یا علی گفتیم و عشق آغاز شد...
آسمان رقصید و بارانی شدیم/ موج زد دریا و طوفانی شدیم/ بغض چندین ساله ما باز شد / یا علی گفتیم و عشق آغاز شد
ایمیل مدیریت
نویسنده وبلاگ

غدير،گل هميشه بهار

گل هميشه بهارم غدير آمده است‏
شراب كهنه ما در خم جهان باقى است

خداى گفت كه«اكملت دينكم»،آنك‏
نواى گرم نبى در رگ زمان باقى است

قسم بخون گل سرخ در بهار و خزان‏
ولايت على و آل،جاودان باقى است

گل هميشه بهارم بيا كه آيه عشق‏
بنام پاك تو در ذهن مردمان باقى است

سيد مصطفى موسوى گرمارودى




[ دوشنبه 23 آبان 1390  ] [ 9:44 PM ] [ یاسر جمالی ]
نظرات 0

امامت در حديث غدير

پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم پس از فراغت از انجام مناسك حج در بازگشت از حجة الوداع،هنگامى كه به غدير خم رسيدند بر اساس فرمان خداوند و نزول آيه‏يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك (1) :اى پيامبر آنچه را كه بسويت از جانب پروردگارت نازل شده است تبليغ نما،مسلمانان را فرمان دادند تا متوقف شوند.در آن موقعيت كه هوا بسيار گرم بود و براى مسلمانان كه با آن حضرت حج بجا آورده بودند و براى بازگشت به محل خويش شتاب زده بودند اين سؤال مطرح بود كه چه حادثه‏يى باعث شده كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مسلمانان را متوقف سازد؟

پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در آنجا خطبه‏اى خواندند و از مسلمانان سؤال كردند (2) :الست اولى بالمؤمنين من انفسهم؟(يا الست اولى بكم من انفسكم؟)آيا من از مؤمنان نسبت به خود آنان اولى نيستم؟(يا آيا من از خود شما به شما سزاوارتر نيستم؟)همه گفتند:چرا يا رسول الله.فرمود:«من كنت مولاه فعلى مولاه»كسى كه من مولاى او هستم(اولى بنفس و صاحب اختيار او مى‏باشم)على نيز چنين است سپس دعا فرمود:خداوندا دوست بدار هر كه على را دوست بدارد و دشمن بدار هر كه على را دشمن بدارد و يارى كن هر كه على را يارى كند و واگذار هر كس على را واگذارد (3) ،و آيه:اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام دينا:امروز دين شما را كامل كردم و نعمتم را بر شما تمام نمودم و راضى شدم كه اسلام دين شما باشد در آنجا نازل گرديد (4) .

مسلمانان با على عليه السلام بيعت كردند و اين مقام و منصب جديد را به آن حضرت تهنيت و تبريك گفتند و عمر بن الخطاب از اول كسانى بود كه به آن بزرگوار تهنيت و تبريك گفت (5) .

در بسيارى از طرق حديث غدير اين مضامين هم آمده كه من در آينده نزديكى از ميان شما رخت بر مى‏بندم،ولى دو عنصر گرانقدر در ميان شما مى‏گذارم:يكى قرآن و ديگر عترتم كه اهل بيت من مى‏باشند.تا آن هنگام كه به آن دو تمسك نمائيد گمراه نخواهيد شد.آن دو از يكديگر جدا نمى‏شوند تا(روز قيامت كه)در كنار حوض بر من وارد شوند (6) .
اعتبار حديث غدير

حديث غدير از نظر سند قابل مناقشه نيست و از احاديث متواتر است،بلكه داراى تواترى در حد بالا است به گونه‏يى كه متجاوز از 100 تن از صحابه آن را روايت كرده‏اند.علامه امينى در جلد اول كتاب ارزشمند«الغدير»110 تن از صحابه را نام برده (7) و مدارك و منابع آن را از اهل سنت آورده است و 84 تن از تابعين (8) و 360 تن از علماء و راويانى كه طى قرنها اين حديث را روايت كردند نيز در همان كتاب ذكر كرده است (9) و دانشمندانى طرق حديث غدير را در كتابهاى مستقلى آورده‏اند از جمله طبرى (10) و ابن عقده (11) كه هر كدام كتاب مستقلى در اين زمينه تأليف كردند.مؤلف كتاب ينابيع المودة نقل مى‏كند از امام الحرمين ابى المعالى جوينى استاد غزالى كه مى‏گويد:در يك مغازه صحافى كتابى در دست صحافى بود كه روى آن نوشته بود المجلد الثامن و العشرون فى طرق حديث الغدير و يتلوه المجلد التاسع و العشرون يعنى جلد 28 در طرق حديث غدير و بدنبال آن جلد 29 خواهد آمد (12) .

بنابراين اين حديث قطعى‏ترين حديث يا از قطعى‏ترين احاديث پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به شمار مى‏آيد.

دلالت حديث نيز بر امامت على عليه السلام روشن مى‏باشد زيرا كلمه مولى چه از نظر معناى وضعى انحصارا بمعنى اولى باشد يا اولى يكى از معانى آن باشد كه در جاى خود مفصل بحث شده است (13) در اين حديث شريف مولى قطعا به معنى اولى است(كسى كه از هر جهت اولى به تصرف در امور انسان است).اين مطلب با توجه به قرائن بسيار واضح و روشن است كه قسمتى از آن قرائن يادآورى مى‏شود:

قرينه اول:قبل از جمله:«من كنت مولاه فعلى مولاه»پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از مسلمانان اعتراف گرفتند كه:«الست اولى بكم من انفسكم؟» (14) آيا من از خود شما به شما اولى و سزاوارتر نيستم؟قالوا:بلىـگفتند:چرا.اين مضمون كه در جمله«الست اولى بكم»نسبت به آن اعتراف گرفته شده است همان است كه در آيه كريمه:النبى اولى بالمؤمنين من انفسهم (15) پيامبر از مؤمنان به خود آنان اولى(و سزاوارتر)است وجود دارد.در اين جمله ولايت و سرپرستى و صاحب اختيارى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم بنحو گسترده‏يى بيان شده است زيرا اولويت و سزاوارتر بودن كسى از خود انسان بطور مطلق معنايش اين است كه هر گونه تصرفى كه خود انسان در مورد خودش مى‏تواند انجام دهد و هر فعلى كه صلاحيت دارد كه متعلق اين اولويت در مورد خود انسان باشد جمله مذكور آن را براى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بطور مطلق ثابت مى‏كند.

مفسران (16) از اين جمله آيه كريمه استفاده كردند كه انسان بايد پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را از خودش بيشتر دوست بدارد و حكم آن حضرت را از اراده و خواست خود در وجود خويش نافذتر بداند.پس از اين كه آن حضرت اين اعتراف را از مسلمانان مى‏گيرد،مى‏فرمايد:من كنت مولاه فعلى مولاه،در اين جمله همان اولويت را كه از آيه مذكور استفاده شد براى على عليه السلام نيز قرار مى‏دهد و نمى‏تواند در اين جمله مولى به معناى ديگر غير از اولى باشد كه در اين صورت انسجام و تناسب دو جمله قطعات بهم خواهد خورد.با اين وصف دلالت اين جمله بر اين كه آن حضرت مانند پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از هر مؤمنى به خود او اولى و سزاوارتر است ثابت و واضح است.
اشكال فخر رازى و پاسخ آن

يادآورى اين نكته لازم است كه فخر رازى اشكالى ذكر كرده كه مولى به معنى اولى نمى‏تواند باشد زيرا اولى افعل تفضيل است و با من بكار مى‏رود.مثلا گفته مى‏شود زيد اولى من عمرو،ولى در مورد مولى آوردن من پس از آن صحيح نيست و گفته نمى‏شود زيد مولى من عمرو.

اين اشكال از ناحيه خود علماى اهل سنت پاسخ داده شده است.به شرح مقاصد تفتازانى (17) مراجعه شود.بيان تفتازانى اين است كه اگر مولى وصف و به معنى اولى باشد اشكال مذكور وارد است ولى مولى اسم و به معناى اولى است مانند اسماء افعال كه معانى آنها فعل مى‏باشند و اصطلاحا آنها را اسماء افعال مى‏گويند با اين وصف،ديگر جايى براى آن اشكال باقى نمى‏ماند .

قرينه دوم:آن حضرت پس از جمله مذكور دعا كردند و فرمودند:اللهم و ال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله (كه اين جمله به طرق متعدد و با سند صحيح روايت شده است) (18) :

خدايا دوست بدار هر كه او را(على را)دوست بدارد و دشمن بدار هر كه او را دشمن بدارد و يارى كن هر كه او را يارى كند و واگذار هر كه او را واگذارد.

اگر على عليه السلام به عنوان يك مؤمن درباره‏اش اين دعا مطرح است و ويژگى خاصى مانند ولايت و سرپرستى براى وى مطرح نيست چه معنى دارد كه درباره محبت او تأكيد كنند به گونه‏يى كه دوستى و دشمنى او دوستى و دشمنى خداوند را در پى داشته باشد.وانگهى اين چيزى است كه از دين واضح و روشن است كه هر مؤمنى را بايد دوست داشت و از دشمنى وى بر حذر بود و اگر آن حضرت داراى ويژگى خاصى است آن ويژگى چيزى جز امامت و رهبرى نمى‏تواند باشد .علاوه مسئله يارى كردن و دست از يارى برداشتن براى يك مسلمان معمولى مطرح نيست،معلوم است كه على عليه السلام در سمتى و منصبى قرار گرفته است كه مسلمانان بايد وى را دوست بدارند و او را يارى كنند و تنها در اين صورت است كه دوستى او دوستى خدا و دشمنى او دشمنى خدا و يارى وى يارى خدا و خذلان وى خذلان خدا را بدنبال خواهد داشت.

با اين توضيح پاسخ از،اشكال ديگر اهل سنت نيز روشن مى‏شود كه جمله«اللهم و ال من والاه»را قرينه گرفته‏اند كه مولى به معنى دوست است در حالى كه قرينه بودن اين جمله براى زعامت و سرپرستى آن حضرت روشن‏تر است.

قرينه سوم:آن جمعيت سنگين كه تا حدود 120 هزار نفر (19) در كتابها ذكر شده و در صحنه غدير حضور داشتند،چگونه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم آنان را در آن صحراى گرم و سوزان متوقف مى‏سازد و اين شرايط ويژه را فراهم مى‏آورد و تنها اين مطلب را متذكر مى‏شود كه اى مسلمانان هر كه من دوست و يا ناصر و ياور او هستم على دوست و ناصر او است!آيا اين با حكمت آن حضرت سازگار است و آيا عقل چنين چيزى را تجويز مى‏كند؟!!

يادآورى اين نكته لازم است كه در برخى از كتب اهل سنت آمده كه اين جمله را پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بخاطر آن فرمودند كه برخى از مسلمانان در سفرى كه با على عليه السلام بودند از آن حضرت ناراحتى پيدا كرده بودند به گونه‏يى كه به خود آن حضرت درباره او شكايت كردند.پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم اين وضعيت را بخاطر آن مطلب بوجود آوردند كه مسلمانان درباره على عليه السلام بدبين و ناراحت نباشند.

پاسخ اين مطلب روشن است،زيرا:

اولا:ناراحتى چند نفر كه در قضيه‏يى از على عليه السلام ناراحت شدند دليل نمى‏شود كه آن حضرت آن جمعيت سنگين را بخاطر آن چند نفر متوقف سازند.

ثانيا:حضرت درباره آن مسئله شخصى هيچ تعرضى در آن صحنه ننمودند و اگر اين اجتماع تنها در آن رابطه بود شايسته بود آن مسئله را در آنجا مطرح فرمايند.

ثالثا:به فرض اين كه آن مسئله هم در كار باشد،انگيزه اين اجتماع انگيزه خاصى بود كه خود پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم آن را يادآور شدند و آن امامت على عليه السلام بود و قرينيت قرائن و صراحت آنها به گونه‏يى است كه آن مطلب بر فرض وجود آن به هيچ وجه مضر نيست،اگر مؤكد امامت آن حضرت نباشد.و همگان از اين بيانات دريافتند كه على عليه السلام شخصيت عادى و معمولى نيست،بلكه او يك رهبر است و مى‏بايست در رفتار و عملكرد و سلوكشان با وى اين مطلب را در نظر داشته باشند.

قرينه چهارم:فهم معناى امامت و رهبرى از جمله مذكور و برداشت آن توسط حاضران و غير آنان بود تا آنجا كه اين برداشت در اشعار و ادبيات طى قرنها آمده و در كتابها ذكر شده است .علامه امينى كتاب الغدير را بر اساس همين محور تأليف كرده است،يعنى اشعار شعرايى كه درباره غدير شعر گفته‏اند و مسئله امامت و رهبرى على عليه السلام را در اشعار خويش آورده‏اند در رأس آنان خود على عليه السلام و پس از آن حضرت،حسان بن ثابت و عمرو بن عاص و قيس بن سعد بن عباده و ديگر شاعران كه در طول قرنها اين معنى را از جمله مذكور استفاده كرده‏اند (20) مطرح كرده است.

قرينه پنجم:تبريك و تهنيت از ناحيه مسلمانان چه اينكه اگر آن حضرت منصب و سمت جديدى پيدا نكرده بود و تنها تاكيد و يادآورى لزوم محبت و نصرت آن حضرت مطرح بود اين مطلب شايسته تبريك و تهنيت نبود.

