بین تانکر آب تا دستشویی فاصله زیادی بود.
آفتابه را پر کرده بود و داشت می دوید، صدای سوتی شنید و دراز کشید.
آب ریخت روی زمین ولی از خمپاره خبری نبود.
برگشت و دوباره پرش کرد و باز هم صدای سوت و همان ماجرا.
باز هم داشت تکرار می کرد که یکی فهمید ماجرا از چه قرار است.
موقع دویدن باد می پیچید تو لوله آفتابه و سوت می کشید.













