|
درباره پايگاه
![]() موضوعات
بیسیم به ما
شهید شاخص
|
| نوشته شده توسط محمدرضا صالحی
نوشته شده توسط محمدرضا صالحی
چهره آن جوان که نمی دانستم کدام خانواده انتظارش را می کشد ، دلم را آتش زده بود. او بدنی پر از زخم داشت اما با شکوه آرمیده بود. او را در کربلا دفن کردم و بر پیکرش فاتحه ای خواندم و به دنبال سرنوشت خود رفتم. ابوریاض از افسران ارتش عراق در زمان جنگ هشت ساله و رجال سیاسی فعلی این کشور نقل می کند: در جبهه های جنگ مشغول نبرد بودم که دژبانی مرا خواست. فرمانده مان با دیدن من ، خبر کشته شدن پسرم را در جنگ به من داد. خیلی ناراحت شدم. من برای او آرزوهای زیادی داشتم و میخواستم دامادش کنم. ادامه مطلب
نوشته شده توسط محمدرضا صالحی
تابوت ها را که توی معراج آوردند٬ صدا زدند که یک مادر شهید بیاید بالا. از جایش بلند شد٬ مادرانه قدم بر می داشت... پله های معراج را بالا رفت و رسید کنار قبر آجر پوش اول. آمد برود توی قبر و استخوان های پارچه پیچ را بگذارد توی قبر که گفتند: حاج خانم نه٬ دومی! رفت کنار قبر دوم... گفتند: ببخشید ولی شما سومی را در قبر بگذارید. سومی هم به چهارمی رسید. رفت توی قبر چهارم٬ استخوان ها را به بغل کشید و آرام توی قبر گذاشت. نمی دانست چرا اولی و دومی و سومی نشد... و نمی دانست که چهارمی چقدر دلش برای مادرش تنگ شده بود!
نوشته شده توسط محمدرضا صالحی
این دومین بار بود که یه شهید گمنام مهمون مسجد ما میشد. اما من... من معتقدم که شهدا باید خودشون دعوتت کنن تا پیششون بری... این یه عقیده و ایمانه... نشد ولی... دیشب که مراسم وداع با این شهید گمنام در حسینیه ثارالله از تلویزیون پخش شد حال و هوای خوشی داشت. روضه مادر... تو ایام شهادت خانم حضرت زهرا (س)... کنار یه شهید ... یه شهید که مثل مادر بی نشون بود... حسابی عقده چند وقته رو میشد خالی کرد. لمس تابوت یه شهید خداییش لیاقت می خواد... لیاقت... ادامه مطلب
نوشته شده توسط محمدرضا صالحی
بعد از نماز صبح و خواندن زیارت عاشورا، به سمت منطقه مورد نظر در تپه هاى فکه حرکت کردیم. از روز قبل ، یک شیار را نشانه کرده بودیم و قرار بود آن روز درون آن شیار به تفحص بپردازیم. پاى کار که رسیدیم ، بچه ها «بسم الله» گویان شروع کردند به کندن زمین. چند ساعت شیار را بالا و پائین کردیم ، ولى هیچ خبرى نبود. نشانه هاى رنج و غصه در چهره بچه ها پدیدار شد. ناامید شده بودیم. مى خواستیم به مقر برگردیم ، اما احساس ناشناخته اى روح ما را به خود آورده بود. انگار یکى مى گفت: «نروید... شهدا را تنها نگذارید...» ادامه مطلب
نوشته شده توسط محمدرضا صالحی
اَلسَّلامُ عَلَیکُم یَا اَولِیاءَ اللهِ وَ اَحِبّائَهُ اَلسَّلامُ عَلَیکُم یَا اَصفِیَآءَ اللهِ وَ اَوِدّآئَهُ اَلسَلامُ عَلَیکُم یا اَنصَارَ دینِ اللهِ اَلسَلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ رَسُولِ اللهِ اَلسَلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ اَمیرِالمُومِنینَ اَلسَّلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ فاطِمَةَ سَیِّدَةِ نِسآءِ العالَمینَ اَلسَّلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ اَبیمُحَمَّدٍ الحَسَنِ بنِ عَلِیٍّ الوَلِیِّ النّاصِحِ اَلسَّلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ اَبیعَبدِ اللهِ ، بِاَبی اَنتُم وَ اُمّی طِبتُم وَ طابَتِ الاَرضُ الَّتی فیها دُفِنتُم ، وَفُزتُم فَوزًا عَظیمًا فَیا لَیتَنی کُنتُ مَعَکُم فَاَفُوزَمَعَکُم.
نوشته شده توسط محمدرضا صالحی
بسم الله ... دیروز که به گلزار شهدا رفته بودم روی گلزار شهدا جعبه ای نظرم رو به خودش جلب کرد. روش نوشته شده بود : دلنوشته ای به شهیدان. رفتم تو قسمت مزار شهدای گمنام ٬ یه گوشه ای نشستم و خیره شدم بهشون. یعنی چی؟ دلنوشته ای به شهیدان . مگه اونها خودشون نمی دونن ما چی می خوایم. مگه نمی دونن برای چی می ریم پیششون . دیگه چه نیازی هست که من براشون دلنوشته بنویسم. توی این فکرها بودم که یاد این جمله افتادم که خدا گفته: من می دونم که بنده هام چی می خوان، اما دوست دارم که اونها خواسته هاشون رو به زبون بیارن٬ من دوست دارم صداشون رو بشنوم. خواستم شروع کنم به نوشتن اما بازم رفتم تو فکر، حالا چی .... حالا که قرار بود بنویسم هیچی به ذهنم نمی اومد. تا وقتی که قرار به گفتن بود همه چی داشتم اما حالا که باید می نوشتم هیچی به ذهنم نمی اومد. ذهنم کاملا خالی شده بود. اما بالاخره خواستم از یه جایی شروع کنم. شروع کردم و نوشتم ... ادامه مطلب
|
| لوگوي ما
آخرين مطالب
همسنگران
|