قرينه ششم:در عبارت تهنيت عمر بن الخطاب (21) ذكر شده است:«اصبحت مولاى و مولى كل مؤمن و مؤمنة»تو مولاى من و مولاى هر مؤمن و مؤمنين گرديدى و اين حاكى است از منصبى كه آن حضرت قبلا نداشته و بعد آنرا پيدا كرده است.

قرينه هفتم:حديث ثقلين در بسيارى از طرق همراه حديث غدير است چنانكه گفته شد و اين حديث به وضوح تمسك به اهل بيت و على عليه السلام را بطور مطلق بر مردم لازم مى‏سازد و اهل بيت را ملازم با قرآن يادآور مى‏شود و اين با زعامت و رهبرى مناسبت دارد.

پى‏نوشتها:

1) كتاب الولاية في طرق حديث الغدير للطبرى(الغدير،ج 1،ص 215 نقلا عن ضياء العالمين)،الدر المنثور:3/117 دار الفكر،اسباب النزول:ص 135 انتشارات الشريف الرضى.تاريخ مدينة دمشق :ج 42 ص 237 دار الفكر بيروت.

2) مجمع الزوائد:ج 9 ص 129،130،131،134 دار الفكر،تاريخ مدينة دمشق:ج 42 ص 205 234 دار الفكر،بيروت.

3) مجمع الزوائد:ج 9،ص 130،تاريخ مدينة دمشق:ج 42 ص 207،208،210،212،219،230،دار الفكر،بيروت .البداية و النهاية:ج 5 ص 185 و ج 7 ص 360 دار الكتب العلمية.

4) تاريخ بغداد:ج 8،ص 290،دار الفكر.

5) تاريخ بغداد:ج 8،ص 290،دار الفكر.

6) مجمع الزوائد:ج 9،ص 258 و 259 دار الفكر،تاريخ دمشق:ج 42 ص 219 دار الفكر،البداية و النهاية:ج 5،ص 184 دار الكتب العلمية.

7) الغدير:ج 1،ص 60 دار الكتاب العربى بيروت.

8) الغدير:ج 1،ص 72 دار الكتاب العربى بيروت.

9) الغدير:ج 1،ص 151 دار الكتاب العربى بيروت.

10) البداية و النهاية:ج 5،ص 186 دار الكتب العلمية،تهذيب التهذيب:ج 7،ص 297 دار الفكر .

11) تهذيب التهذيب:ج 7،ص 297 دار الفكر.

12) ينابيع المودة:ص .36

13) الغدير:ج 1،ص .344 350

14) به ص 17 مراجعه شود.

15) سورة الاحزاب:آيه .6

16) الكشاف:ج 3،ص 227 محاسن التاويل:ج 13،ص 227 البحر المحيط:ج 7،ص 212 روح المعانى :ج 22،ص .150

17) شرح المقاصد:5/273 منشورات الشريف الرضى ايران قم.

18) البداية و النهاية 5/184 188 دار الكتب العلمية،مجمع الزوائد 9/104 108.براى آگاهى از مدارك قرائن مذكور در حديث به ص 17 و 18 مراجعه شود.

19) السيرة الحلبية:ج 3،ص .308

20) الغدير:ج 1،ص 340 342،ج 2 ص 34 و 67 و 114 و 180 و 213

21) تاريخ بغداد:ج 8،ص 290،دار الفكر.

امامت در حديث غدير، ثقلين، منزلت ص 17




[ دوشنبه 23 آبان 1390  ] [ 9:44 PM ] [ یاسر جمالی ]
نظرات 0

خم ولاى ساقى كوثر

در غدير خم نبى خشت از سر خم برگرفت‏
خشت از خم و لاى ساقى كوثر گرفت

از خم خمر خلافت در غدير خم بلى‏
ساقى كوثر ز دست مصطفى ساغر گرفت

خوشدل كرمانشاهى




[ دوشنبه 23 آبان 1390  ] [ 9:41 PM ] [ یاسر جمالی ]
نظرات 0

آب غدير آب حيات

اى شرف اهل ولايت،غدير
بركه سرشار هدايت،غدير

زمزم و كوثر ز تو كى بهترند
آبروى خويش ز تو مى‏خرند

اين كه كند زنده همه چيز آب‏
زاب غدير است نه از هر سراب

از ازل اين بركه بجا بوده است‏
آينه لطف خدا بوده است

طاهره موسوى گرمارودى




[ دوشنبه 23 آبان 1390  ] [ 9:39 PM ] [ یاسر جمالی ]
نظرات 0

نام غدير حك بود بر جبينم

سر زد از دوش پيمبر،ماه در شام غدير 
تا كه جبرائيل او را داد پيغام غدير

مژده داد او را ز ذات حق كه با فرمان خويش‏ 
نخل هستى بار و بر آرد در ايام غدير

دين خود را كن مكمل با ولاى مرتضى‏ 
خوف تا كى بايد از فرمان و اعلام غدير

مى‏شود مست ولاى مرتضى،از خود جدا 
هر كه نو شد جرعه‏اى از باده جام غدير شد

بپا هنگامه‏اى در آسمان و در زمين‏ 
تا ولايت شد على را ثبت،هنگام غدير

شور و شوقى شد در آن صحراى سوزان حجاز 
مرغ اقبال آمد و بنشست بر بام غدير

عشق مولا در دلم از زاد روز من نشست‏ 
بر جبينم حك بود تا مرگ خود نام غدير

محمد على سالارى




[ دوشنبه 23 آبان 1390  ] [ 9:39 PM ] [ یاسر جمالی ]
نظرات 0

انتظار آسمان در غدير:

ملتهب در كنار يك بركه‏
روح تاريخ پير منتظر است

دست خورشيد تا نهد در دست‏
آسمان در غدير منتظر است

بر سر آسمانى آن ظهر
آيه‏هاى شكوه نازل شد

مژده دادند آيه‏هاى شكوه‏
دين احمد تمام و كامل شد

مصطفى محدثى خراسانى




[ دوشنبه 23 آبان 1390  ] [ 9:37 PM ] [ یاسر جمالی ]
نظرات 0

نوبت خم و غدير است

امروز بگو،مگو چه روز است؟
تا گويمت اين سخن به اكرام

موجود شد از براى امروز
آغاز وجود تا به انجام

امروز ز روى نص قرآن‏
بگرفت كمال،دين اسلام

امروز به امر حضرت حق‏
شد نعمت حق به خلق اتمام

امروز وجود پرده برداشت‏
رخساره خويش جلوه‏گر داشت

امروز كه روز دار و گير است‏
مى ده كه پياله دلپذير است

از جام و سبو گذشت كارم‏
وقت خم و نوبت غدير است

امروز به امر حضرت حق‏
بر خلق جهان على امير است

امروز به خلق گردد اظهار
آن سر نهان كه در ضمير است

عالم همه هر چه بود و هستند
امروز به يك پياله مستند

آية الله ميرزا حبيب الله خراسانى




[ دوشنبه 23 آبان 1390  ] [ 9:37 PM ] [ یاسر جمالی ]
نظرات 0

غدير،حديثى از قديم

ولايتش كه در غدير شد فريضه امم‏
حديثى از قديم بود ثبت دفتر قدم

كه زد قلم به لوح قلب سيد امم رقم‏
مكمل شريعت آمد و متمم نعم

شد اختيار دين به دست صاحب اختيار من

آية الله كمپانى




[ دوشنبه 23 آبان 1390  ] [ 9:35 PM ] [ یاسر جمالی ]
نظرات 0

ساقى خم غدير

باده بده ساقيا،ولى ز خم غدير
چنگ بزن مطربا،ولى به ياد امير

وادى خم غدير،منطقه نور شد
باز كف عقل پير،تجلى طور شد

آية الله كمپانى




[ دوشنبه 23 آبان 1390  ] [ 9:35 PM ] [ یاسر جمالی ]
نظرات 0

حكومت حضرت على(ع) در انديشه امام خمينى(ره)
سياست و مديريت

آن هم حكومت حضرت امير است كه همه‏تان مى‏دانيد و آن وضع حكومتش و آن وضع سياستش و آن وضع جنگهايش،نگفت كه ما بنشينيم در خانه‏مان دعا بخوانيم و زيارت بكنيم و چكار داريم به اين حرفها،به ما چه.(660)29/11/ 56

حضرت امير يك مملكت را اداره مى‏كرد،سياستمدار يك مملكت بود.(661)16/12/ 57

خاصيتى كه در على بن ابيطالب(ع)بود كه يك رجل سياسى بود،از خطش معلوم است كه مرد سياست بوده و از كاغذى كه به مالك اشتر نوشته و دستورهايى كه داده، همه‏اش دستورهاى سياسى است.(662)26/3/ 58

پيغمبر اسلام در سياست دخالت نمى‏كرد؟مى‏توانيد بگوييد پيغمبر هم يك عامل سياسى بوده،پس كنار؟در امور سياست وارد نمى‏شد؟تمام عمرش در امور سياسى بود.تمام عمرش را صرف كرد در سياست اسلامى،و حكومت اسلامى تشكيل داد.حضرت امير حكومت اسلامى داشت و حكومتهاى اسلامى مى‏فرستاد آن طرف،اينها سياست نبودند؟(663)10/4/ 60

ما نديديم در تاريخ كسى گفته باشد رسول اكرم و امير مؤمنان در جايى از صحنه كناره‏گيرى كنند و در مسجد بنشينند و ذكر بگويند،بلكه بعكس در همه جا حضور داشتند و در صحنه بودند .(664)3/9/ 61

مرتبه اعلاى عرفان را امام على،سلام الله عليه،داشته است و هيچ اين چيزها نبوده در كار .خيال مى‏كردند كه كسى كه عارف است بايد ديگر به كلى كناره گيرد از همه چيز و برود كنار بنشيند و يك قدرى ذكر بگويد و يك قدرى تغنى بشود و يك قدرى چه بكند و دكاندارى.امير المؤمنين در عين حالى كه اعرف خلق الله بعد از رسول الله در اين امت،اعرف خلق الله به حق تعالى بود،مع ذلك نرفت كنار بنشيند و هيچ كارى به هيچى نداشته باشد.هيچ وقت هم حلقه ذكر نداشت،مشغول بود به كارهايش،ولى آن هم بود.(665)2/6/ 65
عدالت اجتماعى

امير المؤمنين(ع)مى‏فرمايد من حكومت را به اين علت قبول كردم كه خداوند تبارك و تعالى از علماى اسلام تعهد گرفته و آنها را ملزم كرده كه در مقابل پرخورى و غارتگرى ستمگران و گرسنگى و محروميت ستمديدگان ساكت ننشينند و بيكار نايستند:

«أما و الذى فلق الحبة و برأ النسمة،لو لا حضور الحاضر و قيام الحجة بوجود الناصر و ما أخذ الله على العلماء أن لا يقاروا على كظة ظالم و لا سغب مظلوم،لألقيت حبلها على غاربها و لسقيت آخرها بكأس أولها،و لالفيتم دنياكم هذه أزهد عندى من عفطة عنز (1) ».

سوگند به آنكه بذر را بشكافت و جان را بيافريد،اگر حضور يافتن بيعت كنندگان نبود و حجت بر لزوم تصدى من با وجود يافتن نيروى مددكار تمام نمى‏شد،و اگر نبود كه خدا از علماى اسلام پيمان گرفته كه بر پرخورى و غارتگرى ستمگران و گرسنگى جانكاه و محروميت ستمديدگان خاموش نمانند،زمام حكومت را رها مى‏ساختم و از پى آن نمى‏گشتم.و مى‏ديديد كه اين دنياتان و مقام دنياييتان در نظرم از نمى كه از عطسه بزى بيرون مى‏پرد ناچيزتر است.(666)

حضرت امير المؤمنين(ع)درباره نفس حكومت و فرماندهى به ابن عباس فرمود:اين كفش چقدر مى‏ارزد؟گفت :هيچ.فرمود:فرماندهى بر شما نزد من از اين هم كم ارزشتر است،مگر اينكه به وسيله فرماندهى و حكومت بر شما بتوانم حق(يعنى قانون و نظام اسلام)را برقرار سازم،و باطل(يعنى قانون و نظامات ناروا و ظالمانه)را از ميان بردارم.(667)

اين پنج سال حكومت،يا پنج،شش سال حكومت حضرت امير،اين با همه گرفتاريهايى كه بوده است و با همه زحمتهايى كه از براى حضرت امير فراهم شد،سلبش عزاى بزرگ است و همين پنج ساله و شش ساله،مسلمين تا به آخر بايد برايش جشن بگيرند،جشن براى عدالت،جشن براى بسط عدالت،جشن براى حكومتى كه اگر چنانچه در يك طرف از مملكتش،در جايى از مملكتش،براى يك معاهد،يك زن معاهد،يك زحمتكش بيايد يك خلخال از او،از پاى او در آورد،حضرت اين حاكم،اين رئيس ملت آرزوى مرگ مى‏كند كه مرگ براى من مثلا بالاتر از اين است كه در مملكت من يك نفر زنى كه معاهد هست خلخال را از پايش در آورند.اين حكومت،حكومتى است كه در رفتنش مردم بايد به عزا و سوگوارى بنشينند و براى همين پنج سال و پنج روز حكومتش بايد جشن بگيرند،جشن براى عدالت،جشن براى خدا،جشن براى اينكه اين حاكم حاكمى است كه با ملت يكرنگ است،بلكه سطحش پايين‏تر است در زندگى و سطح روحيش بالاتر از همه آفاق است و سطح زندگيش پايين‏تر است از همه ملت.براى يك همچنين حكومتى كه حكومت عقل است،حكومت عدل است،حكومت ايمان است،حكومت الهى است،در رفتنش عزا لازم است و در برقراريش براى همان چند سال حكومت حضرت امير،مسلمين بايد جشن بگيرند.(668)6/3/ 50

