منو اصلي
صفحه اصلي
پست الکترونيک
سنگر فرماندهي
سنگر معصومين
سنگر منکرات
درباره پايگاه
سالهاست که جنگ پايان يافته ولي هنوز عطش شهادت بر لبهاي خشک و ترک خورده ي بشر تازيانه مي زند. آن زمان که دروازه هاي بهشت باز بود هر کس با حرفه اي خود را به آن باب مي رساند و ما نسل سومي ها هم که دستمان در گير صفر و يک است بابي را گشوديم تا جرعه اي را تا شهادت بنوشيم. افتخار ما اينست که سرباز ولايت فقيه هستيم هرچند دستمان خاليست اما دل هاي مان پر اسـت از عشق به ولايت.
موضوعات
صاحب الزمان
امام حسین (ع)، عاشورا
چهارده معصوم
شهدای گمنام
دفاع مقدس و شهدا
جنگ نرم
بانک شعر
شهدای انقلاب، دهه فجر
امام خمینی (ره)
مقام معظم رهبری
شهید عباس بابایی
شهید دکتر مصطفی چمران
شهید علی اکبر شیرودی
شهید سید مرتضی آوینی
شهید محمد ابراهیم همت
طنز جبهه
موبایل، دانلود
گلچین مطالب
جنگ معاصر
امر به معروف و نهی از منکر
آرشيو مطالب
اردیبهشت 1395
دی 1395
فروردین 1394
اردیبهشت 1394
خرداد 1394
تیر 1394
مرداد 1394
مهر 1394
آبان 1394
آذر 1394
دی 1394
اسفند 1394
شهریور 1393
مهر 1393
آبان 1393
آذر 1393
دی 1393
بهمن 1393
اسفند 1393
فروردین 1391
بیسیم به ما

اوقات شرعي
اوقات شرعی
شهید شاخص

شهید عباس بابایی

این پایگاه در سایت ساماندهی پایگاه های اینترنتی ثبت شده است

دشت (داستان طنز جبهه)
نوشته شده توسط محمدرضا صالحی
نظرات 0

شب توی سنگر نشسته بودیم و چرت می زدیم.

آن شب مهتاب عجیبی بود.

فرمانده آمد داخل سنگر گفت: این قدر نخوابید تنبل می شوید.

به جای این کار بروید اول خط، یک سری به بچه های بسیجی بزنید.

نمی توانستیم دستور را اطاعت نکنیم.

بلند شدیم و رفتیم به طرف خاکریزهای بلندی که در خط مقدم بود.

بچه های بسیجی ابتکار خوبی به خرج داده بودند.

آنها مقداری سنگ و کلوخ به اندازه ی کله آدمیزاد روی خاک ریز گذاشته بودند

که وقتی کسی سرش را از خاک ریز بالا می آورد،

بعثی ها آن را با سنگ و کلوخ اشتباه بگیرند و آنها را نزنند!

...

مهتاب از آن طرف افتاده بود و ما بی خبر از همه جا بر عکس خیال می کردیم

که اینها همه کله ی رزمنده هاست که پشت خاک ریز کمین کرده اند.

یک ساعت تمام با سنگ ها و کلوخ ها سلام و علیک و احوالپرسی کردیم

و به آنها حسابی خسته نباشید گفتیم و برگشتیم!

صبح وقتی بچه ها متوجه ماجرا شدند تا چند روز، نقل مجلس آنها شده بودیم.

هی ماجرا را برای هم تعریف می کردند و می خندیدند!


تاريخ : چهارشنبه 24 دی 1393 
ساعت : 11:21 AM
لينک ثابت
داستان طنز
نوشته شده توسط محمدرضا صالحی
نظرات 0

آموزش خمپاره‌ اندازی بود و تفاوت آن‌ها با یکدیگر.

این‌ که بعضی سوت و صدا ندارند و ناغافل می‌ آیند

و چه‌ طور می‌ شود از ترکش آن‌ها در امان بود.

مسئول آموزش می‌ گفت:

گاهی آدم زمانی به خودش می‌ آید که دیگر خیلی دیر است،

خمپاره درست بالای سرت است،

حتی فرصت این‌ که بنشینی، نداری.

صحبت که به اینجا رسید، کسی از میان جمع برخاست و گفت:

در چنین شرایطی واقعاً چه می‌ شود کرد؟

گفت: هیچی، این‌ که آن را روی هوا بگیری

و نگذاری بیفتد روی زمین و منفجر بشود!


تاريخ : جمعه 14 آذر 1393 
ساعت : 9:49 AM
لينک ثابت
بروید دنبال کارتان
نوشته شده توسط محمدرضا صالحی
نظرات 1

از بلند گو اعلام کردند جمع شوید جلو تدارکات و پتو بگیرید.

هوا به اندازه کافی سرد بود.

که فرمانده گردان با صدای بلند گفت: کی سردشه؟

همه جواب دادند: دشمن. گفت: بارک الله.

معلوم می شود هنوز سردتان نیست بفرمایید بروید دنبال کارتان.

دیگه پتویی نداریم به شما بدهیم!

