منو اصلي
صفحه اصلي
پست الکترونيک
سنگر فرماندهي
سنگر معصومين
سنگر منکرات
درباره پايگاه
سالهاست که جنگ پايان يافته ولي هنوز عطش شهادت بر لبهاي خشک و ترک خورده ي بشر تازيانه مي زند. آن زمان که دروازه هاي بهشت باز بود هر کس با حرفه اي خود را به آن باب مي رساند و ما نسل سومي ها هم که دستمان در گير صفر و يک است بابي را گشوديم تا جرعه اي را تا شهادت بنوشيم. افتخار ما اينست که سرباز ولايت فقيه هستيم هرچند دستمان خاليست اما دل هاي مان پر اسـت از عشق به ولايت.
موضوعات
صاحب الزمان
امام حسین (ع)، عاشورا
چهارده معصوم
شهدای گمنام
دفاع مقدس و شهدا
جنگ نرم
بانک شعر
شهدای انقلاب، دهه فجر
امام خمینی (ره)
مقام معظم رهبری
شهید عباس بابایی
شهید دکتر مصطفی چمران
شهید علی اکبر شیرودی
شهید سید مرتضی آوینی
شهید محمد ابراهیم همت
طنز جبهه
موبایل، دانلود
گلچین مطالب
جنگ معاصر
امر به معروف و نهی از منکر
آرشيو مطالب
اردیبهشت 1395
دی 1395
خرداد 1394
آبان 1394
اردیبهشت 1394
آذر 1394
فروردین 1394
اسفند 1394
تیر 1394
دی 1394
مهر 1394
مرداد 1394
بهمن 1393
آبان 1393
آذر 1393
اسفند 1393
شهریور 1393
مهر 1393
دی 1393
فروردین 1391
بیسیم به ما

اوقات شرعي
اوقات شرعی
شهید شاخص

شهید عباس بابایی

این پایگاه در سایت ساماندهی پایگاه های اینترنتی ثبت شده است

آفتابه مهاجم
نوشته شده توسط محمدرضا صالحی
نظرات 0

بین تانکر آب تا دستشویی فاصله زیادی بود.

آفتابه را پر کرده بود و داشت می دوید، صدای سوتی شنید و دراز کشید.

آب ریخت روی زمین ولی از خمپاره خبری نبود.

برگشت و دوباره پرش کرد و باز هم صدای سوت و همان ماجرا.

باز هم داشت تکرار می کرد که یکی فهمید ماجرا از چه قرار است.

موقع دویدن باد می پیچید تو لوله آفتابه و سوت می کشید.


تاريخ : دوشنبه 29 دی 1393 
ساعت : 2:21 PM
لينک ثابت
الهم الرزقنا ترکشاً ریزاً ...
نوشته شده توسط محمدرضا صالحی
نظرات 2

استاد سرکار گذاشتن بود. روزی یکی از برادران تازه وارد ازش پرسید:

شما وقتی با دشمن روبرو می شوید برای آن که کشته نشوید و

توپ و تانک آنها روی شما اثر نکند چه می گویید؟

آن برادر خیلی جدی جواب داد:

البته بیشتر به اخلاص بر می گردد

والا خود عبادت به تنهایی دردی را دوا نمی کند.

اولا باید وضو داشته باشی،

ثانیا باید رو به قبله و آهسته به نحوی که کسی نفهمد بگویی:

(الهم الرزقا تَرکشاً ریزاً بِدسَتَنا یا پایَنا

و لا جای حَساسَنا برحمتک یا ارحم الراحمین)

طوری این کلمات را به عربی ادا کرد که او باورش نمی شد و با خود گفت:

اگر این آیه نباشد حتما حدیث است.

اما در آخر کلمات را به فارسی ترجمه کرد،

شک کرد و گفت: اخوی غریب گیر آوردی.


تاريخ : یک شنبه 28 دی 1393 
ساعت : 2:53 PM
لينک ثابت
تکبیر
نوشته شده توسط محمدرضا صالحی
نظرات 0

سال 61 پادگان 21 حضرت حمزه:

آقای فخرالدین حجازی آمده بود منطقه برای دیدار دوستان

طی سخنانی خطاب به بسیجیان و از روی ارادت و اخلاصی که داشتند، گفتند:

«من بند کفش شما بسیجیان هستم»

یکی از برادران نفیمیدم خواب بود یا عبارت را درست متوجه نشد!

از آن ته مجلس با صدای بلند و رسا در تایید و پشتیبانی از این جمله تکبیر گفت.

جمعیت هم با تمام توان الله اکبر گفتند  و بند کفش بودن او را تایید کردند!!!


تاريخ : شنبه 27 دی 1393 
ساعت : 2:11 PM
لينک ثابت
شفاعت یادت نره
نوشته شده توسط محمدرضا صالحی
نظرات 0

مثلا آموزش آبی خاکی می دیدیم.

یکبار آمدیم بلایی را که دیگران سر ما آورده بودند سر بچه ها بیاوریم ولی نشد.

فکر می کردم لابد همین که خودم را مثل آن بنده خدا زدم به مردن و غرق شدن،

از چپ و راست وارد و ناوارد می ریزند توی آب با عجله و التهاب

من را می کشند بیرون و کلی تر و خشکم می کنند

و بعد می فهمند که با همه زرنگی کلاه سرشان رفته است.