حضرت امير،سلام الله عليه،آن وقتى كه سلطنتش(من تعبير به سلطنت مى‏كنم روى مذاق حالا و الا نبايد اين تعبير را بكنم)خلافتش كه همين نظير سلطنتها بوده است،يعنى نظير به اين معنا كه همه جا تحت ولاى او بوده است،چندين مقابل ايران بوده،حجاز و مصر و عراق و ايران و خيلى جاها،قاضى خودش نصب كرده براى قضاوت،عربى رفته،يهودى است،رفته است شكايت كرده پيش قاضى از حضرت امير كه يك زرهى از من است پيش ايشان،حالا من كه چيزش را نمى‏دانم،اما اصل متن قضيه را مى‏دانم،قاضى خواست حضرت امير را،رفت در محضر قاضى‏اى كه خودش او را نصب كرده است،قاضى حضرت امير را احضار كرد،رفت،نشستند جلو او،حتى تعليم داده به قاضى،ظاهرا در همين جاست كه«نه،به من زيادتر از اين نبايد احترام كنى،قضاوت بايد همچو،هر دو على السوا باشيم»يكى يهودى بود و يك هم رئيسـعرض مى‏كنم كهـاز ايران گرفته تا حجاز تا مصر تا عراق،قاضى رسيدگى كرد و حكم بر ضد حضرت امير داد.(669)14/8/ 57

او تمام مقصدش خدا بود،اصلش اين دنيا و اين رياست دنيا و اينها در نظر او چيزى نبود مگر اينكه بتواند يك عدلى را در يك دنيا برقرار كند،و الا پيش آنها مطرح نبود كه يك رياستى داشته باشند يا خلافتى داشته باشند،مگر اينكه بتوانند يك عدلى را اقامه كنند و يك حدى را جارى كنند.(670)20/6/ 59

شماها شيعه همان هستيد كه مى‏گويد كه من به اندازه اين كفش كهنه‏اى كه هيچ نمى‏ارزد امارت شما را به اندازه اين برايش ارزش قايل نيستم مگر اينكه حقى را ايجاد كند.(671)9/2/ 63

مسئله غدير،مسئله‏اى نيست كه به نفسه براى حضرت امير يك مسئله‏اى پيش بياورد،حضرت امير مسئله غدير را ايجاد كرده است.آن وجود شريف كه منبع همه جهات بوده است،موجب اين شده است كه غدير پيش بيايد.غدير براى ايشان ارزش ندارد،آن كه ارزش دارد خود حضرت است كه دنبال آن ارزش،غدير آمده است.خداى تبارك و تعالى كه ملاحظه فرموده است كه در بشر بعد از رسول الله كسى نيست كه بتواند عدالت را به آن طورى كه بايد انجام بدهد،آن طورى كه دلخواه است انجام بدهد،مأمور مى‏كند رسول الله را كه اين شخص را كه قدرت اين معنا را دارد كه عدالت را به تمام معنا در جامعه ايجاد كند و يك حكومت الهى داشته باشد،اين را نصب كن.نصب حضرت امير به خلافت اين طور نيست كه از مقامات معنوى حضرت باشد،مقامات معنوى حضرت و مقامات جامع او اين است كه غدير پيدا بشود و اين كه در روايات ما و از آن زمان تا حالا اين غدير را آن قدر از آن تجليل كرده‏اند،نه از باب اين كه حكومت يك مسئله‏اى است،حكومت آن است كه حضرت امير به ابن عباس مى‏گويد كه«به قدر اين كفش بى‏قيمت هم پيش من نيست».آن كه هست اقامه عدل است.آن چيزى كه حضرت امير،سلام الله عليه،و اولاد او مى‏توانستند در صورتى كه فرصت به آنها بدهند،اقامه عدل را به آن طورى كه خداى تبارك و تعالى رضا دارد انجام بدهند،اينها هستند لكن فرصت نيافتند.(672)2/6/ 65

پيغمبر اسلام(ص)تشكيل حكومت داد مثل ساير حكومتهاى جهان،لكن با انگيزه بسط عدالت اجتماعى و خلفاى اول اسلامى حكومتهاى وسيع داشته‏اند و حكومت على بن ابيطالب،عليه السلام،نيز با همان انگيزه به طور وسيعتر و گسترده‏تر از واضحات تاريخ است و پس از آن به تدريج حكومت به اسم اسلام بوده‏[است‏].(673)14/3/ 68
قانونمندى

حكومت اسلامى در صدر اسلام بود و هيچ وحشتى هم در زمان حكومت على بن ابيطالب،سلام الله عليه،نبود و مردم در امان بودند.(674)15/10/ 57

حضرت امير(ع)دستور مى‏دهد كه برويد صدا كنيد،آن آدمهايى كه هستند براى زكات،صدا كنيد .بگوييد كه(به حسب روايت)كه زكاتتان را داده‏ايد يا نداده‏ايد؟اگر گفتند داده‏ايم برگرديد و آنها هم تخلف نمى‏كردند.وقتى يك حكومت آن طور شد و مردم در مقابل خدا مسئول شدند و خداوند را شاهد ديدند آنها هم تخلف نمى‏كردند و آنها هم مالياتى را كه بايد بدهند مى‏دادند،زكات را مى‏دادند،خمس را مى‏دادند.(675)31/3/ 58

حكومت رسول الله و حكومت امير المؤمنين حكومت قانون است،يعنى قانون خدا آنها را تعيين كرده است،آنها به حكم قانون واجب الاطاعة هستند،پس حكم از آن قانون خداست و قانون خدا حكومت مى‏كند.(676)4/4/ 58

در حكومت على بن ابى طالب هم اينجور نبوده كه هرج و مرج باشد،هر كس هر كارى دلش بخواهد بكند.اگر يك كار خلاف مى‏كرد،حضرت امير مى‏آورد و حدش مى‏زد.اين طور است مسئله.(677)14/8/ 58

در صدر اسلام در دو زمان،دو بار حكومت اصيل اسلام محقق شد،يك زمان رسول الله(ص)و ديگر وقتى كه در كوفه على بن ابيطالب،سلام الله عليه،حكومت مى‏كرد.در اين دو مورد بود كه ارزشهاى معنوى حكومت مى‏كرد.يعنى يك حكومت عدل برقرار و حاكم ذره‏اى از قانون تخلف نمى‏كرد .حكومت در اين دو زمان حكومت قانون بوده است.(678)17/8/ 58

حكومت اسلامى مثل حكومت على بن ابيطالب ديكتاتورى تويش نيست،حكومتى است كه به عدل است،حكومتى است كه زندگى خودش از زندگى ساير رعيتها بدتر است،آنها نمى‏توانستند مثل او زندگى كنند،او نان جو هم سير نمى‏خورد،يك لقمه،دو تا لقمه بر مى‏داشت با يك خرده نمك مى‏خورد.اين حكومت اصلا مى‏تواند ديكتاتورى؟ديكتاتورى براى چه بكند؟عيش و عشرتى نيست تا اينكه بخواهد ديكتاتورى بكند براى او.(679)26/9/ 58

زمان پيغمبر هم قانون حكم مى‏كرد،پيغمبر مجرى بوده،زمان امير المؤمنين هم قانون حكم مى‏كرد،امير المؤمنين مجرى بود.همه جا بايد اين طور باشد كه قانون حكم كند، يعنى خدا حكم بكند،حكم خدا.(680)11/10/ 58

دولت حقه حضرت امير،سلام الله عليه،كه ولى امر بر همه چيز بود در خدمت مردم بود،اين طور نبود كه حكومت بخواهد حكومت كند و مردم همين طور بيخود اطاعت كنند.اينطور نبود كه حكومت بخواهد به وسيله قدرتى كه دارد اجحاف كند به مردم و ظلم كند كه مردم به واسطه آن ظلم از او متنفر باشند.(681)28/8/ 59

هر چه مقامات بيشتر است راجع به معصيتهايى كه در عالم مى‏شود،بيشتر اذيت مى‏شود.اگر بشنود كه در آن سر دنيا يك كسى،يك كسى را اذيت كرده اين ناراحت بشود،نه از باب اين كه شهر خودم است،نه از باب اين كه مملكت خودم است،اقرباى خودم است،از باب اين كه يك مظلوم در دنيا واقع شده،و لهذا مى‏بينيد كه حضرت امير آن طور مى‏فرمايد كه وقتى كه آن چيز را از پاى يك ذمى بيرون آوردند،مى‏فرمايد مرگ براى انسان چطور است،از ظلم،«بما انه ظلم»بدش مى‏آيد،نه از ظلم به خودم.(682)1/1/ 64
مصايب و مشكلات

انسان ببيند كه حضرت امير،سلام الله عليه،در زندگيش چه وضعى داشته است،چه خلوصى در زندگى داشته است،چه در زندگى انفرادى چه در زندگى اجتماعى.انسان تفكر كند بر احوال حضرت امير،سلام الله عليه،ملاحظه كند كه چه زحماتى براى اسلام كشيده است،چقدر زخم خورده است،چقدر رنج برده است،چقدر جنگ كرده است،چقدر تشنگى خورده است،اينها را ملاحظه كند انسان.(683)23/8/ 44

حضرت امير(ع)و شيعه چون در امور حكومتى و كشورى دخالت مى‏كردند،آن همه مورد اذيت و مصيبت قرار گرفتند.اما دست از جهاد و فعاليت نكشيدند،تا بر اثر تبليغات و مجاهدات آنان امروز تقريبا دويست ميليون شيعى در دنيا وجود دارد.(684)

حضرت امير هم نتوانست،تكليف را عمل كرد ولى در مقابلش ايستادند،اصحاب خودش ايستادند در مقابلش.(685)10/3/ 58

مشكلات امير المؤمنين،سلام الله عليه،از مشكلات ما بيشتر بوده،گرفتارى آنها از گرفتارى ما بيشتر بوده،آنها از دوستانشان مخالفت مى‏ديدند،اين دسته‏اى كه قيام كردند در صفين در مقابل حضرت امير و ايستادند و شمشير كشيدند به روى حضرت،اينها از دوستان حضرت بودند .مخلصين حضرت بودند.گرفتارى حضرت از مخلصينش شايد بيشتر بود از سايرين.(686)18/4/ 58

حضرت امير،سلام الله عليه،ابو الائمه،اول شخص اسلام بعد از رسول الله،صلى الله عليه و آله،در طول مدت عمرشان در جهاد بودند.(687)6/10/ 59

حضرت امير،سلام الله عليه،در ايام خلافتش بدتر بود برايش و سخت‏تر برايش گذشت تا ايام قبل از خلافت،تا ايامى كه زمان رسول الله آن جنگ بود و برجسته‏ترين مرد براى جنگ بود .در زمانى كه به خلافت رسيدند گرفتاريشان بسيار زيادتر بود،براى اينكه آن وقت عهده‏دار يك مسائل بزرگ بودند و غير از چيزهايى كه بايد انجام بدهند مؤونه‏اش كم بود،مع ذلك خوب مقاومت كردند و اسلام را ترويج كردند و به پيش بردند و ائمه ما عليهم السلام،همه‏شان يا در حبس بودند،يا در تبعيد بودند،يا در محاصره بودند.اينها يك چيزى بود كه براى آنها از باب اينكه براى اسلام بود سهل بود.(688)3/2/ 60

خوب ملاحظه كنيد كه در همان زمان حضرت امير همچو نبود كه همه اينهايى كه مى‏روند اطراف و از طرف چيز[حكومت‏]همه‏شان يك مردم سيرى باشند،اصلش بسياريشان كارهاى خلاف هم مى‏كردند،افرادى باعث ناراحتى حضرت امير هم چيز[رفتار]مى‏كردند،حضرت امير هم اقدام مى‏كرد،چيز[نامه‏]مى‏نوشت به آنها.(689)30/10/ 60

مشكلات حضرت رسول،سلام الله عليه،حضرت امير،سلام الله عليه،بسيار بيشتر بوده است از مشكلاتى كه ما امروز مبتلاى به او هستيم.(690)4/2/ 62

آن چيزى كه موجب تأسف است،اين است كه مجال پيدا نكرد حضرت امير،سلام الله عليه،نگذاشتند مجال پيدا بكند،چون حكومتى كه حكومت الله است در دنيا به آن نحوى كه مى‏خواست،خود حضرت امير،سلام الله عليه،مى‏خواست پياده كند تا دنيا بفهمد كه اسلام چى آورده است و چه شخصيتهايى دارد در آن وقت كه حكومت دست ايشان نبود،كه مجال نبود،آن وقت هم كه حكومت دست ايشان آمد،باز مجال ندادند،سه تا جنگ بزرگ در زمان ايشان افروختند و مجال اينكه يك حكومتى كه دلخواه او هست برقرار كند نشد.(691)4/7/ 62

