به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

خط غبار گرد رخ یار آمده

خورشید حسن بر سر دیوار آمده

از خط شده است پشت لب آن نگار سبز؟

یا فوج طوطیی به شکرزار آمده

خالی کند خزینه عزیزان مصر را

این یوسفی که بر سر بازار آمده

رنگ حیا ز چهره گلها پریده است

تا عندلیب مست به گلزار آمده

امروز نیست در سر عشاق مغز هوش

در کوی او سر که به دیوار آمده؟

زندان شده است خانه به طفلان، مگر ز دشت

دیوانه ای به کوچه و بازار آمده؟

سر می رود به باد ز افشای راز عشق

منصور زین سبب به سردار آمده

خفاش را ز دیدن خورشید بهره نیست

ورنه ز ذره ذره پدیدار آمده

آسان بود شکستن سد سکندرش

هر کس برون ز پرده پندار آمده

خلق خوش است جوشن داود بیدلان

بی زخم، گل برون ز خس و خار آمده

رزقش ز آسمان و زمین است دود و گرد

تا جان برون ز عالم انوار آمده

دارد خبر ز راحت جان از وداع جسم

بیرون کسی که از ته دیوار آمده

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 2:21 AM

جام صبوح خورده ز خلوت برآمده

پرشورتر ز صبح قیامت برآمده

در مستی از دهان تو گفتار بی حجاب

حوری است بی نقاب ز جنت برآمده

چون لاله ای که از کمر کوه سرزند

دیوانه ام به سنگ ملامت برآمده

در کنج عزلت است اگر هست وحدتی

رحم است بر کسی که به صحبت برآمده

از سیلی صدف گهر شاهوار ما

با آبرو ز قلزم رحمت برآمده

ما کسب اعتبار ز جایی نکرده ایم

بال همای ما به سعادت برآمده

از گوشمال چرخ ندارد شکایتی

طفل یتیم ما به مشقت برآمده

بر روی طوطیان در گفتار بسته ام

آیینه ام به زنگ کدورت برآمده

هر جا که بلبلی است درین باغ و بوستان

از ناله ام ز خواب فراغت برآمده

خاشاک چار موجه کثرت چسان شود؟

آسوده خاطری که به وحدت برآمده

نعلش به روی دست سلیمان در آتش است

موری که در بهشت قناعت برآمده

هر خار خشک، تیغ زبانی است آبدار

از گوش هر که پنبه غفلت برآمده

صائب ز آفتاب سیه روزتر می شود

خفاش سیرتی که به ظلمت برآمده

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 2:21 AM

تا سبزه خط از لب جانان برآمده

آه از نهاد چشمه حیوان برآمده

عشق است نازپرور راحت، وگرنه حسن

یوسف صفت به محنت زندان برآمده

در بزم وصل، داغ تهی چشمی من است

دلوی که خالی از چه کنعان برآمده

داند که من ز دامن صحرا چه می کشم

بر سنگ، پای هر که ز دامان برآمده

آن غنچه را که من به نفس باز کرده ام

صبح قیامتش ز گریبان برآمده

ما بی توکلیم، وگرنه درین چمن

رزق شکوفه از بن دندان برآمده

چون سبزه ای که در قدم بید بشکند

مژگان من به خواب پریشان برآمده

از داغ عشق، جن و ملک را نصیب نیست

این مه ز مشرق دل انسان برآمده

کی درهم از دم خنک تیغ می شود؟

صائب به سردمهری دوران برآمده

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 2:21 AM

چون غافل است دل ز حق از دل چه فایده؟

بی لیلی از نظاره محمل چه فایده؟

سیری ز مال نیست تهی چشم حرص را

غربال را ز کثرت حاصل چه فایده؟

از وصل شد تردد خاطر فزون مرا

پروانه را ز بودن محفل چه فایده؟

چون هست در تصرف دریاعنان موج

رفتن نفس گسسته به ساحل چه فایده؟

زنجیر موج مانع رفتار سیل نیست

بی تاب شوق را ز سلاسل چه فایده؟

پر زر نساخت چون دهن عندلیب را

گل را ز نقد خویش چه حاصل، چه فایده؟

موج سراب سلسله جنبان تشنگی است

حق جوی را ز عالم باطل چه فایده؟

چون می شود زیاده ز ایثار، سیم و زر

بستن در سؤال به سایل چه فایده؟

تا شهرت است مطلب از احسان سیم و زر

از ریزش کریم چه حاصل، چه فایده؟

پیکان دلش ز خنده سوفار وا نشد

چون نیست خرمی ز ته دل چه فایده؟

چون گرد خجلت از رخ قاتل نمی برد

صائب ز پرفشانی بسمل چه فایده؟

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 2:21 AM

در جسم خاکسار مرا جان سوخته

باشد سفال تشنه و ریحان سوخته