------------------------------------------------


تاريخ : شنبه 8 آذر 1393 
ساعت : 8:59 AM
لينک ثابت
پوست کمپوت
نوشته شده توسط محمدرضا صالحی
نظرات 0

داشتم توی جبهه مصاحبه می گرفتم که خمپاره ای زمین خورد

نگاه کردم دیدم رزمنده ای زخمی شده 

دوربین رو برداشتم، رفتم سراغش و گفتم:

توی این لحظات آخر زندگی اگه حرفی داری بگو

داشت زیر لب شهادتین رو زمزمه می کرد که گفت:

من از امت شهید پرور می خواهم کمپوت که می فرستند پوستشو نکنن

گفتم: بابا این چه حرفیه؟ قراره از تلویزیون پخش بشه ها

گفت: اخوی آخه نمی دونی تا حالا سه بار به من رب گوجه افتاده...


تاريخ : پنج شنبه 22 آبان 1393 
ساعت : 9:03 PM
لينک ثابت
داستانی جالب از جبهه
نوشته شده توسط محمدرضا صالحی
نظرات 0

روزی سر کلاس آموزشی

فرق بی سیم «اسلسون» را با بی سیم «پی آرسی» از بچه‌ ها پرسیدم.

یکی از میان جمع دستش را بلند کرد، و با لهجه شیرین خودش گفت:

«مو وَر گویم؟»

با خنده بهش گفتم:«وَر گو»

گفت: «اسلسون اول بیق بیق مِنه، بعد فیش فیش منه.

ولی پی آرسی از همو اول فیش فیش مِنه.»

کلاس آموزشی از صدای خنده بچه‌ ها رفت رو هوا.


تاريخ : پنج شنبه 22 آبان 1393 
ساعت : 11:45 AM
لينک ثابت
میدان تیر
نوشته شده توسط محمدرضا صالحی
نظرات 1

سربازان در میدان تیر تمرین تیراندازی می کردند.

یکی از آنها ده تیر تفنگش را خالی کرد ولی هیچ کدام به هدف نخورد!

سرگروهبان که از دور مواظب بود نزدیک شد و با تحقیر نسبت به

سرباز تفنگ را از دستش گرفت و گفت:

بعد از این همه تمرین کردن، هنوز تیر اندازی یاد نگرفته ای؟

تفنگ را بده تا به تو یاد بدهم!

بعد از چند ثانیه سرزنش رفت و تیری رها کرد،

اما گلوله ده متر دورتر از هدف به زمین خورد!

آن وقت سرگروهبان تفنگ را به سرباز داد و گفت:

دیدی! تو این طور تیر می انداختی!


تاريخ : چهارشنبه 14 آبان 1393 
ساعت : 9:45 AM
لينک ثابت
آخ کمرم شکست
نوشته شده توسط محمدرضا صالحی
نظرات 1

اکبر پسر فوق العاده شوخی بود

قبل از عملیات ازش پرسیدم:

در این لحظات آخر راستش را بگو چه آرزویی داری و از خدا چه می خواهی؟

گفت: با اخلاص بگویم؟

گفتم: با اخلاص بگو

گفت: از خدا دوازده فرزند پسر می خواهم تا از آنها یک دسته عملیاتی درست کنم

خودم هم فرمانده دسته شان باشم

شب عملیات آنها را ببرم در میدان مین ها رها کنم

بعد که همه یکی پس از دیگری شهید شدند بیایم پشت سیمهای خاردار خط

دستم را بگیرم کمرم و بگویم: آخ کمرم شکست!

خاطره ای از زندگی شهید اکبر جمهوری


تاريخ : یک شنبه 4 آبان 1393 
ساعت : 2:01 PM
لينک ثابت
تعداد کل صفحات: 4
1
2
3
4

تمام حقوق اين وب سايت متعلق به پايگاه اينترنتي منتطران شهادت می باشد.

کپي برداري با ذکر يک صلوات بلا مانع می باشد.

لوگوي ما

منتظران شهادت

وبلاگ-
آخرين مطالب
پایگاه های آمریکایی پیرامون ایران
حاجی پاشو
اهل يقين پيامی ديگر دارند
قرارداد ایران و اسراییل
اومدم تفنگتون رو زمین نمونه
خون شیخ نمر سبب سقوط آل سعود می شود
اجر تو در کتمان کردن است و اجر ما در افشا کردن
نقطه ی یاس دشمن در استقامت ماست
حسین هنوز هم مظلوم است
دامان حسین اگر نگیرم چه کنم؟
کربلا
ارباب صدای قدمت می آید
همسنگران
مداحی
کجایید ای شهیدان خدایی
جنبش دانش آموزی
ان حزب الله هم الغالبون
راسخونک
همه چیز اینجا هست
امید، انتظار
نخبگان شهید
دنیای آبی من
در اوج بمان ایران من
حماسه جاودان
وان گرافیست
دفتر مجازی
شعور حسینی
حجاب انتخاب برتر
مهندسی مکانیک
شیعه 12 امامی
رنگین کمان
موسسه وصال یار
بچه های قلم
پایگاه جامع عاشورا
موسسه فرهنگی راسخون
موسسه فرهنگی تبیان
حمايت مي کنيم

موسسه فرهنگي راسخون

سربازان اسلام

khamenei.ir

مقدر مظلوم

کجایید ای شهیدان خدایی

معبر شهدا

بصیرت چلیچه

جستجو کنيد