امير المؤمنين در زمان حكومتش كه بسيار كوتاه و بسيار با ناگواريها مقابل بود مى‏بينيد كه وقتى كه آن نامه را به مالك اشتر مى‏نويسد چه مسائل مهمى را،مسائل سياسى را،مسائل اجتماعى را،همه چيز را در آنجا ذكر مى‏فرمايد با اينكه يك بخشنامه‏اى براى يك نفر بوده است،يك نامه‏اى براى يك نفر بوده است و آن اين است كه مى‏گويد كه به حسب نقلى كه شده است كه يك خلخال را از پاى يك ذمى در حكومت او در آوردند،به حسب اين روايت مى‏فرمايد كه اگر انسان بميرد براى اين،اين ملوم نيست (2) .(692)4/7/ 62

زمان حضرت امير كه مواجه بود با آن جنگهاى داخلى و آن منافقهايى كه از كفار بدتر هستند و نگذاشتند حكومت شكل بگيرد به طورى كه دلخواه باشد.اگر گذاشته بودند،مهلت داده بودند،و لو در يك دوره كوتاهى حكومت تحقق پيدا كرده بود،آن الگويى كه آنها به عالم نشان مى‏دادند،براى بشر تا آخر يك درس بزرگى بود و ما بايد متأسف باشيم براى اين امر كه محروم شديم از يك همچو بركت بزرگى.(693)18/5/ 63

حضرت امير هم متأثر بوده از اين كه جوانها چه مى‏شدند،اما مى‏نشسته خانه و بگويند من متأثرم؟!يا مى‏رفتند جنگ و خودشان جنگ مى‏كردند و در عين حال هم براى آنهايى كه شهيد شده بودند متأثر بودند.(694)4/1/ 65

آن وقتى كه با ايشان بيعت كردند،البته ايشان هم در عين حالى كه خودش را حق مى‏دانست مى‏گفت كه برويد يكى ديگر را،مى‏دانست اينها يك اشخاصى نيستند كه اهل كار باشند.ولى خوب،فشار آوردند به ايشان،با ايشان بيعت كردند.(695)4/1/ 65

درود بى‏پايان بر على بن ابى طالب كه با دژخيمان به صورت مسلمان و مقدس نماهاى بدتر از كفار جنگيد و از هيچ قدرتى نهراسيد.(696)16/5/ 65

من با جرأت مدعى هستم كه ملت ايران و توده ميليونى آن در عصر حاضر بهتر از ملت حجاز در عهد رسول الله،صلى الله عليه و آله،و كوفه و عراق در عهد امير المؤمنين و حسين بن على،صلوات الله و سلامه عليهما،مى‏باشند.آن حجاز كه در عهد رسول الله،صلى الله عليه و آله،مسلمانان نيز اطاعت از ايشان نمى‏كردند و با بهانه‏هايى به جبهه نمى‏رفتند كه خداوند تعالى در سوره توبه با آياتى آنها را توبيخ فرموده و وعده عذاب داده است.و آنقدر به ايشان دروغ بستند كه به حسب نقل در منبر به آنان نفرين فرمودند و آن اهل عراق و كوفه كه با امير المؤمنين آنقدر بدرفتارى كردند و از اطاعتش سرباز زدند كه شكايات آن حضرت از آنان در كتب نقل و تاريخ معروف است.(697)14/3/ 65

پى‏نوشتها:

1) نهج البلاغه،خطبه .3

2) فروع كافى،ج 7،ص .264

سيماى معصومين در انديشه امام خمينى(ره) (تبيان دفتر دوازدهم) ص 246
   
 




[ دوشنبه 23 آبان 1390  ] [ 9:33 PM ] [ یاسر جمالی ]
نظرات 0

گزيده‏اى از سخنان حضرت امام و مقام معظم رهبرى درباره غدير
الف: كلام امام

من اين عيد سعيد بزرگ اسلامى را و مذهبى را به همه ملتهاى مستضعف و به مسلمين جهان و به ملت بزرگوار تبريك عرض مى‏كنم. (1)

غدير منحصر به آن زمان نيست، غدير در همه اعصار بايد باشد. (2)

مسأله غدير، مسأله‏اى نيست كه به نفسه براى حضرت امير يك مسأله‏اى پيش بياورد، حضرت امير مسأله غدير را ايجاد كرده است. (3)

غدير براى ايشان ارزش ندارد، آن كه ارزش دارد خود حضرت است كه دنبال آن ارزش غدير آمده است. (4)

زنده نگه داشتن اين عيد [غدير] نه به اين است كه چراغانى بشود و قصيده‏خوانى بشود و مداحى بشود، اينها خوب است اما مسأله اين نيست، مسأله اين است كه به ما ياد بدهند چطور بايد تبعيت كنيم. (5)

قضيه غدير جعل حكومت است اين است كه قابل نصب است. (6)

ولايتى كه در حديث غدير است به معناى حكومت است نه به معناى مقام معنوى. (7)

حضرت امير است كه غدير را به وجود آورده است، مقام شامخ اوست كه اسباب اين شده است كه خداى تبارك و تعالى او را حاكم قرار بدهد. (8)

غدير آمده است تا بفهماند سياست به همه مربوط است. (9)

اين حكومتى كه عجين با سياست است در روز غدير براى حضرت امير ثابت شد. (10)

اين كه اين قدر صداى غدير بلند شده است و اين قدر براى غدير ارج قائل شده‏اند ـ و ارج هم دارد ـ براى اين است كه با اقامه ولايت يعنى با رسيدن حكومت به دست صاحب حق همه اين مسايل حل مى‏شود و همه انحرافات از بين مى‏رود. (11)

امروز كه عيد غدير است و از بزرگترين اعياد مذهبى است. (12)

روز عيد غدير روزى است كه پيغمبر اكرم(ص) وظيفه حكومت را معين فرمود و الگوى حكومت اسلامى را تا آخر تعيين فرمود. (13)
ب) سخن رهبر

پيغمبر اكرم(ص) در قضيه غدير و در مقابل چشم مسلمانان و ديدگان تاريخ كسى را به عنوان جانشين خود تعيين كرد كه به طور كامل از ارزشهاى اسلامى برخوردار بود.

از ماجراى غدير مى‏توان فهميد كه اميرالمؤمنين در همان چند سال خلافت و حكومت خودشان اولويت اول در نظر مباركشان استقرار عدل الهى و اسلام است. (14)

در مسأله غدير حقايق بسيارى نهفته است. (15)

اهميت عيد سعيد غدير به عنوان برترين عيدها به اين دليل است كه متضمن ولايت الله وجود مقدس و شخصيت ممتاز امير مؤمنان على(ع) در قلمرو نفس انسانى و جامعه بشرى به عنوان امام و پيشوا برترين الگو و نمونه است. (16)

پى‏نوشتها:

1ـ صحيفه نور، ج 19، ص .223

2ـ همان، ج 20، ص 27 و .28

3ـ همان، ص .27

4ـ همان.

5ـ همان، ص .28

6ـ همان.

7ـ همان.

8ـ همان، ص .30

9ـ همان.

10ـ همان.

11ـ همان، ج 19، ص .60

12ـ همان، ج 3، ص .97

13ـ روزنامه جمهورى اسلامى، شماره 3775، تاريخ 31/03/141371ـ همان.

15ـ همان.

16ـ روزنامه اطلاعات، شماره 19928، تاريخ 20/03/ 1372

مأخذ: مجله كوثر شماره 2




[ دوشنبه 23 آبان 1390  ] [ 9:33 PM ] [ یاسر جمالی ]
نظرات 0

مراسم بعد از خطبه:

بيعت مردان:

با پايان يافتن خطابه،مردم به سوى پيامبر(ص)و امير المؤمنين(ع)هجوم آوردند،و با ايشان به عنوان بيعت دست مى‏دادند و تبريك و تهنيت مى‏گفتند.

پيامبر(ص)دستور دادند تا دو خيمه بر پا شود.در يكى خود جلوس فرمودند و به امير المؤمنين (ع)دستور دادند تا در خيمه ديگر جلوس فرمايد.مردم دسته دسته در خيمه پيامبر(ص)حضور مى‏يافتند و پس از بيعت و تبريك به خيمه امير المؤمنين(ع)مى‏آمدند و به عنوان امام و خليفه بعد از پيامبرشان با حضرتش بيعت مى‏كردند و با لقب«امير المؤمنين»بر آنحضرت سلام مى‏كردند،و اين مقام والا را تبريك و تهنيت مى‏گفتند.برنامه بيعت و تهنيت تا سه روز ادامه داشت و حضرت اين مدت را در غدير اقامت داشتند.

مسئله جالب در اين بيعت آن بود كه كسانى كه در غدير پيش از همه با امير المؤمنين بيعت نمودند و خود را از ديگران جلو انداختند كه زودتر از همه بيعت خود را شكستند و پيمان خود را زير پا گذاشتند.

جالب اينكه عمر بعد از بيعت، اين كلمات را بر زبان مى‏راند:«افتخار برايت باد،گوارايت باد،اى پسر ابى طالب!خوشا بحالت اى ابا الحسن،اكنون مولاى من و مولاى هر مرد و زن مؤمنى شده‏اى»!
بيعت زنان

از طرف ديگر،پيامبر (ص)دستور دادند تا ظرف آبى آورده و پرده‏اى بر روى آن زدند.امير المؤمنين(ع)دست خود را در ظرف آب نهاده و زنان در سوى ديگر پرده با قرار دادن دست خود در ظرف آب،با آنحضرت بيعت كردند.

ياد آورى مى‏شود كه حضرت صديقه طاهره فاطمه زهرا عليها السلام در غدير حضور داشتند،و كليه همسران پيامبر(ص)نيز در آن مراسم حاضر بودند.
عمامه سحاب

در اين مراسم،پيامبر(ص)عمامه خود را كه«سحاب»نام داشت،به عنوان تاج افتخار بر سر اميرالمؤمنين (ع)گذاشتند و انتهاى عمامه را از پشت سر بر دوش آنحضرت قرار دادند.
شعر غدير

در مراسم پر شور غدير،حسان بن ثابت از پيامبر(ص)اجازه خواست تا به مناسبت اين واقعه عظيم شعرى درباره امير المؤمنين(ع)بگويد.

حضرت فرمودند:بگو ببركت خداوند.

حسان در جاى بلندى قرار گرفت و گفت:«اى بزرگان قريش،سخن مرا به گواهى و امضاى پيامبر (ص)گوش كنيد».سپس اشعارى را كه همانجا سروده بود خواند كه بعنوان يك سند تاريخى از غدير ثبت شد و به يادگار ماند.
جبرئيل در غدير

اتمام حجت ديگر اين بود كه مردى زيبا روى در كنار مردم مى‏گفت:

«بخدا قسم روزى مانند اين روز هرگز نديدم.چقدر كار پسر عمويش را محكم نمود!براى او پيمانى بست كه جز كافر به خدا و رسولش آن را بر هم نمى‏زند.

واى بر كسى كه پيمان او را بشكند».

عمر نزد پيامبر(ص)آمد و گفت:شنيدى اين مرد چه مى‏گفت؟!حضرت فرمودند:او را شناختى؟گفت :نه.حضرت فرمودند.

«او روح الامين جبرئيل بود.تو مواظب باش اين پيمان را نشكنى.اگر چنين كنى خدا و رسول و ملائكه و مؤمنان از تو بيزار خواهند بود»!
معجزه غدير

امضاى الهى بر غدير،معجزه‏اى بود كه پس از اعلام ولايت توسط پيامبر(ص)بوقوع پيوست.حارث فهرى نزد حضرت آمد و معترضانه پرسيد:آيا اين ولايت كه امروز اعلام كردى از جانب خدا بود؟پيامبر(ص)فرمود:آرى از جانب خدا بود.

در اينجا حارث خطاب به خداوند گفت:«خدايا!اگر آنچه محمد مى‏گويد حق و از جانب توست سنگى از آسمان بر ما ببار يا عذاب دردناكى بر ما بفرست»!!

همين كه سخن حارث تمام شد و به راه افتاد،خداوند سنگى از آسمان بر او فرستاد كه از مغزش وارد و از دبرش خارج گرديد و همانجا او را هلاك كرد.

با اين معجزه،بار ديگر بر همگان مسلم شد كه«غدير»از منبع وحى سر چشمه‏گرفته و فرمان الهى است و منكرين آن مستحق عذاب‏اند.
پايان مراسم غدير

پس از سه روز،مراسم غدير پايان پذيرفت و آن روزها به عنوان«ايام الولاية»در ذهنها نقش بست.گروهها و قبائل عرب،پس از وداع با پيامبر(ص)و معرفت كامل به جانشين آنحضرت راهى شهر و ديار خود شدند و پيامبر(ص)عازم مدينه گرديدند.

خبر واقعه غدير در شهرها منتشر شد و به سرعت شايع گرديد و به گوش همگان رسيد،و بدين گونه خداوند حجتش را بر مردم تمام كرد.
اتمام حجت جهانى در غدير

جا داشت بيش از يكصد و بيست هزار نفر حاضر در غدير،هر يك به سهم خود خطبه غدير را حفظ كنند و متن آن را در اختيار فرزندان و فاميل و دوستان خود قرار دهند.

البته فضاى جامعه مسلمين پس از رحلت پيامبر(ص)ـكه گفتن و نوشتن معارف و سنن پيامبر و سنن پيامبر(ص)سالهاى متمادى در آن ممنوع بودـسبب شد كه مردم نتوانند سخنان سرنوشت‏ساز پيامبر دلسوزشان در آن مقطع حساس را بازگو كنند و در فكر اجراى آن در عينيت جامعه باشند .پيداست كه مطرح كردن غدير مساوى با برچيدن بساط غاصبين خلافت بود،و آنان هرگز اجازه چنين كارى را نمى‏دادند.