چون لاله گرچه چشم و چراغم بهار را

تر می کنم به خون جگر نان سوخته

تخمی که سوخت سبز نگردد ز نوبهار

از می چگونه تازه شود جان سوخته؟

خیزد نفس ز سینه گرمم به رنگ آه

خاکسترست گرد بیابان سوخته

از مرگ فارغند حریفان پاکباز

آتش چه می کند به نیستان سوخته؟

از خاک پای سوختگان است سرمه ام

بینایی شرر بود از جان سوخته

چون داغ لاله است زمین گیر آه من

از دل به لب نمی رسد افغان سوخته

جان تازه شد ز سینه بی آرزو مرا

گلزار رهروست بیابان سوخته

صائب ز خوان نعمت الوان نوبهار

قانع شدم چو لاله به یک نان سوخته

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 2:21 AM

لاله است این که از جگر خاک سرزده؟

یا لیلی است سر ز سیه خانه برزده

عنبر به جام باده گلگون فکنده اند؟

یا بخت ماست غوطه به خون جگر زده

در چادر شکوفه نهفته است برگ سبز؟

یا طوطی است غوطه به تنگ شکر زده

از اشتیاق روی تو ای نوبهار حسن

دستی است شاخ گل که گلستان به سرزده

چون وا نمی کند گره از دل، چه حاصل است

زان دستها که سرو به طرف کمر زده؟

صائب چو زخم سینه گل بخیه گیر نیست

زخمی که روزگار مرا بر جگر زده

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 2:21 AM

ای عالم از ظهور صفاتت عیان شده

بست و گشاد دست تو دریا و کان شده

پیدایی تو دست اشارات کرده قطع

عریانی تو پرده چشم جهان شده

از بی دریغ بخشی حسن کریم تو

هر ذره ای به هستی خود بدگمان شده

چندین هزار فاخته از مرغزار قدس

در جستجوی سرو تو بی آشیان شده

هر سبزه ای که از جگر خاک سرزده است

از جویبار ذکر تو رطب اللسان شده

اندیشه بلندخیالان عرش سیر

از دورباش کنه تو در دل نهان شده

آب روان ز حکم تو گردیده است سنگ

سنگ از حجاب حسن تو آب روان شده

از صد هزار فتنه یکی از ریاض تو

گل کرده است و نرگس چشم بتان شده

با یک زبان، به شکر تو هر سبزه ده زبان

با صد زبان، به حمد تو گل یک زبان شده

یک قطره عرق ز رخ لاله رنگ تو

بر برگ گل چکیده، لب دلستان شده

از خاک دانه سوز تو یک دانه ضعیف

بیرون فتاده، خال لب دلبران شده

چندین هزار قامت از تیر راست تر

در زیر بار عشق تو خم چون کمان شده

خواب گران به دیده ما پرده بسته است

ورنه چنان که هست جمالت عیان شده

بی سرمه چشم را که چنین می کند سیاه؟

عالم سیاه در نظر سرمه دان شده

گل را به روی تازه آتش چه نسبت است؟

دوزخ فسرده است که باغ جنان شده

این است اگر فریب تو، فرداست دیده ام

صائب یکی ز جمله دردی کشان شده

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 2:21 AM

بریده نعل ز عشق که بر جگر لاله؟

به سنبل که سیه کرده چشم تر لاله؟

کند به زاهد و میخواره یک روش تأثیر

فتاده است چو آتش به خشک و تر لاله

سبک به باد فنا چون شرار خواهد رفت

اگر ز کوه زند دست بر کمر لاله

ز لطف طبع بهاران مگر خبر دارد؟

که دود آه گره کرده در جگر لاله

شکوفه صبح بهارست و لاله است شفق

پس از شکوفه ازان گشت جلوه گر لاله

ز زهد خشک اثر در جهان نخواهد ماند

اگر چنین شود از باغ شعله ور لاله

اگر نه از رخ گلرنگ یار منفعل است

چرا ز خاک برآید فکنده سر لاله؟

به وقت لاله می لاله رنگ حاجت نیست

که همچو جام صبوحی کند اثر لاله

ز درد و صافی تهی نیست جام سوختگان

که نصف خون بود و نصف مشک تر لاله

ز خاک تیره چه می جوید و چه گم کرده است؟

که برفروخت چراغی به هر گذر لاله

سواد شهر به خونین دلان کند تنگی

به کوه و دشت کند جوش بیشتر لاله

مدار دست ز مینا و جام در فصلی

که شیشه ساز شود غنچه، کاسه گر لاله

به هر دو دست سر خویش توبه می گیرد

چو تاج لعل نهد کج به طرف سر لاله

به چشم هر که چو مجنون سوادخوان شده است

سیاه خیمه لیلی است داغ هر لاله

به داغ عشق سرآمد توان ز اقران شد

که از سراسر گلهاست تا جور لاله

اگر چه لاله بسی هست نوبهاران را

