شب توی سنگر نشسته بودیم و چرت می زدیم.
آن شب مهتاب عجیبی بود.
فرمانده آمد داخل سنگر گفت: این قدر نخوابید تنبل می شوید.
به جای این کار بروید اول خط، یک سری به بچه های بسیجی بزنید.
نمی توانستیم دستور را اطاعت نکنیم.
بلند شدیم و رفتیم به طرف خاکریزهای بلندی که در خط مقدم بود.
بچه های بسیجی ابتکار خوبی به خرج داده بودند.
آنها مقداری سنگ و کلوخ به اندازه ی کله آدمیزاد روی خاک ریز گذاشته بودند
که وقتی کسی سرش را از خاک ریز بالا می آورد،
بعثی ها آن را با سنگ و کلوخ اشتباه بگیرند و آنها را نزنند!
...
مهتاب از آن طرف افتاده بود و ما بی خبر از همه جا بر عکس خیال می کردیم
که اینها همه کله ی رزمنده هاست که پشت خاک ریز کمین کرده اند.
یک ساعت تمام با سنگ ها و کلوخ ها سلام و علیک و احوالپرسی کردیم
و به آنها حسابی خسته نباشید گفتیم و برگشتیم!
صبح وقتی بچه ها متوجه ماجرا شدند تا چند روز، نقل مجلس آنها شده بودیم.
هی ماجرا را برای هم تعریف می کردند و می خندیدند!