اما غدير،بصورتى در سينه‏ها جاى گرفت كه عده زيادى خطابه غدير يا قسمتى از آن را حفظ كردند و براى نسلهاى آينده به يادگار گذاشتند،و هيچكس را قدرت منع از انتشار چنين خبر مهمى‏نبود.لذا بين قاطبه مسلمين،هيچ حديثى به اندازه«حديث غدير»روايت كننده ندارد،و گذشته از تواتر آن،از نظر رجال و درايت فوق العاده است.

پيامبر(ص)با توجه به آينده بلند مدت دين الهى تا آخرين روز دنيا و دامنه وسيع مسلمين در حد جهانى،جانشينان خود تا روز قيامت را در اين خطابه رسمى‏به جهانيان معرفى فرمودند .

اگر گروههايى از مسلمين در طول زمانها همچنان در مقابل جانشينان حقيقى پيامبرشان سر تعظيم فرود نياورده و نمى‏آورند،ولى جمع عظيم شيعيان در طول تاريخ،فقط على بن ابى طالب و يازده امام(ع)از فرزندان او را جانشينان پيامبر(ص)مى‏دانند.

اگر اجتماع آن روز مسلمين،خلافت بلا فصل امير المؤمنين(ع)را در مرحله عمل نديدند،ولى بسيارى از نسلهاى بعدى مسلمانان وصى واقعى پيامبرشان را شناختند كه اين بالاترين هدف از«غدير»بود.

خطابه غدير ص 15

 




[ دوشنبه 23 آبان 1390  ] [ 9:30 PM ] [ یاسر جمالی ]
نظرات 0

سند حديث غدير

واقعه عظيم غدير،شامل مراحل مقدماتى قبل از خطبه و متن خطبه و وقايعى كه همزمان با خطبه اتفاق افتاد و آنچه پس از خطبه بوقوع پيوست،بطوريكه روايت واحد و متسلسل بدست ما نرسيده است.بلكه هر يك از حاضرين در غدير،گوشه‏اى از مراسم يا قطعه‏اى از سخنان حضرت را نقل نموده‏اند.البته قسمتهايى از اين جريان بطور متواتر بدست ما رسيده است،و خطبه غدير نيز بطور كامل در كتب حديث حفظ شده است.
روايت حديث غدير در شرايط خفقان

خبر غدير و سخنان پيامبر(ص)در آن مجمع عظيم،طورى در شهرها منتشر شد كه حتى غير مسلمانان هم از اين خبر مهم آگاه شدند. جا داشت بيش از يكصد و بيست هزار مسلمان حاضر در غدير،هر يك بسهم خود خطبه غدير را حفظ كند و متن آنرا در اختيار فرزندان و فاميل و دوستان خود قرار دهد.

متأسفانه جو حاكم بر اجتماع آنروز مسلمين و فضاى ايجاد شده بعد از رحلت پيامبر(ص)ـكه حديث گفتن و حديث نوشتن در آن ممنوع بود و سالهاى متمادى همچنان ادامه داشتـاينها سبب شد كه مردم سخنان سرنوشت ساز پيامبر دلسوزشان در آن مقطع حساس را به فراموشى بسپارند و اهميت آنرا ناديده بگيرند.

طبيعى است كه بايد چنين مى‏شد،زيرا مطرح كردن غدير مساوى با بر چيدن بساط غاصبين خلافت بود،و آنان هرگز اجازه چنين كارى را نمى‏دادند.البته جريان غدير بصورتى در سينه‏ها جا گرفت كه عده زيادى خطبه غدير يا قسمتى از آن را حفظ كردند و براى نسلهاى آينده بيادگار گذاشتند و هيچكس را قدرت كنترل و منع از انتشار چنين خبر مهمى نبود.

شخص اميرالمؤمنين و فاطمه زهرا صلوات الله عليهما كه ركن غدير بودند،و نيز ائمه عليهم السلام يكى پس از ديگرى تأكيد خاصى بر حفظ اين حديث داشتند،و بارها در مقابل دوست و دشمن بدان احتجاج و استدلال مى‏فرمودند،و در آن شرايط خفقان مى‏بينيم كه امام باقر عليه السلام متن كامل خطبه غدير را براى اصحابشان فرموده‏اند.

بهمين جهت در بين قاطبه مسلمين،هيچ حديثى به اندازه«حديث غدير»روايت كننده ندارد،و گذشته از تواتر آن،از نظر علم رجال و درايت،اسناد آن در حد فوق العاده‏اى است.
معرفى كتاب درباره سند حديث غدير

كتب مفصلى در زمينه بحثهاى رجالى و تاريخى مربوط به سند حديث غدير تأليف شده است كه بهترين نمونه آن كتاب«الغدير»تأليف علامه بزرگ شيخ عبد الحسين امينى نجفى رضوان الله عليه است.

در اين كتابها،اسماء راويان حديث غدير جمع آورى شده و از نظر رجالى در باره موثق بودن راويان بحث شده و تاريخچه مفصلى از اسناد و راويان حديث غدير تدوين شده و جنبه‏هاى اعجاب انگيز آن در زمينه‏هاى اسناد و رجال تبيين گرديده است.ذيلا به دو نمونه اشاره مى‏شود :

ابو المعالى جوينى مى‏گويد:در بغداد در دست صحافى يك جلد كتاب ديدم كه بر جلد آن چنين نوشته بود:«جلد بيست و هشتم از اسناد حديث«من كنت مولاه فعلى مولاه»و بعد از اين مجلد بيست و نهم خواهد بود» (1) .

إبن كثير مى‏گويد:«كتابى در دو جلد ضخيم ديدم كه طبرى در آن،احاديث غدير خم را جمع آورى كرده بود» (2) .

اگر چه كتاب براى معرفى در اين زمينه بسيار زياد است ولى در اينجا چند كتاب بعنوان راهنمايى و براى آگاهى از مباحث مربوط به سند حديث غدير معرفى مى‏شود:

1.الطرائف،سيد ابن طاووس:ص .33

2.كشف المهم في طريق خبر غدير خم،سيد هاشم بحرانى.

3.بحار الأنوار،علامه مجلسى:ج 37 ص 181 و .182

4.عوالم العلوم،شيخ عبدالله بحرانى:ج 15/3 ص 307 تا .327

5.عبقات الأنوار،مير حامد حسين هندى،جلد غدير.

6.الغدير،علامه امينى:ج 1 ص 12 تا 151،و 294 تا .322

7.خلاصه عبقات الأنوار،علامه محقق سيد على حسينى ميلانى دامت افاضاته،جلد غدير.
مدارك متن كامل خطبه غدير

در تاريخچه كتابهاى اسلامى،اولين بار در نقل خطبه غدير بصورت مستقل،به كتابى كه عالم شيعى استاد بزرگ علم نحو شيخ خليل بن احمد فراهيدى متوفاى 175 هجرى تأليف كرده بر مى‏خوريم،كه تحت عنوان«جزء فيه خطبة النبى(ص)يوم الغدير» (3) معرفى شده است،و بعد از او كتابهاى بسيارى در اين زمينه تأليف گرديده است.

خوشبختانه متن مفصل و كامل خطبه غدير در هفت كتاب از مدارك معتبر شيعه كه هم اكنون در دست مى‏باشد و بچاپ هم رسيده،با اسناد متصل نقل شده است.روايات اين هفت كتاب به سه طريق منتهى مى‏شود:

يكى بروايت امام باقر(ع)است كه با اسناد معتبر در سه كتاب«روضة الواعظين»تأليف شيخ إبن فتال نيشابورى (4) ،«الإحتجاج»تأليف شيخ طبرسي (5) ،و«اليقين»تأليف سيد إبن طاووس (6) نقل شده است.

طريق دوم بروايت زيد بن ارقم است كه با اسناد متصل در سه كتاب«العدد القوية»تأليف شيخ على بن يوسف حلى (7) «التحصين»تأليف سيد إبن طاووس (8) ،و«الصراط المستقيم»تأليف شيخ على بن يونس بياضى (9) ،و«نهج الايمان»تأليف شيخ حسين بن جبور (10) بنقل از كتاب«الولاية»تأليف مورخ طبرى روايت شده است.

طريق سوم بروايت حذيفة بن اليمان است كه با اسناد متصل در كتاب«الإقبال»تأليف سيد بن طاووس (11) بنقل از كتاب«النشر و الطى»نقل شده است.

شيخ حر عاملى در كتاب«اثبات الهداة» (12) و علامه مجلسى در«بحار الأنوار» (13) و سيد بحرانى در كتاب«كشف المهم» (14) و ساير علماى متأخر،خطبه مفصل غدير را از مدارك مذكور نقل كرده‏اند.

بدين ترتيب،متن كامل خطبه غدير بدست اين بزرگان شيعه حفظ شده و بدست ما رسيده است،كه اين خود در عالم اسلام از افتخارات تشيع است.
اسناد و رجال روايت كننده متن كامل خطبه غدير

ذيلا عين اسناد مربوط به روايت خطبه غدير بعنوان پشتوانه آن تقديم مى‏گردد.

روايت امام باقر(ع)به دو سند است:

1.قال الشيخ أحمد بن على بن ابي منصور الطبرسي في كتاب«الإحتجاج»:

حدثني السيد العالم العابد ابو جعفر مهدي بن أبي الحرث الحسيني المرعشي رضى الله عنه قال:أخبرنا الشيخ أبو علي الحسن بن الشيخ أبي جعفر محمد بن الحسن الطوسي رضي الله عنه،قال :أخبرنا الشيخ السعيد الوالد أبو جعفر قدس الله روحه،قال:أخبرني جماعة عن أبي محمد هارون بن موسى التلعكبري،قال:

أخبرني أبو علي محمد بن همام،قال:أخبرنا علي السوري قال:أخبرنا أبو محمد العلوي من ولد الأفطس ـ و كان من عباد الله الصالحين ـ قال:حدثنامحمد بن موسى الهمداني،قال:حدثنا محمد بن خالد الطيالسي،قال:حدثنا سيف بن عميرة و صالح بن عقبة جميعا عن قيس بن سمعان عن علقمة بن محمد الحضرمي عن أبي جعفر محمد بن علي(الباقر)عليهما السلام.

.2 قال السيد إبن طاووس في كتاب«اليقين»:قال أحمد بن محمد الطبري المعروف بالخليلي في كتابه«أخبرني محمد بن أبي بكر بن عبد الرحمان،قال:حدثني الحسن بن علي أبو محمد الدينوري،قال :حدثنا محمد بن موسى الهمداني،قال:حدثنا محمد بن خالد الطيالسي،قال:حدثنا سيف بن عميرة عن عقبة عن قيس بن سمعان عن علقمة بن محمد الحضرمي عن أبي جعفر محمد بن علي(الباقر) (ع).

روايت زيد بن أرقم به سند زير است:

قال السيد إبن طاووس في كتاب«التحصين»:قال الحسن بن أحمد الجاواني في كتابه«نور الهدى و المنجي من الردى»:عن أبي المفضل محمد بن عبد الله الشيباني،قال:أخبرنا أبو جعفر محمد بن جرير الطبري و هارون بن عيسى بن سكين البلدي،قالا:حدثنا حميد بن الربيع الخزاز،قال :حدثنا يزيد بن هارون،قال:حدثنا نوح بن مبشر،قال:حدثنا الوليد بن صالح عن إبن امرأة زيد بن أرقم و عن زيد بن أرقم.

روايت حذيفة بن اليمان به سند زير است:

قال السيد إبن طاووس في كتاب«الإقبال»قال مؤلف كتاب«النشر و الطي»:عن‏أحمد بن محمد بن علي المهلب:أخبرنا الشريف أبو القاسم علي بن محمد بن علي بن القاسم الشعراني عن أبيه :حدثنا سلمة بن الفضل الأنصاري،عن أبي مريم عن قيس بن حيان(حنان)عن عطية السعدي عن حذيفة بن اليمان.

پى‏نوشتها:

(1) بحار الأنوار:ج 37 ص .235

(2) بحار الأنوار:ج 37 ص .236

(3) الذريعة:ج 5 ص 101 شماره .418

(4) روضة الواعظين:ج 1ص .89

(5) الاحتجاج:ج 1 ص 66،بحار الأنوار:ج 37 ص .201

(6) اليقين:ص 343 باب 127.بحار الأنوار:ج 37 ص .218

(7) العدد القوية: .169

(8) التحصين:ص 578 باب 29 از قسم دوم.

(9) الصراط المستقيم:ج 1 ص .301

(10) نهج الايمان(نسخه خطى كتابخانه امام هادى(ع)در مشهد):ورقه 26ـ .34

(11) الإقبال:ص 454 و 456،بحار الأنوار:ج 37 ص 127 و .131

(12) اثبات الهداة:ج 2 ص 114،و ج .558 3

(13) بحار الانوار:ج 397 ص .201

(14) كشف المهم:ص 190

اسرار غدير ص 90




[ دوشنبه 23 آبان 1390  ] [ 9:30 PM ] [ یاسر جمالی ]
نظرات 0

متن حديث غدير

همانطور كه داستان غدير و خطبه آن با يك سند واحد بدست ما نرسيده است،بعلل مختلفى از قبيل شرائط تقيه و امثال آن،و نيز طولانى بودن خطبه و عدم امكان حفظ كامل آن براى همگان،اكثر راويان«غدير»گوشه‏هايى از آنرا نقل كرده‏اند،ولى جمله«من كنت مولاه فعلى مولاه»و چند جمله ديگر آن را همه راويان به اشاره يا صريحا نقل كرده‏اند.