ز چهره تو ندارد برشته تر لاله

به نقل و باده درین موسم احتیاجی نیست

که هم شراب بود هم کباب تر لاله

به یک پیاله نگردد کس این چنین مدهوش

سیاه مست شد از باده دگر لاله

پس از شکوفه مده سیر لاله زار از دست

که هست چون شفق صبح در گذر لاله

به برگ لاله نه شبنم بود، که دندان را

ز رشک روی تو افشرده بر جگر لاله

چنان که در جگر لعل آب پنهان است

نهان شده است چنان تیغ کوه در لاله

عجب که توبه سنگین ما کمر بندد

که کوه را زده از جوش بر کمر لاله

به مشت خار و خس ما دل که خواهد سوخت؟

در آن ریاض که گردیده پی سپر لاله

ز نور عاریه مستغنی اند سوختگان

به روشنایی خود می کند سفر لاله

دوروزه مهلت خود صرف میگساری کرد

چه غافل است به این عمر مختصر لاله

دلش چو پای چراغ است ازان سیاه مدام

که روز و شب بود از باده بی خبر لاله

توان به خون جگر گوهر بصیرت یافت

که شد ز خوردن خونابه دیده ور لاله

ز شرم، روی تو هر جا عرق فشان گردد

شکسته کاسه دریوزه ای است هر لاله

مگر خیال شبیخون تازه ای دارد؟

که یکه تاز برون آمده است هر لاله

شکوفه چون سپه روم روی گردانده است

شده است تا چو قزلباش جلوه گر لاله

بناز بر جگر داغدار خود صائب

که هیچ باغ نمی دارد اینقدر لاله

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 2:21 AM

روشن ز نور صدق بود جان صبحگاه

بی وجه نیست چهره خندان صبحگاه

ز انجم سپهر زر همه شب جمع می کند

بهر نیاز مقدم سلطان صبحگاه

عمر ابد که یافت ز آب حیات، خضر

یک مد نارساست ز دیوان صبحگاه

گر خضر یافت زندگی از آب زندگی

عالم حیات یافت ز احسان صبحگاه

چون آب خضر نیست سیه کاسه و بخیل

عام است فیض چشمه حیوان صبحگاه

از نور صدق، دیده شوخ ستارگان

گردید محو چهره تابان صبحگاه

بادام چشم را به شکر غوطه ها دهد

قند مکرر لب خندان صبحگاه

آید ز فیض صدق طلب بی مزاحمت

گرم از تنور سرد برون نان صبحگاه

چون مغز پسته غوطه به تنگ شکر دهد

طوطی چرخ را شکرستان صبحگاه

تا از شفق نگشته به خون شیر او بدل

بردار کام خویش ز پستان صبحگاه

وقت طلوع را به شکرخواب مگذران

چشم آب ده ز شمسه ایوان صبحگاه

زنهار رومتاب ازین آستان که هست

چرخ از ستاره، ریزه خور خوان صبحگاه

فریاد مرغکان سحرخیز این بود

کای خوابناک، جان تو و جان صبحگاه!

در دیده تو پرده خواب دگر شود

خالی اگر کنند نمکدان صبحگاه

صائب رخ گشاده بود مشرق امید

کوته مساز دست ز دامان صبحگاه

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 2:21 AM

از اشک ماست پاکی دامان صبحگاه

از آه سرد ماست رگ جان صبحگاه

دستی بلند ساز که عمر دراز خضر

مدی بود ز دفتر احسان صبحگاه

در بیضه طوطی دل زنگار بسته را

شکرشکن کند شکرستان صبحگاه

هر عقده ای که در دل از انجم سپهر داشت

شد سر به سر گشاده ز دندان صبحگاه

تنگی ز دل، گرفتگی از سینه می برد

پیشانی گشاده ایوان صبحگاه

از شب چو خون مرده جهان آرمیده بود

پرشور عشق شد ز نمکدان صبحگاه

نانش همیشه گرم بود همچو آفتاب

هرکس بود وظیفه خور خوان صبحگاه

از اشتیاق جلوه آن آفتاب رو

قد می کشد چو سرو، خیابان صبحگاه

دایم به روی خلق در فیض باز نیست

غافل مشو ز چاک گریبان صبحگاه

عمر دوباره ای که شود تازه جان ازو

آماده است در لب خندان صبحگاه

بیدار می کند دل در خواب رفته را

فریاد بلبلان خوش الحان صبحگاه

چون گاهواره خشک چه بر جای مانده ای؟

تر کن لبی چو طفل ز پستان صبحگاه

مردان به آه گرم مکرر ربوده اند

گوی سعادت از خم چوگان صبحگاه

چون آفتاب شد شفقی چهره ام ز رشک

کز تیغ کیست زخم نمایان صبحگاه

از جبهه گشاده به مطلب توان رسید

صائب مدار دست ز دامان صبحگاه

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 2:21 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4998102
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث