوغی بسیار رد پا بیزار

 

قدم زدم! ریه هایم شد از هوا لبریز

قدم زدم! ریه هایم شد از هوا بیزار

 

اگرچه می گذریم از کنار هم آرام

شما ز من متنفر ، من از شما بیزار

 

به مسجد آمدم و نا امید برگشتم

دل از مشاهده تلخی ریا بیزار

 

صدای قاری و گلدسته های پژمرده

اذان مرده و دلهای از خدا بیزار

 

به خانه ام بروم؟!خانه از سکوت پر است

سکوت می کند از زندگی مرا بیزار

 

تمام خانه سکوت و تمام شهر صداست!

از این سکوت گریزان، از آن صدا بیزار

 

فاضل نظری


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ یک شنبه 6 اسفند 1396 6:51 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

عاشقی کافیست بعد از این، پریشانی بس است

غصّه ی این قصّه ی پردردِ پنهانی بس است

 

«دل» شهیدِ راه عشقِ کافری دلسنگ شد

بر سر این جسم بی جان، تعزیه خوانی بس است

 

با خدا بودن، خودش یعنی خدا بودن، عزیز

قصد کوه قاف کن، امیال انسانی بس است

 

نقل «فاضل» میکنم، دلسرد از این بیهودگی؛

«هفتصد سال است می بارد، فراوانی بس است»

 

«مرگ» رخداد عجیبی نیست، پایان غم است

شوقِ دنیایی چنین بیهوده و فانی بس است

 

جنگ کن با سرنوشتت، مرگ را تسخیر کن

ترس از چیزی که ناچار است و می دانی بس است...

 

آریا صلاحی 


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ یک شنبه 6 اسفند 1396 6:51 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم

بر این تکرار در تکرار پایانی نمی بینم

 

به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم

ولی از خویشتن جز گردی به دامانی نمی بینم

 

چه بر ما رفته است ای عمر ؟ ای یاقوت بی قیمت !

که غیر از مرگ گردنبند ارزانی نمی بینم

 

زمین از دلبران خالی ست یا من چشم و دل سیرم ؟

که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم

 

خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد

که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم

 

فاضل نظری


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ یک شنبه 6 اسفند 1396 6:48 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

می خندم اما چشم هایم رنگ غم دارد

باشم.. نباشم.. واقعا دنیا چه کم دارد؟

 

از زندگی چیزی به غیر از غم نصیبم نیست

دنیا برایم بدبیاری پشت هم دارد

 

از حال و روز واژه هایم باخبر باشد

مانند من هر کس که دستی در قلم دارد

 

وقتی به یادت موی خود را شانه خواهم زد

از آینه می پرسم آیا دوستم دارد؟

 

سنگ است پیش پای لنگ عاشقان آری

این راه ناهموار صدها پیچ و خم دارد

 

امروز هم بارانی ام مانند روز قبل

وقتی که دلتنگم دلم میل حرم دارد

 

سیدعلیرضا_جعفری


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ یک شنبه 6 اسفند 1396 6:48 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

در فــــکر فتــح قــلـــه قـافـم کـــه آنجاست

جـــایی کــــه تا امروز برآن پرچمی نیست

 

از صلح مــی‌گویند یا از جنگ می‌خوانند؟!

دیـــوانه‌ها آواز بــــی‌آهنگ مـــــی‌خـــوانند

 

گاهــــی قناریــــها اگــــر در باغ هم باشند

مانند مـــرغان قفس دلتنگ مـــــی‌خوانند

 

کنــج قفس مــی‌میرم و این خلق بازرگان

چـــون قصه‌ها مـــرگ مرا نیرنگ مـی‌دانند

 

ســنگم به بـدنامی زنند اکنون ولی روزی

نام مـــرا با اشـــک روی سنگ مـی‌خوانند

 

این ماهـــــی افتــــاده در تنگ تماشـــا را

پس کی به آن دریای آبی‌رنگ می‌خوانند

 

فاضل نظری


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ یک شنبه 6 اسفند 1396 6:45 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

جای ماندن نیست،دنیا را رها کن پر بکش

قهوه ات را مَرد ،امشب با کمی سم سر بکش

 

بی تفاوت رد شو از مردم، میان دفترت

سنگ باش و گوش احساسات خود را کَر بکش

 

گوشه ای دور از هیاهوهای شهر لعنتی

پُک بزن سیگار خود را،زجر هم کمتر بکش!

 

عشق یعنی یک دروغ محض، نوعی درد سخت

دست از این کذب درد آور، از این باور بکش

 

دست از این زندگی، از این بلای سهم گین

از جنایت های این دنیای زجر آور بکش

 

نیست جای لحظه ای تردید،چشمت را ببند

قهوه ات را مَرد امشب با کمی سم سر بکش

 

فرزاد نظافتی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ یک شنبه 6 اسفند 1396 6:44 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

تعداد کل صفحات : 39 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 >
درباره وبلاگ

آمار و بازدید ها
کل بازدید:477906

تعداد کل مطالب : 1173

تعداد کل نظرات : 1

تاریخ آخرین بروزرسانی : شنبه 9 تیر 1397 

تاریخ ایجاد بلاگ : دوشنبه 17 مهر 1396