با اين همه،متن خطبه بطور كامل بدست ما رسيده است،و اين از توجهات صاحب ولايت است كه اين سند بزرگ اسلام را براى ما حفظ كرده است.در اين بخش توضيحاتى پيرامون آن داده خواهد شد.
بحث در معناى كلمه«مولى»

با آنكه خطبه غدير بعنوان يك منشور دائمى‏اسلام تلقى مى‏شود و داراى محتوايى فراگير نسبت به همه جوانب اسلام بصورت كلى است،ولى بحثهاى علمى‏در متن حديث غدير عموما در كلمه«مولى»و معانى عرفى و لغوى آن مرتكز است.

اين بدانجهت است كه قطب اصلى حديث جمله«من كنت مولاه فعلى مولاه»است،و هر گاه بصورت اختصار به حديث غدير اشاره شود همين جمله مد نظر قرار مى‏گيرد،و راويان و محدثين نيز در هنگام اختصار به همين جمله اكتفا نموده‏اند و قرائن همراه آنرا حذف كرده‏اند.

نكته قابل توجه در اين مقطع آن است كه با توجه به متن خطبه مفصل و دقت در ساير مطالبى كه پيامبر(ص)در خطبه خود فرموده‏اند،معناى«مولى»و مراد از«ولايت»هم براى مخاطبين در غدير بسيار واضح و روشن بوده،و هم براى هر منصفى كه متن را مطالعه كند و شرايط خطبه را بطور كامل در نظر بگيرد واضح‏تر از آن خواهد بود كه جاى بحث و احتجاج باشد (1) .

منشأ اين بحثها از آنجا شروع شده كه اكثر راويان مخالف شيعه،فقط همين يك فقره از حديث را نقل كرده‏اند،و متكلمين آنها براى دفاع از خود همه قرائن و مطالب تاريخ را رها كرده‏اند و از همه خطبه كلمه«مولى»را انتخاب كرده‏اند و به بحث درباره معناى لغوى و عرفى آن پرداخته‏اند .طبيعى است كه در مقابل آنان علماى شيعه هم بر سر همين موضوع بحث نموده و به آنان جواب لازم را داده‏اند و بطور نا خواسته همه جوانب سخن بر سر همين يك كلمه مرتكز شده است .

اگر در سراسر خطبه غدير دقت كنيم خواهيم ديد كه اكثر مطالب آن تفسير و توضيحى براى روشن كردن كامل معنى«مولى»و مصداق آن،و ارزش إلهى و روايت»در اجتماع و ارتباط آن با توحيد و نبوت و وحى است.

بنا بر اين در حاليكه خود پيامبر(ص)مقصود و مراد از«مولى»را روشن كرده،معنى ندارد براى فهميدن منظور آنحضرت به لغت‏ها و لغت نامه‏ها و معانى عرفى اين كلمه مراجعه كنيم،چه آنها با تفسير خود حضرت مطابق باشد و چه نباشد.

و باز به گفته‏اى ديگر:مسلم است كه مقصد اصلى از اجتماع و سخنرانى غدير بيان مسأله ولايت بوده است،و اين در حالى بوده كه مردم اجمالا مطالبى در اين باره از خود آن حضرت شنيده بودند.با توجه به اين نكات معلوم است كه اجتماع عظيم غدير براى رفع هر گونه ابهام باقيمانده در مسأله ولايت و معناى مولا است.بنا بر اين بسيار خنده‏آور خواهد بود كه در چنان جمعى و در آن شرايط حساس درباره«مولا»مطالبى گفته شود كه نه تنها موضوع را روشن نكند بلكه ابهام را بيشتر نمايد و احتياج به كتابهاى لغت و امثال آن براى رفع ابهام باشد،بطورى كه هر عاقلى قضاوت كند كه اگر آن اجتماع نبود ولايت امير المؤمنين(ع)بسيار واضح‏تر بود،و اصلا چه نيازى به تشكيل اين مجلس بزرگ بود!!؟

بعبارت ديگر پيامبر اكرم(ص)كه فصيح‏ترين مردم در سخن گفتن بودند،آن هم در مهم‏ترين سخنرانى خود در طول حيات،اگر بنا باشد مطلبى گفته باشند كه مسلمانان فقط در فهم معناى تحت اللفظى آن پس از هزار و چهارصد سال بحث هنوز به نتيجه روشنى نرسيده باشند،اين بر خلاف فصاحت است و هيچ پيامبرى پيام الهى را چنين نرسانده است.درباره وضوح مقصود پيامبر(ص)در غدير ذيلا چند حديث تقديم مى‏شود:

1.از امام زين العابدين(ع)پرسيدند:معناى كلام پيامبر(ص)چيست كه فرمود:«من كنت مولاه فعلى مولاه»؟فرمود:

«به مردم خبر داد كه على(ع)امام بعد از اوست» (2) .

2.ابان بن تغلب از امام باقر(ع)درباره«من كنت مولاه فعلى مولاه»سؤال كرد.حضرت فرمود :

«اى ابو سعيد چنين مطلبى هم جاى سؤال دارد!؟پيامبر(ص)به مردم فهمانيد كه على(ع)به جاى آن حضرت خواهد بود». (3)

3.از امام عسكرى(ع)درباره«من كنت مولاه فهذا على مولاه»سؤال شد.

فرمود.

«پيامبر(ص)مى‏خواست او را علامتى قرار دهد كه هنگام تفرق و اختلاف مردم،حزب خداوند شناخته شود». (4) .

براى آنكه بطور اختصار منظور از كلمه«مولى»را از لسان خود پيامبر(ص)

بياد بسپاريم حديثى كه از امام صادق(ع)در اين باره نقل شده ذكر مى‏نماييم:

از امام صادق(ع)پرسيدند:منظور پيامبر(ص)از كلامى‏كه در روز غدير درباره على(ع)فرموده :«من كنت مولاه فعلى مولاه...»چيست؟حضرت فرمود:

بخدا قسم همين سؤال را از خود پيامبر(ص)نيز پرسيدند،در پاسخ فرمودند:

«خداوند مولاى من است و بر من از خودم بيشتر اختيار دارد و با امر او مرا امرى و اختيارى نيست.و من مولاى مؤمنان هستم و نسبت به آنان از خودشان بيشتر اختيار دارم و با امر من ايشان را امرى و اختيارى نيست.و هر كس من صاحب اختيار او هستم و با امر من او را اختيارى نيست على بن ابى طالب مولاى اوست و بر او از خودش بيشتر اختيار دارد و با امر او برايش امرى و اختيارى نيست» (5) .
معرفى كتاب درباره متن حديث غدير

همانطور كه در زمينه سند حديث غدير بحثهاى مفصلى در كتب شده است،در مورد متن حديث هم تأليفات ارزنده‏اى وجود دارد كه ذيلا به بعضى از آنها اشاره مى‏شود:

1.معانى الأخبار،شيخ صدوق:ص 73ـ .63

2.كتاب«اقسام المولى في اللسان»،شيخ مفيد.

3.رسالة في معنى المولى،شيخ مفيد.

4.رسالة في الجواب عن الشبهات الواردة لخبر الغدير،سيد مرتضى.

5.بحار الأنوار:ج 37 ص 253ـ .235

6.عوالم العلوم:ج 15/3 ص 379ـ .328

7.عبقات الأنوار،مير حامد حسين:جلد غدير.

8.فيض القدير فيما يتعلق بحث الغدير،حاج شيخ عباس قمى.

9.الغدير،علاامه امينى:ج 1 ص 399ـ .340

10.الغدير في الإسلام،شيخ محمد رضا فرج الله:ص 209ـ .84

11.المنهج السوي في معنى المولى و الولي،محسن على بلتستانى.

پى‏نوشتها:

(1) تبيين كامل در اين باره،در قسمت اول از بخش هشتم كتاب اسرار غدير(ص 167)خواهد آمد .

(2) معانى الأخبار:ص .63

(3) معانى الأخبار:ص .63

(4) اثبات الهداة:ج ص 139 ح .606

(5) عوالم:ج 15/3 ص 133 ح .190

اسرار غدير ص 95




[ دوشنبه 23 آبان 1390  ] [ 9:27 PM ] [ یاسر جمالی ]
نظرات 0

غدير به روايت اميرالمؤمنين عليه‏ لسلام

با اينكه بيشتر مسلمانان صحت حديث غدير و اعلام ولايت أميرمؤمنان على ـ عليه السلام ـ را پذيرفته‏اند و غالبا آن را از احاديث قطعى و متواتر مى‏دانند، باز گروهى چنين مى‏پرسند : اگر واقعا حادثه غدير خم اتفاق افتاده و بسيارى نيز شاهد آن بوده‏اند، چرا شخص اميرمؤمنان ـ عليه السلام ـ براي اثبات حقانيت خود هرگز از آن بهره نگرفت؟ در باور اين گروه عدم استشهاد حضرت به حديث غدير نشان‏دهنده اين حقيقت است كه يا واقعه‏اى به نام غدير در تاريخ تحقق نيافته، يا بر فرض تحقق بر امامت حضرت دلالت نداشته است.

در پاسخ اين مطلب بايد گفت: اگر حديث غدير را از احاديث قطعى و متواتر ندانيم، بايد بپذيريم كه در ميان احاديث پيامبر اكرم(ص) و مطالب تاريخى مورد قطعى و متواتر وجود ندارد؛ علاوه بر اين، اين ادعا كه اميرمؤمنان(ع) براى اثبات حقانيت خود به حديث غدير استناد نكرده، خود شاهد بى‏اطلاعى و ناآگاهى گوينده آن است.

بررسى اجمالى كتابهاى معتبر و مورد قبول فرقه‏هاى گوناگون اسلامى نشان مى‏دهد كه حضرت على(ع) بيش از 22 بار پيرامون غدير و استشهاد به آن سخن گفته است. هر چند اين موارد در حوصله اين مقاله نمى‏گنجد و نيازمند فرصت بيشتر است، ولى براى نمونه تنها ده مورد آن را نقل و در بقيه موارد تنها به ذكر منابع بسنده مى‏كنيم.
در مسجد پيامبر(ص)

.1 برابر آنچه از منابع تاريخى به دست مى‏آيد اولين موردى كه حضرت على ـ عليه السلام ـ حديث غدير را مطرح فرمود، بعد از رحلت پيامبر اكرم ـ صلى الله عليه و آله ـ بود. وقتى حضرت را براى بيعت به مسجد آوردند، آن بزرگوار با بيان حقانيت خود خلافت مسلمين را از آن خويش دانست و از بيعت امتناع كرد. بشير بن سعد انصارى برخاست و گفت: اى ابوالحسن، اگر انصار قبل از بيعت با ابوبكر اين كلام را مى‏شنيدند، حتى دو نفر در باره بيعت با شما اختلاف نمى‏كردند. حضرت در جواب فرمود:

«يا هؤلاء أكنت أدع رسول الله مسجى لا أواريه و أخرج أنازع فى سلطانه؟ و الله ما خفت أحدا يسمو له و ينازعنا أهل البيت فيه و يستحل ما استحللتموه، و لا علمت أن رسول الله صلى الله عليه و آله ترك يوم غدير خم لأحد حجة و لا لقائل مقالا. فأنشد الله رجلا سمع النبى صلى الله عليه و اله يوم غدير خم يقول: «من كنت مولاه فهذا على مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله» أن يشهد الان بما سمع». (1)

آيا بايد پيكر رسول خدا(ص) را بر روى زمين رها مى‏كردم و قبل از كفن و دفن آن حضرت، در باره خلافت و جانشينى وى نزاع مى‏كردم؟ مسأله خلافت چنان روشن بود كه گمان نمى‏كردم كسى در صدد دستيابى به آن باشد و در اين موضوع با اهل بيت پيامبر(ص) درگير شوند. مگر رسول خدا ـ صلى الله عليه و آله ـ در روز غدير خم حجت را بر مردم تمام نكرد و مگر جاى عذرى براى كسى باقى مانده بود؟

همگان را به خدا قسم مى‏دهم، هر كس كلام پيامبر اكرم در روز غدير خم را شنيده است كه مى‏فرمود: «هر كس كه من مولاى او هستم اينك على مولاى اوست. خداوندا، هر كس على را دوست دارد دوست بدار و آن كه على را دشمن بشمارد، دشمن دار، هر كس على را يارى كند يارى كن، و هر كه على را خوار كند، خوار ساز.» برخيزد و شهادت دهد.