کلاه سرشان این بود که در یک نقطه ای از سد بنا کردم الکی زیر آب رفتن.

دستم را به علامت کمک بالا بردم.

و خلاصه نقش بازی کردم. نخیر هیچکس گوشش بدهکار نبود.

جز یکی دو نفر که نزدیکم بودند. آنها هم مرا که با این وضع دیدند،

شروع کردند دست تکان دادن: خداحافظ! اخوی اگه شهید شدی شفاعت یادت نره!


تاريخ : جمعه 26 دی 1393 
ساعت : 6:58 PM
لينک ثابت
صدام آش فروش
نوشته شده توسط محمدرضا صالحی
نظرات 0

روز های اولی که خرمشهر آزاد شده بود،

توی کوچه و پس کوچه های شهر برای خودمان می گشتیم.

پشت دیوار خانه مخروبه ای به عربی نوشته شدی بود: (عاش الصدام)

یک دفعه راننده زد روی ترمز و گفت:

پس این مرتیکه آش فروشه! اون وقت به ما میگه جانی و خائن و متجاوز!


تاريخ : جمعه 26 دی 1393 
ساعت : 6:50 PM
لينک ثابت
تانک خودی
نوشته شده توسط محمدرضا صالحی
نظرات 4

بعد از عملیات که دشمن رو فراری دادیم

یکی فریاد زد: آنجا را نگاه کنید ...!

یکدفعه دیدیم یک تانک عراقی از دور یک راست آمد طرف ما.

هر کسی به سویی دوید. آماده شدیم که تانک را بزنیم.

تانک، وقتی که به نزدیک رسید، ناگهان ایستاد.

دریچه بالایی اش آرام باز شد. فکر کردیم راننده اش می خواهد تسلیم شود.

همه اسلحه ها را آماده کردیم.

احمد، از بچه های نترس و شجاع ما بود.

سرش را از داخل تانک بیرون آورد، می خندید.

داد زدم: احمد !!!

گفت: نترسید، اون پشت بود. بعثی ها ولش کرده بودند به امان خدا!

من هم اون قدر باهاش ور رفتم تا روشن شد و آوردمش اینجا.

حتماً به دردمان می خورد...!


تاريخ : پنج شنبه 25 دی 1393 
ساعت : 3:20 PM
لينک ثابت
باید به برگه من مرخصی بدهی !!!
نوشته شده توسط محمدرضا صالحی
نظرات 0

بعد از داير شدن مجتمع های آموزشي رزمندگان در جبهه،

اوقات فراغت از جنگ را به تحصيل مي پرداختيم.

يكی از روزهای تابستان برای گرفتن امتحان ما را زير سايه درختی جمع كردند.

بعد از توزيع ورقه های امتحانی مشغول نوشتن شديم.

خمپاره اندازهای دشمن همزمان شروع كرده بودند.

يک خمپاره در چند متريمان به زمين خورد.

همه بدون توجه، سرگرم جواب دادن به سوالات بودند.

یک تركش افتاد روی ورقه بغل دستيم و چون گرم بود قسمتی از آن را سوزاند.

ورقه را گرفت بالا و به مراقب گفت:

برگه من زخمی شده بايد تا فردا به او مرخصی بدهی!!!


تاريخ : پنج شنبه 25 دی 1393 
ساعت : 10:28 AM
لينک ثابت
تعداد کل صفحات: 4
1
2
3
4

تمام حقوق اين وب سايت متعلق به پايگاه اينترنتي منتطران شهادت می باشد.

کپي برداري با ذکر يک صلوات بلا مانع می باشد.

لوگوي ما

منتظران شهادت

وبلاگ-
آخرين مطالب
پایگاه های آمریکایی پیرامون ایران
حاجی پاشو
اهل يقين پيامی ديگر دارند
قرارداد ایران و اسراییل
اومدم تفنگتون رو زمین نمونه
خون شیخ نمر سبب سقوط آل سعود می شود
اجر تو در کتمان کردن است و اجر ما در افشا کردن
نقطه ی یاس دشمن در استقامت ماست
حسین هنوز هم مظلوم است
دامان حسین اگر نگیرم چه کنم؟
کربلا
ارباب صدای قدمت می آید
همسنگران
مداحی
کجایید ای شهیدان خدایی
جنبش دانش آموزی
ان حزب الله هم الغالبون
راسخونک
همه چیز اینجا هست
امید، انتظار
نخبگان شهید
دنیای آبی من
در اوج بمان ایران من
حماسه جاودان
وان گرافیست
دفتر مجازی
شعور حسینی
حجاب انتخاب برتر
مهندسی مکانیک
شیعه 12 امامی
رنگین کمان
موسسه وصال یار
بچه های قلم
پایگاه جامع عاشورا
موسسه فرهنگی راسخون
موسسه فرهنگی تبیان
حمايت مي کنيم

موسسه فرهنگي راسخون

سربازان اسلام

khamenei.ir

مقدر مظلوم

کجایید ای شهیدان خدایی

معبر شهدا

بصیرت چلیچه

جستجو کنيد