زيد بن‏ارقم مى‏گويد: بعد از اين سخن حضرت، دوازده تن از اصحاب جنگ بدر برخاستند و گواهى دادند. اما من، با آنكه اين گفتار را از زبان رسول الله ـ صلى الله عليه و آله ـ شنيده بودم، از اداى شهادت خوددارى كردم و بر اثر همين امر و نفرين حضرت بينايى‏ام را از دست دادم.
در خطبه وسيله

.2 هفت روز پس از وفات پيامبر اكرم(ص)، اميرمؤمنان ـ عليه السلام ـ در مدينه خطبه‏اى بسيار بلند ايراد فرمود كه به خطبه وسيله معروف شد. حضرت در آن خطبه به واقعه غدير خم و نزول آيه اكمال دين در آن روز تصريح مى‏كند. ثقةالاسلام كلينى، در روضه كافى، خطبه وسيله را نقل كرده است. در بخشى از آن چنين مى‏خوانيم:

«... و قوله صلى الله عليه و اله حين تكلمت طائفة فقالت: نحن موالى رسول‏الله(ص) فخرج رسول الله صلى الله عليه و آله إلى حجة الوداع ثم صار الى غدير خم، فأمر فأصلح له شبه المنبر ثم علاه و أخذ بعضدى حتى رئى بياض إبطيه رافعا صوته قائلا فى محفله: «من كنت مولاه فعلى مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه» فكانت على ولايتى ولاية الله و على عداوتى عداوة الله. و أنزل الله عزو جل فى ذلك اليوم: اليوم اكملت لكم دينكم و أتممت عليكم نعمتي و رضيت لكم الاسلام دينا (2) فكانت ولايتى كمال الدين و رضا الرب جل ذكره...» (3)

[در اواخر عمر پيامبر اكرم(ص)،]، وقتى گروهى گفتند: ما بعد از پيامبر رهبران مردم هستيم، رسول خدا(ص) براى حجةالوداع از مدينه خارج شد و پس از اعمال حج به وادى غدير خم شتافت، فرمان داد چيزى مانند منبر برايش آماده كردند. سپس بالاى آن رفت، و بازوى مرا گرفت و بلند كرد، به گونه‏اى كه سفيدى زير شانه‏هايش ديده شد. آنگاه با آواز بلند فرمود:

هر كس كه من مولاى او هستم على مولاى اوست. خدايا، دوستش را دوست بدار و دشمنش را دشمن شمار. پس ولايت من معيار ولايت خدا و دشمنى با من ميعار دشمنى با خدا شد؛ و خداوند در همان روز اين آيه را نازل فرمود: امروز دين شما را كامل ساختم، نعمتم را بر شما تمام كردم و اسلام را دين شما برگزيدم.

پس ولايت من كمال دين و رضايت پروردگار جل ذكره شد. ...
در شوراى شش نفره

.3 در شوراى منتخب خليفه دوم براى تعيين خليفه، كه اميرمؤمنان ـ عليه السلام ـ نيز در شمار آنان جاى داشت، استدلالهاى فراوانى از حضرت نقل شده كه در كتابهاى تاريخ و حديث به «حديث الانشاد» يا «حديث المناشدة» معروف است. امام(ع) در يكي از استدلالهاى خود به حديث غدير خم استناد كرده است.

ابن‏مغازلى شافعى (متوفاى 483)، در كتاب المناقب،سخن على(ع) را چنين نقل مى‏كند:

«فأنشدكم بالله، هل فيكم أحد قال له رسول الله صلى الله عليه و آله: «من كنت مولاه فعلى مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه، ليبلغ الشاهد منكم الغائب» غيرى؟ (4) قالوا: اللهم لا.»

شما را به خدا سوگند مى‏دهم، در جمع شما غير از من كسى هست كه پيامبر در باره او فرموده باشد: «هر كس من مولاى او هستم على مولاى اوست، خدايا، دوستدارش را دوست بدار و دشمنش را دشمن بشمار، حاضران بايد اين مطلب را به غائبان برسانند؟ اعضاى شورا گفتند: به خدا سوگند، نه».
در روزگار عثمان

.4 در ايام خلافت عثمان جمعى از مهاجران و انصار در مسجد النبى ـ صلى الله عليه و اله ـ گرد آمده، پيرامون فضايل و سوابق قريش و انصار سخن مى‏گفتند و از سخنان پيامبر اكرم (ص) در باره قريش و انصار بهره مى‏جستند. حضرت على ـ عليه السلام ـ نيز در اين مجلس حضور داشت و به سخنان آنان گوش مى‏داد. گروهى از حضرت خواستند كه او نيز سخنى بگويد. حضرت پاره‏اى از سوابق و مناقبش را برشمرد و حاضران بر درستى گفتارش گواهى دادند. آنگاه امام به حديث غدير اشاره كرد و فرمود:

«افتقرون أن رسول الله صلى الله عليه و آله دعانى يوم غدير خم فنادى لى بالولاية ثم قال : ليبلغ الشاهد منكم الغائب؟»قالوا: اللهم نعم. (5)

آيا قبول داريد كه رسول خدا ـ صلى الله عليه و آله ـ در روز غدير خم مرا خواست، ولايتم را به مردم ابلاغ كرد و فرمود حاضران بايد اين مطلب را غايبان برسانند؟ حاضران گفتند : آرى.
در ميدان جنگ جمل

.5 قبل از شروع جنگ جمل، حضرت براى اتمام حجتى ديگر به طلحه پيام داد تا با وى ديدار كند. طلحه نيز پذيرفت و به حضور اميرمؤمنان ـ عليه السلام ـ شتافت. حضرت به وى فرمود :

«نشدتك الله هل سمعت رسول الله صلى الله عليه و آله يقول: «من كنت مولاه فعلى مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه»؟ قال: نعم. قال ـ عليه السلام ـ «فلم تقاتلنى؟» قال: لم اذكر. (6)

تو را به خدا سوگند مى‏دهم، آيا شنيدى كه رسول الله ـ صلى الله عليه و آله ـ مى‏فرمود : «هر كس من مولاى او هستم على مولاى اوست، خدايا هر كس او را دوست دارد دوست بدار و هر كس با او دشمنى مى‏كند دشمن بدار؟»طلحه گفت: آرى شنيده‏ام.

حضرت فرمود: پس چرا با من مى‏جنگى؟

طلحه جواب داد: فراموش كرده بودم.
در صحنه صفين

.6 در جنگ صفين، هنگامى كه فرستاده‏هاى معاويه به حضور اميرمؤمنان ـ عليه السلام ـ رسيدند تا به اصطلاح بين حضرت و معاويه صلح برقرار سازند، حضرت خطبه‏اى ايراد كرد و فرمود:

«أنشد كم الله فى قول الله: (يا ايها الذين آمنوا أطيعوا الله و أطيعوا الرسول و أولى الأمر منكم) (7) و قوله: (إنما وليكم الله و رسوله و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلاة و يؤتون الزكاة و هم راكعون) (8) ثم قال: (و لم يتخذوا من دون الله و لا رسوله و لا المؤمنين وليجة)، (9) فقال الناس: يا رسول الله، أخاص لبعض المؤمنين أم عام لجميعهم؟ فأمر الله عز و جل رسوله أن يعلمهم فيمن نزلت الايات و أن يفسر لهم من الولاية ما فسر لهم من صلاتهم و صيامهم و زكاتهم و حجهم. فنصبنى بغدير خم و قال: «إن الله ارسلنى برسالة ضاق بها صدرى و ظننت أن الناس مكذبونى، فأوعدنى لأبلغنها أو يغذبنى، قم يا على» ثم نادى بالصلاة جماعة فصلى بهم الظهر ثم قال: «ايها الناس، إن الله مولاى و أنا مولى المؤمنين و أولى بهم من أنفسهم، ألا من كنت مولاه فعلى مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه، و انصر من نصره و اخذل من خذله.» فقام إليه سلمان الفارسى فقال: يا رسول الله ولائه كماذا؟ فقال: «ولائه كولايتى، من كنت اولى به من نفسه فعلى أولى به من نفسه.» و أنزل الله تبارك و تعالى : (اليوم اكملت لكم دينكم و أتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الإسلام دينا) (10) ...» (11)

شما را به خدا سوگند مى‏دهم، در باره اين آيات: «اى مؤمنان، از خدا و پيامبر و صاحبان امر خود پيروى كنيد؛»«صاحب اختيار و ولى شما خدا و پيامبرش و كسى است كه نماز را به پا داشته، در حال ركوع زكات مى‏دهد» و «غير از خدا، پيامبر و مؤمنان را دوست صميمى به شمار نياورديد.»

مردم از رسول خدا(ص) سؤال كردند: آيا مراد از «مؤمنان» در اين آيات بعضى از آنهاست يا همه آنان را شامل مى‏شود؟ خداوند به پيامبرش دستور داد تا به آنان بفهماند كه اين آيات در باره چه كسى نازل شده است و ولايت را براى آنها تفسير كند چنانكه نماز، روزه، زكات و حج را تفسير كرد. پيامبر(ص)، براى امتثال امر خدا، در غدير خم مرا به خلافت منصوب كرد و فرمود: «خداوند مرا به رسالتى فرستاده است كه سينه‏ام از آن به فشار آمده، گمان مى‏كنم مردم مرا تكذيب خواهند كرد؛ ولى خداوند مرا تهديد كرد و فرمود: اين پيام را برسانم وگرنه مرا عذاب مى‏كند. اى على برخيز». سپس مردم را براى نماز جماعت فرا خواند، و نماز ظهر را با آنان خواند و فرمود: اى مردم، خداوند مولاى من است، من مولاى مؤمنينم و اختيارم بر مؤمنين از خود آنان بيشتر است، بدانيد هر كه من مولاى او هستم على مولاى اوست. خداوندا، هر كه على را دوست دارد دوست بدار و آن كه على را دشمن دارد دشمن بدار، هر كس على را يارى كند يارى كن و هر كه على را يارى نكند خوار كن.

در اينجا سلمان فارسى برخاست و گفت: يا رسول الله، ولايت و اختيار او بر مردم چگونه است؟ حضرت فرمود: اختيارات او مانند اختيارات من است، هر كس اختيار من به او از خود او بيشتر بوده، على هم اختيارش بر او از خودش بيشتر است. و خداوند تبارك و تعالى اين آيه را نازل فرمود: امروز دين شما را كامل كردم، نعمتم را بر شما تمام كردم و راضى شدم كه اسلام دين شما باشد.
در مسجد كوفه

.7 امام على ـ عليه السلام ـ بارها مردم را در مسجد كوفه جمع كرد و فرمود كه، هر كس در غدير خم حضور داشته، حديث غدير را از زبان پيامبر اكرم شنيده است برخيزد و شهادت دهد.

هر بار حضرت چنين خواسته‏اى را بيان كرده، جمعى از بزرگان اصحاب پيامبر(ص) اجابت كرده، شهادت دادند كه، ما در غدير خم اين سخن را از رسول خدا(ص) شنيده‏ايم.

اين بخش از استشهادات حضرت چنان گسترده و متنوع است كه، بى هيچ اغراقى گردآورى منابع آن كتابى مى‏طلبد.

احمد بن‏حنبل در مسند خود داستان يكى از گواه‏جويى‏هاى حضرت را چنين نقل مى‏كند: على ـ رضى الله عنه ـ مردم را در رحبة (يكى از ميادين كوفه) گرد آورد و فرمود:

«أنشد الله كل امرئ مسلم سمع رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم يقول يوم غدير خم ما سمع لما قام.»

به خدا سوگند مى‏دهم هر مسلمانى كه در روز غدير خم گفتار پيامبر خدا(ص) را شنيده‏است برخيزد و شهادت دهد.

احمد بن‏حنبل مى‏افزايد: به گفته ابى‏الطفيل سى تن از مردم برخاستند ولى ابونعيم نقل مى‏كند كه بسيارى از مردم برخاسته، شهادت دادند پيامبر اكرم(ص) را در غدير خم در حالى كه دست حضرت على را گرفته بود، مشاهده كردند كه مى‏فرمود: «آيا مى‏دانيد كه من به مؤمنين از خودآنان سزاوارترم؟» مردم در جواب عرضه داشتند: آرى چنين است، اى رسول خدا. آنگاه فرمود: «هر كس من مولاى او هستم على مولاى اوست. خدايا، دوستدار وى را دوست بدار و با دشمن وى دشمن باش.

ابى‏الطفيل كه راوى اين حديث است، مى‏گويد: من از جمع مردم خارج شدم. در حالى كه پذيرش اين حديث برايم مشكل بود و در ترديد به سر مى‏بردم، به ملاقات زيد بن‏ارقم رفتم و آنچه از على(ع) در آن روز ديده و شنيده بودم با وى در ميان گذاشتم. زيد بن ارقم گفت: حق همان است كه شنيده‏اى. من خود همه آن مطالب را از رسول خدا(ص) شنيده‏ام». (12)
در ميدان كوفه

.8 امام على(ع) در خطبه‏اى، كه در رحبه كوفه ايراد كرد، به واقعه غدير و گفتار پيامبر اكرم(ص) در آن تمسك جست. ولى در اين محفل انس بن‏مالك، كه در غدير حضور داشت، مصلحت‏انديشى پيشه‏كرده، از گواهى دادن سرباز زد.

ابن‏ابى‏الحديد در شرح نهج‏البلاغه چنين نقل مى‏كند:

«المشهور أن عليا ـ عليه السلام ـ ناشد الناس الله فى الرحبة بالكوفة، فقال: أنشدكم الله رجلا سمع رسول الله صلى الله عليه و آله، يقول لى و هو منصرف من حجة الوداع: من كنت مولاه فعلى مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه، فقام رجال فشهدوا بذلك. فقال ـ عليه السلام ـ لانس بن‏مالك: «لقد حضرتها فما بالك؟. فقال: يا اميرالمؤمنين كبرت سني و صار ما أنساه اكثر مما اذكر. فقال [على عليه السلام‏] له: ان كنت كاذبا فضربك الله بها بيضاء لا تواريها العمامة. فما مات حتى أصابه البرص». (13)

مشهور است كه على ـ عليه السلام ـ در رحبه كوفه مردم را سوگند داد و گفت: به خدا سوگند مى‏دهم هر كس در بازگشت رسول خدا(ص) از حجةالوداع از آن حضرت شنيد كه در باره من فرمود : «من كنت مولاه فعلى مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه» برخيزد و گواهى دهد . مردانى برخاستند و گواهى دادند. سپس على ـ عليه السلام ـ به انس بن مالك فرمود: تو نيز آن روز حضور داشتى، چه شده است [كه گواهى نمى‏دهى‏]؟ انس گفت: يا اميرالمؤمنين، سن من زياد شده و آنچه فراموش كرده‏ام بيش از چيزهايى است كه به ياد دارم. حضرت فرمود : اگر دروغگو باشى، خداوند تو را به چنان سفيدى مبتلا كند كه حتى عمامه نيز آن را پنهان نسازد. پس انس قبل از آنكه بميرد مبتلا به پيسى‏شد.
در مسجد كوفه

.9 حضرت على ـ عليه السلام ـ بارها در مسجد كوفه نيز به واقعه غدير و سخن رسول خدا در آن روز تمسك جست. زيدبن‏ارقم چنين نقل مى‏كند: «نشد على ـ عليه السلام ـ الناس فى المسجد فقال: أنشد الله رجلا سمع النبى صلى الله عليه و آله يقول: من كنت مولاه فعلى مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه. فقام اثنا عشر بدريا، ستة من الجانب الأيمن و ستة من الجانب الأيسر، فشهدوا بذلك. و كنت انا فيمن سمع ذلك فكتمته، فذهب الله ببصرى». (14)

على ـ عليه السلام ـ مردم را در مسجد سوگند داد و فرمود: به خدا سوگند مى‏دهم هر كه گفتار پيامبر(ص) را شنيد كه فرمود: هر كه من مولا و فرمانرواى اويم على مولاى اوست، خدايا هر كه او را دوست دارد دوست بدار و هر كه او را دشمن دارد دشمن دار؛ برخيزد و گواهى دهد. پس دوازده تن از اهل بدر، شش تن از سمت راست و شش تن از سمت چپ، برخاستند و بدان گواهى دادند. من نيز از كسانى بودم كه اين سخن را از پيامبر(ص) شنيده بودم، ولى آن روز از گواهى خوددارى كردم و خداوند بينايى را از من گرفت.

به نوشته تاريخ نگاران او براى شهادتى كه نداده بود افسوس مى‏خورد، اظهار پشيمانى مى‏كرد و از خدا آمرزش مى‏طلبيد.
پس از جنگ نهروان

.10 پس از جنگ نهروان اميرمؤمنان على ـ عليه السلام ـ نامه‏اى خطاب به شيعيان خود نوشت و ده نفر از بزرگان كوفه را كه مورد اعتماد بودند، مأمور كرد تا هر جمعه در حضور آنها اين نامه براى مردم قرائت شود. حضرت در بخشى از اين نامه بر حق ولايت خود استدلال مى‏كند و مى‏فرمايد:

«و انما حجتى أنى ولى هذا الأمر من دون قريش، أن نبى الله صلى الله عليه و آله قال: «الولاء لمن أعتق» فجاء رسول الله صلى الله عليه و آله بعتق الرقاب من النار، و أعتقها من الرق، فكان للنبى صلى الله عليه و آله، ولاء هذه الأمة، و كان لى بعده ما كان له، فما جاز لقريش من فضلها عليها بالنبى صلى الله عليه و آله، جاز لبنى هاشم على قريش، و جاز لى على بنى هاشم يقول النبى صلى الله عليه و آله يوم غدير خم «من كنت مولاه فعلى مولاه»، الا أن تدعى قريش فضلها على العرب بغير النبى صلى الله عليه و آله. فإن شاءوا فليقولوا ذلك...» (15)

دليل من بر اينكه من ولى امرم نه ساير قريش، اين است كه پيامبر(ص) فرمود: ولايت براى كسى است كه آزاد كرده است؛ و چون رسول الله(ص) مردم را از قيد بندگى و آتش جهنم آزاد كرد پس بر امت ولايت دارد. بعد از آن حضرت، همان ولايت او از آن من است؛ زيرا هر فضيلتى كه قريش بر ساير امت دارد به سبب پيامبر(ص) است و [با توجه به اين معيار] بنى‏هاشم بر قريش فضيلتى آشكارتر دارد؛ و من همان فضيلت را بر بنى‏هاشم دارم، زيرا رسول خدا در روز غدير خم فرمود: «من كنت مولاه فهذا على مولاه.» مگر آنكه قريش ادعا كند به دليلى جز انتساب به پيامبر بر عرب برترى دارد، پس اگر مى‏خواهند چنين بگويند، بگويند...

در پايان مقاله براى تكميل بحث، فهرست بقيه مواردى كه حضرت على(ع) به حديث غدير استناد كرده است، ذكر مى‏شود:
موارد ديگر

1 ـ طولانى‏ترين كلامى، كه پيرامون غدير خم و عظمت آن از حضرت على(ع) نقل شده است، خطبه‏اى است كه در جمعه‏اى كه با سالگرد غدير خم مصادف بود در كوفه ايراد شده است.

شيخ طوسى در صفحه 752 مصباح المتهجد اين خطبه را بطور كامل آورده است و علامه مجلسى در جلد 97 بحارالانوار آن را از «مصباح الزائر» سيد بن‏طاووس نقل مى‏كند.

2 ـ امير مؤمنان على(ع) در نامه‏اى، كه در قالب نظم براى معاويه فرستاد، به حديث غدير تصريح كرده است. كتابهاى زير بخشى از منابعى است كه اين ابيات در آنها ديده مى‏شود:

.1 الفصول المهمة، ابن الصباغ المالكى، ص .15

.2 تذكرة الخواص، ابن‏الجوزى، ص‏ .103

.3 فوائد السمطين، حموينى، ج 1، ص‏ .427

.4 الفصول المختارة، شيخ مفيد، ج 2، ص .70

.5 الاحتجاج، طبرسى، ج 1، ص .429

3 ـ همچنين اشعار بسيار زيبايى از حضرت على(ع) نقل شده است، كه امام(ع) براى اثبات حقانيت خويش به حديث غدير خم تمسك جسته است. اين اشعار در صفحه 78 ينابيع المودة قندوزى حنفى، صفحه 540 ديوان منسوب به اميرالمؤمنين و صفحه 32 جلد دوم الغدير نقل شده است.

4 ـ حضرت على(ع) در مجلسى كه انس بن‏مالك، براء بن‏عازب، اشعث بن‏قيس و خالد البجلى حضور داشتند، خطبه‏اى ايراد كرد و از اين چهار تن خواست كه بر درستى حديث غدير گواهى دهند. ولى هر چهار تن به خاطر ملاحظات سياسى از اداى شهادت خوددارى كردند. حضرت در باره هر يك آنها دعايى كرد كه به اجابت رسيد. شيخ صدوق(ره) در كتابهاى «الخصال» و «امالى» خود از اين واقعه ياد كرده است. اين مطلب در جلد دوم، مناقب آل ابى‏طالب ج 2 و جلد 31 و بحارالانوار نيز نقل شده است.

5 ـ داستان نفرين حضرت در باره كسانى كه حديث غدير را كتمان كردند در منابع معتبر بسيار آمده است.

انساب الاشراف، اسدالغابة، مسند احمد، و البداية و النهاية بخشى از روايات اين واقعه شمرده مى‏شوند.

6 ـ أمير مؤمنان على ـ عليه السلام ـ در روايتى طولانى هفتاد فضيلت ويژه خود را بيان كرده، در ضمن آنها از حادثه غدير خم نيز سخن گفته است. اين روايت را شيخ صدوق(ره) در جلد دوم كتاب خصال آورده است.

7 ـ همچنين در صفحه 166 كتاب بشارة المصطفى حادثه غدير و سخنان پيامبر اكرم(ص) در آن روز از زبان على(ع) نقل شده است.

8 ـ حضرت على(ع) هنگام عزيمت به سوى شام براى جنگ با معاويه، در يكى از منازل بين راه، خطبه‏اى نسبتا طولانى ايراد كرد، او ضمن تشويق يارانش به جهاد در راه خدا به حديث غدير استناد جست و مردم را به اطاعت از خود دعوت كرد. اين خطبه را شيخ مفيد(ره) در جلد اول كتاب ارشاد، طبرسى در جلد اول الاحتجاج و علامه مجلسى بحارالانوار در جلد 32 و 34 نقل كرده‏اند.

9 ـ قضيه معمم شدن اميرمؤمنان على ـ عليه السلام ـ به وسيله پيامبر اكرم(ص) در روز غدير، از مواردى است كه حضرت پيرامون غدير خم صحبت كرده است. ابن صباغ مالكى در «الفصول المهمة» اين كلام حضرت را نقل كرده است. علامه امينى در جلد اول الغدير از چندين منبع ديگر اهل سنت نام برد كه اين حديث را نقل كرده‏اند.

10 ـ حضرت على(ع) در جواب سؤال كسى كه گفت: مهمترين فضيلت خود را از زبان پيامبر اكرم (ص) بيان كنيد، به حادثه غدير و وجوب ولايت خود اشاره مى‏كند. اين روايت را طبرسى در جلد اول كتاب احتجاج نقل كرده است. كتاب سليم بن‏قيس و جلد چهلم بحارالانوار نيز از منابع اين حديث شمرده مى‏شود.

11 ـ حضرت على(ع)، در توضيح حديث «ان حديثنا أهل البيت صعب مستصعب»، حديث غدير را بيان كرده، از آزمون مؤمنان در اين مسير سخن گفته است. اين روايت در صفحه 55 تفسير فرات كوفى و نيز جلد 25 بحارالانوار ديده مى‏شود.

12 ـ ابن عساكر شافعى در جلد دوم تاريخ دمشق به طرق مختلف حديث غدير را از زبان على ـ عليه السلام ـ نقل كرده است. همچنين ابن مغازلى شافعى در صفحه 21 كتاب «المناقب»، ابن‏كثبر در جلد پنجم البداية و النهاية و هيثمى در جلد نهم مجمع الزوايد سخنان حضرت را نقل كرده‏اند.

به اميد آنكه در پرتو نور غدير به حريم ولايت راه يابيم و از سرچشمه حيات طيبه اهل بيت ـ عليهم السلام ـ حياتى نو به دست آوريم.

پى‏نوشتها:

1ـ احتجاج طبرسى، ج 1، ص 184؛ الامامة و السياسة، ص 29 ـ 30؛ بحارالانوار، ج 28، ص .185

2ـ مائدة .3

3ـ الروضة من الكافى، ج 8، ص .27

4ـ مناقب ابن المغازلى، ص 114؛ مناقب الخوارزمى، ص 222؛ امالى، شيخ طوسى، ص 333؛ همان، ص 546؛ همان، ص 555؛ الاحتجاج، طبرسى، ج 1، ص 333 و 213؛ كشف اليقين، ص 423؛ نويسنده؟؛ فرائد السمطين، ج 1،ص 315؛ نويسنده؟؛ ارشاد القلوب، ج 2، ص .259 نويسنده؟؛

5ـ كتاب سليم بن‏قيس، حديث 11، ص 641؛ فوائد السمطين، ج 1، ص 312؛ الغدير، ج 1، ص .163

6ـ مناقب الخوارزمى، ص 182؛ مستدرك حاكم، ج 3، ص 371؛ مروج الذهب، ج 2، ص 373؛ تذكرة الخواص، ابن الجوزى، ص 73؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص .107

7ـ النساء، .59

8ـ المائده، .55

9ـ التوبة، .16

10ـ المائده، .3

11ـ كتاب سليم بن‏قيس، ص 758؛ الغدير، ج 1، ص 195؛ احتجاج طبرسى، ج 1، ص 341؛ فرائد السمطين، ج 1، ص 314؛ كمال الدين، ج 1، ص 274؛ بحارالانوار، ج 33، ص .147

12ـ مسند احمد بن‏حنبل، ج 4، ص 370؛ اين حديث در صدها كتاب شيعه و سنى با عبارات مختلف نقل شده است.

13ـ شرح نهج البلاغة، ابن ابى‏الحديد، ج 19، ص 217؛ المعارف، ابن قتيبة، ص 580؛ انساب الاشراف، بلاذرى، ج 2، ص 156؛ حلية الاولياء، ج 5، ص 26؛ الارشاد، شيخ مفيد، ج 1، ص 351؛ كشف اليقين، علامه حلى، ص 110؛ الغدير، ج 1، ص .193

14ـ الارشاد، شيخ مفيد، ج 1، ص 352؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابى‏الحديد، ج 4، ص 74؛ مجمع الزوايد، ج 9، ص 106؛مناقب، أبى مغازلى شافعى، ص 23؛ العمدة ص 110، الغدير، ج 1، ص .167

15ـ كشف المحجة، سيد بن‏طاووس، ص .246 معادن الحكمةفى مكاتيب الائمة، فصل 2؛ بحار، ج 30،ص‏ .7

مأخذ: مجله كوثر شماره 2

 




[ دوشنبه 23 آبان 1390  ] [ 9:27 PM ] [ یاسر جمالی ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By RASEKHOON :.

تعداد کل صفحات : 10 ::      1   2   3   4   5   6   7   8   9   10  

درباره وبلاگ


چون تو بابی آن مدینهٔ علم را / چون شعاعی آفتاب حلم را/ باز باش ای باب رحمت تا ابد/ بـارگــاه مـا لـه کـفـوا احـد

آرشيو مطالب
آمار سایت
كل بازديدها : 98182 نفر
كل مطالب : 151 عدد
تعداد کل نظرات: 4 عدد
تاریخ ایجاد وبلاگ: دوشنبه 23 آبان 1390 
آخرین بروز رسانی : دوشنبه 13 مرداد 1393 
امکانات وب